شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۴ مهر ۸, جمعه

فاوست بودن یا هملت بودن؛ مسئله این است!

مدت‌هاست که فاوست و هملت در ذهنم رو در روی هم ایستاده‌اند و به مبارزه مشغول‌اند. هر کدام در پی برتری دادن به مسیر خود. شاید هر کدام در پی رساندن پیامی.

به زعم من فاوست در دل خود پیام جالبی دارد برای انسان: هیچ کس، موجود اسیر را خوش ندارد. حتی اربابان.

خالق فاوست گرچه افتخار می‌کند به معصومیت ابلهانه فاوست، اما ترجیح می‌دهد مخلوق خود را در لباس انسانی‌اش ببیند. شاید حتی رنج می‌کشد از اینکه مخلوقش تمام نعماتی را که می‌تواند داشته باشد و تمام لذاتی را که می‌تواند از انسان بودنش به دست آورد، حرام کرده و دور انداخته.

* * *

فاوست بازیچه‌ای می‌شود برای چالش خدا و شیطان.

تخته‌ نرد خدا و شیطان.

خدا از مهره تک دادن ابائی ندارد. ترجیح می‌دهد بازی را شیطان ببرد.

می‌گذارد شیطان به امتیاز چهار برسد. وقتی به امتیاز چهار رسید آن‌قدر گشاد می‌دهد تا مارس شود. آن‌وقت است که خود را برنده بازی می‌بیند.*

شیطان هم بازی را به قصد باخت می‌بَرَد. چون می‌داند که دست آخر مسئول آسایش ابدی فاوست هم خودش است.

جنگی نیست. شیطنت سه موجود است. انسان کارت پخش می‌کند. شیطان برنده می‌شود که ببازد. خدا هم کارت‌ها را قایم کرده تا تقلب کند. هر سه خبر دارند از پشت پرده. با این‌حال لذت بازی را حرام نمی‌کنند. تنها راه گذراندن ابدیت هستی برای این سه همین بازی‌هاست.

* * *

تمام این اتفاقات می‌افتند چون قرار است که فاوست جایزه‌ای دریافت کند. جایزه عصیانش. جایزه بندگی نکردنش.

گر چه... چون در این راه از آسیب زدن به دیگران مصون نبوده، باید چیزهایی بیاموزد تا مگر آن آسیب‌ها را جبران کند.

در تمام این احوال، فاوست حق انسان بودنش را به جا می‌آورد. عصیان می‌کند.

هملت اما نقطه مقابل فاوست است. او هم دانشمند است. حتی شاید خیلی بهتر از فاوست شاهد رنج‌های هستی باشد. با این‌حال، راه بندگی را پیش می‌گیرد. زندگی خودش را تباه گذشتگان می‌کند. خود را موظف می‌بیند به قبول عقوبت کاری که خود در حادث شدنش نقشی نداشته. هملت قربانی گذشته می‌شود؛ و در این مسیر خودش و عشقش را به نابودی می‌کشاند.

* * *

هملت و فاوست هر دو در مواجهه با روح احساس خُردی کردند...

و هر دو روح خود را فروختند. اما آنجا که فاوست در ازای متاع خود روح را تحت‌اختیار خود در آورد، هملت غلام حلقه‌به گوش روح شد.

برای فاوست در اصل معامله‌ای صورت نگرفت... چیزی داد و عین آن را دریافت کرد. اما هملت بازنده قمار شد. روح خود را داد و هستی‌اش را نیز!

* * *

فاوست روایت عصیان است و هملت حکایت بنده‌گی.

فاوست سر ویرانی گذشته دارد؛ هملت آن‌چه دارد را قربانی گذشته ویران می‌کند.

فاوست بنده امر موجود و هملت بنده امر موهوم.

فاوست در راه وصال از هر چه دارد می‌گذرد و هملت وصال را رها می‌کند به امان آن‌چه ندارد.

فاوست زمینی است و هملت زیر زمینی.

هملت راه دنیای مرگ را نه برای نجات اُریدیس، که برای خون‌خواهی پیرمردی پیش می‌گیرد.

فاوست دنیای مرگ را فرا می‌خواند برای زیستن.

فاوست جستجوگر هستی‌ست،‌ با همان هزینه‌ای که هملت برای مرگ می‌دهد.

فاوست هستی را آزمود و لذت هستی را چشید، و آسایش ابدی نیز سراغش آمد.

اما هملت زیستن را یک بار بیشتر حرام نکرد!

* * *

هملت بودن یا فاوست بودن انتخاب دشواری است.

فاوست در گذشته خود، روح فاستوسی‌اش را دارد. فاستوس غرور ندارد. عزت نفس خود را در مقابل روح از دست می‌دهد و بندهٔ بندهٔ خودش می‌شود.

مرز بین فاوست بودن و فاستوس بودن مرزی بسیار باریک است: آنجا که عصیانگر بنده عصیانش می‌شود.

* * *

با این‌حال آیا میشود گفت فاستوس بودن بهتر از هملت بودن است؟

هنوز هملت امتیازی دارد.

هملت می‌پرسد. او هم به نوبه خود عصیانگر است. هملت بر ضد زندگی طغیان می‌کند. او می‌پرسد و شک می‌کند. و در ادامه مسیر ِ شک خود تا پای مرگ می‌رود.

اما فاستوس هنگام شک اسیر ترس می‌شود. با کوچک‌ترین تَشری از عقیده خود برمی‌گردد.

* * *

فاوست بودن یک انتخاب است و خطر بزرگ آن فاستوس شدن است. هملت بودن اما خطری ندارد. هملت بودن خودش خطر است. چوب دو سر در آتش بودن.

مسئله انتخاب بین هملت و فاوست مانند مسئله انتخاب رفتن از جاده کوبیده شده جنگل است و یا رفتن از میان درختان مه‌ گرفته.

امروز شاید ما هستیم که باید بگوییم:

فاوست بودن یا هملت بودن؛ مسئله این است!

*در بازی تخته قوانین زیادی شنیده‌ام و تا به حال کتابی که حاوی قوانین مدون تخته‌نرد باشد ندیده و نخوانده‌ام متاسفانه. به‌هرحال لازم می‌بینم توضیحی بدهم، چون احتمال آن می‌رود که قوانینی که من با آنها آشنا هستم عمومیتی نداشته باشند.

ما (من و دوستانم) تخته نرد را در سِت‌های پنج‌تائی بازی می‌کنیم. هنگامی که یکی از بازیکنان به امتیاز چهار برسد و فقط یک امتیاز برای برد بخواهد، اما حریف را مارس کند و جمع امتیازاتش به شش برسد، برنده اصلی حریفِ بازنده می‌شود! مشابه این قانون را در حکم هم دیده‌ام.

گرچه فکر نکنم نیازی به توضیح باشد، اما کار از محکم کاری عیب نمی‌کند. هنگامی از واژه مارس استفاده می‌شود که یکی از بازیکنان تمام مهره‌های خود را جمع کرده باشد، در حالیکه حریف موفق به برداشتن هیچ مهره‌ای نشده باشد؛ در این حالت دو امتیاز نصیب بازیکنی که مارس کرده می‌شود.

گشاد دادن هم واژه‌ای است که در هنگام تک ماندن یک مهره در یک خانه به کار برده می‌شود.

برچسب‌ها: ,

Comments


۱۳۸۴ مهر ۴, دوشنبه

مهمان شب سَبَت

نشسته بود روبرویم. برخلاف من که چهره‌ام اصلا تکان نخورده بود، پیری در او کاملا خودش را نشان می‌داد.

گفتم: چه کارم داشتی؟

گفت: خودت خبر نداری؟

گفتم: هیزم بیامرز... ابلیس توئی! رویا بین‌ام من؛ جام جم که ندارم. میخ دیوار می‌شوم، یک چیزهایی به ذهنم می‌رسد. فال‌بین که نیستم.

گفت: وراجی!

گفتم: چشمت را بگیرد. وراجی قلم گوش که را آزرده؟ لبانم که مُهر نخورده بسته‌اند.

گفت: در حسرت مهر سرخی هنوز؟

گفتم: نصیبم که جز موم سرخ نشد...

گفت: پیر شدم.

گفتم: چیزی که عیان است!

گفت: آسیاب به نوبت...

گفتم: تغییر شغل داده‌ای؟ آمده‌ای خبر خودم را بدهی؟

گفت: اگر این بود که خبر نداده سراغت می‌آمدم!

گفتم: پس بگو دیگر... تغییر شغل نداده جانم را گرفتی. نکند تو هم به اضافه‌کاری افتاده‌ای؟

گفت: رهایت کنم تو جانم را می‌گیری... اصل مطلب، می‌خواهم رازی را بگویم به تو.

گفتم: بگو! می‌بینی که مُهر هم خورده‌ام.

کمی مکث کرد و لب بالایش را جوید.

ابروی راستش را بالا داد و آهی کشید و گفت: کمرم درد می‌کرد! وگرنه می‌دانستم که شماها نیازی به من نداشتید.

گفتم: بله؟

گفت: از همان آب و گل‌تان معلوم بود که شر هم به پا می‌کنید. خودم هم گفتم. قبول نکرد.

گفتم: به فال‌بین‌ها می‌مانم؟

گفت: به گولان هم نمی‌روی... دستم انداخته‌ای؟

گفتم: خب روشن بگو بد ابلیس!

گفت: صبحش با ملکوتیان رفته بودیم تفرج... پیمانه به پیمانه کیله‌ام را بردم از خاطر... پاتیل شده بودم و آمدم بپَرم چرخی بزنم در آسمان، کمرم را کوبیدم به شاخه بلوطی که زیرش نشسته بودیم. تا مغز سرم تیر کشید. فکر کنم دو سه مهره‌ای جابه‌جا شد. تا به خودم بیایم دیدم صدای‌مان می‌کند. وقت نشد پی دوا و درمان بروم. رفتیم عرش... پیله کرد پیشانی به خاک بمال. به آتش قسم کمرم راه نیامد! وگرنه مسخره‌تر از آن بود ماجرا که بخواهم بی‌خود جوش بیاورم. دیدم پیش ِ آن همه خوبیت ندارد حرف از درد کمر بزنم؛ که اگر می‌گفتم باید قضیه پاتیل شدن را هم می‌گفتم و آبروی آن همه سال ساقی‌گری‌ام می‌رفت. خوش نداشتم آن سُرنازن توی بوق بکند ماجرا و حیثیتم را ببرد. گفتم همه من را می‌شناسند، بگذار بزنم به رگِ عاصی‌گری‌ام بگویم خوش ندارم پیشانی‌ام خاک‌مال شود.

گفتم: و کار هم از خرک در رفت و این شد که شد!

گفت: بله... حالا ببین چه قشقرقی راه انداخته‌اند.

سگرمه‌هایش در هم، غیض کرده آهی کشید و لبی تر کرد.

گفتم: از این‌ حرف‌ها گذشته، تو راز بی‌مزد نمی‌گویی. از من چه کاری برایت برمی‌آید؟

گفت: دو کار.

گفتم: بگو...

گفت: بنویسش که بدانند.

گفتم: چرا من؟

گفت: از تو کله‌ خراب‌تر؟

گفتم: کم اطلاعی... حالا چه سود؟

گفت: برای مزاج خوب است.

گفتم: دَرَک... این به چشم. دوم؟

گفت: شنیده‌ام خوب ماساژ می‌دهی. یک دستی به این کمر ما بزن. دیروز دوباره سنگین بلند کردم، گرفته...

5 شهریور 1384

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۴ مهر ۳, یکشنبه

رَه تُرکستان... (یا "در سوگ واژه‌ها و انسان")

پیشنهاد می‌کنم حتما این یادداشت خانم مقانلو را بخوانید:

یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا:

ما و رتبه‌های اول

این یادداشت را که خواندم انگار صله زخمی کهنه را از دلم کنده باشند، دردی، داغی در دلم تازه شد.

خیلی سال است که رتبه‌های اول و ترین‌های وطنی اغلب برایم مایه خنده و تاسف بوده‌اند. خوانده‌اید یادداشت‌های قبلی‌ام را و می‌دانید که ترین‌های وطنی و غیر وطنی برایم فرقی ندارند؛ ترین خوبی هم اگر باشد، اگر برایم مهم نیز بشود، جز تحسین چیزی در من برنمی‌انگیزد؛ افتخار نه!

ترین‌های خوب می‌توانند آموزشگاه‌های خوب باشند. (کاری ندارم به تعریف خوب و بد بودن‌شان. ترین خوب می‌تواند چخوف باشد، می‌تواند سامان گلریز باشد، می‌تواند حافظ باشد می‌تواند گوگوش باشد، می‌تواند ادیسون باشد، می‌تواند باخ باشد، می‌تواند...)

با این‌حال بعضی چیزها هستند که عین تمبری به پیشانی می‌چسبند.

همین ترینی که خانم مقانلو به آن اشاره کرده‌اند یکی از آنهاست.

من این ترین را در ذهن خود تبدیل می‌کنم به معتادترین کشور دنیا...

تعمیم نمی‌دهم، اما با یک نگاه سرسری هم، شاید بشود دید که اعتیاد در تک‌تک رفتارهای‌مان موج می‌زند. بدترین اعتیادی هم که داریم، اعتیاد به چیزهای کوچکی است که به دست می‌آوریم. باز تاکید می‌کنم که عادت به تعمیم ندارم، اما این یک موضوع کمی انگار فرق می‌کند.

نگاهی کنید به گذشته؛ به خاطر چند لذت کوچک و داشته کوچک‌تر از چیزهای بزرگتر گذشته‌ایم؟

چندده و یا چندصد عادت کوچک و بزرگ را نسل به نسل دو دستی چسبیده‌ایم، از هراس آنکه مبادا آب توی دلمان تکان بخورد.

به‌هرحال، اصل حرفم این نیست. گرچه یکی از بزرگترین دغدغه‌هایم است. این تارهای ریز و درشتی که دور تن را گرفته‌اند و خویش را وادار به پوسیدن می‌کنند.

با خواندن یادداشت خانم مقانلو، خاطرات تلخی و دغدغه‌های (گاه قدیمی) تلخ‌تری در ذهنم جان گرفت.

ناگهان خاطرم رفت سراغ تمام آدم‌های خلاقی که خودشان و ذهن‌شان را به سوی نابودی سوق دادند.

اعتیاد در نظرم همیشه چیز آزاردهنده‌ای بوده. از اعتیاد به یک موقعیت گرفته تا اعتیاد به مواد مخدر.

با این حال، اعتیاد به مواد مخدر در ذهن من جزو پوچ‌ترین چیزها قرار گرفته. در زمره نابودگرترین دشمنان اندیشه و جسم.

نمی‌خواهم اینجا را تبدیل به تلویزیون کنم.

بگذارید یک قدم نزدیک‌تر بروم(راستش نوشتن درباره این موضوعات برایم راحت نیست.)

آنچه بیش از همه در محیط این موضوع آزارم می‌دهد موقعیت کسانی است که به دنبال رهایی و خیال و خلاقیت سر از عالم نشئگی از مخدرات درآورده‌اند. باز در همین مرحله هم آنچه در موقعیت‌شان آزارم می‌دهد خیلی کم مربوط می‌شود به بلایی که سر خود می‌آورند. نکته آزاردهنده در موقعیت آنها، بلایی است که سر یک سری واژگان می‌آورند.

منظورم واژه‌هایی مثل عصیان، بی‌قیدی، رهایی، خیال و حتی هپروت است.

تمام این واژه‌ها در خود (به زعم من) یک نیکی پنهان کرده‌اند. این واژه‌ها هر کدام مشخصه‌ای‌اند از روح آزاد انسانی.

عصیان ویرانگری محض نیست. عصیان حتی در اوج ویران‌گری‌اش در خود معنایی از نوزائی دارد.

بی‌قیدی بی‌خیالی نیست. بی‌بندی‌ست. رهایی‌ست.

خیال نیز... همان واژه‌ایست که به پشتوانه‌اش می‌گویم چه کسی گفته انسان بال ندارد؟

و همان حتی هپروت... بله! حتی هپروت هم در خود زیبایی‌هایی دارد. توضیحی ندارم، سعی می‌کنم تصویری بدهم. همان هپروتی را می‌گویم که هنگام شنیدن یک موسیقی خوب به آن سفر می‌کنیم. همان هپروتی که با خواندن شعری از لورکا دچارش می‌شویم. هپروت شاید حس همان اولین عشق باشد در هفده هجده سالگی. وقتی آدم نمی‌فهمد چرا آن‌قدر تب دارد!

و آنها همین واژه‌ها را زیر سوال می‌برند. اولین اعتراضم به آنها نیز همین‌جاست.

عصیان‌گر کسی‌ست که ضد خمودگی و بندگی برمی‌خیزد. خیال، بال پرواز ذهن است، نه بند آن! ذهن خودش می‌تواند پرواز کند بی هیچ‌محرکی. اگر محرک نیاز بود، به نظر من هواپیما ترجیح داشت به هر چیز دیگری.

وقتی واژه‌ها را می‌آلایند می‌بینم که من هم حق اعتراض دارم به رفتارشان. واژ‌ه‌ها از بهترین دوستان ما هستند. خودشان به اندازه کافی دوپهلو هستند. اینجاست که اعتراض می‌کنم و می‌گویم به چه حق عصیان را زیر سوال می‌برید؟

(نمی‌توانم باقی‌اش را بنویسم. اعتراضم، اعتراضی است که نه نوشتنی است و نه گفتنی. و کمی خشمگینم. آزادی‌های انسانی را دوست دارم و از اینکه می‌بینم چقدر ارزان آزادی‌ها نابود می‌شوند و به فروش می‌رسند و چنین دلالی چقدر وقیحانه هم توجیه می‌شود، به هم می‌ریزم. یکی از دوستان می‌گفت هرجا دیدی طرف بحثت دارد به تو می‌‌خندد، گفتگو را قطع کن! متاسفانه صدای خنده‌ را می‌شنوم. صدای خنده‌ اسیرترین آدم‌ها را می‌شنوم...)

فقط یک چیز که نمی‌شود نگویم. احساس می‌کنم از دهه شصت و هفتاد اروپا و آمريکا، از هیپی‌ها و رپ‌ها و سياه‌پوش‌های آلمانی و ...، به جای آزادمنشی و بی‌قیدی، بعضی‌ها اوردز و شلوار پاره گرفته‌اند. بسیاری هیپی‌های دهه هشتاد ایران، هیپی‌هایی هستند که قید همه چیز را زده‌اند جز منافع شکم و موقعیت خودشان! هیپی‌هایی که نمی‌توانند

مثل این می‌ماند که کسی برای باخ شدن، برود چاق بشود و ده پانزده تا بچه پس بیاندازد! بگذریم از اینکه نفس "باخ شدن" خودش خنده‌دار است.

اجازه بدهید تحقیر شویم: مندلسون یکی از کسانی بود که باخ را به دنیا شناساند، و خودش یکی از زیباترین کنسرتو ویلن‌های دنیا را نوشت. این فقط یکی از شاهکارهایش بود. بودلر اگر نبود شاید ادگار آلن‌پو به این شهرت امروز(که بی‌شک حق مسلم‌اش نیز هست) دست نمی‌یافت.

اما این روزها... بوف‌ کور خوان‌ها می‌بینیم که بوف کور می‌شوند! شايد آن هم کامل نه...

پ.ن: باور کنید فقط می‌خواستم چند جمله کوتاه بنویسم اما... چطور می‌توانم عاشق کلماتی که این‌قدر راحت آدم را دنبال خود می‌کشند نباشم؟ (توضیح این نکته هم ضروری است: اسیر سیلان کلمات شدن همیشه هم خوب نیست. باید گاه به شدت مقاومت کرد. همین‌جاست که معاشقه با کلمات آغاز می‌شود.)

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۴ مهر ۲, شنبه


پیشنهاد می‌کنم نمایشگاه عکس‌های صبا و نیما علیزاده را به هیچ بهانه‌ای از دست ندهید.

عکس‌های بسیار زیبائی(خیال‌انگیز هم) خواهید دید و فرصتی هم پیش می‌آید تا با دو هنرمند دوست‌داشتنی و خلاق آشنا شوید.

از من گفتن بود! (اگر فرصتی دست داد باز هم توضیح می‌دهم و پيشنهاد می‌کنم!)

آیه‌های زمین

منبع: عکاسی

اول تا نهم مهر ماه 1384

گالری خاک. خیابان شریعتی. دوراهی قلهک. خیابان بصیری. کوچه ژیلا

Comments


۱۳۸۴ مهر ۱, جمعه



زرد شو زرد...

با خوش‌نوای پوکِ پُکیدن زیر گام سال

پائیز که آمد

زانو بزن... و نفسی عمیق بکش!

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۴ شهریور ۳۰, چهارشنبه

یه نکته راجع به قطار:

اینکه کجا می‌ره مهم نیست؛ مهم اینه که تصمیم بگیری سوار بشی یا نشی.

The Polar Express

Director: Robert Zemeckis

Source Writer: Chris Van Allsburg

Screenwriter: Robert Zemeckis - William Broyles Jr - Malia Scotch - Chris Van Allsburg

پ.ن: سپاسگزار امین گرامی هستم به خاطر راهنمائی‌اش در ترجمه.

Comments


۱۳۸۴ شهریور ۲۸, دوشنبه

فُش که نیست... کیلیده!

وقتی حضرت مرگ تشریف آوردند، یک هفته از تاریخ پیغامی که برای ایشان در دفتر کارشان گذاشته بودم می‌گذشت. هنوز نه شراب‌ها رسیده بودند ونه من وقت کرده بودم یک دست مهره شطرنج جور کنم. حتی یک دست ورق نداشتم که با هم رامی بازی کنیم. تقریبا تمام رویاهای برگمانی و آلنی خودم را از دست رفته می‌دیدم.

اما این حرمان خیلی هم طول نکشید. چون با ورودش و سلام رسمی‌اش فهمیدم حتی اهل خوردن یک فنجان چای یا قهوه هم نیست. وقتی هم خواستم عذرخواهی کنم به خاطر نداشتن مشروب مرغوب، خیلی رسمی گفت: هنگام خدمت،‌ نوشیدن الکل ممنوعه.

نشستم روی صندلی و در حالیکه می‌خندیدم، با دست اشاره کردم که او هم بنشیند و گفتم: خوبه که هنگام خدمت ممنوعه. یکی از همکارهاتون به بعضی از هموطن‌های ما یک جور دیگه قضیه رو رسونده بوده. حتی پس از انفصال از خدمت هم الکل نوشیدن جرم محسوب می‌شه!

لبخند خشکی زد و بی‌آنکه به تعارف من جوابی بدهد، سرپا گفت: حماقت دیگران به ما ربطی نداره آقا! ما آن بالا شراب‌های خوبی داریم.

ابروهایم را بالا انداختم مثل وقتی که آدم می‌خواهد امری بدیهی را تائید کنم و گفتم: آن بالا مگه چیز بد هم پیدا می‌شه؟ وقتی همه چیز یک دست بشه، همون همه‌چیز می‌شه چیز خوب. البته اگه آدم پارتی‌ش خودش باشه!

سینه‌اش را صاف کرد و خیلی رسمی گفت: آقا من عجله دارم. امرتون رو بفرمائید.

گفتم: چرا این‌قدر عجله؟ من شنیده بودم نمایندگی‌هاتون کارتون رو سبک کردن. کارمند ارشدتون جناب هیتلر رو عرض می‌کنم و باقی کارمندانتون رو. انصافن بهانه‌های جلبی هم پیدا کردند. اصلا، به نظر شما یک آدم به بهانه ایست قلبی بمیره جالب‌تره یا به بهانه نوشتن چهار خط کتاب یا مقاله یا اصلا به بهانه گفتن یک کلمه حرف؟

خیلی جدی گفت: ما مسئول نیستیم.

گفتم: البته... اصلا از این بحث بگذریم. تخته بازی می‌کنید؟

آب دهانش را با صدا قورت داد و گفت: نه! شماها جنبه ندارین. آلن لختم کرد برای هفت پشتم بس بود. هنوز دارم قرض پس می‌دم.

خندیدم و گفتم:اول اینکه بازی من هیچ وقت اندازه حضرت آلن خوب نیست. از این گذشته! یعنی این‌قدر حقوق‌ها کم شده؟

آهی کشید و گفت: نخیر آقا جان! دست زیاد شده...

گفتم: عرض نکردم؟

گفت: اگر امرتون رو بفرمائید من سریع‌تر مرخص می‌شم.

* * *

ده دقیقه بعد که با تیپا از خانه انداختمش بیرون، سوگند خوردم دیگر هیچ‌وقت برای هیچ کاری به اینها رجوع نکنم. بی‌شرف! حق‌الزحمه طلب می‌کرد برای کاری که با یک گلوله سر و تهش هم می‌آید!

آدم در درک این‌همه وقاحت وامی‌ماند. دلش می‌خواهد دهنش را باز کند و آن نفرین خطرناک را بگوید.

یعنی هیچ راهی غیر از آن نفرین برای آدم باقی نمی‌‌گذارند که!

خب! نمی‌دانم شما شنیده‌اید آن نفرین یا را نه...

راستش آن پیر جادوگر گفته بود این نفرین را به کسی یاد ندهم؛ اما...

شما که غریبه نیستید. اگر هم نگویم لابد فکرهای ناجور به ذهن‌تان می‌رسد. می‌گویم؛ فقط باید قول بدهید بین خودمان بماند.

چون هیچ خوش ندارم ببینم از فردا همه گوشه خیابان یک بساط راه انداخته‌اند و روش نفرین ابدی یاد می‌دهند. این نفرین را اگر خودتان عمل نکنید و به کس دیگری یاد بدهید کار بیخ پیدا می‌کند. من خودم دو سه باری از این نفرین استفاده کرده‌ام و به همین خاطر بیخ‌داری قضیه کم شده...

بله! نفرین این‌طوری است:

تکیه می‌دهید به صندلی‌ئی که قبلا آماده کرده‌اید و روی آن نشسته‌اید. یک موسیقی با اصل و نسب که دوست دارید انتخاب می‌کنید و می‌گذارید صدایش قشنگ شما را بگیرد. این پای‌تان را می‌اندازید روی آن پای‌تان. اگر سیگار می‌کشید، یک چای یا قهوه برای خودتان باید از قبل آماده کرده باشید و بعد یک نخ سیگار آتش می‌کنید. اگر هم سیگاری نیستید باید به همان چای یا قهوه خالی قناعت کنید. به هر حال مسئولیت محرومیت از این قاعده با خودتان است.

بعد از آن که تکیه دادید و بساط چای یا قهوه و سیگارتان به راه بود(لطفا توجه کنید که شراب قبول نیست. شراب یک مرحله بعد از نفرین به کار می‌آید) سینه‌تان را صاف می‌کنید. با اخلاص تمام و از ته دل می‌گوئید:

"گور پدرش!"

بعد می‌توانید یک گیلاس به سلامتی خودتان و رهایی از تمام مشکلات بزنید.

البته من دلم نیامد آن بیچاره را نفرین کنم. بالاخره کار هر آدمی گیرش می‌افتد. اما یک گور پدرش حقش بود.

حق‌الزحمه هم می‌خواست؟ اصلا گور پدرش! زندگی می‌کنیم.

----------------------------------

توضیح: راجع به این دو خطی که ایتالیک شده، باید نکته‌ای را عرض کنم:حدود دو سه هفته پيش که اين داستان را نوشتم اين چند خط آخر نيز همراه چند جمله ديگر نوشته شدند و ماندند. در بازنويسی آن چند جمله حذف شدند و بعد به ذهنم رسید که کلن اين چند خط آخر را حذف کنم. بعد فکر کردم اگر باشند بد هم نیست. خلاصه درگیری زیاد شد و خارج از حوصله‌ام! طی گپی که با برادر گرامی‌ام داشتم، به پیشنهاد ایشان به این نتیجه رسیدم که این دو خط را بگذارم باشند، که اگر خوش‌تان نیامد نخوانید و اگر هم که خوب بود بخوانید!

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۴ شهریور ۲۷, یکشنبه


بالاخره بعد از تقریبن سه ماه، پروژه تحقیقاتی خشونت‌های ناموسی و شاید بی‌ناموسی روی سایت تریبون فمینیستی ایران آمد.

راستش باید بگویم در راستای تحقق اهداف بی‌ناموسی پراگماتیستی موفق شدیم اول خود پروژه را اندکی دچار ناموس‌زدائی کنیم و به همین خاطر کمی آغاز کار زمان برد. البته به زعم من همین زمان بردن خودش کلی مایه آموختن شد و شخصن سپاس‌گزار دوستان و اساتید گرامی به خاطر نکاتی که از ایشان آموختم هستم.

پیشنهاد می‌کنم نتیجه این تحقیقات را که البته هنوز هم ادامه دارد و در سایت تريبون فمینیستی ایران منتشر می‌شود حتمن مطالعه بفرمائید.

تریبون فمینیستی ایران:

آغازی بر خشونتی سیستمیک: «ناموسی» و شاید «بی‌ناموسی»

توانمند سازي زنان هدف اصلي ما بوده و هست. اين حرف بزرگي است اما "حرف" نيست. پروژه عملي است که سعي مرکز فرهنگي زنان همواره معطوف به آن بوده. در جريان اين تلاش با روياهاي بسياري از زنان براي توانمند و صاحب راي شناخته شدن و به عرصه ظهور رساندن اين توانمندي و در ضمن با کابوس هاي آن ها آشنا شده ايم. ما با اين روياها و کابوس ها زندگي کرده ايم. سعي کرده ايم در کار جمعي مان امکانات و موانع توانمند شدن زنان را مشخص کنيم و در اين ميان گره کور را در زندگي زنان قرباني خشونت يافته ايم. زناني با توانمندي هاي بسيار، دخترکاني زرنگ و درسخوان، که صرفا به دليل دور بودن مدرسه يا مخالفت خانواده روبه رو شده و از امکان تحصيل و آموزش مهارت هاي حرفه اي محروم مي شوند ، زناني که دستان کار آمدشان خيلي قبل از اين که بميرند به واسطه تعصبي کور يا بددلي موجودي جاهل از دنيا کوتاه مي شود. از اين روي از آغاز مبارزه با خشونت عليه زنان براي ما به مفهوم مبارزه براي توانمند سازي زنان بوده است.
در گفتگوها، جلسات مشورتي و کارگاه هاي آموزشي مان به اين نتيجه رسيديم که خشونت مفهومي پيچيده، غير خطي، مولد، مخرب و زاياست. خشونت خشونت زاست، مثل خودش را توليد مي کند تا ويران کند
...(ادامه)

پ.ن: ظاهرن محل سوال شده بود اینکه هم‌زمان با دیگر دوستان به این مطلب در وبلاگ اشاره نکردم. راستش، هیچ دلیل خاصی نداشت جز برنامه شخصی‌ام که می‌شود دليل خاص برای خودم. يعنی نوشته دیگری در راس مطالبی که می‌خواستم در وبلاگ بگذارم قرار داشت که از قبل قولش را داده بودم. کمی هم صبر کردم تا جوهر مجازی آن نوشته خشک شود!

Comments



وطن‌های من

(متن زیر همان یادداشتی است که در ادامه پست قبلی نوشته بودم و گفتم در یک پست جداگانه قرار می‌دهم‌اش.)

واقعا برایم مهم نیست که چه کسی اهل کجاست. رک بگویم که اساسن ایرانی بودن یا اهل هر جهنم دیگری بودن را مایه افتخار نمی‌دانم که بخواهم خودم را آتش بزنم تا اثبات کنم هنرمند بزرگی ایرانی هست یا نه! چون اگر هنرمند بزرگی پدر جد من هم باشد در سرنوشت من هیچ تاثیر خاصی نمی‌گذارد (مگر اینکه حساب کنیم مثلا اگر پدربزرگ من جناب شوستاکوویچ بود، من الآن خیر سرم کمتر اجازه می‌دادم سازهایم خاک بخورند!)

از طرف دیگر علیرغم آلمانی نبودن‌ام، به شدت به باخ اعظم افتخار می‌کنم. این جور موارد هم به خاطر اینکه می‌بینم یک انسان توانسته افسانه‌ها را به واقعیت تبدیل کنم.

اما...! اما این افتخار کردن هم هیچ دردی را دوا نمی‌کند.

از یکی از هنرمندان بنام فرانسوی که پدر ایرانی داشته پرسیدند چه احساسی نسبت به ایران دارید؟ ایشان هم با زبان شیرین مادری‌شان جواب داده‌اند هیچ!

این را هم گفتم برای عبرت گرفتن دوستانی که به شدت اصرار دارند اصالت ایرانی زئوس را هم پیدا کنند.

چون همه هم که مثل آن استاد مودب نیستند. یک وقت دیدید یک نفر در پاسخ سوالی راجع به ایرانی بودنش، درآمد و گفت: دوست عزیز، شما مثل اینکه اصلا به موقعیت من توجهی ندارید!

بله‌دیگر، همین! خواستم بگویم حتی اگر کل کویر لوت را وجب کنیم، احتمالا چیزی به خلاقیت‌مان به خاطر لوت بودن‌اش اضافه نمی‌شود و هر چه پیش بیاید احتمالا به خاطر کویر بودن‌اش است و من هم هیچ اصراری ندارم بر اینکه اصالت ایرانی کسی را پیدا کنم.

این سرزمین را هم دوست دارم با تمام وجود؛ و خب! این موید ومبین هیچ چیز خاصی نیست غیر از آنکه تمام عمر اینجا زندگی کرده‌ام. احتمالا اگر در هند یا برزیل هم به دنیا آمده بودم، همین‌قدر به آنجا علاقه داشتم. و احتمالا همین‌قدر هم از اوضاع و احوال ویران آن جاها حرص می‌خوردم.

وطن به آدم‌ها و کوچه‌هایش وطن می‌شود. آدم‌هایی که دوست‌شان داری و کوچه‌هایی که با لذت از آنها عبور کرده‌ای.

* * *

نگاه که می‌کنم می‌بینم اگر خیابان مقصودبیگ تجریش نبود، خیلی چیزها را از دست داده بودم. در مورد چیزهایی که به جا‌ش به دست می‌آوردم احتمالا، هیچ اطلاعی در دسترس نیست.

تجریش یکی از وطن‌های من است.

اگر خیابان 196 تهران‌پارس روزگاری مسکن من نبود، خیلی چیزهای دیگر را از دست می‌دادم. اما آیا آن انباری کوچک و ساکت که آتلیه کوچک‌مان شده بود بدون دوستانم این‌قدر مهم می‌شد؟ بی‌شک می‌گویم که نه!

ساعت‌های طولانی که در تاریکی شبانه‌روزی اتاق زیر یک نور کوچک می‌نشستیم (شازده زند بود و محسن و محمد و سروش و دوستان دیگر که سر می‌زدند) و ساعت‌ها همنوازی می‌کردیم و خوب یا بد، لذت می‌بردیم. تمام اتاق پر بود از کاغذ و عطر ِ خوش ِ رنگ و صدای ساز.

خب! بنیاد‌ ِ بخش وسیعی از زندگی امروزم شد. آن آجرها هیچ چیز نبودند بدون ما...

خیابان سهروردی که هنوز بعد از این همه سال ساعت‌ها سرگردان از این کوچه به آن کوچه‌اش می‌روم، با ویوشتی خیابان سهروردی شد. ویوشتی گرچه نیست، اما هنوز هر کدام از کوچه‌هایش محل گفتگوهای تنهایی خودم با خودم است. آنجا را هم خودمان معنایی برایش ساختیم. حالا این همه سال که ویوشتی دیگر نیست هم هنوز آن خیابان‌ها قدرت دارند. هرچند خالی به نظر بیایند. ممکن است روزی چهره دیگر کنند.

خیابان دولت هم همین‌طور... آنجا هم قدم‌زنی‌های شبانه سه نفری تبدیل کرد به وطن من.

تمام تهران...

تمام بازار اصفهان حلقه زده دور میدان نقش جهان... وجب به وجبش را گشتم و با هر آجرش رفاقت کردم که این همه زیباست همیشه برایم. سی و سه پل را عکس‌ها و کتاب‌های تاریخ، وطن من نکردند. قدم به قدم، تنهایی، وطنم شد.

هر کدام از اینها را که بگیرم از خودم دیگر خودم نیستم.

آتلیه گروه در تجریش ، خانه‌مان در تهران‌پارس، کوچه‌های سهروردی و ...

آتلیه خاطره‌اش جاوید! همه‌مان تک به تک آجرهایش را پر از خاطره کردیم و حس خانگی... از روزهای سرد زمستان که لک رنگ را از پنجره‌ها با کاردک می‌بردیم تا روزهای داغ تابستان که با شرنگ و سونات مهتاب تانگوی تک‌نفره می‌رقصیدیم...

این‌ها وطن‌های من‌اند.

و این وطن‌ها را دوستانم وطن من کردند و گاه خودم تنها.

و بالاسر یک تکه از وطن زخمی من، کوهی سینه سپر کرده مثل مادری مهربان...

بدون دربند و بند یخچال و آبشار اوسون و چشمه جعفر و سنگ شکاف و ... باز هم من، من نبودم.

* * *

نگاه که می‌کنم می‌بینم، عاشق تانگو‌ام و والس. اگر در سوئیس به دنیا آمده بودم، الآن شاید بدون آلپ من، من نبودم.

با موسیقی قرن پانزده و شانزده "میلادی"، موسیقی دهه شصت و هفتاد زندگی می‌کنم.

مسکو نبوده‌ام، اما احساس می‌کنم از آنجا می‌توانم خاطره داشته باشم!!!

اگر در کنگو به دنیا آمده بودم، آن درخت‌ها و هوای داغ زندگی من بود.

الآن از فوتبال بیزارم، اما شاید می‌شد که در برزیل یکی از آن عاشقان سینه‌چاک فوتبال باشم.

می‌شد یک سیک هندی باشم یا یک خواننده ترک!

می‌شد در فرانسه مشغول گدایی باشم. می‌شد چهار سال پیش جسدم توی یکی از کوچه‌های هارلم پیدا شود.

می‌شد هر چیزی باشم. نباشم!

انگار دارم وقتم را تلف می‌کنم. پارادوکسیکال میشود آخر سر و مجبورم بیشتر توضیح بدهم و دست آخر مهمل محض شاید بشود!

خلاصه‌اش می‌شود همین:

آدم‌ها وطن‌ها را می‌سازند.

* * *

اصل مقصودم کوتاه بود. مقصدم طولانی‌تر شد! این ربطی به کاغذ سپید اما نداشت انگار... صادقانه بگویم، شاید هیچ ربطی و هیچ ربطی هم به وطن نداشت!

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۴ شهریور ۲۶, شنبه

توضيحی درباره پست قبل

در پست قبلی در بین موزیسین‌های زن ایرانی از خانم «دلبر حکیم‌اوا» هم نام برده بودم. یکی از دوستان گرامی گفتند که خانم حکیم‌اوا موزیسین روس هستند.

برای ايشان توضيحی دادم درباره آنچه نوشته‌ام و لازم دیدم برای شما هم توضيح بدهم تا شبهه‌ای ايجاد نشود.

خانم «دلبر حکیم‌اوا» سال 1336 در خانواده‌ای تاجیک در مسکو متولد شدند. ایشان از شش سالگی آغاز به فراگیری موسیقی کردند و در سال 1983 هم به درجه استادی موسیقی نائل شدند. خانم حکیم‌اوا از سال 1362 تا 1372 در دانشکده موسیقی دانشگاه هنرهای زیبای تاجیکستان تدریس کردند و از سال 1374 هم در تهران سکونت دارند و در دانشگاه آزاد، دوره‌ی عالی هنرستان موسیقی و مرکز موسیقی صدا و سیما به آموزش هنرجویان مشغول‌اند. ایشان در این سال‌های سکونت‌شان در ایران اجراهای گوناگونی نیز داشته‌اند.

باید بگویم علت آنکه از ایشان هم در بین زنان بزرگ موسیقی ایرانی نام بردم این بود که قطعا حضور ده‌ ساله ایشان در ایران تاثیر بسزایی در موسیقی ایرانی می‌تواند داشته باشد.

چون علاوه بر اجراهای‌شان، قطعا پیانیست‌های خوبی را نیز تربیت کرده‌اند.

شاید بشود گفت ایران مدیون ایشان و اساتید دیگر است.

البته من چندان از فعالیت‌های دیگر ایشان اطلاعی ندارم و خوشحال خواهم شد اگر نکته‌ای را اشتباه گفته‌ام به من تذکر دهید (درباره همین موضوعاتی که گفتم نیز همین‌طور).

سپاسگزار شما خواهم بود.

پ. ن: بعد از نوشتن این توضیح، متنی هم راجع به وطن در ادامه نوشتم. خواستم همراه همین پست قرار بدهم در وبلاگ، اما احساس کردم شاید به نظر بیاید خیلی به این پست مربوط است. به همین خاطر چند ساعت دیگر آن را در پستی جداگانه می‌گذارم. راستش دوست نداشتم دوست گرامی‌ام و دیگر دوستان فکر کنند در واکنش به موضوع این توضیح چنان متنی نوشته شده. حالا خودتان خواهید خواند. فقط اینکه موضوع پست بعدی مدتها پیش از این ذهنم را درگیر خود کرده بود. صحبت وطن که پیش آمد، خودش نوشته شد و پیش رفت. خلاصه اینکه همین! اين متن صرفن توضيح بود و آن يکی بيان يک‌سری احساسات است. (برای خودم عجيب است که به جای سه تا ستاره و کاری که می‌توانستند انجام بدهند اين همه توضيح دادم! بس‌که اين کلمات می‌توانند گاه خائن باشند. شايد هم هميشه!)

جالب‌ آنکه پست قبلی می‌خواست پيش‌ درآمد باشد و فعلا پيش درآمد خودش شد فقط...

Comments


۱۳۸۴ شهریور ۲۵, جمعه

پيش‌ درآمد

راستش من نمی‌دانم نویسنده کتاب مردان موسیقی سنتی ایران(نام کتاب کمی ادامه داشت که یادم رفته، ولی‌ بی‌شک ربطی به موضوع حرف من نداشت.) دقیقا با چه رویی می‌خواهد در چشم‌های بانو قمر نگاه کند!

شکی نیست که استاد صبا، استاد وزیری، استاد بنان، استاد محجوبی و اساتید دیگر، از تاریخ‌سازان موسیقی کلاسیک ایرانی بوده‌اند. اما آیا بانو قمر از آقای بنان کمتر خواننده بوده‌اند!؟

اصلا حرفم ربطی به اساتید موسیقی ایران ندارد. از این نوع استفاده از واژگان کمی حرصم می‌گیرد. بزرگان موسیقی ایران هم به همین اندازه می‌توانست گویا باشد.

وقتی من ِ خواننده نام مردان موسیقی را می‌بینم، قطعا ذهنم به آن سو نمی‌رود که این کتاب فقط درباره مردان موسیقی است؛ اما مشکلم اینجاست که این نام به زور دارد حرفی را توی دهان نویسنده می‌گذارد که نه خودش قبول دارد و نه تاریخ و نه مخاطب...

بانو قمر، خانم ضرابی، خانم حکیم‌اوا، خانم سرکیسیان و اساتید دیگر هم از چهره‌های مطرح موسیقی ایرانی بوده‌اند. و خب! نکته اینجاست که جزو "مردان" موسیقی ایران نیستند.

کمی سلیقه هم خوب چیزی است در انتخاب نام. حالا کاری ندارم که این عادت ناجوری شده.

می‌خواستم چیز دیگری بگویم، یادم افتاد که دیروز کلی خندیدم و کلی حرص خوردم. از این جور نام‌گذاری‌ها و ترجمه‌ها حال خوشی به من دست نمی‌دهد. یا مثلن یک چیز دیگر... این همه سال Vonnegut را ونه‌گات خوانده بودیم و شنیده بودیم، دیروز با ونه‌گوت مواجه شدم! من که نمی‌دانم، اما آگاهان لطف کنند اگر احیانا ونه‌گت، فونه‌گات، فانه‌گوت یا چیز دیگری هست بگویند. فعلا به ترجمه آقای بهرامی بیشتر اعتماد دارم.

بگذریم... خواستم بگویم اگر بخت یارم باشد، این هفته دوباره کمی اینجا را شلوغ می‌کنم. احتمالا چند داستان(یا به قول دوست گرامی‌ام ، شاید هم "متن متظاهر به داستان") اینجا بگذارم.

این پیش درآمد هم برای این نوشتم که بگویم چون کمی طولانی هستند، چند‌تکه‌شان می‌کنم تا خواندن‌شان در یک پست چندان آزاردهنده نباشد! می‌بینید من چقدر آدم ملاحظه‌کاری هستم!!!

دیگر اینکه ظاهرا پست قبل این شبهه را پدید آورده بود که من خیلی خوشم!

چندان مهم نیست؛ ولی خوش ندارم برایم حرف در بیاید! اساسا نوشتن را گذاشته‌اند برای آنکه... یعنی ارسطو یک چیزهایی گفته که چون سالیان سال گذشته می‌شود این‌جوری تعریفش کرد:

آدم می‌تواند در نوشته‌هایش یک حال دیگری هم داشته باشد.

وگرنه من که روی حرف دوستان حرف نمی‌آورم.

(حرف اصلی این بود که خاصیت تطهیرکننده درام‌های غم‌انگیز بیشتر به درد نویسندگان آنها می‌خورد تا به درد تماشاگران. به‌هرحال من سر حرف خودم هستم. اگر در تطبیق واقعا مشکلی پیش می‌آید، از آن آقا بخواهید حرف خودش را تطبیق بدهد. قرن‌ها و بارها ما تطبیق دادیم، یک بار هم ایشان!)

بله! اگر قرار بود همه حرف‌های ارسطو را دربست قبول کنیم که الآن هر کس سکته مغزی می‌کرد روزی ده، پانزده قالب یخ می‌انداخت بالا و از مرگ خودش جلوگیری می‌کرد که! شاید هم مجبور می‌شدیم زمستان‌های زیبا، از داخل گوشمان ضدیخ بریزیم!

به هر حال مهم این است که ارسطو آدم خوبی بوده که عمر جاوید نداشته... فکرش را که می‌کنم، می‌بینم که اساسن فلاسفه خیلی به نفع‌شان بوده که عمر جاوید نداشته‌اند. گرچه از تصور تماشای مناظره ویتگنشتاین و افلاتون، حتی در مورد طرز پخت نیمرو هم، تنم می‌لرزد و چشم‌هایم برق می‌زنند. ولی خب! منظورم این بود که برای خودشان بهتر بوده شاید! (وگرنه من شخصا، مجنون می‌شدم از ذوق، اگر می‌توانستم سر کلاس‌های خرمگس آتن بنشینم. اگر هم چیزی نمی‌فهمیدم، پنیر و شراب که می‌شد بخورم. او حرف می‌زد من نمی‌فهمیدم، من شراب می‌خوردم او نمی‌فهمید.)

Comments


۱۳۸۴ شهریور ۲۲, سه‌شنبه


بی‌خود نیست که این‌قدر گفتگوی هارمونیک را دوست دارم. همیشه غافلگیرم می‌کند. غافلگیری این بار را دلم نیامد تنهایی تجربه کنم. شما نمی‌خواهید به مهمانی یکی از رب‌النوع‌های ویلن بروید؟

لبخند خدایان

Yehudi Menuhin, Isaac Stern, Sandor Vegh and David Oistrakh (عکس از Harmony Talk)

گفتگوی هارمونیک:

دیوید اویستراخ

قسمت اول

* * *

به پیشنهاد یکی از دوستان نشسته‌ایم و با صدای استاد قوامی و استاد بنان عرش را سیر می‌کنیم. در اين هنگامه استاد اویستراخ هم شوری در دلم به پا کرده و قطعا برنامه بعدی شنیدن کنسرتو ویلن BWV 1041 باخ است با اجرای بی‌همتای حضرت استاد اویستراخ...

حال و هوای بدی نيست. يعنی هوا که بسيار خوب است، بحث حال است که آن هم بحثی کهن شده ديگر!

هنوز درگير جناب فاستوس‌ام و حضرت فاوست؛ امروز و فرداست که تمام شود و بعد از آن وقت کنم چند نوشته را نگاهی بياندازم و تصحيح کنم و بگذارم اينجا.

منظور اين است که نبود نوشته اوريژينال! از تنبلی نيست. از شلوغی هم نيست. از چيست؟

اين هم سوال کهنی شده برای خودش...

Comments


۱۳۸۴ شهریور ۲۱, دوشنبه

Melancholia (مؤخره)

چند روزی مشغول نوشتن مطالبی راجع به فاوست و دکتر فاستوس و گوته و مارلو هستم؛ سرم شلوغ نشده، اما خیالاتی شده‌ام که وقت ندارم صفحه را به روز کنم!

به‌هرحال، اگر نتیجه خوب از آب درآمد شاید بعضی نوشته‌های راجع به فاوست و فاستوس را در اینجا هم منتشر کردم.

فاوست را یک بار حدود شش سال پیش خوانده بودم. به جرات می‌گویم آن زمان هر چقدر هم فهمیده باشم، هیچ بوده. دوباره خواندن‌اش این نکته را به من یادآور شد. و شک ندارم که این بار هم هنوز حتی یک قطره از این دریای زیبا به دست نیاورده‌ام. عظمت مطلق است فاوست گوته.

فاستوس مارلو گرچه هوشمندانه، ولی نه قدرت روایی فاوست را دارد و نه غنای ادبی‌اش را.

گوته و بولگاکف زیباترین ابلیس‌ها به تصویر کشیده‌اند. اما مفیس تافلیس مارلو انصافا خیلی ظریف و هوشمندانه خلق نشده.

به‌هرحال، بسیار لذت‌بخش دوباره ‌خوانی فاوست گوته. وسوسه‌ام کرد که یک‌سری کتاب‌های دیگر را هم باز بخوانم. انصافا که لذت دوباره‌خوانی از آن لذت‌های ناب ادبی است!

به‌هرحال، این پست را نوشتم که یک بخش کوتاه به داستان قبلی اضافه کنم، گفتم توضیحکی هم درباره این‌ روزها بدهم.

بخشی که در پی می‌آید را شاید بتوان بخش سوم Melancholia و مؤخره‌ آن به حساب آورد. گر چه بیشتر یک ایده خام بود که فقط خواستم برای جلوگیری از فراموش شدن یادداشت‌اش کنم.

حادثه چنان که رقم زده می‌شود:

سعی می‌کنم به معجزه اعتقاد نداشته باشم. به صداهایی هم که در سرم می‌پیچد و من را به کاری فرامی‌خواند نیز همین‌طور...

با این حال امروز از صبح حسی به من می‌گفت که موقع تمرین پنجره اتاق را باز بگذارم.

می‌خواستم یکی از اتودهای شوپن را بزنم، اما هنوز انتخاب نکرده بودم کدام را... مطمئن بودم میلی به نواختن اتود انقلابی ندارم.

به‌هرحال، به آن حس گوش دادم. موقع تمرین پنجره را باز گذاشتم. به خیال روزگارانی که از هر خانه نغمه‌ای بیرون می‌رفت و رهگذران را سودائی می‌کرد.

شاید هم کسی ایستاد پای پنجره و قطعه که تمام شد...

گاهی به خودم می‌گویم شاید از ترس اتفاق نیفتادن است که به حوادث غریب اعتقاد ندارم.

اما اگر اتفاقی می‌افتاد...

برچسب‌ها:

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter