شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۴ اسفند ۸, دوشنبه

وضعیت بی‌قراری

سردم شده؛ ژاکت پشمی را روی دوشم می‌اندازم. عرق می‌کنم. ژاکت را از روی دوشم برمی‌دارم و می‌اندازمش روی زمین. بازوها و سینه‌ام دوباره سرد می‌شوند. دراز می‌کشم و ژاکت را روی سینه‌ام می‌اندازم. اتاق آن‌قدر گرم نیست که گرمم کند و آن‌قدر سرد نیست که بتوانم لباس اضافه بپوشم.

جملات کتابی که می‌خوانم را به سرعت دنبال می‌کنم؛ می‌ایستم. برمی‌گردم و جمله‌ای را دوباره می‌خوانم... برمی‌گردم. کلمه‌ای را می‌خوانم و چند بار بی‌صدا تکرار می‌کنم، آن‌قدر که خسته شوم و مطمئن. دوباره ادامه می‌دهم. خمیازه می‌کشم. کتاب بسیار جذاب و خواندنی‌ست. نفسم تنگ شده اما. راست می‌نشینم، نفس عمیقی می‌کشم و ادامه می‌دهم. اشک از چشم‌هایم سرازیر می‌شود. توی جیبم دستمال نیست. دکمه‌های پیراهنم را باز می‌کنم و با پشت یقهٔ پیراهنم صورتم را خشک می‌کنم. کتاب درباره شب و هستی نوشته شده. چشم‌‌هایم ضعیف‌تر شده‌اند و نور هم کم است. کتاب را لحظه‌ای می‌بندم. دوباره اشک‌هایم جاری می‌شوند. بی‌حوصله عینکم را برمی‌دارم و با پشت دست صورتم را پاک می‌کنم.

سردم می‌شود باز... ژاکت پشمی را دوباره روی شانه‌ام می‌اندازم. اتاق گرم است. پیش خودم اعتراف می‌کنم که انگار عادت کرده‌ام در کوره زندگی کنم. ژاکت را تنگ دور خودم می‌پیچم. هنوز سردم است. این‌بار من از اتاق سردتر شده‌ام. اتاق ژاکت پشمی‌اش را می‌اندازد روی ستون‌هایش و تنگ دور خودش می‌پیچد و از من بیرون می‌رود. سعی می‌کنم به ستاره‌ها نگاه کنم، اما آسمان ِ دود گرفته اجازه نمی‌دهد. اشکم دوباره سرازیر می‌شود و با سرما پوستم را می‌گزد. به‌ خیال آنکه عرق‌ کرده‌ام ژاکتم را زمین می‌اندازم. اتاق ژاکت من را هم برمی‌دارد و دور خودش می‌پیچد.

بدون عینک به خودم نگاه می‌کنم... موقعیت خودم را در هستی می‌بینم؛ چشم‌هایم ضعیف‌‌اند و هیچ دماسنجی ندارم و آرامش‌گاهی. بی‌قرارم...

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۴ اسفند ۶, شنبه

واژه‌ها ...َند!

1 ـ نقیضه‌سرائی نمی‌کنم. پنجره‌ای را می‌بندم و از پنجرهٔ دیگری نگاه می‌کنم.

2 ـ نقیضه‌سرائی نمی‌کنم. پنجره‌ای را رها می‌کنم و از پنجرهٔ دیگری به تماشا می‌پردازم.

این دو شاید به ظاهر چندان تفاوتی با هم نداشته باشند.

به زعم من هر دو به ظاهر می‌گویند منظرهای مختلفی وجود دارند که هر کدام اطلاعات متفاوتی ارائه می‌دهند از امر مورد نظر؛ و اینکه، یک امر واحد می‌تواند در زوایای مختلف (و از منظرهای مختلف) تصاویری متضاد ارائه بدهد،‌ بی‌آنکه در خود دچار تناقض بشود.

با این‌حال چیزی در جملهٔ اول بود که به گمانم می‌توانست نوعی مانع باشد در بیان حداقل آنچه منظورم بود (این نکته را هم باید در نظر می‌گرفتم که حتی با دقیق‌ترین بیان نیز نمی‌توانستم (و شاید حتی حق نداشتم) انتظار داشته باشم حتما آنچه مورد نظرم بوده را خوانندهٔ دیگر دریافت کند.) و همین وادارم می‌کرد که جمله نخست را تغییر بدهم...

واژه‌ها به شدت فریبکارند!

اصل منظورم را دوباره و بدون رعایت هیچ حس زیبائی‌شناختی ( ادبی ـ و شخصی شاید) می‌گویم:

متناقض نمی‌نویسم. از پنجره‌ای (منظری) به موضوعی نگاه می‌کنم. از جلوی آن پنجره کنار می‌روم و از پنجرهٔ دیگری باز به آن موضوع نگاه می‌کنم. به خاطر همین تغییر زاویهٔ دید، دریافتم و در پی آن تعریفم نیز تغییر می‌کند. بی‌آنکه نقیضه‌گوئی کرده باشم.

بخشهائی از پاراگراف بالا به خاطر جلوگیری از طولانی شدن و نیز برای به زعم خودم زیباتر شدن جمله حذف شد و جملهٔ بلند اول این یادداشت، اولین نتیجهٔ نوشتاری آن فکر هم شد:

نقیضه‌سرائی نمی‌کنم. پنجره‌ای را می‌بندم و از پنجرهٔ دیگری نگاه می‌کنم.

با این‌حال "پنجره‌ای را می‌بندم" آزارم می‌داد. انگار به طور ضمنی (و با کنایه) می‌گفت "کاری را تمام می‌کنم"... در خود نوعی پایان داشت. انگار که بخواهم بگویم هر چه باید را از آن پنجره دیده‌ام و چیز دیگری برای دیدن نمانده بود که بستمش و سراغ پنجرهٔ دیگری رفتم.

اما منظور من اصلا این نبود. چون در واقع می‌توانم بارها و بارها به آن پنجره اول مراجعه کنم یا اصلا یک‌بار سراغ پنجره دوم بروم و دوباره همان منظر اول را برگزینم.

به ذهنم رسید بنویسم :

نقیضه‌سرائی نمی‌کنم. از روبروی پنجره‌ای کنار می‌روم و از پنجرهٔ دیگری نگاه می‌کنم.

اما در این جمله هم کلمات انتخاب شده آزارم می‌دادند. اطلاعات اضافی جمله را طولانی کرده بودند (بدیهی‌ست که روبروی پنجره می‌ایستم و به منظره نگاه می‌کنم. پشت به منظره از آن آویزان که نمی‌شوم!) و دو تا "از" در آغاز هر جمله هم، بد شکل به نظر می‌رسیدند و صدای خوبی نداشتند.

تصمیم گرفتم برای بخش دوم ِ جملهٔ اول "رها کردن" را انتخاب کنم. البته در آغاز چندان مناسب به نظرم نمی‌رسید و باید دلیل مناسبی برای قرار دادنش در جمله پیدا می‌کردم...

مناسب به نظرم نمی‌رسید، چون از طرفی "رها کردن" در اصل به معنی "آزاد کردن" است.

اما من تاثیری روی پنجره (منظر) نداشتم که با نگاه نکردن از آن رهایش (آزادش) کرده باشم (این‌طور هم نیست که وقتی من از یک منظر نگاه می‌کنم، کس دیگری نتواند از آن نگاه کند که بشود گفت من آن را برای دیگری آزاد گذاشته‌ام). همین می‌توانست مسیر جمله را کاملا تغییر بدهد.

در ضمن، "رها کردن" می‌توانست در معنی همانند "بستن پنجره" عمل کند. یعنی چنین به نظر آورَد که منظورم شناخت کامل تمام امکانات پنجرهٔ اول بوده؛ اما همان‌طور که در آغاز هم گفتم، به هیچ‌وجه نمی‌خواستم این تصور پدید بیاید که آن پنجره را "تمام کرده‌ام" و (حتما) دیگر سراغ آن منظر اول نمی‌روم.

با این‌حال دلایل جالبی پیدا کردم که قرار گرفتن "رها کردن" را در جمله تائید می‌کردند...

"رها کردن" در معانی "ترک کردن" هم به چشم می‌آید. چه در محاوره و چه در فرهنگ لغات رسمی در معانی "ترک کردن" می‌شود با "رها کردن" (و بالعکس) برخورد کرد و این دو می‌توانند به جای هم در جمله بیایند.

با این حساب می‌شد بدون نگرانی ِ استفاده از کلمهٔ غلط، "رها می‌کنم" را در جمله قرار داد.

از طرفی این‌بار و با این کلمه، چندان هم از شکل گرفتن تصور دیگر بازنگشتن به سوی پنجره اولی بدم نیامد. اول اینکه "رها کردن" پنجره آن معنی را نمی‌رساند که من توانسته‌ام همه امکانات آن منظر را بشناسم و "تمامش کرده‌ام" را به ذهن نمی‌آورد و دیگر، "رها کردن" آن منظر الزاما به معنی "مطلقا ترک کردن"ش نبود. این را نه رد و نه تائید می‌کرد. احساس کردم این دوگانگی به مذاق چنان جمله‌ای بیشتر خوش می‌آید...

تقریبا دلایل کافی داشتم برای آنکه "رها کردن" را در جمله قرار بدهم، با حدودی از اطمینان که نوعی عدم قطعیت مطلوب هم در جمله پدید می‌آوَرَد.

بعد از این بود که فکر کردم همین حس را به آخرین جمله آن مجموعه هم منتقل کنم.

خیلی از ما احتمالا درگیر تفاوت معنای "نگاه کردن" و "دیدن" بوده‌ایم(مثل "گوش کردن" و "شنیدن").

کسانی که با این دو واژه درگیر می‌شوند تعاریفی دارند و بنابر موضوع انتخابی. من هم تعریف و انتخابم این بوده و هست که نگاه کردن و گوش کردن، عمل متمرکزتر و هدفمندتر است. اما شنیدن و دیدن، عمل معمول، و بدون هدف و تمرکز خاص است؛ تقریبا مثل پلک زدن، اما به زعم من نه در آن حد ناخودآگاه...

به دنبال واژه‌ای برای قرار گرفتن در جای "نگاه کردن"، به "تماشا کردن" رسیدم. "تماشا کردن" در ذهنم نگاه کردنِ بازیگوشانه (کنجکاوانه، اما نه حتما به دنبال نکته‌ای خاص. نوعی نگاه سرخوشانه) بود.

پس با قرار گرفتنش در آن جمله، در ذهن خودم (به عنوان اولین خواننده پس از کامل شدن متن) می‌توانست چنین معنائی را ایجاد کند:

... به محض تغییر زاویهٔ دید، در منظره تازه، دنبال نکته‌ای خاص نمی‌گردم. تماشایش می‌کنم تا حرکاتش را ببینم و رفتارش را کشف کنم، بدون آنکه الزاما بخواهم خودم را محدود به کشف حرکت یا نکته‌ای خاص بکنم. تماشا می‌کنم و خودم را آزاد می‌گذارم در کشف نکات.

"تماشا کردن" را هم انتخاب کردم و نتیجه شد همان جملهٔ دوم که پیش از این یادداشت آمده بود.

واژه‌ها فریبکارند و این فریبکاری‌شان آدم را هم‌زمان می‌تواند نگران کند، خشمگین کند و به وجد بیاورد.

واژه‌ها شوخی‌بردار نیستند و هستند. به انسان‌‌های نازک‌طبع و رندی شبیه‌اند که شوخ و جدی‌ بودن‌شان را نمی‌شود به سادگی تشخیص داد. با آنها بودن بسیار لذت‌بخش است، اما خطرناک هم هست.

با آنها بودن لذت‌بخش و سرخوشی‌آور است، اما نمی‌شود در کنارشان خمیازه کشید و بی‌حواس بود؛ وقتی حرف می‌زنند و هستند، باید دقیق بود و هوشیار، تا بشود سرخوشی ناب حضور و وجودشان را لمس (و درک) کرد.

برچسب‌ها: ,

Comments


۱۳۸۴ اسفند ۴, پنجشنبه


نقیضه‌سرائی نمی‌کنم. پنجره‌ای را رها می‌کنم و از پنجرهٔ دیگری به تماشا می‌پردازم.

Comments


۱۳۸۴ اسفند ۳, چهارشنبه

تشکرات اربعه

سپاسگزار دو دوست بسیار بسيار مهربان و عزیز هستم که امروز من را به یک جای خیلی قشنگ، خیلی سبز و خیلی با درخت‌های خیال‌انگیز و هوای خوشمزه دعوت کردند و با خوبی و مهربانی و صمیمیت خودشان یک بعد از ظهر خیلی خیلی خیلی به توان بی‌نهایت خوب مهمانم کردند.

آرزو می‌کنم هر دوتان همیشه شاد باشید و سرخوش و رسیده به همه آرزوهای خوب. خودتان یک دنیا خوبید و کلمه‌های‌تان یک دنیا خوب. دنیا در دنیا خوبید دوستان تازه!

به خاطر مجله‌های خیلی حیرت‌انگیز هم خیلی خیلی ممنونم که کلی کیف دارم برای خواندن.

* * *

سپاسگزار دو دوست عزیزم هستم که چهار هفته است من را مهمان کلمات خیلی خیلی خیلی به توان بی‌نهایت زیبای‌شان و مهربانی و صفای بی‌شمارشان می‌کنند (البته پیش از این هم مهمان مهربانی و صفا و کلمات خیلی خیلی خیلی فوق‌العاده‌شان بوده‌ام. و البته این هفته کنسل شد با این حال حساب می‌شود چهار هفته، هفته آینده می‌شود پنج هفته امیدوارم).

سرخ‌پوست آبی عزیز، یک دنیای خیلی بزرگ و بی‌کران سپاسگزار دوستی‌ات هستم.

بیش از آنکه بشود شمرد سپاسگزارم به خاطر نقاشی‌های خوب و دوست‌داشتنی‌ات که هر دفعه نگاه می‌کنم کلی شادی می‌کنم و کلی سرخوشی و کودکی و بزرگسالی و کشف. و خیلی سپاسگزار کلمه‌های فوق‌العاده‌ات که همیشه تحسین‌شان‌تان کرده‌ام و همیشه یادشان می‌افتم و حیرت می‌کنم و باز کشف و غبطه می‌خورم به این همه دنیا با دست مریزاد.

پائیز سوزان عزیز، یک دنیای خیلی بزرگ و بی‌کران سپاسگزار دوستی‌ات هستم.

سپاسگزار کلمات فوق‌العاده‌ و حیرت‌انگیزت که کلی دنیا و کشف و زیرکی رمز در خودشان دارند و در ذهن می‌مانند هستم بی‌شمار. هنوز یاد آن معبدت که می‌افتم خشکم می‌زند و یاد دستمال‌ها که می‌افتم یک حس خنده‌ام می‌گیرد دار می‌شوم و فکر کردنی با دست‌مریزاد.

خوب باشید و شاد و سرخوش رسیده به همه آرزوهای خوب که دنیا در دنیا خوبید. و شاهکارنویس‌های واقعی و واقعی واقعی‌تر.

* * *

وقتی یادم می‌افتد چه دوستان خیلی خوبی دارم، یادم نمی‌افتد اضطراب اینکه زمین دارد بس که دور خودش می‌چرخد سرگیجه گرفته‌ام.

آن‌قدر که بتوانم با زندگی‌ام بشمارم سپاسگزار دوستان عزیزم هستم همیشه و خیلی بیشتر...

ارادتمند

ساسان . م . ک . عاصی

Comments



وضعیت خودبینی (دیگرپذیری)

برای شناختن خویشتن‌ام، من ناتوان‌ترین‌ام؛ چرا که خود هم موضوعم و هم محقق. در مَثَل ماهی در آب را می‌مانم.

وقتی خودم را نتوانم بشناسم، منظری برای شناختن هستی هم ندارم.

من برای شناختن آنچه هست، در این حالت هیچ‌ مرجعی ندارم.

بی‌چیزم!

من نیستم!

برای شناختن امری، یکی از بهترین راه‌ها آن است (باید) که از بیرون نگاهش کنم. نگاه از درون به من تنها کارکرد و کارآئی آن را نشان می‌دهد و نگاه از بیرون روش کار، سازمان و ساختار آن را.

برای شناختن امری، بسیار مهم است که روش کار، سازمان و ساختارش را هم بشناسم.

دیگری بیرون از من است.

من بیرون از دیگری‌ام.

تنها دیگری می‌تواند من را به خودم نشان بدهد. دیگری آینهٔ من است.

من چیزی نیستم جز تصویری که دیگری از من ارائه می‌دهد.* پس برای درک خویشتن‌ام، راهی جز پذیرفتن منظر و خوانش دیگری از خودم و تحقیق بر تصویر خودم در دیگری ندارم.

برای شناختن هستی به خودم رجوع می‌کنم و برای شناختن خودم به دیگری.

من برای شناختن هستی، به دیگری رجوع می‌کنم.

دیگری برای شناختن هستی به من رجوع می‌کند؛ من نیز آینهٔ دیگری‌ام برای شناختن خویشتن‌اش.

ما لازم و ملزوم یکدیگریم.

* میلان کوندرا می‌گوید: " شخص جز تصویر خودش هیچ چیز دیگری نیست [...] تا وقتی ما با دیگران زندگی می‌کنیم، ما تنها آن چیزی هستیم که اشخاص دیگر ما را چنان می‌بینند." (جاودانگی/ ترجمه حشمت‌اله کامرانی)

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۴ اسفند ۲, سه‌شنبه

وضعيت خودبينی (خودپذيری)

برای شناختن آنچه هست (هر چه هستم و هر چیزی خارج از من هست) به خودم رجوع می‌کنم؛ چون برای شناختن هستی منظری جز خویشتن‌ام ندارم.

نه اینکه بینش و دانش دیگران را نپذیرم؛ برای درک دیگران راهی جز پذیرفتن منظر و خوانش خودم ندارم.

برچسب‌ها:

Comments



یک موقعیت اتفاقی ( یا "نه چندان داغ! گرچه خودم داغشو دوست دارم")

ـ قول می‌دم برگردم... قول می‌دم تو... برگردم... تو رم با خودم ببرم... برمی‌گردم و تو رو هم با خودم می... می‌برم.

ـ ...

ـ یه... اونجا آروم... خوشبخت با... با هم... قول می‌دم بهت عززیزم... قول می‌دم که بی... بیام...

ـ ...

ـ می‌آم و تو رو ه... هم با خودم می‌برم...

ـ دِ... غلط می‌کنی... حالا من هیچی نمی‌گم هی! من هنوز جوونم! گورتو گم کن بینم!

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۴ بهمن ۳۰, یکشنبه



1 ـ به فکر کردن فکر می‌کنم.

2 ـ می‌اندیشم به اندیشیدن.

3 ـ فکر می‌کنم به اندیشیدن.

4 ـ می‌اندیشم به فکر کردن.

5 ـ خیال‌ می‌بافم. می‌کاوم. خیالبافانه می‌کاوم. خیال را می‌کاوم.

بین اندیشیدن و فکر کردن مرزی می‌بینم.

وقتی می‌اندیشم دارم نوعی فکر کردن را به کار می‌برم.

فکر کردنْ رام نشده...

فکر کردن لزوما خیال‌بافی نیست(گرچه می‌تواند خیالبافی هم باشد. همان‌طور که می‌تواند اندیشیدن هم باشد.)... فقط رام نشده.

دراز می‌کشم و به فکر کردن فکر می‌کنم و فکر می‌کنم به اینکه حالا که دراز کشیده‌ام به چیزی فکر کنم.

برچسب‌ها: ,

Comments


۱۳۸۴ بهمن ۲۹, شنبه

(یک روز تعطیل کسل کننده!) بی حسی ِ منتظر نبودن

برداشت اول

برداشت دوم:

به ساعت نگاه کردم... 8 بود. گفتم: « اَه! تازه ساعت هشته...».

ناگهان همین جمله، همین جمله‌ای که هیچ ادامه‌ای پیدا نکرد و در اصل حتی هیچ ادامه‌ای در ذهنم نداشت، برایم تبدیل شد به یک پتک؛ به یک عامل وحشت...

پنجه‌هایش را در ذهنم فرو کرد، بدون آنکه رهایم کند.

به دنبال کشف حسی، حالتی و یا هر چیزی که توانسته بود آن جملهٔ ساده را برایم آن‌قدر هراس‌انگیز و سنگین کند دوباره به جمله نگاه کردم:

«اَه! تازه ساعت هشته...» معمولا این معنی را دارد که من منتظر چیزی هستم و احساس می‌کنم زمان کُند حرکت می‌کند و همین کندی باعث آزار من می‌شود. این جمله معمولا ادامه دارد. باید ادامه داشته باشد؛ حداقل در ذهن خودم. این جمله اشاره به نکتهٔ آزار‌دهنده‌ای دارد در «تازه ساعتی» بودن.

پس قاعدتا خودم باید بدانم چه چیزی من را آزار می‌دهد.

این زمان من را از زمان مطلوب و مورد انتظاری دور نگه‌داشته که آزرده‌ام کرده...

منتظر یک چیزی، یک حادثه‌ای بودن...

با این‌حال من منتظر هیچ چیزی نبودم وقتی آن جمله را گفتم. چیزی نبود که منتظرش باشم. منتظر اتفاقی، ساعتی خاص، قراری، پیغامی، کاری، فرستاده‌ای نبودم. حتی منتظر زمانی برای خوابیدن هم نبودم. تاکید می‌کنم بر این:

"چیزی نبود که منتظرش باشم" و همین جملهٔ من را ناقص و بی‌معنی می‌کرد...

دوباره و از نزدیک‌تر نگاهش کردم:

مثلا می‌شود گفت «اَه تازه ساعت هشته...» و ادامه داد « پنج ساعت مونده تا ساعت خواب» یا « دو ساعت مونده تا زمان قرار با (یا) تماس او»ئی یا « تازه سه ساعت مونده که کارم تموم شه (یا) شروع شه» یا « هنوز یک ساعت مونده تا...».

اما باز می‌گویم، من چیزی نداشتم که در ادامهٔ آن جمله بگویم.

در اصل جملهٔ من هیچ افقی نداشت. یک سرش من بودم و آن سر ِ دیگرش خلآ مطلق! سیاهی هم نه... "هیچ چیز" بود در آن سوی دیگر. مثل وقتی بود که آدم می‌خواهد در خواب فریاد بزند، اما صدائی از گلویش بیرون نمی‌آید. یا مثل وقتی که آدم در خواب می‌خواهد بدود، اما پاهایش سنگین می‌شوند و نمی‌تواند از زمین بلندشان کند.

آن سر ِ جمله‌ام چیزی بود مثل نداشتن و نتوانستن.

من چیزی نداشتم که منتظرش باشم، پس نمی‌توانستم ساعت‌ها را در انتظارش بگذرانم.

در سرخوشی ِ رسیدن هم نبودم.

بی‌شک زمان‌هائی هم هستند که ما چندان ( یا حتی اصلا؟) منتظر نیستیم. اغلب این زمان‌ها، زمان‌هائی هستند که ما رسیده‌ایم. یا مورد انتظار رسیده است. مثلا ساعت کار است یا با دوست‌مان در محل قرار نشسته‌ایم و گپ می‌زنیم.

اما من در خلآ مطلق نشسته بودم و جملهٔ ناتمامم مثل پتک می‌کوبید بر جائی از ذهنم.

انتظار طعم دارد.

حتی وقتی زیر شمشیر داموکلس نشسته باشیم، داریم طعم انتظار را می‌چشیم. بحث بر سر طعم ِ خوش یا ناخوش نیست. مسئله، وجودِ این طعم است.

انتظار (شاید نه همیشه و شاید همیشه*) همراه اضطراب است و شاید حتی مترادف اضطراب. همین اضطراب است که می‌تواند طعم بگیرد.

منتظر هستیم و مضطربیم و :

گاهی ترسانیم، گاهی شادانیم. گاهی اضطرابِ انتظار را با خنده‌های (شاید عصبی) در می‌یابیم و گاهی با گریستن. معمولا برانگیخته‌ایم. گاهی هیجان‌مان ذوق‌زدگی در خود دارد و گاهی هراس و گاهی یک اضطراب مضاعف. گاهی منفعلیم و گاهی فعال.

هر چه باشد، حسی هست که رنگین‌مان کند، حتی حس انفعال؛ حس "هیچ چیزی دلم نمی‌خواهد، جز آنچه منتظرش هستم".

اما منتظر نبودن، بی‌طعمی و بی‌حسی‌ است.

مثل غذای بی‌نمک نیست یا مثل تلخی و ترشی ِ دهان هنگام گرسنگی بیش از حد.

بی‌طعمی کامل. بی‌حسی کامل.

شاید مثل وقتی که به دندان‌پزشکی رفته‌ایم و تاثیر داروی بی‌حسی (کرختی) روی صورتمان است؛ اما نه کاملا مثل آن، چون که حس فقدان حس را داریم آن زمان... فقط کمی شبیه تصویر آن‌وقت: حتی اگر بخواهیم بخندیم هم صورتمان نمی‌تواند. با این‌حال شاید این هم تمامش نباشد.

منتظر نبودن و چیزی برای منتظرش بودن نداشتن، حس از دست‌دادگی، بی‌بهرگی و دورافتادگی نیست.

بی‌حسی ِ منتظر نبودن است.

بی‌حسی ِ منتظر نبودن! نه مثل بی‌خوشی... و نه مثل لحظهٔ بی‌نهایت سرخوشی یا ناخوشی.

مقطعی که هیچ‌کدام از اینها نیست و نیستند.

* * *

در چنین مقطعی آدمی که زنده می‌ماند چرا زنده ‌مانده؟

به زعم من، چون هنوز منتظر است.

منتظر چیزی که منتظرش کند!

پس می‌شود کل بخش پیشین را رد کرد؟

همین "منتظر چیزی برای منتظر بودن" آن‌را نقض می‌کند.

وقتی موضوعی برای انتظار نیست، آدم می‌تواند منتظر (یا در جستجوی؟) موضوعی مورد انتظار باشد و به همین‌خاطر زیستن را تحمل می‌کند.

این منتظر ِ انتظار بودن(منتظر چیزی برای انتظارش را کشیدن بودن) می‌تواند طعم داشته باشد؛ شاید گس.

می‌تواند شکل‌ هم داشته باشد. شاید شکل خلآ...

* انتظار تا بوده برای من،‌ همیشه همراه اضطراب بوده. برای دیگران هم تا دیده‌ام همراه اضطراب بوده. با این‌حال آیا می‌توانم با خیال راحت بگویم همه و همیشه در حال انتظار طعم اضطراب را هم می‌چشند؟

و باز می‌توانم بگویم، نمی‌توانم نسبت به آنچه منتظرش هستم بی‌تفاوت بمانم. چون برایش (به هر دلیلی) اهمیت قائلم، دچار اضطراب می‌شوم در انتظار فرا رسیدنش. حتی وقتی منتظر زمان خوابیدن هم هستم (که چرا چنین انتظاری برای چنین موضوع ساده‌ای در من پدید می‌آید؟ به‌طور طبیعی منتظر زمان خواب نمی‌مانم و هر وقت احساس خستگی کنم می‌خوابم. مگر آنکه در موقعیتی غیرطبیعی باشم. در اضطراب باشم از فرا رسیدن خواب مقاومت‌ناپذیر یا خوابی که نمی‌رسد یا می‌رسد وقتی دچار بی‌خوابی شده‌ام یا...). کسی را هم ندیده‌ام که نسبت به مورد انتظارش بی‌تفاوت باشد. با این‌حال (گرچه برایم تصورش دشوار است) می‌توانم بگویم هیچ‌کس نیست که نسبت به مورد انتظارش بی‌تفاوت باشد؟

برچسب‌ها: ,

Comments


۱۳۸۴ بهمن ۲۸, جمعه

عکس فوری (با نگاتیو به زعم خویش نامناسب)

دیروز یکی از زیباترین تصاویر طبیعی عمرم را دیدم.

خورشید تازه غروب کرده و آسمان از سرخی درآمده و کبودی‌اش دیگر داشت به سیاهی تنه می‌زد و ابرها فرصتی پیدا کرده بودند برای نمایش سرخی‌شان...

در کوچه رو به سوی غروب می‌رفتم که دیدم در افقْ آسمان داستان دیگری را تعریف می‌کند. آن دورها آسمان آبی و سپید بود... پشت ابرهای سرخ و در کنارشان، هنوز ابرهای سپیدی بودند که تازه داشتند آماده می‌شدند خورشید را بدرقه کنند...

دیروز در یک لحظه شب بالای سرم بود و روز پیش رویم...

پ.ن: متاسفانه هیچ نوع دوربین عکاسی همراهم نبود و دم دستم. با این حال خیلی هم دلم می‌خواست به طریقی ثبتش کنم... و اینکه باز می‌بینم کلمه‌ها کفاف نمی‌دهند، حس غریبی دارد. این چندمین تصویری‌ست که هیچ کلمه‌ای برای ثبتش پیدا نمی‌کنم...(؟)

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۴ بهمن ۲۵, سه‌شنبه

خسته‌ام کابوس... بگذار بخوابم!

فقط به کمی پول نیاز دارم

کمی...

قدری که گوری در خور بخرم برای خویش

(نه در قطعه 33 که دارند ویرانش می‌کنند

تا جسد چون منی بی‌سرزمین را

روی معنای تاریخ سرزمینی پهن کنند...

بپوشانند

به خیال اینکه چیزی از یاد برود...

کور...

کور...

کور خوانده‌اند.)

گوشه‌ای بیهوده می‌خواهم؛

گوری که خالی بگذارمش

وُ بعد

بشود با خیال راحت میان جنگلی بمیرم...

که مرگم اگر لهیدن زیر پای نرّه‌خری زبان نفهم بود

تکه تکه شدنم زیر دندان ببر مازندران باشد.

فقط به کمی پول نیاز دارم

کمی...

که تا که مُردم

دو روزی زنده بمانم

مگرم مُرده‌ْ من نفسی بکشد آسوده...

می‌خواهم با همان کمی

انگور بگیرم برای شراب

شراب دو روزه!

که مهمان‌ها شاید مست

دستی بیفشانند...

دمی

آن همه شب

که با گلوله‌ گداختهٔ کنار قلب صبح کردم

تنها...

با بغضی کو ـ تو ـ له...

برود از یاد من

به دست افشانی آنها...

کمی...

فقط کمی پول می‌خواهم برای مُردن...

حالا که دلم از دستم تنگ‌تر است.

1384

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۴ بهمن ۲۳, یکشنبه

یک روز تعطیل کسل‌کننده! ( آقای موریسون! سپاسگزارتان هستم.)

برداشت اول:

نصفهٔ اول تیتر، چندان هم مناسب نیست... حداقل برای کسی که هفت روز هفته‌اش تعطیل است. خب! راستش از اول هم برای خیلی از اطرافیان، کارهای من کار نبود و از نظر خیلی‌ها هفت روز هفته‌ام تعطیل است. اینکه آدم مدام تعطیل باشد هم ـ حتی از نظر دیگران ـ چیز جالبی‌ست. آن دیگران حق هم دارند از نظر خودشان. اصولا وقتی می‌نویسم فقط پیشانی‌ام (آن هم بعضی‌وقت‌ها) عرق می‌کند. عرق پیشانی‌ هم که حساب نیست. وقت‌هائی هم که( تازه کدام "وقت‌هائی که"؟ به قولی سال به دوازده ماه یکی دو چند وقت!) تمرین‌های بدن (همان تمرین‌های تئاتر) را انجام می‌دهم کار حساب نمی‌شوند. چون شبیه رقصیدن است و رقصیدن نوعی تفریح به حساب می‌آید. اصولا فکر کنم فرقی هم نمی‌کند؛ هر کاره‌ای بودن در خط و خطوط کارهائی که دوست دارم، همه‌اش تفریح به حساب می‌آید! ساز زدن، نقاشی کشیدن، نوشتن، هوار کشیدن و خودزنی هم نوعی تفریح به نظر می‌رسند. زنده باد "بعضی از اطرافیان"!!! خانه‌های این دوره و زمانه حیاط هم ندارند بروم باغچه‌ بیل بزنم، حداقل کمی برای جامعه مفید به نظر برسم از این همه بی‌مصرفی بیرون بیایم.

* * *

از تیتر بگذریم اصلا (که اصل موضوع هم نبود!)

گذراندن ساعت‌ها کار سختی‌ست. این که آدم نگاه کند و ببیند چند ساعت مانده... مانده به چیز؟

خب! مشکل همین‌جاست. نمی‌توانم حتی بگویم مانده به خوابیدن یا مثلا بیرون رفتن یا هر چیز دیگری... یعنی چند ساعت مانده به هیچ‌چیز که آدم نمی‌داند چه خاکی بر سرشان بریزد!

یعنی حتی نمی‌شود منتظر ساعت یک و دوی نیمه شب شد که مثلا وقت خواب باشد.

وقتی نه خوابت می‌برد و نه بیرونی هست یا نه بیرون چیزی هست یا نه آن بیرون اصلا هست، و کلا چیزی نیست، نمی‌شود منتظر چیزی بود که ساعت‌ها بگذرند. ساعت‌ها کشان کشان می‌روند و نمی‌توانی منتظر چیزی باشی تا این کشان کشان رفتن‌شان تمام شدنی داشته باشد.

* * *

"بعضی از اطرافیان" حافظهٔ جالبی دارند. می‌گویند شکمت سیر است که نشسته‌ای کنج خانه و از حرف‌ها می‌زنی و می‌نویسی. لبخند اصولا پاسخ مناسبی است. بعد می‌بینند کنج خانه‌ای، می‌گویند برو بیرون برای خودت بچرخ سر حال باشی. آدم جواب می‌دهد بعضی از اطرافیان عزیز، پولی در بساط نیست و شپش توی جیبم هد بنگ می‌زند. بعد بعضی از اطرافیان می‌گویند برو خب کار کن. می‌گوئی خب! دارم کار می‌کنم. می‌گویند نه! یک کار نان و آب‌دار (شاید منظورشان این است که آدم برود در یک دیزی‌سرا کار کند و مسئول تیلیت بشود! به این جنبه‌اش فکر نکرده بودم. انصافا هم نان دارد و هم آب!) بعد آدم جواب می‌دهد که کارهای نان و آب داری که شما پیشنهاد می‌دهید اغلب یا ربطی به کاری که مثلا در آن تخصص دارم ندارد (یا مثلا کاری که برایش سال‌ها دویده‌ام) یا اینکه اگر ربطی داشته باشد کاملا مخالف با عقایدم و سیستم زندگی‌ام است. بعد بعضی از اطرافیان می‌گویند شکمت سیر است که از این حرف‌ها می‌زنی!!!

عجبا! مگر توی این سرزمین به کسی نان مفت هم می‌دهند؟

* * *

خب! چیزهای خوبی برای نوشتن درباره‌شان وجود دارند. مثلا نوشتن درباره کتاب «بانکدار آنارشیست» «فرناندو پسوا» یا نوشتن دربارهٔ آخرین شاهکار «نیکیتا میخالکوف» یعنی «آفتاب‌سوخته»...

اما از نتایج روزهای کسل‌کننده که هفتاد پشت آدم را می‌آورند جلوی چشم، این است که حوصله نوشتن درباره چیزی هم نمی‌ماند. حتی حوصله‌ای برای مطالب از پیش نوشته شده هم نمی‌ماند. وقتی آدم نداند باید منتظر چه ساعتی باشد همین است انگار... یک‌جور حوصله می‌ماند برای نوشتن یک چنین مطالبی!

* * *

باید از آقای «جیمی موریسون» عزیز تشکر کنم.

جیمز داگلاس موریسون

آقای موریسون عزیز! خبر دارم که مرده‌اید. با این‌حال گفتم بگویم سپاسگزارم. اگر جناب‌عالی و دوستان‌تان نبودید، گاهی این روزهای کسل کننده من یکی را که می‌توانستند خفه کنند.

کلا به خاطر تک‌تکِ کارهای‌تان و آلبو‌م‌های‌تان بسیار سپاسگزارتان هستم.

ادامه دارد...

پیشنهاد می‌کنم این پست را در زن‌نوشت بخوانید.

Comments


۱۳۸۴ بهمن ۲۰, پنجشنبه

بوی بد خرسنگ‌

بطری نوشیدنی را لبِ میز می‌گذارم و توی نور کم و سفیدِ مانیتور به رنگ کدر و عجیبش خیره می‌شوم(هیچ مهم نیست چه رنگی... کدر است و شفاف!). نمی‌توانم چراغ اتاق را روشن کنم. دلیلش این یک‌بار فرار از نور زیاد نیست. مجبورم چراغ را خاموش نگه دارم. صدای موسیقی را تا حد ممکن کم کرده‌ام. «آی آدم‌ها»ی یوشیج... گیتار و هارمونیوم همراهِ آوازند*... "آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان یک نفر دارد..." همین‌طوری صاف توی ذهنم پیش می‌رود. اگر خودم نبودم، فکر می‌کردم که اصلا گوش نمی‌دهم. گرچه... در آن‌صورت هم به خودم حق می‌دادم. می‌ترسم همین صدای کوچک موسیقی هم بیرون برود و لو بروم... توی تاکسی سرگیجه داشتم و خوابم هم گرفته بود. چشم‌هایم را که می‌بستم حالم بد می‌شد. انگار کن که یک جفت شیپور توی گوشَت فرو کرده باشند و دو تا موش گذاشته باشند داخل‌شان جیر جیر کنند. سرگیجه‌ام از آن سرگیجه‌ها بود که آدم ممکن است بعد از مدتی طولانی شنیدن آن صدا دچارش بشود. بالاخره خستگی غلبه کرد. تا آنکه صدای جیغ بلندی بغل گوشم بلند شد و یک چیزی بغل دستم کوبیده شد به ماشین... چشم‌هایم را باز کردم و ترسیده یک لحظه چشمم خشک شد توی نگاه راننده حیرت‌زدهٔ(یا شوکه) ماشین بغلی که توی کمر ماشینی که سوارش بودم کوبیده بود انگار. پیاده شدم . کرایه را حساب کردم زود... باران می‌آمد. سیگار روشن کردم و آشفته‌تر از آنکه بخواهم چتر باز کنم راه افتادم زیر باران... اینجا، همین حالا، بغل گوشم، چند متر آن‌طرف‌تر، پر شده از آنهائی که می‌ترسانندم؛ نه اینکه ازشان بترسم... آنها با خودشان ترس دارند. تمام ترسی که می‌تواند توی ذهن آدم ِ خشکیده رخنه کند. بوی ترس‌شان تا توی اتاق می‌آید. تازه همین‌جاست که می‌ترسم پیدایم کنند. اگر بفهمند توی این تاریکی من نشسته‌ام و خیره شده‌ام به بطری نوشیدنی‌ام و دارم می‌شنوم کسی می‌‌خواند "نخل‌ها سبز و بلند، خوشه‌هاشان پر بار، حاجتی نیست به سنگ، سر به تعظیم تو دارند انگار"* تمام ترس‌شان جوش می‌زند و بالا می‌زند و همه ترس‌شان را بالا می‌آورند توی صورتم. می‌ریزند سرم... یک قاشق بزرگ بغل دستم روی زمین افتاده. توی اتاق الآن فقط گاو و گوسفند پیدا نمی‌شود که بلند شوم شیر گاو را بدوشم و بطری‌ام را خالی کنم روی زمین و پر از شیر کنم‌اش و بنشینم شیر چرب و سنگین را بنوشم و مست شوم.... قاشق را می‌اندازم زیر ِ در بطری... نوشیدنی کف می‌کند و بالا می‌آید. بیرون نمی‌ریزد. بطری را می‌چسبانم به لبم و خم می‌کنم و کمی سر می‌کشم، توی دهانم می‌چرخانم و قورت می‌دهم. احساس می‌کنم تمام این حسم فقط یک "میرا" کم دارد. اما مورتله‌ نیست. در عوض آن بیرون پر است از یک وحشت به نظر امورتال... از ترس ِ آنها می‌ترسم. دلم برای‌شان می‌سوزد شاید. شاید از آنها بدم می‌آید. فکر می‌کنم تمام فردا را باید از در و دیوار چسب پاک کنم. صدای‌شان روی دیوارها می‌خزد و این‌سو آن‌سو می‌رود. شاید رنگ دیوار را هم خش بیاندازد. سردم شده و پلوور پشمی راه‌راهِ پهن ِ کرم و قهوه‌ای را انداخته‌ام روی شانه‌ام و نشسته‌ام. پلوور یکی از بهترین دوستانم است. نه اینکه برای یکی از بهترین دوستانم باشد. خودش یکی از بهترین دوستانم است. یک‌طوری بغلش می‌کنم که در آغوشش پیچیده شوم... گرم می‌شوم و کمی از اضطرابم می‌رود و دوباره بطری را برمی‌دارم و سر می‌کشم... حدس می‌زنم نور سفید حِس چهره را بکُشد. برخلافِ نور نارنجی... حالا هم صورتم توی نور سفید است و از بالای پنجرهٔ اتاق، نور چند خانهٔ دیگر سرک می‌کشند. به ترتیب، زرد، نارنجی و قرمز... آن بیرون صداها پا کشان روی دیوارها... از زیر در اتاق می‌خزند تو... مثل آب سرد... نه آبِ سردِ یک چشمه؛ آبِ سردِ مُرده و بد بو. پاهایم را روی صندلی جمع می‌کنم. حالم را به هم می‌زند... حالم را به هم می‌زند. همه آزاد نیستند که نفس بکشند. فقط آنها دارند نفس می‌کشند و هوا را می‌بلعند و بد بو می‌کنند و من کم کم احساس خفگی می‌کنم. تو هم همین‌طور؟... می‌شد چیز دیگری بنویسم. می‌شد دقیق بنویسم. اما باید چیزی می‌نوشتم که این نفرتی که روی سینه‌ام سنگینی می‌کند را کمی راحت‌تر تحمل کنم. دلم به جزیره‌ها خوش است فقط... فقط دلم به جزیره‌ها خوش است. جزیره‌های سبز و روشن... اما نمی‌دانم تا کی محکوم می‌مانیم به تحمل... صداهای لعنتی بلندتر شده‌اند و روی دیوارها ناخن می‌کشند و می‌کوبند توی سرم. می‌کوبد مثل پتک. صندلی را می‌گذارم پشت در اتاق و چوبی تکیه می‌دهم زیر دستگیره؛ گرچه... به راحتی می‌توانند در را بشکنند. با‌ این‌حال... دیگر حتی نمی‌شود نوشت الآن... وحشی‌ها...! "قاصد روزان ابری، داروگ! کی‌می‌رسد باران؟ "... عربده خنج می‌زند و معلوم نیست کِی می‌شود خلاص شد...

* «دگر میلاد، ناصر زمانی»/ از آلبوم «ری‌را» اثر «سهیل نفیسی»... بسیار زیبا، دل‌نواز و دلنشنین است. حالش باشد، درباره‌اش می‌نویسم.

Comments


۱۳۸۴ بهمن ۱۴, جمعه

در ستايش آزادی‌خواهان

(( یکی از رفیق‌های نزدیک دکتر چنین گفت: «دکتر ارانی، امروز ما در بیغوله‌ها به یاد تو گرد هم آمده‌ایم، اما امیدواریم روزی بتوانیم قبر تو را گل‌باران کنیم و به تو بگوئیم: دکتر سر از خاک بدر آر و ببین که تو نمرده‌ای و یاران و هم‌زنجیران تو منظور تُرا برآورده‌اند.»

هر کس هر خاطره‌ای داشت، برای دیگران حکایت کرد و بالاخره آن روز کلیه زندانیان سیاسی متفق‌الرای تصمیم گرفتند که روز 14 بهمن ، روزیادبود کلیه کسانی‌که در زندان استبداد جان داده‌اند باشد و هر جا که هستند، چه در زندان و چه در تبعید و چه در آزادی، این روز را محترم بشمارند.

روز چهاردهم بهمن 1319 زندانیان سیاسی که در تبعید و یا در زندان بودند، مجالس تذکری ترتیب دادند و روز 14 بهمن 1320 اغلب پنجاه و سه نفر و سایر زندانیان سیاسی بر سر مزار او در امام‌ زاده عبدالله به قول خود وفا کردند. عده زیادی از آزادی‌خواهان در آن‌روز حضور یافتند و قبر دکتر را گل‌باران کردند؛ ولی هنوز آن‌روز نرسیده است که ما قولی را که به دکتر داده‌ایم ایفا کنیم.

هنوز آن‌روز نرسیده است که ما بتوانیم بگوئیم «دکتر سر از قبر به در آر و ببین که ما منظور تُرا برآورده‌ایم و آنچه تو آرزو می‌کشیدی به‌صورت عمل در آمده است.» ما فقط می‌توانیم بگوئیم: دکتر خاطر جمع باش. ما بی‌کار ننشسته‌ایم. در پی مقصد تو می‌کوشیم، آن‌روز هم خواهد رسید. ما ایمان داریم که دیر یا زود به منظور خود که همان منظور توست، خواهیم رسید. ))

پنجاه و سه نفر/ بزرگ علوی/ موسسه انتشارات امیر کبیر/ تهران، 1357/ صفحه 207

دکتر تقی ارانی

دکتر تقی ارانی در سال 1282 در اران از توابع شهر تبریز به دنیا آمد. از دارلفنون و دانشکده پزشکی با رتبه اول فارغ‌التحصیل شد و در سال 1301 به قصد ادامه تحصیلات عالی به آلمان رفت و تحصیلات خود را در رشته بیوشیمی در دانشگاه برلین آغاز کرد. در سال 1309 به ایران بازگشت و اول بهمن ماه 1312 مجله‌اش به نام «دنیا» را منتشر کرد ( که در سال 1314 به دستور وزارت فرهنگ حکومت رضا پهلوی تعطیل شد). در اواخر سال 1315 به خاطر قانون مصوب خرداد 1310 (بر علیه فعالیت اشتراکی و اقدام علیه امنیت کشور) همراه تنی چند از دوستان و همراهانش ( که تا سال 1316 به 53 نفر رسیدند) دستگیر شده و به زندان افتاد. در دادگاه به تحمل 10 سال حبس مجرد محکوم شد و در 14 بهمن ماه 1318 در زندان حکومت مستبد رضا پهلوی بر اثر شکنجه (در سی و هفت سالگی) کشته شد (یک‌بار چهار ماه تمام، برهنه در سلولی بدون فرش و مرطوب ـ که به گفته خودش تا کمر دیوار قارچ بسته بود ـ در حالیکه حتی کفش‌هایش هم از او گرفته بودند که نتواند هنگام خواب زیر سر بگذارد حبس شد./ پنجره سلول او را میخکوب می‌کردند تا مانع ورود هوا شوند./ و بالاخره در سال 1318 او را به سلولی منتقل کردند که پیش از آن بیماری مبتلا به تیفوس در آن بوده و ایشان نیز در اثر ابتلا به تیفوس کشته شدند. در آن مدت به گفته دیگر همراهان‌شان حتی اجازه نمی‌دادند مادر دکتر ارانی برای ایشان میوه و یا دارو بیاورد.).*

اینها مختصر اطلاعاتی بودند درباره زندگی دکتر تقی ارانی؛ کسی که تنها به خاطر مبارزات فرهنگی و آزادی‌خواهی به زندان افتاد و در راه آزادی تا پای مرگ هم رفت. یگانه اسلحه‌اش قلم بود و اندیشه و در طول زندگی‌ به گفته دوستان و شاگردانش هیچ‌گاه از مسیر مهر دور نشد.

اما باید بگویم هدفم از نوشتن این یادداشت فقط ياد کردن از دکتر ارانی و یادآوری روز مرگ ايشان نبود. راستش نکته دیگری که این روز را به خاطر من می‌آورد، نامی‌ست که بر این روز گذاشته شده. تا آنجا که خوانده‌ام (و شما نیز خواندید اشاره‌ای به آن را) 14 بهمن ماه «روز شهدای آزادی» نام گرفته و همیشه احساس می‌کنم می‌شود در این روز نه فقط از کسانی که در راه آزادی جان خود را از دست داده‌اند بلکه از تمام کسانی که به خاطر آزادی، اسارت و زندان و شکنجه را تحمل کرده‌اند تقدیر کرد.

روز چهاردهم بهمن را نزدیک 70 سال پیش روز یادبود کشته‌شدگان در راه آزادی نام نهاده‌اند. با این‌حال این روز شاید بتواند هنوز بهانه‌ای باشد برای آنکه که به طور خاص یادی از تمام پویندگان راه آزادی کنیم. (که هیچ‌روزی نباید از یادشان غافل شد؛ کسانی که صلیب آزادی همه ما را بر دوش کشیدند و می‌کشند).

به‌همین خاطر این یادداشت را نوشتم تا این روز را باز به یاد دوستانم نیز بیاورم و با هم زنده‌بادی بگوئیم به یاد و جان و اندیشهٔ تمام پویندگان راه آزادی.

کسانی که آرمان‌شان چیزی جز آزادی و عشق به شرافت و کرامت انسانی نبود و در راه همین عشق به انسان و آزادی جان باختند و جاودانی یافتند.

می‌شود به یاد تمام آن بزرگان دمی سکوت کرد و به راه‌شان اندیشید و به آنچه می‌خواستند و به آرزوئی که داشتند چشم دوخت.

می‌شود به یاد و احترام تمام زنان و مردانی که امروز فقط به خاطر اندیشیدن، به خاطر خواستاری حقوق حقهٔ انسانی خودشان و دیگر انسان‌ها، به خاطر نوشتن و گفتن حقیقت و به خاطر عدالت‌خواهی در بندند یا از خانه و کاشانه‌ و خانواده‌شان دور افتاده‌اند، ایستاد و به ایشان زنده باد گفت.

به یاد تمام این انسان‌ها... تمام کسانی که درد و رنج و زندان و تبعید را تحمل کردند و می‌کنند؛ تمام کسانی که جان‌شان را نثار آزادی کردند... کسانی که نامشان همیشه در ذهن ما مانده و خواهد ماند و آرزوی‌شان نیز...

به‌هر حال روزها بهانه‌اند. می‌شود همیشه به یادشان و با یادشان بود و همراهشان...

شعری از زنده یاد "احسان طبری" را با هم بخوانیم:

" چه اشباحی‌ست در گردش بر این کُهسار آبی‌رنگ؟

گمانم از زمانی دیر می‌پویند و می‌جویند...

چه می‌جویند؟

از بهر چه می‌پویند این اشباح؟

گمانم سایه‌هائی از نیاکانند در این دشت

از این وادی سپاه مازیار رزمجو بگذشت

از آن ره سند باد آمد

از این ره رفت مردآویج

همین‌جا گور مزدک بود

آنجا مکمن بابک

دمی خاموش

اینک بانگ‌هائی می‌رسد ایدر

سرودی گرم می‌خوانند یارانی که با حیدر سوی پیکار پویانند

بشنو در ضمیر خود نوای جاودانی ارانی را

که می‌گوید

"به راه زندگی از زندگی بایست بگذشتن"

بر این خاکی که ایران است نامش

بانگ انسانی

دمی پیش نهیب شوم اهریمن نشد خامش

در این کشور اگر جبّارها بودند مردم‌کُش

از آنها بیشتر

گردان انسان‌دوست جنبیدند

به ناخن خارهٔ بیداد را بی‌باک سُنبیدند

فروزان مشعل اندر دست

آوای طلب بر لب

به دژهائی یورش بردند

که‌ش بنیان به دوزخ بود

به موج خون فرو رفتند

لیکن فوج بی‌باکان

نترسید از بد زشتان

نپیچید از ره پاکان

ارانی بذر زرین بر فراز کشوری افشاند

ارانی مُرد

بذرش کشتزاری گشت پر حاصل

به زندان روح پر جولان و طیارش نشد مدفون

به زیر سنگِ سردِ گور افکارش نشد مدفون

ارانی در سرود و در سخن بگشود راه خود

کنون در هر سوئی پرچم گشاید با سپاه خود

بمُرد اَر یک شقایق زیر پای وحش نامیمون

شقایق‌زار شد ایران

به رغم ترس‌ها شک‌ها

در آمد عصر رستاخیر مردم

قهرمان خیزد از این خاک کهن

بنگاه مزدک‌ها و بابک‌ها

مُقنّع گفت

گر اکنون مرا پیکر شود نابود

روان من نمی‌میرد

به پیکرها شود پیدا

ز دالان حلول آیم به جسم مردم شیدا

برانگیزم یکی آتش به جان خلق آینده

مقنع شد به گور اما مقنع‌ها شود زنده

ستمگر بس عبث پنداشت کشتن هست درمانش

ولی تاریخ فردائی فرو گیرد گریبانش

به خواری از فراز تخت بیدادش فرود آرد

سخن در آن نمی‌رانم که این دم دیر و زود آرد

ولی شک نیست کآخر نیست جز این رای و فرمانش

سپاه پیشرفتند و تکامل این جوانمردان

سپاهی این‌چنین از وادی حِرمان گذر دارد

به سوی معبد خورشید پیمودن خطر دارد

ولی هر کس از این ره رفت

بخشی شد ز نور او

هم‌آوا گشت با فر و شکوه او غرور او

مجو ای هم‌وطن از ایزد تقدیر بخت خود

طلب کن بخت را از جنبش بازوی سخت خود

جهان میدان پیکارست بی‌رحمند بدخواهان

طریق رزم ناهموار غدّارند همراهان

نه آید زآسمان‌ها هدیه‌ای

نی قدرتی غیبی برآید سفره‌ای گسترده اندر خانه در چیند

به خوابست آنکه راه و رسم هستی را نمی‌بیند

کلید گنج ِ عالم، رنج انسانی‌ست آگه شو

دو ره در پیش

یا تسلیم یا پیکار جان‌فرسا

از آن راه خطا برگرد و با همت در این ره شو

ارانی گفت

در شطی که آن جنبنده تاریخ است

مشو زآن قطره‌ها کاندر لجن‌ها بر کران مانند

بشو امواج جوشانی که دائم در میان مانند

توضیح: متن شعر را نداشتم و آنچه را شاعر خوانده بود و شنیدم، نوشتم. ممکن است کلمه یا حتی جمله‌ای را اشتباه شنیده باشم؛ به احتمال زیاد شکل جمله‌ها در متن چاپی اصلی (اگر موجود باشد) هم طور دیگری‌ست. به‌هرحال اگر اشتباهی پیش آمده عذرخواهی می‌کنم.

* شاید کسانی که اطلاعات دقیق‌تر و بیشتری راجع به زندگی و مرگ دکتر ارانی دارند بگویند بعضی از مطالب نوشته شده در این یادداشت نادرست است. راستش چندان تقصیر من نیست. در هر یادداشت و هر کتابی اطلاعات تقریبا طور دیگری نوشته شده بود و من سعی کردم از اطلاعات منابع قدیمی‌تر استفاده کنم که معتبرتر به نظرم می‌رسیدند. به‌هر حال منابعی که در نوشتن این یادداشت از آنها استفاده کردم اینها هستند:

53 نفر نوشته بزرگ علوی (که اطلاعات دقیقش در اصل یادداشت آمده)

«زندگی‌نامه، محاکمه و متن دفاع دکتر ارانی» کتاب کپی گرفته شده است و ظاهرا ناشر مشخصی ندارد. نام" احسان طبری" و "بزرگ علوی" در نسخه‌ای که من داشتم و از دست رفت! به عنوان نویسندگان آن ثبت شده بود.

«پلیس سیاسی» نوشته "خسرو معتضد"/ انتشارات جانزاده/ چاپ اول آبان 1366

«ارانی فراتر از مارکس»!!! / تالیف و اقتباس: حسین بروجردی/ انتشارات تازه‌ها/ چاپ اول 1382

پ.ن: نمی‌شود نامی از دکتر ارانی ببرم و شعر بسیار زیبای زنده‌یاد "احمد شاملو" را به خاطر نیاورم.

قصیده برای انسان ِ ماه بهمن:

تو نمی‌دانی غریو ِ یک عظمت

وقتی که در شکنجه‌ی یک شکست نمی‌نالد

چه کوهی‌ست!

تو نمی‌دانی نگاه بی‌مژه‌ی محکوم ِ یک اطمینان

وقتی که در چشم ِ حاکم ِ یک هراس خیره می‌شود

چه دریایی‌ست!

تو نمی‌دانی مُردن

وقتی که انسان مرگ را شکست داده است

چه زنده‌گی‌ست!

تو نمی‌دانی زنده‌گی چیست، فتح چیست

تو نمی‌دانی ارانی کیست

و نمی‌دانی هنگامی که... (ادامه)

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter