شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۴ بهمن ۹, یکشنبه

خودمانی / پاریس تگزاس

ساعت دوازده باید سر تمرین یک تئاتر عروسکی باشم که نویسنده و راوی قصه‌اش هستم.

دیروز هم تقریبا فقط چهار ساعت صبح خوابیدم. (البته وقت‌هائی که چشم‌هایم را می‌بندم و خواب نیستم را اگر استراحت حساب نکنم؛ چون واقعا استراحت به حساب نمی‌آیند!!!).

یک ساعت پیش برای آنکه خوابم ببرد تصمیم گرفتم خواندن فیلمنامه «پاریس تگزاس» شاهکار "سام شپارد" که حضرت "وندرس" هم آن را به معنای واقعی تبدیل به احسن کرده تمام کنم...

خب؟ ... هیچ!

رسیدم به بخشی که تراویس و هانتر (پدر و پسر) آمده‌اند دنبال جین (مادر) و در بزرگراه دنبال یک شورلت قرمز می‌گردند؛ بعد دیدم نه! نمی‌شود... باید بنشینم فیلم را ببینم.

خلاصه همین دیگر! ساعت 4:30 دقیقه صبح در حالیکه چشم‌هایم داشتند برای خواب التماس می‌کردند تصمیم گرفتم خیلی کوتاه ورزش کنم! و بنشینم و پاریس تگزاس ببینم!

پ.ن: از آن جالب‌تر اینکه رفتم برای خودم شیرقهوه درست کنم. شیر دو روز تاریخ مصرف گذشته (حالا تا ببینیم چه می‌شود. مثل این سبزی فروش‌ها که کاهوی نشسته می‌خورند و می‌گویند آدم نباید معده‌اش را ناز بدهد!!!). بعد همان‌طور سر گاز تصمیم گرفتم وسوسه‌ام را درباره نوشتن یک یادداشت این‌ شکلی* بعد از مدت‌ها جامه عمل بپوشانم! خلاصه دقیقا سر جمله « برای خواب التماس می‌کنند» شیرم هم سر رفت! خوشبختانه نبریده و این احتمالا یعنی سالم است!

حالا بروم پاریس تگزاس ببینم و فردا سر تمرین اگر شد بخوابم!

* یادداشت این شکلی یعنی همین‌ شکل یادداشت. واقعا خیلی دلم می‌خواست این‌طوری بنویسم. خیلی لذت‌بخش است.

پ.پ.ن: باید یک فکری به حال خودم بکنم! فقط بیست دقیقه پیدا کردن پوسترها طول کشید! تازه دست آخر هم دلم نیامد فقط یکی‌شان را بگذارم اینجا!

توصیه ایمنی: مراقب خودتان و کتاب‌هائی که قبل از خواب می‌خوانید باشید! و هنگام خروج از بانک پول‌هایتان را با دقت بشمارید تا اگر به سرقت رفتند فقط به اندازه ارزش‌شان غصه بخورید.

Comments


۱۳۸۴ بهمن ۸, شنبه


می‌خواستم درباره این قضیه چیزی بنویسم، اما آن‌قدر عصبانیم کرده بود که علی‌الحساب برای اجتناب از نوشتن مطلبی جوشی! از خیر و شر نوشتن درباره‌اش گذشتم.

خوشبختانه دیدم مطالب بسیار خوبی درباره همین موضوع نوشته شده که لینک می‌دهم و پیشنهاد می‌کنم شما هم بخوانید:

کانون زنان ایرانی:

فمينيسم در شبهای برره

سراب بی‌نشان:

چاپلوسی

صورتک:

دروغی به نام خشونت علیه زنان!!!

بدون ویرایش:

طنز اجتماعی یا...

سپاسگزار دوستان نویسنده این مطالب خوب هستم.

پ.ن: شاید پینگ کردن و خبر دادن به خاطر لینک دادن به مطالب دیگران کار چندان ممدوحی به نظر نرسد. (آمدیم و یکی گفت اگر تو ساززنی، خودت بنشین بزن. یا مثلا از همین حرف‌ها). خب! همان‌طور که تقریبا گفتم، اگر ساز دست می‌گرفتم (هنوز هم) در اثر عصبانیت فقط می‌توانستم توی سر عوامل برنامه مذکور بکوبم. به همین‌خاطر لینک دادم به مطالبی که خوانده و با آنها موافق بودم و خبر دادم که شما هم بخوانید.

پ.پ.ن: به نظر خودم پی‌نوشتم شد تکرار همان حرف اول...!!! بگذريم...

Comments


۱۳۸۴ بهمن ۶, پنجشنبه

نامه‌ای برای قدیمی‌ترین رفیقم

سعید جان

شاید خنده‌دار باشد که اینجا برایت نامه نوشته‌ام. اصلا همین که آدم نامه به قدیمی‌ترین رفیقش را بگذارد توی وبلاگ شاید خنده‌دار باشد. خنده‌دار هم باشد، می‌خندیم خب! اسمش را می‌گذاریم گپ در ملا عام!

آخر این‌روزها گهگاه که می‌آئی هم نمی‌شود مثل قدیم حرف زد. نه اعصاب لعنتی همیشه داغان من می‌گذارد آرام بتمرگم و ده دقیقه یک بار غر غر راه نیندازم و نه زندگی که از سر و کول تو می‌رود بالا می‌گذارد حرفی بزنیم.

یادش به خیر که توی همان خانهٔ حیاط‌دار قدیمی‌ساز هر سه‌مان یک اتاق داشتیم و تا نصف دل شب حرف می‌زدیم تا بیایند و یک چیزی به‌مان بگویند. (یادت می‌آید یک بار سه تائی هم‌زمان با هم یک کتاب وبستر را خواندیم؟ تو آخرش رامی‌خواندی، سهیل اواسطش بود و من تازه شروع به خواندنش کرده بودم. هر کدام یک صفحه را نگه می‌داشتیم و می‌خواندیم. بامزه بود که نه هیچ‌کدام حاضر بودیم صبر کنیم خواندن آن یکی تمام شود و نه حاضر بودیم کتاب را سه تکه کنیم که دیگر سه تائی نریزیم سر یک کتاب).

روزهائی بودند که دیگر حاضر نیستم برگردم به آنها (نه که بدم بیاید. نه! اما می‌دانی که جزو آن دسته‌ام که حاضر نیستند حتی یک روز برگردند عقب. نمی‌خواهم باز بچه شوم. شاید چون دارم بچگی‌ام را روی کولم می‌کشم تا جائی که می‌شود و شاید هم هر چیز دیگر. به تابستان 82 هم نمی‌خواهم برگردم. حتی با اینکه شاید اگر برگردم همه‌چیز تغییر کند باز هم نمی‌خواهم برگردم. می‌دانی... چیزی که رفته شاید رفتنش تلخ بوده، اما تبعات خوب هم شاید داشته. اگر بخواهم برگردم و تغییرش بدهم، شاید چیزهای خوب بعدش را از دست بدهم. نمی‌دانم... گیج نکنم خودم را بهتر است. همیشه به خودم می‌گویم اگر زمستان 80 زنده نمی‌ماندم آن‌وقت حسرت نوشتن خیلی چیزها به دل ِ مُرده‌ام می‌ماند!!!)

اصل حرفم اینها نبود.

از آدم فضائی‌ها نوشته بودم و گفته بودی همین بغل دست‌مان چیزهای خوب هست که دیدن‌شان تلسکوپ نمی‌خواهد. دنیاهای موازی‌ئی که هنوز نمی‌شناسیم‌شان.

حق با توست. می‌دانم اصولا این که این همه سال (یعنی از همان هفت سالگی که اولین کتاب ژول ورن را خواندم تا حالا که با یک پرش دستم می‌خورد به سقف!) دنبال آدم فضائی‌ها بوده‌ام خنده‌دار به نظر می‌رسد. شاید حتی چیزی شبیه ناشکری در برابر انسان و زمین.

اما ... نمی‌دانم برایت هیچ‌وقت گفته‌ام چرا دنبال آدم فضائی‌ها هستم یا نه.

اگر نگفته‌ام بگذار الآن بگویم.

راستش! گور پدر آدم فضائی‌ها. باید اعتراف کنم دنبال دنیای دیگری هستم.

یک دنیائی غیر از زمین امروزمان. یک دنیای نو.

اول بگویم فکر نکنی نا امید شده‌ام. نه! نا امید نیستم. اما رفیق، رک بگویم، باور کن این دنیا کارش تمام است. شاید ماها خیلی بد جا ایستاده‌ایم. شاید اصلا من بدجائی نشسته‌ام و بد می‌بینم یا شاید اصلا به خاطر این است که خیلی وقت می‌شود نرفته‌ام پیش دکتر کریمی عینک تازه بگیرم.

شاید هم اینها نباشد. به‌هرحال به حرفی که می‌زنم اعتقاد دارم.

باور کن یکی یکی چیزهای خوب دارند از بین می‌روند. می‌دانی که سعی خودم را می‌کنم. توی هر داستان یا شعری که می‌نویسم (بد یا خوب) همه فکر و ذکرم این است که من با دیکتاتور مشکل دارم، من فمینیستم، من با جنگ و نظامی‌گری مخالفم، با نظام کهنهٔ آموزشی مخالفم، با مردسالاری مخالفم... و خیلی دیگر... باور کن توی هر چیزی می‌نویسم سعی می‌کنم از اصول خودم تخطی نکنم و به عقاید شخصی‌ام وفادار بمانم (نه به عقاید کسان دیگری!).

می‌دانی که همیشه گفته‌ام عقیده را برای کافه نساخته‌اند. با عقیدهٔ شخصی باید زندگی کرد (و گرنه می‌شود عقیده عمو جان و عمه‌جان و جعفر آقا بقال!). برای همین است که با این همه بی‌پولی، بمیرم هم باز حاضر نیستم بروم توی فلان‌جا استخدام شوم. سرم برود برای این تلویزیون کثافت حتی تیزر تبلیغاتی هم نمی‌نویسم، شده از گرسنگی بمیرم. اگر رئیس تالار مولوی بگوید باید فلان‌جای متن‌ات را حذف کنی تا اجرایش را قبول کنم، قید اجرا را چند سال می‌زنم، چون عقیده‌ام برای کافه نیست و اگر به چیزی معتقدم‌، باید به آن عمل کنم. بگذار اصلا هیچ‌وقت آن شعر بیست صفحه‌ای کوفتی هیچ کجا چاپ نشود. من حتی یک کلمه‌اش را هم حذف نمی‌کنم. بگذار نامزد فلانی تهدیدم کند که اگر به زنش باز از شرایط ضمن عقد بگویم پدرم را در می‌آورد. باز هم می‌گویم. باز هم به بچه فلانی می‌گویم معلمش دروغ گفته سر کلاس. باز هم سر حرف‌هایم هستم، حتی اگر "حسن" بیاید یقه‌ام را بگیرد و بخواهد بزند زیر گوشم. اینها کار من نیستند. اینها زندگی من‌اند.

کسانی را هم می‌شناسم که خیلی بیشتر از اینها جان می‌گذارند برای عقیده‌شان، زندگی‌شان. باور کن کسانی را دیده‌ام که جلوی آنها خجالت می‌کشم بگویم من با عقایدم زندگی می‌کنم. آنها زندگی‌شان تجسم خیلی از رویاهای من است. باور کن حیرت می‌کنم از آن همه نیرو و از آن همه اراده. تا وقتی آنها هستند اصلا حق ندارم نا امید باشم. از بودن آن‌هاست که نیرو می‌گیرم برای گهگاه کاری کردن. دنبال دنیای دیگر و جهان ِ ممکن ِ دیگری بودن را از آنها می‌شود یاد گرفت. از آنها باید یاد گرفت.

اینها را نگفتم که گفته باشم فقط. گفتم بدانی که نا امید نشده‌ام از زندگی.

ولی سعید جان! جواب نمی‌دهد. احساس آب در هاون کوفتن دارم. دوست ندارم این حرف را بزنم؛ اما احساس می‌کنم داریم باد الک می‌کنیم. (لابد می‌گوئی باز مِستر پارادوکس بیدار شد!)

حداقل من که بادبیز شده‌ام انگار.

اینجا گوش اگر گوش فلان ناله اگر ناله من است.

نه فقط توی همین خراب شده مرز پر گهر خودمان. توی تمام خراب شده‌های دنیا.

هر جائی به یک شکل تازه. همه جا آواز دهل شاید... اینجا هم که نعره خر و دست‌افشانی گوریل!

صبح تا شب‌مان شده حرص و دق خوردن.

شب‌ها خواب آزادی را هم حتی نمی‌بینم.

خودم؟

سعید جان! می‌دانی که جفت پوچ شده‌ام. تاس ریختم جفت تیز آمده! کارت کشیدم وسط چهار برگ ژوکر درآورده‌ام. توی آفسایدم. چپ و راست توی استوانه حریفم... سُک سُک که می‌کنند همیشه ایستاده‌ام وسط اتاق!

نه اینکه فکر کنم کاری کرده‌ام و مستحق پاداشم. نه رفیق! فقط حسابم این است که هر آدمی که تلپی بیافتد وسط دنیا یک‌سری حقوقی دارد که شکر زمین و زمان ماها همه از بیخ از آن محروم شده‌ایم.

به‌هرحال درباره خودم، می‌دانم که می‌گوئی خودم انتخاب کرده‌ام. بله! خودم گفته‌ام راه وسط دوست ندارم. همین راهی که راه افتاده‌ام تا آخرش می‌روم. حالا هر کسی هم بگوید نویسندگی شغل نیست و تئاتر و سینما آن‌جور که من دوست دارم نان و آب ندارد. اما تا آنجا که پایم بکشد می‌رود. سینه‌خیز هم که دیده‌ای پایش افتاده و رفته‌ام. توی اوتم و باز هم می‌روم!

چه کار کنم؟ کله‌خری از بچگی همراهم بود.

برای همین هم همیشه دنبال آدم فضائی‌ها هستم.

یک سیاره دیگر... یک آدم دیگر... یک کوفت دیگر... یک جائی که آدم‌ها بفهمند همه آدمند. یک جائی که هیچ کس نخواهد روی کول کسی سوار شود. یک‌جائی که همه به نان و سیب و بوسه راضی باشند(دِ بیا! رمانتیکش کردم و لابد باز شاکی می‌شوی! چه کنم رفیق! آن رازقی‌های روی دیوار خانه بچگی کار دستم دادند. شاید شانس آوردم که نشد سهیل گل‌یخ‌ها را توی باغچه بکارد. به‌هرحال کارم وقتی حسابی بیخ پیدا کرد که همه لاله‌عباسی‌هائی که دانه‌شان را ریختم توی باغچه جوانه زدند. می‌دانم کار لاله عباسی همین است. اما آدم وقتی آن همه سال، آن همه لاله عباسی ببیند کارش از خرک در می‌رود!)

دنبال آن جای دیگرم حتی اگر توی خیال. یک جائی که آدم‌ها پشت ابرها خیره به هیچ چیزی نباشند و دست‌شان سر زانوی خودشان باشد و نان‌شان توی بازوی خودشان. یک جائی که آدم‌ها به هم لبخند بزنند. یک جائی که آدم‌ها حتما به یکی بالای سرشان نیاز نداشته باشند تا خوب باشند. بله! هنوز به انسان معصوم اعتقاد دارم. هنوز می‌گویم آدم‌ها بن‌شان پاک است. نمی‌دانم از کجا یک‌هو کالسکه‌ کله می‌کند.

نمی‌خوام برگردم به کودکی. اما یه جائی خوابم برد. سعید! ما همه‌مون یه جائی خواب‌مون برده.

دنبال یه سیاره دیگر هستم که هیچ‌کس رئیس کس دیگری نباشد آنجا.

بگذریم...

خواستم فقط بگویم می‌دانم همین کنار گوش‌مان دنیاهائی هست که بدون تلسکوپ می‌شود دیدشان. یکی از همین دنیاهای بزرگ، دخترک کوچک توست یا پسرک سهیل. اما همین است که می‌ترساندم.

سعید جان! برای فردای دنیای بزرگ دخترکت یا پسرک سهیل چه کار کرده‌ایم؟

فرشته‌ کوچولوها فردا که قد کشیدند حسابی، باید بیایند توی چه دنیائی؟

سعید جان! طاقت ندارم بیست سال دیگر اگر زنده بودم، چشم این فرشته‌های کوچک را گریان ببینم. طاقت ندارم پس فردا ببینم دخترکت مجبور شده توی چله تابستان خودش را هفت لا بپیچد و مزخرفات یک مشت احمق را تحمل کند و حقش نصف باشد از همه‌چیز. نمی‌خواهم و طاقتش را ندارم. چون عادلانه نیست، چون انسانی نیست، چون خیلی بیشتر از اینها باید داشته باشد، چون خیلی بیشتر از اینها حق مسلم‌اش‌ است. طاقت ندارم پس‌فردا روزی ببینم دخترک تو یا پسرک سهیل برای یک لقمه نان آرزوهای‌شان را ندید می‌گیرند. طاقت ندارم ببینم پس‌فردا توی این سرزمین‌های گندگرفته نشسته‌اند و برای رفیقشان می‌نویسند طاقت ندارم.

سعید جان! برای همین دنبال یک سیارهٔ قشنگ‌تر می‌گردم.

خوابش را که می‌توانم ببینم؟

قصه‌اش را می‌توانم بنویسم که...

شاید پس فردا روزی دخترکت آن را خواند و خوشش آمد (و یا شوخی‌های همیشگی با زمین و زمان دلش را زد از آنها) و او هم به فکر کشف آن سیاره قشنگ‌تر افتاد.

سعید جان! این فرشته‌های کوچولو را به مهمانی تلخی دعوت کرده‌ایم.

من خودم و تو خودت و همهٔ ما خودمان، توی این مهمانی بزرگ شده‌ایم و غذاهای تلخ خورده‌ایم و گریان دور خودمان پیچیده‌ایم و دیکتاتورها گفته‌اند داریم می‌رقصیم.

داریم برای هر آرزو روزی ده بار تا نوک قاف می‌دویم و گاهی دست‌خالی برمی‌گردیم باز. هر کدام‌ داریم برای کشف آن سیاره دیگر این طرف و آن طرف می‌دویم تا جائی که دست‌مان برسد؛ و همیشه می‌بینیم چه تلخ ققنوس‌های بزرگ را آتش می‌زنند.

گرفتی قضیه سیاره‌ای را که می‌گویم؟

از اول هم که گفتم حق با توست.

خب دیگر!

سعید جان! یک سفینه مریخی آمده بالای خانه. باید بروم قصه بچه‌ای را بنویسم که زمین را عصبانی کرد و یک شلوار داشت که با پر عقاب بافته شده بود و می‌توانست با آن پرواز کند، اما تصدیق نداشت.

فکر می‌کنی انسان‌فرشته‌های بزرگ و کوچک از همچین قصه‌ای خوش‌شان بیاید؟

پ.ن: راستی! تو هم نگوئی ساسان عاصی را چه به فرشته. منظورم از فرشته، آدم‌هائی‌ست که چشم‌هایشان خورشید دارد و سیب که می‌بینند اول عطرش را می‌خورند و خلاصه این کارها را هم که نکنند، هنوز یادشان است که انسان یعنی چه و هنوز خودشان آن‌قدر قشنگ است که البرز زیبا هم در برابر عظمت آرام‌شان تعظیم می‌کند. مثل همه انسان‌های خوبی که هر کدام از ماها می‌شناسیم.

Comments


۱۳۸۴ بهمن ۲, یکشنبه



با خوش‌نوای تُردِ قدم روی فرش برف

فارغ ز هر خیال

زمستان که سر رسید

(با آن فرشته‌های کوچک و نرم و سپید و سرد)

تک‌ تکْ ستاره‌های خاطره‌ها را شُمار کن!

بر بال نرم ِ مِه هر نفس(ظریف)

آن آرزوی نارسیده ز ِ ره را سوار کن...

از شومی زمین و زمان (روز و شب سیاه)

یک‌دم فرار کن!

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۴ بهمن ۱, شنبه

خبر یک مسابقهٔ جالب ( و طبق معمول چند خط دیگر درباره موضوعات دیگر!)

تا به حال هیچ‌وقت در هیچ مسابقه ادبی شرکت نکرده‌ام. نه اینکه فکر کنم کار بدی‌ست یا فکر کنم شاید برنده نشوم پس ولش کن! یا هر فکر مشابه دیگری. مسابقه ادبی برای کسانی که در آن شرکت می‌کنند حتما چیز خوبی‌ست؛ و من هم اگر قرار بود در اثر بی‌ اعتماد به نفسی یا هر دلیل دیگری فکر کنم داستان‌هایم به درد عمه جانم هم نمی‌خورند هیچ‌ وقت داستان نمی‌نوشتم (البته منظورم این هم نیست که هر کس فکر می‌کند داستان‌هایش به درد عمه جانش هم نمی‌خورند نباید بنویسد!).

نوشتن یا ننوشتن هر کس به خودش مربوط است و همیشه هر متنی مخاطب خودش را پیدا می‌کند(یا بر عکس!). حالا کسانی مثل دکتروف یا ونه‌گات یا چخوف یا مارکز دنیائی را شیفته آثار خودشان می‌کنند و کسانی هم پیدا می‌شوند که حتی عمه‌جان‌شان را هم نمی‌توانند راضی کنند داستان‌هایشان را بخواند. به‌هرحال...

شخصا تا به حال در هیچ مسابقه ادبی و بی‌ادبی شرکت نکرده بودم، چون به شدت نسبت به منتقدانی که بالا سر بعضی مسابقات ایستاده‌اند (با هرنام یا سِمَتی) و کارها را بی‌ استخوان و با استخوان وزن می‌کنند و اول نگاهی به سر و شکل نویسنده می‌اندازند و بعد بر اساس تعداد صفحات کار را می‌سنجند و ... به شدت آلرژی دارم.

راستش به زعم من(و البته شاید خیلی‌ دیگر) منتقدان چند نوعند. مثلا دو گروه که با ایشان شخصا برخورد داشته‌ام را این‌طور می‌توانم توصیف کنم:

یک گروه، منتقدانی که خودشان دستی بر آتش دارند و سرشان توی کار است و برای کلمات ارزش قائلند. این دسته از منتقدان همیشه برای همه محترم بوده‌اند و هستند (در مورد حس خودم باید بگویم حتی اگر تمام کارهایم را آشغال خطاب کنند، باز هم به ایشان احترام می‌گذارم و از راهنمائی‌هاشان سود می‌برم). و نکته جالب درباره این گروه منتقدان این است که اصولا نه اهل به صلابه کشیدن‌اند و نه اهل زیاد حرف زدن؛ احتمالا به این دلیل که اصولا ادعای نسبت فامیلی با آپولون یا موزها نمی‌کنند!

نوع دیگر، منتقدانی هستند که چون نتوانسته‌اند کاری را خودشان درست انجام بدهند، شده‌اند منتقدِ آن کار ( بد نیست چند وقتی جائی پنهان شوم!)؛ برای همین وقتی مثلا یک منتقد ادبی از این گروه داستانی را می‌خواند پانزده تا کلمه ناشناخته پشت سر هم ردیف می‌کند و مدام از اینکه کار اصلا از قواعد داستان‌نویسی پیروی نمی‌کند و کلمات مشکل‌دارند و روایت‌ با اصول ابدی و ازلی روایات همخوان نیست می‌گوید و دست آخر در بهترین حالت به این نتیجه می‌رسد که نویسنده مورد نظر در دسترس نیست!

این دسته از منتقدان حتی به رومن گاری هم رحم نمی‌کنند و چخوف را زیاده‌گو می‌دانند و معتقدند چون ونه‌گات دکترای ادبیات ندارد یک آشغال‌نویس است. این گروه خشن! اصولا معتقدند بهترین اثر هنری! هنوز خلق نشده، چون خودشان هنوز هیچ اثری هنری‌ئی خلق نکرده‌اند. و در آخر، دنیا را در حسرت بهترین اثر هنری موعودشان باقی می‌گذارند، در حالیکه منتظر آن الهام بزرگ هستند که یک نصفه‌شب بیاید و یقه‌شان را بچسبد و بکشاندشان پشت میز کار. اما تاریخ و تجربه ثابت کرده‌اند که هیچ آدمی عمر ابدی ندارد، حتی اگر در انتظار انوار الهام باشد.

خب! حرفم طولانی شد. اصلا نمی‌خواستم راجع به این قضیه بنویسم. به‌هرحال شخصا اعتقاد دارم هر کسی بلد است بنویسد، نویسنده است و بعضی‌ها قصه‌گوهای خلاق‌تری هستند و بعضی نه! و اصولا بیشتر معتقدم هیچ قانون ازلی ابدی‌ئی برای ادبیات وجود ندارد (حالا که اين‌طور شد، حتی قانونی که بگويد هيچ قانون ازلی ابدی برای ادبيات وجود ندارد!!!).

اما حرف اصلی‌ام چیز دیگری بود که طبق معمول گیر کرد در ترافیک حواشی!

راستش، اول فقط می‌خواستم بگویم تا به حال در هیچ مسابقه ادبی شرکت نکرده‌ام، اما حالا یک مسابقه خیلی جالب پیدا شده که می‌خواهم در آن شرکت کنم (البته واقعا فقط نمی‌خواستم بگویم آی مردم! من می‌خواهم در یک مسابقه شرکت کنم! انصافا کار جالبی هم نیست از این خبرها دادن... چون این‌طوری لابد از فردا باید بیایم بنویسم "من دارم می‌رم بیرون. اگه اومدین، کلیدِ کامنت‌دونی زیر پادریه!")

جدای از شوخی، حالا حرف اصلی‌ام...

به تازگی یک مسابقه ادبی خیلی جذاب راه افتاده که هنوز پای هیچ منتقدی به آن باز نشده، هنوز هیچ کس آن را ملک طلق اجداد خودش نمی‌داند، هنوز هیچ پدرخوانده‌ای تصمیم نگرفته نماینده رسمی خودش را به عنوان ناظرش بفرستد و کلا بدیع و جذاب باقی مانده و امیدوارم همیشه هم باقی بماند (که با حساب آنچه تا به حال در وبلاگ رسمی‌ مسابقه خوانده‌ام به نظر می‌آید که این‌طور باقی خواهد ماند).

این مسابقه ادبی جذاب، جایزه اصلی‌اش یک سیگارپیچ است و همین قضیه باعث می‌شود که کسی به خاطر یک سيگارپیچ نخواهد سر کس دیگری را بکند زیر آب. یک سری شرایط جالب هم دارد (از جمله موضوع مشترک) که مسابقه را خیلی جذاب‌تر کرده.

پیشنهاد می‌‌کنم خودتان بروید و در وبلاگ رسمی این مسابقه شرایط شرکت در مسابقه و موضوع آن را بخوانید. (یک دوستی داشتم که اصولا به هر چیز خوبی می‌گفت "خارجی"! یک بار هم از دهنش در رفت و وقتی می‌خواست از یک سه تار خوش‌ساخت و خوش‌صدا تعریف کند گفت "سه‌تارش خارجیه!". خلاصه من هم الآن می‌توانم بگویم خیلی مسابقه خارجی‌ئی‌ست این مسابقه!)

فقط قبل از اینکه نشانی بدهم و بروید سراغ وبلاگ رسمی این مسابقه، یک چیز دیگر هم بگویم.

تا آنجا که می‌دانم نویسندگان چیره‌دست و بسیار خلاقی لطف می‌کنند و یادداشت‌های من را می‌خوانند. شک هم ندارم که اگر بخواهند در یک مسابقه داستان نویسی شرکت کنند کار را برای دیگر شرکت‌کنندگان حسابی سخت خواهند کرد. رک و رو راست شخصا همیشه از ستایندگان نوشته‌های‌شان بوده‌ام و هستم.

خلاصه امیدوارم ( و حتی دلم می‌خواهد خواهش کنم) شما دوستان عزیزی که خودتان حتما خوب می‌دانید نوشته‌های‌تان بی‌نظیرند در این مسابقه شرکت کنید.

راستش به زعم من که مسابقه جذاب و عادلانه‌ای است و می‌شود در آن شاهد یک رقابت دوستانهٔ ادبی بود. (از طرفی خیلی هم کنجکاوم بدانم شما دوستان عزیز با چنین سوژه‌ای چطور برخورد می‌کنید.)

خب دیگر! خیلی طولانی شد.

پس پیشنهاد می‌کنم به وبلاگ رسمی این مسابقه جذاب و نو بروید و به شدت امیدوارم که در این مسابقه شرکت کنید.

این شما و این هم:

سیگارپیچ

سپاسگزار آقای فرهاد جعفری هم هستم که این مسابقه را راه انداخته‌اند و امیدوارم این مسابقه حالا حالاها به همین خوبی سرپا باشد.

پ.ن: راستی! ای کاش یک آدم خیّر پیدا شود و یک فندک زیپو هم به جوایز این مسابقه اضافه کند تا هم نام خودش در تاریخ ادبیات جاودان شود (آمدیم و شد!) و هم اینکه برندهٔ سیگارپیچ مجبور نشود توی خیابان راه بیافتد و هر کس را دید بگوید:

!!!Come on baby, light my fire

پ.پ.ن: دوباره راستی! یک وقت این شبهه پیش نیاید که این مسابقه فقط برای سیگاری‌هاست! نه! بروید بخوانید خودتان دیگر...!

پ.پ.پ.ن!:می‌دانم که "راه انداختن" چندان واژه مناسبی نیست. اما راستش به بنیانگذار حساسیت دارم! واژه مشابه و مناسب دیگری هم به ذهنم نرسید متاسفانه.

Comments


۱۳۸۴ دی ۲۶, دوشنبه

عمو تیم دوست‌داشتنی! ( و یادداشت‌های دیگر...)

من عمو تیمی رو دوست دارم.

چون با فیلماش

باعث می‌شه از خنده روی زمین ولو شم.

باعث می‌شه اشکم ناخودآگاه از زیر عینکم بریزه روی یقه لباسم. تیم برتون

باعث می‌شه که بی‌اختیار بنشینم و ساعت‌ها به عجیب‌ترین خیالات دنیا روی سطح سفید بی‌مزه دیوار روبروم خیره شم.

باعث می‌شه فکر کنم هنوز می‌شه یه داستان خیالی دیگه نوشت، چون همه چیز می‌تونه در دنیای خیال اون‌روی خودش رو رو کنه!

باعث می‌شه از هیجان نفسم بند بیاد.

باعث می‌شه از ترس چارزانو بشینم روی صندلی!!!

باعث می‌شه از کنجکاوی فیلم رو بزنم جلو یا اینکه ده بار برگردونمش عقب...

از همه مهم‌تر اینکه باعث می‌شه بفهمم دنیای قصه‌ها بزرگ‌تر از چیزیه که بشه تصور کرد مرزهاش رو.

عمو تیمی به آدم فکر کردنو یه جور دیگه یاد می‌ده.

عمو تیمی هیچ شبیه دوستای هالیوودیش نیست. اصلا هالیوودی نیست آخه.

عمو تیمی انگار اصلا به این که دیگران چی ازش می‌خوان فکر نمی‌کنه. چون انگار خودش می‌دونه که آدما چه قصه‌هائی رو دوست دارن.

عمو تیمی هر روز صبح که از خواب پا می‌شه به این فکر می‌کنه که یه آرزوی دیگه خودشو برآورده کنه؛ و آرزوهای ما رو هم برآورده می‌کنه.

من داستان‌های عمو تیمی رو هم دوست دارم.

* * *

ـ بزرگ شدی دوست داری چه کاره شی؟

ـ دوست دارم اگه چهل و هفت سالم شد تیم برتون شم!

تیم برتون

* * *

یادم نیست کجا شنیدم یا خواندم که اگر حضرت تارکوفسکی می‌خواست فیلم وسترن بسازد "مرد مرده" (جیم جارموش) را می‌ساخت. به‌نظر من هم اگر حضرت تارکوفسکی می‌خواست یک انیمیشن عروسکی بسازد احتمالا "وینسنت" یا "عروس مرده(جسد)" را می‌ساخت. (البته شاید بعضی دوستان چندان برای‌شان جالب نباشد تارکوفسکی را معیار قرار دادن. خب! اما به نظر من که خیلی جالب است. با این‌حال برای تامین نظر آن دوستان می‌گویم اگر حضرت برگمان می‌خواست یک فیلم درباره عشق و قیچی بسازد حتما "ادوارد دست قیچی" را می‌ساخت و اگر حضرت کوروساوا می‌خواست یک رویاهای دیگر بسازد احتمالا "ماهی بزرگ" را می‌ساخت! اگر حضرت برتون هم شکلات دلش می‌خواست و آب پرتقال دوست نداشت حتما "چارلی و کارخانه شکلات سازی" را می‌ساخت و " آب سوسک" را!)

پسرک کله صدفی و رفقاش!پ.ن: از دوستی شنیدم که جناب برتون 12 سال روی فیلم "عروس مرده" کار کرده است.

پ.پ.پ.ن: بعضی دوستان اصرار دارند بگویند که "کابوس پیش از کریسمس" بهترین انیمیشن عمو تیم عزیز است. اول اینکه پیشنهاد می‌کنم حتما "وینسنت" که از کارهای متقدم ایشان است را ببینند. دوم اینکه (احتمالا خودشان می‌دانند، اما یادآوری‌اش بد نیست) کارگردان "کابوس پیش از کریسمس" آقای "هنری سلیک" است و جناب برتون نویسنده و طراح شخصیت‌های آن انیمیشن فوق‌العاده هستند. در خوبی آن اثر شک نیست. در حیرت‌انگیز بودن شخصیت‌ها هم همین‌طور( که البته ظاهرا عادت عمو تیمی است. پسر غمگین، پسرک کله صدفی، رُی سمی و خیلی از شخصیت‌های دیگر خلق شده توسط ایشان را به خاطر بیاورید. اگر یادم بماند در اولین فرصت لینک چند انیمیشن فلش بر اساس این شخصیت‌ها را اینجا می‌گذارم)؛ با این‌حال عروس مرده کرامات غریبی دارد. به‌هرحال کمی بحث سر این است که کارگردان اصلی آن اثر هم در سایه نیافتد.

* * *

خب! حس چینی سرد در ظرف آب داغ (یا بالعکس) و حرف‌های دیگر... فقط به خاطر چند فیلم. در نوع خودش لذت‌بخش است.

* * *

امروز بعد از ظهر داشتم فکر می‌کردم چقدر از تصمیم‌های راسخ خودم خوشم می‌آید!

در دوره دبیرستان تصمیم راسخ گرفته بودم که نجوم بخوانم. بعد اواخرش به این نتیجه رسیدم که باید بروم هنر و رشته موسیقی. بین‌ راه نقاشی را به عنوان برنامه آینده‌‌ام انتخاب کردم. اما دست آخر طی یک تصمیم راسخ دیگر ‌رفتم تئاتر. به عنوان یک دانشجوی بازیگری ترجیح دادم کارگردانی را تجربه کنم. بعد دل در گرو کارگردانی سینما نهادم و دست آخر هم شدم نویسنده فعلا و البته با حفظ سِمَت...!!! چند سال عجيبی بود.

البته فکر کنم مشکل اصلی از آنجا شروع می‌شد که می‌خواستم منجم شوم تا بتوانم ردپای موجودات زنده در منظومه‌های دیگر را کشف کنم! و دیگر اینکه همیشه احساس می‌کردم یک دلیلی باید باشد برای اینکه یک به علاوه یک بشود دو، وگرنه یک به علاوه یک می‌شود یک!

پیشنهاد می‌‌کنم در وبلاگ امشاسپندان یادداشت

ما و انسان منقبض و این قالب‌های پیش‌ساخته

فرناز گرامی را حتما بخوانید.

مژده به عشاق راک دهه 60 و 70

رادیو غربتستان آغاز به کار کرد.

پانته‌آی گرامی نویسنده وبلاگ خوب غربتستان، مدیر و مجری این رادیوی اینترنتی هستند و می‌توانید برنامه‌های راديو غربتستان را از وبلاگ‌ ایشان دریافت کنید و بشنوید و لذت ببرید و بیاموزید. (برنامه اول و دوم درباره بیتل‌‌هاست.)

اجرای عالی، اطلاعات مفید ، انتخاب موسیقی فوق‌العاده و ...

شخصا بسیار سپاسگزار خانم پانته‌آ هستم، هم به خاطر نوشته‌های دلنشین و ‌عالی‌شان و هم به خاطر این برنامهٔ فوق‌العاده.

Comments


۱۳۸۴ دی ۲۰, سه‌شنبه

مگر چند سال است هر روز...

مگر تا کجا می‌شود مُرد

به دست‌هات

که نیامده این همه بی‌تابم؟

مگر می‌شود چقدر بی‌خود شَوم

از این بیخودی ِ مُدام

بی تو

که این همه‌ام

یک گوشه افتاده

چون عقابی زخمی

گنجشک‌وار

بی‌لانه‌ای روی نفس‌هات

(میان دستانت

یکی شاخهٔ سرو

یکی شاخهٔ بید

میان عطرت

عطر کاج)...

با آن همه که باشی

مگر چقدر پروازست

که این همه

هر روز

روزی هزار

مرده‌ام نبودنت را...

نمی‌دانم وُ نمی‌توانم (نباشی)...

مگر لب‌هام کی به بار می‌نشینند؟

تو که گفتی

می‌آئی و گیلاس می‌چینی با دندان وُ

لبهای سرخت سرخ‌تر

ـ تا بروم توی رگهات

زنده باشم تازه... ـ

هنوز هوس ِ گیلاس به دلت نیفتاده؟

گوش می‌کنی بانو؟

نیامدی

دیدی مُردم

نیامده نبوسیده

گلایه نکنی...

16/9/1384

برچسب‌ها:

Comments



زمستان! آمدی که...

شش بود که تصمیم گرفتم نخوابم. کمی برای چنان تصمیمی دیر شده بود، اما بهتر از بی‌تصمیمی به نظر می‌رسید. قهوه درب و داغانی دم کردم که نصفش ریخت روی اجاق و زمین و میز و ...

دیشب که خبر برف به گوشم خورد، بی‌تفاوت نشستم و به کارم ادامه دادم. اما راستش انگار مورد مناسبی برای قهر کردن نیستم. راستش همیشه نفر اولی بوده‌ام که نیشم بعد از یک اخم و تخم باز می‌شد.

اعصابم کش آمده بود و باز صدای بال بال مورچه‌ها را هم می‌شنیدم (شاید با صدای وودی آلن!)... صدای برف‌ها که جای خود دارد. قهوه‌ام را که خوردم دیدم نه! انگار قهر و این‌حرف‌ها به من نیامده هیچ‌وقت...

شش و نیم بود... شال را پیچیدم دور گردنم و زره را تنم کردم و پالتو را انداختم روش و چتر (که نه! خیمه!) را برداشتم و ...

"من آن‌قدر معرفت داشتم که باز سلامی عرض کنم. زمستان جان، انصافا مرام چند حرف است؟... گرچه! زمستانی... چه می‌شود کرد..."

... نمی‌شود نگفت زیباترین قسمت یک صبح زمستانی باز کردن در است و دیدن روبان سرخ زیر صفحهٔ نیلی وقتی که آسمان تو شیش و بش برف و باران مانده...

سیگار کشیدن توی یک صبح زمستانی مثل لوکوموتیو راندن می‌ماند. بی‌وقفه بخار از دهان آدم بیرون می‌آید و هر چقدر دود سیگار را فوت می‌کنی بیرون باز هم تمام نمی‌شود. آدم را ترس بر می‌دارد و تندی سیگار را خاموش می‌کند و هی هول‌هولکی دودهائی را که تمام نمی‌شوند بیرون می‌دهد...

گرگ و میش صبح عجیب‌تر از آنی است که همیشه به نظر می‌آید هر بار... آن هم توی کوچه‌های خلوت...

تا راه افتادم راستش، دلم می‌خواست برگردم. وسوسه شده بودم چیزی بنویسم... خب! فکر کنم خوبیت ندارد که آدم دلش بخواهد برای هر اتفاقی اول چیزی بنویسد، آن هم درست وقت اتفاق. ملتفتی که؟ آمد و پس فردا روزی...

گرگ و میشی که هنوز بیشتر گرگ بود فکرم را برد طرف دومین رمان ناتمام... افسانه همان شبی که گرگ می‌ماند و انگشتر شازده... قبلی‌اش کارآگاه میمغژنث بود و آخری هم افسانه دیدار با سیفا و آن کارت جادوئی و دروازه کودکی...

چند لحظه‌ای حسابی توی فکر آنها بودم که نفهمیدم چرا روی هوا ماندند اول چلچلی‌شان... داشتم فکر می‌کردم می‌شود تمام‌شان کنم که باز سُر خوردم... کله‌ام رفت توی چتر و کلاهم چپه شد! جا خالی بود، خودم جاخالی کردم و خندیدم حسابی توی دلم که هزار سال هم بگذرد وعده من و برف و زمین همان است که بود، که من سیر باشم یا گرسنه سُر خوردن آش کشک خاله است!

رسیده بودم به خیابان همان خانهٔ قدیمی ِ آسمان پوست پرتقالی که انباری پشتش را کرده بودیم آتلیه و در و دیوارش پر بود از نقاشی و خریدار که آمد و دید، کلید کرد روی اینکه دست به شکل اتاق و انباری نزنیم و با کل بند و بساطش می‌خواستش! (ما هم که گفتیم با کل بند و بساطش، خودمان هم می‌شویم!)

مدت‌ها بود پرسه‌زنی نکرده بودم توی کوچه‌های خلوت... شاید بار آخرش نرسیده به همین پائیزی که گذشت. راستش نمی‌دانستم چه باید بکنم و می‌خواستم برگردم... بدجور نوشتن افتاده بود به جانم... تمام راه حرف زده بودم آن هم با افعال ماضی( این‌بار از ماضی بیشتر از گذشته خوشم آمد!).

اما چند متر آن‌طرف‌تر از خانه آسمان پرتقالی همان کوچه باریکی بود که چند سال صدای تق‌و تق نک چترم را روی سنگ‌فرش‌هایش امتحان کرده بودم. نمی‌شد از قدم زدن در آن کوچه گذشت.

راستش دیشب هم ساعت‌ها به آن کوچه و سال‌هایش فکر کرده بودم و حتی نگذاشته بودم یک خط در برود. انصافا توی خانه آسمان پرتقالی یک بار کامل زندگی شد.

خودم را که انداختم توی سر پائینی کوچه راه افتادم. تا به ذهنم می‌رسید برگردم، چار راه بعدی می‌آمد جلو و می‌گفتم آن را هم رد کنم.

سر یکی از چار‌راه‌ها، آن وقتِ صبح که تازه میش رسیده بود به گرگ، دیدم دو تا بچه مدرسه‌ای ایستاده‌اند کنار خیابان... انگار منتظر اتوبوس مدرسه‌ بودند. یکی کنار خیابان ایستاده بود و آن یکی به دیوار تکیه داده بود. حداکثر اول دبستان... خیلی هنوز صبح زود برای مدرسه (اگر من بودم حسابی بغ می‌کردم برای روز برفی تعطیل نشده!)

کنار دیواری ترساندم. آن‌قدر مات ایستاده بود که فکر کردم یخ زده... فکر کردم لابد ده سال پیش آمده دم در که برود مدرسه... هر چقدر منتظر شده اتوبوس نیامده (مثل افسانه آن شب تمام گرگ! باز یادش افتادم) همان‌جا مانده و مانده... بعد فکر کردم ده سال است که اول صبح، میش که به گرگ می‌رسد هر کس از آنجا عبور کند می‌بیندش... هر روز صبح... چند دقیقه فقط، وقت گرگ و میش... مدتی بود که از کنارش عبور کرده بودم. ترسیدم برگردم نبینمش.

حواسم که دوباره کشیده شد به خیابان، دیدم پیاده رو را جلوی یک خانهٔ در حال ساخت بسته‌اند. فکر کردم از آنجا پایین‌تر نمی‌شود رفت. دوباره یادم افتاد که یادم رفته چطور باید پرسه‌زنی کرد... بعد باز نوشتن افتاد به جانم... پیچیدم توی یک کوچه که از آن طرفش برگردم. کنار پیاده‌رویش پر بود از موردهای بلندِ طبق معمول هنوز سرسختانه سبز(چه حسی داری از اینکه مورد را نمی‌توانی وقتی می‌آئی خالی کنی؟ نه که خیلی کوچکتر از سرو و کاج است و نه که اصلا مثل گل یخ نیست، فکر کنم حسابی می‌زند تو پرت! ناراحت نشو زمستان جان... از خودش بپرسی می‌بینی که رفیقت است که سبز می‌ماند که دلت تنگ نشود توی این همه بی‌برگی. شوخی کردم من هم!)... (عطش نوشتن هم بود برای برگرداندن. اما آفتاب که وقت‌نشناس داشت سر ساعت طلوع می‌کرد هم کم‌ تقصیر نبود. انگار گذاشته بود دنبالم و باید تا نرسیده بود بر می‌گشتم...) توی آن کوچه بوق یک ماشین و صدای اتوبوس مدرسه را که نشنیده بگیرم، ساکتِ ساکت‌تر از قبلی بود.

زمستان جان... باید اعتراف کنم جذاب‌ترین رنگی که می‌شد در آن شیری خاکستری ببینم، قرمز بود که دیدم. ممنون.

توی خیابان ِ قبل از خیابان اصلی ماشین‌ها با چراغ روشن رد می‌شدند. خیابان اصلی هم خلوت بود.

فقط کیوسک روزنامه فروشی باز بود (خب! خیلی خوب بود آن وقت‌ها که هر روز صبح می‌شد از آن روزنامه‌ای خواندنی خرید.) چند نفری در حال عبور بودند و یکی فکر کرد شال‌گردنم که دور یقهٔ بلند گره زده‌‌ بودم کراوات است!! خب! تصور کن واقعا یکی اول یک صبح برفی زمستانی، یک کراوات پشمی خاکستری به عرض بیست سانتی‌متر ببندد روی یک پلوور یقه بلند و بیاید توی خیابان! من هم شاید می‌خندیدم (البته دادش نمی‌زدم!)

پیچیدم توی همان کوچه که چهار سال از آن گذشته بودم. نه یک چهار سال معمولی. یک چهار سال پُر!

صدای قدم توی آن کوچه خوب و کامل می‌پیچد. می‌شود با نوک چتر ضرب 4/3 گرفت و با آن یکی دو دقیقه قدم زد. حیف که چترم باز بود...

راستش برای خودم هم جالب است که بدون چتر نمی‌توانم بروم زیر برف و باران! اصولا فکر می‌کنم باران باید جلوی آدم ببارد، نه روی آدم! چون آن‌وقت بعد از رسیدن به خانه، به جای نشستن و نوشتن باید مدت زیادی وقت گذاشت برای خشک‌کردن‌ لباس‌ها... به اعتقاد خیلی‌ این اشتباه است. حتما حق دارند.

آفتاب داشت بدجور بالا می‌آمد. مجبور شدم سرعتم را زیاد کنم که زمستان و تابستانم قاطی شد. آخر هر فصلی یک مایعی دارد. پائیز باران معمولی، زمستان برف، بهار باران رگباری و تابستان عرق!

تا به خانه برسم چهار پنج بار چترم بین درخت‌ها و دیوارهای پیاده روی باریک گیر کرد. جالب بود که بعد از مدت‌ها بی‌آنکه هول کنم ایستادم و چتر را در آوردم... رسیدن دم در، چراغ راهروی داخل روشن بود. خوشم می‌آید وقتی چراغ راهرو روشن است. موقع خاموشی‌اش، از پله‌ها که بالا می‌روم، یک نفر دیگر عین خودم از پله‌های توی در بالا می‌آید و گاهی حسابی سر کارم می‌گذارد. چراغ که روشن است آن نفر دیگر محوتر می‌شود و خودم را به جا می‌آورم.

گفتن ندارد که تا رسیدم با همان عجله‌ای که بیرون رفته بودم نشستم پای این صفحهٔ سپید سابق!

می‌دانی... لابد بعضی‌ها توی دلشان می‌گویند حالا چرا این یارو برای زمستان یادداشت نوشته گذاشته اینجا... خب! انصافا چه کار دیگری می‌شد بکنم؟ راستش نشنیدم کسی ای‌میل آدرس زمستان را داشته باشد (نمی‌خواهی که بگوئی winter_se2000@yahoo.com است و خبر نداریم!!!؟)

خلاصه اینکه همین... یک ماه اولت دارد تمام می‌شود که تازه به زعم من رسیدی... مهم‌تر این که داری همین‌طور می‌گذری...

Comments


۱۳۸۴ دی ۱۸, یکشنبه

حکایات و تمثیلات!

هاتفی از غیب ندا داد که: هلا ای پسر! تو خویش پاره نمودی چند ماه پیش بهر قطره بارانی به شهریور و چنان شادان به پیشواز پائیز رفتی که جن و انس گمان بردی قوم و خویشی با خزان! حال تو را چه شده که پائیز رفت و تو خیمه هوا کردی به کنج اتاقکت و چون تارتنک‌ها فر خوردی و چون عمو وزوزک‌ها غر زدی مدام؟

مردک چنین پاسخ هاتف را داد که: ولمون کن عامو... دلت خوشه‌ها!

چنین بود که هاتف بور شد و دیگر تا پایان جهان ندائی نداد که نداد!

چو هاتف از در نیکی در آمد / پسر را حوصله زودی سر آمد

بگفتا این جهان گرچه مصفاست / به شیرینی مثال آن مرباست

ولی جانم مربایش خراب است / عامو این قصه‌ها مال کتاب است

خوشی‌ها جان تو نقش بر آب‌ست!

مولانا فرمود : « گویند تا کودکی شنگولی و نزد اُم و اَب حبه انگوری و در آغوش همگان مقبولی. باری کار به قنداق عوض کردن که رسیدی، تمام این علایق ور پریدی! مادر ز راهی دوان و پدر در کوچه علی چپ روان و عشاق سینه چاک، با نم اول، رهایت می‌کنند روی خاک، تا بمانند پاک.

چون به سن نوجوانی رسیدی، به خیالت از کودکی بُریدی. زبانت می‌گردد دراز و رویت می‌گردد باز. همانا که حقیقت کل زندگی‌ت همین دم است. همه هر دم به اوج ِ صداقت روی گردان از تو و بریده بند رفاقت و گاه از روی شفقت تیپائی نثارت می‌کنند مر تو را بهر هدایت.

اما جوانی چو سر رسید، خاک بر سری تو نیز از در رسید. از راست و چپ با تشر و گپ یا میل و سیخ می‌افتند به جانت که کارت پیدا نکند بیخ. پدر سوزان ِ آرزوئی و مادر سازان ِ قصر ِ املش، گر کمر همت به راه ایشان بستی، از بند ملامت جستی، گر نه آن تو را حمال خواند و این یکی تن‌لش!

سوی دیگر ِ همین جوانی، حرف دل است و روایتش مثال روضه‌خوانی...

هر چه هست، جوانی بگذرد برایت و گر پوست کلفت باشی، دست آخر زنده مانی. آنچه به مشت تو باقی مانَد مشتی‌ست زر یا پالان خر و گاه یک مدرک معتبر که روزگار پیری‌ات را با آن کنی سر.

پیری، زمستان زندگی‌ت و وقت خوردن سود یک عمر در جوانی بندگی‌ت!

باری دریغ که کمرت تاب برداشته، انگار که تنت چوبِ تر داشته. هر چه ذخیره ز جوانی‌ت به خزانه، می‌شود خرج دوا و درمانت و تنت اما، سوی گور روانه. چشم باز کنی و بینی کل هستی‌ت بسته به فینی! دماغت بگیرند جانت در رود و ده دقیقه یک بار حوصله‌ات سر رود. آن دم آه از سینه برآری کی جوانی، ای دیگران را خوراک سگدوانی، گذراندم تورا به بطالت، حق است یک فحشی کنم حوالت!

باری، در هم پیچیده خواهد شد طومار عمرت روزی، کاری کن که آن روز از حسرت خیلی نسوزی.»

مولانا این کلام را گفت و چشم گرداند و دید مریدان همه خوابند. شیشکی به افتخار خویش بست و چنین سرود:

زندگی‌مون چه عالیه خوراک‌مون نون خالیه

حرفای ما باد هوا همه کارامون ماس‌مالیه

جون ِ ماها مفت گرونه شهر ما اسمش تهرونه

هر روزی که چوب نخوریم اون روز یه روز عالیه

26/9/1384

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۴ دی ۱۶, جمعه

کابل سرگردان (و دو یادداشت کوتاه دیگر؛ یک معمولی و یک تلخ!)

تلفن چیز خوبی‌ست. خیلی از هموطنان ما تلفن و برق را خیلی دوست دارند، به حدی که وقتی برق ِ قطع شده یا تلفن ِ قطع شده وصل می‌شود برای آقایان ادیسون و بل صلوات می‌فرستند. آقایان بل و ادیسون هم ایران را خیلی دوست دارند، می‌گوئید نه، بروید بپرسید.

از تلفن بهتر، ساعت است. 1 ساعت چیز جالبی‌ست، اما هفتاد و دو ساعت از یک ساعت هم جالب‌تر است.

ما در زمستان گذشته ساعت‌های زیادی گاز نداشتیم، چون بعضی کشورهای همسایه، جای ما گاز می‌گرفتند. از طرفی بعضی کشورهای داخلی هم می‌خواستند و کماکان می‌خواهند اثبات کنند ما چون گاز نداریم و چون برق نداریم، مجبوریم هسته داشته باشیم تا به جای انرژی گرفتن از آب و گاز و نفت که مال همسایه‌هاست، انرژی هسته‌دار داشته باشیم. چون کشورهای داخلی می‌خواهند ثابت کنند مرغ همسایه نوکش کج است، اصلا هم دوست ندارند از همسایه‌ها کمک بگیرند.

تلفن هم نوعی منبع انرژی است. برای آنهائی که دو نفره‌اند مثل انرژی هسته‌ای می‌ماند، برای بعضی مثل برق می‌ماند، برای آدم‌های چراغ نفتی مثل من هم مثل فتیله می‌ماند.

حالا باید برگردم به قضیه هفتاد و دو ساعت که خیلی چیز خوبی‌ست و تلفن...

وقتی تلفن کسی هفتاد و دو ساعت قطع باشد، حتما او خیلی ناراحت می‌شود.

یک نفر ممکن است به علت نپرداختن مبلغ نوشته شده روی قبض تلفن، خطش قطع شود.

وقتی تلفن نزدیک به صد خانوار هفتاد و دو ساعت قطع شود، حتما همه آنها خیلی ناراحت می‌شوند.

تقریبا می‌تواند غیر ممکن باشد که تمامی ساکنان یک خیابان قبض تلفن‌شان را هم‌زمان نپردازند.

نتیجه می‌گیریم که خطوط تلفن خیابان ما، نه به علت پرداخت نکردن به موقع قبض تلفن، بلکه به علتی دیگر هفتاد و دو ساعت تمام قطع شده بوده است!

علت‌های دیگر می‌توانند خرابی خطوط، پاره شدن یک سیم، افسردگی رئیس شرکت مخابرات منطقه و یا مردود شدن فرزندش در امتحانات ثلث اول باشد.

اما علت قطع هفتاد و دو ساعته خطوط تلفن خیابان ما چیزی بود به نام "کابل برگردان".

شخصا هر چقدر به این مسئله فکر می‌کنم چیزی از آن نمی‌فهمم. خب! بی‌شک تخصص می‌خواهد در امر مذکور.

اما تجربه می‌گوید که کابل برگردان مشکلی دمدمی مزاج است. چون قبلا می‌آمدند و جلوی خانه‌هایمان چاله‌های ایندیانا جونزی می‌کندند و می‌گفتند داریم کابل برگردان می‌کنیم. تلفن هم قطع نمی‌شد.

اما ظاهرا در اثر پیشرفت علوم یا تغییر آب و هوا، این بار برای کابل برگردان باید تلفن‌ها هم قطع می‌شد.

حالا به بررسی موضوع دیگری می پردازم.

وقتی کسی اعصابش خرد است و نفر دومی می‌آید و می‌خواهد با او شوخی کند، او می‌گوید حال ندارم سر به سرم نگذار. اگر قضیه کش پیدا کند و نفر دوم دوزاری‌اش کج باشد، ممکن است نفر اول داد بزند.

اصولا هر وقت مشکلی هست، آدم‌ها سعی می‌کنند یک پیش‌اگهی در مورد مشکل بدهند.

اما موجودات مسئول ولایت ما این کار را نمی‌کنند ("با آن چشم‌های چپ کور شده‌شان"!).

همین جوری است که یک روز سر ظهر، وقتی شما مشغول استفاده از تلفن هستید تلفن‌ کل محله‌تان قطع می‌شود، تا هفتاد و دو ساعت بعد هم وصل نمی‌شود (این هفتاد و دو ساعت دقیق رد پائی از نظم و برنامه‌ریزی را نشان می‌دهد که می‌تواند دلیلی بر وجود نوعی از هوش باشد).

نکته جذاب‌تر این است که در تمام این مدت، خطوط تلفن قطع شده به کار خودشان ادامه می‌دهند. یعنی خط شما هیچ صدائی ندارد، اما اگر کسی از بیرون با شما تماس بگیرد، تصور می‌کند که شما هفتاد و دو ساعت در خانه نبوده‌اید یا جواب تلفن را نمی‌داده‌اید (می‌تواند هر طور دوست داشت فکر کند. برای آن مسئولین مهم نیست. یک نفر می‌تواند از فرط نگرانی که چه بر سر فلان آشنا یا قوم و خویش آمده کهیر بزند. یک نفر هم می‌تواند فکر کند فلانی شاید ناراحت است که جواب تلفن نمی‌دهد. یک نفر ممکن است فکر کند لابد فلانی نمی‌خواهد فلان کار را قبول کند که جواب تلفن را نمی‌دهد و موارد و محصولات متنوع دیگر). پس نتیجه می‌گیرم آن مسئولان دارای نوع اولیه‌ای از هوش بوده‌اند و به این فکر نیفتاده‌اند که اینها هزینه‌های هنگفت قبوض را تقبل کرده‌اند، حداقل وقتی تلفن‌شان را هفتاد و دو ساعت قطع می‌کنیم، جایگزینی هم نداریم، یک صدای ضبط شده بگذاریم توی تلفن‌شان بماند که بگوید اینها جایزه خوش حسابی، تلفن‌شان هفتاد و دو ساعت دارد کابل‌برگران می‌شود که بعدا صفا کنند.

( بررسی این نکته که شاید خیلی‌ها موبایل نداشته باشند، شاید بعضی در این سه روز نیاز فوری به تلفن پیدا کرده باشند، تنها تلفن عمومی سر خیابان اغلب یا توسط همشهریان عزیز به شدت اشغال است (جرات می‌خواهد حتی بعد از پانزده دقیقه انتظار، یک سرفه کوچک) و مسائل دیگر، نیاز به بحثی جداگانه دارد.)

پس این مطلب را با یک پیشنهاد به پایان می‌برم و برای شما زندگی خوبی را در این خاک کهن آرزو می‌کنیم. بی‌درد، بدون باقی ماندن جای زخم‌ها و اشیاء گران!

پیشنهاد: جناب مخابرات، سرت سلامت... چاپار استخدام کن. هم مشکل بیکاری حسابی حل می‌شود (هر خانوده یک چاپار، چاپار شخصی هم راه خواهد افتاد که مشکل دریافت نکردن امواج هم نخواهد داشت. چاپار تالیا راه می‌افتد با اعتبار محدود. چاپار ر ِند دستمزد بیشتری می‌گیرد و چاپارهای فراموش‌کار آنتن نمی‌دهند. چاپار عکاس، چاپار خواننده، چاپار پیام‌کوتاه‌بر و حتی چاپارهائی که رویشان ویندوز ایکس‌پی نصب می‌شود به زودی به بازار خواهند آمد). هم چاپار وقتی دچار کابل‌برگردان بشود، می‌شود برایش جانشین گذاشت، هم اینکه بیشتر عهدقجری و عصر حجری است.

با چاپار خرج شنود هم کمتر است و صدالبته ماست‌مالی‌اش هم سخت‌تر... خود دانی!

اینکه دیر به دیر می‌نویسم، دلیلش شاید نبودن مطلب جدید نیست. اعتراف می‌کنم که مدتی‌ست کم می‌نویسم( همچنین اعتراف می‌کنم که هیچ خوب نیست). با این‌حال، آن‌قدری مطلب هست که به هفته‌ای دو بار حداقل برسد. اما نمی‌دانم چرا این‌طور شده... سعی می‌کنم بیشتر به اینجا برسم.

بانوی بزرگ تئاتر ایران هم رفت.

داغ حداقل یک بار دیدار با خانم اسکوئی هم بر دلم ماند. از بختیاری‌ و لطف آقای همت چند سال پیش همراه دیگر همکلاسی‌ها توانستم یک ترم شاگرد آقای فتح‌اللهی یکی از دستیاران ایشان باشم. همان چند جلسه خبر از گنجی بزرگ می‌داد که کلیدش در دستان خانم اسکوئی بود. دریغ که باز هم همه چیز دیر شد و دور شد برای ابد.

سال هشتاد و چهار سال بد بود چقدر تا حالا.

یادتان جاوید استاد... يادتان جاويد!

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter