شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۶ خرداد ۱۰, پنجشنبه

میدانِ موزه‌ی خاطرات و نوستالژی‌ها

انگار وسط مکانی ذهنی گیر افتاده باشم، به نام "میدانِ موزه‌ی خاطرات و نوستالژی‌ها"، به هرطرف که می‌چرخم خاطره‌ای یقه‌ام را می‌چسبد. گمان‌ام خاصیت بهار باشد. آخر من سال‌ها پیش یک بهار خوش داشتم... بگذریم!

آفتابِ بهار رنگ خودش را دارد. صبح انگار تازه اولین آفتاب واقعی بهار را دیدم. بعد از چند سال بالاخره مجبور شدم پیراهنی غیر از همان پیراهن‌های خاکستری همیشگی‌ام را بپوشم. آنها را می‌پوشیدم که آن قدر تکراری شده بودند و برای‌ام هیچ خاطره‌ی خاصی را زنده نمی‌کردند (بگذریم که همین‌اش چند سال دیگر می‌شود خاطره‌ای!).

اتو را که گذاشتم روی پیراهن قهوه‌ای پوست‌درختی، و عطر بخار و پارچه که بلند شد انگار با سر رفته باشم توی یکی از مجسمه‌های میدان خاطرات... بریدم!

جم می‌خوردم خاطره‌ای یادم می‌آمد. حتی آب که خوردم یاد خاطره‌ای افتادم.

مادرم گفت: «تو از بچگی‌ت هم همین‌طور بودی... هر چیزی رو زیاد دنبال می‌کردی و کش می‌دادی...»

گفتم وقتی آدم بالای زمین سوخته‌ای بایستد، نمی‌تواند به آن زمین فکر نکند. بعضی چیزها به آدم چسبیده‌اند.

کوکوی سبزی می‌خوردیم. گفتم این کوکوی سبزی را درست کردیم که بخوریم؛ خواستیم که کوکوی سبزی درست کنیم. اگر کوکویمان می‌سوخت، باید کوکوی سوخته می‌خوردیم، چون گرسنه‌ بودیم و وقتی هم نبود که غذای تازه‌ای درست کنیم. زندگی هم همین‌طور...

آدم وقتی می‌خواهد چیزی را درست کند و چیز دیگری می‌شود، وقتی برای برگشتن نیست... (توی ذهن‌ام گفتم و می‌دانستم که وقت هست پیش ِ رو، اما همیشه هم فقط حرفِ وقتِ پیش ِ رو نیست... آنچه گذشته، فقط "آنچه گذشته" نیست. ما و من‌ایم که گذشته...) گفتم اگر دست آدم از کار بیافتد، به شانه آویزان می‌ماند و همیشه با آدم هست؛ حتی دقیقا حذف نشده که آدم فقط فکر جای خالی‌اش باشد: با آدم هست و آدم همیشه می‌بیند که هست... بوده، ولی دیگر نیست!

بعضی چیزها به آدم چسبیده‌اند و این بودِ نبودشان نفس آدم را...

دل آدم را...

16/1/138۶

پ. ن. : سرهنگ فرانک اسلید (ال پاچینو) در "عطر خوش ِ زن":

"No mistakes in the Tango, not like life… if you make a mistake, get all tangled up, just Tango on!"

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۶ خرداد ۳, پنجشنبه

در جستجوی خودمانی از دست‌رفته + ارباب بازی‌ها

خیلی وقت است ستاره‌دار ننوشته‌ام. شاید امشب تصمیم گرفته‌ام بعد از خیلی وقت، یک ستاره‌دار بنویسم.

پ.ن.: دوستانی که اولین بار است اینجا را می‌خوانید. لطفا به این پست توجه نفرمائید و پست‌های قبلی را بخوانید. آخه "من یک مرد جدی هستم و با حرف‌های هشت‌من نه‌شاهی سر و کار ندارم!"! ؛)

* * *

خوشبختانه ستاره‌دارها هنوز خواص خودشان را حفظ کرده‌اند. البته دارم اغراق می‌کنم، چون تا الآن فقط یک خاصیت‌شان را دوباره رو کرده‌اند: اینکه یک صفحه بنویسم، بعد هرچه نوشته‌ام را پاک کنم و دوباره بنویسم. و این خودسانسوری نیست، بلکم خویشتن‌داری باشد!

* * *

بی‌شک شما متوجه قضیه نمی‌شوید، چون دارید همین یک خط را می‌خوانید. اما من همین الآن که مشغول نوشتن‌ام، بیست دقیقه‌ای است که دارم با مسئله‌ی گفته‌شده در پاراگراف قبلی دست و پنجه نرم می‌کنم! :))

* * *

سیدنا و مولانا سر هرمس مارانا، بازی‌ای خلق کرده‌اند ـ همان‌طور که شایسته‌ی هر خداوندگاری‌ست‌ـ اربابِ همه‌ی بازی‌ها و به قول آقای تالکین (که البته با آن تالکین قبلی بسیار تفاوت دارد و تالکینی است که بعدها توسط سرورمان هرمس خلق خواهد شد و داستان‌ها خواهد نوشت در وصف قدرت‌های بی‌پایان آقامان هرمس):

"بازی‌ای است از برای حکم راندن، بازی‌است برای یافتن

بازی‌ای است از برای آوردن، و در هِرمِنولَند به‌هم پیوستن"

(البته همین‌جا از آقامان هرمس عذرخواهی می‌کنم که فضولی کردم و از اندک توانائی‌های پیشگویانه‌ی خودم استفاده کردم و آنچه تالکین آینده خواهد گفت را، در اینجا آوردم. گاس که اقای تالکین وقتی به دنیا آمد، تصمیم گرفت برود خواننده بشود، اما وقتی اینجا را خواند و دید که کسی نویسنده شدن‌اش را پیشگوئی کرده، نویسنده بشود و کار دنیا را به هم نریزد.)

و حضرت‌اش، من را هم دعوت کرده‌اند به این بازی. خب راست‌اش من درست از روند بازی سر درنیاوردم. ولی خب، حکایت موسی و شبان است و آدم هرطوری فرمان ولینعمت‌اش را اجرا کند، ثواب دارد به زئوس قسم. حالا من این پنج‌تا را بگویم:

1.پنج تا کتابی که هر بار لمس‌شان می‌کنید دل‌تان ضعف می‌رود برای خواندن‌شان و دقیقا به‌خاطر همین غنج زدن است که بیشتر از 5 ماه یا 5 سال است که نخوانده‌ایدشان.

2.پنج اسباب‌بازی‌ای که هنوز با این قد و هیکل‌تان آرزوی داشتن‌شان را در سر می‌پرورانید و نه تنها از داشتن‌شان خجالت نمی‌کشید، بلکه پا بدهد حاضرید برای دور نگه‌داشتن‌شان از دست بچه‌های فامیل، نقش یک آدم بزرگ خیلی بداخلاق که هیچ دوست ندارد کسی به اسباب‌بازی‌هایش دست بزند را بازی کنید.

3.پنج خاطره‌ای که از یادآوری‌شان به شدت خجالت می‌کشید و به خاطر آنها دل‌تان می‌خواهد اصلا هیچ‌وقت به دنیا نمی‌آمدید و هر بار یادتان می‌آید، آرزو می‌کنید زمین دهان باز کند و شما را فرو ببلعد و از این حرف‌ها! (ببخشید کمی مازوخیستی شد :D )

4.پنج شخصیت از داستان "دائی جان ناپلئون" که در اطراف‌تان شناسائی کرده‌اید و حال می‌کنید از کشف‌شان.

5.پنج 5 دقیقه‌ای که گذراندشان 5 ساعت به نظرتان آمد و تا پنجاه سال بعد یادآوری‌شان 5 ساعت شما را به فکر فرو می‌برد و پنج دقیقه تن‌تان را می‌لرزاند.

آقامان هرمس فرموده‌اند باید 5 نفر راهم دعوت کنیم و بلاشک این تنها راه عقیم نشدن این اربابِ بازی‌هاست. اما راست‌اش صادقانه اعتراف کنم چندان جرٱت این‌کار را ندارم. چرایش هم برای اینکه: سیدنا و مولانا سر هرمس مارانا، آقای همه‌ی ما هستند و وقتی حرف می‌زنند عمری خطر ضایع شدن تهدیدشان نمی‌کند. اما من فرق می‌کنم و در نتیجه ممکن است دعوت کنم و ضایع شوم؛ آن‌وقت چه؟

اما انجام ندادن دستور آقامان هرمس در حکم محاربه با حکومت المپ است و آنهائی که جگر پاره‌پاره‌‌ی پرومته و دهن صاف شده‌ی سیزیف و هیکل جر و واجر اورفه و صحنه‌هائی از این دست را به خاطر دارند، می‌دانند که محاربه با المپ... حتی ادامه‌اش هم بی‌خیال!

برای همین من 5 نفر را دعوت می‌کنم؛ باشد که این پنج نفر شرایط من را درک کنند و اگر نخواستند لبیک بگویند، اعلام کنند که از عطش ادامه‌ی بازی می‌سوختند، اما بخت یارشان نبود و اینها!!! برای همین من ژنرال عامه‌پسند، خانم نقطه الف، آقای شیفل :D، آقای اینترینترنال و آقای معترض را دعوت می‌کنم. البته واضح و مبرهن است که می‌دانم سر این گرامیان حتما شلوغ است، اما به‌هرحال الآن چه فرق ما و چه فرق فرودو بگینز، وقتی چنین مسئولیت سنگینی بر دوش‌مان افتاده؟ باشد که سربلند بیرون بیائیم و اینها!

(سیدنا، امیدوارم از ما راضی باشید. ما برای اولین بار در نقش یک میسیونر ظاهر شدیم و زئوسی‌ش پروای جان‌مان را داریم‌ها!)

* * *

هر کاری می‌کنم نمی‌توانم یک ستاره‌دار درست و حسابی بنویسم. موضوع هست، اما امکانات اجرائی‌ش نیست بدمصب! دل‌ام می‌خواهد درباره‌ی شبه‌رمان تازه‌ای که شروع کرده‌ام به نوشتن و درباره‌ی قطارهاست چیزی بنویسم، اما بیشتر از همین، چیزی به ذهن‌ام نمی‌رسد. بیشتر منتظرم تمام شود تا یک فصل‌اش را که تصمیم گرفته‌ام بگذارم اینجا، اینجا بگذارم!!!! (عجب!). یا مثلا درباره‌ی نسخه‌ی پوشال‌شده‌ی کتاب‌ام در نشر نیلا! یا هیجان‌مضطربانه‌ی لذیذِ تئاتر آن‌هم بعد از کلی دوری به مقیاس خویش، یا میل به نوشتن یک دعوت به شنیدن تازه و ناتوانی برخاسته از بی‌میلی، یا نوشتن درباره‌ی آلبوم تازه‌ی کیوسک، یا...

فعلا حس کسی را دارم که بعد از سال‌ها برگشته به پارکی که تمام بچگی‌اش را در آن بازی می‌کرده و می‌بیند نمی‌تواند راحت روی تاب بنشیند. حالا اینکه چرا در کمتر از یک‌سال دچار این حس شده‌ام را نمی‌دانم. دل‌ام می‌خواست درباره‌ی بدعنقی یا عدم فعالیت بدون کاتالیزور یا همان چیزی که از اوان کودکی‌ام به اشتباه فقط به خجالتی بودن نسبت داده می‌شد هم بنویسم، و از آن برسم به توضیح اینکه چرا بعد از یک مدت ستاره‌دار ننوشتن، حالا نمی‌توانم مثل آن‌وقت‌ها یک ستاره‌دار بنویسم و اصولا چرا بعد از یک مدت "هر" کمی طول می‌کشد با "آن" دوباره کنار بیایم. و چرا از بچگی تا الآن حتی موقع دیدن دوستان صمیمی‌ام و کسانی که خیلی دوست‌شان دارم، کمی طول می‌کشد تا موتورم کاملا روشن شود (آن‌هم در حالی‌که در ذهن‌ام همه‌چیز حل است و مشتاق و خوشحال‌ام و فقط باید بیرون بریزم. مثل خنده‌ای که اول بدون صدا توی سینه‌ی آدم شروع شده باشد و تا برسد به حنجره و صورت، کمی طول بکشد) گیرم که اصلا دیگر به چشم نیاید، اما به‌هرحال هنوز خودم را گیج می‌کند.

یعنی در واقع چیزهای زیادی بود که می‌شد در این ستاره‌دار بنویسم، اما نشد... البته اسم‌اش خودسانسوری نیست...

* * *

ممممم... یک چیزی هست که (شاید باور نکنید!) تقریبا دو سال می‌خواهم اینجا بنویسم، اما هر بار نمی‌شود. فکر کردم الآن بنویسم، قال قضیه را بکنم.

ای کسانی که اینجا را می‌خوانید! آیا بین شما کسی هست که اسمی از "افسانه صادقی" و آلبوم "رز سپید" به گوش‌اش خورده باشد، هیچ! این آلبوم را داشته باشد؟ همانا که دارندگان از رستگار شدگانند و قول می‌دهم اگر کسی این آلبوم را به من بدهد، تلافی‌اش را سرش در بیاورم!!! یعنی به ازای هر قطعه از آن آلبوم، یک آلبوم منتخب خودش، از آرشیوم به او بدهم! آگاهان می‌دانند که ضرر نمی‌کنید به جغه‌ی مبارک آقامان هرمس قسم!

Comments


۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۹, شنبه

روی حوض نقره (۱۱)

شعر می‌بافم

شبی را که گیسوان‌اش چیده‌اند...

8/7/1385

برچسب‌ها: ,

Comments


۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۰, پنجشنبه

آن‌شب، که روزش خورشیدی بر سینه ندارد

آن زمان که صبح‌ها شوق چیزی را داشتم... در واقع چیزی و چیزهائی بودند که شوقی برای یک روز باشند، شب‌ها زودتر می‌خوابیدم. دست‌کم، در زندگی من، آن‌قدر زود که صبح بتوانم بیدار شوم بدون دل‌هرّه‌ی از دهن افتادنِ شوقی...

این را مدت‌ها بود فراموش کرده بودم، تا وقتی که باز برای مدت کوتاهی شوقی بود به صبح برخاستن...

حالا که باز تا صبح بیدار مانده‌ام این را (‌این فراموش شدن را) فهمیدم.

آن‌زمان‌ها، اگر شوقی بود که شب را نگذارد بخوابم، شوقِ روز هم آن‌قدر بود که دو روز پلک روی هم نگذارم...

تصورش هم برایم لذت‌بخش است: زندگی شوق‌هائی داشته باشد که آدم دو روزش را یک‌روز کند!

اما روزها که شوق‌شان را از دست می‌دهند...

شب‌هائی می‌رسد که به خودت می‌گوئی (و نمی‌پرسی حتی): «کی فردا شب می‌رسد!؟»

شب‌ها انگار همه‌ی انتظارها خواب‌اند. شب‌ها انگار آدم (این آدم ِ لعنتی که "من" باشد) همه‌ی انتظارهایش را می‌خواباند و مثل مادری تنها و هزار فرزند، خسته، تازه وقتی پیدا می‌کند برای خودش...

شب‌ها که با خودم می‌نشینم، یک سیگار آتش می‌کنم، چای می‌ریزم و مثل تمام روز، اما بی‌اضطراب، به خودم فکر می‌کنم...

شب‌هائی می‌رسد که کم‌کم می‌بینی برای فردا شوقی نداری و هر شب کمی دیرتر از شب قبل می‌خوابی... دیرتر... دیرتر و دیرتر! (و این مثل لالائی‌ای سحرانگیز در سرت آرام و آرام‌تر می‌پیچد و بی‌خواب‌ترت می‌کند.)

تا شب‌هائی می‌رسد که می‌بینی شب نمی‌خوابی... و راز شب‌بیداری را شاید کشف می‌کنی: برای فردا شوقی نداشتن.

شب‌هائی که وقتی رسیدی، دیدی داری به خودت می‌گوئی: تمام ِ روز ِ فردا را به چه امیدی آخر بگذرانم...

و شب به آرام آرام با خود گذراندن می‌گذرانی و کتابی و نغمه‌ای و خیالاتی و...

شب‌هائی می‌رسد که می‌بینی هیچ شوقی برای فردا نداری و تا صبح بیدار می‌مانی شاید فردا را کمتر ببینی...

هنوز مدرسه نمی‌رفتم. بابام تا دیروقت سر کار مانده بود. مامان‌ام با اینکه تمام روز سر کار بود، نشسته بود به انتظار بابا، و خوب یادم هست که یکی از آن بافتنی‌های خیال‌انگیزش که هیچ‌وقت تمام‌شان نمی‌کرد را می‌بافت.

خوب یادم هست این را هم که ساعت شماطه‌دار دیواری‌مان یکی از درهایِ قفل دنیاهای جادوئی‌ام بود. بلد بودم ساعت را بخوانم. ساعت‌مان فقط عقربه‌ی دقیقه‌شمار و ساعت‌شمار داشت، با خطوط درشتی که ساعت‌ها و دقایق (و با آنها حتی ثانیه‌هائی که شمرده نمی‌شدند) را روی صفحه نشان زده بودند، و ثانیه‌شمارش پاندولی بود شکل میوه‌ی کاجی که بر سطح داخلی یک قاشق باریک و بلند تماشایش کنی و فلس‌های کاجی هم نداشته باشد؛ مثل میوه‌ی کاجی که میوه‌ی کاج نباشد، فقط پاندول یک ساعت باشد؛ و من شیفته‌ی تیک‌تاک‌اش بودم و بیزار از دنگ‌دنگ هر ساعته‌اش که خواب و بیداری نمی‌شناخت.

من هم با مامان بیدار نشسته بودم، ولی نه به انتظار بابا...

از مامان پرسیده بودم «کِی فردا می‌شود؟». یادم نیست چرا منتظر فردا بودم. مثل الآن و امروزها که اغلب یادم نیست چرا منتظر فردایم.

مامان گفته بود ساعت 12 که شد، بعدش می‌شود فردا؛ و من آن‌شب بیدار نشسته بودم تا فردا را ببینم.

ساعت 12 شد و برای اولین بار صدای دنگ‌دنگ را 12 بار با شوق و شیفتگی دنبال کردم... ولی فردا نیامد!

آن شب فردا نیامد.

و هیچ شبی فردا نیامد.

یک شب از شب‌هائی که هیچ شوقی برای فردایت نداری و بیدار مانده‌ای می‌فهمی...

می‌فهمی، مرگ شبی فرا می‌رسد که دیگر شوقی پیدا نمی‌کنی که مشتاق فردائی باشی که شاید شوقی در دل داشته باشد.

آن‌شب دیگر نخواهی خوابید.

آن‌شب دیگر بیدار نخواهی شد.

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۳, پنجشنبه

پنجه‌ی غر و غم و غضب

به یادِ "میرزاده عشقی"

در وطن‌ام نشسته‌ام

بقچه‌ی مرگ بسته‌ام

مثل ِ الاغْ خسته‌ام

بیل ِ شکسته دسته‌ام

در سنوات هسته‌ای، بادِ شکم نسیم من

خاک به سر من‌ام من‌ام

گه به وطن، بی‌وطن‌ام

لاشه سگِ بی‌کفن‌ام

چکمه به روی دهن‌ام

آنکه به دشنه‌ام زند، نام نهم رحیم من

چوب و فلک حقوق من

زهر میان دوغ من

راست همان دروغ من

دم نزدن نبوغ من

گام زدن میان گه، زندگی فخیم من

حنجره‌ام پاره کنم

پاره پی چاره کنم

یک نه که صد باره کنم

خویشتن آواره کنم

چون نبود غیر خودم هیچ کسی حکیم من

برده ز روی‌ام آبرو

شحنه‌ی زشت گرگ‌خو

صورت سرخ من لبو

البته از خون گلو

دیو نشسته بر در و مرگ بود ندیم من

جمله جهان دشمن من

پر ز بلا موطن من

شعله بر ِ خرمن من

کم ز سُم ِ خر تن من

برقِ بلا بر سرم و خارخسک گلیم من

هم‌سخن‌ام اسیر شد

بچه‌، دو ساله پیر شد

نان شب‌ام فطیر شد

تا که شغاله شیر شد

شُکر هنوز بر تن‌ست این کفن رمیم من!

دزد وکیل من شده

مرده کفیل من شده

گاو بدیل من شده

چون‌که بخیل ِ من شده:

قاضی دادگاه من؛ دشمنکِ قدیم من

تاب خورم در انتها

بر سر دار منتها

وای وُ اگر شوم رها

من بکنم چه‌ها چه‌ها

این همه هست ای دریغ آرزوی عقیم من

چون شنوی نگو عجب

یا سخن‌ام نکن وجب

فکر نکن سه چار خط

گفته‌ام از سر طرب

خل‌شدگی‌ست علتِ صورتکِ بسیم من

15/5/1385

بازنگری: 13/2/1386

پ.ن.: چند واژه و اشاره‌ی نه‌چندان مودبانه در شعر هست که به خاطرشان جداً عذرخواهی می‌کنم.

باز هم می‌گویم نه به خاطر اینکه فکر کرده باشم خیلی آدم مودبی هستم (که عملا و رسما فواصلی دارم با این قضیه!) بل تنها به این دلیل که معمولا اینجا (و همین‌طور در جمع‌هائی یا در برابر اشخاصی) پاره‌ای حریم‌های کلامی را رعایت کرده‌ام و به تبع آن احتمالا انتظار رعایت مدام‌شان هم پدید آمده. خب! راست‌اش اما به‌زعم من امکان ندارد آدم در هر موضوع و هر کاری این حریم‌ها را رعایت کند (به خصوص وقتی آدم بدون غرغر امورش [چه گفتاری و چه نوشتاری!] نگذرد، اصولا راه ندارد پاستوریزه بودن)؛ برای همین شاید بد نباشد این عذرخواهی را تعمیم بدهم به تمام نوشته‌هایی‌م که ممکن است شرایط‌شان ایجاب کند این‌طوریا! از آب در بیایند، تا هربار با تکرارش بیخود نقاب مثبت‌بودگی نزنم!

به حساب کورتاساری‌ش هم حساب کنم، گمان‌ام بسیار بیشتر خل‌خلی باشم تا بچه‌مثبت!

پ. پ. ن: هی یاد این جوک هم می‌افتم:

ـ ببینم! شماها وقتی تنهائین چی می‌گین به هم؟

ـ همون چیزائی که شماها به هم می‌گین.

ـ واااای! چه بی‌ادبین!

برچسب‌ها:

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017
September 2017

Counter