شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۷ مرداد ۵, شنبه

تابِ خیالِ تو

تابِ خنکِ گیسوانِ خیس‌ات ازین همه‌دور دُور شانه‌ام می‌پیچد و می‌ربایدم از خویش

می‌اندازدم به سرزمین ِ خیالِ نگاه‌ات

خیالِ تن، تن ِ تو... می‌تند گیسوان‌ات دور تن ِ خیال‌ام قاموس سحرانگیز نگاه‌ات

می‌ربایدم از خویش و گم‌ام می‌کند آنجا...

اینجا

تنها و به رویام، میانِ بازوان‌ات، میانِ تابِ طنابِ داغ گیسوت

شاعر پاپتی سرزمین‌های نگاه‌ات می‌شوم

مسافر دست‌خالی برگشته از دِهات کلام

رسیده مبهوت پیش کشور چشمان‌ات

که می‌ربایدم از خویش و می‌آردم به قاموس سحرانگیز ِ...

و سکوت می‌کنم... سقوط می‌کنم و

دست می‌سایم به مرمر ساق‌ات

پیچکانه فراز می‌آیم

که گم نشوم...

از خیال تو...

خیال تو... وُ پای جنگل گیسوان‌ات رودِ شرم می‌شوم

آبشاری به دره‌ی دوری وُ صدای سقوط‌م، سکوت...

سکوت‌ام، باری، ستودنِ آواز توست

دست‌ام را از آن همه دور می‌گیرد و پیش‌ام می‌کشد

می‌اندازدم میان هُرم مَحرَم آغوش‌ات...

می‌اندازدم روی رویای تنور لبان‌ات...

میان سحر آن همه کلام زیبا، که این‌سان‌‌ام خاموش کرده و

تاب‌ام می‌دهد به تابِ خنکِ خیال آن همه شب، بالای آن دو خورشید...

تاب‌ام می‌دهد میان هشیاری و خواب

میان آستین‌ام و خیال

میان صدای تو و رویا...

هرجا که ردّی از تو باشد

هرجا دلیلی برای بیداری صبح‌هام.

4/12/1386

بازنگری: 3/5/1387

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۷ تیر ۲۲, شنبه

سیب (یا: در همسایگی لهستان)

"او"، "پدر"، در زندگی من نقشی نداشت. همان‌طور که پدر در زندگی من نقشی نداشت.

دست‌کم تا چند سال پیش همه‌چیز "دقیقا" این‌طور به نظر می‌رسید.

*

فکر می‌کردم چیزهایی که در کتاب‌ها می‌خوانم برای کتاب‌هاست. اما این خیالی بود مربوط به سال‌ها پیش؛ شاید قبل از این چنین افتادن به زندگی، طوری که بیرون رفتن از آن فقط با مرگی ممکن باشد که تا نیست، نیست (هر چند، ‌وقتی زندگی این‌قدر جدی می‌شود، تنها راه زنده ماندن در برابرش، جدی نگرفتن‌اش است). حالا یکی از بحث‌های مورد علاقه‌ام این است که باور کنیم تنها فرق ما با، مثلا، گره‌گوار سامسا این است که او یک‌بار سوسک شد و رفت پی کارش و ما هر روز سوسک می‌شویم، اما پی کارمان نمی‌رویم. زندگی ما گاهی هیچ‌چیزی کم از کتاب‌ها ندارد؛ فقط یکی را می‌خواهد برای نوشتن.

*

شاید پی‌آمد همان فکر قدیمی بود که قبل از هجده سالگی فکر می‌کردم هجده سالگی فقط توی فیلم‌ها و کتاب‌ها مهم است. اما رد شدن‌اش را می‌طلبید که بفهمم این‌طور هم نیست.

به‌عنوان مثال، درست با خشک شدن مهر هجده سالگی ناگهان دیدم تمام قد جلوی پدرم ایستاده‌ام. اوایل به نظرم می‌رسید او در زندگی‌ام نقشی ندارد. با تمام قدرت داشتم در مسیر مخالف‌اش پیش می‌رفتم و کاری به حرف‌ها و عقایدش نداشتم. اما کمی وقت لازم بود تا بفهمم دارم "در مسیر مخالف‌اش" پیش می‌روم. آنجا می‌رفتم که پدر نمی‌خواست برود (هرچند هنوز شک ندارم که گزاره‌ی "آنجا می‌رفتم که پدر نمی‌خواست بروم" درباره‌ی آن‌چه می‌کردم صدق نمی‌کرد). من مقابل او بودم. پدرم در زندگی‌ام نقشی انکار نشدنی داشت، چون می‌خواستم کسی باشم، که او نمی‌خواست. حتی می‌توانم بگویم شاید تا بیست و یک‌ـ‌دو سالگی، نقش قطب‌نما را برایم بازی می‌کرد. هرجا که او شمال را نشان می‌داد، می‌فهمیدم که مسیر جنوب است. پدر نمی‌توانست در زندگی من نقشی نداشته باشد، چون مخالف من بود. قدرتی بود مخالف من.

*

تا همین چند سال، فکر می‌کردم "او" هم در زندگی من نقشی ندارد. "او" کسی بود که ترک‌اش کرده بودم.

من سیگار را هیچ‌وقت ترک نکرده‌ام. نمی‌خواستم مثل شاو به دیگران ثابت کنم ساده‌ترین کار ممکن است و ده‌ها بار انجام‌اش بدهم.

ترجیح می‌دهم مثل وایلدر نگران سیگارهای نکشیده‌ام باشم. اما در مورد "او" قضیه فرق می‌کرد. یک‌روز تصمیم گرفتم یک‌بار برای همیشه ترک‌اش کنم. نگران این نبودم که روزی بمیرم و بفهمم وجود دارد (آن‌طور که این نگرانی را به کامو نسبت می‌دهند... راست‌اش، برای هر چیزی بودن، برای هر نگرانی‌ای، خودم به اندازه‌ی کافی ناکافی بودم و هستم که نیاز به هیچ گودویی نداشته باشم. برای سرگردانی‌ها و دور خود چرخیدن‌ها بیشتر از آن راه بود که به‌خاطر یکی از مشکوک‌‌ترین‌هایش نخواهم وقت زیادی صرف کنم). کفه‌ی نبودن‌اش خیلی پایین‌تر از کفه‌ی بودن‌اش به چشم می‌رسید، و از طرفی تصمیم هم نداشتم در آن پاس‌کاری و المپیک قدیسانه و اندیشه‌ورزانه‌ی کهن ِ هر چه بالاتر انداختن دال‌ها تا رسیدن به دالِ بی‌دلیل شرکت کنم. برای من هیچ بی‌دلیلی وجود ندارد و خودْدلیل‌ها ترحم‌برانگیزترین، خنده‌دارترین و ترسناک‌ترین موجودات به نظرم می‌رسند. پس "او" را بی‌نگرانی ترک کردم. تا روزی که...

من هنوز توی ترکم. به این شک ندارم. اما یک‌روز دیدم که مشکلی هست. مشکلی که تنها راهِ نادیده گرفتن‌اش، ندیدن‌اش است... اما وقتی دو دستی سینه‌چاک می‌دهی که "می‌بینم"، انتخاب این ندیدن... تکلیف‌اش معلوم است دیگر!

*

دوستی از سریالی علمی ماجرایی تعریف می‌کرد. مضمون‌اش این‌طور یادم مانده که مجری برنامه‌ی مذکور می‌گفته، اگر یک نفر (و تنها یک نفر) فکر کند جایی که در آن ایستاده لهستان است و این را به دیگران بگوید، ممکن است بقیه فکر کنند دیوانه است. اما اگر هزار نفر همان‌جا بایستند و بگویند این‌جا لهستان است، آن‌جا لهستان می‌شود.

یک‌روز هم من دیدم جایی ایستاده‌ام و هزاران نفر به جِد می‌گویند "او" هست. هزاران نفری که مشکلی با دالِ بی‌دلیل ندارند؛ هرچند سرشان برود حاضر نباشند قبول کنند میز جلوی روشان خود بخود ممکن است راه بیفتد برود پارک (صد البته در این مورد دوم من هم تا حدودی حق را به ایشان می‌دهم؛ و حتی در مورد اول هم همین‌طور).

یک روز دیدم که هزاران نفر در لهستان‌شان ایستاده‌اند. هر چقدر هم من خودم را لهستانی نمی‌دانستم، نمی‌توانستم لهستان آنها را انکار کنم... و آنها در زمینی ایستاده بودند که من هم روی آن. و آنها در زندگی من تاثیر داشتند. و آنها به "او" اعتقاد داشتند.

دیدم که می‌توانم "او" را نپذیرم، اما نمی‌توانستم نبینم که "او" در زندگی‌ام نقش دارد. اینجا بود که به خودم گفتم «در آغاز کلمه بود. و کلمه "او" را آفرید.»، و دیدم که لهستانی‌ها حتی از نزدیک‌ترین کسان‌ام هستند. بر خلاف میل‌ام، دیگر نمی‌شد "او" را انکار کنم، چون به هیچ قیمتی نه می‌خواستم و نه می‌شد آدم‌هایی که دوست‌شان دارم یا جلوی چشم‌ام راه می‌روند یا توی چشم‌ام مشت می‌زنند را انکار کنم!

*

"او" نبود. "او" شد. می‌توانستم این شدن را هم ندیده بگیرم. می‌توانستم با خیال آسوده راه خودم را بروم (راه پر طمطراقی که می‌توانست کنار هر فنجان قهوه ظرفی پر از شیر داغ باشد و سیگاری مرغوب!). اما... بگیریم دوست نداشتم، دل‌ام نمی‌خواست یا معقول به نظرم نمی‌رسید. جایی نبودم و نیستم که بتوانم "با خیال آسوده هر راهی رفتن" را انتخاب کنم (در واقع انتخابِ بهترین سیگارها در دنیای واقع هم همیشه مختص کسانی‌ست که هیچ‌وقت مجبور نمی‌شوند حساب تک‌تک نخ‌های باقیمانده توی پاکت‌شان و ساعت‌های باقیمانده از روزشان را داشته باشند). از طرف دیگر، ندیدن ساده‌ترین راه به دیوار کوبیده شدن است و نمی‌خواستم کوری و کوفتگی را انتخاب کنم. پس پذیرفتم که "او" وجود دارد، در ذهن آنان‌که وجودش را می‌خواهند؛ و تا وقتی در ذهن دیگران هست، وجود خواهد داشت.

باید مسیر تازه‌ای انتخاب می‌کردم. به‌هرحال کماکان مشکل‌ام با دالِ بی‌دلیل برطرف نشده بود (و نخواهد شد). اما فهمیده بودم دلیل او آدم‌هایی هستند که می‌خواهندش. آدم‌هایی که در زندگی‌ام نقش های انکار ناپذیر دارند (از حکومتی که بالای سر ماست گرفته تا قانون محبتی که در دل ما!). پس مسیر تازه‌ام در برابر این "پدر" دیگر به نوعی همان شد که در برابر پدر خودم بود...

کهن‌ترین راهی که وجود داشت: راه سیب.

* * *

هزارتوی خدا سال‌هاست که منتشر شده، اما از انتشار هزارتوی پر و پیمان «خدا» با یادداشت‌های خواندنی دوستانِ هزارتویی چند روزی بیشتر نمی‌گذرد.

یادداشت من هم این است:

کلمه دست کی بود؟

پ.ن. (برای میرزای هزارتو): هیچ فکرش را نمی‌کردم... هیچ! آن‌روز که توی راه‌پله‌های دانشگاه چترم را توی دست می‌چرخاندم و بی‌خیالِ رٱیی که روی سرم تاب می‌خورد لبخندزنان از پله‌ها پایین می‌آمدم، هیچ فکرش را نمی‌کردم یک روز ِ آینده‌ای به خودم بگویم باید کمی زیرکانه عمل می‌کردم... و هیچ فکرش را نمی‌کردم کار را به آنجا برسانم که روزی ببینم محافظه‌کارانه حساب کلمات‌ام را می‌کنم. راست‌اش چند تا از یادداشت‌های این شماره را که خواندم دیدم آن سوال اولیه حسابی بی‌مورد بود و به خودم لبخندکی هم زدم. با این‌حال زیاد هم دلخور نیستم از محافظه‌کاری‌ام. احساس می‌کنم این محافظه‌کاری بوی پارانویای دایی جانی را نمی‌دهد. بیشتر به نظرم شبیه وقتی است که آدم توی بلورفروشی راه می‌رود و سعی می‌کند بی‌هوا به چیزی نخورد، که دست‌کم برای با هوا (!) به چیزی خوردن‌هاش حواس‌اش جمع باشد و نیرویش کافی.

پ.پ.ن.: اما این "با هوا به چیزی خوردن" هم نباید شبهه‌برانگیز باشد.

چند تا خاطره یادم افتاد. روزی در اتاق‌ام نشسته بودم، یکی از اقوام با دوست‌اش آمد تو. دوست‌اش اول نگاهی به اتاق کاملا به‌هم‌ریخته و بعد به کتاب‌خانه‌ام کرد و پرسید «همه‌ی این کتابا رو خوندی؟» راست‌اش همیشه در مقابل این سوال خنده‌دار حسابی کله‌ام را می‌خارانم و تعجب می‌کنم و بعد سعی می‌کنم جوری که خیلی هم تو ذوق طرف نخورد "نه" را محکم و خندان بگذارم کف دست‌اش. نگاه‌اش کردم و پرسیدم «چی به نظرت می‌آم؟ یه کرم کتاب گنده؟». طرف معصومانه به‌م خیره شد، لبخندی زد و گفت «اوهوم!».

روز دیگری در شرایط مشابه با دوستانی صمیمی نشسته بودم. بیرون چند تا از آشناها با غریبه‌ای بحث سوزانی می‌کردند یا همدیگر را با بحث می‌سوزاندند. یکی از دوستان پرسید چرا نمی‌روم ببینم می‌توانم سر و ته قضیه را هم بیاورم یا نه؟ گفتم دوست ندارم در حماقت دیگران شریک شوم. یک‌طوری نگاه‌ام کرد که انگار امر برم مشتبه شده که خودم منزه‌ام. بی‌معطلی توضیح دادم، خودم به اندازه‌ی کافی حماقت توی چنته‌ام دارم.

خلاصه که اول‌اش ممکن است این‌طور به نظر نرسد... یعنی به نظر من که نمی‌رسید، اما زیاد طول نکشید تا بفهمم دست‌آخر، وقیحانه‌ترین شوخی زندگی‌ام خودم هستم.

برچسب‌ها:

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter