شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۵ آبان ۳۰, سه‌شنبه

اضطراب عکاس اخلاق‌گرا (یا "عکاس چشم‌هایش را نمی‌بندد")

«اضطراب* همان تجربه کردن خود به عنوان موجودی کاملا آزاد در روند تصمیم‌گیری در مورد اعمال خویش است.» ژان‌پل سارتر (فرهنگ اندیشه‌ی انتقادی / ویراسته‌ی مایکل پین، ترجمه‌ی پیام یزدانجو/ مدخل "پدیدارشناسی" ص.181)

خواندن تعریف بی‌نظیر سارتر از اضطراب، برایم مثل نقطه‌عطف/حادثه‌ای جذاب (که در ذهن نقشی عمیق می‌اندازد) بود؛ آن‌قدر که دلم بخواهد خیلی مسائل را با استناد به آن برای خودم توجیه و تشریح کنم. مسائلی که می‌توانند آدم را عمیقا مضطرب کنند.

* * *

گفتم، آن‌قدر این تعریف به نظرم دقیق و برایم جذاب بود که دلم می‌خواست (و می‌خواهد) مسائل زیادی را با آن توجیه کنم. اولین قربانی‌ام، مسئله‌ی کهنه‌ و پیش از این جواب‌داده‌شده‌ی پرستش موجودی متافیزیکی، موجودی بی‌خطا و بی‌اشتباه بود (انتخاب یک قربانی تکراری، به نظرم مشق خوبی آمد برای فهم قضیه. چیزی شبیه شطرنج بازی کردن با حریفی که دیگر فیل و وزیر ندارد!). از این گذر، فهمیدم که شیوه‌ی عبودیّت انسان عصر جدید، شباهت بسیاری دارد به عبّودیت انسان پیش‌تاریخی و انسان اسطوره‌پرست کهن. اولین نکته این است که نمی‌توانم به عبودیّت این دو، پرستش نام بدهم. به زعم من، تاریخ پرستش و پرستیدن بین این دو بُرهه قرار دارد (شاید بتوانم غرض‌ورزانه و غیردقیق، قرن شش و هفت هجری و همین‌طور میلادی را مثال بزنم!). پرستش، ستایش‌گرانه است؛ مستقل از مثال خاص، نوعی خلوص در خودش دارد. اما انسان اسطوره‌پرست کهن و انسان عصر جدید، عبودیّت‌شان معامله‌ای بوده و هست و برخاسته از اضطرابی که سارتر توصیف کرده: هر دو نتوانسته‌اند مسئولیت خود را بپذیرند: انسان اسطوره‌پرست کهن، به خاطر نادانی‌اش نسبت به طبیعت/زندگی خود، توان پذیرش مسئولیت خود را نداشت (طبیعتا، وقتی دو بار صاعقه به آدم بزند، مسئولیت‌پذیری فراموش می‌شود!) و انسان اسطوره‌پرست عصر جدید، نمی‌تواند هزینه‌ی سنگین آزادی (اضطرابِ آزادی) را بپردازد، و نمی‌خواهد که بتواند مسئولیت خود را بپذیرد. پس هر دو سراغ پرستش معامله‌وار می‌روند: می‌پرستند، تا مسئولیت‌ خود را گردن آن موجود برتر بیاندازد؛ او برایشان تصمیم‌گیری کند؛ بگیرد و بدهد. (نکته‌ی طنزآمیز بازی این است که تمام نتایج ناخوشایند و خراب، در این سیستم، تقدیر نام می‌گیرند: "من مسئول نیستم، تقدیر این بود!" [انگار آنجا که دردسر گریبان خودش را نگرفته، رندانه می‌گوید اگر می‌توانید، بروید یقه‌ی آن "او" را بگیرید!])

در همین مسیر است که احتمالا می‌توانیم ریشه‌هائی از پیدایش اخلاق (اخلاق، در معنای آن قانون اخلاقی که قرار بوده در دل ما باشد [اما گشتیم نبود!]) را هم کشف کنیم: اخلاقی (پیش‌فرض‌ها و قوانین رفتاری‌) که اگر در مرزهایش حرکت کنیم، ما را از زحمت تصمیم‌گیری خلاص کرده و اضطراب را کم‌رنگ می‌کند (فقط کم‌رنگ می‌کند، به این خاطر که اضطراب خاص خودش را همراه دارد)؛ چون: "من کاری را که اخلاق حکم می‌کرد، انجام دادم!".

قانون اخلاقی کهن و خلل‌ناپذیر، جانوری شبیه تقدیر.

تازه‌ترین مسئله‌ای که وسوسه‌ام می‌کند از تعریف سارتر از اضطراب در برابرش استفاده کنم، مربوط به مقاله‌ی خواندنی و بسیار خوب امیرپویان شیوا در مجله‌ی هزارتو است، با نام "هرجا تصویری هست، اخلاق نیست".**

آقای شیوا در پایان مقاله‌ی خود می‌گوید:

"وقتی به تصویر سرنگونی مردِ چینی دوچرخه سوار در چاله‌ی آب در خیابانی در چین نگاه می‌کنم ـ که برای هوشیار کردن مسؤولانِ شهرداری گرفته شده بود که ببینید چه شهر پرچاله‌چوله‌ای دارند ـ به خودم می‌گویم، اگر عکّاس اخلاق را رعایت می‌کرد و تا وقتی خطر مرتفع می‌شد، کنار چاله می‌ایستاد و دیگران را بر حذر می‌داشت تا کسی در چاله نیفتد، آن‌وقت دیگر سوژه‌ای برای تصویربرداری وجود نداشت. این‌طور، بدبینانه با خودم تکرار می‌کنم: هرجا تصویری هست، اخلاق نیست... هرجا تصویری هست، اخلاق نیست."

"هر جا تصویری هست، اخلاق نیست"؛ و می‌خواهم بگویم: آنجا که چنین تصویری هست، اخلاق فردی و اجتماعی (امروزین) موج می‌زند؛ چرا که مسئولیت هست.

دلیل ادعایم در همان پاراگراف نقل شده هم آمده: عکسی "که برای هوشیار کردن [...] گرفته شده بود".

عکاس چشم‌هایش را نمی‌بندد

عکاس چنین صحنه‌هائی می‌تواند در محل خطر بایستد و قربانیان را نجات بدهد. می‌تواند ساعت‌ها بایستد، و برای خلاصی از عذاب وجدان، به هر کسی که از آن سو عبور می‌کند، راجع به خطر آگاهی بدهد. می‌تواند بایستد و منتظر بماند، شاید کسی بالاخره بیاید و آن چاله را پر کند... و بعد، با قلبی آرام و مطمئن به خانه برگردد و بخوابد، چون موفق شده آدم‌هائی را از خطری نجات دهد: البته تعداد مشخصی آدم از خطری مشخص و در دید.

در این صورت، احتمالا عکاس به این فکر نخواهد کرد که: آیا چاله‌های دیگری هم در شهر وجود دارند؟ آیا پر شدن امروز این چاله، کمکی به حل مشکلات مشابهی که ممکن است روزهای دیگر هم پدید بیایند می‌کند؟ (و اصلا بیائید فکر نکنیم به اینکه، آیا آن روز، آن چاله پر خواهد شد یا نه.)

حالا برگردیم به پاسخی که در خود متن هست: عکسی که برای آگاه کردن (مسئولین شهری) گرفته شده و عکاسی که با این کار دست به انتخاب زده: رعایت اخلاق خلل‌ناپذیر و اطمینان‌بخش سنتی (که حکم مستقیم دارد و تفسیرپذیر نیست) یا پایبندی به اخلاق نسبی مدرن (که در لحظه باید توسط خودش رقم زده شود).

عکاس می‌توانسته با تلاش برای حل یک مشکل، وجدان خودش را آرام کند، یا اینکه تلاشی کند برای حل ریشه‌ای مشکل، با به جان خریدن خطر در برابر این سوال قرار گرفتن: "چرا به جای عکس گرفتن، به قربانی خبر ندادی؟"

به زعم من، آنجا که چنین تصویری هست، عکاس خطر اضطراب را به جان خریده؛ خطر مسئولیت (خطر اینکه حتی خودش این سوال را از خویش بپرسد!). عکاس حتی نمی‌تواند مطمئن باشد که با گرفتن عکسی آگاهی‌دهنده مشکلی حل خواهد شد (سوالات تکنیکی مربوط به عکاسی هم در نظر داشته باشید: "نکند زیاد نور داده باشم!") و اتفاقا، حتی نمی‌تواند مطمئن باشد که حداقل کار خوب و درست را انجام داده (تا دست‌کم آرامش و آمرزش سارتری شامل حالش بشود!). اینجا، باید انتخاب کند و مسئولیت انتخابش را به عنوان انسانی آزاد بپذیرد: اضطرابِ انتخاب و انتظار ِ نتیجه و عذاب وجدانی که در هرحال دنبالش می‌کند.

می‌خواهم بگویم، عکاس با این کار، حتی ایثار کرده: به هر‌حال از عذاب وجدان رها نخواهد شد، چون حتی اگر مشکل چاله‌ها حل بشود، عکاس، نمی‌تواند ناراحتی قربانی کردن یک نفر (تماشاگر قربانی شدن او) را فراموش کند.

به زعم من، آنجا که چنین تصویری هست، اخلاقی پویا، نسبی و در عین‌حال مسئولانه، و انسانیتی نو، موج می‌زند.

(به تصویر معروف آن ویت‌کنگ هم دقت کنیم. می‌توانیم تصور کنیم، جایزه‌ی پولیتزر هیچ‌وقت موفق نشده کابوس‌های عکاس عکسی که در پس‌اش انسانی می‌میرد را از بین ببرد. چون فقط شاتر است که بلافاصله بسته می‌شود... جایزه، شاید حداکثر توانسته قرص آرام‌بخش‌اش را جور کند.)

* تا جائی که می‌دانم، دکتر مصطفی رحیمی، در این مورد از واژه‌ی "دلهره" استفاده کرده‌اند.

** البته اینکه وسوسه شده‌ام در رد قضیه‌ی مطرح شده در پايان این مقاله چیزی بگویم، به زعم خودم در تناقض با خواندنی و بسیار خوب بودنش در نظرم نیست، و مانع اینکه همزمان قبولش داشته باشم هم نمی‌شود (و بالعکس). گمان می‌کنم، خیلی‌مان معتقد باشیم که لذت این خواندن‌ها در همین بازی‌هاست.

پ.ن.: تاکید می‌کنم بر اینکه، ایده‌ی "هرجا تصویری هست، اخلاق نیست" برای من هم بسیار جذاب بود (و از مقاله‌ی آقای شیوای گرامی بسیار هم آموختم) و باید بگویم (باز هم مؤکد که) آن را پذیرفتم و من هم بدبینانه با آقای شیوا هم‌صدا می‌شوم که: "هرجا تصویری هست، اخلاق نیست"... چون اصلا نمی‌توانم مطمئن باشم که عکاس موردنظر در لحظه‌ی شکار وقت داشته به تمام این مسائل، فکر کند (و شاید حتی پیش از آن)... می‌توانم عکاسی را هم تصور کنم که آرام و خونسرد، به انتظار قربانیان‌اش بوده تا تصویر آن‌روزش را جور کند! (و البته به این عکاس هم باید دست‌مریزاد بگویم، به خاطر اخلاق کاری‌اش و اینکه وقتِ خلق اثر، فقط به اثر فکر کرده ؛)

حتی بعد، آرام‌آرام زمزمه‌ سر می‌‌دهم که: "احتمالا اخلاق نیست!"

به‌هرحال، اصلا نمی‌توانم مطمئن باشم که اخلاقی هست؛ چون برای فکر کردن به اخلاق، اول باید به چیزی مطمئن باشم.

پ.پ.ن: پاسخ خواندنی امیرپویان شیوای گرامی به این مطلب را می‌توانید اینجا بخوانید:

راز:

اخلاق عکس

باز هم ممنونم پویان عزیز :)

پیشنهاد می‌کنم نوشته و نقد بسیار خوب نقطه الف درباره‌ و در ادامه‌ی این بحث را بخوانید:

نویسش نقطه الف در نقطه الف:

انهدام تصویر بی انسان / انهدام انسان بی تصویر

خیلی ممنونم :)

ادامه‌ی این بحث را می‌توانید دنبال کنید در:

دالان دل:

کل به جزء

و پاسخ تازه‌ی امیرپویان شیوا:

راز:

تصاویر پارادوکسیکال

برچسب‌ها: ,

Comments


۱۳۸۵ آبان ۲۳, سه‌شنبه

«نيم‌روی شبانه» بخش چهارم:

موها به هم ریخته و خیس ِ عرق و نیش تا بناگوش باز و پاتیله‌پاتیل!*

حتی وقتی فقط بخواهی چند کلمه حرف بزنی هم، ممکن است چیزی برای گفتن به ذهن‌ات نرسد.

آدم‌هایی که این‌جور وقت‌ها می‌توانند باز هم حرف بزنند را به عنوان آدم‌های موفق می‌شناسیم.

* * *

از بچگی یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم در گروه آرزوهای مربوط به آشپزخانه، این بود که بتوانم تخم‌مرغ را مثل آشپزهای حرفه‌ای فیلم‌ها با یک دست بشکنم.

بالاخره بعد از کلی تمرین، چند ماه پیش موفق شدم این کار را انجام بدهم. فکر کنم به همین دلیل است که نیمروهایم خوشمزه شده‌اند؛ حتی یاد گرفته‌ام نیمروهایی درست کنم با طعم کباب سلطانی... و از آن خوشمزه‌تر، نیمروهای آنارشیستی.

* * *

وقتی وارد خانه‌ای می‌شوی که در آن حتی یک تار مو هم آشفته نیست و همه چیز سرجای خودش است، سریع می‌روی و می‌نشینی روی صندلی و منتظر می‌شوی تا میزبان سر صحبت را باز کند.

اما وقتی وارد خانه‌ای می‌شوی و می‌بینی چند کتاب روی میز آشپزخانه هنوز باز مانده و روی میز عسلی کنار یکی از صندلی‌ها یک فنجان نیمه‌پر قهوه است، به میزبان لبخند می‌زنی و از روی میز یک سیب سبز برمی‌داری و گپ زدن را شروع می‌کنی.

با این‌حال، این یک قاعده نیست و بیشتر یک اتفاق به نظر می‌رسد و کاملا بستگی دارد به این‌که میزبان دوست صمیمی‌ات باشد یا نه؛ سیب سبز دوست داشته باشد یا نه؛ منظم باشد یا نه؛...

نتیجه‌گیری: همه‌جا مواظب رفتارمان باشیم که گم نشود.

* * *

بعضی چیزها آشفته‌شان خوب است.

قبول ندارید؟

بروید از حضرت حافظ بپرسید.

* * *

(داستان این نیم‌رو گم شد، این داستان را جایگزین کردم)

قورباغه را گذاشت لای نان باگت‌ و سوسیس را روی میز تشریح...

دستیارش پرسید: «پرفسور، فکر نمی‌کنین اشتباهی پیش اومده؟»

عینک را روی بینی‌اش عقب داد، با وسواس نگاهی به ساندویچ و میز انداخت و گفت: «ممم... نه! مشکلی هست؟»

22/7/1385

* * *

یک احتمالا عادتِ گهگاهی ِ نسبتا عمومی (که ممکن است در اشکال تقریبا مختلف، اما با کیفیتی حدوداً مشابه، پیش بیاید): با نزدیک‌ترین دوست‌مان جر و بحث شدیدی کرده‌ایم در حالی‌که می‌دانستیم حق با او بوده و خلاصه حسابی او را دلخور کرده‌ایم و حالا خودمان به شدت ناراحتیم. کیف پول‌مان را درست بعد از دریافت حقوق، در تاکسی جا گذاشته‌ایم. موقع شستن ظرف‌ها چهار تا بشقاب دوست‌داشتنی را شکسته‌ایم و تازه بعد از جمع‌کردن‌شان، متوجه شده‌ایم که اتوی روشن را از روی پیراهن نویمان برنداشته‌ایم. کار عقب‌مانده‌ای را سرهم‌بندی کرده و به صاحب‌کار تحویل داده‌ایم و او با زبان بی‌زبانی گفته دیگر به ما هیچ سفارشی نمی‌دهد... خلاصه هر جور خرابی که دلمان خواسته و نخواسته به بار آورده‌ایم؛ خسته و عصبی و آشفته و نگران در اتاق نشسته‌ایم و به راهی برای حل این همه مشکل و مقابله با این بی‌نظمی فکر می‌کنیم. تصمیم می‌گیریم دیگر خیلی جدی به زندگی‌مان سر و سامانی بدهیم و برنامه‌ی مرتب و دقیقی بچینیم... و آخر سر بلند می‌شویم اتاق را جمع و جور می‌کنیم و بعد یادمان می‌افتد که...

توصیه‌ی پزشکی: استراحت کن!

* * *

از لذت‌بخش‌ترین لحظات زندگی این می‌تواند باشد که:

کار بسیار مهمی داری که مدت‌ها در انتظار انجامش بوده‌ای؛ کاری سرنوشت‌ساز. آماده‌ی انجام دادنش هستی که دوست‌ات تماس می‌گیرد. نگاهی به ساعت می‌اندازی... چند کلمه حرف می‌زنی و حال و احوال دوست‌ات را می‌پرسی. باز به ساعت نگاه می‌کنی...

لبخند می‌زنی و ساعت را کنار می‌گذاری و به صندلی تکیه می‌دهی و یک ساعت و نیم بعد از دوست‌ات می‌پرسی نظرش راجع به کمی قدم زدن چیست!؟

* * *

گاهی وقت‌ها، موقع تنهائی، دوست دارم اداهای بوگارتی/دلونی/ویلیامزی در بیاورم و سر خودم را گرم کنم: کبریتم را با فیگور عجیبی روشن کنم یا غذای توی ماهیتابه را با حرکات بازیگرهای سرخوش هالیوودی جابجا کنم و...

خلاصه اینکه، مضحکه‌ی عجیبی سال‌هاست این‌جور وقت‌ها سراغم می‌آید و دست از سرم برنمی‌دارد. کم‌سابقه است که بخواهم حرکت عجیب و غریبی انجام بدهم و چیزی را خراب نکنم: کبریتِ روشن می‌افتد روی پایم یا غذای داخل ماهیتابه می‌افتد زمین... یا هوس می‌کنم با یک شیرجه‌ی استادانه از روی مانعی در پیاده‌رو بپرم و سرم می‌خورد به میله‌ای که معلوم نیست درست آن لحظه از کجا سر و کله‌اش پیدا شده‌ و تمام این لحظاتم تبدیل می‌شوند به لحظات کیتونی/بروکسی/آلنی!

برای این بخش یک نتیجه‌گیری اخلاقی دارم: اینکه همه‌چیز (و حتی شاید هیچ‌چیز) هم طبق برنامه‌‌ و خواست ما پیش نرود، نه یک نتیجه‌ی اخلاقی، بلکه یک واقعیت مهم و معمولی است.

اما نتیجه‌ی اخلاقی که چندان هم تازه یا مهم نیست: برای هر کار عجیب و غریبی، تمرین لازم است.

نتیجه‌گیری: دنیا، با نظم ما پیش نمی‌رود.

* * *

خوشبختی گاهی بین کاغذهای به‌هم‌‌ریخته و در کمدی نامرتب است (خب... البته باید حواس‌مان باشد به این‌که دنبال چه چیزی می‌گردیم؛ گاهی تا پیدایش کنیم، بدبخت شده‌ایم!).

(زمستان 85 احتمالا)

(ببخشید! تصحیح می‌کنم: زمستان احتمالا 84)

*بلانسبت، دور از جان، همان: "زلف آشفته و خوی کرده و خندان‌لب و مست" (پیرهن‌چاک و غزل‌خوان و صراحی در دست)

نیم‌روهای ماسیده در خورجین پاندوپان:

بخش اول: افسانه اسم مادربزرگم نبود.

بخش دوم: در بزنگاه افسانه‌ها گرفتار آمدن

بخش سوم: مرگ در نمی‌زند،‌ چون دست ندارد

یک سوال بی‌ربط به این یادداشت ولی مهم برای خودم: می‌دانید ترانه‌ای با مطلع "ببین باز می‌بارد آرام برف / فریبا و رقصنده و رام برف" را چه کسی خوانده؟ و در اصل، در کدام آلبوم یا اصولا کجا می‌شود پیدایش کرد؟

برچسب‌ها: , ,

Comments


۱۳۸۵ آبان ۱۰, چهارشنبه

یه "آپارتمان" دوست‌داشتنی

تقریبا همین الآن خوندن فیلمنامه‌ی «آپارتمان» "وایلدر/دایموند" رو تموم کردم. خب... در حالیکه صورتم داشت از یه لبخند لذت‌بخش می‌ترکید و نمی‌دونم چرا سعی می‌کردم لبخنده‌رو کنترل کنم، از جام بلند شدم و یه سیگار گیروندم و مثل همه وقتائی که هیجان‌زده می‌شم روی همون وتری که براتون تعریف کرده‌م چند قدم راه رفتم و بعد به فکرم زد بیام اینجا بنویسم که عجب فیلمنامه‌ی فوق‌العاده‌ای بود... خب! خیلیه که فیلمنامه‌ی یه فیلم این‌طوری آدمو میخکوب کنه، و مشخصا این فیلمنامه طوری نوشته شده که اگه آدم فیلمو دیده باشه هم با خوندنش کلی چیز تازه به دست می‌آره... منظورم اینه که خوندنش لطف خاص خودشو داره؛ البته من هنوز فیلمو ندیدم.

به هر حال، تازه می‌فهمم چرا باید وایلدر یه استاد باشه و چطوره که «آپارتمان» این‌قدر محبوبه (تازه اینو ندید می‌فهمم!)، چون مثلا فقط از لحاظ! خنده هم که حساب کنیم آسون نیست آدم بدون گفتن یه جمله‌ی خنده‌دار، دیگرانو بخندونه در حالیکه داره از یه موضوع کاملا جدی حرف می‌زنه، اونم بدون اینکه جدیت موضوع بیافته تو سایه؛ و من که واقعا بارها خندیدم، اونم موقع خوندن فیلمنامه، بدون اینکه جوکی در کار باشه... آه ای طنز با اصالت دلنشین!

و ازون مهم‌تر و دشوارتر این‌که وسط این همه غافلگیری و خنده، آدم بتونه این‌طوری نیش و کنایه بزنه به خیلی چیزا، حالا از روابط خانوادگی گرفته تا نظام اداری! (اگه قرار بود نقد بنویسم، بی‌شک به صحنه‌ای که باد با بالادستیاش تو شرکت تماس می‌گیره برای تغییر برنامه و به شکل هیجان‌انگیزی آدم از بیخ‌دار بودن قضیه مطلع می‌شه، اشاره می‌کردم) و تازه اینکه وسط این همه کار، یادش نره کاشت‌های محشر (که رسما آدمو آچمز می‌کنه قرار گرفتنای استادانه‌ و به‌جاشون) بذاره برای غافلگیریای نفس‌گیر بعدی! (البته، نباید فراموش کنم که آقای دایموند هم در نوشتن فیلمنامه دست داشتن. اینکه کدوم‌شون دست بیشتری داشته البته با خودشون دیگه... رسما کار بی‌نقصه).

خب... می‌دونم که یه همچین یادداشتی اونم نصفه‌شب شاید غیر معمول به نظر بیاد (از لحاظ افق انتظار!) ولی، خب اصولا نمی‌تونستم یه جائی این حس لذت‌بخش خوندن این فیلمنامه‌ی محشرو ثبت نکنم. پیشنهاد می‌کنم حتما بخونینش، اگه خوش‌تون نیومد صحیح و سالم بیارین بدینش به من، ازتون می‌خرم به قیمت خرید ؛)

علی‌الحساب این چند تیکه‌شو بخونین اگه خواستین:

Jack Lemmon - Shirley MacLaine

صدای باد (جک لمون)‌ـ من تو شونزدهم غربی زندگی می‌کنم ـ فقط نیم ایستگاه با سنترال‌پارک فاصله داره ـ اجاره خونه‌م 84 دلار در ماهه. تا ماه جولای گذشته که خانم لیبرمن ِ صاحب‌خونه، هنوز یه دستگاه تهویه مطبوع دست‌دوم کار نذاشته بود، 80 دلار بود. این‌جا آپارتمان قشنگیه. خیلی رویائی نیس، اما جای راحتیه ـ‌البته فقط واسه آدم مجرد. تنها مشکلش اینه که ـ هر وقت بخوام نمی‌تونم برم توش. (8)

کرکبی‌ـ (او (سیلویا) را به سمت راه‌پله می‌برد) مادرت امروز بعدازظهر چی‌کار می‌کنه؟

سیلویاـ خونه‌س، بوقلمون می‌پزه.

کرکبی‌ـ چرا نفرستیمش سینما، فیلم ِ «بن‌هور»؟

سیلویاـ خیلی خوبه، ولی مادربزرگ و عمو هرمن و عمه سوفی و دو تا خواهرزاده‌هامو چی‌کار کنیم؟ (109)

باد ـ تا کفِ خیابون فقط یه طبقه فاصله‌س ـ فوقش یکی از پاهاتونو می‌شکنین.

فرن‌ (شرلی مک‌لین)ـ پس با تیر خلاصم می‌کنن ـ مث اسب.

باد ـ [به تخت نزدیک می‌شود] خواهش می‌کنم، خانم کیوبلِیک،‌ به من قول بدین هیچ‌ کار احمقانه‌ای نمی‌کنین.

فرن ـ کی اهمیت می‌ده؟

باد ـ من.

فرن ‌ـ [خواب‌آلود] چرا من نمی‌تونم عاشق مرد نازنینی مث شما بشم؟

باد ـ [با حسرت] بله، خب؛ گندیدن همین‌جوریه دیگه ـ یعنی از لحاظ کیک! (109 و 110)

باد ـ به هر حال ـ ماشینو پارک کردم و اسلحه رو ورداشتم ـ خب آدم هر روز تو روزنامه‌ها می‌خونه که یه نفر خودشو با گلوله کشت، اما باور کنین، کار ساده‌ای نیس ـ یعنی کجا باید بزنین؟ این‌جا؟ این‌جا؟ یا این‌جا ـ؟ [با دو انگشت به شقیقه و دهان و قلبش اشاره می‌کند] می‌دونین آخر سر کجا زدم؟

فرن ـ کجا؟

باد [زانویش را نشان می‌دهد] این‌جا.

فرن ـ به زانوتون؟

باد ـ آها ـ همون‌طور که اون‌جا نشسته بودم و داشتم فکر می‌کردم کجا بزنم، یه پلیس سرشو آورد تو ماشین ـ پارک ممنوع گذاشته بودم! منم می‌خواستم اسلحه رو قایم کنم که در رفت و ـ‌پوه! (119)

آپارتمان

بیلی وایلدر و آی. ای. ال. دایموند

ترجمه‌ی کتایون حسین‌زاده

انتشارات نیلا

چاپ یکم 1382

پ.ن.: دیدم دو تا پست آخرم مربوط به کتابای نشر نیلا شدن. فکر کنم باید یه سری به دفتر نشر نیلا بزنم... از لحاظ قرارداد! ؛)

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter