شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۴ شهریور ۸, سه‌شنبه

To: Sigmund Freud

بعضی وقت‌ها همین‌جور که نشسته‌ام و دارم کاری انجام می‌دهم، ناگهان خشکم می‌زند. انگار پانزده ساعت پس از آنکه برقی با ولتاژ بالا از بدنم عبور کرده باشد... اما با داغی هنوز باقی.

یک‌باره یخ می‌بندم و توی دلم آتش می‌افتد.

چند تصویر... تند تند... مُقطّع... چند عکس به رنگ قهوه‌ای روشن که به نارنجی می‌زنند جلوی چشمانم ظاهر می‌شوند.

وقتی مشغول کاری هستم این اتفاق می‌افتد. اصلا هم مهم نیست کار خاصی باشد یا نه. موقع شستن یک بشقاب،‌تماشای یک نقاشی، خیره شدن به دیوار، باز کردن یک در، یا مثل امروز... هنگام خیره شدن به جلد یک سی‌دی...

صدای «بیژن مفید» تازه در اتاق پیچیده بود:

خبر داری که این دنیا همه‌اش رنگه

همه‌اش خونه همه‌اش جنگه

نمی‌دونی نمی‌دونی

نمی‌دونی که گاهی زندگی ننگه

و خودم داشتم این بیت‌اش را زمزمه می‌کردم:

نمی‌بینی که می‌خندم

نمی‌بینی دلم تنگه

ناگهان!

انگار صداها قطع شد. همه صداها...

تصویر همان سی‌دی را دیدم دوباره. تصویر تک‌رنگ قهوه‌ای‌اش را. تصویر مانیتور را که چند لحظه قبل دیده بودم، دوباره دیدم. انگار در ذهنم؛ اما درست جلوی چشمانم.

تصویر بودند، نه جسم!

انگار کسی از تمام کارهایی که در آن چند ثانیه انجام داده بودم، با یک پولاروید عکس گرفته باشد.البته با تک‌رنگ قهوه‌ای روشن. انگار که آن عکس‌ها را کمتر از یک ثانیه بعد جلوی چشمانم بگیرد.

تصاویر قطع شدند... اما آنی قطع شدند و دوباره برگشتند.

با آنکه من هنوز ثابت سرجایم نشسته بودم، اما سوگند می‌خورم که داشتند کارهای بعدی و حوادث آینده را نشان می‌دادند. فردایم را و خیلی بعد از آن... اما محو... محو و فرّار...

همیشه همین‌طور هستند.لعنت! انگار هیچ‌جور هم نمی‌شود گرفتشان.

هیچ جور!

همه این اتفاقات سه‌ نَفَس هم وقت نمی‌گیرند.

دست‌هایم از تو گر می‌گیرند و از بیرون مثل یخ. همه تنم...

سینه‌ام از همه بدتر. انگار که لیوان پر عرق گندم یا از آن ودکا قوطی‌ها را یک‌دفعه آدم سر بکشد. هر چیزی که توی سینه‌ام هست گُر می‌گیرد.

تصاویر قبلی، مثل فال‌گیری که از گذشته آدم می‌گوید تا اعتماد جلب کند ظاهر می‌شوند.

نمی‌دانم توانستم توصیف کنم یا نه... نمی‌دانم باور می‌کنی یا نه!

ببین! مثل یک سری عکس تک‌رنگ قهوه‌ای روشن از کارهایی که داری انجام می‌دهی.

من خودم عکس‌هایم را یا با ته رنگ قهوه‌ای می‌دادم چاپ کنند و یا سبز... سبزها را نمی‌دانم، اما قهوه‌ای‌ها همه مثل خاطره زنده‌اند.

متوجه شدی؟ انگار خودت را از بالا نگاه کنی. رنگش مثل رنگ آغاز فیلم آینه... حس‌اش مثل حس مادر که دارد موهایش را می‌شوید.

نه! مثل آن خانه‌ که دارد آتش می‌گیرد و قطره‌های باران که از لب شیروانی می‌چکد. می‌فهمی؟

انگار از بالا خودت را تماشا کنی؛ بعد بیفتی روی سرسره زمان و بروی جلو... با چنان سرعتی که سرگیجه بگیری. با خطوطی از آینده که تند از کنارت می‌گذرند. نه مثل خواب؛ که واقعی ِ واقعی.

لعنت به آقای فروید عزیز!

همان لحظه‌ای را می‌گویم که کاری را انجام می‌دهی، و مطمئنی قبلا آن‌را در خواب و یا در بیداری دیده‌ای.

نمی‌گویم آقای فروید عزیز دروغ گفته...

اما راست هم نگفتی! همه چیز را نگفتی.

آخر چطور ممکن است؟ شک ندارم که می‌بینم‌شان. یعنی دیده‌ام‌شان.

مگر می‌شود؟ آخر چرا ذهن من یک جای خالی داشته باشد و با عمل ساده‌ای مثل تماشای یک سی‌دی پرش کند؟

آقای فروید عزیز منظورش این که نبوده؟ بوده؟

اگر یک آدم دیده بودم، می‌شد قبول کرد. اما منظورت این تصاویر نبود که؟

اما من تصویر خودم را دیدم که یک نَفَس قبل مشغول تماشای جلد یک سی‌دی بودم. بعد آینده آمد انگار... یعنی تا همان لحظه را دیدم و باقی... انگار لحظه بعد پشت در باشد. تو در را باز کنی و ببینی سایه‌اش در خم راهرو گم می‌شود. بدوی دنبالش تا در خروجی؛ ببینی لبه شنل‌اش باد می‌خورد و بیرون می‌رود و در بسته می‌شود. بدوی دنبالش داخل خیابان؛ ببینی سوار اتومبیلی شده و می‌رود. دنبال اتومبیل بدوی و فقط پشت سرش را ببینی که محو می‌شود در انتهای خیابان...

لعنت! انگار برق گرفته باشدم و تمام سلول‌هایم را سوزانده باشد مثل چوب سوخته... خشک می‌شوم. داغ می‌شود درونم و از بیرون سردم. انگار بخواهم تَرک بردارم.

آقای فروید عزیز لعنتی!

می‌توانی این را برایم توضیح بدهی؟

لطفا...

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۴ شهریور ۷, دوشنبه

To: Dante Alig'eri

دانته عزیز!

نامه بسیار بلندت را وقت نکرده‌ام کامل بخوانم هنوز. ظاهرا همین نامه را برای خیلی از دوستان فرستاده بودی. از کلیاتش با خبرم.

نمی‌دانم بتوانم کمک‌ات کنم یا نه... هر چه از دست برآید دریغ نخواهم کرد.

آن‌چه می‌دانم نیز به شرح زیر است:

جهنم را در همین نشانی که نامه را به آن فرستاده‌ای می‌توانی پیدا کنی.

برزخ را که هستم.

نشانی بهشت را هم در یادداشت زیر برایت نوشته‌ام.

سرخوش باشی.

نه به بی‌خوشی من که دُردکش خُمب اندوه، همچون فاوست مانده‌ام.

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۴ شهریور ۶, یکشنبه

غزل گفتی یا دُر سفتی؟

مثل «دکتروف» حیرت می‌کنم و می‌گویم: اگر سحر و جادو در کار نبوده، پس حتما خودنمایی محض بوده!

حافظ را می‌گویم. این رند، انگار قصد روان آدمی کرده با غزلياتش.

استاد بسیار عزیزی می‌گفتند: ((سعدی غزل فارسی را تمام کرد، حافظ آمد ژان گولر زد، غزلی نو در نوشت!))

فقط به همین تک بیت دوباره توجه‌تان را جلب می‌کنم:

ساقی سیم ساق من گر همه دُرد می‌دهد کیست که تن چو جام مِی جمله دهن نمی‌کند

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۴ شهریور ۵, شنبه

!Happy Birthday Dear Tim

دیروز با وبلاگ خوبی آشنا شدم به نام انحراف. درباره وبلاگ جذاب انحراف بعدا در یک پست جداگانه خواهم نوشت و حسم را در اولین برخورد با آن خواهم گفت.

به لطف آشنایی با این وبلاگ خوب، متوجه شدم که پنجشنبه گذشته تولد ۴۷ ساله‌گی «تیم برتون» بسیار دوست‌ داشتنی بوده(25 آگوست 1958 متولد شده جناب برتون). خب! روی حساب ارادت موجود، دیدم حیف است تولد جناب برتون باشد و تبریک نگویم. به همین ‌خاطر یادداشتی را که قبلا درباره فیلم «ماهی بزرگ» نوشته بودم دستکاری کردم و به مناسبت تولد تیمی خان عزیز! در اینجا قرار می‌دهم تا خوش‌حالی‌ام را از تولد جناب برتون نشان داده باشم.

چند کارگردان هستند که تردید ندارم اگر به دنیا نمی‌آمدند زندگی لنگ می‌زد. آندری تارکوفسکی، روبر برسون، امیر کوستوریتسا، تیم برتون و وودی‌ آلن و برگمان و... برویم سراغ تولد بازی:

تیمی وارد سالن مهمانی شد!

تیم برتون را اغلب ما می‌شناسیم. کودکی که فقط چشمهایش بزرگ شده‌اند!

رویاهای کودکانه او دچار تلخی بزرگسالی شده و همین است که ما را هر بار مسحور آثار جدیدش می‌کند.

گاهی (شاید هم اغلب) معتقدم انسان کودکی‌ست که به مرض مرگ دچار شده است.

روی همین حساب، درباره برتون فکر می‌کنم او کودکی‌ست که به بیماری بزرگسالی در دنیای تلخ نو دچار شده.

نمی‌توانم او را مثل«میشائل انده»آدم بزرگی بدانم که کودکی‌اش را حفظ کرده و غنی و یا مثل «آنتوان دو سن تگزوپه‌ری» آدم بزرگی که کودکی‌اش را بزرگ کرده سالم و سرحال...

برتون دنیای دیگری‌‌ست در ذهن من.

برتون انگار حسرت هیچ گذشته‌ای را نمی‌خورد. مثل بچه‌ای می‌ماند که مادرش را گم کرده و در حالی‌ که گریه می‌کند ذوق می‌کند از اینکه می‌تواند هرچقدر دلش خواست شکلات بخورد. گاهی مثل بچه‌ای که معصومانه تلمبه‌ای در حلق یک وزغ می‌کند و گلوی‌اش را با کش، سفت می‌بندد و سعی می‌کند بفهمد وزغ چقدر باد می‌کند!

بچه بی‌ملاحظه‌ای که وسط مهمانی داد می‌زند و به پدر جیب‌برش می‌گوید دستش را از جیب مهمان بغل دستی‌اش در بیاورد... چون خودش دیده که یک اژدها رفته توی جیب مهمان!

برتون همیشه لبخند زنان ما را ترسانده.

ادوارد دست قیچی‌اش را به خاطر بیاورید، یا سیاره میمون‌ها؛ موجودات عجیب‌غریب مریخ حمله می‌کند و کابوس یش از کریسمس.

دیده‌اید چگونه ما را پای قصه‌هایش می‌نشاند و مدام غافلگیرمان می‌کند با تلخی‌های دنیایمان؟ و کاری می‌کند به جای آنکه اخم کنیم و یا از ترس جیغ بکشیم برایش دست بزنیم و لبخند بزنیم و از هیجان گاهی مثل بچه‌های عروسک هدیه گرفته ذوق کنیم و بالا و پایین بپریم.

اصلا کارش به این می‌ماند که آینه‌ای جلوی یک هیولا بگذارد و بگوید: این خوشگله رو این تو می‌بینی؟ این خود توئی هیولای بدترکیب!

برتون بی‌ملاحظه است. گستاخ است. من را یاد براندو می‌اندازد که دماغ شکسته‌اش جذاب‌ترش کرده بود. برتون هرچقدر زشت‌تر و بی‌ملاحظه‌تر بشود، دوست‌داشتنی‌تر می‌شود. در افسانه‌های برتون خبری از پری و پرینس شارمینگ نیست.

برتون عادت ندارد با چاپلوسی دل کسی را خوش کند. وقتی دهان دنیای‌مان بوی گند گرفته، بی‌خیال داد می‌زند بوگندو!

اما نمی‌گوید مسواک بزن!

آخر مدعی مصلح بودن و ناجی بشریت بودن نیست. او یک قصه‌گوی شیطان است.

راننده ادوارد کمی در نوشیدن زیاده‌روی کرده بود

از اینکه ما را دچار لذت ترس کند، خودش هم لذت می‌برد انگار...

ادوارد دست قیچی شروع می‌شود. ما جانی دپ را در نقش ادوارد می‌بینیم و همان اول از ادوارد آرام خوش‌مان می‌آید. از کسی خوش‌مان می‌آید که که کافی‌ست از سر رفاقت بزند تخت سینه‌مان تا غزل خداحافظی را بخوانیم. بعد در همان آغاز کار، ادوارد خیلی ساده و راحت می‌زند دست‌های انسانی‌اش را داغان می‌کند. برتون هم بی‌خیال نشسته و ما را تماشا می‌کند.

برتون می‌داند هیچ اتفاق خوبی قرار نیست بیفتد، برای همین خیالش راحت است و دارد تلاش می‌کند خیال ما را هم راحت کند.

ادوارد دست آدمیزاد ندارد، به همین خاطر محکوم به تنهایی است. در سیاره میمون‌ها، ناجی، خودش قربانی می‌شود چون زمین اوضاعش خراب‌تر شده.

به پایان بتمن دقت کنید. زهر مار آدم می‌کند پیروزی بتمن را با آن همه بی‌تفاوتی و سردی. بگذریم از اینکه منجی برتونی هم منجی درست و درمانی نیست. نه دستش کش می‌اید و نه بلد است پرواز کند. مرد ثروتمندی است که در کودکی پدر و مادرش را کشته‌اند و وقتی بزرگ شده دارد یک جورهایی انتقام می‌گیرد از تبهکاران (یاد بازی جک نیکلسون که می‌افتم وصف حالم می‌شود این: جامه‌ها دریدندی و فریادها زدندی!).

تیمی خان و کابوس‌های عزیز یا این یکی: برتون می‌خواهد ماجرای عاشقانه تعریف کند: اشکالی ندارد اگر یک کله‌کدوی دیلاق عاشق یک عروسک فرانکشتاینی بشود؟

برتون جزو معدود کسانی است که توانسته وارد دنیای خیال بشود و زندگی خوبی برای خودش آنجا درست کند و تازه بتواند کلی هم مهمانی راه بیاندازد و ما را هم دعوت کند به ویلایش در دنیای خیال.

دنیای خیال جای خطرناکی است و مرگ آدم غریبه در آن حتمی است. کافی‌ست بدون آشنایی پایت را دردنیای خیال بگذاری تا یا تمام خیالاتت را از دست بدهی و یا تا آخر عمر در آن گرفتار بمانی.

دنیای خیال دنیای زیبایی‌ست. اما نمی‌توان به سادگی در آن زندگی کرد مگر...

خوش به حال تیم برتون!

او "مگر" را پیدا کرده... برای همین است که این‌قدر بی‌خیال ِ خیالات ما، مرزها را می‌شکند و دنیا را عریان می‌کند.

تخیلات را نه! دنیا را...

برتون به سرزمین رویاها رفته و سالم بازگشته و اسم زیبایی هم برای ملکه بی‌آلایش پیدا کرده...

خب! جناب برتون، تولدت مبارک!

پ.ن: تصاویر مربوط به مهمانی تولد تیمی عزیز است. سر را من برایش هديه بردم. می‌خواستم سر اسپیلبرگ را ببرم، پول کافی همراهم نبود! دير هم شده بود چاره ديگری نداشتم. سال آينده يک اسپيلبرگ خشک شده برايش می‌برم.

Comments


۱۳۸۴ شهریور ۴, جمعه


اغلب ما با حضرت کوپید آشنا هستيم.

کوپید به زعم بسیاری ازالمپ نشینان، حتی از زئوس و تیر هم نیرومندتر است. گرچه هیچ‌کدام از پانتئون‌نشینان جز هرکول و پرومته و آفرودیت جرات ندارند این موضوع را مستقیم بیان کنند.

اما حقیقت را حوادث مشخص می‌کنند.

به‌هرحال، امروز خبری جدید دارم از المپ. مدتی پیش متوجه شدم که کوپید گرامی در وبلاگستان فارسی به نوشتن مشغول‌اند. بیشتر از این چیزی نمی‌گویم که چیزی هم نمی‌دانم.

می‌توانید خودتان بروید و بخوانید نوشته‌های کوپید را در:

Frozen Words

لطفا تردید نکنید که اگر کوپید هستند، چرا با کلمات منجمد می‌نویسند. راستش من در آنجا کلمه منجمدی ندیده‌ام هنوز... کسی از کار المپی‌ها سر در نمی‌آورد. یعنی من عاصی که سر در نیاورده‌ام. باز اگر رانده نشده بودم شاید می‌شد از دیگران بپرسم. اما به‌هر حال شک نکنید. نوشته‌های کوپید را می‌خوانید.

Comments




۱۳۸۴ شهریور ۳, پنجشنبه

از دلقک ياد بگير!

نزدیک به بیست و چهار ساعت است می‌خواهم یادداشتی بنویسم که گویای حس و حال‌ فعلی‌ام(سرخوش نبودن شايد) باشد؛ چندین صفحه سیاه کردم و حتی یک خط هم نشد بنویسم چنانکه می‌خواستم.

جالب آنکه هر چه هم نوشتم یا ته‌مایه طنز داشت یا ته‌رنگ طنز گرفت. پر و خالی‌اش را البته خودم نمی‌دانم. اساسا عادت کرده‌ام به اینکه به نوشته‌های خودم بخندم و کم پیش نیامده که داستانی یا یادداشتی نوشته‌ام و حساب طنز بودن رویش باز کرده‌ام و بعد هر چند دقیقه که یادش افتاده‌ام به خنده افتاده‌ام. صادقانه بگویم، چیزی در مایه‌های مثل معروف "خود گویی و خود خندی...".

مضحک آنکه دارم می‌نویسم که اعلام برائت کنم از خنده!

مسخره‌تر آنکه مطمئن هم نیستم خنده‌ای در میان باشد. فقط به خودم مشکوکم.

* * *

«روجی‌يرو لئونکاوالو» اپرای بسیار زیبایی نوشته به نام «پالیاچی» یا همان دلقک. یکی از آریا*‌های این اپرا جمله‌ای دارد که نقطه اوجش هم محسوب می‌شود: "بخند دلقک!"

هر بار این آریا را گوش کرده‌ام، تا به این جمله رسیده یا بغض کرده‌ام و یا اشکم سرازیر شده... شايد چون لئونکاوالو خودش دلقک نبوده. يا شايد دلقکی بوده ملحد!

* * *

آن تصويری که در ذهن من(و شايد خيلی از ما) از دلقک‌ها موجود است، گریه‌شان است و نه خنده‌شان؛ و آنچه دلقک‌ها به ما نشان می‌دهند، خنده‌شان است و حتی گريه خنده‌آورشان.

به‌هرحال، کمتر شنیده‌ام دلقکی به کارهای خودش و خودش بخندد.

و کمتر هم شنیده‌ام دلقکی مُصِر باشد در نشان دادن آنچه پشت نقابش پنهان شده...

* * *

برای قیاس کردن هم آدم باید بختیار باشد. بهترین نقشی که بازی کرده‌ام، کمتر از یک دقیقه، نقش ملک‌الموت بوده!

نتیجه اینکه منظورم نه قیاس، که تنها حسرتخواری بود.

دارم به تیتر اشاره می‌کنم.

* * *

دلقک‌ها یک‌جور زیستن عارفانه‌ای دارند. انگار تمام وقت زندگی حرفه‌ای‌شان مشغول دروغ گفتن هستند. دروغ‌هایی که بابت هر کدام، یک گناه بزرگ بخشیده می‌شود. حتی چنگیز هم اگر دلقک می‌شد، شاید بختی برای بخشیده شدن در پیشگاه تاریخ داشت.

برای همین است که کار سختی‌ست دلقک بودن. شاید برای خیلی از ما نقش هملت را بازی کردن ساده‌تر از رفتن در لباس یک دلقک باشد. اما بودن یا نبودن را به زعم من، دلقک تجربه می‌کند.

* * *

بی‌تردید، خیلی از مسائلی که به نظر خودمان خنده‌دار می‌آیند برای دیگران ردی از طنز درخود ندارند (این واژه بی‌تردید را دوست دارم؛ گرچه به خاطر اعتقادم به نسبیت، مطلقا به آن اعتقادی ندارم!).

تفاوت دلقک با دیگران این است که برای خنداندن خودش کاری نمی‌کند. یعنی اساسا انگار به خودش نمی‌خندد، اصراری هم ندارد اسمش را به دیگران بگوید. همان دماغ سرخ باقی می‌ماند.

به‌ همین دلیل باید اعتراف کنم که هنگام تصور خودم و دلقک، همیشه خود را در جایگاه تماشاچی می‌بینم و دلقک را میان صحنه...

خیلی سخت است که آدم بتواند مثل دلقک زندگی کند. یعنی انگار ما عادت نداریم. حداقل انگار من که ندارم. اگر غیر از این بود برای چه این یادداشت را نوشتم؟ بی‌آنکه حتی بدانم اصلا خنده‌ای در کار هست یا نه.

* آریا (ARIA) : آریا یا ملودی‌های سازی برای آواز سولو در نظر گرفته شده است. معمولا در اپراها یا اوراتوریوها، بخشی را که خواننده به تنهایی اما با همراهی ارکستر شروع به خواندن می‌کند، آریا ‌گویند. مضمون کلام در آریاها بیشتر عاشقانه است(در پالیاچی ماجرایی عاشقانه بین دلقک و همسرش و دوستش در جرانت است.ن) ساختمان آن اغلب سه بخشی است که قسمت اول و سوم شبیه به هم و در تضاد با قسمت دوم است. که البته این ساخت به لید(می‌توان گفت مانند ترانه.ن) نیز اطلاق می‌شود. (منبع: فرهنگ بزرگ موسیقی/رولان دوکانده/ گردآوری و ترجمه:شهره شعشعانی/ انتشارات دنیا و راه مانا)

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۴ شهریور ۱, سه‌شنبه

پتک اوفتاده در کف ضحاک...*

کاوه ایستاده بود. خیره، به مغز فرزندش نگاه می‌کرد جا خوش کرده میان کاسه.

* * *

آشپز ایستاده بود و به جمجمه خالی نگاه می‌کرد، دو تکه پهن شده روی میز آشپزخانه‌اش.

* * *

ضحاک روبروی آینه نشسته بود و تعریف می‌کرد:

ـ صفای دلم این است که مغز را دو نیم کرده و نیمی به سنگک داغ قاتق کنم که دندانهایم بچسبند به هم از لزجی مغز و نیم دیگر را در کاسه آبگوشت خرد کنم و تلیت سنگک و مغز به بدن بزنم.

پرسیدم: و مارها؟

ضحاک انگار نه انگار که من پشت سرش ایستاده‌ام، هنوز توی آینه خیره گفت: کوفت بخورند!

* * *

آشپز دستهایش لرزان، با ساطور روی چوب میز ‌کوبید؛ صدای ضحاک ‌پیچید در آشپزخانه که: این مغز ما چه شد؟

آشپز نگاهی به قرارداد چسبانده شده روی در یخچال انداخت و به امضای خودش و به قرار روزی دو مغز که بسته شده. زیرلب گفت: ابلیس! توی بد مخمصه‌ای افتادی. این گولْ، مغز گوسفند را هم می‌شناسد. پس خیال خام مکن. معجزه هم بکنی این جمجمه پر نمی‌شود که خدا هم دو بار یک مغز را نمی‌آفریند. بر درخت آن هیزم لعنت که آتش آفرینش من شد. ای ابلیس! فکرش را می‌کردی خودت شرمنده بی‌شرفی این ضحاک بشوی؟

* * *

ضحاک کله یکی از مارها را دور انگشتش پیچاند و به من نگاه کرد. پرسید: دو ضرب در دو؟

جواب دادم: پنج. البته در شرایط خاص حتی شش هم می‌شود.

غرید: تو هم که نداری مخ.

لبخند زدم و آهی کشیدم: صرفه به همین است.

بی‌حوصله گفت: می‌روی ببینی این کله‌خر آشپز چه می‌کند در آن مطبخ؟

* * *

آشپز نشسته بود کف آشپزخانه و جمجمه‌ها را گذاشته بود روبرویش و خیره نگاهشان مانده بود.

گفتم: ابلیس... پس این کله‌پاچه ضحاک چه شد؟

گفت: زبانت را مار بگزد! نگفته بودم به اسم کوچک صدایم نکن در محل کار؟ نمی‌گویی دست‌یارها رم می‌کنند؟

گفتم: کله چه شد؟

گفت: فنا...

گفتم: مگر سهروردی‌خوان‌ بود؟

گفت: نه الی‌الحق! فنای نمی‌دانم چه شد... هر چه نه‌بدتر ِ آدم‌ ِ... ( و باقی در زمزمه گم...)

ابرو بالا انداختم و گیج‌‌نما گفتم: فنای الی‌الهیچ‌! ضحاک که خشمگین می‌شود.

گفت: دو ضرب در دو؟

گفتم: هشت! در شرایط خاص سه هم می‌شود.

گفت: سرت را بگذار روی میز!

گفتم: چرا؟

گفت: مخ می‌خواهم.

گفتم: تو همان چهار حساب کن و دست از سر ِ ما بردار. مغز امروزت با من.

* * *

کاوه به مغز فرزندش وسط کاسه خیره مانده بود که رسیدم.

گفتم: درود کاوه... فرزندان‌ات چطورند؟

گفت: پی مغز آمده‌ای؟

گفتم: پی درفش کاویانی‌ات می‌آمدم؟

گفت: طعنه می‌زنی؟

گفتم: طعنه می‌خوری... من تنها حرف می‌زنم.

گفت: مغزش را درآورد و گذاشت وسط کاسه. سربازان که آمدند بردندش نفهمیدند ماجرا چیست. آخری بود. من هم نفهمیدم ماجرا چه شد.

گفتم: عجبا! فکر می‌کردم می‌روی دنبال فریدون.

گفت: رفتم... فریدون خواب بود.

گفتم: خودت یک کاری می‌کردی.

گفت: رفتم میان بازار. از بزاز و بقال گرفته تا گدای سر بازار، همه مطبخی باز کرده بودند و مغز سر فرزندان‌شان می‌جوشاندند. همه این روزها کله پاچه خور شده‌اند.

گفتم: تنهایی هم که کاری از دستت بر نمی‌آید؟

گفت: چرا! می‌خواهم بدهم نشان درفش را عوض کنند و بروم پیش ضحاک تقدیمش کنم.

* * *

ضحاک توی اتاق این سو و آن سو می‌رفت و کله یکی از مارها را در دهانش گذاشته بود و می‌جوید و زیر لب غر می‌زد. تا رسیدم گفت: پدر ش را می‌سوزانم.

نگاه پرسش‌گری به او انداختم. گفت: این آشپز پدر سوخته را!

گفتم: زحمت نکش. پدرش قبلا سوخته. خودش هم توی آب بیاندازی بیشتر دردش می‌آید تا بیاندازی توی آتش.

اخمالو نگاهم کرد و گفت: حوصله مزاح ندارم... گرسنه‌ام و پایش بیفتد مغز خر هم می‌خورم... دو ضرب در دو؟

گفتم: دو کدام است؟

با خشم کله دو مار را به هم کوبید و داد زد: گند بگیرند که مغز خر هم پیدا نمی‌شود.

لبخندی زدم و رفتم به آشپزخانه.

* * *

ابلیس لباس آشپزی را در آورده بود و اشک می‌ریخت. گفتم: چه خبرت شده؟

گفت: می‌خواهم توبه کنم.

گفتم: کم آوردی؟

گفت: نه! ضحاک گفت می‌اندازتم توی آتش اگر شامش حاضر نشود.

گفتم: عجبا! از آتش ترسیده‌ای؟

گفت: نه... اما این کله‌خر فکر مجازات من هم توی سرش افتاده. ببیند آتش اثر ندارد...

میان حرفش گفتم: نه! خیالت راحت... توی آتش نمی‌اندازدت.

ذوق کرده گفت :چطور؟

گفتم: خودم به او گفتم بیندازدت توی آب درست است.

به سویم حمله‌ور شد و جا خالی کردم که خورد به در آشپزخانه. با سر ِ کوبیده شده به در و ورم کرده، و اشکِ توی چشم حلقه زده گفت: لعنت به آباء و اجدادت... مگر مرض داری؟

گفتم: فقط خواستم راهنمایی کرده باشم به رسم خودمان.

دوباره روی زمین نشست و شروع کرد به ورد خواندن.

گفتم: چه می‌کنی؟

گفت : توبه...

گفتم: وا ماندی؟

گفت: به شرفم سوگند در کار ضحاک وامانده‌ام.

ناگهان سکوت کرد و چشمانش درخشیدن گرفت. گفت: کاوه!؟

گفتم: توبه‌ات را بکن. این جمجمهٔ خالی،‌ آخرین فرزندش بود.

حیران گفت: فریدون؟

گفتم: بنشین توبه‌ات را بکن. من هم در کار این مردم مانده‌ام.

می‌رفتم بیرون که پرسید: کجا؟

گفتم: نان و ماست بخرم و شراب.

* بخشی از یک شعر فریدون توللی

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۴ مرداد ۳۱, دوشنبه

خواندنی‌ها

یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا:

لوئيس بونوئل، وقتی نسل سومی بود...!

وضعيت بينابينیت:

هر داستانی بی پایان است (داستان)

بیلی و من:

گفتگوی اسد علیمحمدی با مجید زُهَری

متن گفتگو

پ.ن: خطوط سفید این پست را لطفا به حساب شلختگی بلاگر نگذارید. اول یک خط بود بدون دخالت من. خواستم ابرویش را درست کنم، زدم چشمش را سه تا کردم! از هراس چهار تا شدن، گفتم یک عذرخواهی به خاطر بی‌نظمی بکنم، تا مجبور نشوم بعدن علت مفقود شدن یا ویرانی وبلاگ را به تلخی توضیح بدهم.

مخصوصن عذر خواهی از دوستان و اساتید گرامی که لینک‌ به مطالبشان کمی نامنظم شد در تصویر.

پ.پ.ن: آی پرشین‌بلاگ! تو را چه سَرَست با ما؟

Comments


۱۳۸۴ مرداد ۳۰, یکشنبه

حکايت ترديد در روايت

از جذاب‌ترین عذاب‌های زندگی برای من این است که درباره جزئيات و گاه کليات داستان‌هایم دچار تردید بشوم.

شخصیت‌ها که نوشته شدند، با قیافه‌شان مشکل پیدا می‌کنم، صدایشان را دوست ندارم و یا احساس می‌کنم صدای راوی وق می‌زند آن وسط. مشکل بزرگ‌تر گم شدن خودم است و از آن بزرگ‌تر اين سوال که اصلا چرا يک داستانی را بايد بنويسم!

یک بار برای یک داستان بلند مجبور شدم نقشه زمانی و مکانی بکشم تا بتوانم بفهمم اصولا کجا بودم!

و بار ديگر بعد از پنجاه صفحه از اساس با قضيه مشکل پيدا کردم.

حالا این‌ها را چرا گفتم؟

برای اینکه آخرین پست را که می‌خواستم قرار بدهم، دچار همین مشکل شدم. البته به زعم خودم نه چیزی آن وسط وق می‌زد و نه کسی بدریخت از آب در آمده بود. فقط نسبت یکی از شخصیت‌ها را با خودم گم کردم و دست آخر هم دلم نمی‌آمد داستان را تمام کنم. از یکی از جمله‌ها خوشم آمده بود و به سرم زده بود آن را بگذارم پایان... بی‌موخره!

با خودم کلنجار رفتم و از هدایت و راه راست و پیروی از بزرگان و چخوف و بولگاکف و بل و ونه‌گات کبیر و کالوینوی شهیر با خودم گفتم. گفتم نصفه‌کاره ول کردن کاری‌ست که آخر و عاقبت ندارد. به یاد گمراهی افتادم و اینکه پیش ارسطو مسئولم و پس فردا باید در بارگاهش جواب‌گو باشم.

خوف کردم و به تن‌لرزه افتادم وقتی یادم افتاد باید در پیشگاه افلاتون اثبات کنم که ماست سیاه است.

گفتم به هر حال به حساب قوم و خویشی با حضرت لوسیفر هم که شده بالاخره شاید به دیده اغماض کنند. اما سروش آمد (بدبختی به این بزرگی؟ خود همینگوی بود مرکب سروش را دزدیده!) : ای پسر! این چه بساطی‌ست. به دیدهٔ غماز هم اگر بیایی فقط حالمان را به هم زدی! چون پاره‌روزنامه‌ها که می‌نویسی، سر و ته هم نداشته باشی چه ‌شود!

خلاصه اینکه، نشستم و پایانی نوشتم. آخر انصافا تنها نویسنده‌ای که نباید با او دهن به دهن گذاشت همینگوی است.

حداقل برای من که یک دماغ شکسته بدتر از یک داستان پایان‌دار به حساب می‌آید. حتی اگر پایانش خودم را گیج کند.

به‌هرحال، پایانش را هم نوشتم و امیدوارم آسیب جبران ناپذیری به آن نزده باشم.

اساسا یکی از لذات نوشتن برای من می‌تواند این باشد که هر بار داستانی را که قبلا نوشته‌ام دوباره بخوانم و دستی در آن ببرم و در پایان مطمئن باشم دوستان گرامی که قبلا آن را خوانده‌اند، دوباره باید برای خواندن مطالب افزوده یا حذف شده (البته اطلاع از مورد دوم!) به آن مراجعه کنند! بهترین تجربه‌ام در این مورد حذف پنجاه درصدی یک شخصیت هنگام بازنویسی همین شبکه تار عنکبوتی رنگین و داستان شاقلبش بود!

( حضرتا از ما نگیر این علامات توجه و تعجب را که نبودش مایه حسرت است و بودش مزید نعمت. گر نيايد متن ما بلنگد و چون بر‌آيد جان ما بشَنْگد.)

حالا این همه را نوشتم که گفته باشم بیکار هم نبودم و در راستای شکستن انگشتان دست و کوژ کردن مهره‌های کمر و خدمات بی‌دریغ به آرتروز گردن، کاری انجام داده‌ام.

هنوز دچار تردیدم. اما نتیجه‌اش را امروز یا فردا همین‌جا قرار می‌دهم.

Comments



به افتخار رفيق شفيقم نويد فشامی

در این که من در داشتن دوستان نيک بسیار بسیار خوشبخت و بختيارم هیچ شکی نیست. این را گفتم که حساب کار دست دوستانم بیاید که خودشان هم بدانند بسیار مدیون مهربانی‌هایشان هستم.

از ديگر بختیاری‌های من این بوده که چند دوست بسیار گرامی‌ام وبلاگ‌نویس هم هستند.

امروز خبر خوشی هم به من رسید از سوی یکی از این دوستان (که البته هنوز وبلاگ‌نويس نشده ولی خبر مربوط به همين قضيه بود).

این دوست گرامی که فیلمبرداری خوش‌ذوق و کار بلد است و قول می‌دهم در سالهای آینده نامش کنار نام حضرت «خنجی» (فیلمبردار کارهایی مثل شهر بچه‌های گمشده و دروازه نهم و اتاق وحشت و ...) سر زبان‌ها بیفتد و عکاسی بسیار تواناست و حق استادی بر گردن من دارد و نویسنده‌ای خلاق هم هست و اطلاعات بسیار خوبی هم در زمینه موسیقی کلاسیک دارد و کلا نیک‌مردی است شایسته، به من گفت قصد دارد به جمع بلاگرها بپیوندد.

اگر ایشان بیاید(که اگر آمد قطعا همین‌جا معرفی‌اش خواهم کرد) می‌توانیم با یکی دیگر از دوستان حلقه هپروت را تکمیل کنیم(هر گونه شباهت از سر ارادت است) و به طور مداوم همدیگر را تحویل بگیریم.

اما قصد اصلی من از نوشتن این یادداشت تنها گفتن این خبر که هنوز هم قطعی نشده نبود.

می‌خواستم به یاد یکی از رفیقان شفیق که وبلاگ جذابی هم دارد و مدت‌هاست نه من را تحویل می‌گیرد و نه وبلاگش را بنویسم.

«نوید فشامی» عزیز را می‌گویم نویسنده وبلاگ «شور».

مدت‌هاست که نه خبری از او دارم و نه سراغی گرفته که بشوم الکسی دیمیتریچ و او بشود نیکولای نیکولایوویچ و ساعت‌ها با هم از سرمای مسکو بگوییم!

در انگشت‌شمار تجربه‌های سینمایی‌ام، دو کار لذت‌بخش را همراه نوید عزیز بوده‌ام که علیرغم غرغرهای مدوام من، خوش‌اخلاقی‌ها کرد و دو خاطره خوش سینمایی را برایم رقم زد. زحمت موسیقی دومين فیلمم (که بخت‌برگشته آن هم رنگ کات آخر را به خودش ندید) نوید عزیز که موزیسین خلاقی هم هست کشید و یک قطعه زیبا ملهم از موسیقی مجارستان و یونان برايش نوشت.

فیلمنامه‌های دوست داشتنی‌اش هم که جای خود دارند.

خلاصه از مهربانی‌ها و نیکی‌های «نوید فشامی» عزیز هم بخواهم بگویم ساعت‌ها وقت می‌گیرد.

امشب باز سری به وبلاگش زدم و همان‌طور که گفتم، دیدم وبلاگش را هم مثل من کم تحویل می‌گیرد.

گفتم یک یادداشت به افتخارش بنویسم، تا شاید هم یادی از ما کند و هم وبلاگش را دوباره راه بیاندازد اگر دوست داشت.

خب دیگر نوید جان!

کجایی رفیق؟

پ.ن: اين‌که من اينقدر از دوستانم تعريف می‌کنم ربطی به اين مثل ندارد که "بگو دوستت کيست تا بگويم کيستی"!!! واقعا انسان‌های شريفی هستند دوستان من و افتخار من است دوستی با ايشان. اغراق نکرده‌ام.

Comments


۱۳۸۴ مرداد ۲۸, جمعه

مثل کولی پشت پنجره به تماشای باران!

"انگار به درد زندگی نمی‌خورد یک آدم و این همه خیال."

این را خودم به خودم می‌گویم. بعد می‌گویم: عین کولی‌ای که شده باشد کارمند اداره ثبت...

جواب می‌دهم: یا کولی‌ای که در صف ایستاده باشد برای گرفتن شناسنامه و در فکر این باشد که محل تولد را چه بگوید.

* * *

همان‌جا که نشسته‌ام فکر می‌کنم بلند شوم و نگاهی به آینه بیاندازم. اما باز هم طبق معمول، هم آنجا یادم می‌رود و هم توی اتاق خاطرم نمی‌آید که آینه کوچک روی میز را بلند کنم.

باز بی‌آنکه صندلی از جایش تکان بخورد، طبق معمول، جستی می‌زنم روی لبه پشتی‌اش و تعادلم را رویش چند لحظه حفظ می‌کنم و مثل عنکبوت و چهار دست و پا در حالت سقوط نامحتوم باقی می‌مانم تا کمی از قرار گرفتن در شرایط حقیقی لذت ببرم.

از تجربه‌های بد که می‌تواند نصیب آدم بشود این است که برود زیر دوش آب گرم و نه داغ شود و نه خیس. این است که چله تابستان نه اینکه دلش بخواهد، بلکه محتاج دمپایی‌های گرم پشمی شود.

بدترین اتفاق مثل آن خواب‌هاست که از بالا بلندی پرت می‌شوی و مور مورت می‌شود و هر بار‌ ِ لعنتی بی‌آنکه روی زمین کوبیده شوی چشم‌هایت را به سقف تاریک باز می‌کنی... همان چشم‌هایی که باید چند لحظه پیش‌اش توی خواب می‌ترکیدند.

گفته که وقتی در خواب سقوط می‌کنی از تخت افتاده‌ای پایین. برای همین تخت را از اتاقم بیرون انداختم.

روی زمین خوابیدن به خیال اینکه شب چشم‌ات را به آسمان پرستاره باز می‌کنی؛ اما حتی یک سقف چوبی هم نصیبم نمی‌شود.

حالت سقوط نامحتوم، انگار مثل خیس نشدن زیر دوش.

مثل رولت روسی...

* * *

ـ بوریس استپانوویچ، حالم از این ودکاها به هم می‌خورد. طعم ادرار سگ‌های آمریکایی را می‌دهند.

ـ اوووه... الکسی دیمیتریچ، شما چقدر سخت می‌گیرید. خوردن ادرار سگ‌های آمریکایی بهتر است یا سرمای سگ‌کش سیبری... بریزم؟

ـ (سر تکان می‌دهد به علامت تایید) بوریس استپانوویچ... یادت می‌آید آخرین باری که ودکا خوردیم... پرش نکن لطفا... کرمش به من افتاد. از بیست سال خوشبختی‌ام دو سالش در اینجا گذشت... الآن سرمای سگ کش سیبری را به این جنازه‌های یخ زده ترجیح می‌دهم... لعنتی بوی گند تینر می‌دهند این قوطی‌ها...

ـ خواهش می‌کنم الکسی دیمیتریچ عزیز... خواهش می‌کنم! اصلا اگر بخواهید همه را می‌ریزم توی ظرفشویی. باور کنید همین‌ها را هم با کلی ترس و لرز گرفتم. اگر گیرم می‌انداختند بلایی سرم می‌آمد که دست‌های استالین را ببوسم... اینجا که...

ـ سن پترزبورگ نیست! می‌دانم؛ خبر دارم؛گفته‌ای... هزار بار! دلم برای فسه‌والوت تنگ شده... دلم برای زینایدا تنگ شده... کاش می‌شد قبل از آنکه مثله بشود یک بار دیگرببینم‌شان و سه تایی سر کرم ته بطری شرط ببندیم و دست آخر هیچ کرمی هم نصیب هیچ کدام نشود.... پرش کن لطفا... دلم تنگ است بوریا! کاش امسال آن‌قدر گرم می‌شدم که شراب بیاندازیم.

* * *

هراسی بزرگ است خیس نشدن زیر دوش آب. می‌خواهد گرم باشد یا سرد.

* * *

همه آن چیزی که نیاز است برای آنکه باران خوب به نظر بیاید، یک گیلاس پر است با دو رد بر آن و موومان چهارم آنکه همیشه به شور می‌آورد از جایی خیلی دور از اندلس و یک حرارت سی و هفت درجه که اشتباهن فکر می‌کنی کمی بیشتر است چون برای خودت نیست و همان گرماست از آفتاب بهتر.

برای همین، از حالا دلهره پاییز و زمستان را دارم با این سرما که شاید باز بماند و باران‌هایی که باز فقط پالتو و کلاهم را خیس می‌کنند و آن شال گردن بلند را سنگین.

مثل کولی‌ای که شده باشد کارمند اداره ثبت.

مثل کولی‌ای در صف اتوبوس درون شهری.

* * *

هراسی بزرگ است...

مثل کولی‌ پشت پنجره به تماشای باران!

پُرش کن لطفا!

Comments


۱۳۸۴ مرداد ۲۷, پنجشنبه



سپینود:

نگاهی به نقش زبان در ادبیات (بخش اول)

این زبانی است که راه هم می‌رود.(بخش دوم)

اصل بر این است: هر متنی خود زبانش را انتخاب می‌کند.(بخش سوم)

پیشنهاد می‌کنم حتما این مباحث را مطالعه کنید. نکات بسیار جالبی که در این متون مورد اشاره قرار گرفته‌اند، نکاتی هستند که به زعم من نیز می‌توانند پایه‌های مهم یک اثر ادبی ماندگار و خواندنی باشند. مخصوصا زبان متن و زبان یا صدای شخصیت‌های داستان.

کشف زبان متن، کشف صدای شخصیت‌ها، خلق حتی حرکات آرام صورتشان، آن هم در شرایطی که می‌دانی شاید هیچ‌کدام از خوانده‌ها شخصیت‌ات را آن جور که تو خلق کرده‌ای نبییند و نشناسند، بسیار لذت‌بخش و بسیار دشوار است.

با خواندن این مباحث به یاد بعضی حرف‌های «ای.ال. دکتروف» افتادم که در آغاز کتاب «بیلی باتگیت» چاپ شده است. این کتاب را انتشارات طرح نو چاپ کرده با ترجمه عالی استاد «نجف دریابندری» که پیشنهاد می‌کنم هم این داستان بی‌نظیر را بخوانید و هم در کنار مطالعه مباحث خانم ناجیان حتما سری به صحبت‌های دکتروف در مقدمه این کتاب بزنید.

می‌توانم بگویم در متن خانم ناجیان تا اینجا به جذاب‌ترین مراحل خلق یک داستان اشاره شده...

سپاسگزار خانم ناجیان هستم به خاطر نوشته جذاب و خوبشان.

* * *

کلیشه‌ای که شاید در ذهن اغلب ما موجود باشد و برای من جذابیت نوستالژیکی پیدا کرده:

نویسنده‌ای که پشت میزش نشسته و اطرافش پر است از کاغذهای مچاله شده و نیم یا تمام نوشته؛ و چهره درهم او که دارد باز هم خطوطی را می‌نویسد و شک ندارد که این صفحه را هم پاره خواهد کرد، چون می‌داند که شخصیتش لوچ از آب درآمده و هنوز کلی مانده تا شکل بگیرد.

این تصویر را دوست دارم، چون من را یاد دستور مهم چخوف می‌اندازد: آن‌قدر بنویس که انگشت‌هایت بشکنند!

* * *

به یک دیکتاتور بشردوست نیاز دارم که مجبورم کند کتابخانه‌ام را نظم بدهم. بار پنجم بود که برای پیدا کردن یک کتاب(بیلی باتگیت) بیشتر از پانزده دقیقه وقت گذاشتم و اشک در چشمهایم حلقه زد آن‌قدر خیال کردم کتاب را به کسی قرض داده‌ام که از حافظه اتمی من! سود برده و کتاب را بی‌خبر هدیه گرفته...

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter