شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۸ خرداد ۶, چهارشنبه

از چین و عطرها

در خانه که تنهام

می‌گردم و بوی تو را پیدا می‌کنم

پارچه‌هایی شیرین‌شده

مثل خودت

وقتی که گرم آب و حوله‌ی من

به آغوش‌ام می‌خزی


آن‌سوترک گسی عطر تازه‌ای

بالای ملحفه‌ام جاخوش کرده و بی‌خوابم می‌کند


یک‌روز

بیرون از این اتاق

یک تکه پارچه تو را روی خود نشانده بود

روی آبی ساتن و گل‌های سرخ و زرد

عطر تن تو بود

جنگل، گیاه، شیرینی و شیر

آنجا کنار شانه‌ات که تلخای عطر برگ

آن عطر ساری و شیرین

میان *ستا*‌هات و گود گردن‌ات که جای بینی‌م است


عطر تن‌ات

عطر یک روز تمام

نشسته روی این ساتن

قالی سلیمان یادها؛

بر آن نشسته بودم و پیچیده‌ی خیال...

سرم می‌کشید کنار تو

از مشام


بالای این ورق

نقطه‌ی عمیق سیاهی‌ست

جای نوک قلم

می‌گویدت چقدر مست تو بودم

چقدر مست...

18/11/1387

بازنگری: 6/3/1388

-
* تن/واژه‌ی پنهان‌/خودسانسور شده برای احتراز از حذف/دیگرسانسوری را بی‌شک می‌توانید حدس بزنید.

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

ادبیات بازیگوش / ادبیات متعهد

یک، دو و گاهی ده نفر و حتی بیشتر، می‌نشینیم و بازی کردن کودک خردسالی را تماشا می‌کنیم. وقتی بچه طاق‌باز می‌خوابد و پایش را به زحمت تا دم صورت‌اش بالا می‌کشد و دم دهان‌اش می‌آورد ریسه می‌رویم و وقتی سعی می‌کند لبه‌ی صندلی را بگیرد و بلند شود همه با اشتیاق تلا‌ش‌اش را دنبال می‌کنیم و نگران نتیجه‌ی کارش می‌شویم. یا وقتی میوه‌ا‌ی را برای اولین بار می‌بیند و حیران لمس‌اش می‌کند و به دهان می‌برد، یا هنگامی که با کشف طعم آلو قرمز صورت‌اش را جمع می‌کند قربان‌صدقه‌اش می‌رویم و قهقهه می‌زنیم...

گاهی همراه این خنده‌ها و نگرانی‌ها ما هم کنجکاو می‌شویم. وقتی می‌بینیم بچه برای ایستادن چه تلاشی می‌کند و چند بار زمین می‌خورد... یاد می‌گیریم. وقتی بچه میوه‌ی نو را می‌بیند دوباره متوجه شگفتی آن میوه می‌شویم. با تماشای زندگی‌اش یاد عروسک‌های رازدارمان می‌افتیم و دوستی صمیمی در خاطرمان زنده می‌شود... ما با کودکان، با تماشای بازی کودکان، زندگی را دوباره به تماشا می‌نشینیم. دوباره دست به کشف زندگی می‌زنیم، سرخوش یا دلخور، خندان یا گریان، اما در پایان سبک‌بار!

*

چرا نویسنده نباید شبیه کودکی باشد که با کلمات بازی می‌کند؟ سرخوشانه و کنجکاو و با اهدافی که فقط خودش می‌داند... یا نمی‌داند.

نوزادان تا مدتی نمی‌توانند مانع شیشه‌ای را تشخیص بدهند و سعی می‌کنند دست‌شان را با ضربه زدن از آن عبور بدهند. طولی هم نمی‌کشد که کشف کنند باید دورش بزنند. به نویسنده‌ای فکر می‌کنم که در برابر حادثه‌ای، قصه‌ای، اندیشه‌ای حتی ناآشنا برای خودش ایستاده و با نوشتن و نوشتن خود را به آن می‌کوبد، روی سطح ِ یک‌دست و سیمانی‌اش دست می‌ساید، و ناگهان راه عبور را پیدا می‌کند. گاهی حتی راهی پیدا نمی‌کند، اما موفق به شناسایی دیوار می‌شود و گاهی حتی فهمیدن این‌که مانعی، فعلاً غیر قابل شناسایی و نام‌گذاری، وجود دارد هم برایش نوعی پیروزی به‌حساب می‌آید. به‌هر حال دومی (راه یا تصویر و تصور) اولی (دیوار ) را محو نمی‌کند؛ هر دو پیش روی ما قرار می‌گیرند و ما...

*

نه! به زعم من "ادبیات متعهد" در برابر چشم‌انداز ادبیاتی بازیگوش چندان چنگی به دل نمی‌زند؛ دست‌کم نه همیشه.

در برابر نویسنده‌ای که کنجکاو در برابر دنیای کلمات و روایات و قصه‌ها می‌ایستد، از ترکیب کلمات جا می‌خورد و از پیش‌آمدها می‌رنجد یا به وجد می‌آید، در برابر نویسنده‌ای که خودْ اولین مخاطب کار خودش است و اولین لذت خواندن را خودش تجربه می‌کند، در برابر نویسنده‌ای چنین، آن نویسنده‌ی متعهدی که هیچ‌گاه از قلعه‌ی تعهدات جمعی و از پیش تعیین‌شده‌اش پا بیرون نمی‌گذارد به‌نظرم شبیه تازه‌جوان ورّاج و ابن‌الوقتی می‌رسد که از هیچ فرصتی برای تسخیر گوش و ذهن دیگران نمی‌گذرد، و همیشه نقابی به چهره دارد و آدم نمی‌تواند به او اعتماد کند.

البته که وجود چنین نویسنده‌ای هم نعمت است و مغتنم (ابن‌الوقتی و ورّاجی همیشه هم ناخوشایند نیستند). تازه‌جوانی که سنگی به نگهبان خفته می‌پراند و بیدارش می‌کند، یا با شیطنتی پیرمرد خموده‌ای را کمی به ورجه‌ورجه وا می‌دارد، مستحق تشویق و تحسین است. اما همنشین دایمی خوبی به حساب نمی‌آید. فکر کنم کم نباشند کسانی که ترجیح بدهند وقت‌شان را به تماشای بازی کودکان بگذرانند، تا به همراهی تازه‌جوانی که در ساحلی شلوغ به دنبال شکاری تازه می‌گردد و کاری ندارد جز تکان دادن دیگران... می‌خواهم بگویم، به گمان من، دنیای تازه‌ای که بازیگوشی‌های کودکانه و بزرگانه پیش رویمان باز می‌کنند خیلی جذاب‌تر و کارآمدتر از حمله و گریزهای آن تازه‌جوان است. من که ترجیح می‌دهم کوهنورد باشم (و مثل بچه‌ای آویزان غرایب زندگی‌ام بشوم) تا اینکه مامور بیدار کردن خفتگان.

نویسنده‌ی بازیگوشی که در دنیای کلمات و روایاتْ کنجکاوانه به هر سو می‌دود من را به وجد می‌آورد. او می‌نویسد و قرار نیست حتماً چیز تازه‌ای به من بیاموزاند. او می‌نویسد، چرا که به نوشتن نیاز دارد و از نوشتن لذت می‌برد، جان می‌گیرد. نوشتن بخشی از زندگی اوست و شکلی از زیستن‌اش و خیلی وقت‌ها اصل ِ زیستن‌اش... و ما به تماشایش می‌نشینیم و دنیا را این‌بار در دستان او می‌بینیم. دوباره دست به کشف زندگی می‌زنیم، سرخوش یا دلخور، خندان یا گریان، اما در پایان سبک‌بار!

ما با قایق/متنی چنین، تن به رودخانه‌ی مرگ می‌زنیم، در تن روایت زنده می‌شویم، و از آن سو دیگرگون و زنده‌تر بیرون می‌آییم.

Comments


۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

نگرانی اندوه‌بار مخوف

از کدام‌شان بنویسم... از آن‌ها که نوشتنی‌اند و این‌روزها می‌توانم این‌جا بنویسم، کدام‌شان را انتخاب کنم...


*

رفتن رضا سیدحسینی شوک‌آور بود.

از خودم دلخورم که چرا برای هر کاری این‌همه دست‌دست می‌کنم. مدت‌هاست دل‌ام می‌خواهم چند خط هم که شده درباره‌ی کسانی که یک عمر مدیون‌شان هستم (هستیم) بنویسم. نه که فکر کنم با نوشتن‌شان می‌توانم کاری برای خودشان یا حتی کس دیگری کرده باشم. فقط دل‌ام می‌خواهد بنویسم تا به خودم ثابت کنم هیچ‌وقت فراموش‌شان نمی‌کنم؛ که هر بار شنیدن اسم‌شان برایم کافی است تا پر از حس قدرشناسی بشوم و کلاه به احترام‌شان از سر بردارم. اما این‌بار هم دیر شد...

توی تعطیلات نوروز که مصاحبه‌ای با رضا سیدحسینی از تلویزیون پخش می‌شد آن‌قدر هول کردم و حواس‌ام به حرف‌هایش بود که کلی اس‌ام اشتباهی فرستادم و دست‌آخر برای عذرخواهی مجبور شدم چند دقیقه‌ی آخر صحبت‌ها را از دست بدهم و هنوز هم پشیمانم. چون رضا سیدحسینی یگانه بود، مثل کارهایش... و نمی‌دانم حالا که رفته چه حرفی دارم بزنم...

آرزو می‌کنم... مثل بچه‌ها آرزو می‌کنم کاش هنوز زنده بود. و نگران‌ام...

کاش قدر کسانی که هنوز هستند را بدانیم. بیایید از نجف دریابندری حرف بزنیم و از داریوش آشوری، از حمید سمندریان و علی رفیعی، از بهرام بیضایی و محمود دولت‌آبادی و رضا براهنی و جلال ستاری و و و و... حتی از کسانی که هم‌وطن و هم‌زبان نیستند، مثل آلن...

نمی‌دانم این حرف‌زدن‌ها دقیقاً چه سودی می‌توانند داشته باشند، اما دست‌کم در این حد مطمئن‌ام که کمک‌مان می‌کنند فراموش نکنیم، خیلی دِین‌ها را.


*

شوک بزرگ دیگر ماجرایی‌ست که برای پدرام رضایی‌زاده پیش آمده. در مورد این یکی واقعاً لال‌مانی می‌گیرم. ماجرا آن‌قدر مضحک و با این‌حال نگران‌کننده است که نمی‌گذارد حتی درست به‌ش فکر کنم. خوشبختانه این چند روز زیاد و خوب درباره‌ی این اتفاق ناخوش نوشته شده... با این‌حال کاش ماجرا هر سرانجامی که پیدا کرد (و از صمیم قلب آرزو می‌کنم سرانجامی خوش برای رضایی‌زاده) ‌یادمان نرود که چه پیغام شومی با خود داشته... یعقوب یادعلی، رضایی‌زاده،... کاری کنیم که به این فهرست اضافه نشود.

این دیگر یک ماجرای سیاسی نیست که خام‌خیالانه بگوییم ربطی به ما ندارد. اجتماعی نیست که بشود بی‌رحمانه بی‌تفاوت بود. اصلاً نمی‌شود اسمی به این مضحکه داد و دسته‌ای برای‌اش مشخص کرد. نمی‌شود به دادگاه کشاندن یک نویسنده بابت یک اتفاق ساده که توی داستان‌اش افتاده را با هیچ زبان معقولی توضیح داد و وحشت بزرگ این است که این دست حماقت‌ها ادامه‌دار بشوند. گمان‌ام همین حالاش هم حرف از آتش افتادن به خانه‌ی همسایه گذشته و شعله‌ها به سقف خانه‌ی هر کسی که می‌نویسد افتاده. پس نمی‌شود نگران نبود برای پدرام رضایی‌زاده و ماجرای تلخ و نگران‌کننده‌ای که برایش پیش آمده و بی‌تفاوت از کنارش گذشت.


*

و یک ماه و خرده‌ای مانده به انتخابات و هنوز انگار که نه انگار. جرٱت نمی‌کنم با نگاه کردن به فضای مجازستان خیال خودم را راحت کنم. این بار دیگر جرٱت نمی‌کنم... بیرون هنوز هوا سرد است. به خودم قول داده بودم دیگر این‌جا زیاد درباره‌ی انتخابات ننویسم و سر قول‌ام هم می‌مانم و به این‌دلیل که حس می‌کنم در مجازستان همه تکلیف‌شان روشن است.

این‌بار ترجیح می‌دهم رای بقال سر کوچه و خاله و عمه و دایی را جمع کنم. ترجیح می‌دهم دو ماه دیگر زانوی غم بغل نگرفته باشم و خوش‌خیالانه هم که شده فکر کنم نگرانِ حرف‌ها و کارهای رییس‌جمهور کشوری که درش زندگی می‌کنم نیستم. فکر کنم می‌شود؛ که همه‌چیز اندکی هم که شده روبراه می‌شود اگر تنبلی نکنیم. دل‌ام می‌خواهد دو ماه دیگر وقتی به رییس‌جمهور تازه فکر کردم خوشحال باشم از تنبلی نکردن‌ام و حتی اگر نتیجه بر خلاف انتظارم بود پشت دست نگزم از افسوس ِ بی‌عملی.

تحریم کردن انتخابات از نظرم اشتباه‌ترین اشتباه ممکن است و دل‌ام می‌خواهد هر طور که شده اشتباه بودن‌اش را به طرفداران‌اش بفهمانم. باید رای بدهیم، باید تصمیم بگیریم و عاقلانه رای بدهیم و می‌خواهم در این چند وقت باقیمانده همین را بگویم.


*

و باز دل‌ام می‌خواهد درباره‌ی همه‌ی این‌ها بنویسم. دل‌ام واقعاً گرفته از رفتن رضا سیدحسینی و وحشت‌زده‌ام از ماجرایی که برای پدرام رضایی‌زاده پیش آمده و نگرانِ انتخابات پیش رو و نتیجه‌اش. دل‌ام می‌خواست درباره‌ی هر کدام جداگانه چیزی بنویسم، جدی‌تر و سرپاتر... با این‌حال احساس می‌کنم خیلی هم بی‌ربط نیستند و می‌شود همه را کنار هم گذاشت و دید و خواند. صادقانه بگویم اصلاً فکر نمی‌کنم که بی‌ربط باشند این اندوه و وحشت و نگرانی.

Comments


۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۱, جمعه


مطمئن نیستم برای کسی جالب باشد؛ راست‌اش برایم چندان مهم هم نیست، چون خودم را که حسابی به‌وجد می‌آورد؛ هرچند، گاهی هم فکر می‌کنم نکند این اصلاً خاصیت‌اش باشد و همه‌ی کسانی که این مدل‌اش را دارند متوجه‌اش شده باشند. به‌هرحال، من که کلی ذوق می‌کنم از شنیدن‌اش. احساس می‌کنم یکی از همان اتفاق‌های غریب و فانتاستیکی است که همیشه دوست داشتم.

و این اتفاق... خب! یک ماگ "Nesquik" دارم با آن خرگوش دوست‌داشتنی و خندان‌اش. در واقع دو تا از این ماگ‌ها دارم، یکی با حاشیه‌ی آبی‌رنگ بر دهانه و آن یکی سبز و هر دو هدیه‌ی دوست.

بدون هیچ نظم خاصی از هر دوشان استفاده می‌کنم. آن‌که آبی رنگ است هیچ کار خاصی بلد نیست بکند غیر از نگه‌داشتن نوشیدنی. اما ماگِ سبزْ نوازنده است. وقتی توش چای داغ می‌ریزم شروع می‌کند به نواختن. هرچند قطعه‌ی خاصی نمی‌زند، اما شنیدن تق‌تق‌اش حسابی هیجان‌انگیز است. اگر فقط صدای تق‌تق نامنظم می‌داد شاید زیاد به وجدم نمی‌آورد. اما خب،‌ چیزی که جذاب‌اش می‌کند نظم تق‌تق‌هایش است. تقریباً صدایش این است: تَتَق تق تق... همین صدا را پشت‌سر هم تکرار می‌کند تا چای خنک شود. با قهوه یا شیر یا شیرقهوه‌ی داغ این صدا را نمی‌دهد. انگار فقط به چای حساس است آن ساعت یا ساز عجیبِ توش...

همین الآن صدا دادن‌اش تمام شد. من هم بیشتر درباره‌اش نمی‌نویسم.


بهار 86


پ.ن.: متاسفانه حالا هر دوی آن‌ها شکسته‌اند. شاید برای همین این یادداشت را بعد از یک‌سال گذاشتم این‌جا. چیزی شبیه مرثیه‌ای برای دو ماگ که بیشتر از دو "ماگ" بودند و برای همین هنوز تن شکسته‌شان صنم‌وار توی اتاق‌ام هست.

برچسب‌ها:

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter