شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۴ آذر ۹, چهارشنبه



احلام گرامی در یادداشتی برای شعر "می‌گذرد..." اشاره کرده بودند به تجربه‌ای درباره گسی خرمالوها...

آن تجربه آشنا بود برایم و باز به فکر خرمالوها انداختم که کم‌کم دارند کمياب می‌شوند. توی فکر انارها و خرمالوها بودم که یادم آمد مدت‌ها بود می‌خواستم چیزی راجع به خرمالوها بنویسم (شاید یک سال؛ قبل‌تر همه‌اش در یک شعر آمده بود، سال هشتاد و یک فکر کنم. بعد دوباره که خواندمش نزدیک یک سال پیش، گفتم بیشتر بنویسمش، بعد حیف که شعر را گم کردم با آنکه شعر خوبی هم نبود. ولی خب! حیف، چون آن‌موقع حرفهایم بود با خرمالوهائی که رفقای قدیمی‌ام بودند و دلم سوخت که گم شد).

خلاصه نشستم و نوشتم. خواستم همین امشب بگذارمش روی این صفحه، راستش دیگر حالش نبود. گذاشتم فردا یا پس‌فردا ویرایشش کنم و چون طولانی شده در سه قسمت بگذارمش در وبلاگ.

یک یادداشت هم شنبه نوشته بودم به نام "سیب‌زمینی، چایکوفسکی کبیر و دعوت به شنیدن" (البته سیب‌زمینی هیچ ربطی به چایکوفسکی کبیر ندارد. یادداشتم شده بود مثل بعضی سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌هایم، دست به دامن حافظ و چایکوفسکی شدم). نتوانستم بگذارمش اینجا. گذاشتم برای بعد. حالا بعدش می‌شود احتمالا برای بعد از این سه یادداشت خرمالوها.

فقط اینکه اگر کسی از دوستان پارتیتور والس ملانکولیک چایکوفسکی را دارد، بسیار سپاسگزارش خواهم شد اگر من را در یک مورد راهنمائی کند.

خلاصه اینکه تا همین حالا داشتم خرمالوها را می‌نوشتم که بگذارم اینجا و بعد برنامه‌ام عوض شد. گفتم دست خالی هم نروم. یک چیزی اینجا بنویسم و بعد بروم پی باقی کارها...

همین...

* * *

راستی!

پیشنهاد می‌کنم حتما بخوانید:

سرزمین رویاها

دست‌مریزاد به ایشان!

Comments




۱۳۸۴ آذر ۷, دوشنبه

از دلشدگان یکی ‌یکی که می‌روند دل را هم می‌برند...

بد عُنُقم... اگر کسی حوصله‌ام را ندارد لطفا امروز را مهمانم کند به آن ضربدر آن گوشه راست... شرمنده! اگر هم حوصله داشت و بعد شاکی شد، آن پائین می‌تواند متلک‌دانی و جایگاه بازتولید گلستان هم بشود. راحت باشد.

می‌دانم به من چه...

اما فقط دلم بدجور گرفته... بدجور و دلم می‌خواست خودم را یک‌ جا خالی کنم. یک‌جائی که بعدا هم برگردم ببینم... بعدا هم یادم باشد... یک‌جائی که غر بزنم و احیانا کسی هم بشنود. خیلی بدتراست آدم تنهائی نک ونال کند. چون هی پیچ می‌‌خورد توی خودش... چون همین را نوشتم، گذاشتم کنار که بماند، دوباره آمدم سراغش، باز نوشتم، باز رفتم، فکر کردم حالم خوب شده، برگشتم دیدمش، باز بدعنق شدم... دیدم نمی‌شود...

حالا هر چه...

امروز یک نفر راس‌راستکی از میان ما رفت. نه توانستم یک قطره اشک بریزم و نه توانستم دنبالش بروم... اصلا چه ربطی به من داشت که من بخواهم گریه کنم که بخواهم دنبالش بروم که بخواهم فکر کنم چه شد که مُرد؟

آخر می‌گویند چرا تا کسی زنده است سراغش نمی‌رویم. اما مثلا من می‌رفتم سراغ او چه تاج گلی به سرش می‌زدم؟ دوهفته پیش شانه دو تا از اساتیدم را بوسیدم، خم شدم دست‌شان را هم بوسیدم، یکی هم انداخت که نه به غنپز آزادی طرف و نه به دست بوسیدنش...نه از لج او، به دل خودم حاضرم پای استادها را هم ببوسم. اما تکه تکه هم که بکنم خودم را دردی از آنها دوا نمی‌‌شود... نه! هیچ‌ استادی ندیده‌ام که دلش خوش باشد به به‌به و چه‌چه دیگران... می‌دانم چشم آن استادم فوقش به این است که من چه گلی بلدم به سر خودم و آدم‌های دیگر بزنم، نه هیچ چیز دیگر... اگر چیزی برای خودش می‌‌خواست، چیزی یادم نمی‌داد... چیزی برای خودشان نمی‌خواهند که... اما قبول... چرا قبلا؟ راست است... دیگر جرات ندارم منتظر فردا روزی شوم. قبول...

همه آنهائی که خوبند و وقتی می‌میرند یادشان می‌افتیم، اگر دنبال چیزی بودند، می‌مردند یادشان نمی‌افتادیم... بله... مرده‌پرستی هم عالمی دارد. پرستیدن چیزی است که تا دیروز بود و خوب... خب! که چه؟

امروز یک‌جائی آدمها جمع شده بودند، نه چون یکی دیگر آمده باشد، چون یکی دیگر داشت می‌رفت...

تمام آن مدت را نفهمیدم به چه چیزی دارم فکر می‌کنم... از آن دور عکس یک آقای سبیلوئی را می‌دیدم که همیشه میخ عکس‌هاش می‌شدم... زیر میز دفتر دوستی عکسش را همیشه می‌دیدم که کلی از بچه‌هاش دورش را گرفته‌اند... همیشه هم اول یاد گرامافونی می‌افتادم که روی جلد "دلشدگان" بود...

ما دلشدگان خسرو شیرین پناهیم

ما از دو جهان غیر تو ای عشق نخواهیم...

حالا چرا آن آقای سبیلو که شنیده بودم اخمالوی مهربان است، اما من همیشه دیده بودم توی عکس‌ها چشمهاش می‌خندد من را همیشه یاد این تصنیف انداخته نمی‌دانم. لابد او هم از جماعت دلشده بود. بود!

ایستاده بودم و از دور نگاه می‌کردمش که تکیه داده بود به یک آبی... کسی هم داشت حرف می‌زد... یکی هم آمد اسم بعضی‌ها را برد که فکر کنم تادو روز پیش چشم دیدنش را هم نداشتند...

بعدتر نشسته بودم روی یک صندلی پیرمردی آمد و حرف‌های قشنگی زد و شعری خواند که نزدیک بود چشمهام خیس شوند... او هم عجله داشت،‌ زود رفت، نشد کمک کند سبک شوم. پیرمرد دلش خیلی پر بود. دست داد و رفت...

همان‌جا که ایستاده بودم و خیلی‌ها ایستاده بودند، خیلی‌ها می‌خندیدند. فکر کردم اشتباهی رفته‌ام مهمانی... بعد به خودم گفت اوهوی! سَنَنه! یعنی که چه ایستاده‌ای غصه خوردن ملت را ببینی؟ کم غصه دارند؟ اصلا مگر نگفته‌اند مردن مثل تولد دوباره است و باید خندید؟

یک سگی درونم غر می‌زد. می‌گفت تولدِ که بود؟ تولدْ چه بود؟ یعنی وقتی رفتی زیر خاک آنجا باید شمع فوت کنی؟ یا دو سال بعد که مرخصی‌ات تمام شد باید برگردی؟ مگر باباجون برگشت؟

باباجون که بابای مامان بود، دوازده سال پیش مُرد... به زور می‌خواهند بگویند من وارث او بودم، چون شکل او هستم و مثل او نوشتن را دوست دارم و لابد چون زیاد هم سیگار می‌کشم ... اما من وارث او نیستم که... او بدعُنُقی نبود که همیشه هم صدای خنده‌اش تا چهار تا کوچه آن‌ورتر برود... اما آخرین کسی بود که رفتم تا مرده‌اش را ببینم. حتی کنار گورش هم رفتم...

مامان دیشب می‌گفت اگر رفتی گورستان به باباجون هم سر بزن ده ساله که نـ... گفتم نمی‌روم.

بار دومم بود که می رفتم کسی را ببینم که مرده... در دلم به خودم می‌‌گفتم چرا پارسال که زنده بود... حوصله جر و بحث باخودم را نداشتم... اصلا...

همه‌اش سر خودم غُر می‌زدم...

صبر کردم تا ببینم سفیدپوش دارد می‌رود...

یکی چیزی می‌گفت و نمی‌دانستم او زبان عربی را دوست داشته یا نه... نگاه می‌کردم که یک‌دفعه بچه شدم. گفتم الآنه‌اس که بلند بشن و بعد ملت جیغ می‌کشن و در می‌رن و بعد منم باید یه‌جائی قایم شم... بعد قهقه می‌خندن و پا می‌شن می‌گن خاک بر سرتون!

اصلا نمی دانم آنجا چه کار می‌کردم... یکی نبود به من بگوید بهترین طراحی‌ات یک‌جفت انگشت بوده و فقط ویزیتور یک دفتر بوده‌ای... برای شاعر نـ...

به خودم گفتم عمو... بعضی‌ها هنرند... آمده‌ام ببینم وقتی انسانها می‌‌میرند چطور می‌میرند.

باورم نمی‌شد انسان‌ها این‌قدر ساده بمیرند. حتی اطراف‌شان آدم‌ها بلند بلند بخندند.

حتی مثل نمایشگاه‌ها که می‌روم و می‌گویم بعداز چند ماه رفقا را ببینم شده باشد... حال و حوصله نداشتم. توی فکر این بودم که انسان‌ها عجیب می‌روندها...

بعد فکر کردم یک‌روز من را هم می‌‌گذارند توی ماشین... فکر کردم بگویم یکی عکسم را بگیرد، اگر متولد شدم نشانم بدهد، ببینم چه جوری مرده‌ام... فکر کردم همه ماهائی که آنجا هستیم یک‌روز می‌رویم توی ماشین... اما عمراً!

بعضی‌ها چشمهایشان سرخ سرخ بود. وقتی می‌دیدم‌شان تازه یادم می‌افتاد چه خبر شده... دلم هری می‌ریخت... بعضی‌ها صورت‌شان فروریخته بود. وقتی می‌دیدم‌شان دلم هری می‌ریخت.. تازه یادم می‌افتاد چه خبرشده... بعضی‌ها سلام سردی به یکی می‌کردند و می‌رفتند گوشه‌ای باز... بعضی‌ها خیره بودند انگار به عکس آن اقای سبیلو که چشمهاش می‌خندید...

ده سال بود که نرفته بودم وقتی یکی...

صبح که پا شدم هم نمی‌دانستم چم شده بود... مثل پریشب که راه می‌رفتم و مثل گرامافون ِ سوزن گیر کرده غر می‌زدم...

چقدر انسان رفته... چقدر انسان رفته...چقدر انسان رفته...

یادم می‌امد که اصلا چرا باید اینجا بروند که این‌طوری است؟

چون یادم آمد پریشب یکی می‌گفت اِ؟ یکی می‌گفت خب؟ حتی چرا...

بعدتر که نشسته بودم روی نیمکت و هی یخ می‌بستم، هی رد می‌شدند آدم‌ها... یک دانشجوئی مُخ استادش را زده بود وخوشحال بود. یکی دیگر خوشحال بود که عکس‌های خوبی گرفته... یکی داشت می‌رفت ولی دیگر دل و دماغش را جا گذاشته بود... یکی داشت دو تا چشم سرخ سرخ را بادستمال پاک می‌کرد... یکی آرام رد می‌‌شد... بعد همان پیرمرد آمد. بعد خیره شدم به جاده درازی که یک‌طرفش پائیز بود و زیرش چند نفر داشتند والیبال بازی می‌کردند...

نشستم به مُردن فکر کنم... دیدم تکراری شده... فکر کردم بعضی‌ها عجب زندگی می‌کنند.

بعضی‌ها عجب زندگی می‌کنند...

دو تا خیابان بالاتر هیچ خبری نبود.

دو تا خیابان آن‌ورتر هم همین‌طور بود.

شهر هم خلوت بود...

آقای سبیلو که چشمهاش می‌خندید، دو روز پیش مرده بود و تازه داشتند می‌بردندش... یکی هم پشت بلندگو تپق می‌زد که عکس‌های‌تان را تحویل بدهید، می‌‌خواهیم ویژه‌نامه...

و شاید یکی هم توی دفترش نشسته بود و داشت فکر می‌کرد به...

آقای سبیلو هم که چشم‌هاش می‌خندید دیگر نبود...

آب از آب دنیای بی‌معرفت هم تکان نخورد...

پارسال هم... فقط چند روز نگرانی...

باز آب از دنیا تکان نخورد...

عجب دنیای عوضی‌ئی...

پیرمرد می‌گفت... او هم بغضش نترکید...

Comments


۱۳۸۴ آذر ۵, شنبه

خبر تلخ...

يادداشت ديگری برای امروز آماده کرده بودم... اما نمی‌شود حالا...

استاد مرتضی ممیز درگذشت

این یادداشت را در "از نقطه الف به بعد‌" بخوانید:

روز بی قصه‌ی پنجم آذر هزار و سیصد و هشتاد و چهار

امروز را اصلا نمی توانم قصه بنویسم.برای اینکه ما آدمها واقعا می میریم:"مرتضی ممیز امروز مرد."(از متن همان یادداشت)

* * *

استاد را هیچ‌وقت ندیده بودم. اما شنیدن وصف ایشان برایم کافی بود که دلبسته‌شان بشوم، خیلی بیشتر از کسانی که دیده بودم. بعضی انسان‌ها آن‌قدر عاشق‌اند که همه را عاشق خود می‌کنند. نورشان تا دورها را روشن می‌کند...

یاد استاد ممیز همیشه زنده باد...

* * *

کاش یادمان نرود... تا زنده‌اند هم یادمان باشد. کسانی که زندگی‌مان را به آنها مدیون شده‌ایم. استادهائی که هر کلام‌شان دستی نیرومند و مهربان بوده که دست ما را گرفته در دنیای ناشناخته‌ها...

چشمه‌های روشنی که در دل خود دریائی از خِرد و مهر و دانش داشتند و دارند...بی‌دریغ!

کاش که نه... نباید یادمان برود که خیلی بیشتر از خیلی حرف‌ها به آنها مدیونیم. خیلی بیشتر از بوسیدن دستی، یا قطره اشکی، یا...

Comments


۱۳۸۴ آذر ۲, چهارشنبه

می‌گذرد...

سخت نگیر!

سرانجام روزی همه چیز درست می‌شود

سرانجام...

روزی قبل یا بعدِ مرگ

چه اهمیتی دارد...

که پوسیده باشی؟

که آن بمب بر سر خانه تو جا خوش کرده باشد؟

که آن دست

توی دهان ِ آن سگ

دستِ تو باشد؟

دستِ معشوقت؟

چه اهمیتی دارد که راه راه شده باشی پشت میله‌ها؟

چه اهمیتی دارد که آن خطِ باریک

بر امتدادِ آن طناب بر چوب

تن ِ تو باشد؟

چه اهمیتی دارد؟

سرانجام همه چیز درست خواهد شد...

سرانجام

خواهند درید

(همین گرگ‌ها یا آن‌ها)

بعد ِ تن ِ ما

تن ِ یکدیگر

سرانجام خون خواهد گرفت زمین را

سرانجام همه کود خواهیم شد

بر خرمالو بُنی...

از آن همه نارنجی

مائیم که گس می‌شویم

مثل زندگی‌مان

مثل همه این سال‌ها

که از خورشید

نارنجی‌اش برای ما بود

و گرمایش برای هر که جز ما

که از آن همه پائیز

ما فقط صدای خرد شدن بودیم

چه اهمیت دارد

که خون ما کم بهاتر از پیشاب‌ آنها؟

سرانجام روزی همه چیز درست خواهد شد...

پیش از مرگ

برای دیگران؛

بعداز مرگ

برای ما...

به هیچستان آسوده‌ایم...

کود که شدیم

گس که شدیم

شاید کسی، عاشقی را خنداندیم!

دیگر چه اهمیت دارد؟

که "سرانجام روزی همه چیز درست خواهد شد"

خیال است...

نیست...

آن هم برای از ما بهتران است..........

9/8/1384

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۴ آبان ۳۰, دوشنبه

Dreamer

نمی‌دانم آیا تا به حال داستانی نوشته شده که در آن کسی در عالم رویا عاشق کس دیگری بشود و بعد به خاطر رویایی که دیده تمام عشق‌های عالم بیداری‌اش را فراموش کند یا نه...

البته چندان هم برایم مهم نیست که این قضیه را بدانم. چون در اصل تصمیم دارم یک ماجرای واقعی را تعریف کنم. شاید خیلی از خوانندگان تصور کنند که این هم یکی از آن ترفندهای نویسندگی است برای جذابیت بخشیدن به روایت... یا شاید فکر کنند واگویه‌های کسی‌ست که فکر می‌کند(یا بهتر است بگویم اصرار دارد بگوید این‌طور فکر می‌کند) ذهنی تب‌دار دارد و او هم از دریچه‌ای در پستو می‌تواند کنار نهر آدم‌های اثیری ببیند، تا مگر از این طریق برای خود جای پایی کنار بزرگان درست کند.

خب! هیچ اصراری ندارم به ایشان ثابت کنم که این داستان از آن ترفندها در خود ندارد و واقعی است.

از طرفی خود من در خیالی‌ترین داستان‌ها روشن‌ترین واقعیات را می‌بینم و معتقدم هیچ نویسنده‌ای جز آنچه زیسته نمی‌نویسد و از طرف دیگر وقتی به خاطر نسبی‌نگری هم شده این نظر را از عمومیت خارج می‌کنم، حداقل در مورد شخص خودم به این نتیجه می‌رسم که تا به حال هیچ داستانی را ننوشته‌ام که زندگی نکرده باشم‌ و یا اگر این‌طور بوده، هیچ داستانی را ننوشته‌ام که بعدا زندگی نکرده باشم‌اش.

البته درستش این است که اصرار کنم بر واقعی بودن این داستان، حداقل به احترام اتفاقی که افتاد. باری... انگار اهلش نیستم.

پس بهتر است شما را هم به حال خود رها کنم که واقعیت یا خیال را خودتان تشخیص دهید. با اینکه هنوز بغض آن جدایی را در گلو دارم و هنوز آرزو می‌کنم ای کاش از خواب بیدار نمی‌شدم و در کنار او می‌ماندم. هنوز حرارت بازوانش را دور شانه‌ام احساس می‌کنم و عطر خوش گیسوانش را...

* * *

من تنها هستم. مدتهاست که تنها هستم. فقط یک بار در زندگی‌ام عاشق کسی شدم که او هم من را دوست داشت و به همین خاطر فقط یک بار عشق را توانستم تجربه کنم. اما دخالت‌های اطرافیان و کم تجربگی ما، موجبات جدایی‌مان را فراهم آورد؛ بی‌آنکه خودمان کوچکترین دلیلی برای جدایی داشته باشیم.

اغراق نکرده‌ام اگر بگویم آن اتفاقات تاثیر زیادی بر نگرش من نسبت به مسائل اطرافم گذاشت و من را به سوی مسیری سوق داد که امروز تقریبا در آن حرکت می‌کنم.

به‌هرحال، بعد از آنکه او، یعنی ویوشتی مرا ترک کرد، تا مدت‌ها و حتی شاید هنوز آن عشق را و تبعاتش را و سفر تلخم به سرزمین آفتاب را از خاطر نبردم.

البته نه که دیگر عشق را تجربه نکرده باشم؛ بعد از آن باز هم عاشق شدم. اما هیچ وقت دو سویه نشد؛ یا در دلم باقی ماند و یا... یا که نه! یک بار هم که بیانش کردم، سرنوشت خوبی در انتظارش نبود. عشق که تحمیلی نیست.

به‌هرحال... راستش دیگر کمی می‌ترسم. گاهی فکر می‌کردم که شاید اگر کسی...

خب! اینکه به چه فکر می‌کردم دیگر مهم نیست. چون شب گذشته در عالم رویا همان اتفاق که منتظرش بودم و به آن فکر می‌کردم افتاد.

رویایی را که دیدم نمی‌توانم جزء به جزء به خاطر بیاورم...

شاید بار اول او را در تاکسی دیدم. موهای (رنگش...؟) و لَخت و بلند... چهره‌اش به خاطرم نمانده. خوابم از آن خواب‌های نیمه رنگی بود. می‌دانید که بعضی از تصاویری که ما در خواب می‌بینم رنگی‌اند و بعضی سیاه و سفید و بعضی با یک رنگ غالب بر تمام تصاویر. مثل تصاویر تک رنگ... البته شنیده‌ام روان‌شناسان می‌گویند اصلا خواب‌ها رنگی نیستند و ما خودمان آنها را بعدا رنگ می‌زنیم. مثل فیلم‌های رنگی لورل و هاردی شاید!... یا شاید مثل نقاشی‌های دوران کودکی... بگذریم!

رنگ غالب آن خواب و اغلب خواب‌های من چیزی‌ست بین قهوه‌ای روشن و نارنجی.

آن رویا هم همین رنگ را داشت.

بار اول او را در تاکسی دیدم. به خاطر ندارم که چه شد با هم آشنا شدیم. فقط به خاطرم مانده که ناگهان دستش را دور شانه‌ام انداخت. اول شاید کمی شوکه شدم. اما تنها چند لحظه؛ بعد او را در آغوش گرفتم. بازوی راستم را دور شانه‌اش حلقه کردم روی موهایش. گیسوانش عطر شیرینی داشتند که تا همین لحظه که می‌نویسم در خاطرم مانده...

بخش‌های دیگر رویا را به خاطر نمی‌آورم تا جایی که باز در خانه‌ای همدیگر را دیدیم. با هم کاملا آشنا شده بودیم. آن موقع احساس می‌کردم کسی است که در دنیای واقعی هم می‌شناسمش. انگار می‌دانستم که خواب هستم و نمی‌دانستم. در همان عالم رویا کمی که اندیشیدم، به این نتیجه رسیدم که می‌تواند شبیه هیچ کدام از کسانی که در دنیای واقعی می‌شناسم نباشد. می‌توانست شبیه هم باشد. این مهم نبود دیگر...

بار دوم که در همان رویا دیدمش... راستی! یک وقت فکر نکنید که من چند شب این رویا را دیدم. همه این ماجراها در یک شب... شب که نه!

نزدیک صبح بود که خوابیدم. فکر کنم حدود یازده ظهر بود که این رویا در ذهنم شکل گرفت. مدت‌هاست آرزوی...خب! بالاخره هر کسی آرزوهایی دارد. من هم مدت‌هاست آرزوی کسی و شانه‌ای را دارم. اما هنوز ... خب! من زیاد تلاش نمی‌کنم برای یافتنش. راستش را بخواهید می‌ترسم. گریز می‌زنم.

برای کسی با سن و سال من، کار سختی است این‌طور زندگی کردن(سن و سالی که هنوز آن‌قدرها هم زیاد نشده ولی کسی قبول نمی‌کند. منظورم سال‌هائی‌ست که انگار اضافه‌کاری ایستاده‌ای، اما به حسابت ننوشته‌اند!). این همه انگار از هویت مکتومم است که نه آسوده‌ام می‌گذارد و نه برای خودم از بین می‌رود. روی همین نامی که به من چسبیده جریان دارد هویتم؛ اما از آن نیرویی که عرش و فرش را در اختیار داشت چیزی باقی نمانده انگار. مشتی خاطره که برای من و دیگران خیالاتی بیش نمی‌نمایند.

از طرف دیگر، از گم شدن خودم هم می‌ترسم. هر هواپیمائی همان‌طور که توان بالقوه و بالفعل پرواز دارد، توان بالقوه سقوط هم دارد که یک بار بیشتر نمی‌تواند به فعل در آید.

هراس از فردا آن‌قدر هراس هست که بتواند آدم را از پا بیندازد.

حالا ببینید این میان چه بر سر کسی می‌آید که دیروز را چند بار زندگی می‌کند. و...

خب! خواب‌هایم تلخ‌ترین لحظات یاد‌آوری آن‌چه بوده‌ام هستند. دوباره همان نیروها، اما همه ابْرَکی...

اما هنوز با توان زیبا بودن...

می‌گفتم. در خواب او را جلوی در ورودی جایی شبیه سینما دوباره دیدم. تمام مدتِ با هم بودن، انگار یکدیگر را بی‌جدایی در آغوش گرفته بودیم.

همیشه لبخند می‌زد. هیچ شباهتی به زن اثیری و آنیمایم نداشت، چون کاملا واقعی بود. همیشه آن عطر شیرین‌اش به مشام می‌رسید.

در آنجا هم هنوز داشت لبخند می‌زد و انگار داشتیم یکدیگر را به دوستان‌مان معرفی می کردیم. دوستان‌مان را نمی‌شناختم انگار. یعنی معرفی‌شان می‌کردم، اما الآن که فکر می‌کنم می‌بینم هیچ کدام‌شان را نمی‌شناسم.

او لبخند می‌زد...

باز یک بار دیگر دیدمش. یادم نیست کجا. با اینکه مدت زیادی می‌شد که یکدیگر را می‌شناختیم، اما هنوز نام‌هایمان را به همدیگر نگفته بودیم. وقتی این قضیه را برایش گفتم کلی خندید. من خودم را معرفی کردم، اما تا او خواست اسمش را به من بگوید مادرم از خواب بیدارم کرد.

بغض تلخی گلویم را گرفته بود.

نمی‌دانم چطور بیدار شدم. هنوز خواب بودم انگار... بله، خواب بودم!

خوابم اما رنگی بود و شاید همین باعث شد که تا چند لحظه نتوانم متوجه موقعیتم بشوم.

داخل خانه‌ای بودم که در آن زندگی می‌کنم. دربدر دنبال شماره تلفن او می‌گشتم. یادم بود که او را دیده‌ام. مادرم می‌گفت خواب دیده‌ای... می‌گفتم مگر می‌شود یک رویا تا این حد واقعی باشد؟ من هنوز عطر گیسوانش را احساس میکنم.

مطمئن بودم که دوباره می‌بینمش. فکر می‌کردم خودش حتما من را پیدا می‌کند. حسابی بغض کرده بودم. مشغول جستجو بودم که واقعا از خواب بیدار شدم.

هر چه تلاش کردم و می‌کنم تا تصویرش را بهتر به ذهن بسپارم موفق نمی‌شوم. فقط به خاطرم مانده موهای نرمی ـ که کوتاه و بلندی‌اش را هم درست به خاطرم نمانده ـ داشت که عطر شیرینی از آنها به مشام می‌رسید. شاید کمی قد بلند بود. موهایش صاف بودند اما شاید نه کاملا صاف. شاید قد بلند هم نبود. واضح ترین تصویری که از او در ذهنم مانده داخل تاکسی بود، که نشسته بود.

خنده‌اش آرام بود و حتی وقتی قهقهه می‌زد لطیف. اصلا خجالتی نبود و کاملا محکم رفتار می‌کرد.

وقتی از خواب بیدار شدم...

بغض تلخی توی گلویم بود. دلم می‌خواست دوباره بخوابم و ببینمش.

کسانی بودند که تا قبل از آن رویا کمابیش دوست‌شان داشتم. اما دیگر عشق واقعی خودم را پیدا کرده‌ام. با اینکه رویا بود، اما این به حال من فرقی نمی‌کرد و نمی‌کند.

داخل تاکسی که بودیم به من گفت دوستم دارد و من را در آغوش گرفت و لبخند زد(یادم می‌آید که انگار خاطره‌ای واقعی و مشابه و تلخ داشتم از این تصویر. اما اتفاق توی رویایم هیچ ربطی به آن خاطره نداشت. شک ندارم که همه‌چیز نو بود. اصلا از آن خواب‌ها نبود که تجسم آرزویی یا نتیجه حادثه‌ای هستند. همه‌چیز نو بود و با هیچ‌چیز شباهت نداشت، مگر اتفاقی).

اول کمی شوکه شدم، اما بعد من هم او را در‌غوش گرفتم. من هم دوستش داشتم.

می‌دانم که هیچ‌وقت... خب! یک رویا بود.

اما من نمی‌توانم او را فراموش کنم. واقعا...

راستی که چقدر جالب می‌شد اگر او (اوی یک انسان واقعی) هم دیشب من را در خواب دیده بود.

یعنی دو نفر... در عالم رویا. می‌خواهم فکر کنم، یعنی او هم الآن دارد به من فکر می‌کند؟

شاید او هم الآن مشغول نوشتن داستان مردی که در خواب دیده باشد.

شاید روزی هر دو این داستان دیگری را بخوانیم.

ناگهان تمام بدن‌مان را سرما فرا می‌گیرد.

شاید اگر هنوز تنها باشیم، بلافاصله دنبال یکدیگر بگردیم.

شاید تلفن هم را گیر بیاوریم. امیدوارم پیشنهاد کند همان لحظه با هم قرار ملاقاتی بگذاریم. حتی اگر نیمه شب باشد.

می‌توانیم در یک پارک، یا حتی وسط خیابان، یا اگر رستوران‌ها باز بودند در رستوران‌. شاید هم در خانه. اصلا خانه بهتر است. من حتما پیشنهاد می‌کنم. در خانه راحت‌تر می‌توانیم همدیگر را در آغوش بکشیم و ساعت‌ها گریه کنیم یا برقصیم و از خاطرات‌مان بگوییم. البته شاید او دلش نخواهد گریه کند. در خواب لبخند می‌زد. اگر این طور شد، من آرام می‌نشینم و نگاهش می‌کنم. شاید آرام آرام اشک هم بریزم از خوشحالی... مدت‌هاست که گریه نکرده‌ام.

اما شاید هم داستان همدیگر را بخوانیم و... نمی‌دانم. شاید اصلا یادمان نیاید؛ شاید زیرلب بگوییم چه شباهت جالبی! شاید هم بفهمیم ماجرا چه بوده و ترجیح بدهیم فراموش کنیم. شاید یکی از ما با دیگری تماس بگیرد و آن دیگری اصلا برخورد گرمی نکند.

به‌هرحال، آنچه در حال حاضر من می‌دانم این است که دیشب در عالم رویا عاشق زنی شدم که تا به حال ندیده بودمش و الآن که بیدارم، هنوز عاشق او هستم. به خاطر آنکه کاملا بغض کرده‌ام و دلم می‌خواهد دوباره ببینمش.

نمی‌دانم کار خطرناکی است که آدم عاشق کسانی که در خواب می‌بیند بشود یا نه.

تصورش را بکنید... من اگر حوصله داشتم و می‌نشستم این ماجرا را تبدیل به یک داستان می‌کردم. می‌توانست داستان جالبی از آب در بیاید. گر چه هنوز هم مطمئن نیستم که داستانی با این موضوع نوشته شده یا نه...

* * *

من در حال حاضر عاشق کسی شده‌ام که در خواب دیده‌ام. نوشته‌های چند سطر بالاتر را بعداز ظهر بود که نوشتم، و این خطوط حاضر را نزدیک به نیمه شب است که می‌نویسم. از زمانی که بیدار شدم تا به حال خیلی با خودم کلنجار رفتم که این ماجرا را یک جور برای خودم ساده کنم.

اول سعی کردم تمام جزییات رویایم را به خاطر بیاورم. به یادم بیاید زنی که دیدم چه چیزهایی گفت و چه کارهایی کرد. اما موفق نشدم. احساس می‌کنم تمام رویا را به خاطر دارم، اما از بیانش عاجزم. بعد سعی کردم به یاد بیاورم که آیا او را در عالم بیداری هم دیده‌ام یانه. هر چه به ذهنم فشار آوردم نتوانستم چیزی در این باره به خاطر بیاورم. تقریبا مطمئن هستم که تا به حال او را در عالم بیداری ندیده‌ام.

آخر سر فکر جالبی به ذهنم رسید. می‌شد دوباره بخوابم و او را در خواب ببینم.

* * *

تصور اینکه تمام زمان بیداری‌ام باید از او دور باشم برایم خیلی سخت بود. اما امکانش هم نبود که تمام روز و شب را بخوابم.

مشکل بی‌خوابی‌ام هم این وسط شده بود قوز بالا قوز.

او هم به سختی می‌توانست بپذیرد زمان‌هایی را برای قرارهای‌مان مشخص کند که دنیای بیداری من مزاحم قرارمان نشود.

قرار گذاشتن در ساعت چهار صبح برای او چندان خوشایند نبود، چون صبح‌ها باید به کارهایش می‌رسید. برای من هم راحت نبود که هر روز ساعت پنج یا شش بعد از ظهر برای دیدار بخوابم. نمی‌شد کار دیگری هم کرد. ما هیچ‌کدام حاضر نبودیم از یکدیگر جدا شویم.

بالاخره بیشتر قرارهای ما بین ساعت یازده صبح تا حتی شش بعد از ظهر تنظیم شدند. امکان هیچ تماس تلفنی نبود و ما هر بار قبل از بیدار شدن من یا او، قرار فردا را مشخص می‌کردیم.

گاهی مجبور می‌شدم برای به موقع رسیدن به قرار، چندین قرص خواب‌آور مصرف کنم(حتی با خطر مردن). بعضی روزها که مثلا ساعت چهار قرار داشتیم، من تازه ساعت سه می‌توانستم محیطی برای خوابیدن پیدا کنم. حساب ترافیک و دیر رسیدن به قرار هم باید می‌کردم.

بعضی وقت‌ها او در یک کافه می‌نشست و غیبت‌های مکرر من را تحمل می‌کرد که در تاکسی ده دقیقه ده دقیقه می‌خوابیدم و بیدار می‌شدم. گاهی من می‌خوابیدم و می‌دیدم او اصلا نیامده و چند ساعت در موزه منتظرش می‌نشستم؛ در حالی‌که او مجبور شده بوده برای کاری ناگهانی و عجله‌ای در محل کارش بماند.

مثل داستان مارکز نمی‌شد که نشانه‌ای به هم بدهیم برای پیدا کردن دیگری در دنیای واقعی...

چون هیچ کدام از ما مطمئن نبودیم که وجود خارجی داریم یا نه.

آن اوائل غیرمنطقی و خودخواهانه فکر می‌کردم این منم که واقعی هستم. یک بار سر این موضوع با هم صحبت کردیم. متوجه شدم که او واقعی است و حتی واقعی‌تر.

نه او بخشی از رویای من بود و نه من بخشی از رویای او.

یک بار سعی کردیم از داستان مارکز پیروی کنیم و نشانی‌هایمان را به یکدیگر بدهیم.

اما نمی‌شد. ما هیچ فصل مشترکی در دنیاهای‌مان نداشتیم. همان‌قدر که "خود"هامان به یکدیگر نزدیک بودند و حتی شباهت داشتند، دنیا‌ها‌مان به هم غریبی می‌کردند. منظورم را از دنیا کلیشه‌ای بررسی نکنید. منظور تفاوت اجتماعی یا طبقاتی نیست. تفاوت فیزیکی دو دنیای متفاوتِ شاید موازی را می‌گویم. نه یک خیابان بود که او بشناسد و من از آن گذر کرده باشم و نه یک کتابفروشی بود که او از آن خرید کرده باشد و من بشناسم و در خواب‌هامان هم گاه فضای منتخب یکی‌مان برای آن یکی غریب بود.

هر کاری کردیم نتوانستیم نشانی مشترک پیدا کنیم.

مثل داستان مهرداد عمرانی هم نمی‌شد هر دو بخوابیم و سالها بیدار نشویم.

یعنی نمی‌گذاشتند.

بارها می‌شد که درست هنگام یک بوسه، تلفن اتاق من زنگ می‌زد... و بوووم!

همه چیز محو می‌شد.

عادت کرده بودیم از این غیبت‌های ناگهانی دلگیر نشویم.

آن کسی که در خواب می‌ماند بی آنکه بفهمد به دنیای دیگری می‌رفت و یا بیدار می‌شد.

گاهی درست وسط یک کابوس قرار می‌گذاشتیم.

یک بار من در کوچه‌های محله دوران کودکی‌ام می‌دویدم. انگار کسی یا کسانی در تعقیب من بودند که دستگیرم کنند. خیلی وحشت‌زده بودم. نمی‌دانم چرا، اما دستگیر شدن برایم خطرناک بود. سر هر کوچه کسی ایستاده بود که من را دستگیر کند. شاید حتی زنده یا مرده...

پشت بوته‌ها مخفی می‌شدم که کسی من را نبیند.

امیدوار بودم که او هم نیاید. نه که از سر خودخواهی؛ فقط دلم نمی‌خواست ندانسته به خاطر من او هم توی دردسر بیفتد.

نمی‌دانم چه شد که ناگهان کنار یک رودخانه سر در آوردم.

آن خواب رنگی بود، اما با رنگهای محدود؛ سبز تیره و خاکستری و سیاه و سبزی مثل سبز لجنی.

رودخانه از همان رودخانه‌های کثیف شهری بود. البته از دور...

بارها در خواب‌های من اتفاق می‌افتد که سوار بر ماشینی به طرف رودخانه می‌روم. وقتی من و یا راننده می‌خواهیم نزدیک رودخانه دور بزنیم، ماشین به نرمی از کنترل خارج می‌شود و ما داخل رودخانه سقوط می‌کنیم. وحشتناک‌ترین بخش این کابوس‌هایم، همین نرمی حرکت ماشین در حال سقوط است. انگار نه انگار...

آن رودخانه هم مثل همان رودخانه‌های کابوس‌های سقوطم بود. اما کمی که نزدیکتر شدم تصویرش فرق کرد. انگار اوضاع کمی آرام‌تر شد. انگار کمی توانسته بودم خود را از خطر دور کنم. اما همه چیز تمام نشده بود.

نزدیک رودخانه که رفتم به فضایی رسیدم مثل رودخانه‌های داستان‌های قدیمی که در لندن اتفاق می‌افتند. تعدادی پله به طرف رودخانه‌ای آرام ولی پر آب می‌رفت. پله‌ها سنگی و نمور بودند و سیاه. مثل سنگ‌های کوهستانی که باران خورده باشند. مه نبود، اما هوا دود نرمی مثل مه داشت. تنها راه فرار ِ برایم باقی مانده، همان پله‌ها بودند.

الآن که به آن لحظات فکر می‌کنم اصلا نمی‌ترسم، اما آن وقت حسابی هراسیده بودم. نترسیده بودم. هراس بود. هراس است.

داشتم از پله‌ها پایین می‌رفتم که ناگهان او آمد. بالای پله‌ها ایستاده بود که صدایم کرد. دقیقا یادم نمی‌آید چه گفت. اغلب همین مشکل را دارم. اما چیزی گفت درباره اینکه او مشکلم را حل خواهد کرد. چیزی مثل اینکه یک سری اطلاعات راجع به من به تعقیب‌کنندگان می‌دهد که بتواند از آن طریق من را نجات دهد. یک سری اطلاعات غلط برای گمراه کردن آنها... بعد از من خواست که همان راه را ادامه بدهم. من هم از پله‌ها پایین رفتم. پله‌ها به راهرویی سنگی و خشک ختم نمی‌شدند و داخل آب ادامه می‌یافتند و محو می‌شدند. تا کمر داخل آب فرو رفته بودم که بیدار شدم.

گاهی اوقات هم در محل‌های زیبایی همدیگر را ملاقات می‌کردیم. اما نه همیشه.

من آدم خسته‌ای شده‌ام و شاید فشارهای روانی مدام باعث شده‌اند که نتوانم راحت بخوابم.

می‌ترسم این بدخوابی روی زندگی‌مان اثر خوبی نگذارد.

راه‌حل‌های قدیمی هم که به کارمان نمی‌آمد...

* * *

واقعا نمی‌دانم آیا درست است آدم در خواب عاشق بشود.

شاید یکی از خوانندگان این سطور دنبال تمثیلی در این ماجرا بگردد. بگذار بگردد. من هیچ تمثیلی در این میان پنهان نکرده‌ام. البته دیگر کار دست من نیست.

من الآن فقط دچار یک مشکل شده‌ام.

در حالی‌که... خب! خواب که زندگی نمی‌شود... نمی‌شود که... رویایی به سراغم آمده که در آن عاشق کسی شده‌ام که فقط در خواب دیده‌ام. حالا تمام زندگی من را تحت الشعاع قرار داده...

گر چه سعی می‌کنم اسیر خیالات نشوم، اما نمی‌توانم این فکر را از ذهنم دور کنم که شاید او هم من را خواب دیده باشد.

شاید او هم الآن مشغول فکر کردن به رویایی باشد که دیشب دیده.

بخش دیگری از خواب را به خاطر آورده بودم. شاید قبل از آشنایی با او... تا آمدم بنویسم یادم رفت. انگار در یک پارک بزرگ بودیم... یادم نمی‌آید.

چند ساعت دیگر دوباره باید بخوابم. نمی‌دانم او را خواهم دید یا نه.

شاید امکانش باشد که من در خواب شماره تلفن او را و یا نشانی‌اش را بگیرم.

آن وقت فردا صبح شاید با او تماس بگیرم.

نمی‌دانم چه باید بگویم.

ــ الو! سلام... من... ساسان عاصی هستم. قصد مزاحمت ندارم و پیشاپیش عذر می‌خوام اگه... راستش رو بخواین... من دیشب در خواب شماره تلفن شما رو از خودتون گرفتم... خب! من رو به خاطر می‌آرین؟ قد بلندی دارم و موهای نیم‌بلند قهوه‌ای و سبیل قیطونی و بلند و عینکی پنسی... ازم پرسیدین چرا این‌قدر عینکم رو فوت می‌کنم...

(چندمش یادم نیست!) تیر ماه 1384

پی‌نوشت: خلاصه من قبلا سعی کرده‌ام تکلیفم را با این داستان مشخص کنم که نشد. مسئله این است که آن را نوشته‌ام. صادقانه هم بگویم که نقد و نظر شما بسيار برايم مهم است و خوشحال می‌شوم بدانم و پیشاپیش و مثل همیشه سپاسگزارتان هم هستم. گرچه می‌دانم سوژه تکراری بود و روایت نه‌چندان جذاب... اما به‌هرحال، داستان واقعی بود و جور دیگری نمی‌شد تعریفش کنم.

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۴ آبان ۲۹, یکشنبه

يادداشت و يک پيش‌درآمد تکراری

اول به خاطر اینکه دلم برای متن‌های ستاره‌دار تنگ شده بود. دوم به خاطر اینکه احساس کردم این صفحه دیگر برای خودم نیست(و این مثل آن است که دو روز مانده به تولدت مجبور بشوی بروی به یک سفر دور و در اتاق خودت نباشی)، سوم به‌ خاطر اینکه باید تکلیف خودم را با یک‌سری متونی که شده‌اند ترمزدستی نوشتن‌ و دست‌انداز این وبلاگ یکسره کنم.

نتیجه اینکه باید توضیحاتی راجع به یک داستان بدهم و ...

* * *

درست در همین لحظاتی که این کلمات نوشته می‌شوند دارم به یک سونات ویلنسل ظاهرا مهجور از شوپن گوش می‌دهم. می‌گویم ظاهرا مهجور، چون تقریبا به هرکس گفته‌ام شوپن یک سونات برای ویلنسل نوشته، تعجب کرده.

اصولا اسم شوپن که می‌آید احتمالا آدم حالی به حالی می‌شود؛ دلش می‌خواهد به ماه خیره شود و به لحظات عاشقانه فکر کند و اگر لحظات عاشقانه نداشته باشد یا لحظات عاشقانه‌ از دست رفته‌اش مثل لیمو ‌شیرین با هوای اتفاقات ناخوش تلخ شده باشند، دلش می‌خواهد به هیچ چیز فکر نکند. در چنین لحظاتی حتی اتود انقلابی هم انگار نمی‌تواند چنین فردی را از تصور شوپن همیشه شاعر بیرون بیاورد. اما خشم شوپن از همان دست خشم‌هائی‌ست که می‌گویند خشن، جذاب، مردمی!

بله... اینها را گفتم تا بگویم علیرغم فوق‌العاده لطیف بودن این سونات ویلنسل، هول‌زده شده‌ام. هول عجیبی است که همیشه فکر می‌کردم فقط هنگام شنیدن قطعات پر طمطراق دچارش می‌شوم. مثلا "شبی بر فراز کوه سنگی" موسورگسکی یا "گریه نکن" گانز ان روزز (که یک بار آن‌قدر هول زده‌ام کرد که اصولا ریشه‌اش را کندم و مدت‌هاست دلم می‌خواهد باز گوش کنم تا یادم بیاید اصلا قضیه‌اش چه بود)

وقتی هول‌زده می‌شوم، ناجور می‌شوم. متنم هم به سرنوشت خودم دچار می‌شود.

حالا هم دلم برای ستاره‌دار نوشتن تنگ شده بود... شما ندید بگیرید لطفا...

* * *

برای روایت یک موضوع ساده، خیلی مثال می‌آورم. همین خیلی ناموزونم می‌کند. مثل شیر آبی که یک ساعت بعد از قطع آب بازش کنید.

یک روز هم تصمیم گرفتم متن‌های کوتاه بنویسم که یک‌جوری به هم مربوط باشند. ماجرای عشقی من و سه‌ستاره‌ها از همین‌جا آغاز شد. ظاهرا امروز یا من خیلی ناموزن‌ترم یا سه‌ستاره حالش خوش نیست...

* * *

پای یاداشت قبلی نوشتم که بعضی متن‌ها هستند که تا اینجا نگذارم‌شان خیالم راحت نمی‌شود. بعضی‌هاشان مثل قبلی را تا حدودی دوست دارم، هر چند که پر ایراد باشد و بعضی‌هاشان آزارم می‌دهند. مثل داستان Dreamer که خیلی وقت است برایم شده مثل ضربات نه چندان یکنواخت همسایه بر میخی پشت دیوار اتاقم(البته نه این‌قدر آزاردهنده!).

خودم نمی‌دانم که چرا اصلا حذفش نمی‌کنم و از خیر و شرش یک‌جا نمی‌گذرم. آن وقتی که داشتم می‌نوشتمش برایم جالب بود. بعد آرام آرام جذابیتش را از دست داد. در هر بار بازخوانی چند خطش حذف شد و دست آخر تبدیل شد به آش کشک خاله برایم. نه از آن خوشم می‌آید و نه بدم می‌آید. احساس می‌کنم اصلا کار جالبی نشده، اما به نظر دو تن از دوستان مثل باقی کارهایم است!

خب! می‌بینید که با این حرف در بد دردسری گیر افتاده‌ام(نه اینکه فکر خاصی راجع به بقیه کارهایم کرده باشم. اما خب! بالاخره این‌جور چیزها برای آن يک ذره اعتماد به نفس آدم هم که شايد باشد، اصلا خوبیت ندارند.بالاخره هر کاری يک بهانه‌ای می‌خواهد. حتی اگر اصلا جالب نباشد). خلاصه، سر این دو راهی یا باید از خیر و شر باقی کارهایم هم بگذرم و یا باید تکلیف خودم را با آن یک‌سره کنم که شاید باز هم از باقی کارهایم بگذرم!

حالا... من گفته باشم که هنوز نمی‌دانم به آن مجموعه کلمات چه چیزی باید بگويم.

* * *

اینها را نوشتم که مثلا بشود یک توضیحی بر Dreamer که قبلا هم فکر کنم دو بار درباره‌اش نوشته‌ام. این یعنی خود متن را در یک پست جداگانه قرار می‌دهم و اینکه این پیش‌درآمد هم به سرنوشت آن دو تای دیگر دچار شود یا نه را دقیقا نمی‌دانم.

به خودم از ده تا بیست و چهار ساعت فرصت موهوم داده‌ام.

* * *

حالا شاید ـ فقط شاید ـ کمی احساس کنم این صفحه را من می‌نویسم. پنج تا هم سه‌ستاره دارد!

Comments


۱۳۸۴ آبان ۲۸, شنبه

چنين حکايت کنند که...

لابد یک روزی یک‌جائی یک مولانائی یا گفته و یا می‌گوید:

عشق‌هایی کز پی گنجی بود

عشق نبود یکسره رنگی بود

هر زمان، این را دوباره که خوانده باشم حتما یادم خواهد آمد که باید یک جائی هم شنیده باشم‌ش.

و گرنه دیگر نکته‌ای را به خاطر من نمی‌آورد. لابد به خاطر ديگران هم نخواهد آورد.

همان مولانا در این مورد فرموده:

یادم تو را فراموش

من خرگوشم من خرگوش

یک چیزهایی هم به نثر راجع به خاموش شدن چراغ نوشته بدون اشاره به اضافی بودن یا نبودنش.

حتما اینها را هم در کتابی می‌چاپد و روی جلد کتابش هم می‌نویسد:

من آنم که رستم بود پهلوان...

همان مولانا در جائی دیگر در توضيح نکته‌ای گفتنش می‌آید که:

گویند در زمانه‌ای بسيار دور که جهان را هنوز دو اقليم بيش نبود، کَل کَلی پیش آمد فی‌مابین وزارات امنیه بلاد روس و هند غربی و بنی‌اسرائیل و سرزمینی پارس نام. کَل‌کَلی بس خفن بدان شکل که هر جمع خویش تیز و بُزتر خواندی مگر پوزی به خاک مالاندی.

رندی از آنجا گذر می‌کرد و هیاهو به گوشش رسید. پیش رفت و ندا داد: الا یا ایها‌ الیاغی! این عر و بوق را چه سود و با عر و بوق گوی برتری که ربود؟ حنجره پاره مکنید. چاره شما نزد من است. آزمونی پیش روی‌تان می‌گذارم. هر آن که سربلند بیرون آمد، گردنش کلفت‌تر.

شاکیان پذیرفتند و آزمون به این شکل بود که خرگوشی در جنگلی رها کنند و هر که خرگوش زودتر یافتی، زر به سیم بیشتر بافتی!

پس خرگوشی آوردند و در جنگلی رها کردند.

نماینده بلاد روس آغازگر آزمون شد.

بانگ آغاز که برآمد، سه‌صدهزار تن به جنگل ریختند و هر کدام بر درختی و بالای صخره‌ای آویختند و خرگوش را به ساعتی ربع کم یافتند.

دویم گروه از بلاد هند غربی شد؛ بانگ آغاز برآمد و خرگوش رها. به طرفةالعینی صدها هله‌کبتر و ماهباره و جام‌جهان‌نمای برقی گرداگرد جنگل ظاهر شدند. بوق‌ها برآمد و آژیرها کشیده شد و لیزرها رها. ساعت را نیم نگذشته، هله‌کبتری کوچک خرگوش از دم گرفته در آستانه جنگل پدیدار شد.

جماعت سیم جماعت بنی‌اسرائیلیان بود. بانگ آغاز که برآمد، آتشی از آن جماعت درآمد و سه‌چهار بیش ِ آن جنگل در آتش بسوخت. پس سه تن از آن جمع وارد یک‌چهار باقی شدند و ربع ساعت نگذشته خرگوش به کف بیرون آمدند.

نوبت به گروه چهار رسید از سرزمین پارس نام. خرگوش رها شد و بانگ آغاز به آسمان رفت و دو تن گردن کلفت چماق‌ به دست به جنگل وارد شدند.

نفسی هنوز برنیامده از سینه حضار، رعیتی پریشان از جنگل بیرون پرید و جامه‌دران و تو سر زنان فریاد همی زد: آآآی! خرگوش منم! من خرگوشم!

هم ایشان گویند، رند همان دم راه خود گرفت و رفت تا زیست‌شناسی بخواند.

پ.ن: بعضی نوشته‌ها هستند که تا اینجا نگذارم خیالم راحت نمی‌شود. حتی اگر بی‌ربط به نظر برسند... راستی! گفتن ندارد که بخش اعظمش بر آمده از روایات شفاهی بود.

آخر هم اینکه اگر آش‌شله قلمکاری شده از سه نثر متفاوت و هر جور گفتن و نوشتن عذر می‌خواهم.

برچسب‌ها:

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter