شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۶ مهر ۷, شنبه

مکتب (5)

خب، وقتی یه علم جدید بنیان گذاشته می‌شه، خیلی سر و صدا دور و برش بلند می‌شه، اما ما تصمیم گرفتیم به عنوان بنیان‌گذاران و البته کاشفان این علم نوین، حالا تا وقتی نوبل گرفتیم خیلی شلوغ‌اش نکنیم. صرفا گزارش پیشرفت و کشفای تازه، گهگاه تو همین سری مباحث «مکتب» ارائه می‌شه، که اگه پس‌فردا آکادمی نوبل دبه کرد و خواست این کشف رو به اسم دیگر‌ان سند بزنه، ما شهودی داشته باشیم که بتونیم سو کنیم... بله!

و ماجرا اینه:

پنج‌شنبه پنجم مهر:

تا پایان روز فکر می‌کردم صرفا دچار یه سری رفتارهای عجیب شدم و وقتی داشتم این بروزات غریب رو برای آیدا توضیح می‌دادم، تصورش رو هم نمی‌کردم تا چند دقیقه‌ی بعد قراره اولین رگه‌های یه علم تازه رو کشف کنیم.

قضیه این بود که خب، صبح تا قبل از ظهر همه‌چیز عادی بود و بعدش هم عالی بود تا بعد از ظهر. با‌ این‌حال بعد از اینکه رفتم پیش بچه‌ها یه سری اتفاقات عجیب افتادن. کوتاه می‌گم که زود برسم به اصل ماجرا: اول‌اش کاملا سرحال و سر پا بودم. بعد یهو همین‌طور که رو صندلی نشسته بودم احساس کردم دارم سرنگون می‌شم و اگه بلافاصله نخوابم هیچ امیدی به نجات‌ام نیست. دقیقا انگار بمب خواب بهم اصابت کرده باشه، یه‌جور شبیه یه بحران اَبَر گارفیلدی! برای همین همون‌طور رو صندلی ولو شدم و خواب‌ام برد تا تلفن زنگ زد و پاشدم یه گفتگوی کوتاه برگزار کردیم. بعد دوباره تا ساعت 9 که حرکت کردم طرف خونه بیدار بودم، اما دوباره تو تاکسی بمب خواب عود کرد شدید، بعد به محض رسیدن به خونه دوباره سرپا شدم و حتی بعدترش موقعی که داشتم همین ماجرا رو گزارش می‌کردم کاملا آمادگی هرگونه شیطنت و انفجاری رو داشتم.

بلافاصله بعد از گزارش این ماجرا آیدا گفت که این قضیه طبیعیه چون بخشی‌ش اثرات پیاده‌روی و پارکه، و اولین جرقه‌های کشف علم تازه زده شد. پرسیدم چطور و معلوم شد که این بروزات مشترک بودن و نتیجه‌ی منطقی بعدی این بود که عامل مشترکی باعث پدید اومدن‌شون شده. حالا فعلا زیاد ریزه‌کاری‌های کشفِ اکتشافات‌مون رو لو نمی‌دم که دست زیاد نشه، اما نتیجه این شد:

ترکیب من و آیدا و فضای سبز و پیاده‌روی تو پارک و خیابون و پائیز و رمضونِ بقیه! و اینا، یه همچین واکنشائی نشون می‌ده. البته دوست و همکار دانشمندم بلافاصله به من که دوست و همکار دانشمندش بودم نکته‌ای رو گفت که عملا شد کلید کشف علم نوین مورد بحث: این ترکیبات به‌تنهائی فعال نمی‌شدن و حتما نیاز به یه کاتالیزور داشتن و کاتالیزور همانا چیزی نبود جز آب پرتقال و "نون بربری تازه". در واقع نون بربری کاتالیزور اصلی بود که خودش به وسیله‌ی آب پرتقال فعال می‌شد (شاید یه گفتگوی تخصصی درباره‌ی کشک بادمجون هم بی‌تاثیر نباشه؛ اما هنوز به اثبات نرسیده این قضیه و در مرحله‌ی آزمایشه). خلاصه که همین‌جاها بود که علم تازه کشف شد و حالا می‌تونین با نام‌اش که قطعا در سال‌های آینده زیاد به گوش‌تون خواهد خورد آشنا بشین: «بربرولوژی بالینی ـ Clinical Barbarology»

پروژه‌ی اصلی‌مون هم اینه که ازین به بعد کشف کنیم با ترکیبات مختلف چه واکنش‌هائی نشون می‌دیم. در سلسله مباحث «مکتب» هم مِن‌بعد من نتایج ترکیبات دیگه رو هم اعلام می‌کنم تا آخرش با یه نتیجه‌گیری کلی ببینیم چی می‌شه حالا.

البته از همین الآن این امید هست که تو سنه‌ی آتی* شاهد پدیداری علومی مثل «کلینیکال بربروسوسیولوژی»، «بربروکورئوگرافی» (که هم بررسی حرکات موزون ناشی از مصرف بربری رو در بر می‌گیره و هم طراحی‌شونو)، «نئو و هایپر بربریسم»، «آنتی‌بربریسم» (که خب من از همین الآن به بنیانگذاران‌اش هیچ حرفی ندارم بزنم، غیر از اینکه واقعا براشون متاسفم)، «ماتریالیسم بربریک»، «دی‌ـ‌بربراکشن» و «فقه‌الغة» (که از همین الآن برام سواله که خب این دیگه چرا؟). و البته صریحا و در همین اولین بیانیه هرگونه همدلی و ارتباط این علم رو با پوزیتیویستای بیسکوئیت‌خور انکار می‌کنم، حتی اگه خلاف‌اش ثابت بشه.

پ.ن: راستی! اگه یه وقت با سنگک و یا حتی لواش هم جواب داد چی؟ شاید مجبور شیم اسم‌ش رو به «نانولوژی بالینی» تغییر بدیم... اون‌وقت علم ما هم یکی از زیرشاخه‌های نانو تکنولوژی به حساب می‌آد؟ (بعد تازه اصلا به نانومتری فکر نکرده بودم! قدیما که پخت می‌کردن، الآنو نمی‌دونم.). به‌هرحال این سوال مهمیه، چون به ذهن‌ام می‌ندازه که اگه به جای سیب، کمپوت سیب افتاده بود رو سر نیوتن چه بلائی سر ماها و زمین می‌اومد؟ یا اصلا همین الآن‌اش هم نمی‌تونیم بگیم فیزیک نیوتنی زیر شاخه‌ی صنایع غذائیه؟

* نتونستم خودمو کنترل کنم یه آن!!!

توضیح: مکتب 3 و 4 موجود است و به زودی در همین مکان منتشر می‌شود! مکتب 5 رو چون به‌روزتر بود زودتر گذاشتم رو صفحه. (پ.ت.: قرار بود به‌روزتر باشه، اما به علت پاره‌ای مشکلات اینترنتی نشد و در نتیجه با خوش‌بینی فقط "تر"ش رو برمی‌دارم!)

پ. پ. ن.: می‌دونم دوباره از محدوده‌ی مجاز زد بیرون اندازه‌ی یادداشت، اما اینو نگم گاس تو گلوم گیر کنه. نه که اصولا حتی وقتی می‌خوام یه داستان رو به زبون محاوره بنویسم، گاهی اول رسمی می‌نویسم بعد تو یه مرحله‌ی دوم واژه‌ها رو تبدیل می‌کنم، الآن دچار یه جور پیچ‌خوردگی شخصیت نوشتاری شدم. یعنی حالا جدای اینکه تو ذهن‌ام کلمه‌ها اون‌طوری شکل می‌گیرن بعد دارم یاد می‌گیرم بی‌واسطه ترجمه‌شون کنم به این شکلی، مسئله این شده که شعر اگه بخوام بنویسم یهو این‌طوری می‌شه. خلاصه که بسی تجربه‌ی جالبی‌ست. (مثلا فکر کنین یه شعرو این‌طوری بخونیم: اگه بیخودی شب قشنگه، واسه‌چی قشنگه شب؟ واسه‌کی قشنگه شب؟ شب و رود صاف و صوف ستاره‌ها که یخ‌کرده رد می‌شه. و گیس‌بلندای ناراحت دو طرف رود... نمی‌دونم بگم کی منو ببخشه!) (خب! چون به هر حال فعلا حضرات عزیز شاملو و براهنی یه اندازه تو ذهن‌ام چرخ می‌زنن، انصاف نیست عرض ارادت به یکی‌شون بکنم فقط. پس به وسوسه پاسخ می‌دم و فکر می‌کنم اینم می‌شه این‌طوری خوند: اسم همه پرنده‌هائی که تو خواب دیدمو واسه‌ت اینجا نوشته‌م، اسم همه اونائی رو که دوس داشتم ... یه گِردَکی تو باغ کاشتم که شب خورشید پرش می‌کنه روز ماه، یه ستاره‌ی ول شده از هر چی منظومه هم از خمیره‌ش در می‌آد، که اونم واسه‌ی تو اینجا نوشته‌ام.)

(مث‌که بربریه واسه من یه سری واکنش‌های رگرسیو هم داشته! :D)

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۶ مهر ۴, چهارشنبه

مکتب (2)

ته‌ته‌اش... [این "ته‌ته‌اش" نمی‌دونم چند وقته افتاده توی دهن‌ام. اهمیت‌اش در زبانِ خودم شبیه «رک و روراست»هائیه که می‌گم. ته‌ته‌اش می‌دونم گفتن‌شون قطعا بیشتر رو خودم تاثیر می‌ذاره تا کس دیگه؛ در اصل، شاید به خاطر حسی که به خودم می‌دن می‌گم‌شون... خوب هم که فکرشو بکنم می‌بینم عملا نقشائی که به‌عنوان یه تئاتری بازی یا تمرین کردم، گاهی بیشتر ازون‌که بازی باشن در برابر دیگران، یه بازی شخصی بودن... ازون اول‌ش هم اگه خوب نگاه کنم، شیفته‌ی هلپرین بودم و آرتو و گروتوفسکی... حتی این‌روزا که متوجه کرامات استانیسلاوسکی کبیر شدم، نمی‌تونم انکار کنم تو تمام گوشه‌های تئاتری مغزم رسیدن به توانائی‌های هلپرین و گروتوفسکی و مزه‌مزه کردن رویاهای هولناک آرتو برام جذاب‌ترن. به‌هرحال، همین علاقه‌م به خانم هلپرینی که دست و پا شکسته می‌شناسم (بدیهیه که خودشو نه!) شاید توضیح بده چرا تو تمام این اندک نقش‌هائی که این سالا بازی کردم، بیشتر از بیرون، حواس‌ام به خودم بوده و با کله‌شقی سر بحثای شناخت کاراکتر گیر دادم که ترجیح می‌دم... بگذریم؛ حرف‌ام تئاتر نبود از اول.]

می‌خواستم بگم نه تنها کلا و از اول، بلکه ته‌ته‌اش هم ازین بازی خوش‌ام می‌آد. همین بازی‌ای که سرخود اسم‌ش رو گذاشتم مکتب‌ها. با میل پیش می‌برم‌اش...

واقعیت اینه که وقتی این زیر رو با اسمی که همه‌ی آشناها و نیم‌آشناها با اون می‌شناسن‌ام امضا می‌کنم، نمی‌تونم خیلی راحت از خودم بنویسم. درسته حتی تو خیالی‌ترین داستان‌هام سایه‌های خودم رو به وضوح می‌بینم (بگذریم ازونائی که دست به سینه و بی‌خجالت وسط‌شون می‌ایستم!)، و درسته که به خصوص این وبلاگ ـ‌که عملا ارضاء‌کننده‌ی بخش مهمی از امیال و حتی آرزوهای نوشتاری‌م بوده‌ ـ خیلی جاهاش مستقیما روی خودم مانور می‌ده، با این‌حال ته‌ته‌اش، خودم هم اعتراف می‌کنم به وضوح اون‌چیزی که بتونه تصویری از منیّت من به دست بده درش وجود نداره. هیچ کاری هم به مانیفست‌های راجع به مدل‌های وبلاگ‌نویسی ندارم. شاید کسی براش این قضیه اهمیت نداشته باشه. از طرفی می‌دونیم خیلی وقتا از روی داستان یه آشنا می‌شه نکات عجیبی راجع به‌اش فهمید که توی ساعت‌ها گپ به دست نمی‌آن. به‌هرحال اینا از نظر من مهم‌ان... و برای همین، حالا این چالش مطرح شده که مستقیما از خودم بنویسم یا نه... پاسخ‌ام کماکان چیزی شبیه "نه" هست... نه که نخوام البته! جزو "نمی‌تونم"‌هامه. نه که نتونستن‌اش برخاسته از نوعی ترس باشه یا پنهان‌کاری (یا استاد! جسارت نباشه، حتی تمرّد! نه این هم نیست قطعا). برای اینکه تک‌تک شماهائی که منو از نزدیک می‌شناسید (و مشخصا این یادداشت خطاب به شماست و در اصل فرد یا افراد خاصی که شناسائی شده و پرونده داریم پیش هم!)... کجا بودم؟ آها! این همون‌جائیه که شاید ردش تو یه سری از داستانام دیده بشه، با این تفاوت که اونجا آگاهانه‌س. سوء یا استفاده (!) از روش حرف زدنمه تو روایت... اما تو حرف زدن، شماهائی که مستقیم می‌شناسیدم می‌دونین چطوری‌ام...

وقتی سراغ یه رمان کلاسیک می‌ریم، می‌دونیم به طور معمول هیچ منطقه‌ای توی روایت بی‌ارتباط با بقیه‌ی مناطق نیست. روابط علی/معلولی معمولا خیلی واضح جلوی چشم‌مون عَلَم می‌شن. درست که داستان‌های کوتاه زندگی‌مون مثل بعضی از داستانای «اتوبوس پیر» براتیگان تموم می‌شن، یا شوخیای آلنی حیرت‌انگیز توشون دارن، یا... هرچی باشن، به هرحال ته‌ته‌اش به گونه‌ی حس‌داری (حس‌اش به انتخاب هرکس در هر لحظه‌ی خاص) داستانِ زندگی کلاسیکه.

ریشه‌ها شاید وقتی مربوط به وطن و خاک و اینا باشن، برای من اهمیت خاصی نداشته باشن. ولی وقتی می‌رسم به ریشه‌هائی که مربوط به خاطرات و تجربه‌ها و آدم‌ها و کلا رمانِ زندگی می‌شه، همه دیدین که نمی‌تونم خیلی تو خط مستقیم حرف بزنم و راحت از کنار یه سری چیزا بگذرم. برای همین شاید گاهی حرص‌تون رو در آورده باشم موقع جَستَن‌های مدام‌ام از یه موضوع به موضوع دیگه و دست‌آخر برگشتن به موضوع اصلی و گاهی حتی از خیرش گذشتن. شاید هیچ شباهتی به یه «آرزوهای بزرگ» نداشته باشه، اما نمی‌شه از حواشی‌ش گذشت. حتی شاید بتونم بگم همه‌مون همین‌طوریم.

وقتی آدم داره نگرانی‌ش از فلان رفتار رو روایت می‌کنه، یا شادی‌ش از اون‌یکی رفتار رو... خب فقط در مورد خودم بگم شاید بهتر باشه؛ نمی‌تونم فکر کنم مهم نیست مثال آوردن از این یا اون ماجرای قدیمی، اشاره به یه خط از داستانی یا فلان حادثه و فلان خاطره. اینا از نظرم اهمیت دارن برای بیانِ یه اتفاق شخصی، چون ریشه‌هان. یه لبخند شاید برای من معنی‌دار شده باشه به خاطر یه بیت شعر، یه صحنه از فیلم یا مثلا یه آدمی که هیچ‌وقت خندیدن‌اش رو ندیدم... به خاطر ریشه‌هائی... و وقتی با یه دوست صمیمی حرف می‌زنم، اگه بخوام احساس کنم وقت صحبت صادق بودم (یعنی اون "رک و روراست"ها رو با وجدان آرام بگم!)، گاهی باید همه‌ی اینا رو، ریشه‌ها رو، بگم؛ دست‌کم مهم‌هاش رو. گاهی بعضی نمونه‌های همه‌چیز گفتن‌ها تو بعضی یادداشتام بوده. اما نمی‌شه زیاد این‌طور بنویسم. رک و رواست، خودم تو نوشتن‌شون گاهی وامی‌مونم، چون دیگه مسئله‌ی روایت یه قصه مطرح نیست. دیگه حساب این نیست که یکی از اوج‌های لذت نوشتن برام اینه که می‌تونم هر لحظه از یه داستانی خوش‌ام نیومد، سرنوشت تازه‌ای براش رقم بزنم. مسئله، مسئله‌ی وقایع اتفاقیه‌س که دست‌بردنی نیستن. یا باید صادق باشم یا نه... و اولی رو حتما ترجیح می‌دم. برای همین دشوار می‌شه نوشتن؛ چون گاهی بعضی اتفاقات به نظرم هیچ کیفیت خاص روائی ندارن... چون بعضی ریشه‌هاشون اصلا قابل بیان نیستن (نه غیر قابل بیان مثل یه راز، بلکه به طور مشخص غیر قابل گفتن، چون با کلمات بیان نمی‌شن! مثل دست‌هائی که گاهی رو هوا یه ابر بزرگ در حال باد شدن رو دنبال می‌کنن و صورتی که گره می‌خوره و جمله‌ای که نیمه‌ی نخست‌اش تو دهن می‌مونه و نیمه‌ی دوم‌اش با حرکات بیان می‌شه. مثل حس‌های غیرقابل توصیفی که نوشتن‌شون وقتی خودِ آدم موضوع باشه، دشوار نه، برای خودم، شاید سخت‌ممکن باشه، اگه دور همی به خودم تخفیف ندم و نگم غیرممکن. دست‌کم، فعلا روش تمرکزی ندارم! (آها! مثال مشخص: مثل وقتائی که پشت تلفن چون یه آدم محترمی اون‌ور خطه، بلند می‌شم می‌ایستم و لبخند محترمانه می‌زنم یا وقتائی که پشت تلفن تند تند به جای تائید لفظی، سرم رو تکون می‌دم!!! خب فکر کنین بخوام برای طرف بگم فلان شخص محترم! من الآن ایستاده‌م!).

برای همینه که می‌گم نمی‌تونم خیلی راحت همه‌شون رو بنویسم. نمی‌گم که در ملاءعام ِ خلوتِ این وبلاگ! نوشتن هم، برام کار رو دشوارتر نمی‌کنه. بله! شاید بخوام چیزی رو فقط به یک یا چند دوست خاص بگم. شاید نخوام مثلا کسی غیر از یه دوست خیلی صمیمی بدونه چند ماهیه وقتی زیاده ذهن‌ام خسته می‌شه یا وقتی هیجان‌زده می‌شم یا اصلا وقتی همین‌طوری عادی‌ام، یهو چند دقیقه بین گردن و گونه‌‌ی چپ‌ام تیک ریز و آرومی پدید می‌آد... پس این هم سخت‌اش می‌کنه. ترجیح می‌دم مستقیم فقط به اون دوست یا دوستان بگم. شاید حتی بتونم بنویسم، ‌ولی ترجیح بدم همون فرد یا افراد خاص بخونن‌اش، مثل خیلی داستان‌هام که سرجمع گاهی شاید دو خواننده هم نداشتن...

با این‌حال مسئله‌ی مهم‌تر اون اولیه‌س قطعا، و سومی: اینکه گاهی دیدن یا حس کردن عکس‌العمل‌های اون فرد یا افراد خاصه که به حرف زدن آدم معنی می‌ده. مثل وقتائی که نشستیم و با دوستی داریم قاه‌قاه می‌خندیم و هر دو می‌دونیم اگه نفر سومی وارد جمع بشه، بِربِر به دو تا آدمی که به چیزی عجیب و نامشخص یا حتی بی‌ربط می‌خندن نگاه می‌کنه... و باز هم می‌خندیم، چون عمیقا از ربط ماجرا باخبریم. مثل زبان‌های دونفره یا چندنفره‌ی مشترک و مخفی که وصف لذت‌اش کلی حرف و وقت می‌خواد...

این‌طوریاس خلاصه و این یعنی به‌هرحال یه جلسه‌ی دیگه‌ی مکتب‌ها، که از نوشتن‌شون لذت می‌برم، و می‌گم اینو، چون گاس اگه به خودم بود هیچ‌وقت به فکرم نمی‌رسید حتی جسارت امتحان کردن‌شو داشته باشم، چه برسه به اینکه بشینم عملی‌شون هم بکنم.

مرسی! پس این هم مثلا "دُرّ حکمتِ" آخر این جلسه:

«جسارت گاهی تو ساعتِ شنیه؛ دفن می‌شه اگه بیرون نیاریم‌اش.»

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۶ شهریور ۲۸, چهارشنبه

مکتب (1)

نه اینکه حالا حتما واسه همه جواب بده، ولی خب به‌هرحال چون در مورد تجربیات‌ام خسیس نیستم اعلام می‌کنم:

1. می‌شه مثلا به بلو کافه اطمینان کرد. شاید صلاح نباشه که روی کل آلبوم‌های آقای ره‌آ (رئا؟ همون Chris Rea ی خودشون!) آدم آزمایش کنه. خب به شخصه آهنگای دیگه‌ی این رفیق‌مون رو هنوز این‌قدر مصفا در نیافتم، ولی گاس بلو کافه بین شنوندگان‌اش یک جور "هم‌سرخوشانگی" ایجاد کنه.

2. هیچ‌وقت به ماشینی که به نظر می‌رسه داره به آرومی دنده عقب می‌گیره اعتماد نکنین، حتی اگه در حوالی کسی باشین که اصولا از جذابیت، به چشم بدشانسی‌ها جورج کلونی می‌آد! به این دلیل که به هر حال جاذبه حتی در مورد بدشانسی‌ها این‌طوری عمل می‌کنه که، همچین مستقیم می‌کشدتون به طرف جذب‌کننده. حالا اگه بین جذب‌کننده و بدشانسی مربوطه کسی قرار گرفته باشه، ممکنه ماشین بهش بزنه! (هرچند خوشبختانه به خیر گذشت، ولی خب اعصاب معصاب نمی‌مونه آدم یادش که می‌آد! راننده هم این‌قد خنگ و گول؟ آقا اون آینه رو برای درمان حملات نارسیسیستیک راننده‌ها که نذاشتن! عقبو بپا!)

این یه اثبات علمی هم داره: اگه بین آقای نیوتن و درخت سیب کسی قرار گرفته بود، ما الآن پامون رو زمین بند نبود. (بعد یه نکته‌ی بی‌ربط به موضوع ولی مهم در علم فیزیک! فک نمی‌کنین اگه آقای نیوتن آدم بددهنی بود هم، ما الآن رو زمین بند نبودیم؟ چون دهن‌اشو باز می‌کرد و چار تا فحش به زمین و زمان می‌داد و سیب رو پرت می‌کرد یه گوشه و بعد اصلا به فکرش نمی‌رسید جناب جاذبه رو کشف کنه که، و خب واقعا جاذبه هم کسی نبود که اگه یه بار کشف نشد دوباره رو بندازه. تازه اگه خربزه رو درخت در می‌اومد یا آقای نیوتن تو یه کشور گرمسیر زندگی می‌کرد هم همین‌طور!)

(البته مستقل از این قضیه و قضایای خطرناک مشابه مثل تاثیر بعضی داستانام، با در نظر گرفتن موارد و مسائل دیگه، خوب‌ام که فکرشو می‌کنم می‌بینم کاملا بدشانس نیستم به این دلیل بدیهی که خوش‌شانسی‌هایی هم دارم. شانس‌خاص‌ام!)

3. هیچ‌وقت و هیچ‌وقت زیاد به حدسای دقیق نباید مطمئن بود. چون ممکنه آدم یه وقت یه حدسی بزنه، بعد تو چهره‌ی طرفِ حدس زده شده یه تعجبی ببینه، و به عنوان حدس‌زننده جوگیر شه (و مثلی هست که می‌گه آدمو سگ بگیره جو نگیره، که بعد آدم تو زیر زمین بادبادک هوا کنه ولی ضایع نشه!) و خیلی با حالت اعتماد به نفس شدید لبخند بزنه که "هه! دیدی چه دقیق حدس زدم" و چند دقیقه بعد معلوم شه حدس‌زننده از بن توی باقالیا بوده موقع حدس زدن، و بابت اون اعتماد به نفسی که اول‌اش به نمایش گذاشته، سه و نیم و گاهاً چهار برابر ضایع بشه و هی با تعجب نگاه کنه و بگه «نه!؟» (یعنی واقعا بالای نود درصد اون تعجب می‌تونست برای این باشه که، چرا من باید ضایع می‌شدم این‌طوری؟ اونم وسط اون تیریپ اعتماد به نفس و اینا!)

4. هیچ‌وقت رو حساب اینکه ماه‌ها از منزل خارج نخواهید شد اقدام به منهدم نمودن سبیل یا مشخصات ظاهری دیگر خود ننمائید، چون قوانین مورفی دقیقا این‌طور وقت‌هاس که کار می‌کنن :D.

یک‌سری تجربیات دیگه هم هست البته، ولی چون یکی از شرایط این شیوه‌ی نوشتن اینه که خیلی نباید طولانی بشه، در جلسات بعدی اگر خیل مشتاقانی وجود داشت ارائه خواهد شد.

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۶ شهریور ۲۴, شنبه

Manifesto of Recreation

و نو جهانی بیافرین:

تیک‌ـ‌تاک‌ـ‌توک‌ـ‌تَک‌ـ‌تِک‌ـ‌تُک‌ـ‌تَرَک‌ـ‌تریک‌ـ‌توروک‌ـ‌تِرَک‌ـ ...

و نو جهانی بیافرین:

تیک‌ـ‌تاک‌ـ‌توک‌ـ‌تَک‌ـ‌تِک‌ـ‌تُک‌ـ‌تَرَک‌ـ‌تریک‌ـ‌توروک‌ـ‌تِرَک‌ـ ...

و نو جهانی بیافرین:

تیک‌ـ‌تاک‌ـ‌توک‌ـ‌تَک‌ـ‌تِک‌ـ‌تُک‌ـ‌تَرَک‌ـ‌تریک‌ـ‌توروک‌ـ‌تِرَک‌ـ ...

Va No-Jahani Biafarin:

tic-tac-tac-tec-tuc-toc-tarac-terac-tiric-turuc-…

And then, Recreating the World:

tic-tac-tac-tec-tuc-toc-tarac-terac-tiric-turuc-…

And then, Recreating the World:

tic-tac-tac-tec-tuc-toc-tarac-terac-tiric-turuc-…

And then, Recreating the World:

tic-tac-tac-tec-tuc-toc-tarac-terac-tiric-turuc-...

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۶ شهریور ۱۸, یکشنبه

No U-turn

لع‌نت! احمقانه‌تر ازون به نظر می‌رسه که واقعی نباشه...

No U-turn

تا امروز همه‌ی دیروزها جذاب‌تر بودند...

* * *

داور سوت‌اش را گم کرده. تماشاچی‌ها خواب‌اند و بازیکن‌ها مصدوم از لگدِ مربی‌ها و ناظر.

Comments


۱۳۸۶ شهریور ۱۴, چهارشنبه

من و دُنیاف

گاهی، وقتی نشسته‌ام و کتابی می‌خوانم، دنیاف مثل بچه‌ی تخس و اعصاب‌خردکنی می‌شود که حوصله‌اش از اسباب‌بازی‌هایش سررفته و هوس کرده اولین آدم دم‌دست‌ را وارد بازی خودش کند... او با هر وسیله‌ای غافلگیر می‌کند؛ دنیاف، نفوذ می‌کند:

بالشتی می‌گذارم روی صندلی و صندلی دیگری را جلو می‌آورم تا پایم را روی آن بگذارم؛ کتاب را روی پایم باز می‌کنم و خواندن آغاز می‌شود. چند لحظه طول می‌کشد تا وارد دنیای کتاب، و درگیر موضوع شوم. در بدو ورود به دنیای کتاب، می‌توانم به تمرکز حواس‌ام "از کار افتادن" هم لقب بدهم: گوش‌هایم انگار صداهای اطراف را نمی‌شوند و چشم‌ام چیزی جز لغات را نمی‌بیند. حس خاصی از سرما و گرما ندارم و حتی به بوها و یا ته‌مانده‌ی تلخی سیگار در دهان‌ام هم توجهی نمی‌کنم. اما این مرگِ موقتِ لذت‌بخش خیلی هم طول نمی‌کشد: وقتی دنیاف بخواهد بازیگوشی کند.

کافی‌ست به سطری برسم که نیاز به دوباره‌خوانی یا لحظه‌ای تٱمل دارد؛ در واقع روی سرسره‌ی مطلب گیر کنم، تعلیقی در خواندن‌ام پدید بیاید یا دریافت‌ام دچار تعویق شود: حواس‌ام که اسیر کتاب شده بودند، یک‌لحظه آزاد شوند. اگر زمانی معمولی باشد و مکانی آرام، اتفاقی نمی‌افتد و می‌توانم بلافاصله بعد از این توقف مسیر را پی بگیرم، اما وقتی دنیاف بازیگوش شده باشد، برگشتن کار ساده‌ای نیست...

اصوات اطراف لجوجانه شروع به جستن و تحریک گوش‌هایم می‌کنند: صدای اتومبیلی که از خیابان عبور می‌کند همراه صدای کامیونی که همان حوالی توقف کرده اما موتورش کماکان روشن است می‌شود. صدای گفتگوی چند نفر که از کنار پنجره عبور می‌کنند. بعد صدای سوت کشیدن مدام و آرام زودپز که روی گاز دارد ناهار را آماده می‌کند و شاید صدای قارقار کلاغی... اول اصواتِ بلند حمله می‌کنند. سعی می‌کنم گوش‌ام را تحت فرمان خودم بیاورم و خواندن را با آرامش پی بگیرم. چیزی نمانده که موفق شوم، اما سیخونک دنیاف نمی‌گذارد و صدای بوق کوتاه و نابهنگام اتومبیلی (آن‌قدر ناگهانی و شرورانه که به نظر شوخی‌ بی‌مزه‌ای از سر بدذاتی می‌آید) دوباره گوش‌هایم را از بند می‌رهاند. این‌بار گوش‌های طاغی با قدرت بیشتری کار را پی می‌گیرند و حواس دیگر را هم آزاد می‌کنند: بوی سبزیِ پخته از زودپز به مشام‌ام می‌رسد و صدای محو موتور یخچال هم به گوش می‌رسد. می‌فهم‌ام کف پاهایم یخ کرده‌اند و دست راست‌ام که کتاب را نگه داشته کمی خواب رفته. چشم‌هایم در حاشیه‌ی سپید کتاب، سیاهی جلد را هم می‌بینند و در پس‌زمینه رنگارنگی ِ آشفته‌ی قالی را. صداها باز قدرت بیشتری پیدا می‌کنند؛ از پشت سرم صدای جریان آب گرم در لوله‌ی شوفاژ را می‌شنوم و از بیرون صدای زنگ در خانه‌ی یکی از همسایه‌ها. حتی احساس می‌کنم زمزمه‌ی آوازی به گوش‌ام می‌خورَد و اینجاست که متوجه می‌شوم صدای آواز خودم است... بو می‌کشم و سعی می‌کنم حدس بزنم سبزی‌ها پخته شده‌اند یا نه و در دل لعنت می‌فرستم به کامیونی که هنوز با موتور روشن نزدیک خانه ایستاده و دودش کم‌کم غیرقابل‌تحمل می‌شود و حتی نمی‌گذارد عطر لباس‌های تازه شسته شده که هنوز روی صندلی ولو هستند را حس کنم. چهار بار آخرین جمله را خوانده‌ام و روی یک حرفِ ربط گیر کرده‌ام و پیش نمی‌روم. اشک از چشم‌هایم می‌آید و خمیازه می‌کشم و سعی می‌کنم در پاهایم مرز بین گرمی و سردی را پیدا کنم؛ کف پاهایم سرد است و هنوز کف پا تمام نشده گرمی شروع می‌شود. کمی هم کتف‌هایم خسته شده‌اند و چند تار مو می‌بینم که جلوی عینک‌ام آویزان‌اند. ذهن‌ام درگیر کلماتی شده که مربوط به کتاب روبروی‌ام نیستند... بو، تمرکز، صداها، صدای بوق ماشین، بازیگوشی، خرخشتک‌بازی در و دیوار، کامیونِ پفیوز، بوق موذی، لوله‌ی ولوله‌گر، قابلمه‌ی هلهله‌گر...

وقتی دنیاف بازی‌اش بگیرد هیچ‌طوری نمی‌شود از دست‌اش فرار کرد. برای همین تصمیم‌ام مبنی بر جابجا شدن و به اتاقی دیگر رفتن کاملا بیهوده است. به‌هرحال، این را آن‌وقت آدم نمی‌داند. در نتیجه بلند می‌شوم و لیوان چای که روی میز است بیخود و بی‌جهت روی زمین می‌افتد و من مثل همیشه در مقابل چای ریخته مات‌ام می‌برد. بعد از چند لحظه که دوباره راه می‌افتم پایم محکم کوبیده می‌شود به صندلی کناری و لنگ‌لنگان که به طرف آشپزخانه می‌روم تا دستمالی بیاورم، کتاب با صورت می‌افتد روی زمین. کتاب را که برمی‌دارم، با دهان باز و شیرازه‌ی پاره مثل صورتی مشت‌خورده و خونین، خیره نگاه‌ام می‌کند و این حسابی دیوانه‌ام می‌کند. کتابِ پاره شده، کتابِ پاره شده، کتابِ پاره، شده شکنجه و عذابِ الیم! هوس می‌کنم بزنم زیر گریه، اما دوباره خمیازه‌ام می‌گیرد و گریه‌ام بلعیده می‌شود و دنیاف به بازیگوشی خودش ادامه می‌دهد و تلفن زنگ می‌زند. به طرف تلفن می‌دوم و کوبیده می‌شوم توی در بسته‌ی اتاق‌ام و تا در را باز کنم و دوباره بروم، صدای زنگ قطع می‌شود. عصبانی روی صندلی‌ام می‌نشینم و کتاب را گوشه‌ای می‌گذارم. بی‌خیال می‌شوم. به پشتی صندلی تکیه می‌دهم و سعی می‌کنم بدترین فحش‌ها را پیدا کنم و به دنیاف بدهم، اما لب از لب وا نکرده‌ام که احساس می‌کنم سکوت مثل قیر توی گوش‌هایم فرو می‌ریزد و دنیاف را می‌بینم که از شکاف کنج دیوار مظلومانه نگاه‌ام می‌کند...

23/8/1385

بازنگری و بازنویسی: 1/5/1386

بازنگری و بازنویسی دوم: 14/6/1386

برچسب‌ها: ,

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter