شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۹۳ اردیبهشت ۷, یکشنبه

یادداشتک 2

تصمیم داشتم بین «یاران حلقه» و «دو برج» چندهفته‌یی فاصله بیاندازم و چند کتاب دیگه بخونم... اما نشد. دومین کتاب‌ز فاصله‌انداز هنوز تموم‌نشده دیدم نمی‌تونم. اسم «میناس‌تی‌ریت» توی سرم زنگ می‌زد و با این‌که قبلاً فیلم‌های ارباب... رو دیده بودم دل‌ام می‌خواست بدونم سفر فرودو چطور پیش می‌ره. بی‌هوا دو برج رو باز کردم و دیدم اسم اول فصل «مرگ بورومیر»ه و... تمام. فاصله‌ی چندهفته‌یی لازم نیست. از همین امشب دوباره باقی‌ش رو شروع می‌کنم. می‌دونم چند ساعت دیگه دوباره ناله‌م بلند می‌شه از شرح مفصل سرزمین میانه، اما غرغر بیخودی بیش نخواهد بود. حقیقت‌ش بخشی از جادوی هابیت و یاران حلقه همین شرح مفصل سرزمین میانه‌ست. اعتراف می‌کنم خیلی از این بخش‌ها رو سرسری خوندم تا سریع‌تر به باقی ماجرا برسم، اما سفر تو سرزمین میانه زیباست و لذت‌بخش انگار... می‌گم انگار چون هنوز یک‌هفته هم از زمانی نگذشته که خسته شآخرین صفحه رو خوندم و فکر کردم نیاز به فاصله گرفتن از این کتاب دارم، هنوز اون خسته‌گی رو یادمه و با این‌حال نمی‌تونم از فکر ارباب حلقه‌ها بیام بیرون. انتظار بازگشت گندالف رو می‌کشم و می‌دونم سر صحنه‌ی مرگ بورومیر تقریباً بغض خواهم کرد و می‌دونم وقتی جنگل شروع به حرکت کنه مو به تن‌ام راست خواهد شد... نمی‌دونم، هنوز نمی‌دونم و شاید دقیقاً هم نفهمم، این کتاب چه جادویی داره، ولی بعد از خوندن دو جلد بی‌تردید می‌تونم بگم که گذشته از جادوی گندالف و جادوی الف‌ها جادوی دیگه‌یی هم در کار هست توی تک‌تک صفحات کتاب، حتی روی جلد کتاب‌ها، روی قامتِ خوش کتاب‌ها...
میناس‌تی‌ریت توی سرم زنگ می‌زنه و هر بار اسم آراگورن می‌آد دل‌ام می‌خواد به احترام‌ش بایستم.

برچسب‌ها:

Comments



یادداشتک 1

1. تازه تماشای قسمت آخر فصل اخیر The Walking Dead رو تموم کردم و هنوز چیزی نگذشته دل‌ام براش تنگ شده. یادمه پیش از اون‌که فیلمی از رومرو ببینم اسم‌ش برام جالب بود و بی‌اون که بدونم چقدر مهمه در این زیرگونه شش‌گانه‌ش رو با بهترین کیفیت‌تصویری که گیرم می‌اومد دانلود کردم و بعدش هم که گفتن نداره عشق‌م به زامبی‌ها چندین‌برابر پیش شد... و باید بگم خوشحال‌م از این‌که در زمانه‌یی شیفته‌ی زامبی‌هام که واکینگ‌دد هم داره ساخته می‌شه :دی
2. «یاران حلقه» رو چندشب پیش تموم کردم. در بی‌نظیربودن کتاب که شکی ندارم، اما از شرح سرزمین میانه چی بگم؟ آقای تالکین واقعاً تپه‌ی شرح‌نداده باقی نگذاشته تو سرزمین میانه و این واقعاً خوندن کتاب رو نفس‌گیر می‌کنه. دل‌ام می‌خواست (و می‌خواد) پیش از شروع کردن «دو برج» چند کتاب کم‌حجم‌تر و پرتپش‌تر بخونم. بلافاصله بعد از تموم شدن یاران حلقه سیگاری آتیش کردم و ایستادم جلوی قفسه‌ی فانتزی‌ها و تا سیگارم تموم شه شیرازه‌ها رو نگاه کردم و فکر کردم... باید بگم احتمالاً کتاب کم‌حجم پرتپش وسوسه‌کننده کم پیدا می‌شه. هست کتاب کوچک ولی مثلاً در اون‌لحظه هیچ میل نداشتم «استوارت لیتل» بخونم و شک هم دارم چندان پرتپش باشه و احتمالاً بعد از ارباب حلقه‌ها خوندن‌ش باعث ترک خوردن می‌شه. به‌هرحال، سیگارم تموم شد و هنوز فکری بودم که یک‌دفعه چشم‌م خورد به جان کریستوفرها... و بله، من هنوز کریستوفر نخونده دارم و اهل‌ش می‌تونن غبطه بخورن. مردد بودم که برم سراغ‌ش (می‌تونستم با این‌که میلی به داستان کوتاه نداشتم برم سراغ بردبری،‌قبل‌ش کی‌دیک هم چون فکر می‌کردم شاید به‌اندازه‌ی کافی پرتپش نباشه کنار گذاشته بودم). برای غلبه بر تردیدم رفتم سراغ ویکی‌پدیا و چند خط درباره‌ی یکی از کتاب‌هاش خوندم و آخرسر تصمیم گرفتم یکی دیگه رو بردارم. دویست صفحه هم نبود و می‌شد زود تموم‌ش کرد و امیدوار بودم... امیدوار بودم اون حس قدیمی دوباره برگرده، لذت خوندن کریستوفر... الآن آخرای کتاب‌م. اعتراف می‌کنم اون حس تا همین اواخر برنگشت. اول‌ش برخلاف انتظارم کمی دلسرد شدم از این‌که دیدم دوباره با یه جهان پساآشوبی روستایی‌شده طرف‌م و می‌گم برخلاف انتظارم چون حقیقت‌ش دنبال همین جهان رفته بودم پی کریستوفر و نمی‌دونم چرا احساس کردم با فضایی نسبتاً تکراری طرف‌م. به‌هرحال، بعید هم می‌دونم «غروب شیاطین» جزو کارای برتر کریستوفر باشه. هر چه بود، اواخر کتاب تپشی که سراغ‌ش رفته بودم بالٱخره گیرم اومد. حسی که باعث شد داستان رو تو نقطه‌ی اوجی رها کنم و بیام وبگردی و بشینم به فکر کردن درباره‌ی واکینگ‌دد و در کل دل‌دل زدن برای فهمیدن ادامه‌ی داستان رو مزمزه کنم: آیا بن پدی را نجات می‌دهد؟ عین قدیما :دی
3. گاهی می‌ترسم برم سراغ فضاهای قدیمی کتاب‌ها و در واقع نویسنده‌هایی که قدیم‌الایام ازشون می‌خوندم و حظ می‌بردم. مثلاً ولز، بردبری، آسیموف، سی‌کلارک. می‌ترسم برم سراغ‌شون و همون تجربه‌ی قدیمی تکرار نشه. می‌دونم که چنین اتفاقی نمی‌افته و شک ندارم اگه دوباره «مرد مصور» رو بخونم همون قدر ده‌پونزده‌سال پیش لذت می‌برم از غلتیدن در جهان‌ش، اگر نه بیشتر. همین حس رو وقتی می‌خوام برم سراغ نویسنده‌های جدید هم دارم. مثلاً می‌ترسم «اتحادیه‌ی ابلهان»‌ رو بخونم و به همون خوبی نباشه که همه می‌گن (و نمی‌خوام چیزی از احتمالاً بد بودن‌ش بشنوم و ترجیح می‌دم به همین خیال فعلی که خوبه بچسبم). یه‌سری کتاب هم هست که له‌له می‌زنم برای خوندن‌شون ولی احساس بدهکاری به تالکین نمی‌ذاره برم سراغ‌شون. می‌دونم تا دست‌کم کل ارباب حلقه‌ها رو نخونم نمی‌تونم برم سراغ یه مجموعه‌ی دیگه و دل‌ام هم پر می‌زنه برای خوندن مثلاً‌ نایت‌ساید یا آرتمیس فاول.
