شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۶ دی ۱۰, دوشنبه

مکتب (20)

(لابد از مقدمه‌ی «تاریخ موسیقی راک، در اتاق من!»!)

گروها و خواننده‌های قدیمی، راک‌ها به طور مشخص و حتی جزیستا و بعضاً پاپ‌ها و اینا (حالا برای من که مردَم) زن‌هایی هستن که آدم هیچ‌وقت نمی‌تونه از عشق‌شون جدا و رها شه؛ از خیلی جنبه‌ها کاملن؛ باهوشن و زیبا. اما خب چون تو زمان دیگه‌ای بودن، یه‌جورایی مثل این می‌مونه که این الاهگانِ همیشه دور صرفن‌دوستای (جاست‌فرندز سابق!) آدم باشن. در نتیجه این عشقه گرچه هیچ‌وقت خدشه پیدا نمی‌کنه، اما آدم گاهی در شرایط خاص روانی ممکنه بره سراغ آدمای دیگه؛ آدمایی که برای خودِ آدم هم خیلی غریب به حساب می آن و هم‌سنخ نیستن... و این گروها و سبکای جدید موسیقی از همین تیریپ غریبای این روزگارن. موجودات پر زرق و برقی که لزوما کامل و فهمیده و باهوش و زیبا نیستن. اما هستن حالا دور همی! مثل بچه‌های تین‌ایجرْ مونده یا تازه از مرزش گذشته‌ای که بیش از حد بیخود شلوغش‌کن و وک و ولو و بی‌خیال بودن‌شون آدم رو جذب می‌کنه؛ چند روزی تو فکرشون می‌ره آدم، اما بعد دوباره همه‌چیز سر جای اول‌ش برمی‌گرده...

یه‌جورایی I’m Coming back baby, pardon me plz, come on light my fire!*

* گفتن که نداره به نظرم بس‌که تابلوئه، اما خب محض یاد کردن، کپی‌رایت‌ش (قبل ازینکه این‌شکلی بشه) مال "شرلی مک‌لین" موسیقی راک در نظر من، "جیم موریسون" کبیره! :D

برچسب‌ها: ,

Comments



مکتب (19)

بعضی کتاب‌ها زنانه‌ترین اشیاء دنیان؛ باید تقدیس‌شون کرد.

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۶ دی ۵, چهارشنبه

مکتب (18)

(یا: اعلام سمپاتی با صنف وبلاگ‌مخفی‌داران!)

یهو فهميدم چرا وبلاگ مخفی...

مثه شعر براهنی یا شاملو که روشن‌ام می‌کنه؛ حتی وقتی شعرم نمی‌آد یادم می‌ندازه که "چرا شعر"...

یه‌آن فک کردم چه یادداشت‌هایی هستن که دوست دارم بنویسم، که خیلی دیگه حرفای ته ذهن‌ام‌ان، به هر کسی نمی‌گم‌شون... بعد فکر کردم می‌تونم بذارم رو وبلاگ‌ام؟

خب... گاس تا یه جایی بتونم. اما تا همون‌جاشم، ممکنه که برای خودم هیچی نداشته باشه اما اینم هست که ممکنه تا اونجا پیش بره که دوستامو بترسونه ازم. و خب، وبلاگ مخفی جای امنیه برای این قضیه... چون گاهی فقط نوشتن و یه‌جا روی هارد آرشیو کردن‌اش کافی نیست. وبلاگ این حسو به آدم می‌ده که نوشته دیگه اسیر نیست. مثلا به‌شخصه دفترچه یادداشت‌های قدیمی‌مو چندان دوست ندارم. نه به خاطر محتویات‌شون حتی. بیشتر شاید به خاطر شکل‌شون؛ یه مشت وک و ولو! مطالبِ صرفا تایپ‌شده و آرشیو شده هم خیلی به درد نمی‌خورن؛ مرتب نشدن، ولو رو هم یه گوشه ریختن. کی می‌شینه یهو صد تا فایل وُرد رو یکی یکی باز کنه بخونه چند وقت بعد... اما وبلاگ رو خب می‌شه سر زد و فال گرفت. اتفاقی یه جاشو نشست خوند. جلوت پهنه، صاف و مرتب.

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۶ دی ۳, دوشنبه

چشماندن

توفان هم اگر بودم

چشمانِ تو جنگل‌های وسیع بود یا دیوار چین...

حالا که رهگذر حیرانی هستم

گریز

به باد دادنِ رویایی شیرین است وُ

من ِ سودایی

خوابِ چشم‌های توام…

بگذار پشت پلک‌هات غرقه شوم

بگذار پیش چشمان‌ات ریشه بیاندازم

آبان 1386

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۶ آذر ۲۹, پنجشنبه

برف

با خوش‌نوای تُردِ قدم رویِ فرش برف

فارغ ز هر خیال

زمستان که در رسید

(با آن فرشته‌های کوچک و نرم و سپید و سرد)

تک تکْ ستاره‌های خاطره‌ها را شُمار کن!

بر بالِ نرم ِ مهِ هر نفسْ (ظریف)

آن آرزوی نارسیده ز ره را سوار کن

از شومی زمین و زمان (روز و شب سیاه)

یک‌دم فرار کن!

2/11/1384

* * *

ترانه‌ی بسیار زیبای برف را بشنوید.

(تمام شوقی که دل‌ام را چنگ می‌زند برای نوشتن از برف، با شنیدن این ترانه و باز شنیدن‌اش و با نم‌نم نرم گیتارش، می‌چرخد توی ترانه و می‌پیچد به قلم و حرف دیگری نمی‌ماند غیر از شوق‌لبخندی و اینکه، "تو فرود آی، برفِ تازه، سلام!")

برچسب‌ها: ,

Comments


۱۳۸۶ آذر ۲۳, جمعه

صدا

سکوت از بنْ اتاق را می‌گیرد و این تصوری خوش است (هرچند تصور سکوت به خودیِ خود، آنجا که صدایی زیبا بتوان شنید دلنشین نیست). و این سکوتی بود سکوتِ اتاق من. گذشته از جیرجیر و های‌های اشیاء؛ که هیاهو هم در غیابِ صدای منظور ِ مطلوب، خاموشی‌ست. پس اتاق در سکوتی مطلق فرورفته بود و من در اتاق گوشی بزرگ بودم و سکوتْ موم داغی که فرو می‌گرفت‌ام و چیزی شبیه تبْ شبیه چراغی‌م می‌کرد پیچیده در موم داغ، که تا سرد می‌شد دوباره حیّ و مهیاش می‌کرد و من‌ام را بی‌نور.
پس من بودم و سکوتْ شب.
جمعی چنین بود و اگر می‌خواستم فروتر نروم، تنها طناب‌ام صدا بود. حتی موسِقی‌ای می‌توانست ریسمانی باشد؛ گیرم نخی، تاری... که در پی نوایی برآمدم. روبرویم جعبه‌ای در دل نواهای خاموش... و این خیالِ من بود در برابر جعبه‌ای با گلویی خاموش. با همان گلوی خاموش‌اش فرمان موسیقی‌ای دادم و تا گلوش باز شد، پس ِ موسیقی ِ طلب‌کرده‌ام نوایی دیگر شنیدم و همین حیران‌ام کرد و در پی رفع حیرانی، آن خودخواسته را خاموش کردم تا صدای دیگر را بشناسم و اینجا بود که با خود گفتم «موسیقی عاشق‌تر می‌کند».
صدا نماینده‌ی انسان شد و من روشن‌تر...
مهرآذر 86

برچسب‌ها: ,

Comments


۱۳۸۶ آذر ۲۰, سه‌شنبه

غروبی که گذشته تمام نشده؛ گذشته!

دم غروبی دچار یک اندوه سرخوشانه شده بودم. عین جمله‌ای که به کار بردم یادم نیست، اما حس‌اش را چرا... بیرون رفتن‌ام گرفته بود. منی که همین چند سال پیش مثل خفاش از آفتاب فرار می‌کردم بخشی از دل‌گیری‌ام به خاطر ندیدن آفتاب بود. شاید برمی‌گردد به اینکه امسال بعد از سال‌ها مدل عینک‌ام را عوض کردم و حالا دوباره مجبورم جلوی آفتاب چشم‌هایم را تنگ کنم...

بیرون رفتن‌ام گرفته بود. هوس "ولگردی‌های روشنفکرنشانانه‌ی ترم یکی" به سرم زده بود. همان‌وقت‌ها که ناگهان توی کافه ویر نوشتن می‌افتاد به جان‌مان و بی‌بروبرگرد دو سه تا شعر و یک بحث جدی رد و بدل می‌شد و هرچه تعداد سیگارها بالاتر می‌رفت و تعداد قهقهه‌ها پایین‌تر، آدم بیشتر حس روشنفکری می‌گرفت‌اش. یک روز ترم‌بوقی تمام‌عیار. توی سلف آخرین چای بد دم را خوردن و بیرون زدن به قصد جشنواره‌ی... مثلا عروسکی. بعد از ظهرها تو سینمای جهاد دانشگاهی پای «بلندی‌های بادگیر» چرت زدن و جمع زدن پول 10 نفر و ولو شدن توی آش‌فروشی انقلاب. بعدش رفتن به مغازه‌ی درب و داغان همان بغل دنبال یک کاست دیگر سرهنگ‌زاده. صبحانه را ساعت 10 توی سوره خوردن و ناهار توی سلف هنرهای زیبا، چای بعد از ناهار توی هنر و معماری و گپ بعد از ظهر هم کنار حیاط کاربردی وقت تماشای بسکتبال رفقا. توی صف جشنواره یخ زدن و برای ناهار لقمه کردن کالباس مفتی‌های عمو داوود. یا حتی مات‌شدن از پنجره‌ی اتوبوس و تماشای کتاب‌فروشی‌های انقلاب که یکی در میان دارند تعطیل می‌شوند... اشغال کردن یک میز توی خانه هنرمندان آن‌وقت‌ها که هنوز "45 دقیقه"ای نشده بود و چای و سیگار... و همه با این حس تازه‌ی بعد از کنکور که «خب! بالاخره اومدم تو!». (یک‌دفعه یاد خنده‌ی شنبه بعد از ظهر توی تئاتر شهر افتادم. 4 تا دانشجوی تئاتر که شنبه بعد از ظهر با کلی ذوق و شوق رفته‌اند بلیت نیم‌بها بگیرند و وقتی طرف با تعجب نگاه‌شان می‌کند، کارت دانشجویی‌هاشان را می‌چینند روی میز که «آقا ما خودی‌ایم!» و خب... خنده‌ی آن بعد از ظهر از گلوی آن آقا می‌ریخت بیرون و آن چهار تا دانشجو با نشان سرخ ضایع شدن روی صورت‌ها‌شان فقط برگشتند توی محوطه که با دماغ‌های آویزان دور صندلی بنشینند و فکر یک برنامه‌ی دیگر باشند!). با اینکه هیچ‌چیزی نمی‌تواند وسوسه‌ام کند آرزو کنم دوباره برگردم به آن‌روزها، اما... بیرون رفتن‌ام گرفته بود.

Comments


۱۳۸۶ آذر ۱۸, یکشنبه

مکتب (17)

فرازی از یکی از جلسات مکتب‌نویسی

من: خب به نظرت اگه پ.ن. هاش حذف شن، درست می‌شه؟

آیدا: خب حالا اینو نمی‌خواد حذف کنی دیگه! کلا نباید بنویسی، حالا که نوشتی!

من: خب نه دیگه. این که خیلی وحشتناک می‌شه. ببین عین مجسمه ساختنه با گِل، نه با سنگ. تو کلی گل رو می‌ذاری و شروع می‌کنی طرح کلی رو در می‌آری. یه جا گل زیاد می‌ذاری و یه جا کم. بعد اضافه‌هاش رو می‌شه برداشت و کماشو می‌شه گذاشت. اما اگه آدم از اول بخواد فکر کنه خب چیو بنویسم چیو ننویسم، رسما همه‌چیز نابود می‌شه. چون یه مونیکا می‌شینه بالاسر آدم و اون‌قدر غر می‌زنه که بی‌خیال نوشتن می‌شی.

آیدا: ها، خب نوشتن واسه من به کل فرق می‌کنه آخه. مثه سیب گاز زدنه.

من: نوشتن از اساس بیشتر با یه حس گارفیلدی شروع می‌شه: یه برش دیگه لازانیا! هی لازانیامه الآن! جونمی یه ادویه واسه یه لازانیا...

آیدا: :)) تو فست‌فود بنویس حالا. :D

برچسب‌ها: ,

Comments



مکتب (16)

گاهی آدم زل زده به یه سوراخ کلید یه در ِ سرزمین عجایب و داره می‌گه چی می‌بینه؛ و خب از دور نمی‌شه به کسی قبولوند همین الآن یه قطار گنده که یه لاک‌پشت دو متری می‌روندش و توش پره از فرشته‌هایی که می‌رن مرخصی ازون‌ور داره رد می‌شه. برای همین شکل‌شو رو کاغذ می‌کشه که بقیه هم ببینن، اگه حال‌شو ندارن بیان جلوی سوراخ کلید.

گاهی آدم زل زده به یه سوراخ کلید یه در ِ سرزمین عجایب و زیرلب غر می‌زنه که کدوم بی‌وجدانی کلید رو اون‌طرف جا گذاشته.

برچسب‌ها: ,

Comments


۱۳۸۶ آذر ۱۶, جمعه

مکتب (15)

وقتی می‌گم وطن من دوستام هستن... هیچ‌جوره نمی‌تونم تو جدیت این حرف‌ام شک کنم.

وطن جاییه که باشه. وطن وقتی وطن باشه آدم هیچ‌وقت احساس سرگردونی نمی‌کنه. برای آدم همیشه جایی تو وطن‌اش هست... و الآن کجای دنیاس که برای آدماش همیشه جایی داشته باشه؟ شاید یه روزگاری بوده که می‌شد به یه تیکه خاک و یا زمین گفت وطن، که احتمالا همون روزگاری بوده که درختا هنوز حرف می‌زدن... هرچی بوده، امروز دیگه خبری از این‌جور وطنا نیست. کسی دیده؟

(آقای هیوز، نه که فک کنی چون تو سیاهی و من سفیدم دارم سوءاستفاده می‌کنم. هرجوره‌شو حساب کنی امروز ما سفیدارم اون‌قد سیا کردن که لوله‌بخاری بهمون می‌گه کاکا. آره! اون حرفا نیسّ و فقط می‌خوام شعرتو این‌طوری بخونم که وطن اصولا برا ما وطن نبود. راسیت‌ش از اول اشتبا گرفته بودیم قضیه‌رو انگار. آدمیزاد انگاری عادتشه چیزایی که باشون زنده‌سو ندید بگیره و می‌دونی؟ وقت اسم گذاشتن یه سوءتفاهمی پیش اومده. اون رفیق انتلکچوئل‌مون بیخود نبود که گیر می‌داد هر چی رو به اسم خودش مسمی کنیم. راس می‌گف. زادگا زادگاهه! همین. برام مهم نیس وطن از کجا وطن شده؛ این چیزی که امروز این معنیو می‌ده، راسشو بخوای یه تیکه خاک نیس، حالا هر چقدرم که یه تیکه‌هایی از خاک باشه که دوسش داشته باشم، اون بحثش کاملا جداس. وطن اصولا جاییه که آدم بتونه توش زنده باشه و چطو آدم می‌تونه جایی که دوستی نداره زنده بمونه؟ چطو؟ می‌دونم که زیر یه خروار خاک استخوناتو جم نمی‌کنی که تلق‌تولوق‌کنون بهم بگی داداش زنده می‌مونه؛ چون آره! خرسنگام واسه‌خودشون زنده‌ن، ولی هرچی که داخل ِ آدم نیس. هس؟)

وطن جاییه که آدم دوستی داشته باشه. وطن ِ آدم دوستای آدمن... وُ تازه اینجاس که من یه وطن‌پرست دوآتیشه می‌شم.

وطن جاییه که هوای آدمو داره. جاییه که آدم می‌بینه هست. جایی که آدم حس‌اش می‌کنه حتی از ده فرسخی. جاییه که دل داره و آدم وطن‌پرست دلش می‌خواد نذاره آب تو دل‌اش تکون بخوره، همون‌طور که وطن‌اش همیشه هوای دل‌شو داشته. جاییه که... چی بگم؟ باید داشت تا فهمیدش. و بی‌اغراق می‌گم، من یکی از لحاظ وطن خودمو حسابی خوشبخت می‌دونم. نمی‌دونم این یه‌جور تشکره یا ابراز احساسات یا... یه‌دفه به دلم افتاد که بنویسم‌اش. گاس خیلی هم نتونه اونچه تو دلمه رو بگه. به‌هرحال، وقتی گوشی تلفن رو برمی‌دارم و صدای یه دوست ازون‌طرف خط به گوشم می‌خوره، مث اینا که وقتی از غربت می‌رسن فرودگاه زادگاه‌شون می‌زنن زیر گریه از ذوق، یه چیزی تو دلم از ذوق به جوش می‌افته.

این هستش که همیشه هستن دوستام. مسلما نه که صبح تا شب نشسته باشن یه جا دم دست! هرجا باشن، حتی وقتی نبینم‌شون یا صداشون رو نشنوم، هستن. همین‌که فک کنم دوستی، دوستایی دارم که هستن؛ که شده بارها باهاشون اون‌قد خندیدم که صورتم به درد افتاده یا اون‌قد گریه کردم که چشام از اشک، و حالا اینا تازه سرای خطایی‌ان که وسطش کلی گپ و گفت و زندگی هست... همین‌که یادم می‌افته دوستایی دارم، بی‌نظیره. احساس می‌کنم جایی دارم. فک کنین "هالی" چه احساس فلاکتی می‌کنه اگه یه روز برگرده و ببینه زمین سرجاش نیست... ماها خوشبختی‌مون بزرگترین خوشبختیاس اگه دوستایی داریم که هر بار برمی‌گردیم هستن و خب... اینم بدیهیه و نباید یادمون بره که فقط جایی می‌تونیم این‌قد خوشبخت باشیم که بتونیم متقابلا وطنی باشیم که وطنه. و این چیزیه که گاهی حسابی فکری‌م می‌کنه، که چقد وطن‌ام... این چیزیه که دم صبحی می‌شوندم پای کامپیوتر به نوشتن. رک و روراست به خاطر اینکه به هر زبونی شده به دوستام بگم می‌دونم هستن و بودن‌شون بهترین نکته‌ی زندگی‌مه، در هر حالی که باشم؛ با ارزش‌ترین،‌ بدون کوچکترین اغراقی.

امروز وقتی با سه تا از دوستام حرف زدم و دیدم مثل همیشه هرکدوم به خودیّت‌شون حرفمو می‌فهمن، و هم‌زمان می‌دونستم سه دوست دیگه هم هستن که اگه با اونا هم حرف می‌زدم می‌تونستن همین‌قدر سرشارم کنن از حس خوب دوستی... مثل هر روز دیگه و هر بار دیگه، دوباره یادم افتاد که اگه نباشن چقدر بی‌معنی می‌شم. این نافی اون‌چه که به شخصه هستم نیست. مسئله اینه که این نبودم اگه دوستانم نبودن و این در مورد همه آدما صادقه. ما بدون دوستامون کاملا بی‌معنی می‌شیم؛ هیچ! یه نگاه به دور و برمون بندازیم، ببینیم چطور می‌شد جایی که هستیم باشیم، با حساب همه‌ی کارایی که ازمون برمی‌آد اما بدون دوستامون. از نظر من غیرممکن بود. کافیه دوستامون رو تو ذهن‌مون عوض کنیم تا ببینیم چقدر پرت می‌شیم از جایی که هستیم. به‌هرحال، من یکی خودم رو اینجایی که هستم (اینجایی که هر طور باشه، ازینکه درش هستم خوشحالم) بدون این دوستانم نمی‌دیدم و برای همینه که با تمام وجود خودم رو مدیون دوستام می‌دونم؛ چه دوستایی که سال‌هاس می‌شناسم و چه دوستی که چند ماه. توصیف‌ناپذیره دِینی که هر کدوم به گردن‌ام دارن. ارزشی که برام دارن.

اینا چیزایی‌ان که با هر صراحت و صداقتی بگم، در برابر صفای اونو باز احساس می‌کنم کم آوردم. می‌تونم سال‌ها تو تک‌تک داستانا و شعرا و هرچی می‌نویسم بگم و باز هم احساس کنم هنوز چیزی نگفته مونده.

پ.ن.: دوستایی داشتم که سال‌هاس ندیدم‌شون، یا دوستایی که دیگه ندارم. شاید از خاطرشون رفته باشم و شاید بعضیاشونو به خاطر نیارم، اما این باعث نمی‌شه نگم که به اونا هم خیلی مدیونم. خیلی...

من از وطن همیشه خوشبخت بودم و کاش دستم برسه که جبران کنم.

برچسب‌ها: ,

Comments



مکتب (14)

اگر از راه چیزی برگردم

یعنی آن راهِ من نبوده، یا من آنِ راه؟

یعنی من آن نبودم، یا آن من؟

پ.ن.: لزوما مستلزم ساعت و تقویم است؟

پ.پ.ن: یعنی راه آن نبوده. پس تنها راه، آن نبوده. که راه به راهیّت خود هست و من هم به منیّت خویش. راه به جای خود و من به جای خویش.

آنجا که من نیستم، من نیستم و بدیهی‌ست نیستم آنجا که نیستم. اگر باشم نیست‌ام و چون هست‌ام جاذبه‌ی هستن‌ام بازم می‌گرداند به هستی‌م و آنجا که هستم. جذبه‌ی‌ هست‌راه‌ام به خویش‌راه می‌کشاند.

برچسب‌ها: ,

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter