شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۷ شهریور ۱۰, یکشنبه

بهاره خانم مدرسه‌ی ما (بخش چهارم)

معمای فرمانِ دیوار

حیاط دبستان علویه تقریباً مربعی بود تقریباً بزرگ؛ مناسب برای شروع یادگیری قواعد نسبی زندگی تقریبی‌ای که پیش‌رو داشتیم. در ِ پناهگاهْ نزدیک ضلع شمالی‌اش، روبروی ساختمان مدرسه، دفتر مسئولین و یکی از کلاس‌های اول. کلاس‌های سوم در ساختمان مستقلی بودند توی ضلع غربی. دربِ ورودی جنوب حیاط بود و جنوبِ شرقْ دست‌شویی‌های همیشه کثیف و جلوشان آبخوری یک‌سره و طویلی که کم پیش می‌آمد خالی از تف و آشغال و آب باشد. وسط حیاط خطوط موازی‌ای کشیده بودند که باید روی آن‌ها به صف می‌ایستادیم (صبح‌های سرود خواندن‌ها و دعا خواندن‌های انگار بی‌پایان؛ صبح‌های نگرانْ ناخن ِ بلند را جویدن قبل از رسیدن مامور بهداشت که خودی بود اما بی هیچ گذشتی "اسم می‌نوشت" [دژبان!]؛ صبح‌های نگرانِ لیوان و دستمال نیاورده و مشق‌های ننوشته بودن؛ صبح‌های دیررسیده و صبحانه‌نخورده وسط مراسم طولانی صبح‌گاهی ضعف کردنِ زانو). دیوار شرقی مدرسه خالی بود؛ البته نه کاملاً خالی؛ جمله‌ای را، که یک سال تمام ذهن‌ام را به خود مشغول کرده بود، روی آن دیوار نوشته بودند: «حرام است کسی به مدرسه بیاید و درس نخواند.»

خواندن این جمله (شاید بهتر باشد بگویم جملات، اما ترجیح می‌دهم به تصور کودکی‌ام، دست‌کم موقع تعریف کردن خاطره‌اش، وفادار بمانم) و پیدا کردن معنی‌اش برای من ماجرایی شد. احساس می‌کردم "حرام است" نباید اول جمله بیاید (الآن خنده‌ام می‌گیرد وقتی به این حس فکر می‌کنم. انگار از همان هفت سالگی زمینه‌ی وسواس کلمه گرفتن داشتم!). تصور خاصی از دستور زبان فارسی و ساختار جمله نداشتم، با این‌حال نوشته به نظرم عجیب می‌آمد. همین ندانستن ساختار صحیح جمله باعث شد تصور کنم فرقی نمی‌کند جمله چطور نوشته می‌شود، ما می‌توانیم آن‌را هر طور که صحیح به نظرمان می‌رسد بخوانیم. برای همین فکر کردم بهتر است جمله را این‌طور بخوانم «کسی به مدرسه بیاید و درس نخواند حرام است.»

دردسر تازه‌ام از همین‌جا شروع شد. به فکر افتادم که دقیقاً چه چیزی حرام می‌شود این وسط؟ آن کسی که به مدرسه می‌آید و درس نمی‌خواند؟ یا به مدرسه آمدن و درس نخواندن؟ بعد به فکرم رسید که مگر کار دیگری هم می‌شود در مدرسه انجام داد؟

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه

بهاره خانم مدرسه‌ی ما (بخش سوم)

دهانِ بسته‌ی حیاطِ مدرسه‌ی ما

همین فکرها توی سرم بودند که امروز ظهر یاد مدرسه افتادم. برق رفته بود. تنها بودم و حوصله‌ی غذا درست کردن نداشتم. بعد از کلی فکرهای خسیسانه خودم را متقاعد کردم که بهتر است ناهار مهمان خودم و یک رستوران باشم. تا غذا برسد نشستم کنار پنجره، که هم توی نورش کتاب بخوانم (این خانه واقعاً برای غارنشینی چیزی کم ندارد؛ به خصوص نور کم!) و هم این‌که حواس‌ام به خیابان باشد و موتوری که غذا را می‌آورد. گفتم که، برق نبود.

گرسنگی بیش از حد سر به سرم می‌گذاشت و حوصله‌ی کتاب خواندن نداشتم؛ به خصوص که مطمئن بودم ترجمه‌اش هم می‌لنگد. ترجیح می‌دادم برق بیاید تا با نسخه‌ی اصلی که توی کامپیوتر داشتم مقایسه کنم و اصل ماجرا را بفهمم (شاید خیلی موضوع مهمی نباشد؛ اما حتی این هم که مترجم مجبور شده به جای "بوسیدن" از "گپ زدن" استفاده کند حال آدم را می‌گیرد).

هنوز چشم‌ام بی‌هدف روی کلمه‌ها می‌لغزید و حواس‌ام به خیابان بود که دیدم پیک موتوری رستوران جلوی خانه ایستاد. کتاب را بستم و رفتم غذام را تحویل گرفتم...

لب تخت نشسته بودم و بی‌حوصله به ساندویچ‌ام گاز می‌زدم. دوباره آن دلشوره‌ی ناخوش آمده بود سراغ‌ام و حوصله‌ی خوردن هم نداشتم. نمی‌دانم چه شد که یادم افتاد به دیوارنوشته‌ای توی حیاط مدرسه‌مان...

کلاس اول بودم و تازه یاد گرفته بودم یک جمله‌ی کامل بخوانم. از آخرین بمباران تهران نیم سال هم نگذشته و هرچند جنگ تمام شده بود، حال و هوای تلخ‌اش را هنوز می‌شد همه‌جا حس کرد. نشانه‌هاش همه‌جا بود... مثلاً توی حیاط مدرسه‌ی ما نشانه‌ی جنگ در ِ بزرگ فلزی‌ای بود روی زمین؛ درست وسط حیاط. از برادر بزرگ‌ترم که قبلاً شاگرد همان مدرسه بود شنیده بودم که در پناهگاه است. موقع بمباران بچه‌ها را می‌فرستادند آن‌تو. هرچند سال‌های بعد یکی از بزرگترین آرزوهایم شده بود ورود به آنجا و منبع کلی از خیالات عجیب و غریب‌ام همان زیرزمین بود، اما سال اول ترس از آن دهانِ عظیم و فلزیِ بسته کم پیش می‌آمد که دست از سرم بردارد.

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۷ شهریور ۸, جمعه

بهاره خانم مدرسه‌ی ما (بخش دوم)

"قلم‌ها روی میز..."

این حس وقت نداشتن ِ دیوانه‌کننده چنان افتاد به جان‌ام که می‌خواست خفه‌ام کند. مثل از دست دادن چیزی خوب بود... مثل تکرار نشدن روزی خوب... مثل نگرانی تمام شدن‌اش، با این سوال کودکانه که: «چرا تمام می‌شود؟»

"وقت ندارم!"

این جمله‌ی نگران‌کننده‌ای است، وقتی آدم در برابر خودش هیچ مانع و خط پایانی نبیند.

وقتی بدانی چیز خاصی سر راه‌ات نیست و هنوز داری پیش می‌روی، می‌خواهی پیش بروی، "وقت ندارم" طنین شومی در سرت می‌اندازد... طنینی که هیچ شبیه مرگ نیست.

هنوز به این‌که "مرگ تا نیست، نیست" اعتقاد دارم. نگرانی این "وقت ندارم" اصلاً نمی‌تواند شبیه نگرانی برای مرگی که معلوم نیست کی سر می‌رسد باشد. شاید شبیه نگرانی‌ای باشد، زیر شمشیر داموکلس... یا شاید شبیه نگرانی‌ای که (شاید) توی دل رستم بود وقتی به چاه شغاد نزدیک می‌شد و در برابرش جز زمین امن چیزی نمی‌دید... یا شاید شبیه نگرانی سیزیف وقتی فکر می‌کرد این‌بار سنگ سرجاش می‌ایستد... یا شبیه نگرانی آدمی بدوی، غروبِ فردای روزی که برای اولین بار کسوف را دید... یا شبیه نگرانی کسی که... کسی که در خیابان راه می‌رود و قراری دارد. شبیه نگرانی کسی که بعد از مدت‌ها با معشوق‌اش قرار ملاقاتی دارد و چیزی نمانده که برسد؛ آن‌وقت دلشوره‌ای به جان‌اش می‌افتد...

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۷ شهریور ۶, چهارشنبه

بهاره خانم مدرسه‌ی ما (بخش اول)

دلشوره‌ی نفتالینی

نمی‌دانم فراموش کردن بعضی چیزها دردسری نفرینی و حادثه‌ای تلخ است یا موهبتی دردناک... قضاوت در این‌باره برای من کاملاً بستگی دارد به این که یادآوری‌ها (و البته یادناوری‌ها) کی و در چه حالی صورت بگیرند...

مثلاً این‌روزها... حال و هوای عجیب و کاملاً غریبی مدام سراغ‌ام می‌آید؛ حال و هوایی قدیمی.

بیشتر دوستان‌ام از نوستالژی فصلی من با خبرند. به اواخر هر فصلی که نزدیک می‌شوم دل‌ام غنج می‌زند برای فصل ِ در راه، و کمی بعد از رسیدن آن، هوای فصلی که گذشت به سرم می‌افتد. این حالت را همیشه نداشته‌ام. بی‌شک از این حس و حال در دوران تحصیل‌ام خبری نبود. از دوره‌ی کوتاه دانشگاه که بگذرم، شک ندارم قبل از آن هیچ تابستانی نبود که افق ِ پاییزی‌ش به وجدم بیاورد. شهریور که سر می‌رسید خیلی بیشتر از شوق (شوقی که می‌شود گفت اصلاً نبود)‌ دلشوره با خود می‌آورد.

حالا، این‌روزها، گاهی همین دلشوره سراغ‌ام می‌آید. همین هفته‌ی پیش که هوای تهران کمی خنک شده بود و شهر بادی توی آستین‌هاش انداخته بود و انگار داشت تکانی به لباس‌های پاییزی توی بقچه‌اش می‌داد تا بوی نفتالین‌شان برود، این دلشوره به جان‌ام افتاد.

اول نمی‌فهمیدم ریشه‌اش کجاست. به در و دیوار نگاه می‌کردم، از اتاق‌ام بیرون می‌رفتم، توی خانه مثل کِلیج سردرگم دور خودم می‌چرخیدم و چشم‌ام به ساعت و تقویم که می‌افتاد انگار در ِ قفس یک مشت گربه‌ی خیابانی را توی سینه‌ام باز می‌کردند. دلشوره بیشتر می‌شد و هرچه دنبال منبع‌اش می‌گشتم پیداش نمی‌کردم.

یک روز همین‌طور که جلوی پنجره ایستاده بودم، باد که پیچید توی درخت‌ها و زرورق‌هایی که هنوز بالاسر خیابان ولو بودند، انگار با عطری که توی خودش این‌طرف آن‌طرف می‌کشید چیزی یادم انداخت... یاد پاییز افتادم و یاد وقتِ نداشتن... یاد تمام شدن. از این‌که تابستان دارد تمام می‌شود نگران شدم. بعد از سال‌ها دم ِ پاییز نگران آمدن‌اش شدم. حس کردم آن‌طور که باید تابستان را نگرفته‌‌ام. با این‌که به نسبت دو سال پیش (که تقریباً تمام‌اش به غارنشینی گذشت!) بیشتر از غارم بیرون رفته بودم (از خیابان‌گردی‌های اندکِ تنهایی یا با دوستان گرفته تا سفر دلنشین‌ام به شیراز) اما حس کردم آن‌طور که باید نفهمیدم تابستانی که گذشت را... نگرانی و حس حِرمان عجیبی بود، مثل وقت مدرسه و این فکر که سه ماه تابستان در برابر نه ماه شکنجه واقعاً کافی نیست!

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۷ شهریور ۵, سه‌شنبه

بهاره خانم مدرسه‌ی ما

فهرست:

بخش اول: دلشوره‌ی نفتالینی

بخش دوم: "قلم‌ها روی میز..."

بخش سوم: دهانِ بسته‌ی حیاطِ مدرسه‌ی ما

بخش چهارم: معمای فرمانِ دیوار

بخش پنجم: عذرخواهی کهن یک نایب‌رییس کوچک

بخش ششم: کتاب‌ها یا آدم‌ها؟ ما یا درس‌ها؟ این همه مسئله!

بخش هفتم: تکه‌ای از سرزمین رویاها...

بخش هشتم: خنده‌ی معلمی که خنده‌اش گم شده بود

بخش نهم: معلمی که نام‌اش شبیه خاطره‌اش شد

بخش دهم: دست‌کم خاطرات؟

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۷ مرداد ۲۴, پنجشنبه

آویشن

دیشب توی خیابان حال و هوای غریب و قریبی بود (از این ترکیب قبلاً اینجا زیاد استفاده می‌کردم). حس و حال یکی از آن پاییزهای مستعجل را داشت (درباره‌ی این هم قبلاً اینجا بیشتر می‌نوشتم)...

ظهر، که ایستاده بودم محسن بیرون برود تا در پارکینگ را برایش باز کنم، نگاهی انداختم به پنجره... کوچه را با زرورق‌های زشتی آذین‌بندی کرده‌اند. گاهی همین‌طور که توی باد می‌پیچند نور تندی را می‌اندازند به چشم‌ام... غر می‌زنم. می‌گویم «ببین این هفته چند تا تصادف تو این کوچه بشه!»؛ محسن می‌خندد. با نگاهی به بادِ توی زرورق‌ها می‌گویم «هوا پاییزی شده». محسن می‌گوید «گرمه!».

ـ پاییز مستعجله.

ـ بیست مرداده‌ها.

ـ هر سال این‌طور وقتا یه حس و حال پاییزی می‌آد و می‌ره.

ـ بیرون به‌هرحال جهنمه.

ـ گرمْ اهوازه.

سری تکان می‌دهد انگار که بگوید «جهنمه!» و از پله‌های پارکینگ می‌رود پایین. فکر می‌کنم این پاییز مستعجل واقعاً جایی تعریفی دارد یا خودم دارم به زور می‌گذارم‌اش وسط حال و هواها و آب و هواها. یادم می‌افتد دیشب واقعاً هوا پاییزی بود.

رفته بودم سیگار بخرم؛ یازده و نیم شب. باد توی زرورق‌ها می‌پیچید و خش‌خش ِ تو تاریکی‌شان تنها چیزی بود که در ذهن‌ام ربط‌شان می‌داد به زیبایی. فکر کردم چند سال پیش اگر بود وقتی برمی‌گشتم چیزی درباره‌ی پاییز مستعجل می‌نوشتم.

فکری شدم که چقدر وقت است درباره‌ی فصل‌ها ننوشته‌ام. «یعنی نوستالژی فصلی‌م کم شده؟». فکر کردم حساسیت آدم ممکن است کم بشود. دلخور شدم. «خب، فصل تو اتاق سروقت آدم نمی‌آد». فصل را باید دید و روی پوست کشید. آدم توی فصلْ خوب تغییر می‌کند. به ذهن من یکی که خوب می‌سازد. به خودم گفتم «نکنه این سختی نوشتن بابت همین باشه!». قبلاً تابستان فصل راک بود، اما الآن صبح‌ها موتسارت بیشتر از موریسون سرحال می‌آورد. اصلاً چند وقت است موریسون گوش نکرده‌ام؟... «اون بیرون یه چیزی هست غیر از دود و هیاهو،‌ که پوست آدم رو ترک می‌اندازه فصل به فصل». آدم را پوست می‌اندازاند. «اما این هفته باید کمتر پول خرج کنی که آخر هفته بتونی «اسپایدرویک» رو بخری»... تا بخوانم.

نگاه‌ام افتاد به کف خیابان. یک پر روی زمین بود. کمی جلوتر تکه‌ای پلاستیک با هویت نامعلوم (فکر می‌کنم هویت نامعلوم داشتن با هویت نداشتن حتماً فرق دارد. تکه‌ای پلاستیک نمی‌تواند هویت نداشته باشد، چون به‌هرحال پلاستیک است و گور پدر این‌که مال چی و کجا باشد). جلوترک تکه چوب کوچکی که شبیه استخوان بود. جلوتر نور مغازه‌ی آن‌طرف خیابان... فکر کردم این‌ها همه می‌توانند توی یک قصه بنشینند و رنگ و بوش بدهند؛ مثل زردچوبه و آویشن توی غذا...

20/5/1387

پ.ن.: می‌گردم که ببینم این یادداشت را دقیقاً چه روزی نوشته‌ام. تو مشخصات فایل‌اش ثبت شده ده‌ام آگوست... نگاه می‌کنم به تقویم رومیزی، هرچند می‌دانم ده‌ام آگوست‌اش را قبلاً کنده‌ام. چشم می‌گردانم تا فکر کنم چندم مرداد بود، روی میز تکه کاغذ مربعی کوچک تقویم را می‌بینم که روش نوشته یکشنبه، بیست مرداد 1387، ده‌ام آگوست 2008، هشت‌ام شعبان. لبخند می‌زنم به این کاغذ هنوز دور ریخته نشده و به خیالی که به ذهن‌ام می‌اندازد. فکر می‌کنم بار اول نیست در زندگی‌ام که یک تکه کاغذ کوچک مربعی نقش برای خودش پیدا کرده... یک بار دیگرش که هیچ‌وقت یادم نمی‌رود تیر ماه 1379 بود...

Comments


۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

جایی گوشه‌ی سالن

گاهی پیش می‌آید که آدم دست‌اش را می‌زند زیر چانه‌اش و با صورتی که یک‌طرف‌اش شبیه بچه‌ی بی‌حوصله‌ای شده و نیم دیگرش همان که بود باقی مانده، خیره می‌شود به روبروش و به کاری فکر می‌کند که دوست دارد انجام بدهد. این‌طور وقت‌ها توی سر من نوشتن چرخ می‌زند.

چیزی که این روزها پس ِ این‌طور نشستن‌ها آه از نهادم بلند می‌کند، این است که زیاد این حال و حالت برایم پیش می‌آید. هر کسی که حتی فقط یک ماه هر روزش را نوشته باشد، می‌داند این تکرار معنی‌اش چیست. خیلی ساده یعنی آدم نمی‌داند چه چیزی بنویسد... البته تند نروم! بقیه را نمی‌دانم، اما در مورد خودم علت این است که "نمی‌دانم" چه چیزی بنویسم. این خیلی با بلوکه شدن فرق دارد و همین فرق‌اش است که آه از نهادم برمی‌آورد.

بلوکه شدن، بلوکه شدن است. سختی‌ها و ناراحتی‌هاش به کنار، حداقل سودی که دارد این است که آدم می‌داند "توان نوشتن" ندارد. هر بار همان ترس همیشگی «نکند دیگر نتوانم بنویسم» به جان آدم می‌افتد و کش می‌آید تا روزی که دیوار خراب شود... و چه لذت و دلشوره‌ای دارد این ریزشی که صدایش توی سر آدم هیاهو راه می‌اندازد، اما یک وجب آن‌ورتر هیچ پرده‌ی گوشی را تکان نمی‌دهد. به‌هرحال، بلوکه شدن با تمام وحشت‌هایش، بهتر از این است که آدم نداند چه چیزی بنویسد.

این ندانستن، باز هم تاکید می‌کنم، خیلی با بلوکه شدن فرق دارد. مثلا، یکی از رویاهای قدیمی را به یاد بیاورید: بودن در یک شیرینی/شکلات‌فروشی با این اجازه که «هر چیزی دل‌ات خواست بردار!». این‌طور وقت‌ها آدم تا چند دقیقه حتی یک ذره قدرت انتخاب توی وجود خودش پیدا نمی‌کند... نگاهی به دور و بر می‌اندازی و تصمیم می‌گیری به طرف قفسه‌ی شکلات سفیدها بروی که چشم‌ات می‌افتد به خرس‌های پاستیلی، می‌چرخی سمت‌شان که قهوه‌ای‌ـ‌طلایی بادام‌سوخته‌ها به چشم‌ات می‌خورند و قبل از این‌که به‌شان نزدیک شوی بسته‌های کیت‌کت جلوی چشم‌ات به رقص در می‌آیند... اما این فقط روی خوش سکه است. روی دیگرش وقتی است که وسط شکلات‌فروشی ایستاده باشی و معده‌ات سنگین باشد!

این ندانستن، دقیقا شبیه این قدرت انتخاب نداشتن یا آن بی‌میلی بیمارگونه است. یا بدتر، شبیه یک‌جور خستگی که آدم را بی‌میل کند (حتی تصورش هم خنده‌دار است: وسط شکلات‌فروشی ایستاده باشی و حال‌اش نباشد که به طرف یکی از قفسه‌ها بروی!). این بی‌میلی ِ خسته شاید توی شکلات‌فروشی خنده‌دار به نظر برسد، اما وقت نوشتن... نمی‌دانم چند نفرتان تجربه کرده‌اید. به‌هرحال باید بگویم آن‌هایی که تجربه کرده‌اند حتما می‌دانند که توضیح‌اش برای دیگران چقدر دشوار است. این‌که چیزی برای نوشتن باشد، حتی این‌که مشغول نوشتن چیزی باشی، اما ناگهان احساس کنی توان‌ات برای ادامه دادن تحلیل می‌رود. قصه را ببینی که در ذهن‌ات پیش می‌رود، اما نا نداشته باشی دست‌ات را بلند کنی و بگیری‌ش و بنشانی‌ش توی صفحه‌ی جلوی روت.

این ندانستن وحشتناک‌تر از بلوکه شدن است. ترس عقوبت یک‌جور ناشکری کفرآمیز در پیشگاه مقدس روایت و نوشتن را به جان آدم می‌اندازد. شاید ترس بلوکه شدن را...!

خلاصه که گاهی پیش می‌آید این‌طوری، دست زیر چانه، می‌نشینم و به نوشتن چیزی فکر می‌کنم. اما هیچ موضوعی آن‌قدر وسوسه‌انگیز به نظرم نمی‌رسد. یا حتی اگر موضوعی تر و براق به چشم بیاید، حال آن‌که دست دراز کنم و بگیرم‌اش پیدا نمی‌شود. دقیقا مثل این می‌ماند که دست‌ام زیر چانه‌ام باشد و دست‌کم از این حالت نشستن سرخوش باشم و فکر کنم باید چیزی بنویسم. بعد هوس سیگار کنم و فکر کنم برای نوشتن هر چیزی که به ذهن‌ام برسد، قبل‌اش باید پکی به سیگارم بزنم... برای این‌کار باید دست‌ام را از زیر چانه‌ام بردارم. باید آن حال خوش را رها کنم...

یکی (که لابد راست وسط آن چهارراه معروف ایستاده بوده!) می‌گفت این مرض بی‌دردهاست. ابلوموفیسم بی‌درمان و کشنده‌ایست که روی شکم‌سیری جان‌داری ایستاده. وقتی این را گفت فقط نگاه‌ش کردم. حوصله‌ی جر و بحث نداشتم. از طرفی فکر می‌کردم اگر این حرف را آدم دیگری می‌زد، ته‌ته‌اش مخالفتی هم نمی‌کردم.

بله! شاید یک‌جور ابلوموفیسم باشد. اما چندان بی‌دردانه نیست و فقط کمی کندذهنی می‌خواهد که کسی فکر کند در مسیر انتخاب نوشتن به عنوان راهی/روشی برای گذران عمر، به سختی تقاطع‌های "شکم‌سیری جان‌دار" به چشم می‌خورد. به‌هرحال، اصل مسئله این است که وقتی آدم بداند انتهای مسیر تخت‌خواب سرد و بزرگی پهن است، رها کردن یک صندلی نسبتا راحت در برابر چشم‌انداز جنگلی مه‌گرفته، اگر رفتار معقولی باشد هم،‌ چندان کار ساده‌ای به نظر نمی‌رسد ( و برعکس!). این را قبلا هم نوشته بودم که،‌ زندگی بانک نیست. دست‌کم برای من که نیست.

مسئله دیگر این است که گاهی هم، موضوعی، حکایتی، ماجرایی جلوی چشم‌ام به رقص می‌آید. قصد می‌کنم که بنویسم‌ا‌ش، اما فکری می‌شوم اگر نزدیک شدم و سراب از آب در آمد چه؟ یا اگر به محض تکان خوردن‌ام این پروانه‌ی زیبا پرید... بهتر نیست همین‌طور بنشینم و تماشایش کنم، شاید پس‌فردا توانستم دست‌کم در داستان دیگری به خوبی توصیف‌اش کنم؟ یا بدتر از همه‌ی این‌ها... اگر زشت ثبت‌اش کردم چه؟

و...

پ.ن.: وقتی شروع کردم به نوشتن این یادداشت،‌ دقیقا درگیر همین حسی بودم که توصیف‌اش کردم. نوشتم‌اش چون شدیدا دل‌ام می‌خواست چیزی بنویسم...

راست‌اش، وبلاگ‌هایتان را که می‌خوانم و یادم که می‌افتد خودم مدت زیادی‌ست منظم و مرتب این‌جا نمی‌نویسم حسرت غریبی به جان‌ام می‌افتد. احساس کسی به‌م دست می‌دهد که در مجلس رقصی گوشه‌ای نشسته و نگاهی به گیلاس توی دست‌اش می‌اندازد و نگاهی به رقصندگان وسط سالن...

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter