شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


پنجشنبه ۲۳ ژوئن ۲۰۱۱

سخنرانی بهرام بیضایی در سومین شب «شب‌های شاعران و نویسندگان» در انستیتو گوته ـ مهر ماه 1356

این‌جا بشنوید

«منو معرفی کردند به‌عنوان سازنده‌ی دو تا فیلم و احتمالاً نویسنده یا کارگردانِ چند تا نمایشنامه. احتمالاً باید این توضیح رو داد که تمام کسانی که معرفی می‌شن، کارهای نکرده‌شون بیشتر از کارهای کرده‌شونه، درواقع بیوگرافی واقعی ما اونه...
یک‌زمانی ما قرار بود که متخصص در کار سینما بشیم یا در کار تئاتر... در حال حاضر فکر می‌کنم که متخصص یک‌چیزهای دیگه‌یی هستیم: پروژه‌های ناتمام؛ پروژه‌هایی که شروع می‌شن، در خودمون، و می‌میرند بعد از یک مدتی باز در خودمون. این در مورد، در واقع، کسانی که شما بیشتر می‌شناسید آدمایی که سال‌های طولانیه دارن کار تئاتری می‌کنن و کسانی که کار سینما می‌کنن، از این‌جهت مهمه که کار تئاتر و سینما کاری‌ست که با یک گروه اجرا سر و کار داره. احتمالاً کار نوشته ـ که یک‌زمانی خودِ من فقط کار نوشته می‌کردم ـ با یک‌جا سر و کار داره، با یک گروهی که می‌خونن، تصمیم می‌گیرن، توصیه می‌کنن، تخفیف می‌خوان و غیره؛ کار سینما یک‌کمی بیشتر از اینه و کار تئاتر هم‌چنین یک‌کمی بیشتر از اینه. در کار تئاتر عده‌ی زیادی، یعنی همین‌جور گروه‌های مختلفی هستن که کار رو می‌بینن و گروه‌های مختلفی هستند که یا به‌طور مستقیم یا به‌طور غیرمستقیم توی کار شروع می‌کنن به ظاهر شدن. کار شروع می‌کنه تدریجاً اون‌میون ناپدید شدن، محو شدن، کم‌رنگ شدن و آخرسر این سوال پیش می‌آد برای کسی که کار رو شروع کرده بود: چه‌قدر ِ کاری که داره اجرا می‌شه همونی‌ست که من می‌خواستم بکنم؟
خب... جواب این سوال یک‌مقداری بستگی داره به اشخاص. یه‌مقداری بستگی داره به این‌که چگونه تحمل کرده یا چگونه یک مسیر پیدا کرده، یا چگونه بالٱخره، دست‌آخر منصرف شده و رفته منزل نشسته... شما یک زمانی صحبت می‌کنید فقط راجع به یک دستگاه نظارت؛ من اصلاً راجع به اون نمی‌خوام صحبت کنم، من راجع به یک گروه‌های نظارت نامرئی می‌خوام صحبت کنم که حتی یک‌کمی خطرناک‌ترن، به دلیل این‌که چهره‌ی مشخص ندارن. شما در مورد دستگاه نظارت می‌دونید با کی و با چی طرفین، در مورد این گروه‌ها نمی‌دونیم با کی و با چی طرفیم.
شما می‌دونین که موقعی که یک تئاتر سرانجام تصویب شد، سرانجام به‌تمرین دراومد ـ که اون یک داستانی‌ست جدا، راجع به‌ش صحبت خواهم کرد ـ سرانجام موقعی که قابل دیدن شد، یک عده‌یی می‌بینن‌ش. اون عده احتمالاً برای این‌جا بالٱخره بعد از مدتی درگیری به‌شما اجازه می‌دن که اجراش بکنین. همین این اجازه در سایر مملکت قطعیت و اعتبار نداره. به‌محض این‌که نمایشنامه خارج می‌شه از حوزه‌ی قضایی تهران، شما با آدم‌های محلی، با نفوذها و با مرزهای محلی سر و کار دارید.
من یادمه چندین سال پیش یه مرتبه به‌دلیلی رفته بودم سنندج، برای یک کار تئاتری. یادمه اون‌جا دو تا گروه تئاتری بود که هر دو منحل شده بود. پرسیدم که چرا و صحبت کردیم، به‌دلیل این‌که به‌هرحال هرچی باشه من تئاتری بودم و اون‌ها هم تئاتری، و در واقع هم‌درد. گفته شد که داشتن نمایشنامه‌ی «بام‌ها و زیر ِ بام‌ها»* کار می‌کردن... من از لحاظ فنی کاری‌ش نمی‌تونم بکنم، فقط می‌تونم یک‌کمی بیشتر داد بزنم... نزدیک‌تر؟ دارم می‌خورم من اینو... بله، اون‌جا «بام‌ها و زیر بام‌ها» کار شده بود و در لحظه‌یی که سرانجام دیده بودن‌ش، یعنی رییس فرهنگ و هنر محل، نمایشنامه رو توقیف کرده بود. گروه، که شما می‌دونید ـ بعد من راجع به ساختمون گروه تئاتر صحبت می‌کنم که براساس چی اصلاً به‌وجود می‌آد و از بین می‌ره ـ گروه به‌کلی از هم پاشیده بود. برای این‌که سخته توی سنندج که یک گروهی در حدود پونزده نفر دور هم جمع بشند، با توجه به این‌که حقوق نمی‌گیرند، با توجه به این‌که فقط شوق شخصیه و غیره، نمایشنامه‌یی رو که فکر می‌کنن در تهران اجرا شده و لابد مُجازه، نمایشنامه رو کار می‌کنن، بعد از دو سه ماه سه‌چهار ماه که درگیری‌های خانوادگی و غیره وجود داره، سرانجام یک‌کسی می‌آد اونو ممنوع می‌کنه. من رییس فرهنگ و هنر رو دیدم، ازش پرسیدم چرا، برای این‌که این نمایشنامه در تهران اجرا شده و اجازه گرفته، گفت‌ش که من فکر می‌کنم اینو نباید اجازه می‌دادن... خب، دلیل خواستم، چرا؟ گفت‌ش که خب من این‌جور فکر می‌کنم. تدریجاً [صدای تشویق چند نفر] می‌ذارین حرف... تدریجاً من مجبور شدم یک بحث ابلهانه‌ی وارو بکنم، که اون تصور روـ یعنی این رو براش توضیح بدم که برخلاف اون‌چه که شما فکر می‌کنین، در واقع در حال خدمت کردن نیستین، شما گذشته از این‌که اصلاً مصلحتی رو که مورد بحثه [وقفه] گذشته از این‌که مصلحتی رو که مورد بحثه درست در نیافتین، گذشته از این‌ـ چون در اون زمان اون فکر می‌کردش که ما چون با همسایه‌ی شمالی دوست شدیم دیگه نمایشنامه‌ی «بام‌ها و زیر بام‌ها» رو نباید اجرا کنیم، خیلی... خیلی عجیب بود. چون تا چندوقت پیش «بام‌ها و زیربام‌ها» به این دلیل، چیز بود، توقیف می‌شد که ما با همسایه‌ی شمالی دشمن بودیم؛ حالا درست واروی همون دلیل می‌اومد. خب ما نهایتاً نتونستیم هم‌دیگه رو قانع کنیم، اون‌ به‌زودی به‌نظرم وکیل(؟) شد...
اون گروه از هم پاشید، گروه‌های خیلی دیگه‌یی رو توی شهرستان‌ها من دیدم که از هم پاشیدن. گروه بر اساس یک‌جور تشنه‌گی، اون‌چیزی که کم‌وبیش الآن شما رو دور هم گرد آورده، بر اساس یک‌جور تشنه‌گی به‌وجود می‌آد. عده‌یی که احتمالاً توی شهرستان‌ها، از حوالی بعدازظهر، عصر و غروب فضا شروع می‌کنه به‌این‌که بخوردشون، چون کاری نمی‌شه کرد، چون در اون‌جا احتمالاً غیر از یه کتاب‌خونه‌ی محدود هیچی توی شهرستان نیست. چه کار دیگه‌یی می‌شه کرد غیر از این‌که آدم که در تمام روز کتاب خونده بالاخره بیاد بیرون و با یک جمعی در هم بیامیزه، یک کاری رو که یک کار دسته‌جمعیه انجام بده... خب، قاچاقچی که نمی‌شه شد یا دزد... [صدا تقریباً قطع می‌شود، به‌احتمال زیاد مشکل ضبط، شاید چند کلمه هم ضبط نشده و به‌هرحال تشخیص دقیق کلمه‌ی اول کمی دشوار است] اهدافی(؟) در تهران تصمیم گرفت که گروه‌هایی رو به‌وجود بیاره در شهرستان‌ها که تحتِ نظارت اون کار بکنن. کمابیش گروه‌هایی که الآن در شهرستان‌ها هستند گروه‌های تحتِ نظارت‌ان. خب، این اتفاق عیناً الآن در تهران هم هست. شما در تهران هم نمی‌تونین الآن تئاتری کار کنین که به یک جا وابسته نباشید... یعنی این آخرین تجربه‌یی که من دارم چهار پنج‌ماهه می‌کنم، یعنی لااقل از آغاز نوروز تا الآن، خیلی جدیده و اصلاً‌ متعلق به چند سال قبل نیست، کاملاً معاصره... پنج ماه تمام من کوشیدم که یک تئاتر اجرا بکنم. تئاتر مستقل غیرممکنه.
خب... نکته در اینه که ما همه، درواقع دستگاه نظارت و کلاً بقیه، زیر یک عنوان این کار رو می‌کنیم؛ عنوان اینه که با واقعیتِ معاصر تطبیق نمی‌کنه. احتمالاً واقعیت چیزیه که همه به‌کار می‌بریم‌ش، کم‌وبیش مثل سکه‌یی که هرلحظه بخوایم خرج‌ش می‌کنیم... ولی منظور از واقعیت، واقعیت نیست. داریم در واقع راجع به چیزی صحبت می‌کنیم که مصلحته... در واقع مصلحت روز این نیست. خب، یکی از مثال‌های عمده‌ی این، راجع به تاریخ ایرانه. شما کم‌وبیش نمی‌تونین یک کاری، تئاتری یا فیلمی چیزی، در مورد تاریخ ایران بنویسین که «واقعیت» بگه. چون به‌محض این‌که واقعیت بگه، درست با همون صلاح واقعیت، یعنی تعبیری که دستگاه دیگری از واقعیت داره، اون کار خواهد موند... نکته در اینه که ما در طول سال‌ها گفته شده به‌مون که ما تاریخ درخشان داشتیم، ما ملّت غیور بودیم. گفته‌شده که ما با هم برادر بودیم و خیلی چیزای دیگه؛ تاریخ متٱسفانه اصلاً اینو نشون نمی‌ده. تاریخ اصلاً، متٱسفانه، نشون نمی‌ده که ما این‌همه ملّت غیور بودیم. تاریخ یک‌کمی به‌عکس این رو نشون می‌ده. تاریخ به‌عکس نشون می‌ده که ما در برابر همه‌ی حمله‌ها کم‌وبیش هم‌دیگه رو تنها رها کردیم. تاریخ در تمام طول... طول... نوشته‌ها و اسناد مختلف‌ش به ما نشون می‌ده که ما در تمام قرون مالیات دادیم، در طولِ تمام قرون کار کردیم و یک بیت‌المال به‌وجود اومد که درست موقعی‌که به ما حمله شد، اولین پادشاه یا اولین امیر اون رو برداشت و در رفت، و ما رو در برابر مهاجم تنها گذاشت [صدای تشویق جماعت]. تاریخ در موقع حمله‌ی مغول اینو نشون داد، تاریخ در موقع حمله‌ی غوریان، در مورد حمله‌ی تیمور، در مورد حتی افغان‌ها که ملّت کوچکی بودن، جزیی از ایران بودن و در مورد اعراب این رو نشون داد، که ما چگونه دسته‌دسته هم‌دیگه رو در برابر هم تنها گذاشتیم. خب، احتمالاً این یک واقعیته که شما نباید بگین، حتی وقتی داریم راجع به زمان معاصر صحبت نمی‌کنیم... خب، کی برای ما توضیح می‌ده سرانجامْ این تاریخ رو؟
مسئولیت عبارت از این نیست که هر وقت صرفه ایجاب می‌کرد به‌کار ببریم‌ش، مسئولیت عبارت از یک‌نوع از دوباره، از اصل خود را شناختنه. موقعی‌که من به یک تاریخی تکیه دارم که فقط به‌واسطه راجع به‌ش اطلاع دارم، احتمالاً خودم رو ممکنه آدم دیگه‌یی بشناسم غیر ازون‌که واقعاً هستم. هیچ‌چیز من رو برای من روشن نخواهد کرد جز یک‌بار از نو این تاریخ رو خوندن. هیچ صلاحی به‌کار من نخواهد اومد برای نوشتن غیر از از نو نثر گذشته یا شعر گذشته را خوندن.
خب... در قبال تمام این‌ها، ما مقداری فرمایشات و مقداری تحلیل‌ها، مقداری تعابیر یا مقداری کلیشه داریم. گفته‌شده که تاریخ ما درخشانه. متٱسفانه دعایی که کورش یا داریوش، یادم نیست کدوم یکی‌شون، یک‌زمانی کردند در این‌‌جا اتفاق نیُفتاد. دعا کردند که خداوند سرزمین ما را از خشکسالی و دروغ حفظ کند... متٱسفانه این اتفاق نیُفتاد. ما دچار خشکسالی هستیم و دچار دروغ. این اتفاق به‌طور عکس‌العمل توی جمعیت و توی خواننده، توی بیننده‌ی تئاتر و توی بیننده‌ی سینما هم رخ داد. موقعی‌که واقعیت خیلی از اون‌طرف مسخ می‌شه، ما به‌صورت عکس‌العمل خیلی از این‌طرف ما هم مسخ‌اش می‌کنیم... در نتیجه اون اتفاقی می‌افته که در طول تاریخ افتاد؛ ما صاحب یک هنر «کمپلکسه» یک هنر پیچیده یا گره‌داریم. هنری که در هر جا بسته می‌شه از یک جای دیگه‌یی خودش رو نشون می‌ده. اگر گفته می‌شه که تئاتر کار نکن از یک طریق دیگه‌یی من باقی خواهم موند، از یک طریق دیگه‌یی دوباره سر برخواهم آورد. اگر گفته می‌شه سینما کار نکن، از یک طریق دیگه‌یی دوباره من زنده خواهم شد. چیزی که در طول تاریخ اتفاق افتاد، اگر مطالعه می‌شد، لااقل باید این تجربه رو برای زمان حاضر می‌آورد، که جلوگیری به‌کلی یک چیز رو نخواهد کشت، برای مدت کوچکی، کوتاهی اون رو تغییر شکل خواهد داد، ولی اون رو از میون نخواهد برد [حدود 28 ثانیه وقفه: صدای تشویق جماعت... سکوت... صدایی شبیه صدای اعتراض جمعی، هیاهو ادامه دارد... کسی از نزدیک میکروفن اعتراضی می‌کند، بیضایی سینه صاف می‌کند، همان فردِ نزدیک میکروفن تشر می‌زند که «ساکت». بیضایی بلافاصله حرف‌اش را پی می‌گیرد]
خب، چیزی که من راجع به واقعیت داشتم می‌گفتم... درباره‌ی نظارتِ پنهانی داشتم می‌گفتم، داستانی‌ست یک‌کمی ادامه‌دار. داستانْ اینه که به‌هرحال سرانجام وقتی تئاتر شما می‌آد روی صحنه، در همون لحظه حتی، می‌شه برش داشت. در همون لحظه با وجود این‌که شما اجازه در دست دارین، هنوز تٱمین ندارین. در همون لحظه می‌تونه یک وکیل مجلس یا یک سرهنگ شهربانی به‌ش بربخوره. در همون لحظه می‌تونه به کانون پزشکان بربخوره، در همون لحظه می‌تونه به هر کسی که تو خیابون رد می‌شه بربخوره. هر کسی در هر لحظه می‌تونه اون رو تغییر بده، هرلحظه می‌شه این کار رو کرد. بنابراین تمام اجازه‌هایی که وجود داره، تمام اون‌‌چه که روی کاغذه، چیزهای قطعی و نهایی نیستن. عیناً اتفاقْ در مورد سینما هم هست، عیناً الآن این بحثی که اواخر رخ داد زاییده‌ی همینه... در واقع شما الآن می‌تونین نتیجه‌ی یک اقدام چهارپنج سال پیش رو ببینین. سینما در واقع نمی‌شه کار کرد مگر در زیر یکی از بیرق‌ها. احتمالاً شما فقط می‌تونین یا در تلویزیون کار کنین یا به کلی در فرهنگ و هنر. اون‌چیزی که این‌وسط به اسم سینمای خصوصی وجود داشت و باعث شد در جوارش یک سینمای نسبتاً بهتر به‌وجود بیاد، یک سینمای وسط به‌وجود بیاد، به‌کلی از میان برداشته شد. در نتیجه جواب خیلی از سوال‌ها به‌وضوح اون‌ چیزی‌ست که، نتیجه‌ی اقداماتی‌ست که در این چند سال داشت رخ می‌داد و کم‌وبیش معلوم بود چرا...
امروزه هم عده‌ی زیادی از کسانی که کار سینما می‌کنن، یا کار تئاتر می‌کنن کسانی‌ان که اگر مداومت کاری براشون وجود داشت در یک جای دیگری، در یک جای بهتر یا برتری، از لحاظ تجربه‌های شخصی، از لحاظ زبون مبادله با مردم یا از لحاظ پیشرفت‌های کیفیّتی کار باید به‌دست می‌آوردن و نیاوردن. من براتون یادآوری می‌کنم که ما هرگز تجربه‌ی هیچ تئاتری رو در زمان خودش به‌دست نیاوردیم. تئاترهایی که ما نوشتیم هرگز، یا اکثر، به‌صحنه نیومد یا چندین‌سال دیرتر، در یک شرایط دشوارتر، به‌روی‌صحنه اومد. تئاتر من وقتی اومد که دیگه من به تجربه‌ش احتیاج نداشتم. تئاتر خیلی از آدم‌ها این‌طور شد... فیلم من همین‌طور. من الآن آخرین فیلمی که ساختم چیزی‌ست که می‌خواستم ده سال پیش بسازم، من الآن اصلاً دیگه نمی‌خواستم این رو بسازم. در نتیجه خب، قضیه اینه: اتفاقات از شما چیزی رو می‌سازه که الآن هستید، مهم اینه که چقدر در قبال اون اتفاقات شما عکس‌العمل به‌خرج دادین و سعی کردید اون‌چیزی که خودتون می‌خواستین باشین. در واقع نتیجه در این لحظه عبارت از اینه که خیلی از آدم‌ها در حال کار کردن تئاتر نیستن، در حال کار کردن سینما نیستن. نوشته رو می‌شه در منزل نوشت، می‌شه چندسالی نگه داشت، می‌شه دستی رد کرد و می‌شه خیلی از کارهای دیگه‌یی باهاش کرد، هم‌چنان‌که احتمالاً این چیزی‌ست که جلوش گرفته نشه. از لحاظِ کاری که من این‌جا براش هستم، یعنی تئاتر و سینما، اون رو می‌شه نه از طریق نظارت، از طریق سرمایه جلوش رو گرفت. کاری که اتفاق افتاده. شما برای فیلم و یا برای تئاتر تهیه‌کننده می‌خواین، برای فیلم یا تئاتر مبغلی لازمه، خرجی لازمه که بشه. شما مجبورید نگاتیو رو بخرید، مجبوریم که لابراتوار بریم، مجبوریم دوربین داشته باشیم؛ اون قلم در جیب من نیست و اون کاغذ در بقالی سرکوچه نیست. شما مجبورین که سرانجام فیلمی رو که ساختین از دستگاه‌های مختلف بگذرونین، این‌جا یک اتفاق جدید می‌افته و اون اینه که در حالی‌که واقعاً از طریق تنگناهایی که سرمایه به‌وجود می‌آره، فیلم‌ها و تئاترها ساخته نمی‌شن، سرمایه قراردادی می‌شه برای این‌که فستیوال‌ها به‌وجود بیان، برای این‌که جشنواره‌ها به‌وجود بیان و برای این‌که از طریق اون‌ها گفته بشه که تئاتر و فیلم داره در ایران حمایت می‌شه. نکته‌ش در اینه که بسیاری از شما احتمالاً در این لحظه سوال می‌کنین که خب فیلم من هم در یک فستیوال بوده و احتمالاً فیلم بعدی‌م هم بدون شک یا خواهد بود یا... چه من بخوام چه نخوام... قضیه در [صدا قطع می‌شود، اما به‌نظر نمی‌رسد بخشی از سخن از دست رفته باشد] قضیه در اینه که در این لحظه هیچ شانسی برای کار کردن جز از لحاظ، جز از طریق شرکت در یک همچین‌جایی باقی نمونده. شما روزی که به‌نظرتون می‌آد، یک فکر می‌کنین که می‌خواین اون رو بسازین، همون روز در واقع در ذهن‌تون امضا کردین شرکت در یک فستیوال رو. برای این‌که تهیه‌کننده به من فیلم غیر از این نمی‌ده که می‌خواد در یک فستیوال ظاهر بشه. برای این‌که فیلم من تجارتی که نیست، یا من اون‌‌کاره نیستم. در واقع در اون لحظه که شما دارین فکر می‌کنین، یکی از این دو راه رو دارین: یا فکر نکنیم یا این‌که در اون‌لحظه، همون‌جا امضا کردیم شرکت در اون فستیوال رو.
خب... وضع خوشایندی نیست. با وجود این‌که حتی در اون‌لحظه آدم قبول می‌کنه که در این زمان من نمی‌خوام، یا هیچ‌کدوم از ماها نمی‌خوایم، رشته‌یی از کار سینما که به‌وجود اومده قطع بشه و بمیره، و یه‌مقدار از چیزایی رو حتی قبول می‌کنیم، گاهی‌وقتا حتی یه‌مقدار اون فیلمی رو که نمی‌خوایم از لحاظ، از خیلی لحاظ‌ها، حتی اون رو، یا فیلم‌هایی رو که قبلاً می‌خواستیم بسازیم و الآن بعد از ده سال دارن امکان‌ش رو می‌دن، که از نظر ما کهنه شده، زمان‌ش گذشته، ولی الآن می‌سازیم، با وجود این من چهار سال یک‌بار فیلم می‌سازم... نشده. من در سال پنجاه تا الآن سه‌تا فیلم ساختم؛ در سال پنجاه یکی، در سال پنجاه و سه یکی و الآن در سال پنجاه و ششیم، یکی. فیلم‌هایی که وقتی شروع کردن به ساخته‌شدن بیشتر از پنج‌شش ماه کار نداشتن. شما دو سال و نیم می‌دویین تا یک‌چیزی رو، یک سرمایه‌یی رو جمع کنین، از یک دستگاه‌هایی رد شین و سرانجام یک کار به‌وجود بیارین، و وقتی سرانجام می‌ریم پشتِ دوربین بیشتر از یک توده‌ی زباله نیستیم، یک چیز به‌کلی خردشده، مچاله‌شده، از میون‌رفته. یه‌چیزی که، فکری که دو سال و نیم پیش کرده بودین، حالا دیگه به‌نظرتون جذاب نمی‌رسه... در اون‌لحظه شما فکر می‌کنین اصلاً چرا باید کار کرد... با توجه به‌این‌که بالاخره در اون لحظه هم شما هنوز نمی‌دونین این فیلم خواهد اومد یا نه. هر جلسه‌ی کار به‌نظر می‌آد که آخرین جلسه‌س، هر فیلم به‌نظر می‌آد که آخرین فیلمه. به‌ همین دلیله که در هنر معاصر، توی تئاتر و سینما، یک چیز به‌وجود اومده، یک جریان به‌وجود اومده که تئاترها و فیلم‌ها رو تا حدودی مسخ می‌کنه و اون عبارت از اینه که شما هر چی دارین تو تئاترتون می‌گین و هرچی دارین تو آخرین فیلم‌تون می‌ریزین، چون امید ندارین یک فیلم بعدی یا یک تئاتر بعدی خواهید داشت. به‌همین‌دلیله که تئاترها ممکنه یک‌کمی از ساختمون خودشون خارج می‌شن، که فیلم‌ها از ساختمون خودشون تاحدودی خارج می‌شن... در نتیجه هم عیناً اتفاق سابق می‌افته؛ شما صاحب یک هنر «کمپلکسه»یین، صاحب یک هنر گره‌دار. ما هیچ‌وقت نمی‌تونیم بدونیم که در یک شرایط دیگه من چه می‌کردم، یا آدمای دیگه چه می‌کردن. نکته‌ی مهم اینه که به‌نظر می‌آد برای یک تئاتر بهتر تماشاچی بهتر لازمه. عده‌یی که شما این‌جا هستین کافی نیست، احتمالاً یک جمعیت وسیع‌تر لازمه... برای یک سینمای بهتر تماشاچی بهتر و بیشتر لازمه. تماشاچی بهتر و بیشتر در واقع الآن در پای تلویزیون‌هاست. تماشاچی بیشتر و بهتر داره فیلم‌فارسی‌یی رو که این‌همه مسخره می‌شه می‌بینه از طریق تلویزیون‌ها. جریان فرهنگی‌یی که موفق شد همه‌ی این نسل رو به‌صورت واسطه، به‌صورت دلّال زمین، دلّال پیکان، بساز و بفروش و غیره و غیره در بیاره، می‌تونست یک گروه یا یک قشر و یا یک نسل فرهنگی خوب به‌وجود بیاره. می‌تونست فضایی به‌وجود بیاره که توش تحقیق بدون ترس انجام بشه، که در اون‌صورت شما یک نسخه‌ی درست تاریخ لااقل در این زمان می‌داشتید، که شما می‌تونستید یک‌بار به یک تاریخ اعتماد کنید، به‌ش رجعت کنید و بدونین کجا ایستادین. می‌تونستین شما یک تحلیل درست از عرفان داشته باشین، از نقاشی داشته باشین و از هر جریان فرهنگی و هنری قبلی. متٱسفانه ما بدون پشتوانه‌ی این چیزا، در حالی‌که به‌نظر می‌آد به‌کلی با گذشته قطع(؟) کردیم، به‌غلط به‌نادرست، نه از طریق درک شخصی و رد کردن، بل‌که از طریق این‌که مطلقاً چیز قابل اعتماد در دسترس‌مون نیست... ما کم‌وبیش، تا یه حدود وسیعی، آدمان بدون صلاحیم، از لحاظ فرهنگی، از لحاظ فکری. نکته‌ی مهم اینه که در کنار هر جهادی، یک جهاد فرهنگی و فکری هم لازمه. احتمالاً اگر واقعیت در جایی به‌دروغ گفته می‌شه ما واقعیت رو به‌دروغ بیان نکنیم. چیزی که متٱسفانه اتفاق می‌افته؛ در مطبوعات، در رسانه‌های گروهی ـ اگر اسم درست‌ش تا آخرین لحظه همین باشه ـ و در جاهای دیگه.
احتمالاً ما هم از نویسنده نمی‌خوایم که واقعیت رو بگه، ما هم علاقه‌مندیم که نویسنده اون‌چه رو که مصلحته بگه، منتها مصلحت ما البته فرق می‌کنه. به‌این‌ترتیب ما هم به‌نوعی نویسنده رو تعیین می‌کنیم. این "هر دو" نادرسته، اون‌چه که دستگاه و دولت و دستگاه نظارت تعیین می‌کنه و اون‌چه ما به‌عنوان عکس‌العمل تعیین می‌کنیم. درست این نیست که ما بخوایم که نویسنده اون‌چه رو که ما می‌خوایم بگه، درست اینه که بذاریم نویسنده اون‌چه رو که فکر می‌کنه بگه، و ما هم خودمون شخصاً فضایی به‌وجود بیاریم که توش بتونیم اون‌چه رو که فکر می‌کنیم بگیم. احتمالاً فکرهایی که در زمینه با هم مساوی‌ان، یکی‌ان، ولی طرز بیان، استقلال فکر یا احتمالاً جلوتر بودن یا بینش شخصی درش فرق کنه. شما نخواید که یک هنرمند در پشت‌سر گروه و قافله بیاد. اون احتمالاً قراره که جلو بره، اون احتمالاً قراره نیازهایی رو بگه که جمع نمی‌دونه به‌ش احتیاج داره. احتمالاً این درست نیست که ما بخوایم که یک نویسنده اون‌چیزی رو بگه که ما می‌خواستیم. این کافی نیست. نویسنده باید یک‌چیزی بیشتر از اون رو بگه که ما می‌خواستیم، اون باید یک‌چیزهایی رو بگه که ما نمی‌دونیم می‌خوایم. خب... در این‌صورت من فکر می‌کنم به این نوع طرزفکر متعلق‌ام. فکر می‌کنم اگر این شست‌وشو می‌بایست در فضا اتفاق بیافته، یه‌مقدار هم باید در ما اتفاق بیافته... ما باید این احساس رو بکنیم که کلمات، معیارها، اصطلاحایی که به‌کار می‌بریم به‌خصوص، کمی فرسوده شده‌ن، از بس‌که همه به‌کار برده‌ن. کلمه‌یی که از دستگاه‌های دولتی تا روشن‌فکر معاصر همه به‌کار می‌برن، به‌من حق بدین که نسبت به اون کلمه‌ها یک‌کمی مشکوک باشم. اگر قرار شه دستگاه دولتی هم «مسئولیت» بگه و ما هم بگیم، من یک‌کمی به اون «مسئولیت» مشکوک‌ام. اگر قراره که اون هم راجع به «آزادی» صحبت بکنه و ما هم، من یک‌کمی راجع به اون «آزادی» مشکوک‌ام.
متشکرم.»

- - -
* به احتمال قریب به یقین اشاره به نمایش‌نامه‌ی «بام‌ها و زیربام‌ها» نوشته‌ی گوهر مراد

----------------------
توضیح:
آن‌طور که در سایت کتاب‌خانه‌ی ملی ثبت شده، متن سخنرانی‌های ده شب شعر گوته را انتشارات امیرکبیر سال پنجاه و هفت و در کتابی به نام «ده شب» (به‌کوشش ناصر مؤذن) چاپ کرده است. من متٱسفانه دسترسی به این کتاب نداشتم و در فضای مجازی هم هرچه گشتم نتوانستم جایی را پیدا کنم که متن مکتوبِ این سخنرانی بهرام بیضایی را داشته باشد... خب، جدای از این‌که فایل صوتی چندان خوش‌کیفیت نیست، برای خودم راحت‌تر و لذت‌بخش‌تر بود که این گفته‌ها را بخوانم (هرچند شنیدن‌شان هم لطف خاص خودش را دارد) از طرفی دل‌ام می‌خواست دیگران هم نصیبی، تازه یا دوباره، ببرند از این گفته‌ها... پس فکر کردم بد نیست اگر سخنرانی را تایپ و این‌جا بازنشر کنم، برای خواندن و بازخواندن.
و... پیش‌تر هیچ تجربه‌یی در پیاده کردن سخنرانی نداشتم، اطلاعی هم درباره‌ی روش یا روش‌های درست یا معمول این کار ندارم. اول می‌خواستم گفته‌ها را همان‌طور که می‌شنوم تایپ و بعد متن را رسمی کنم (در حد اتو کردن کلمه‌ها و نه بیشتر) و هرجا که وقفه‌یی در سخن پیش آمده، یا اتفاقاتی ازین‌دست که ممکن است در خلال یک سخنرانی پیش بیاید، حذف یا سرهم کنم... اما راست‌ش به‌نظرم درست نیامد که، حتی در حد تغییراتی کوچک، بدون اجازه‌ی صاحب‌سخن در گفته‌ها دست ببرم، پس فکر کردم فقط بچسبم به همان اتو کردن کلمات... در این مورد هم مشکل این‌جا بود که با لحن به‌قول معروف رسمی، بعضی اتفاقات (همان وقفه‌ها و...) حالتی غیرطبیعی پیدا می‌کردند. این‌ها و دلیلی دیگر، که خواهم گفت، باعث شدند آخر سر تصمیم بگیرم همه‌چیز را درست همان‌طور که می‌شنوم پیاده کنم، حتی وقفه‌ها و اتفاقات پیش‌آمده و عکس‌العمل‌های بهرام بیضایی در برابر آن‌ها و همین‌طور عکس‌العمل شنوندگان.
و دلیل دیگر... چندی پیش در جست‌جوی اطلاعاتی درباره‌ی «ده شب شعر گوته» به گفت‌وگویی رسیدم بین مهدی یزدانی‌خرم و محمدعلی سپانلو، احتمالاً در سایت روزنامه‌ی «شرق». متٱسفانه آن صفحه یا نشانی‌اش را ذخیره نکردم به‌خیال آن‌که حتماً همان‌جا که هست باقی خواهد ماند، که نماند... البته بخت یارم بود و توانستم نسخه‌‌یی از آن گفت‌وگو را در وبلاگی پیدا کنم، هرچند آن‌جا هم ندیدم چیزی درباره‌ی منبع اصلی نوشته باشند. با این‌حال، تا جایی که یادم هست، به‌خصوص درباره‌ی آن‌چه مورد نیازم بود، تقریباً مطمئن‌ام گفت‌وگو همان است و چیزی کم و زیاد نشده...
اما آن‌چه دنبال‌اش بودم، بدیهی است که مربوط می‌شد به همین سخنرانی بهرام بیضایی. همان‌طور که گفتم اول تردید داشتم در پیاده‌کردن متن درست همان‌طور که می‌شنوم، اما خواندن این بخش از گفت‌وگوی مذکور دلیل دیگری شد برای کنار گذاشتن تردیدم.
آن بخش را می‌آورم همین‌جا که بخوانید، برای خواندن کل گفت‌وگو هم می‌توانید به این صفحه بروید:

«سپانلو: سلطان‌پور شعرهایی خواند پر از گلوله و خون كه «ایران من، مصلوب بر صلیب آمریكا»... من در كتابم نوشته‌ام اگر شعر را نگاه كنی به هر سطرش یك واژه خون سهمیه می‌رسد. «شب خنجر و خون و...» و از این قبیل. جمعیت هم تشنه این حرف‌ها بود و من در كتابم نقد كرده‌ام كه كانون در واقع مرعوب جمعیت شد. و استثنائا دو، سه نفر هستند كه روبروی جمعیت قرار گرفتند كه یكی‌شان بهرام بیضایی بود.
یزدانی‌خرم: جه جور مقابل جمعیت ایستاد؟ یعنی با سطان‌پور مخالفت كرد؟
سپانلو: او صراحتا گفت «یك سانسور در میان شما است» یعنی علاوه بر سانسور دولت یك سانسور هم میان شماست. ما می‌خواهیم نمایشنامه بنویسیم بعد شما متوقع‌اید دهقان هفت قرن پیش نمایشنامه باید آشنا به اصول ماركسیسم‌لنینیسم باشد! اگر نباشد ما را مرتجع می‌دانید.
یزدانی‌خرم: مگر بیضایی قرار بود شعر بخواند؟
سپانلو: قرار بود قبل از هر شعرخوانی یك سخنرانی باشد. مثلا گلشیری رفت و درباره وضعیت داستان گزارش داد. بیضایی هم رفت همین گزارش را درباره وضعیت تئاتر بدهد كه جو عصیانی جمعیت را دید. آن جو را كه دید نوشته‌اش را كنار گذاشت و شفاهی صحبت كرد. یادتان باشد سه سال قبل از ده شب، سعید سلطان‌پور و رفقایش به تئاتر «سلطان مار» بیضایی حمله كرده بودند و تئاتر را به هم زده بودند. او خواسته بود افسانه قدیمی سلطان مار را اجرا كند كه به مذاق این آقایان خوش نیامد و زدند و به هم ریختندش. وقتی كه در سال 1358 بچه‌های حزب‌اللهی تئاتر «عباس آقا كارگر ایران ناسیونال» سلطان‌پور را به هم زدند، فرج سركوهی در تهران مصور با من مصاحبه كرد. من گفتم ما می‌گوییم این كار درستی نیست ولی سلطان‌پور خودش بنای این كارها را گذاشته و او حق اعتراض ندارد ولی ما همیشه می‌گوییم بهم زدن تئاتر كار بدی است.»

تٱکید از من است. علاوه بر در دست نداشتن نسخه‌ی چاپی «امیرکبیر»، راست‌اش روی حساب همین «شفاهی» بودن گفته‌ها هم بود که فکر کردم بد نیست مکتوب کردن جزءبه‌جزء تمام آن‌چه در نسخه‌ی صوتی شنیده می‌شود.

پ.ن.: احتمالاً به‌زودی نسخه‌یی از متن چاپی این سخنرانی به دست‌م می‌رسد. سعی می‌کنم در اسرع وقت آن نسخه را هم تایپ و همین‌جا بازنشر کنم.
Comments


شنبه ۲۶ فوریهٔ ۲۰۱۱


«همه‌جا می‌توان رفت و همه‌کار می‌توان کرد اگر نزد خودت گم نباشی، اگر نزد خودت نابود نباشی، اگر نزد خودت شرمسار نباشی. اگر تخته‌پاره‌ی رضایت از خودت را از دست بدهی، اگر کارهایت و اندیشه‌هایت این تخته‌پاره را از دست تو برباید در دم فرو خواهی رفت.»

آذر، ماه آخر پاییز
ابراهیم گلستان، نشر بازتاب‌نگار، 1384، ص 54 ـ 55
Comments


شنبه ۱۸ دسامبر ۲۰۱۰

‏With You

Time in a Bottle
Jim Croce

If I could save time in a bottle
The first thing that I'd like to do
Is to save every day
Till Eternity passes away
Just to spend them with you
If I could make days last forever
If words could make wishes come true
I'd save every day like a treasure
And then
Again
I would spend them with you
But there never seems to be enough time
To do the things you want to do
Once you find them
I've looked around enough to know
That you're the one I want to go
Through time with
If I had a box just for wishes
And dreams that had never come true
The box would be empty
Except for the memory
Of how they were answered by you
But there never seems to be enough time
To do the things you want to do
Once you find them
I've looked around enough to know
That you're the one I want to go
Through time with
Comments


دوشنبه ۴ اکتبر ۲۰۱۰


حرفِ پیشَکی
مایه شیشَکی

برچسبها:

Comments


سه‌شنبه ۱۴ سپتامبر ۲۰۱۰


دو سه سال پیش این‌روزها توی این صفحه از بهار می‌نوشتم، از شکار شکوفه‌های تازه، تک‌آدم‌هایی که آن‌ها هم حواس‌شان هست به سُریدن آرام بهار زیر پوست اسفند... پارسال از لاغر شدن تقویم‌ام نوشتم، از هول و هیبت جذاب‌اش...

همین چهارپنج‌سال پیش می‌گفتم اگر بیست و هشت سالم شده باشد و فلان و بهمان نکرده باشم لایق زیر خاکم. سه سال پیش کوتاه آمده بودم و می‌گفتم حالا هر گهی هم خوردم بخورم امّا خورده باشم که یک پُخی هم شده باشم (گه و پخ بی‌عفتی نیستند. اجازه بدهید شرمنده نباشم از توی جمع گفتن‌شان، که اجازه اگر ندهید جفت‌مان شرمنده می‌شویم... عموماً آدم خوش‌دهنی هم نیستم و فکر نکنید آب‌کشیده‌بازی در می‌آورم، اما مثلاً برای خودم قاعده گذاشته‌ام که توی هر جمعی بی‌چاک‌دهنی‌ام را رو نکنم، دیپلم نیست که پزش را بدهم، خوش‌دهنی هم البته همین‌طور. خلاصه این‌ها را گفتم تا بگویم گه و پُخ گفتن را جداً بی‌چاک‌دهنی نمی‌دانم چندان. مکروه نیست، گیریم مستحب هم نباشد). بله، فکر می‌کردم به همین. بعد بیشتر کوتاه آمدم، به این راضی شدم که بگویم تا بیست و هشت سالگی هر گهی هم نخوردم نخورده باشم، دست‌کم یک کتاب‌م چاپ شده باشد که وقتی کسی پرسید چه غلطی می‌کنی در زندگی‌ات مجبور نشوم من‌من کنم و فوق‌اش حواله‌اش بدهم به پستوهای کامپیوترم...
خوشبختانه مجبور نشدم کوتاه‌تر بگیرم و با این‌حال، دروغ چرا، نظر شخص خودم را یواشکی بخواهید بشنوید باید بگویم فرقی به حال‌ام نکرده... هنوز می‌بینم که هیچ پخی نشده‌ام. تنها فرقی که در احوال‌ام ایجاد شده این است که وقتی شاد و شنگول باشم می‌توانم از صمیم قلب بگویم فهمیده‌ام آدمیزاد قرار اصلی‌اش این نیست که حتماً غلط خاصی بکند و هر کاری هم بکند می‌تواند هیچ غلط خاصی به‌حساب نیاید و به هیچ‌جای دنیا هم برنخورد. در واقع در اوقات شنگولی دیگر به خودم نمی‌گویم خاک بر سرت هیچ پُخی هم نشدی، در اوقات ملولی هم دیگر فکر و ذکرم این نیست که چرا هیچ پخی نمی‌شوم. بیشتر اوقات در ملولیّتِ شدید با لحنی «رضا مارمولک»وار به خودم متلک می‌اندازم که «من اصلاً به تو فکر نمی‌کنم پسر جان»...
نه! بیشتر اوقات این کار را هم نمی‌کنم... جداً خیلی ضایع است آدم هیچ پخی نشود و دروغ هم بگوید، انصافاً دوزارْ زندگی به دروغ گفتن‌اش نمی‌ارزد...
نصیحت نمی‌کنم‌ها... فقط می‌خواهم بگویم خیلی ضایع است آدم این‌طوری دروغ بگوید؛ دست‌کم برای تمام کسانی که قبول کرده‌اند قرار نیست گه خاصی بخورند یا پخ خاصی بشوند. خب وقتی آدم این قضیه را قبول کرد دروغ گفتن که چیزی را جابه‌جا نمی‌کند. دروغ فوق‌اش به درد کسی بخورد که فکر کند می‌تواند با آن چیزی را جابه‌جا کند؛ خب، بگوید، نوش جان‌اش، دست‌مریزاد هم دارد. اگر به خودش مزه می‌دهد بگوید. ولی وقتی آدم دروغ بگوید و به خودش هم مزه ندهد... مثلاً حالا من یکی دو بار به خودم متلک انداخته باشم؛ این‌که به‌جای یکی دو بار بگویم «اغلب»... خودم که می‌توانم مچ خودم را بگیرم و بگویم بچه‌جان نمایشنامه نمی‌نویسی که با «اغلب» بار دراماتیک‌اش را زیاد می‌کنی... نه، اغلب و همیشه نمی‌گویم، یکی دو بار گفته‌ام. اتفاقاً اغلب به خودم می‌گویم هیچ پخی که نشدی، بیا و یک‌ذره با خودت صادق باش، ‌سر خودت را شیره نمال و ازین شعر و شعار‌ها. تازه این هم سر «اغلب»اش حرف و حدیث هست. به‌هرحال...
اصل مسئله این است که وقتی ملولم به خودم گیر می‌دهم... کار خوبی است، جدی می‌گویم، خیلی کار خوبی است آدم به خودش گیر بدهد. سال‌ها پیش یک سال تمام و شاید کمی بیشتر فقط به زمین و زمان گیر دادم، پاچه‌ی هر کسی را که پا داد گرفتم... فکر می‌کردم آق‌دایی آسمان پاره شده و من افتاده‌ام زمین... نابغه‌ی دهر، ستاره‌ی فردای تئاتر زمین و زمان، کاندیدای مادام‌العمر دریافت دست‌خّر بلورین... نشستم یک مانیفست تئاتری هم نوشتم، جداً نوشتم، سندش هست... سر تمرین چنان صدام را می‌انداختم ته گلوم که تمبان خودم از پام می‌افتاد... حالا... خیلی ضایع است وقتی می‌بینم آن جنابِ مستعد، که خیر عمه‌جان‌اش چند نفر هم شاخ توی جیب‌اش کرده بودند که پخی هست، هیچ پخی نشده، هیچ پخی‌ها، هیچ. نیاز نیست کسی حتماً تئاتری باشد تا بفهمد بازیگر نیست آن بازیکنی که مثلاً می‌گوید من بلد نیستم فلان جمله را بگویم، حس‌اش در من نیست؛ بازیگر نیست و من هم نبودم و بیخود زارت و پورت می‌کردم... اجازه بدهید یک‌نمه قربان خودم هم بروم: خوشا به‌حال زارت و پورت‌کنندگانی که روزی می‌فهمند زارت و پورت کرده‌اند و دست‌کم بخت‌اش نصیب‌شان می‌شود که وقت کنند چندوقتی زرت و پرت هم بکنند.
حالا لابد یکی این وسط فکر می‌کند قربان خودم رفتن نمی‌خواست، تا همین‌جاش هم چه حالی کرده‌ام با خودم که این‌قدر راست نشسته‌ام و احتمالاً بر لب خنده و در دل غرور از گه بودن‌هایم گفته‌ام... اما این‌جا را بد گرفته طرف، این‌جا را بد گرفته.
آدم‌هایی که این‌طوری اعتراف می‌کنند لزوماً آدم‌های جالبی نیستند. آدم یک روزی، دیر یا زود، می‌فهمد فلان‌جا گند بالا آورده، این برای آدمیزاد دلیل و تضمین نمی‌شود که پس‌فردا بهمان جا هم گه بالا نیاورد. اتفاقاً همین خودم را می‌ترساند. فکر می‌کنم نکند شیر بشوم خیال برم دارد در هیچ زمینه‌‌ای اگر گه خاصی نشدم، در زمینه‌ی خودشناسی به جایگاه والایی رسیده‌ام و بعد توی همین خودشیفتگی تخماتیک تِر بزنم به سر و هیکل خودم طوری که تا مدت‌ها حالی‌م هم نشود. راه دور و سختی هم نیست‌ها، دباغ‌خانه‌ای‌ست که گذر هر پوستی به آن می‌افتد و روزگار هم بالاخره پوست هر کله‌خر کله‌خرابی را خواهد کند... شده یک روز مانده به مرگ؛ آدم بالاخره می‌فهمد در اصل چه گندی بالا آورده که دست‌کم همان یک‌روزش را زهرمار کند... هرچند، این هم شاید زیادی خوش‌بینانه باشد. بگذارید این‌طور بگویم که بختِ خوش اصولاً چیزی نیست که مُهر پیشانی آدم کنند بعدِ رو خشت افتادن و در نتیجه چون بختِ خوش همیشه و همه‌جا سروقت نمی‌رسد بهتر است آدم زیاد خوش‌خیال نباشد که می‌تواند هر غلطی خواست بکند و باشد و آخر سر خودش هم خبردار نشود و با دل خوش کپه‌ی مرگ بگذارد.
یاد حکایتی افتادم. به دلایلی شخصی خجالت می‌کشم از گفتن‌اش... ولی بگویم:
دو تا رفیق با هم می‌رند چلو کبابی. اصغری و اکبری. تا می‌شینند اصغری می‌گه «اکبری، چه بو گهی می‌آد» اکبری می‌گه «آره» اصغری می‌گه «بریم یه جا دیگه داآشم» بلند می‌شن می‌رن یه چلوکبابی دیگه. می‌شینن پشت میز و سفارش می‌دن و اصغری می‌گه «داش اکبر، بو گه نمی‌آد؟» داش اکبر می‌گه «آره اصغری»؛ بلند می‌شن می‌رن یه جا دیگه. می‌شینن پشت میز و هنوز ننشسته اصغری می‌کوبه رو میز می‌گه «داش اکبر، بو گه می‌آد، اینجام که بو گه می‌آد» اکبری می‌گه «آره اصغری،‌ بد بو گه می‌آد» بعد یه کم فکر می‌کنه اکبری و می‌گه «داش اصغرم... نکنه ریدی؟» اصغری می‌گه «آره! چطو مگه؟»
حالا حکایت ماست...
البته حکایتْ اصل‌ش این‌طوری نبود. اصل ماجرا این بود که اکبری ریده بود، معمول‌ترش هم همین است که آن دومی ریده باشد... اما نه! باید بگویم معمول‌اش این نیست، یا دست‌کم اگر این باشد حکایت ما نیست. حکایت ما، حکایت من،‌ حکایت هر کسی که خودش قبول دارد این‌جاها همین‌طوری است، حکایتی‌ست که اول شرح‌اش رفت... و ما بر خود ریدگان و ما بر خود ریده نفهمیدگانیم. خرابی وضع هم از ریدن نیست،‌ از نفهمیدن است.
یادداشت نشد، مستراح علم کردم،‌ اما اجازه بدهید پیش‌تر بروم.
هفت سالم بود،‌ یا هشت سال، یکی بیشتر یا کمتر، به‌هرحال زیر نُه‌ده سال. جلوی در خانه ایستاده بودم باغچه را آب می‌دادم... هنوز هم کشته‌مرده‌ی باغچه آب دادن‌ام. آن‌روزها باید از روی جنازه‌ام رد می‌شدند تا موقع باغچه آب دادن حاضر شوم شیلنگ را بدهم به یکی دیگر. باغچه آب دادن وظیفه‌ی سازمانی من بود، حق من بود از زندگی، حق من بود از تولد... اگر فرشته‌ی پفیوزی بوده که قبل از تحویل‌‌ام به «لک‌لک» پرسیده عمو جان می‌خواهی به دنیا بروی یا نه، حتماً با همین باغچه آب دادن سرم را شیره مالیده و راهی‌م کرده و... صد البته با چند چیز خوب دیگر. اما این باغچه آب دادن اصل چیزی بوده که بابت‌اش حاضر شده‌ام قبل از بیست و خرده‌ای سالگی به دنیا بیایم...
بله، داشتم باغچه آب می‌دادم، دخترکی هم‌سال و از همسایه‌ها آمد جلو و گفت آقا پسر... این «آقا پسر» خطاب شدن انگار که اسم‌م آقا پسر فلان‌زادگان باشد، و نه فقط آقا و نه فقط پسرک، یک‌جورهایی دق من بود در کودکی که فعلاً ازش بگذریم... گفت آقا پسر می‌گذاری من هم باغچه را آب بدهم؟ خب، گفتم نه! اگر بزرگ‌تر بودم شاید حتی می‌گفتم بییّاه، هر که می‌خواست باشد. باغچه آب دادن شوخی که نبود. ظاهراً دختر هم شوخی نداشت. آرایشگاه مادرم همان کنار خانه بود و مادر او هم توی آرایشگاه. پدرسوخته رفت توی آرایشگاه و آمد بیرون و گفت مادرت گفت شیلنگ را به من هم بدهی. مادرم این‌جور آدم‌فروشی است. همیشه دل‌اش برای اولین نفری که از راه برسد می‌سوزد، هنوز همین‌طور است قربان‌اش بروم، آدم را ایکی ثانیه عین هویج تر و تازه می‌فروشد به اولین کسی که دل‌اش را بسوزاند. اما جداً گل است این زن، گل، حرص‌ام را تا حد مرگ هم که در بیاورد باز گل است...
به‌هرحال، دختر آمد گفت شیلنگ را بده. گفتم باشد، فروخته شده بودم و مقاومت علنی به نفع‌ام نبود، گفتم هر وقت خواستم بروم می‌دهم به تو... بیچاره از من ساده‌تر باور کرد. ایستاد همان بغل. همان موقع وضعی گریبان‌ام را گرفت که پی‌اش فهمیدم عدالتی وجود دارد و پانزده سالی گمانم طول کشید تا بفهمم نه، همین‌اش هم کشک است، اما به هر حال مدت‌ها سر کارش بودم... عدالت اولین بار به صورت شاش بر من ظاهر شد، گرفت و چه گرفتنی، کر و کور و شمشیر به‌دست. دو راه داشتم: طبق قول‌ام شیلنگ را بدهم دست دخترک که باقی باغچه را خودش آب بدهد یا این‌که بمیرم... راه اول که راه نداشت، راه دوم هم منطقی نبود. راه سوم به آنی آمد توی کله‌ام. با اجازه، شیلنگ را گرفتم روی خودم، نمی‌دانم چطور این فکر به ذهن‌ام رسید، اما شیلنگ را گرفتم روی خودم و ابلهانه داد زدم ای‌وای خیس شدم، بعد خودم را خالی کردم، شِرشِر در پناه شُرشُر شیلنگ شاشیدم توی تمبان‌م و بعد با وجدانی پاک تا ته باغچه را آب دادم.
بله، می‌خواهم بگویم گاهی آدم ریده و نفهمیده، گاهی هم می‌رود در پناه پرده‌ی دل‌انگیزی چون زلال آب و می‌شاشد به خودش... گیریم خودش نفهمید، گیریم کسی هم نفهمید، با تمبان کثیف چه کند آدم؟
و گیرم یک روز این‌ها را فهمیدم... این‌همه وقت می‌خواهم همین را بگویم که این فهمیدن افتخاری ندارد، نه به جان خودم، ندارد،‌ واقعاً به خودم افتخار نمی‌کنم و کسی اگر بلد است با تمبان گهی به خودش افتخار کند برود این کار را توی میدان بکند، شاید مقبول طبع مردم صاحب‌نظر شد و مایه‌ای به جیب یا نام‌ش زد... اما برای من ِ نابلد این فهمیدن خطرناک‌تر است، آدم را گول می‌زند. قبل‌تر گفتم، همیشه می‌پرسم اگر پس‌فردا روزی گند بزرگ‌تری بالا آوردم چه؟ و این سوالی است که باید مدام از خودم بپرسم و ممکن است گند بزنم و جواب‌اش را نفهمم... زندگی شوخی به‌شدت وقیحانه‌ای است.
حالا این همه را گفتم که این را بگویم... یعنی اصلاً همین نشاندم پای گفتن این‌ها. گفتم چند سال پیش چه می‌کردم و پارسال چه می‌کردم... پیش پای همین نوشته یک برگ دیگر از تقویم‌ام کندم. نمی‌دانید چه حالی داشتم، انگار شاخ غول را شکسته باشم نیش‌ام تا بناگوش باز شده بود از این‌که 355 روز این تقویم را کنده‌ام و مانده ده روزش... و چه قندی توی دل‌ام آب می‌شد وقتی به کندن این ده روز آینده فکر می‌کردم. احساس کردم واقعاً یک پخی شده‌ام برای خودم، «برگ تقویم‌کن» شده‌ام، آدم شده‌ام، مایه‌ی افتخار و سربلندی... مهم نیست بعدش چقدر جدی شدم، در واقع گند زدم به حال خوش‌م... آن لحظات واقعاً وجودم سرشار از پیروزی بود و...
می‌خواستم یک جوک تعریف کنم در جمع‌بندی کل یادداشت، فکر کردم این که نمی‌شود، انگار نشسته باشم به بیانیه نوشتن، گفتم گور باباش.
گفتم گور باباش و آمدم همین را نوشتم و می‌بینم همین خودش کلی بار نمایشی می‌دهد و... جداً نمایش نیست، از ته دل می‌گویم، نیست... اما چه فایده؟ آن سگ‌پدر انگلیسی که گفت دنیا صحنه‌ی نمایش است راست گفت، اما حواس‌ش نبود، نمایشنامه‌ی مذکور به قلم خودش نیست که دست‌کم آدم دل‌اش مثلاً به اهمیت تراژدی بودن‌اش خوش باشد. نمایشنامه‌ی مذکور را مولیر نوشته و آلبی و بکت و... نه، نه!‌ چه عزت‌تپان بی‌خود و خودنمایانه و خودپسندانه‌ای، زرشک، شیشکی سفت حضّار... نمایشنامه‌ی مذکور را برادران مارکس هم ننوشته‌اند، نمایشنامه‌ی مذکور از بیخ نویسنده ندارد و همین‌طور قضاقورتکی شده این مضحکه‌ای که اغلب بازیگران‌اش دل‌شان می‌خواهد هملت باشند و جمجمه‌ای دست می‌گیرند اما جمجمه، جمجمه‌ی یابو از آب در می‌آید. نمایشنامه‌ی مذکور مضحک‌ترین تراژدی ممکن است و... تف! خفه! جداً نمی‌خواهم مانیفست بدهم. بس‌ام است هرچه مانیفست در دادم.
حوصله‌ام سر رفته، خسته شده‌ام، دل‌ام می‌خواهد کمی آرام زندگی کنم، فقط دوست داشته باشم و کارم را بکنم و نگران پُخی شدن یا نشدن‌م نباشم.

20/12/1388
Comments


دوشنبه ۶ سپتامبر ۲۰۱۰


توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها راه افتاده‌ام دربه‌در دنبال «آنتن» می‌گردم...
توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها دربه‌در پی آنتن می‌گردم که با او تماس بگیرم... خودم را سرگردان کوچه‌های هزار و یک‌شبی می‌بینم، آدم یکی از آن قصه‌ها را می‌بینم، مثلاً جوانکی که شبی از کوچه‌یی گذشته و از دریچه‌یی تاب گیسویی دیده، عطری به مشام‌ش رسیده؛ یا نصیب‌اش از گنجه و گنجینه‌یی شده قالیچه‌یی، نگارینه‌ی زربفتی یا نقش دست استادی که بر نقطه‌ای از هستی زیبارویی را تصویر کرده...
جوان سرگردان کوچه‌ها و شهرها و اقالیم و دریاها شده دربه‌در یک نشانه، «آن» نشانه... به این‌جا که می‌رسم اصلاً تصویر را کنار می‌گذارم، که بیش از یک نشانه است، جوان را می‌بینم: دریچه‌ها را می‌پاید به دنبال آن تابِ گیسو، چشم‌ش می‌شود خانه‌ی هزارگیسو و هزاران گیسو هیچ‌کدام به بندش نمی‌کشند و دل‌اش، خیال‌ش، جان‌ش به دنبال هم‌آن تاب است، مشام‌ش جویای هم‌آن عطر می‌ماند و دل‌اش بر عطر دیگری نمی‌رود... باید بگردد، بگردد و بماند به امید صبایی، نوری، قاصدی که آن نشانه‌ را بیاورد، نشانه‌ی معبودِ مقصودش را...
من هم سرگردان بودم بین کوچه‌پس‌کوچه‌ها دربه‌در «آنتن»... پس شاید شبیه‌تر به جوانکی در آن قصه‌های هزار و یک‌شبی که غروبی در هشتی خانه‌یی به خواب رفته و جنی او را ربوده و به دیاری دیگر برده... جوان بیدار شده، دیده‌ ـ و دل به زیباخوی زیبارویی باخته و عهدها با او بسته و در آغوش او به خواب رفته، خواب‌ش چون برد، جن دوباره برش داشته بازگردانده شهر خودش، برش گردانده به غربت... حالا جوان دربه‌درْ تمام دخمه‌ها، کوزه‌ها، حمام‌ها، خرابه‌ها و بیابان‌ها و شب‌ها و غروب‌ها را می‌گردد به دنبال آن جن، که دوباره برش دارد و ببرد... خانه.
سرگردانِ کوچه‌پس‌کوچه‌ها و نقطه‌های جادویی خیابان‌ها بودم پی آن جن... و گوشی‌ام پیدا نمی‌کرد آنتن گریخته را... فکرم پیش او بود و ذکرم او، دست‌ام دکمه‌یی را پیاپی فشار می‌داد مگر به حکم و قرار ِ طلسم‌اش آن جن را دوباره ظاهر کند که بیاید و برم دارد ببردم غرقه‌ی خوشی کندم، غرقه‌ی صدای جان‌بخشی که از صد و پنجاه فرسخی دورتر طلوع می‌کند، جادوم می‌کند، روشن‌ام می‌کند...
اما «پارازیت»‌های لامروّت بسمل می‌کردند تمام جن‌های گوشی‌ام را... تو بگو سلیمانْ مرده و میراث بی‌صاحب‌ش افتاده دست یکی دشمن ِ خونی هر چه جن؛ در کوزه هم اسیرشان نمی‌کند و به وردی دودشان می‌کند و روانه‌ی درک... من هم کوچه‌پس‌کوچه‌ها را گوشه‌به‌گوشه می‌گشتم...

10/8/1388
بازنویسی: 8/5/1389
Comments


دوشنبه ۳۰ اوت ۲۰۱۰


فید «دیوارپرده»

پ.ن.: «دیوارپرده»، پنجره‌ی کوچک گوشه‌ی وبلاگ‌م، یادگار آن‌روزهاست که به «گودر» می‌گفتم «گوگل‌ریدر» و فکر می‌کردم شاید چندوقت یک‌بار کسی سری به صفحه‌ی اصلی بزند و مثلاً جمله‌ای را که چندوقتی‌ست توی ذهن‌ام بالا مانده یا ترانه‌ای را که مدام گوش می‌کنم بخواند و بشنود، یا چیزهایی از همین‌دست...
گفتن ندارد که الآن تقریباً یا توی گودر هستی یا نیستی و از طرفی مثلاً همین «دیوارپرده» اگر گودری بشود که دیگر «دیوارپرده‌»ی این‌جا نیست و دیوار خودش است و... بی‌خیال... فید «دیوارپرده» همان بالاست.
Comments


سه‌شنبه ۳ اوت ۲۰۱۰

کریس نولان بابامه

وسواس شدید «اینسپشن» نولان را گرفته‌ام... یک‌چیزی می‌گویم، یک چیزی می‌شنویدها؛ گفتن هم ندارد که هنوز ندیده‌ام‌اش. آخرش را اول‌ش بگویم که حساب کار دست‌تان بیاید: خواب دیدم، کابوس بود، «اینسپشن» رتبه‌ی اول‌ش را در «باکس آفیس» از دست داده، نتوانسته پوز «رهایی/رستگاری/ریتا هیوورث از/در/[بی از و ‌در] شاوشنک» را بزند و رتبه‌ی اول فهرست بهترین‌های «آی‌ام‌دی‌بی» را به دست بیاورد و خلاصه یک‌وضعی.
برای درک بهتر آخر ماجرا بهتر است این‌ها را هم بدانید که:
وقتی از کابوس‌هایم حرف می‌زنم از بدجور جانوری حرف می‌زنم. بعضی کابوس‌های من سریالی‌اند، البته نه یک داستان دنباله‌دار، بل عینهو این فیلم‌هایی که هیولا آخرسر زنده می‌ماند و کلاً یک‌سری چیزهای ترسناک توشان هی تکرار می‌شود. فرق‌اش با این‌دست فیلم‌ها آن‌جاست که فیلم‌های دنباله‌دار ترسناک معمولاً هرچه پیش می‌روند ریقوتر می‌شوند کابوس‌های من بی‌پدرها نه. البته فیلم‌ترسناک‌بین هم نیستم، کلاً ریش پدر و پدرجدم آن‌قدرها خنده‌دار نیست. فیلم‌ترسناک به مزاج‌ام نمی‌سازد، جو می‌گیردم عین سگ هار، دودمان خودم را به باد می‌دهم. اصولاً حتی خوش ندارم نامی از فیلم‌ترسناک‌هایی که دیدم ببرم، خوش ندارم بگویم فلان فیلمی که بر اساس داستانی از «کینگ» بدمصب ساخته شده بود تقریباً یک‌ماه تمام روزگارم را سیاه کرد، حتی خوش ندارم راجع به‌شان چیزی بشنوم یا بخوانم. فیلم‌ترسناک مسلماً چیزی است که برای من اختراع نشده؛ فلفل خورده‌ام چنان‌که نفس برام نمانده فحش بدهم به خودم، خردل خورده‌ام یحتمل حکایت‌اش را می‌دانید، لیوان پر، قد سر خر، سگی سِک و یک‌نفس محض پوززنی خورده‌ام چنان‌که زبان‌ام بشود قد شلغم ِ گردن‌کلفت، کلاً غلط‌های زیادی‌یی کرده‌ام که بعدش حسن‌نیت هفتاد و دو ملت را لازم دارد تا فقط بگویم شکر خورده‌ام. ممکن هم هست باز خبط و خریت کنم و به‌شان تن بدهم؛ همین عصری دل‌ام برای یک قاشق پُر خردل لک زده بود، فلفل قرمز دیدم توی سبزی‌فروشی نزدیک بود جای لیموترش بخرم و بیاندازم بالا و خلاصه هرچی... فیلم ترسناک اما نه، قربان دست سازنده‌هاشان، خودم کابوس دارم مّاه...
کجا بودم؟ عرض می‌کردم وقتی می‌گویم کابوس بدانید دارم درباره‌ی یک مقوله‌ی جدی لّجن‌درمال صحبت می‌کنم که نصیب گرگ بیابان و سیذارتا هم نشود، که اولی را یکی ازم پیچاند هیچ‌وقت نخواندم‌ش. حدیث معتبر هست که تف به روزگار کتاب‌پیچان‌ها. خب، پس ببینید مخ‌ام چقدر جوگیر شده بوده که کابوسی ساخته بر اساس شکست فیلم نولان.
نکات بعدی کوتاه‌ترند: یک‌جور بی‌دلیلی از «باکس‌آفیس» خوش‌ام نمی‌آید. نه‌که دماغ بالا بگیرم که اَه این قرتی‌بازی‌ها... فقط این‌که زیادی جوگیر است. به‌هرحال فیلم نولان باعث شد «باکس آفیس» بلند شود بیاید توی خواب‌ام مهم شود. فروید هرچه دل‌اش می‌خواهد بگوید، توی ناخودآگاه‌م هم «باکس آفیس» برایم مهم نبوده، دیگی‌ست که برای من نمی‌جوشد و طبیعتاً سر سگ... که این یک بار زیر سوال رفت.
«آی‌ام‌دی‌بی» هم خب جای باصفایی‌ست، می‌شود قد یک پارکِ حسابی توش چرخید، اما برای بعضی فیلم‌ها بی‌شعوری زیادی به‌خرج داده که آه از نهاد آدم بلند می‌کند. کی خوش‌اش می‌آید به فیلم‌های عزیزکرده‌ی زندگی‌اش سگ‌محلی و کم‌محلی بشود؟ ستاره‌های «آی‌ام‌دی‌بی» خوش‌خوشانی و سرگرم‌کننده‌اند و به آدم جو مهم بودن می‌دهند... البته اول‌هاش. بعدها وقتی دیدید فیلم ده‌ستاره‌ی شما کماکان با همان پنج‌شش‌هفت‌هشت ستاره‌اش آن‌تو ماست می‌خورد می‌فهمید که جو هم بیخود بوده؛ یعنی شما با یکی سه ماه رفیقید یک‌روز به‌ش می‌گویید فلانی، جانِ من بهمان و می‌بینید طرف به‌خاطر همان سه ماه رفاقت قبول می‌کند، آن‌وقت این «آی‌ام‌دی‌بی»... براش فرقی نمی‌کند چقدر عزت و احترام به‌ش گذاشتید، چطور قبل از این‌که رگ گردن‌تان خبردار شود به او خبر داده‌اید از فلان فیلم خوش‌تان آمده یا نه، چقدر یک‌جاهایی روی حرف‌اش حساب کرده‌اید، هیچ بی‌پدر، بروید ده بار امتیازی که به یک فیلم داده‌اید پاک کنید و دوباره با اصرار بیشتری همان امتیاز را بدهید، هیچ، هیچ تو بمیری من بمیرمی حالی‌ش نمی‌شود، شده فیلم عزیز‌کرده‌ام را بالاتر که نبرده تو سرش هم زده...
بعد از این مقدمه‌ی کوتاه بروم سراصل مطلب. اگر هم فکر می‌کنید مقدمه‌ام کوتاه نبوده حتماً به یک چیزهایی خوب دقت نکرده‌اید.
*
نولان آدم خوبی است، در نوع خودش آدم فوق‌العاده‌ای است. حالا این‌که جمهوری‌خواه است یا دموکرات یا از برتون خوش‌اش می‌آید یا نه و این‌ها را نمی‌دانم، اما آدمی که «پرستیژ» و «ممنتو» و «بتمن ریترنز» و «دارک‌‌نایت» و «اینسامنیا» می‌سازد و از آن جوانی‌ش هم کرم خوبی در وجودش زندگی پرنشاطی داشته و باعث شده «فالویینگ» و «دودل‌باگ» را با عرق جبین و کدّ یمین بسازد لزوماً باید آدم خوبی باشد، آن‌قدر که حتی اگر ندانید دموکرات است یا نه هم ازش خوش‌تان بیاید. بروس ویلیس نیست که دنبال بهانه باشید و تا فهمیدید انگار جمهوری‌خواه است فکر کنید ها مردک می‌شنگید. اسپلیبرگ هم نیست که وهم برتان دارد که مجبورید، مجبور، در مقایسه با برتون بگویید حرف خاص‌تری ندارد و ندانید مثلاً ‌«هوش مصنوعی»اش را کجای این قضاوت‌تان بگذارید که نه سیخ بسوزد نه جگر خودتان. توجه دارید که داریم دور هم تخمه می‌شکنیم و نباید بعدها در نقدهای حرفه‌ای و علمی سینمایی‌تان به این حرف‌های من استناد کنید.
خودتان بنشینید و خیلی تخصصی فکر کنید می‌شود نولان را دوست نداشت؟ فیلم‌هاش را که دیده‌اید؟
*
اخیراً بعد از دیدن اولین فیلم نسبتاً بلندش به‌ش شک کردم. آخر فیلم در یک نمای خیلی آب‌زیرکاه و کوتاه تصویری از کریس جوان به چشم می‌خورد... این تصویر را که دیدم دوزاری‌ام افتاد که این پدرصلواتی یک نیم‌کاسه‌ای زیر کاسه‌ش هست. به این نتیجه رسیدم که اصلاً این بابا چند نفر است، چند تا از گردن‌کلفت‌های آبرومند هالیوودی دور هم جمع شده‌اند تا نشان بدهند هالیوود در واقع چه چیزی می‌تواند باشد. ستاره‌ی اسکار اخیر «هرت لاکر» را دیده‌اید؟ خیلی هم خوب است، وقتی می‌بیندش کلی هم کیف می‌کنید، ندیده باشید ضرر کرده‌اید... اما تمام که می‌شود،‌ دو روز که می‌گذرد، بادش می‌خوابد، چیزکی کم می‌آید. حالا نمی‌دانم چرا گردن شما هم انداختم، خواستم بگویم برای من که این‌جور بود. برندارید به خاطر حرف من قید تماشایش را بزنید‌ها، اصلاً اگر اصرار داشتید عزت‌تپان‌ام هم کنید به‌خاطر همان دو روز هم که شده ببینیدش، دست‌کم آن صحرای سوزان و رودررویی تک‌تیراندازهاش کلی می‌ارزد... بله! یا همان رقیب مثلن‌گردن‌کلفت‌اش «آواتار». برادرم شاهد است، موقع دیدن‌اش روی صندلی بند نبودم، روی پام می‌کوبیدم از هیجان و خلاصه یَک‌حالی می‌کردم با تماشا کردن‌اش، تازه دوبعدی خشک و خالی هم می‌دیدم. نتیجه: یک هفته نگذشت که داشتم فحش‌اش می‌دادم بیچاره را. اصولاً تا یکی دو ماه هر انیمیشن خوبی می‌دیدم یکی هم می‌زدم توی سر این «آواتار» که خاک بر سرت از این یاد بگیر، نصف قد تو را دارد نصف تو پول تو جیبی می‌گیرد دکتر مهندس هم شده. این فهرست را تا فردا صبح می‌توانم ادامه بدهم. زمانی «هشتاد و هشت دقیقه»ی کارگردانی که الآن حتی حوصله ندارم بروم دنبال اسم‌ش را دیدم و کلی کیف کردم. هم‌چی تا حد امکان شسته‌رفته و تند و شایسته‌ی یک تریلر آبرومند که نمی‌خواهد زندگی‌تان را تکان بدهد اما می‌خواهد یکی‌دو ساعت تن‌تان را بلرزاند. چندوقت بعد به امید تکرار این تجربه، و البته فریبِ ترکیب غول‌آسای پاچینو/دنیرو را خورده، رفتم «قتل عادلانه»اش را دیدم، روم به‌دیوار، خیلی‌شرمنده، به مزاج من از یبوست هم بدتر بود. یعنی تصورش را هم نمی‌کنید چقدر حرص خوردم موقع تماشاش، تازه پول هم پاش نداده بودم. به جدم قسم پول پاش داده بودم می‌رفتم از همین باکس‌آفیس برمی‌داشتم. حالا گاس به مزاج بقیه ساخته باشد، جسارت نشود یک‌وقت.
همین دیگر، می‌خواهم بگویم هالیوودی‌ها یک‌سری کارها را خوب بلدند، اما لزوماً بلد نیستند عالی هم انجام‌اش بدهند. گرد‌ن‌کلفت‌هاشان هم گاهی گندی می‌زنند. مثلاً مدت‌هاست هیچ‌کدام از ما توی عمرمان فیلمی موهن موسوم به «تایتانیک» را دست‌کم سه بار ندیده‌ایم... هرچند همیشه برایم سوال بوده که چرا این بدبخت این‌قدر توسری خورد و هنوز خیلی‌ها هستند که مفتخرانه صدای جبارسینگ درمی‌آورند از خودش هم بهتر...
خلاصه، اما این آقای کریس نولان... نگویید دست‌کم یک‌بار وسوسه نشده‌اید «ممنتو»یش را از آخر به اول هم ببینید. آخرهای «پرستیژ» چه حالی داشتید؟ دل‌تان نمی‌خواست به‌هرکس رسیدید ازش بپرسید «آر یو واچینگ کلوزلی»؟؟ می‌گویند «اینسامنیا» یک نسخه‌ی اصل گمان‌ام سوئدی هم دارد که خیلی خفن‌تر است، ما که قسمت‌مان نبوده ببینیم حال‌اش را ببریم، اگر شما هم قسمت‌تان نبوده ببینید و نمی‌خواهید نسخه‌ی خفن سوئدی‌ش را بزنید توی سرم، بگویید می‌توانید نگاه‌های، چه عرض کنم، غریب؟ خواب‌زده؟ بی‌شرف پاچینو را فراموش کنید، می‌توانید فراموش کنید چهره‌ی رذل ویلیامز را؟ ما که آن‌موقع نولان نمی‌شناختیم، یک فیلمی دیدیم تا دو ساعت بعدش نفس‌مان در نمی‌آمد. بتمن‌هایش هم که... بی‌خیال! یا قبول کنید محشر بودند یا بروید آن‌قدر ببینیدشان تا قبول کنید محشر بودند. دو تا فیلم کوچولو هم دارد آقای نولان که با یک جستجوی کوچولو می‌توانید جفت‌شان را پیدا کنید و ببینید. اگر هم را می‌شناسیم که بفرمایید تقدیم کنم جاش دو تا فیلم بگیرم که صد البته گرفتن دو تا فیلم مسلماً چیزی از حسن‌نیت فرهنگی‌ام کم نخواهد کرد، این‌جور آدمی‌ام. خلاصه، این دو تا فیلم‌اش هم همین‌طور... «دودل‌باگ» واقعاً کوچولو است، هم خودش و هم نولان‌اش اما شناسنامه‌ای است. می‌بیندش و آخرش می‌گویید ها! این همانی است که «پرستیژ» و «ممنتو» را می‌سازد. «فالویینگ» حساب‌اش کمی فرق می‌کند. همان اول‌اش می‌گوید «اَی پدرسوخته، این همانی است که ممنتو و پرستیژ و بی‌خوابی و بتمن‌ها را می‌سازد» و از این به بعد دست‌کم چهل و پنج دقیقه‌ی فیلم مانده که تماشا کنید... خیال می‌کنید حالا که کلک‌اش را فهمیده‌اید می‌گیرید می‌خوابید؟ دِ نه دِ! چون این همان کارگردان است و شما همان‌طور از تماشای باقی فیلم حظ می‌برید که از تماشای تاتی‌تاتی کردنِ آینده‌دار مارتا گراهام لابد ننه‌باباش حظ می‌بردند... ناجوری قیاس مهم نیست، ملتفتید که؟ می‌خواهم بگویم همچین آدمی است نولان، آدم خوبی است.
*
«دارک‌نایت» تیرخلاص نولان بود. بعد از «دارک‌نایت» دنیا به دو گروه تقسیم شد: طرفداران نولان (یعنی ما) و بقیه.
مدت‌ها بود انتظار این فیلم آخرش را می‌کشیدم. از روزی که این فیلم آمد روی پرده‌ها با چنان هیجان و دقتی سرنوشت‌اش را توی «آی‌ام‌دی‌بی» دنبال می‌کنم که انگار... البته فقط «آی‌ام‌دی‌بی». یک جمله از داستان برایم لو برود خون به پا می‌کنم، دود می‌دهم، یعنی کلاً درباره‌ی لو رفتن بعضی فیلم‌ها شوخی ندارم و مسلماً «اینسپشن» چیزی است که درباره‌ی لو رفتن‌اش مفهومی به نام «شوخی» برای من هنوز به خیال هم نرسیده چه برسد به این‌که تولید شود. «آی‌ام‌دی‌بی» در این مورد تقریباً امنیت خوبی دارد. هی می‌روم فهرست ستاره‌دهندگان‌اش را چک می‌کنم. تا چند وقت پیش بالای هفتاد درصد به فیلم ده ستاره‌ داده بودند، الآن شده شصت و پنج و چهار ده‌م درصد (دیشب شصت و شش بود، تف به روزگار بی‌مرام) و به‌عبارتی هفتاد و سه هزار و ششصد و شصت و سه نفر از صد و دوازده و خرده‌ای هزار تماشاچی اهل «آی‌ام‌دی‌بی». حدود هزار و هفتصد و سیزده نفر (الآن) به فیلم فقط یک ستاره داده‌اند که دوست دارم همه‌شان را ببینم و چشم تو چشم ازشان بپرسم چه مرگ‌شان است.
سرتان را درد نیاورم، هر روز این فهرست را چک می‌کنم. نگاه می‌کنم ببینم فیلم می‌تواند از رتبه‌ی سه‌ی سایت بالاتر بیاید یا نه... البته حیف است که بلند شود روی دست دومین «پدرخوانده» اما خوش دارم پوز شاوشنک را بزند. طبیعی است که چشم و هم‌چشمی شدیدی بین پاپیون و شاوشنک در وجود من برقرار است و طبیعی است که حتی اگر دقیقاً هیچ ربطی هم غیر از زندان به‌هم نداشته باشند فکر می‌کنم پاپیون حق‌اش نیست پایین‌تر از شاوشنک قرار بگیرد. اصلاً مورگان فریمن ها، مورگان فریمن دویی اما دل‌تان می‌آید وضع‌اش از هافمن بهتر باشد؟ «اینسپشن» باید انتقام این قضیه را بگیرد.
تازه «اینسپشن» خرج یک بچه هم باید بدهد. سومین بتمن چشم‌اش به دست «اینسپشن» است و دهان‌اش باز. مرحوم زنده‌یاد لجر این‌‌دفعه نیستند و در غیاب ژوکر خطر به شکل آیرونیکی بتمن را تهدید می‌کند و «اینسپشن» قرار است خرج باشگاه رفتن آن بچه را هم بدهد. البته بتمن‌بازها می‌دانند کریستین بِیل کم بتمنی نیست و در واقع یک‌جورهایی رسماً خودِ حضرت‌اش شده توی دست‌های آقای نولان و شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد، اما داریم درباره‌ی نولان حرف می‌زنیم.
*
یعنی کلاً وضع یک‌جوری است که هنوز «آلیس...» برتون را گیر نیاورده‌ام ببینم اما دارم حرص «اینسپشن» نولان را می‌زنم.
Comments


یکشنبه ۲۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۰


بعضی روزها، که تمام شب بیدارم و دم‌دمای صبح آماده می‌شوم برای خوابیدن، مسواک‌زنان توی خانه دور خودم می‌چرخم و آخرسر می‌بینم سر درآورده‌ام جلوی پنجره‌ی رو به خیابان. آفتاب تازه‌طلایی پاشیده توی خیابان و راستِ درخت‌ها و ماشین‌ها و دیوار پیش‌آمده بین ساختمان‌ها و بعضی را جور چشم‌درآر و دل‌چسبی روشن کرده. به همین آفتاب نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم کاش مجبور نبودم بخوابم. هر بار فکر می‌کنم این آفتاب قدم‌زدن دارد... بعد پرده را می‌زنم کنار، گوشه‌ی پرده را... معمولاً کسی توی خیابان نیست. فکر می‌کنم اگر کسی ببیندم که این‌وقت صبح مسواک‌به‌دهان ایستاده‌ام کنار پنجره، کاملاً بیدار و لباس‌پوشیده، حتماً فکر می‌کند یکی از آن سحرخیزهای حسابی هستم... تندی دور و برم را نگاه می‌کنم ببینم کسی می‌بیندم یا نه... همان‌طور که گفتم معمولاً کسی نیست... انگشت‌هایم، گاهی تمام کف دست آزادم را می‌چسبانم به پنجره؛ بیرون خنک است، ‌سرد است اما ظهر داغی پیش‌روست... انگشت‌های من، سازمان هواشناسی معتبر خواب‌زده‌ی من روی پنجره‌ی همیشه در سایه... به باغچه‌ی پیزُری جلوی خانه‌مان نگاه می‌کنم... درختک‌های کچل و بنفشه‌های مردنی و هر چیزی که لازم باشد برای حسرت باغچه‌ی خانه‌ی روبرویی را خوردن، اقاقیاها و کاج‌ها و شکوفه‌های خودنمای شاید آلوش...
همیشه توی پیاده‌رو، پیاده‌روی جلوی خانه‌مان، ته‌سیگار افتاده، نزدیکِ هم. باید مال یکی از همسایه‌های بالایی باشند. گاهی می‌شمرم‌شان. فکر می‌کنم شرلاک هولمزم و سعی می‌کنم از همان فاصله چیزهایی را بفهمم... آن‌قدری می‌فهمم که انگار همه را یک نفر کشیده، یک نفر که آمده لب یا نزدیک پنجره ایستاده پس، احتمالاً، یک‌چشم‌ش هم به در بوده که کسی سرزده وارد نشود، دست‌کم تا نیمه‌های شب بیدار بوده و سیگارهای فیلتر نارنجی‌اش را دود کرده... بین پنج تا ده نخ، احتمالاً بسته به حال و هوای روزهای مختلف... امروز صبح امّا فقط سه‌ نخ سیگار فیلتر سفید دیدم... در واقع یک‌جور واتسون مسواک‌به‌دهان‌ام که سعی می‌کند این‌طوری چند دقیقه‌ای خوابیدن‌اش را عقب بیاندازد و دست‌کم قبل از شروع شدن تصاویر غیرقابل کنترلِ خواب و کابوس‌های خودمختار کمی رویای هولمز بودن ببافد.

2/2/1389
Comments


چهارشنبه ۷ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

واژه‌ها ـ 3

به زبان فکر می‌کردم، زبان‌مان. به گستره‌ی چشم و ذهن‌نواز واژه‌هاش، به انعطاف‌پذیری محکم‌اش وقت نوشتن و گفتن و شاید عموماً مظلوم و مهجورمانده‌گی همین نرمی نیرومند، به انبوه شیوه‌های نگارش‌ا‌ش و به... به این سرزمین بیکران و رنگارنگ و مهمان‌نوازی که زبان هست و این‌همه تلاشی که شده و می‌شود برای خط‌کشی‌‌ها و تحدیدها، برای تقسیم‌اش به خودی و غیرخودی... قلوه‌کن کردن متعصبانه یا اصلاً گیریم مثلن‌مهربانانه‌ی پاره‌های تن‌اش و به‌جاش زورچپان کردن چیز نامفهومی در لباس اصالت...
یاد «ایثار»‌ افتادم و باغ خانه‌ی مادر الکساندر. الکساندر این‌طور تعریف می‌کند:
«مدت‌ها پیش از ازدواج، پیش از خریدنِ خانه، گاهی به دیدنِ مادرم به بیرون شهر می‌رفتم. آن‌روزها هنوز زنده بود. خانه‌اش ـ که بسیار کوچک بود ـ توی یک باغ بود. باغی که بزرگ نبود، و حسابی از علف پوشیده شده بود، با گیاهانی وحشی که دانه بسته بودند. سال‌ها بود هیچ‌کسی مداوم به آن باغ نرسیده بود. حتی شک دارم که داخل‌اش قدم گذاشته بود. بعد مادر سخت مریض شد و کم‌تر از خانه‌اش بیرون می‌آمد. اما این باغ ِ متروک زیبایی ِ خاص خودش را داشت! حالا می‌فهمم چرا. وقتی هوا خوب بود، مادرم عادت داشت کنار پنجره بنشیند و به باغ نگاه کند. کنار پنجره صندلی مخصوصی داشت. و یک‌بار به سرم زد که به همه‌چیز ِ آن‌جا سر و سامانی بدهم ـ‌ منظورم باغ است. چمن‌ها را زدم، علف‌های هرز را کندم، درخت‌ها را هرس کردم و در کل چیزی ساختم به سلیقه‌ی خودم، با دست‌های خودم، تا مادرم را خوشحال کنم... دو هفته‌ی تمام بریدم، زدم، هرس کردم، کندم، هیمه کردم، اره کردم، از نو ساختم... واقعاً بدون وقفه‌ای برای استراحت. تلاش کردم تا در کم‌ترین زمان به همه‌چیز شکلی ببخشم. حال مادر وخیم‌تر می‌شد. زمین‌گیر شده بود، و من دل‌ام می‌خواست بتواند روی صندلی‌اش بنشیند و باغ جدیدش را ببیند. خلاصه کنم، سرآخر وقتی همه کار را انجام دادم، کارم تمام شد، رفتم داخل، حمام کردم، زیرجامه‌هایی تمیز پوشیدم، کت نو ـ حتی کراوات. نشستم روی صندلی‌اش تا همه‌چیز را همان‌جور ببینم که او می‌توانست ببیند. از پنجره بیرون را نگاه کردم، آماده برای لذت بردن و دیدم ـ چه منظره‌ای! حتی نمی‌توانم آن را توصیف کنم، که همه‌چیز چطور شده بود؟ آن‌همه زیبایی، طبیعت... همه نابود شده بود... همه‌جا ردپای خشونت بود...»*

*ایثار: پنج فیلم‌نامه؛ آندری تارکوفسکی، ترجمه‌ی نغمه ثمینی؛ نشر نی 1382. ص. 381
21/8/1388

برچسبها:

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011

Counter