4. چه کیفی داره دونستن این‌که توی کتاب بغل‌دست‌م ماجرایی هیجان‌انگیز منتظرمه... و هی عقب انداختن مواجهه باهاش.
5. دوباره زنده‌باد The Walking Dead :دی جمله‌ی آخر ریک تقریباً اشک به چشم‌هام آورد از هیجان :دی

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۹۳ فروردین ۲۱, پنجشنبه


ناهار می‌خوردم که یک‌دفعه یاد «راما» افتادم. اخیراً زیاد یاد راما می‌افتم، ولی وقتِ آش خوردن عجیب بود... که جداً مهم هم نیست؛ یاد راما هروقتی خوش است، یاد خواندن‌شان، خیال دوباره خواندن‌شان...
علمی‌تخیلی و فانتزی هر دو جادو دارند. یکی از جادوهای مشترک‌شان این است که جداً جوانی را نگه می‌دارند، اگر رفته باشد برمی‌گردانند. «جوانی» شاید بیخود بحث‌برانگیز بشود، بگویم حس تر و تازه بودن را، تر و تازه‌گی ماجرادوست بودن را، تر و تازه‌گی از غریب نترسیدن را.
اما حرف این نبود... یاد چه چیز راما افتادم... آن‌روزها که راما می‌خواندم رویای‌ام این بود که دبیرستان را تمام کنم، دانشجوی فیزیک بشوم و سر نخ را بگیرم و بروم تا منجّم شدن و آخر کار هم سر از ناسا در بیاورم. شانزده‌هفده‌ساله بودم و فضانورد شدن جدی‌ترین و بزرگ‌ترین رویا، نه، هدف‌م بود. می‌دانستم که فضانورد شدن لزوماً ربطی به اثبات وجود چیزی شبیه آن استوانه‌ی عظیم ندارد، اما حساب این‌جا را هم کرده بودم. فکر کرده بودم خودم را وقف آزمایشی بزرگ می‌کنم؛ فضانورد که شدم داوطلب می‌شوم برای سفری بی‌بازگشت، گرفتن بلیتی یک‌طرفه برای سلام رساندن به همسایه‌های غیرزمینی، یا خودم یا خاکسترم، شک نداشتم که آن سفر را می‌خواهم... بعد یادم افتاد به فکری که موقع خواندن بخش خاصی از راما، که حالا به‌یاد نمی‌آورم‌ش، توی سرم می‌چرخید. آن فکر هنوز برام واضح و روشن مانده. از خودم می‌پرسیدم چطور ممکن است کسی با فیزیک آشنا نباشد؟ حتماً جایی از کتاب بوده که کسی از دژاردن یا ویکفیلد سوالی پرسیده و چیزی را نفهمیده. دقیقاً خاطرم مانده باورم نمی‌شد آدمی باشد که چنین چیزهای ساده‌یی را نداند، باورم نمی‌شد کسی بتواند بدون فهمیدن و شناختن فیزیک زندگی کند و خوب یادم مانده که همان لحظه آرزو کردم هیچ‌وقت از فیزیک دور نشوم.
حالا چهارده‌پانزده‌سالی از آن لحظه گذشته و... حتی در این خاطره‌ی واضح‌مانده هم یادم نمی‌آید دقیقاً "کجا"ی فیزیک بوده که باورم نمی‌شده کسی از آن سر در نیاورد، اصلاً نمی‌دانم به چه «چیز ساده»یی فکر می‌کرده‌ام. حالا سال‌هاست ساده‌ترین قوانین فیزیک و ریاضی را هم به یاد نمی‌آورم و مثلاً انتگرال برام شده واژه‌یی غریب و هولناک یادآور امتحانی هولناک‌تر. حالا می‌توانم با کمی روداری فیزیک و ریاضی را بگذارم در گروه «این‌جورچیزها» و بگویم این‌جورچیزها آن‌قدر برام غریبه شده‌اند که باورم نمی‌شود روزی بزرگ‌ترین رویای‌م «فیزیک کاربردی» خواندن بوده. مخلص‌کلام، خیلی زود به آن آرزو نرسیدم که نرسیدم... و هیچ ناراحت نیستم. اولین‌بارم نیست. تمام این سال‌ها این قضیه را بارها به‌یاد آورده‌ام و متوجه شده‌ام هربار بیشتر احساس خوشحالی می‌کنم از این‌که به آن آرزو نرسیدم. از فیزیک بدم آمده؟ نه! بی‌خیال، حتی درست نمی‌شناسم‌ش، اصلاً چندان به‌ش فکر نمی‌کنم، شخصیت محترمی است که سلام‌وعلیکی با هم نداریم. خوشحالم، چون در این سال‌ها برام روشن شده که آن‌روزها انگار اشتباهی هدف گرفته بودم و...
حقیقت این است که حتی در آن سال‌های آرزومند فضانورد شدن هم خیلی درس‌خوان نبودم. هیچ بیستی برای فیزیک نداشتن سرم را بخورد، تمام امتحان‌های فیزیک یک سال و نیم آخر دبیرستان را افتادم. جلوی خانواده‌ی ریاضی هم همین‌قدر سرافکنده بودم. تنها درس‌هایی که آبرومندانه ازشان عبور می‌کردم فارسی و انگلیسی بودند، آن‌هم باز نه شبیه یک خوره و بچه‌درس‌خوان... واقعیت این بود که تمام سال‌های تحصیل‌م به غلتیدن توی کتاب‌های غیردرسی گذشت. از فیزیک خوش‌ام آمده بود چون از هشت ساله‌گی علمی‌تخیلی شده بود زندگی‌م. درست مثل نوجوانی که اشتباه عاشق می‌شود، من هم اشتباهی عاشق شده بودم. همان سال‌های نوجوانی خیال نویسنده‌شدن‌ام کمی تحویل گرفته شد، اما جدی؟ نه! یکی از برادرهام فیزیک کاربردی می‌خواند و آن‌یکی کامپیوتر، و چیزی که تحویل گرفته می‌شد رویای فیزیکدان شدن بود و نه چیز دیگر. زمین و زمان به آن عشق توهم‌آلود دامن می‌زدند... چاره‌ی دیگری نداشتم. دنیای فانتزی که هیچ مصداق همه‌پسند قابل‌قبولی در مدرسه نداشت، می‌ماند علمی‌تخیلی که می‌شد با ربط دادن‌ش به فیزیک جدی جلوه‌اش داد. دور و برم هیچ‌کس قبول نمی‌کرد اگر می‌گفتم آرزو دارم مثل جان کریستوفر بشوم، اما علاقه به هاوکینگ مقبول و منطقی بود، حتی اگر یک کلمه درباره‌ی هاوکینگ نمی‌دانستم. یادم هست کلی کتاب غیرداستانی هم در این زمینه خریدم، بدیهی است که خودم هم باورم شده بود، اما هیچ‌کدام را نخواندم. سال‌ها بعد فیزیک اوهانیان و از کوارک تا کوآزار را یا دادم به همان برادر فیزیک‌دان یا به هر کس دیگری که طالب‌ش بود... یادم هست وضع از آن هم خراب‌تر شد. زمانی رسید که بزرگ‌تر شده بودم و فکر کردم دیگر باید از آسیموف‌ها یا حتی لوئیس‌هام هم بگذرم. همه را گذاشته بودم توی کمد تا کتاب‌خانه بشود جای کتاب‌های مهم‌تر... این دوره‌یی بود که سخت گذشت... اما گذشت تا دوباره برگشتم؛ چند سال‌م بود؟ احتمالاً بیست و سه یا بیست و چهار...
امروز، سر ناهار، بعد از یادآوری راما فکر دیگری حسابی خنداندم. ناگهان متوجه شدم الآن سال‌هاست باور نمی‌کنم کسی با فانتزی یا علمی‌تخیلی آشنا نباشد، یا بتواند بدون آن‌ها زندگی کند. مدت‌هاست آرزو می‌کنم هیچ‌وقت از این دو دور نشوم... و این‌بار سال‌هاست که به این آرزو رسیده‌ام و می‌ترسم که روزی برسد و اتفاقی پیش بیاید و از مسیرم «منحرف» بشوم و مثلاً این یادداشت را بخوانم و باز بخندم... واقعاً از این‌یکی می‌ترسم، همان‌طور که عاشقی از دوری معشوق می‌ترسد. و این‌بار مطمئن‌ام ـ همان‌طور که هر عاشقی مطمئن است ـ که عشق واقعی‌ام را وقتی هشت ساله بوده‌ام پیدا کرده‌ام و تا امروز بهترین زندگی ممکن را داشته‌ایم با هم. تا امروز هروقت نزدیک عشق‌م بوده‌ام خوش هم بوده‌ام و تا دور شده‌ام خرابی هم آمده...
رفیقی، که حسابی در عشق به فانتزی با هم شریکیم، چندی پیش می‌گفت هر روز بیشتر از روز قبل درباره‌ی جهان‌ها و مسائل فانتاستیک حرف می‌زنی. گفتم هر روز احساس می‌کنم مطمئن‌تر شده‌ام به این که چه می‌خواهم. قبلاً هم می‌گفتم دوست دارم فانتزی‌نویس شدن و بودن را، می‌گفتم شیفته و دلبسته‌ی فانتزی‌ام، قبلاً هم مطمئن بودم، اما حالا کار از اطمینان گذشته... دوست ندارم خودم را در لباسی دیگر ببینم. حتی حاضرم فانتزی‌نویس قابل‌توجهی هم نشوم، اما از فانتزی دور نمانم. حالا به سن و سالی رسیده‌ام که بتوانم با اطمینان درباره‌ی عشق‌م حرف بزنم و تصمیم بگیرم، و حالا می‌توانم بگویم که از همیشه بیشتر مطمئن‌ام که دیوانه‌وار عاشق فانتزی‌ام. حاضرم باقی زندگی‌م را بگذارم سر این‌که دیگران را هم شریک وخرابِ این عشق کنم، حتی اگر فقط شده با حرف زدن، با معرفی کردن دوست‌داشتنی‌ها و خواندنی‌ها و دیدنی‌ها... احتمالاً یکی از مراحل بلوغ و پیشرفت در هر رابطه‌ی عاشقانه‌یی آن‌جاست که عُشّاق تصمیم می‌گیرند رابطه‌شان را آفتابی کنند، هم‌دیگر را به آشناها و عزیزان‌شان معرفی کنند، آن‌جا که مطمئن شده‌اند تا اطلاع‌ثانوی قرار نیست از هم جدا بشوند... من قبلاً هم درباره‌ی رابطه‌ام با فانتزی نوشته بودم و حرف زده بودم، احتمالاً تمام دوستان‌م می‌دانند که چقدر دلبسته‌ی این وجود هستم... اما، از شما چه پنهان، چند ماهی‌ست که تصمیم گرفته‌ام به‌ش پیشنهاد ازدواج بدهم. این منطقی‌ترین و تنها ازدواجی است که می‌توانم برای خودم تصور کنم.
Comments


۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه


پاسی از نیمه‌شب گذشته می‌رفتم برای خودم چای بریزم که متوجه شدم دارم توی سرم قربان‌صدقه‌ی فانتزی می‌روم، خودِ فانتزی، نه فقط همه‌چیز مربوط به فانتزی، خودِ خودش... و از سری هم حرف می‌زنم که چندی‌ست به‌سختی اجازه می‌دهد به چیزهای خوش‌آیند فکر کنم و همین سر، صدادار بی‌امانْ زرزننده، پای فانتزی که میان می‌آید کمی عقب می‌کشد... به‌هرحال، این قربان‌صدقه‌رفتن‌ها زیاد پیش می‌آید و هر بار فکر می‌کنم آخ که چقدر فانتزی را دوست دارم و...
*
فانتزی برام چیزی فراتر از یک سبک ادبی یا بصری یا مجموعه‌یی تعاریف و مشخصات یا شکلی غنی از تخیلات و این‌جور چیزهاست. مجبورم این‌طور بگویم؛ فانتزی را باید از تعاریف و مصادیق‌اش جدا کنم و یک موجود در نظر بگیرم تا بعد بتوانم بگویم واقعاً قدیمی‌ترین دوست‌م است.
یادم نمی‌آید چرا و چطور شد که بچه‌یی خجالتی و شاید کمی ناهنجار از آب درآمدم. تعریف می‌کنند مهمان که می‌آمد فرار می‌کردم و توی اتاق پنهان می‌شدم، و با این‌حال خجالت‌م آن‌قدر نبود که همان‌جا ساکت باقی بمانم؛ می‌گویند یک‌بار با مشت می‌کوبیدم به در اتاقی که توش پناه گرفته بودم و فریاد می‌زدم «برین خونه‌تون». کوچک‌تر از آن بودم که حتی یادم بیاید چنین اتفاقی افتاده یا نه، اما مهم نیست، نمونه‌های دیگرش روشن توی حافظه‌ام نشسته‌اند. به‌هرحال در چنان حال و هوایی و با همان خلق‌وخو با کتاب آشنا شدم. کتاب برام چیزی شد شبیه اتاقی که گفتم. یادم هست مدت‌ها کتابی را که علاقه‌یی به خواندن‌ش نداشتم با خودم می‌بردم به مهمانی‌ها و می‌نشستم گوشه‌یی و توش پناه می‌گرفتم و در زمان‌های مشخص ورق‌اش می‌زدم تا کسی کاری به کارم نداشته باشد.
کتاب خوب بود، پناهگاه خوبی بود، ولی هیچ‌وقت آن‌روزها نتوانستم بخوانم «من یار مهربانم، دانا و خوش‌بیان‌م» و فقط به کتاب فکر کنم، هر کتابی. برای من آن‌روزها فقط یک نوع کتاب معنی کتاب داشت: علمی‌تخیلی. یا ژول ورن یا هیچ. البته مایه‌ی خنده‌ی دیگران هم بود، هنوز یادم هست یک‌بار عمه‌ام با مرد کتاب‌فروش چطور قهقهه می‌زدند از شنیدن صدای آدمک یک و نیم‌متری‌یی که فقط کتاب علمی‌تخیلی می‌خواست و نمی‌توانست تعریف کند این کوفتی چه‌جور کتابی است. مایه‌ی ضدحال هم بود، ژول ورن فقط علمی‌تخیلی نمی‌نوشت یا دست‌کم حتی برای من یک و نیم متری هم نسخه‌ی خلاصه‌شده‌ی «فرزندان کاپیتان گرانت» هیچ خیال خاصی نداشت. اما به‌هرحال ژول ورن بود، بعد آسیموف بود، ولز بود، سی‌کلارک بود. خانه‌مان پرکتاب نبود و باید تمام این‌ها را گیر می‌آوردم، و گیر آوردن این‌ها را به هر قیمتی که شده دوست داشتم. کمی بزرگ‌تر که شدم کتاب‌های دیگر هم می‌خواندم، اما علمی‌تخیلی چیز دیگری بود و از همان‌روزها بی‌آن‌که با تعاریف آشنا باشم علمی‌تخیلی برام شکلی از فانتزی بود. سفر به ماه و شکار شهاب افسون‌م نمی‌کرد، سفر به آن‌جای غیرممکن و شکار آن چیزی که روی زمین نبود دل‌ام را می‌برد. باز خیلی بعدتر، بزرگ‌تر که شده بودم، علم‌اش هم افسون‌ام کرد، اما چیزی از سحرآمیز بودن آن خیال‌های خوش کم نشد...
یاد جان کریستوفر افتادم، یاد سی‌کلارک، یاد سه‌پایه‌ها و راما، گاهی فکر می‌کنم اگر این‌ها نبودند از دبیرستان جان به در می‌بردم؟ آن سفر کیش، وقتی ده ساله بودم، کسل‌کننده و نفرت‌انگیز شد نه فقط چون آن‌جا کتاب خوبی ندیدم، دلیل اصلی‌اش این بود که دل‌ام نمی‌آمد «امپراتوری روبات‌ها» را توی آن هوای نمور باز کنم و رضایت بدهم به تاب خوردن ورق‌هایش... تن کتاب هنوز هم برام عزیز است، هنوز کتاب عزیز را می‌بوسم، مگر می‌شود از کنار داستان بی‌پایان بی‌نوازش گذشت؟ باز یادم افتاد به شب پایان «جک جنگلی» و اشکی که ریختم، یا مرگ ریچارد ویکفیلد که هنوز دل‌ام را چنگ می‌زند... لعنتی‌ها، داستان خیلی‌شان را دیگر حتی به‌خاطر هم نمی‌آورم... صورت «باباجون» را هم به‌خاطر نمی‌آورم و هنوز یادم نرفته چه دل‌نشین بود نگاه‌اش حتی اگر شکل چشم‌هاش را...
از نارنیا فقط سه جلد اول‌ش چاپ شده بود، داغ‌اش به دل‌ام ماند آن‌روزها. هیچ خبر نداشتم کتابی به نام «ارباب حلقه‌ها» هم هست، اسم اِنده به گوش‌ام نخورده بود، بیست را هم رد کرده بودم که فهمیدم از نصف داستان گالیور هم خبر ندارم... آخ! داشت یادم می‌رفت. کارتون‌ها و فیلم‌ها. دوازده سال‌م بود که چند دقیقه از «مومو» را دیدم و تصویرش دیوانه‌ام کرد بی‌آن‌که بدانم ماجرا چیست. زمزمه‌ی گلاکن... پاتال و آرزوهای کوچک، شهر در دست بچه‌ها، دزد عروسک‌ها... نوار قصه‌ی گلنار... وروجک... تمام بچه‌گی‌م با عطش فانتزی یادم می‌آید، حتی آن‌سالی که خشکه‌مقدس شده بودم، توی مذهب هم چیزهای پرخیال‌ترش چشم‌ام را گرفته بود، برام مهم نبود که هم‌کلاسی‌ها بابت کتابی که می‌خواندم مسخره‌ام کنند، یک‌روز نمی‌دانم چه شد که توش کیفیت جادویی دیدم، بده‌بستان‌های آیینی، انتظارهای خیالی... تمام که شد آن‌سال دوباره فانتزی برگشت. سال‌های خوش‌تری بود... آخرین کتابی که از سی‌کلارک خواندم «ریشتر 10» بود و هنوز گاهی فکر می‌کنم تنهاترین آدم روی زمین هم بشوم از آن تراشه‌ها توی سرم کار نخواهم گذاشت... چرا مدام یاد جان کریستوفر می‌افتم؟ زیر بغل‌م را فشار می‌دادم تا مطمئن شوم ردیابی آن‌جا نیست. کوچک‌تر که بودم، فیلمی دیدم... شاید کلاس 99 بود نام‌اش، روبات داستان جایی از فیلم گوشه‌ی چشم‌اش را می‌کشید و صورت فلزی‌اش را توی آینه تماشا می‌کرد، این‌طور یادم مانده... و به‌وضوح به‌خاطر می‌آورم که تا مدت‌ها هروقت دل‌ام از دنیا می‌گرفت و احساس ضعف می‌کردم پلک‌هام را می‌کشیدم شاید صورت فلزی‌ام را ببینم، عاشق این بودم که انگشت‌هام را کنار چشم‌هام فشار بدهم و سیاهی که رفت فکر کنم مدارهام به‌هم ریخته... باز کوچک‌تر که بودم، از دیو می‌ترسیدم و عاشق گنج بودم. دیو توی زیرزمین زندگی می‌کرد و گنج توی باغچه‌ی خشک کوچکی بود جلوی زیرزمین... یک گوریل زشت پلاستیکی داشتم که چند ماه شده بود بهترین دوست‌م، دندان‌هاش را مسواک می‌زدم و شلوار پاش می‌کردم، بزرگ‌ترین ایثارم این بود که اجازه دادم گوریل جادویی‌م را که بلد بود حرف بزند اما حرف نمی‌زد دخترخاله‌هام یک‌شب با خودشان ببرند. گفتم گوریل... جزیره‌ی دکتر مورو... پام پیچ خورده بود، در گیر و دار هیجان آن رفتن ایران به جام‌جهانی، و چه کیفی داد بلعیدن داستان‌کوتاه‌های ولز با پای پیچ‌خورده... یا «مرد مصور» اگر نبود آن شب دلگیر توی خانه‌ی دایی‌م دق می‌کردم... باز یاد فیلم افتادم... اسم‌ش چه بود، «دوست مرگبار»؟ تا مدت‌ها دست‌هام را مثل روبات آن فیلم می‌کردم و راه می‌رفتم و کیف دنیا را می‌بردم. چرا بی‌خودی تلاش می‌کنم از جلوه‌های بیرونی بگویم؟ جهان من آن بیرون کوچک بود، خیلی کوچک و تُنُک...
فانتزی هیچ‌وقت پشت‌ام را خالی نکرد، تنهام نگذاشت، مهربان‌ترین و عزیزترین دوست‌م بود. حتی وقتی خیال برم داشت که نره‌خری شده‌ام و سری آسیموف نشر شقایق‌ام را گذاشتم توی کمد تا کتاب‌خانه‌ام برای نمایش‌نامه‌های تازه جا داشته باشد... دل‌ام می‌خواهد دقیقاً این‌طوری بگویم که زمانی من از فانتزی و علمی‌تخیلی بریدم، اما آن‌ها از من نبریدند، روزی که کتاب‌های آسیموف را دوباره با افتخار برگرداندم به کتاب‌خانه هیچ حس نکردم که قهر کرده‌اند... و چه روزهای شیرینی بود خریدن سری کامل نارنیا... هنوز که هنوز است نخوانده‌ام‌ش، یکی از بهترین شکلات‌های دنیا را پنهان کرده‌ام برای روز مبادا... آخ! دارم چرند می‌‌بافم. اولین باری که خواستم به دختری ابراز عشق کنم هول کردم و گفتم «باتری می‌خوای برات بخرم؟» و بعدش ده دقیقه چرند بافتم براش... الآن همان حس را دارم... نمی‌دانم به چه زبانی بگویم عاشق فانتزی‌ام. نمی‌توانم ازش بگذرم، نمی‌توانم حتی یک‌روز زندگی کردن بدون فانتزی را تصور کنم، نمی‌توانم زمانی دراز دوری‌ش را تحمل کنم، حتی می‌ترسم از روزی که حواس‌م نباشد و بی‌معرفتی کنم در حق‌اش... سال‌هاست به هیچ چیز و جهان پس از مرگی اعتقاد ندارم، اما هنوز رویایم این است که شاید یک‌روز بمیرم و در نانگیالا چشم باز کنم... در آغوش بزرگ‌ترین عشق زندگی‌ام، توی چشم‌هاش نگاه کنم و همین‌جور تته‌پته کنم و خاطرات پراکنده تعریف کنم، او هم انگشت‌اش را بگذارد جلوی دهان‌اش و بگوید خفه‌شو و بعد با دهانی که طعم اژدها و شبح و جادوگر و آدم‌فضایی‌ها و روبات‌ها و شوالیه‌ها و شمشیرها و پری‌ها و غول‌ها می‌دهد ببوسدم. حاضرم بعدش بمیرم و... بروم نانگیمالا.
Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter