شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۴ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

استقلال فمينيستی رفراندوم

تريبون فمينيستی ايران:

استقلال فمینیستی رفرافمینیسم

بحث بر سر مسئله رفراندوم همچنان ادامه دارد... و روز به روز هم حساس تر و پیچیده تر می شود...

در بحث های اپوزیسون، برخی رفراندوم را مورد حمله قرار می دهند و برخی به دفاع آن بر می خیزند. با این حال کمتر شاهد بروز حرکتی جدی در نیروهای اپوزیسیون بوده ایم.

برخی از مخالفان رفراندوم می گویند باید تغییرات جدی تری ایجاد کرد و بعضا هم مبارزات قهرآمیز و مسلحانه را پیشنهاد می کنند. متاسفانه این گروه فراموش کرده اند نیروهای نگاهبان وضعیت موجود چه قدرت عظیمی دارند و به سادگی نمی توان برابرشان ایستاد. مدافعان قهر، به این نکته نیز توجه ندارند که آیا مردم ایران توانایی و حتی میل پذیرش هزینه هایی را دارند که کنش های خشونت آمیز به همراه دارد.

پیشنهاد مبارزه قهرآمیز در شرایط کنونی به نظر بی ثمر است. آشفتگی ای که در پی کنش های این چنینی پدید می آید بدون وجود یک سازماندهی نیرومند می تواند غیر قابل کنترل باشد. و چنانکه این سازماندهی هم وجود داشته باشد، خطر آن هم هست که نیروهای هادی چنین کنشی ــ در صورت پیروزی ــ خود نیز به قدرتی غیرقابل کنترل و غیرمردمی تبدیل شوند.

از سوی دیگر امکان این هست(چنان که در تجربه پیشین انقلابی ملت ایران)بعد از پیروزی نیروهای مبارز، عده ای دیگر از گرد راه برسند و با سوءاستفاده از موقعیت بحرانی پیش آمده قدرت را به چنگ بیاورند.

یعنی در هر صورت تغییری ساختاری پدید نیاید و تنها شاهد نوعی جایگزینی در مواضع قدرت، به سود قدرتمندان و به ضرر مردم باشیم. به هرحال به نظر من مبارزه قهرآمیز با احتساب هزینه هایی که دارد و با در نظر گرفتن موقعیت های بحرانی که در پی خواهد داشت گزینه مناسبی نیست.

در بخشی دیگر، برخی از مدافعین رفراندوم هم تنها شرط موفقیت را دخالت نیروهای خارجی می دانند. و حتی برخی راهکارهایشان به گونه ای است که انگار در نظر آنها دخالت مردم در این امر کاملا غیر ممکن است.

به طبع نمی توان تاثیر نیروهای خارجی را در این امر نادیده گرفت. اما خیلی مهم است که بدانیم منظورمان دقیقا کدام نیروها است.

به نظر بعضـی مدافعین رفراندوم حمـایت سـازمـان های حقوق بشری غیر وابسته به حکومتی مشخص می تواند در این امر موثر واقع شود.

اما اگر نیروهایی خود به دنبال کسب امتیاز و یا قدرت باشند باز هم قبول حمایت از آنها عاقلانه و آینده نگرانه است؟

فراموش نکنیم برخی از نیروهای مدافع رفراندوم اول به دنبال کسب امتیاز به سود دسته و گروه خود هستند و تلاش می کنند تا رفراندوم را بهانه ای قرار دهند برای قدرت طلبی های خودشان... در اصل قصد آنها ایجاد تغییر از طريق خود مردم و به سود مردم نیست، بلکه تغییری به نفع سازمان و گروه خودشان را طلب می کنند.

اگر ما به دنبال کسب امتیازاتی به سود تمام مردم ایران باشیم و اساسا با هر حکومت و قدرت غیر مردمی مخالف باشیم، قبوال حمایت از هر کدام از این دسته ها می تواند به ضررمان تمام شود. چون هر قدرتی مخالفانی را هم با خود خواهد آورد و پروسه سرکوب مخالفان همچنان تکرار پذیر خواهد بود.

در این میان بخشی از جنبش زنان ایران ، به دفاع از رفراندوم پرداخته است و برای آن که خود را از بعضی گروه‎هاي سياسي مدافع رفراندوم كه به نيروهاي خارجي چشم دارند جدا سازد، مدعی مديريت آن شد و از این مسیر به سوی رفرافمینیسم حركت كرده است.

رفرافمینیسم از همان آغاز اعلام کرد که جنبشی است غیر اقتدار طـلـب و نیز در راستای اهـداف فمینیسم، که برای تحقق بخشیدن به خواستهای فمینیستی، موضع سیاسی نوینی اتخاذ کرده...

رفرافمینیست ها خواستهای فمینیستی را تنها به سود زنان نمی دانند و همانطور که عقیده بسیاری از فمینیست ها هست، نظام مردسالارانه را حامی اصلی بی عدالتی و وجود تبعیض می دانند و طالب رفع این بی عدالتی و تبعیض، به سود تمام مردم یعنی زنان و مردان به عنوان شکل دهنده های جامعه هستند.

رفرافمینیستها، اصل را بر حرکت مبتنی بر آگاهی و انتخاب آگاهانه گذاشتند.

قرارشان بر این است که قانون اساسی را به نقد بکشند و ایرادات آن را مورد مداقه قرار دهند و پس از آن سعی در تدوین قانون اساسی ای عادلانه به سود تمام زنان و مردان و نیز بر مبنای اعلامیه جهانی حقوق بشرکنند.

نقدها آغاز شده و مسیر ارتقای آگاهی و همبستگی نیز در حال بررسی است...

اما در این میان، باز یک مشکل قدیمی گریبانگیر جنبش رفرافمینیسم شده است:

مخالفانی که به قول معروف یک طرفه به قاضی می روند و گاه غیر منصفانه به سر کوب آن می پردازند؛ رفرافمینیسم را وابسته می دانند، نگران جنبش زنان می شوند و احساس می کنند رفرافمینسم آن را نابود می کند.

البته این نگرانی ها قابل درک هستند.

اما از نظر ما این ایرادات بر جنبش رفرافمینیسم وارد نیست وشاید بهترین واکنش در این میان دو طرفه کردن این بحث باشد.

پس بهتر آن است که با رفع این شبهات و ارائه پاسخ هایی بر این ایرادات، تلاشی صورت بگیرد برای رفع نگرانی پیش آمده...

مقصود این نوشته هم بررســی بعضی از این ایرادات و ارائه پاسخی برای آنها است که در ادامه به آن می پردازم.

رفرافمینیسم دنباله روی هیچ نیروی خارجی و غیر مردمی نیست.

پیش از هر چیز لازم می بینم توضیحی درباره واژه غیر مردمی بدهم تا به صورت برچسبی بی بنیاد در نظر نیاید.

واژه غیر مردمی چیزی نیست که در برگیرنده «هر که مخالف ما هست» باشد. طرح رفراندوم چه در ایده و چه در عملی که به دنبالش هست طالب بر آورده کردن خواستهای مردم ایران است.قصد آن زیر سوال بردن قانون ناعادلانه ای است که فقط منافع قشر خاصی از جامعه را تنها در نظر گرفته... و پس از آن ایجاد قانونی به سود تمام مردم ایران...پس هر نیرویی که این طرح را در راستای کسب قدرت و برآورده کردن منافع گروه خودش، و نه همه، طالب باشد می تواند غیر مردمی محسوب شود.

به ادامه این بحث بپردازیم.

حمایت برخی نیروهای داخلی نزدیک به حکومت و نیز برخی نیروهای خارجی که خود زمانی قدرتی در دست داشته اند و یا سال هاست روش های مختلف برای کسب قدرت را آزمون می کنند، از جمله دلایلی شد برای ناکارآمد جلوه دادن طرح رفراندوم در نظر مخالفین طرح و حتی توانست بسیاری از مدافعان رفراندوم را نیز نگران کند و به اعتراض وادارد.

این حرکات و حمایت ها در موافقان و مخالفان جنبش رفراندوم این شبهه را ایجاد کرده که طرح رفراندوم یا فریب جدیدی است برای گمراه کردن مردم تا فرصتی دیگر برای تداوم وضعیت موجود پدید آورد، و یا یکی از تلاش های اپوزیسیون خارج از کشور است برای دردست گرفتن قدرت...

اما بحث بر سر مسئله دیگری است. مسئله اینجاست، که رفرافمینیست ها، دنباله روی هیچ گروهی نشدند و نیستند... از همان آغاز اعلام کردند ما می خواهیم طرح رفراندوم را پس بگیریم.

چیزی که در همان گام اول به چشم می آید، همین اصرار رفرافمینیستها بر جدایی از مدافعان غیر مردمی طرح رفراندوم است.

تاکید فمینیست ها بر خواستهای غیر اقتدارطلبانه و انساندوستانه فمینیستی است. فمینیست ها بر مستقل بودنشان اصرار دارند.

آن بخش از جنبش زنان که خود را طرفدار طرح رفراندوم اعلام کرد، از همان اول جدایی خواستهای خود از خواستهای تلطیف شده و سازشکارانه و هنوز مردسالارانه را اعلام کرد.

از همان آغاز مبنای قانون پیشنهادی اش را اعلامیه حقوق بشر گذاشت و تاکید کرد که حمایتش برای آن است که دوباره خواستهای زنان نادیده گرفته نشود و نیز شرایطی پدید نیاید که دوباره با نیرو گرفتن نظام اقتدار گرایی دیگر حقوق تمام مردان و زنان زیر پا گذاشته شود.

چنین مبنایی دیگر جایی برای اصلاحات رو بنایی و ناکارآمد باقی نمی گذارد.

رفرافمینیستها، اعلام کرده اند که می توانند از این طرح حمایت کنند و آن را به ثمر برسانند... بدون آنکه در سر رویای کسب قدرت پرورانده باشند.

نکته دیگر: شکی نیست که بعضی چرخش های نیروهای مدافع رفراندوم که در راستای کسب منافع گروه های قدرت طلب از رفراندوم صورت می گیرد، می تواند ضربه بزرگی به جنبش های آزادی خواه طرفدار طرح رفراندوم بزند.

اما این وظیفه جنبش های آزادی خواه است که بدون واخوردگي از تهمت ها، این طرح را نجات بخشند .

ما نمی توانیم یک طرح و اندیشه خوب را صرفا به خاطر بخشی از طرفدارانش زیر سوال ببریم.

یک ایده می تواند خوب باشد ، اما حتی مجریانش نیز خود به کژراه بروند، این وظیفه طرفداران ایده است که آن را نجات دهند.

رفراندوم با رفورم تفاوت دارد.

بعضی از منتقدان طرح رفراندوم آن را یک رفورم می دانند.

اما این منتقدان برخی تفاوتهای عمیق را نادیده گرفته اند...

رفورم حرکتی است برای تغییر های روساختی در یک نظام، که توسط صاحبان قدرت انجام می گیرد، اما رفراندوم حرکتی است که توسط مردم هدایت می شود و هدفش ایجاد تغییرات زیر ساختی است.

رفورم یک مشی سیاسی است، اما رفراندوم حرکتی است که در فضاي عمومي در سطح ملي و به وسيله یک مشی سیاسی دموکراتیک امکانپذیر است.

در رفرافمینسم این تفاوت آشکار تر می شود. رفرافمینیسم حرکتی اجتماعی ومردمی را دنبال می کند و در پی آن ایجاد یک سری تغییرات ریشه ای را خواستار است.

رفرافمینیسم خواستار تغییرات بنیادین است و ارتباطی با رفورم که تغییراتی رو ساختی را طالب است ندارد.

در جای جای قانون اساسی ایران می توانیم نکاتی را مشاهده کنیم که ذاتا با حقوق بشر مخالفند و یا اجرایشان نتایجی به بار می آورد که ناقض حقوق بشرند.

رفرافمینیسم قانون پیشنهادی اش را کاملا مبتنی بر حقوق بشر اعلام می کند.

خواه ناخواه، آنچه رفرافمینیسم طلب می کند با تغییرات سطحی قانون به دست نمی آید و تغییراتی جدی تر و ریشه ای تر را می طلبد.

رفراندوم و اصلاح طلبان... رفرافمینیسم و اصلاح طلبان

تصورات رویاگونی که در آغاز ورود اصلاح طلبان در ذهن مردم پدید آمد، ضربات سنگینی را پس از بیداری اجباری به مردم وارد کرد.

مردم انتظار داشتند که اصلاح طلبان بیایند و نظام حکومتی را از بیخ و بن دگرگون کنند.

اما اصلاح طلبان از همان آغاز هم چنین هدفی در سر نداشتند. هدف اصلاح طلبان، ایجاد تغییراتی قشری برای تداوم نظام و مقبول ساختن آن بود و تقریبا تعریفی از خود مخالف با چنین دیدگاهی ارائه نکردند( گر چه این اعتراض بر آنان وارد است که بسیاری از همان وعده ها را عملی نکردند و با سستی که در برخورد پیش گرفتند آسیب های زیادی را چه برای خود و چه برای مردم پدید آوردند).

با این حال اصلاح طلبان با ایجاد آزادی های محدودی که کمابیش قولش را داده بودند، در کنار ضربات فراوانی که در دوره شان به پیکر جامعه وارد شد، فرصت هایی هم ایجاد کردند.

آزادی های اندکی که در دوره اصلاح طلبان ایجاد شد روزنه ای برای نیروهای جوان آزادی خواه ایجاد کرد تا نیرومندتر و موشکاف تر بار بیایند.

دوره اصلاح طلبی با زخمهایی که به همراه داشت، بدن جامعه را از رخوتی که سالها در اثر نا آگاهی اجباری به آن دچار شده بود، بیرون آورد.

اکـنون بسـیـاری از منـتـقـدان طـرح رفـرانـدوم، این حـرکت را گامـی دیـگـر از سـوی اصلاح طـلبان می دانند.

اما همانطور که گفته شد، تفاوتی بین رفورم و رفراندوم موجود است.

رفورم همیشه توسط صاحبان قدرت انجام گرفته و تغییر از بالا محسوب می شده است.

رفورم یک روش سیاسی است.

اما رفراندوم یک حرکت اجتماعی است. تغییر از پایین است.

حالا تئوریسین های همان قدرت آمده اند و سعی دارند این حرکت مردمی را ایجاد و با دستان خودشان کنترل کنند و امتیازی دیگر برای نظام به دست آورند.

اما رفرافمینیسم قصد دارد امتیاز این حرکت اجتماعی را به صاحبان اصلی اش برگرداند .

رفرافمینیسم، به پشتوانه بنیان تئوریک فمینیستی اش، قصدش مقابله با نظام و فرهنگ مرد سالار است و در ذات خود طرفدار انسان و حقوق انسان، چه زن و چه مرد، است.

رفرافمنیسم نیز در راستای اهداف انسان دوستانه فمینیسم حرکت می کند.

وابسته به هیچ قدرتی نیست و در پایان حرکتش نیز قدرتی را طلب نمی کند.

رفرافمینیسم خواستار ایجاد یک حرکت مردمی و به نفع مردم است و نظام پیشنهادی اش بر پایه اشتـراک و نیز احـتـرام به حقوق تمام انسان ها اعم از زن و مرد شـکل مـی گیرد.

Comments


۱۳۸۴ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

شناخت روشهای ايجاد برابری و عدالت اجتماعی و يا هشت گروی نه

تازه کار تصحیح و تکمیل یک مقاله را تمام کرده بودم... کارهایم تقریبا تمام شده بودند و دیشب را قصد داشتم زودتر از چهار صبح بخوابم...

چند وقتی است که وبلاگم دیر به دیر صاحب یک مطلب جدید می شود. دلیل این تاخیرها نداشتن مطلب جدید نیست. برای قرار دادن مطالب جدیدم زمانهای خاصی در نظر گرفته ام و این چند وقت هم درگیر تنظیم و نوشتن آن مطالب بوده ام.دیشب تقریبا تمام این کارها داشتند سر وسامان می گرفتند و من قصد داشتم در همین چند روز آینده مطالب جدید را داخل وبلاگ قرار دهم و به همین خاطر قصد داشتم زودتر بخوابم...

دیشب قصد داشتم چرخ کوچکی در اینترنت بزنم و چند خبر بگیرم و بعد زود بروم و بخوابم...

دیشب می خواستم زودتر بخوابم...

قصدم آن نبود که دیر بخوابم...

خوابم هم نمی آمد اگر، باز هم زودتر می خوابیدم...

ولی لعنت بر اسلافش و خودش...

این نوشته ای را که می خوانید در شرایط مشابه صدها سال پیش نوشته ام. کنار یک میز چمباتمه زده ام و یک شمع بالای دفترم روشن کرده ام و درهوای دم کرده اتاقم دود چراغ

می خورم و قلم می زنم!

ساعت یک ربع به دوازده بود که برق کل محله مان رفت... تا ساعت دو نیمه شب هر چه زنگ می زدم اداره برق محله، جز بوق اشغال چیزی نمی شنیدم... مثل اینکه دوست عزیزمان هم رفته بوده داخل اینترنت چرخی بزند... تلفن اداره مرکزی هم در شبکه موجود نبود!

بالاخره که تلفن اداره محله آزاد شد، یک نفر آن سوی خط فرمودند اتصالی پیش آمده و بچه ها دارند مانور می دهند... و چنان این جملات را گفت که نزدیک بود من بروم یک گوشه پناه بگیرم.

همین دیگر!

من هم مجبور بودم بیدار بنشینم تا دوباره برق بیاید و آن یک ذره کار باقی مانده را تمام کنم...

قول داده ام دیگر فحش ندهم به جد و آباد...

به همین علت برای آنکه آن اوقات فراغت را بنابر عادت با خاک در گوش مورچه کردن پر نکنم، تصمیم گرفتم به تحلیل آن شرایط بپردازم تا (با لهجه خاصی بخوانید): هَه مَه بدانند... در سایَه یَ این...

در شناخت روشهای ايجاد برابری و عدالت اجتماعی:

بحث داغ بین تمام ایرانی ها ایجاد برابری و عدالت اجتماعی است...

در تاکسی از همه به یک میزان کرایه دریافت می شود تا این عدالت برقرار شود.

کرایه انقلاب تا مثلا آزادی برابر است با کرایه انقلاب تا مثلا بهشت زهرا...( گرچه بعضی راننده ها برای رفتن به آن مسیر اصلا به سمت میدان آزادی هم نمی روند و مسیر مستقیمی را انتخاب می کنند.)

جنبش آزادی خواه هم طالب برابری و عدالت اجتماعی است... به همین خاطر همه همین جور بی خود خانه و زندگی شان را ول می کنند و می روند پیش دوستانشان در مناطق بالای شهر و جلوی شهر بازی و اتراقهای چندین و چند ساله می کنند... گر چه در هتل نام نبرده همه اتاقها یکسان نیستند... مثلا بعضی اتاقها یک نفره اند... بعضی چند نفره... و بعضی اتاقها که در دل سنگ کنده شده اند فقط جا برای یک نفر و آن هم به صورت نیمه ایستاده دارند...

اما عدالت این حرفها حالی اش نمی شود... همیشه این بالش با آن بالش مساوی تر است...

حتی بعضی از دوستان آن قدر عدالت شامل حالشان می شود که سوار تاکسی می شوند و آن مسیر را می روند...

از آن طرف دیگر هم برابری و عدالت اجتماعی شامل حال همه می شود...

مثلا همه ما می دانیم هستند مناطقی که هنوز برق نگرفته شان...

به همین خاطر بعضی از ماهم دچار عدالت می شویم و بی برق می مانیم تا با هموطنانمان در مناطق محروم همدرد شویم...

یا مثلا همه ما شنیده ایم که امسال تابستان قرار گذاشته اند با خانمهایی که به هر دلیل بی حجاب به نظر می آیند برخورد کنند. هر دلیلش را هم بعدا خواهیم فهمید...

مثلا: مانتوی کوتاه می تواند جرم محسوب شود... کسی نگفته مانتوی تا چقدر کوتاه و تشخیص این بی حجابی را گذاشته اند به عهده اوشان... شخص بنده هم ممکن است به خاطر کوتاه بودن کتم بی حجاب محسوب شوم... تا حال سرکار چطور ایجاب کند! (و انگار اصلا هم مهم نیست که حتی همین مانتو هم کسی دوست دارد تنش کند یا نه... )

حکایت:

یه آقاهه تو یه اداره کار می کرده که کارمنداش حق نداشتن تو تابستون لباس آستین کوتاه بپوشن... اما اون آقاهه آستین کوتاه می پوشیده... حراست هر روز بهش تذکر می داده که آقاهه آستین کوتاه نپوش! و آقاهه توجه نمی کرده و احتمالا چون گردنش از حد معمول نازکتر نبوده مشکل خاصی هم برایش پیش نمی آمده...

یه بار که حراست باز تذکر می ده که آستین کوتاه نپوش، آقاهه جوش می آره و از حراستیه می پرسه: ببینیم... تو به روح اعتقاد داری؟

حراستیه می گه: بله...

آقاهه می گه: ای چی چی به اون روحت... گرمه هوا ...

البته ظاهرا در سرزمین ما گرما هم مثل کل ارث و حق طلاق و آزادی اجتماعی فقط شامل حال آقایان می شود.

به هر حال... در همین راستا با خبر شدم که امسال با آقایان بد حجاب هم برخورد می شود... از جمله آقایانی که ریش مدل دار دارند...

ریش بی مدل یعنی همان جور که همه می دانید...

ریش مدل دار اما...( اگر ریش پرفسوری هم محسوب شود کاندیدای مشروط هم دچار دردسر خواهد شد و احتمالا جزو شرایط کاندیدا شدنش صدور قرار منع تعقیب برای تمام ریش خاصان را هم اعلام می کند.)

می بینید؟

برای ایجاد برابری بین زنان و مردان می شود از آن ور هم رفت... امیدوارم برنامه های بیشتری بگذارند برای حجاب آقایان تا این برابری به طور کامل برقرار شود...

اصلا این طرفی که می گویم، طلایه دار ایجاد همه جور برابری اجتماعی است...

خیلی از وبلاگ نویسان، وبلاگ را یک جور روزنامه شخصی می دانند...

برای ایجاد برابری بین روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان هم کاری انجام گرفته... حالا که وبلاگ نویسان هم همچون روزنامه نگاران می روند هتل ، برابری مورد نظر ایجاد شده است...

احتمالا در آینده شاهد هتل رفتن مردمی هم که در تاکسی به تحلیل شرایط می پردازند خواهيم بود تا این برابری شامل حال تمام تحلیلگران در هر گوشه ای از اجتماع شود.

نوع دیگری از برابری که ایجاد شد را می توانیم در ماجراهای پیش آمده برای خبرنگار اخراج شده از مجلس به خاطر گفتن بعضی حرفها که نبايد و نيز نویسنده وبلاگ پویان ٬ یعنی خانم علی نژاد دنبال کنیم...

نفهمیدیم دقیقا چه شد که هرم سبز خود را از حضور ایشان محروم کرد...به همین خاطر هم نمی فهمیم چه می شود که وبلاگ پویان چند وقت یک بار از دسترس دور می شود... و از آن سو نخواهیم فهمید چه شده که دیگر بحث خاصی بر سر این ماجرا صورت نمی گیرد تا ما خیال نکنیم این ماجرا را کردند بهانه ای برای تبلیغات و بعد به دست فراموشی سپردند و خبرنگار پارلمانی را تنها گذاشتند...

ممکن است در آینده ای دور و نزدیک هم در کمال حیرت شاهد ایجاد برابری بین خبرنگار امروز و خبرنگاران دیروز و روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان باشیم...

اصلا مهمترین حرکت در راستای ایجاد برابری و عدالت اجتماعی در قبال خود این واژه ها صورت گرفت...

ما فکر می کردیم برابری و عدالت همه اش باید از یک طرف صورت بگیرد... به ما فهماندند که از آن طرف هم صورت می گیرد...

یعنی همیشه نباید یک را به دو رساند...

در سرزمینی که همیشه هشتها گروی نُه هاست ، می شود دو را هم به یک رساند...

Comments




۱۳۸۴ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

حالا حکايت کيه؟

می گفت :

ــ خبر داری؟

ــ نه...

ــ همون بهتر که خبر نداری.

ــ از چی؟

ــ بهت نگفتم؟

ــ نه!

ــ بهتر که نگفتم...

ــ چی رو؟

ــ همون بهتر که نمی دونی.

ــ چرا؟

ــ نمی شناسیش آخه.

ــ کی؟

ــ خوبه که نمی شناسیش...

ــ چطور؟

ــ نمی دونی چيا می گه آخه!

ــ چی می گه حالا؟

ــ همون بهتر که نمی دونی... نمتونم بگم...

ــ ای بابا... آخه چرا؟

ــ بهتره که ندونی!

ــ چطور؟

ــ خودت نمی دونی؟

ــ نه!

ــ بهتر... بهتر...

(سپاسگزار آقای [...] به خاطر اين گفتگوی واقعی!)

Comments


۱۳۸۴ اردیبهشت ۵, دوشنبه



موج پیشرو:

گزارش: دو ماه پس از زلزله چهارم اسفند زرند (داهوئیه)

خصوصی نامه:

یکی از دوستان برای من نامه ای فرستاده بودند که چون به بالک میل باکسم (عجب کلمات مزخرفی شدند،چه کنم! فارسی اش عجیب غریب تر می شد!) رفته بود آنها را پاک کردم. به این علت که مدتها نامه های ویروسی به بالک من فرستاده می شد و از اولین باری که اغفال شدم! و یک نامه را باز کردم و یک مهمانی حسابی گرفت ویروس عزیز برای خودش به این ور(یعنی تا اکنون) نامه هایی را که اسم

فرستنده شان برایم آشنا نیست پاک می کنم.

امروز فهمیدم که اشتباها نامه یکی از دوستانی را هم به اشتباه پاک کرده ام. پس از این دوست گرامی عذر می خواهم و از ایشان خواهش می کنم نامه شان را دوباره بفرستند.

حالا اینکه از کجا متوجه این اشتباه شدم بماند!

Comments




ماجراي عجيب و باورنكردني دو خدابيامرز!-اميرمهدي ژوله

ستون قهوه تلخ اقبال هم گاه حسابی خواندنی می شود. گر چه هر جور حساب می کنم دست آخر اقبال هم در ذهن من روزنامه ای است مثل ساير روزنامه ها و همانطور که قبلا گفته ام... به کدام روزنامه می شود اعتماد کرد؟ ( به هر حال فعلا که می خوانمش...)

خصوصی نامه!:

لطفا فکر نکنید تنبلی گربانگیرم شده و وبلاگم را کرده ام لینکدونی... نخیر! اول از این لحاظ که تنبلی گریبانگیرم نشده، بوده... و دوم:

چندین مطلب گذاشته ام در تنور و چانه چند مطلب دیگر را هم گرفته ام و یک سری گزارش هم در راه است...

در ضمن، بالاخره توانستم یک نسخه از کلیات میرزاده عشقی بزرگ شاعر انقلابی، کسی که گفت :

من آن نی ام به مرگ طبیعی شوم هلاک

وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم

و همین هم کرد، به دست بیاورم. موافقید گاهی هم مهمان "عشقی" باشیم؟

Comments





شبکه تار عنکبوتی رنگين به روايت

سیفون :

دمکراسی معنا٬ بستر مناسبی برای ارضا خودخواهی یه انتزاعی ست. چرا که تمامی مبانی اخلاق و زیبایی شناسی را در جهت ماهیت خلاقیت خالی از اعتبار میکند.

درباره دمکراسی معنا اگر مایل باشید می توانید اینجا مطلب جالب توجه و عالی ایشان را بخوانید.

شهلا ( الهه مهر) :

دوست هم میهن آیا باید برای ما مئنی دمکراسی روشن باشد یا نه؟!؟ وقتی ما هنوز از درک صحیح دمکراسی غافلیم چه نیاز یا اسراری برای بر قراری آن در جامعهء امروز ایران داریم؟؟؟؟(درست میگم یا درست میگم؟).

مسی ( دالان دل ) :

این همان پیامدیست که وحشت انگیز است ولی دیده نمی شود . این همان عدالتی است که هر دو گروه می خواهند ؛زنان خواستار کار کردن هستند چون مردان و مردان خواستار داشتن زیبایی و راحتی چون زنان. چیزی که در جامعه کنونی ایران به شدت با آن روبرو هستیم؛ دیده اید تبلیغات تلویزیون را ؟ وقتی نتوانند از مظهر زیبایی (زن)استفاده کنند مجبور می شوند از همنوع او استفاده کنند ... من به شخصه با استفاده زن در این جهت هم موافق نیستم چون در تضاد با افکار احقاق حقوقی است که من در ذهن دارم ولی به هر حال این روش باعث می شود روح مردانگی در مرد کمرنگ شود و به سمت زنانگی و آینه داری که از خصلتهای بارز زن است روی بیاورد ... و این خواسته گروه زیادی از جمعیت ذکور است که آرامش و راحتی ای که زنان به اشتباه می خواهند از دست بدهند به دست آورند .. اینست که همیشه می گویم زنان برای به دست آوردن حقوق خودشان تلاش نکرده اند بلکه کوشیده اند حق مرد بودن را بگیرند ....

و این عکس در نگاه اول فقط مرا به یاد کارگران زنی انداخت که با قیمت کمتر همان کار را در دوران انقلاب صنعتی انجام می دادند .. اکنون هم همین است اوضاع تغییری نکرده فقط اسمها زیباتر شده حالا نامش را گذاشته اند بربری حقوق یا شاید هم دموکراسی! ..و مغز متفکر را هم تداعی می کند این عکس !!!!

توضیح : یادداشتهای دیگری هم در آن پست قرار داشتند که در اینجا نیاوردم . نه به علت سانسور و یا چیز دیگری!

یادداشت خانم مقانلوی گرامی یادداشتی شخصی بود که لطف کرده و نوشته بودند و پاسخشان را هم در وبلاگ خواندنی و عالی خودشان یادداشت های شیوا مقانلو در کازابلانکا نوشتم .

یادداشت ابرینه گرامی هم دعوت به خواندن شعری زیبا بود که پیشنهاد می کنم شما هم بخوانید .

باز هم سپاسگزار همراهی و مهربانی تان هستم. قرار بود که خودم هم بر یادداشتها چیزی اضافه کنم. متاسفانه انرژی کافی برای این کار نداشتم و بابت این بدقولی عذر خواهی می کنم.

به هر حال یادداشتهای دوستان گويای نظراتشان هستند .

Comments


۱۳۸۴ اردیبهشت ۱, پنجشنبه

چنان که افتد و دانی!

بالاخره بعد از مدتها یک روزنامه انتخاب کردم برای گهگاه خواندن...

در این قحط حقیقت ،به این نتیجه رسیدم که اساسا انتظار بی جایی است از یک رسانه که اخبار را تمام و کمال به گوش مردم برساند... اصولا رسانه ها بر اساس اصل حفظ بقا مجبورند که ... البته این بستگی دارد که چه کسی... بعضی از رسانه ها کلا مجبور نیستند، اتفاقا خیلی هم...

یعنی بالاخره باید مردم را یک جوری سرگرم کنند که حوصله شان سر نرود.

تصور کنید نشسته اید پای منقل ( فکر بد نکنید لطفا ) کباب و یکی دارد گوشت را روی آتش می گرداند.

بر اساس این تصویر روزنامه ها دو دسته می شوند. یک دسته از این دو دسته باید کاری کنند که نه سیخ بسوزد و نه کباب... ( همیشه از بررسی های منطقی خوشم می آید. این روش را از حضرات یاد گرفته ام.)

به هر حال من موفق شدم بعد از کلی صلاح و مشورت، یک روزنامه را انتخاب کنم برای خواندن که ظاهرا کمی فرق دارد. یعنی احساس می کنم اگر همین طور پیش برود سیخ را

می سوزاند .

این روزنامه کمی هم بوی توقیف می دهد که امیدوارم علی الحساب داغش روی دل نماند و نشود مثل وقایع اتفاقیه که رفتم دم دکه روزنامه فروشی و به آقا روزنامه فروش گفتم یک وقایع اتفاقیه بدهید ، یک جور عجیبی نگاهم کرد. (بعدا فهمیدم چند وقتی پس از توقیف

وقایع اتفاقیه تصمیم گرفتم آن روزنامه را بخوانم !)

از روزنامه ای که چند وقت است نه چندان منظم می خوانم می گفتم...

اسمش؟ ببخشید... اقبال.

این روزنامه اقبال روزنامه جالب و بامزه ای است .

گفته بودم که اغلب اخبار زمانه را از طریق اینترنت کسب می کنم و از آن رو که اینترنت هم مثل روزنامه ها چندان قابل اعتماد نیست اما خبر بهتر از بی خبری است، تصمیم گرفتم اعصابم را داخل ماشین هم خرد کنم...

چون از این کامپیوتر کیفی ها نداشتم ، به این نتیجه رسیدم که بهتر است روزنامه ای بخوانم که اخبارش شبيه اخبار اینترنتی باشد٬ تا هم اینترنت را داشته باشم و هم روزنامه را...

البته روزنامه اقبال اخبار جالب دیگری هم دارد.

با تمام این حوال امیدوارم شما فریب من را نخورید و وقتتان را با روزنامه ها زیاد هدر ندهید.

اگر هم دادید ، گردن من نیاندازید.

به هر حال ...

این روزنامه خواندن یک سود جالب برای من داشت و این سود جالب سوژه هایی است که در اختیارم گذاشت .

این همه هم که گفتم،دلیلش این بود که می خواستم به اولین سوژه جالب روزنامه ای که نظرم را جلب کرده اشاره کنم.

در بخش پایینی صفحه نخست روزنامه اقبال ( روز سه شنبه 30 فروردین ماه ۱۳۸۴) متن مصاحبه ای با علی یونسی چاپ شده بود.

آقای یونسی به نکات جالبی اشاره کرده بود، که احساس کردم بد نیست به تحلیل بعضی از آنها بپردازم و نیز درباره برخی دیگر سوالاتی مطرح کنم . ( آخر هم ندارد... چنان که افتد و دانی )

تیتر آن خبر چنین بود :

جنتی قاضی نیست که حکم بدهد .

اظهارات جنتی را در نماز جمعه گذشته شنیده اید که؟ همان قضیه احکام آماده ، اما اجرا نشده اعدام...

البته من که نه،ولی احساس می کنم شما با خواندن آن خبر یاد دهه شصت افتادید...

بی خود خیال بد می کنید.

محمد رضا خاتمی در جلسه روز شنبه در انجمن صنفی روزنامه نگاران در واکنش به اظهارات اوشان واژه (( ارزشی ندارد )) را مزه مزه کرد،ولی بیرون نداد و در ادامه یک چیزهایی گفت شاید شبیه این (یعنی من عین جمله هایش یادم نیست، اما یک چنین برداشتی

می شد از حرفش کرد.) :

ای ملت آسوده بخوابید که اصلا حوصله بیدار شدنتون رو نداریم.

یا یک چیزی در این مایه ها :

حالا یکی یه چیزی گفته، ما باهاش مخالفت می کنیم ، اما مثل مهریه اس... کی داده کی گرفته...

به هر حال... تحلیل گفته یونسی می تواند این باشد :

جنتی قاضی نیست که حکم بدهد. ایشان امر می فرمایندو ایده می دهند ، قضات هم ...

در بخش دیگری از این مصاحبه آمده :

تشویق مردم به عدم حضور در انتخابات براندازی است .

قابل توجه وبلاگ نویسان عزیز!

مجازات براندازی را که می دانید.

توجه :

از هر گونه زدن دست و سوت و بشکن و همراه آوردن ترقه و بوق برای تشویق کسانی که رای نمی دهند خودداری کنید و ترجیحا با شعارهای ملی ــ مردمی ، دوستانتان را تشویق کنید به شرکت در انتخابات ...

در متن مصاحبه چندین روش براندازی معرفی شده بود که پیشنهاد می کنم خودتان بخوانید و چند روش هم من معرفی می کنم که یک وقت اشتباهن سراغشان نروید :

مطالعه کتب غیر مذهبی.

خواندن آواز محلی.

رقص کردی و عربی و لری و ترکی و خراسانی و خردادیانی.

گذاشتن سبیل .

نپوشیدن جوراب.

پیش از انتخابات همراه داشتن نوارهای ابی و شهرام شپ پره و معین.

کشیدن سیگار بهمن و سیگار 57 ( اگر روشنشان نکنید اشکالی ندارد اما اگر دودش توی چشم خودتان و بغل دستی تان برود حکم ارتداد برایتان صادر می شود.)

خرید و فروش داروی نظافت .

خرید و نگهداری هر گونه اشیا چوبی ، فلزی ، پلاستیکی و غیره سخت.

البته موارد دیگری هم بودند که چون حتی عنوان کردنشان قصد براندازی محسوب می شود از بیانشان خودداری می کنم.

در جای دیگر آمده :

دولت باید به تدریج به رفع مشکل قومیتها بپردازد.

اول نفهمیدم این جمله را چطور باید تحلیل کنم .

بعد یادم آمد که چطور سالها پیش مشکل قوم ترکمن و کرد حل شده بود.

جدیدا هم که دارد مشکل اعراب ایرانی حل می شود.

کلا به این نتیجه رسیدم که بهتر است اصلا نفهمم رفع مشکل دقیقا یعنی چه...

این جمله را حسابی داشته باشید :

برخی افراد تلاش می کنند که بازداشت شوند تا معروف گردند . وزارت اطلاعات با اطلاعاتی که دارد از انگیزه این افراد آگاه است و به دام نخواهد افتاد .

علی الخصوص قابل توجه وبلاگ نویسان عسس منو بگیر!

رفقا خجالت دارد. خودمانیم... کسی که این وسط قصد نقد و آگاه سازی و این حرفها که ندارد. این همه جا هم برای حرف زدن وجود دارد و معروف شدن...

اصلا مگر برای معروف شدن حتما نیاز به بطری نوشابه و این جور چیزها هست ؟

می خواهید معروف بشوید؟

از آقایان یاد بگیرید... یک خبرنگار را از خانه تان اخراج کنید و بعد به بهانه حمایت از آن خبرنگار تجمعی تشکیل بدهید . بعد روزنامه نگاران و خبرنگاران که آمدند بزنید زیر اصل ماجرا و از خودتان کلی تعریف کنید... مخصوصا چند بار بگویید من شجاع هستم ( می گویند برای مزاج خوب است .)

بچه معروف شدن که این همه دردسر نمی خواهد.

البته در مورد کسی مثل آقای سمیع نژاد قضیه کمی فرق می کند. ایشان موفق شدند اطلاعات را فریب بدهند.

اما خوشبختانه ما باید خیالمان راحت باشد!

مثلا خود من عقده شهرت دارم ... تازه مرا قبلا کشتند .

حکایت :

یه روز یه جوجه ای با مامانش دعواش می شه . می دوه تو خیابون و داد می زنه :

گربه... گربه! بیا منو بخوووووور!

در جای دیگری از این خبر تاکید شده بر (( عدم امکان تقلب گسترده )) در نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری...

پس با این حساب نتیجه می گیریم امکان تقلب به صورت محدود وجود دارد. که البته چشم گاو است .

حالا دو سه میلیون رای که اهمیتی ندارد . یک اشتباه کوچکی است که البته قابل گذشت است . پس خیالمان تخت باشد که تقلب گسترده صورت نمی گیرد و محدودش هم که اصلا ارزش توجه ندارد.

در پاراگراف آخر این خبر از (( هنر تخلیه فشارهای اجتماعی )) صحبت شده...

قبلا از تخلیه نتایج فشارهای انسانی شنیده بودم. (ازهمین ها که برچسب تبلیغش را زیر زنگ در خانه هامان می زنند.)

اما نمی دانستم این کار جزو هنرها محسوب می شود.

البته شاید تخلیه فشار اجتماعی هنر است.

اصلا حالا که بیشتر فکر می کنم یک چیزهایی به خاطر می آورم!

یادم می آید در دانشگاه سر کلاسهای بیان و بدن یک همکلاسی داشتیم نام فامیلش"افشار" بود یا یک همچین چیزهایی.

پسر خوبی بود... کلی از فک و فامیلهایش هم در دانشگاه ما و دیگر دانشگاه ها بودند.

عجب هنرمندانی بودند این فامیل... استادیار هم بودند .

استاد بیانمان هر کاری می کرد،صدای بچه ها از یک حدی بلندتر نمی شد.این آقای"افشار" یک کارهایی می کرد که بچه ها صدایشان اول چند وقتی در نمی آمد و بعد یک دفعه صدای بلندی در می کردند... البته بعدش کلا خاموش می شدند .

اما مهم این بود که آن صدا بلنده را ارائه می دادند .

به هر حال...

خوش بگذرد. من بروم ماستم را بخورم. شما هم گر فهمیدید چه شد که من این متن را این همه آشفته نوشتم لطفا صدایش را در نیاورید. جایزه مایزه ای در کار نیست.



شبکه تار عنکبوتی رنگین به روایت شما هنوز به قوت خودش باقی است. منتظرم تا يادداشتهايتان بيشتر شود.(البته لطفا در محل مربوط به یادداشتهای همان پست)

Comments


۱۳۸۴ فروردین ۲۹, دوشنبه

شبکه تار عنکبوتی رنگين به روايت شما

اين دفعه با شما ...

من چندان حال خوشی ندارم ( البته ربطی به اين تصوير ندارد . حوصله خوردن تهمت ندارم! من هم دارای يک سری حوادث هستم که به آنها می گويند زندگی شخصی.) و می دانم در اين احوال هر چه بنويسم باز از طرف دوستانی که به شدت مرا مورد لطف قرار می دهند محکوم می شوم به هزار ... بله!!! ( مشکل اينجاست که اين همه محکوم می شوم و باز هم همين جوری ام ! گيری گرفتار آمده اند اين دوستان من هم! )

هيچ راهنمايی نمی کنم ! شما هر چه از اين تصوير پايين دريافت کرديد و هر نظری داشتيد بنويسيد ٬ من هم در پست بعدی ، بدون هيچ سانسوری و البته با تحليل های خودم ! آنها را خواهم آورد . يعنی می شود شبکه تار عنکبوتی رنگين به روايت شما ...

فقط لطفا نامتان را بنويسيد . اگر ننوشتيد هم که ننوشتيد .

حالا هی بگوييد دموکراسی ... اين هم دموکراسی !

پس به من رای بدهيد . برای هر چيز که دلتان خواست .

اميدوارم تصوير واضح باشد .

Comments





درباره فمينيسم : ۳) فمينيسم فرهنگی

از وبلاگ امشاسپندان

سال 1975، فمینیسم رادیکال رو به افول گذاشت. بدبینی و بی اعتمادی نسبت به تغییر ساختار اجتماعی افزایش یافت. بسیاری از فعالین سرخورده از ایجاد تغییرات بنیادین، به این نتیجه رسیدند که ساختار جامعه قابل تغییر نیست؛ پس بهتران است که برای مبارزه تا جایی که می توان ازاین ساختار کناره گرفت. این نقطه اغاز فمینیسم فرهنگی بود. عده ای از رادیکال فمینیست ها، تغییر دیدگاه دادند و پیرو فمینیسم فرهنگی شدند. اما فمینیسم فرهنگی چه می گوید؟ ( ادامه )
Comments


۱۳۸۴ فروردین ۲۵, پنجشنبه

دل خوش سيری چند؟

یکی از دوستانم که خواننده وبلاگم هم هست اعتراض می کرد به مطالب اخیر وبلاگم و می گفت چرا مایه های طنز در آنها کم شده ...

جواب دوست گرامی ام را دادم ، اما احساس کردم بد نیست اگر در این مورد توضیحی هم برای باقی دوستان بدهم .

توضیح هم این که :

کجا مایه های طنز کم شده در وبلاگم ... تا آنجا که من می دانم عبید هم لنگ انداخته جلوی این اخبار طنزی که من می نویسم ... آمار فروش لباس نوی ضد آب به خاطر وبلاگ من و البته چند وبلاگ دیگر در همین یک ماهه اخیر به دو برابر رسیده ... این همه مطالب طنز و اخبار طنز ... یکی همین مطلب پیشین نه قبلی اش ...

اصلا زندگی خود من طنز شده به جان حضرت حق!

من می نشینم بیست و شش صفحه نقد و تحلیل و توضیح می نویسم ، طرف مقابل صفای دلش می گوید که گور پدر نویسنده معلوم الحال و بگذار عشق نرم افزار جدید را برسیم و دهن آن نویسنده را که از این به بعد جرات نکند روی حرف ما نه بیاورد ...

و من هم که هنوزکله خر و نه گو!

از آن طرف باقی نوشته ها و خبرها ... مثلا همین اخبار مربوط به اخراج خبرنگار پارلمانی ، مسیح علی نژاد ...

انصافا این خبر طنز نیست ؟

همین چند ماه پیش در یک روزنامه خواندم که دو محقق وطن فروش انگلیسی ( چرا وطن فروش؟ برای اینکه هر کسی ایرانی نباشد لابد وطن فروش است دیگر ... مخصوصا انگلیس ها و روسها ... هر اتفاقی در ایران بیفتد تقصیر روسها و انگلیسهاست ... حتی شب ادراری برادرزاده من ... )

باز کار از خرک در رفت ...

وطن فروشهای محقق را عرض می کردم ... اینها نشستند و فرمول جوک را کشف کردند به شرح زیر :

( C = (M+ NO) / P)

خنده دار بودن جوک = C

زمان و مدت و موقعیت جوک = M

تعداد دفعاتی که جوک تعریف شده و چیزهایی که توسط گوینده اضافه شده ( حرکات بدن و تغییر صدا و... ) = NO

جناس ( سواستفاده از تشابهات صوری و کلامی ) = مخرج کسر = P

حالا بیایید همین خبر اخراج خبرنگار پارلمانی را فرموله کنیم ... البته محاسبات آخرش با خودتان چون من اصلا از این فرمو ل سر در نیاوردم .

M زمان و مدت جوک : خبر که کوتاه بود ...

((خبرنگار پارلمانی اخراج شد . ))

درست مثل سوزن کوچولویی بود که ... همچین یک آخ کوچولو گفتیم و تا فلان جاها بود که سوخت ...

البته ما نباید تاثیرات و تبعات خبر را با زمانش قاطی کنیم ... بعد از شنیدن یک جوک ممکن است تا مدتها بخندید و آن جزو C جوک محسوب می شود.

درباره موقعیت جوک هم که ... خب ! مثلا خود بنده که پشت میز کامپیوتر نشسته بودم ... این از موقعیت من ... بقیه هم می دانم همه جاهای بدی ننشسته بودید حتما ...

اما موقعیتی که جوک در آن پدید آمده ... لطفا خودتان را کنترل کنید تا بگویم ...

مجلس ...

نمی شود دقیقا گفت اسم این مجلس چیست .

آن اولها می گفتندش (( مجلس شورای ملی )) ...

اما بعدا بر خلاف آن چه عمو لاریج خودمان گفته که بیش از نود و پنج درصد از جوانان ایرانی گرایش به مسائل دینی دارند و بلا سوخته ها رو نمی کنند ... قانون گذاران به این نتیجه رسیدند که ملی نمی تواند اسلامی باشد ... و انصافا یک بار در کل عمرشان آن هزار توی پیچ در پیچ را درست به کار انداختند ...

ــ کی گفته یه بار ... آقا چرا بهتون می زنی ؟ این همه ایده های قشنگ قشنگ دادن ... مثلا این ایده لباس ملی ... حتی به فکر فرانسوی ها هم که این همه ادعاشون می شه نرسیده بود ... استالین با اون همه اهن و تولوپش به فکرش نرسیده بود که بگه همه کمونیستها یه لباس خلقی تنشون کنن ... آقا کم لطفی می کنین ...

این پا منبری ما هم رسید ... به هر حال ... به این نتیجه رسیدند که ملی همان اسلامی نیست و کار خوبی هم کردند ... پس اسم مجلس را گذاشتند مجلس شورای اسلامی ...

این اتفاق در مجلس شورای اسلامی افتاده است ... البته باز هم نمی توان به طور قطع گفت که اسم آنجا مجلس شورای اسلامی بوده و هست .

چون بعضی هم آنجا را خانه ملت می گویند ... البته خود من چند بار رفتم آنجا و گفتم می خواهم بروم دست به آب گفتند نمی شود ... ما توی خانه خودمان هر بار می خواهیم برویم دست به آب کسی مانع مان نمی شود ...

از آن طرف یک نفر هم پیدا شده که دم در آنجا ایستاده و می گوید من کسی را راه نمی دهم ... اتفاقا چون اسم این نفر مثل اینکه آقا فرهاد بوده ( دقیقا یادم نیست ... یک چیزهایی در مایه های کوه و این حرفها داشت اسمش که من را یاد آن فرهاد خان بیستونی خودمان انداخت ! حالا شما هم زرنگی کنید و برای آن که من هم نروم لای دست شی سخت ، خودتان هر جا گفتم آقا فرهاد ، دوزاری را بقلید پایین ، تا من هم خیر سرم محافظه کاری کرده باشم !!! می گویند خیلی تند رو شده ام ... این هم ترمز به این لطافت !) جدیدا به مجلس شورای اسلامی خانه آقا فرهاد هم می گویند ...

در همین مجلس طرح خانه عفاف هم شکل گرفت ... پس می توانیم بگوییم خانه آقا فرهاد عفیف ...

به هر حال موقعیتی که این جوک در آن مطرح شده یک جایی بوده حوالی هرم خفرن که نه ، هرم بیستون ...

حالا بیاییم سراغ NO یا تعداد دفعاتی که جوک تعریف شده و اضافات و اطواراتش ...

دفعات که خیلی کم بوده ... اگر اینترنت را حساب نکنیم غیر از چند روزنامه ، تا آنجا که من دنبال کردم جای دیگری به این مسئله نپرداخته اند ...

البته من کم تلویزیون نگاه می کنم ، اما باور بفرمایید هر بار آن موکتهای قشنگ سبز خانه مشترکمان با عفت و آقا فرهاد را دیدم ، دویدم پای تلویزیون تا ببنیم خبری هم از اخراج خبرنگار پارلمانی می دهند یا نه ...

دروغ چرا ؟

یک بار هم خبری نشنیدم ... حالا اگر شما شنیدید به ما هم بگویید تا خانواده ای را از نگرانی برهانید .

در مورد اطوارات هم ... من یک نمونه را که خودم باشم در نظر می گیرم ... زمانی که داشتم اخبار مربوط به این اتفاق را در وبلاگ می نوشتم نشیمن نمانده بود برایم آن قدر بالا و پایین پریدم ... ابروهایم بالا جسته بودند و چشمانم گشاد کرده بودند ... مقداری گوشه لبم به پایین متمایل شده و مشی چپم به چپ تر گراییده ... سیگار لای انگشتانم بود و با یک انگشت و چهار تا دیگر تایپ می کردم و تکانه های مختصری هم در پای چپم پدید آمده بودند ...

چیز خاصی هم از سوی من به خبر اضافه نشد ...

اما یک چیزی از سوی رفقای خبرگزار اضافه شد ....

دوشنبه صبح با آشنایی گرامی تماس گرفتم وپرسیدم چه جوری است برنامه تجمع امروز در اعتراض به این اخراج ...

گفتند صدایی در نیامده هنوز و زنگ بزن خبری بگیر ما هم بدانیم ...

بنده زنگ زدم و پرسیدم چه خبر ؟

گفتند ما چه می دانیم ...

دوباره تماس گرفتم با آشنای گرامی و خبر را گفتم... گفتند عجبا !

و چند دقیقه بعد خودشان تماس گرفتند و گفتند اشتباه لپی صورت گرفته در خبر گزاری ها و اصلا دوشنبه بیست و هفتم نداریم امسال و شاید سال دیگر داشته باشیم و اصولا یک عدد شنبه بیست و هفتم داریم که مال هفته آینده است .

می رسیم به مسئله جناس ... در این خبر، جناس وجود نداشته و اما پدید آمده تا در مباحث بعدی مورد استفاده قرار بگیرد...

همان طور که گفتم از این به بعد به جای مجلس شورای اسلامی می توانیم بگوییم خانه فرهاد کوهکن ... که هم یادی از ادب کهن ایران کرده باشیم و گفته باشیم فرهنگ نوین ما هنوز وامدار گذشته هاست و نظامی شاعر خوب ما و هم همین دیگر !

البته این که شاعر خوب ما هم نظامی است ربطی به هیچ قضیه خاصی ندارد ... تنها یک شباهت اسمی است بین نظامی و گنجه ای ...

پس اصلا P نداشته ایم ... حالا خودتان بنشینید و میزان خنده داری این خبر را محاسبه کنید ...

در یک کشور دموکرات ...

ــ ای وای ! چه حرفا ... بردی دل من ...

پارلمانی وجود دارد که نماد حاکمیت مردم و یا دموکراسی است ...

ــ به به ! پارلمانتو ...

و در این پارلمان خبرنگارانی وجود دارند که همانند چشم و گوش و زبان مردم هستند.

ــ خیر ببینن ... فقط شایق اش رو بیشتر کنن...

یکی از همین خبرنگارن را به خاطر پخش یک خبر از همین پارلمان اخراج می کنند .

ــ وااا ! خبر چی بوده ؟

پاداش و عیدی یک و اندی میلیونی نمایندگان ...

البته کسی اعتراضی ندارد به این ... با آن همه زحمتی که می کشند نمایندگان هفتمی حقشان هم هست .

هیچ فکر کرده اید چرا اغلب صندلی های مجلس معمولا خالی است ؟

لابد فکر می کنید نمایندگان در خانه خوابند ؟

نه عزیزان ... آن بندگان خوب خلق رفته اند میان مردم و دارند به حرفهایشان گوش می کنند و کمکشان می کنند ... خود من روزی هفت هشت نماینده را از در خانه جواب می کنم ... هی می آیند می گویند کاری باری چیزی؟

چند وقت پیش یکی آمده بود گیر داده بود ببیند سفره بابای من پر نعمت است یا نه ...

گفتم : ای همچین بگی نگی ...

گفت : پس بگو مادر چهارمت بیاد دم در ..

پرسیدم : مادر چهارم چه صیغه ایه؟

گفت : مادر چهارم صیغه ای نیست و عقدیه ...

گفتم : من یه مادر بیشتر ندارم ...

شاکی شد که : پس چرا می گی سفره بابات پر نعمته ؟

می خواست برود یقه بابا را بگیرد که : نا مسلمون ... تو که سفره پر نعمت داری پس چرا نمی گذاری بقیه فیض ببرن ...

بساطی بود دیگر ...

این نمایندگان عزیز همین حقوقی هم که می گیرند کمشان است ... این همه زحمت می کشند برای چه کسانی؟

اینها نمایندگان ما هستند ...

ــ آقای م . ک ... یه سوال دارم ...

بفرما ...

ــ این عکسو نگاه کنین لطفا ...

خب؟

ــ اینها نمایندگان ملتند ؟

بله ...؟

خب... (چی بگم؟ ) راستش را بخواهی مثل اينکه اینها نمایندگان زنان ایرانی هستند ...

ــ ای آقا .. پس زنان ایرانی کجا رفتن ؟ ما که هی گشتیم دنبال زنان ایرانی ، هر چی گشتیم این جوری دو سه تا بیشتر ندیدیم ها ...

بچه جان خلط مبحث نکن ... می خواهی من را هم بفرستی لا دست شی سختی ها ؟

به هر حال ...

این همه گفتم که بدانید من هنوز هم گهگاه مطالب طنز می نویسم ...

این همه خبر مرگ و دستگیری و توقیف و نابودی ...

خب! همه اش را بگذارید کنار واژه مملکت دموکرات ...

بعد فکر کنید به کسانی که می روند دم در زندان و می گویند : (( آقاهه ... جون مادرت بیا منو بگیر ببر زندان و اون شی سخت رو هم بیار پیشم تنها نباشم ...))

اگر نیامد ... خنده را می گویم ... دیگر مشکل از فرستنده است و دموکراسی ... به گیرنده هایتان دست نزنید .

( عکس را از سايت روزنامه شرق مدتها يش گرفته بودم ٬ نشانی اش را دوباره پيدا نکردم ٬ اينجا اعلام می کنم پس فردا حرف در نيايد که حقوق نَشَر را زير پا گذاشته ام . )

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter