شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۷ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

بهاره خانم مدرسه‌ی ما (بخش دهم)

دست‌کم خاطرات؟

اول غرق نگرانی‌ها بودم، اما حالا... برای همین می‌گویم که نمی‌دانم فراموش نکردن بعضی خاطرات خوب است یا بد.

راست‌اش، هنوز شومی مدرسه را فراموش نکرده‌ام. صبح‌ها سر صف ایستادن و شعار دادن. بی‌جانی پاها. صدای ناظم که می‌گفت "برگرد تو صف!". تلاش‌مان برای مامور آب‌خوری یا راهرو شدن که بهانه‌ای بشود برای فرار از مراسم صبح‌گاه... صبح‌گاه! احساس می‌کنم هیچ فرقی با سربازی نداشته دوران مدرسه‌ی ما.

یادم می‌آید سال چهارم وقتی مامور راهرو بودم همیشه با یکی از بچه‌های کلاس سومی درگیری داشتم. اسم‌اش بلوچ بود و هنوز با آرم فروشگاه بلوچ که آن روزها توی تلویزیون تبلیغات‌اش زیاد پخش می‌شد توی ذهن‌ام می‌آید. همیشه بوی ادویه‌های تند جنوبی را می‌داد؛ توی راهرو می‌دوید و مجبور می‌شدم دنبال‌اش بگذارم و اسم‌اش را بنویسم. یادم نمی‌آید چرا اول دنبال‌اش می‌دویدم و می‌گرفتم‌اش بعد اسم‌اش را می‌نوشتم. انگار آنجا به ما کینه را بیشتر یاد می‌داند...

یاد مشق‌های ننوشته می‌افتم و اضطراب له‌کننده‌ی شبانه... و یک‌بار که معلم همه‌ی کلاس را جریمه کرد و "فرمان" داد پنج بار از روی درس "گاز" بنویسیم. هنوز از آن سال‌ها قوز کنار بند اول انگشت میانی‌ام را دارم... یادم هست گاهی آرزو می‌کردم بلایی سر انگشت‌ام بیاید که دیگر نتوانم مشق بنویسم. فکر می‌کردم این قوز یک غده‌ی سرطانی است و اگر شانس بیاورم خیلی زود کار دست‌ام را می‌سازد. (هه! سال چهارم دست راست یکی از بچه‌ها شکست. فقط دو سه‌روز وقت داشتیم برای حسودی کردن به موقعیت درخشان‌اش،‌ چون از روز چهارم مجبور شد با دست چپ بنویسد!)

یاد عسگری می‌افتم. بغل‌دستی‌ام، سال اول. پسر درشت هیکلی بود با چشم‌هایی سبز؛ پسر یکی از معلم‌های همان مدرسه. نوشتن را قبلاً یاد گرفته بود. وقتی به درس "خ" رسیدیم خانم س. گفت اگر مشق‌های سر کلاس‌مان را تمام نکنیم اجازه نمی‌دهد برویم خانه. گِردی "خ" برای من خیلی سخت بود و وقتی نزدیک پایان کلاس شد هنوز مشق‌ام تمام نشده بود. از ترس این‌که مجبور شوم بمانم مدرسه زدم زیر گریه. عسگری دست انداخت دور شانه‌ام و دلداری‌ام داد و گفت اگر قرار شد بمانم او هم نمی‌رود تا مشق‌ام تمام شود...

از دوران مدرسه بیزارم... می‌خواستم درباره‌ی همین هم بنویسم، اما خاطرات دیگری هجوم آوردند. خاطراتی کوچک اما خوش... مثل صمدپور و عسگری و میرآقا... و... مثل بهاره خانم، معلم ورزش دوست‌داشتنی‌مان.

گاهی یک نفر سرنوشت یک متن را عوض می‌کند، همان‌طور که می‌تواند سرنوشت آدمی و آدم‌هایی را عوض کند. فکر می‌کنم اگر تمام معلم‌های مدرسه‌مان مثل بهاره خانم بودند شاید امروز خیلی چیزها فرق می‌کردند؛ دست‌کم خاطرات...

4 و 5/6/1387

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه

بهاره خانم مدرسه‌ی ما (بخش نهم)

معلمی که نام‌اش شبیه خاطره‌اش شد

لقمه‌ی دیگری از ساندویچ‌ام را خوردم و سعی کردم باقی معلم‌ها را به خاطر بیاورم. خانم غواصه... خانم صفاریان شاید... معلم کلاس چهارم... اما، نام بقیه را یادم رفته بود. حال‌ام داشت از این فراموشی گرفته می‌شد که ناگهان انگار چیزی از جلوی صورت ذهن‌ام رد شد. مثل سایه‌ای، یا آن عطرهای خوشی که لحظه‌ای نه از هوا، که از درون مغز به مشام می‌رسند، مثل جرقه‌ی مصوری که توی ذهن بزند... ناگهان معلم دیگری را به خاطر آوردم.

معلم ورزش سال چهارم. دختر جوانی که نام کوچک‌اش "بهاره" بود (بهاره یا بهار یا روشنک... حتی این را هم بعد که فکر کردم به شک افتادم. فقط یادم هست ایستاد جلوی تخته، لبخند زد و نام‌اش را نوشت و به‌مان گفت به نام کوچک صدایش کنیم... اما کلمه‌ی روی تخته الآن محو شده... به‌هرحال، احساس می‌کنم "بهاره" بیشتر به خاطره‌اش می‌آید). یادآوری‌اش با لبخندی ناگهانی همراه شد. لبخندی مثل آن‌ها که بعد از کلی تلاش و در پی آسودگی خیال می‌زنیم...

...فکر که می‌کنم می‌بینم انگار تنها معلمی بود که هنوز دوست دارم ببینم‌اش، چون خیلی با معلم‌های دیگرمان فرق داشت. الآن شاید نزدیک پنجاه سال‌اش باشد، بیشتر نه. کلاس ورزش سال چهارم با وجود او کلاس خاصی شده بود. شده بود کلاس نقاشی و قصه و انگلیسی و بازی...

سعی کردم چنگ بیاندازم به تصویرهای فرّاری که داشتم و چیز بیشتری به دست بیاورم، اما نشد... چطور بگویم... مثل نقاشی زیبایی می‌مانست که پشت شیشه‌ای کدر مانده؛ از این طرف می‌شد رنگ‌هاش را، در هم پیچیده، دید. حتی می‌توانستم به خاطر بیاورم تصویر اصلی چه بود،‌ اما توصیف‌اش برایم ممکن نیست. فقط می‌توانم بگویم تنها معلمی‌ست که حاضرم به خاطرش یک‌بار دیگر مدرسه بروم... و درس نخوانم و یکی‌مان حرام شویم!

نگاهی به باقیمانده‌ی غذایم انداختم و فکر کردم برق که آمد بلند شوم این‌ها را بنویسم.

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۷ شهریور ۱۷, یکشنبه

بهاره خانم مدرسه‌ی ما (بخش هشتم)

خنده‌ی معلمی که خنده‌اش گم شده بود

گم شدم باز...! خنده‌ی خانم س. را تعریف می‌کردم.

یک روز صمدپور رفته بود پای تخته تا چیزی بنویسد. تخته کمی بالا نصب شده بود و برای این‌که قد ما به‌ش برسد زیر آن نیمکتی چوبی گذاشته بودند، همیشه پوشیده از غبار گچ. صمدپور روی آن ایستاده بود و داشت می‌نوشت که ناگهان تعادل‌اش به هم خورد، نیمکت لنگر داد، صمدپور افتاد و نیمکت هم روش. بخت یارش بود و هیچ بلایی سرش نیامد. زود از جایش بلند شد و رو به ما لبخند گوش تا گوشی زد. پسر بانمکی بود. خانم س. که به طرف‌اش پریده بود و رنگ به صورت نداشت با دیدن خنده‌ی صمدپور زد زیر خنده و گفت «نزدیک بود بی صمدپور بشیما!».

این تنها تصویری است که از لبخند خانم س. دارم. یادم نیست زن مهربانی بود یا نه، اما همیشه فکر می‌کردم کاش معلم دیگری داشتیم.

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۷ شهریور ۱۶, شنبه

بهاره خانم مدرسه‌ی ما (بخش هفتم)

تکه‌ای از سرزمین رویاها...

هنوز لب تخت نشسته بودم و ساندویچ‌ام را می‌خوردم. گاز دیگری زدم و تکه‌ای از غذا (احتمالا کالباسی زیاد سرخ‌شده و خشک) چنان کشیده شد به جلوی لثه‌ام که آه از نهادم بلند کرد...

یاد معلم کلاس اول‌ام افتادم. خانم س. که به سختی مهربانی و شادی‌اش یادم می‌آید. یا دندان‌اش درد می‌کرد یا سرش، بقیه‌ی اوقات هم حال‌اش را نداشت بخندند.

فقط یک تصویر از خنده‌ی خانم س. دارم.

همشاگردی‌ای داشتیم به نام صمدپور. تُرک بود و پدرش سر خیابان مدرسه‌مان بقالی داشت؛ شغلی رویایی برای خیلی از بچه‌ها (لابد همه فکر می‌کردیم سلطنتی دارد برای خودش آنجا!). صمدپور بچه‌ی آرام و بانمکی بود. چند سال پیش که رفته بودم آن‌طرف‌ها، دنبالِ علت بسته شدن کتاب‌فروشی محبوب دوران کودکی‌ام سری به "سوپر مارکت" صمدپور زدم. البته نه به همین نام؛ شاید "سوپر نور" یا چیزی در همین مایه‌ها... هم‌کلاسی‌ام هنوز آنجا بود. هنوز با نمک و آرام به نظر می‌رسید. توی چشم‌هایش برقی از آشنایی را دیدم، اما آن‌قدر مطمئن نبودم که بخواهم خودم را معرفی کنم. سراغ آقای فریور را گرفتم؛ صاحبِ کتاب‌فروشی فریور (البته شاید اسم کتاب‌فروشی هم این نبود. گاهی شک می‌کنم، اما اسم دیگری به خاطرم نمی‌آید). صمدپور با لبخند ترک‌نشدنی‌اش گفت: «فوت کرده. یه سالی می‌شه.»

احتمالاً در مخیله‌اش هم نمی‌گنجید با همین جمله‌ی ساده چه سیلی‌ای توی صورت‌ام زده. گیج و منگ خداحافظی کردم و بیرون آمدم. دوست نداشتم باور کنم فریدون فریور مرده است. دل‌ام می‌خواست یک‌بار دیگر آن پیرمرد مهربان و دوست‌داشتنی را ببینم. کسی که وقتی برای اولین بار «داستان بی‌پایان» را خواندم، در صفحات نخست، تصویر خودش و کتاب‌فروشی‌اش در ذهن‌ام نقش بست. صاحب کتاب‌فروشی‌ای که می‌شد در آن کتاب‌های خوانده را با کتاب‌های تازه عوض کرد. می‌‌توانستی از تمام قفسه‌هایش بالا بکشی تا کتاب دلخواه‌ات را پیدا کنی.

دل‌ام می‌خواست یک‌بار دیگر بروم توی کتاب‌فروشی پر از کتاب آقای فریور، سلام بدهم و او هم با لهجه‌ی تبریزی دلنشین‌اش، بدون این‌که از روی کتاب جلوی روش سر بلند کند، زیردندانی اما مهربان جواب‌ام را بدهد. بعد بپرسم می‌توانم دنبال کتاب بگردم؟ او سری تکان بدهد و اضافه کند که نردبان کنار قفسه‌هاست و بعد دوباره مشغول خواندن شود و من غرق در دریای کتاب‌های غبارگرفته و خواندنی...

کتاب‌فروشی فریدون فریور... یک سال بعد که دوباره رفتم آنجا، دیدم کتاب‌فروشی را خراب کرده‌اند و به‌جاش دارند آپارتمان می‌سازند. یکی از رویایی‌ترین نقطه‌های کودکی من را خراب کرده بودند و داشتند آپارتمانی تازه می‌ساختند. آن همه کتاب معلوم نبود به کجا فرستاده شده‌اند (آن کتاب‌های یتیم و بیچاره) و کسی که احتمالاً حتی نمی‌دانست قبلاً آنجا چه خبر بوده، داشت به کارگرهایش دستور می‌داد برای ساختن آن آپارتمان تازه... روی تکه‌ای از سرزمین رویاهای من...

گمان‌ام درک تلخی‌اش برای‌تان سخت نباشد. مثل خراب شدن خانه‌ی پدربزرگ و مادربزرگ بود. آنجا را دوست داشتم. فریدون فریور را مثل پدربزرگی از کتاب‌ها دوست داشتم...

پ.ن.: می‌روم سراغ کتاب‌خانه‌ام. بین کتاب‌های قدیمی دنبال چیزی می‌گردم؛ «نقطه‌ی سیاه» نوشته‌ی فریدون فریور.

«نقطه‌ی سیاه»، کتابی درباره‌ی مانیه‌تیزم و هیپنوتیزم... توی بخش درباره‌ی مولف عکسی از پیرمرد هست؛ سیاه و سفید. پیراهن روشنی پوشیده و روش یک ژاکت یقه‌باز، کراواتی با راه‌های اریب هم به گردن دارد. سرش را تکیه داده به دست‌چپ‌اش و انگار از پشت عینک کائوچویی بزرگ و سیاه‌اش دارد چیزی می‌خواند. لبخند زده... حتی اگر لبخند دوستانه‌ی محوش را هم آدم ندیده بگیرد باز چیزی در چهره‌اش هست که بشود رای به مهربانی حالت صورت‌اش داد.

کتاب را «انتشارات حکیم نظامی» چاپ کرده. اسم کتاب‌فروشی هم همین بود... تهران‌نو، خیابان نظامی، کتاب‌فروشی حکیم نظامی...

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۷ شهریور ۱۴, پنجشنبه

بهاره خانم مدرسه‌ی ما (بخش ششم)

کتاب‌ها یا آدم‌ها؟ ما یا درس‌ها؟ این همه مسئله!

بله، گوشه‌گیر بودم و هر چه به سال‌های آخر تحصیل نزدیک می‌شدم بیشتر ترجیح می‌دادم توی کلاس بنشینم و کتاب بخوانم و گفتن ندارد که هر کتابی را هم به کتاب‌های درسی‌ام ترجیح می‌دادم (مثلاً چهارگانه‌ی "راما"ی سی. کلارک و جنتری لی را سال سوم دبیرستان طی یک ماه خواندم و بیشترش را هم توی مدرسه!). دوران دبستان هم (به خصوص سال اول) هرچند وقت زیادی برای کتاب خواندن توی مدرسه نمی‌گذاشتم (البته خودم هم می‌خواستم بدن‌ام نمی‌کشید!) با این‌حال با بچه‌ها هم زیاد قاطی نمی‌شدم.

سال اول، ‌یادم هست، همیشه گوشه‌ی حیاط درست کنار پلکان ورودی ساختمان اصلی مدرسه می‌ایستادم. تغذیه‌ام اغلب یک شکلات بود (آن شکلات‌های شیری که عکس گاو روی جلد آبی و سفیدشان داشتند؛ اسم‌شان را به یاد نمی‌آورم) میوه و ساندویچی کوچک. یک قمقمه‌ی کوچک آب هم داشتم، چون از شیرهای آب مدرسه بدم می‌آمد. زنگ تفریح که می‌شد می‌رفتم و سر جای همیشگی‌ام می‌ایستادم، شکلات و ساندویچ و میوه‌ام را می‌انداختم توی سطل آشغال (چون خجالت می‌کشیدم جلوی غریبه‌ها چیزی بخورم؛ عادت خنده‌داری که هنوز هم گاهی سراغ‌ام می‌آید) و آرام‌آرام ته قمقمه‌ام را بالا می‌آوردم (این هم خنده‌ام می‌اندازد. یاد کابویی خجالتی می‌افتم که گوشه‌ی بار می‌ایستد و نم‌نم ویسکی‌اش را می‌خورد و استیک‌اش را می‌اندازد زیر میز).

خب! با این اوصاف، چه انتظاری ازم می‌رفت برای درک "به مدرسه آمدن و درس نخواندن"؟ درست که بچه‌ی خرخوانی نبودم، اما دست‌کم چهار سال اول تحصیل را طبق سنت خانوادگی حتماً باید با معدل بیست تمام می‌کردم!

به‌هرحال، مدت زیادی ذهن‌ام مشغول آن جمله بود. هنوز هم نفهمیده‌ام کدام‌مان حرام شده‌ایم؛ ما یا درس‌ها؟

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۷ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

بهاره خانم مدرسه‌ی ما (بخش پنجم)

عذرخواهی کهن یک نایب‌رییس کوچک

خب، باید اعتراف کنم در تمام دوره‌های تحصیلی‌ام تقریباً این افتخار را داشتم که نه محبوب بچه‌ها باشم و نه محبوب معلم‌ها! هر چند این قضیه در سال‌های اول تحصیل خیلی خودش را نشان نمی‌داد. حتی سال چهارم دبستان نایب‌رییس یکی از دو گروه‌ خودمختار کلاس شدم.

سه تا معدل بیستی توی کلاس بودیم؛ من و طالب‌خان و میرآقا. طالب‌خان رییس یکی از گروه‌ها شد و میرآقا رییس گروه دیگر، که من هم عضوش بودم. او از من گوشه‌گیرتر بود و کم‌زورتر و برای همین توافق کردیم که او رییس گروه باشد؛ من هم به عنوان نایب‌رییس گروه‌مان دنبال دشمن‌ها می‌گذاشتم و یک‌جورهایی همه‌کاره بودم. یک‌بار هم مشتی توی شکم طالب‌خان زدم که هنوز وقتی نگاه متعجب و اشکی که توی چشم‌هاش دوید یادم می‌آید دل‌ام می‌خواهد پیدایش کنم و ازش معذرت بخواهم؛ هرچند خودش اول کلاه من را برداشت و فرار کرد!

به‌هر‌حال آن محبوب نبودن هرچه سن‌ام بیشتر می‌شد نمود بیشتری پیدا می‌کرد، تا جایی‌که می‌توانم بگویم سال‌های آخر دبیرستان معلم‌ها و بچه‌ها به یک اندازه از من خوش‌شان نمی‌آمد. حتی اگر بخواهم خوش‌بین باشم فوق‌اش می‌توانم بگویم هیچ‌کدام دست‌کم در ظاهر هیچ حس مثبتی به من نداشتند. چون نه آن‌قدر اهل بازی و شیطنت بودم که بین بچه‌ها جا باز کنم و نه آن‌قدر درس‌خوان که سوگلی معلم‌ها بشوم.

برچسب‌ها:

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter