شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۹۶ تیر ۱, پنجشنبه



سوءظن، نوشته‌ی فردریش دورنمات، ترجمه‌ی س. محمود حسینی‌زاد:

«بعد گفت که تمامش همین قوه‌ی تخیل است. فقر قوه‌ی تخیل است که باعث می‌شود فلان بازرگان سربه‌راه و نجیب، در فاصله‌ی بین پیش‌غذا و غذای اصلی، با معامله‌ای که انجام می‌دهد مرتکب جنایتی بشود که توجه هیچ‌کس را جلب نکند؛ کم‌تر از همه  توجه خود بازرگان را، چون آن قوه‌ی تخیلی که بتواند متوجه این جنایت بشود، وجود ندارد. گفت دنیا به‌خاطر همین اهمال‌کاری‌ها خراب شده و کم مانده به درک واصل بشود، و این خطری است به‌مراتب بزرگ‌تر از استالین و تمام همپالکی‌هایش.»

ص. 31، نشر ماهی
Comments


۱۳۹۶ خرداد ۳۱, چهارشنبه


سال‌ها پیش در روزنامه‌ی شرق نقل قولی خواندم از رومن پولانسکی که شد یکی از جدی‌ترین ستون‌های کار کردن و نوشتنم. متٱسفانه دیگر دسترسی به آن مقاله ندارم و حتی منبعی ندارم که بر اساس آن مطمئن باشم این جملات را دقیقاً خود پولانسکی گفته باشد. اما خب، راست‌ش برام هیچ فرقی نمی‌کند که این جملات را پولانسکی گفته باشد یا گربه‌ی رهگذر به‌م الهام کرده باشد، به‌هرحال این جملات برام جدی و معنادارند.

«شکی نیست که همه‌چیز در جهان ما پوچ و بیهوده است. در چنین روزگاری است که باید جسورانه عمل کرد؛ باید کمی رویا به جهان‌مان اضافه کنیم.»
رومن پولانسکی
Comments


۱۳۹۶ خرداد ۳۰, سه‌شنبه



مدت‌ها بود دل‌م می‌خواست درباره‌ی فرمت‌های ویدئویی محبوبم بنویسم. هیچ دانشی هم درباره‌شان ندارم و چیزی از هویت‌شان نمی‌دانم؛ راست‌ش حتی برام کمی عجیب است که بعضی فرمت‌ها را خیلی دوست دارم و بعضی را کم. اما خب، زیاد با این‌ها برخورد دارم، شاید خیلی هم عجیب نباشد دلبسته شدن به یکی و بی‌میل بودن به یکی دیگر.

mp4 را از همه بیشتر دوست دارم. در ذهن‌م به فولاد آب‌دیده‌ی صیقل‌خورده می‌ماند. براق و نیرومند و مطمئن. mkv را هم‌خون‌ش می‌دانم، هم‌خون ظریف‌ترش. کریستالی و نازک، همان‌قدر شفاف اما با ظرافتی نگران‌کننده.
avi خویشاوند پیر و آهنی یا چوبی این‌هاست؛ قابل اعتماد اما مات و خش‌دار و رگه‌دار. عموزاده‌ی جهان‌دیده و تحصیل‌کرده‌ی vhs هم است برام و اگر vhs پیری فرتوت و چروکیده باشد، avi پیری خوش‌پوش و سرحال و سرپاست، اما پیر است.
wmv فلزی کهنه‌پاره و غریب است. معلوم نیست از کجا پیداش می‌شود و معلومم نیست به چه دردی می‌خورد. گاهی روبه‌رو می‌شویم، می‌بینم‌ش و سعی می‌کنم فراموش‌ش کنم. زنگ‌خورده و چروک نیست، اما غریبه است. بی‌مورد به‌نظرم می‌رسد.
flv بچه‌یی شلخته است برام. کارهای بانمکی می‌کند، جاهای عجیبی پیداش می‌شود، سرپا و سرحال است، اما شلخته‌پلخته. انگار صورت‌ش را خاک و شکلات پوشانده باشد.
mpeg برام به گدایی ژنده‌پوش و هول‌آور می‌ماند. دیدن‌ش معذب‌م می‌کند.

راست‌ش همین‌ها توی ذهن‌م حال‌وهوا داشتند. البته، چرا! به mov هم اعتماد ندارم.
Comments


۱۳۹۶ خرداد ۲۷, شنبه


خستگی آن‌جور تمام تنم را به‌هم پیچیده که آدمی از اغمای چندماهه بیرون‌آمده را مشت‌کوب می‌کند. تک‌تک استخوان‌هام کوفته‌اند؛ چند سال پیش هم که از اغماء در آمدم همین‌طور بودم. مدت‌ها استخوان لگن‌ام درد می‌کرد، همان سمتی که تمام شب بیهوش روی آن افتاده بودم. آن اغما نزدیک سه روز طول کشید و این یکی، اگر بخت یارم باشد و واقعاً به‌هوش بیایم، ده سالی می‌شود که من را درازبه‌دراز انداخته روی زمین.
بزرگ‌ترین مصیبت این‌جور بیهوشی ِ بیدارْ ملال است و عذاب‌آورترین شکنجه‌ی به‌هوش آمدن هم ملال.
آدم که لای پلک‌هاش را، از پس اغمایی طولانی، باز می‌کند هیچ نمی‌داند چندوقت گذشته. ذهن‌اش هیچ نمی‌داند ولی تن‌اش که تحرک را پس می‌زند بدترین خبرها را مدام تکرار می‌کند. آدم به دوروبرش نگاه می‌کند و روزگار مرده را به‌خاطر می‌آورد. روزگار مرده علی‌القاعده باید بوی نعش هم بدهد. اما اگر ده سال به اغماء گذشته باشد؟ بوی نعشی هم باقی نمانده. روزگار استخوان‌خشکِ مرده صدای ساز می‌دهد و شاید آدم را به‌وجد هم بیاورد، شاید بی‌اهمیت‌ترین و نکبت‌ترین وجد ممکن. آدمی که از اغماء بیرون آمده هرچه دیرتر دست از رقصیدن به ساز روزگار مرده بردارد دیرتر هم به روز حاضر می‌رسد. همین است که این‌جور اغماء ممکن است با به‌هوش آمدن تمام نشود.
به‌هرحال اما، من، چنان تمام تن‌م را خستگی درهم پیچیده که نه می‌توانم برقصم نه می‌توانم بدوم. درازبه‌دراز افتاده‌ام و استخوان‌هام از تکان نخوردن زق‌زق می‌کنند. شبیه یک ناله‌ی کشدار شده‌ام از دهانی نَشسته. بی‌تعارف، حالم از خودم به‌هم می‌خورد. احساس می‌کنم به‌هوش آمده‌ام، اما حرفی ندارم بزنم. اگر ببرندم بیاندازندم توی گور، انصافاً حق اعتراض ندارم. راست‌ش صدای اعتراض ندارم.

13/2/1396
Comments


۱۳۹۶ خرداد ۲۶, جمعه


منتظر نشسته‌ام از انتشارات زنگ بزنند بگویند بیا پول‌ت را بگیر، پول کتاب‌م را. دل‌دل می‌کنم که خودم دوباره زنگ بزنم بپرسم یا نه... رفیق‌م می‌گوید کاری نکن فکر کنند از آن نویسنده‌های پولکی هستی. می‌گویم خب، پولکی هستم، اصلاً مگر چه‌قدر هست؟ هر داستان تقریباً پنجاه‌هزار تومان مگر این‌حرف‌ها را هم دارد؟ بعد بقیه مگر پولکی نیستند؟ حالا چقدر مگر هست؟
یک هفته است سگ‌‌اخلاق‌م. ربطی هم به این قضیه ندارد، ربطی به هیچ چیز ندارد. رفیق‌م که می‌خواهد تلفن را قطع کند و برود می‌گویم صبر کن یک سیگار دیگر هم بکشم بعد برو، هیچ حوصله ندارم تنها بنشینم. قطع که کرد می‌روم توی خانه می‌چرخم، بیخود. یک استکان نوشابه، کوکای شب‌مانده و بی‌گاز، هم می‌ریزم و می‌خورم. برمی‌گردم توی اتاق و پی موسیقی‌یی می‌گردم که کمی سرحال‌م بیاورد. کمی مزخرف گوش می‌کنم... باز سیگار روشن می‌کنم و منتظر می‌نشینم از انتشارات زنگ بزنند... می‌نشینم به نوشتن همین‌ها. بی‌پدر دود سیگار می‌رود توی چشم‌م...
فکر می‌کنم اگر جاش بود و راه‌ش بود الآن وقت‌ش بود الکلی بشوم. همین الآن یک لیوان را پر می‌کردم ویسکی، بله ویسکی، دارم خیال می‌بافم خبر مرگ‌م، یک لیوان پر ویسکی می‌گذاشتم بغل دست‌م و همین سرظهری چندقلپه می‌فرستادم‌ش بالا و یک لیوان دیگر پر می‌کردم شاید مست شوم، بعد برام مهم نباشد که نشسته‌ام منتظر تماسی که یکی بگوید بیا هفتصد هشتصد هزار تومان بگیر کارت راه بیافتد. جداً شیشکی می‌طلبد. مست می‌کردم فکر نکنم کتابی که آن‌همه وقت براش گذاشتم هنوز حتی یک نقد روزنامه‌یی نگرفته، مست می‌کردم که از این فکرها خجالت نکشم، مست می‌کردم که اصلاً به تخم‌م نباشد، لیوان پر سوم را که می‌رفتم بالا می‌افتادم روی تخت و به سقف نگاه می‌کردم و بلوز گوش می‌کردم. لیوان چهارم را که می‌رفتم بالا رنگ‌م می‌پرید. لیوان پنجم را که می‌رفتم بالا دل‌م به هم می‌ریخت. ته بطری را که بالا می‌آوردم می‌رفتم که بالا بیاورم. بعد دوباره می‌افتادم روی تخت‌م و می‌خوابیدم.
رفیق‌م می‌گفت شب‌ها بخواب، بیدار نمان، ضرر دارد. گفتم فکر می‌کنی به‌خاطر خاصیت‌ش بیدار می‌مانم؟ نه بابا! مثل کله‌پاچه‌ست، مزه‌ش را دوست دارم. حالا زر هم می‌زدم‌ها، مزه‌اش را هم دوست ندارم چندان...
فکر می‌کنم اگر جاش بود و راه‌ش بود الآن وقت‌ش بود الکلی بشوم.
7/4/1394
Comments


۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۷, چهارشنبه

بگذاریم ایران دوباره کمر راست کند

شانزده سال‌م بود که برای اولین بار رٱی دادم، به سید محمد خاتمی. در آن سن تصویر و تصور درستی از اوضاع مملکت نداشتم، اما حرف‌های خاتمی شوق و شور به دل‌م می‌انداخت. چهار سال بعدش هم دوباره به آقای خاتمی رٱی دادم. سه سال بعد، من هم پیوسته بودم به کسانی که می‌گفتند «خاتمی چه کار کرد؟» و احساس می‌کردم کلاه سرم رفته است. دم انتخابات 84 توی صف تحریمی‌ها بودم. یادم هست می‌خواستم گفتگوهایی داشته باشم با تحریمی‌های سیاست‌بلدتر، و دلایل‌شان را در یادداشتی جمع کنم و جایی منتشر کنم. گمانم بعد از دومین گفتگو بود که نظرم برگشت. تحریم انتخابات در همان گفتگوها پیش چشم‌م بی‌فایده و بی‌اثر و بی‌آینده شد. یادم هست که خیلی از تحریمی‌ها از یک‌دستی قدرت می‌گفتند و این‌که بالٱخره این یک‌دستی به شکاف و شکست قدرت منجر می‌شود. همین یکی کافی بود تا نظرم برگردد. بی‌اساس و متوهمانه بود و از شدت همین‌ها ترسناک. سال 84 به مصطفی معین رٱی دادم و بعد هم به اکبر هاشمی رفسنجانی... اما شکست خوردیم. آن‌چه تحریمی‌ها می‌خواستند پیش آمد و هشت سال ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد کمر مملکت را شکست، کمر ملت را شکست. کمر همه شکست جز قدرت.
در همان هشت سال جهنمی هم بود که فهمیدم «خاتمی چه کار کرد». نه فقط با دیدن تفاوت‌ها، نه فقط در مواجهه با مثلاً ده برابر شدن کرایه‌تاکسی‌ها، نه فقط در مواجهه با وضعیت اسفبار فرهنگی که پیش آمده بود، نه فقط در مقایسه‌ی کتاب‌هایی که در دوران اصلاحات چاپ شده بودند و غیاب همان‌ها در دوران احمدی‌نژاد. در همان هشت سال فهمیدم که من با خاتمی بزرگ شده‌ام، من فرزند دوران خاتمی بودم. آقای خاتمی کار فرهنگی‌شان را خوب انجام داده بودند. بچه‌هایی تربیت کرده بودند، جوان‌هایی که می‌دیدند، نمی‌توانستند نبینند.
سال 88 وقتی آقای خاتمی حرف از بازگشت زدند سر از پا نمی‌شناختم. و هنوز میرحسین موسوی را هم نمی‌شناختم. هنوز فکر نمی‌کردم در زمانه‌ی ما هم آدم‌هایی در دنیای سیاست باشند که نام‌شان نه فقط تا زنده‌ام، که بی‌شک حتی پس از مرگ‌م، به نیکی و بی‌باکی و شرافت در تاریخ بماند. سال 88 ما بچه‌های دوران خاتمی بخش بزرگی از خیزش سبز بودیم.
اواخر سال 88 بیماری عصبی مثل بختک به جانم افتاد. روزبه‌روز بدتر می‌شدم و روزبه‌روز بیشتر می‌دیدم که روانم دارد فرسوده می‌شود. افسردگی و وسواس و اضطراب چند سال روزبه‌روز توی سرم هیولاوار قد می‌کشیدند و از سال 92 تا به‌حال هنوز تحت درمانم.
سال 92 نمی‌دانستم چه کنم. دل‌م پیش محمدرضا عارف اصلاح‌طلب بود و عقل می‌گفت باید به حسن روحانی رٱی بدهم. همان عقلی که کاش سال 84 نهیب‌م زده بود، نهیب‌مان زده بود، تا جلوی آن فاجعه را بگیریم. سال 92 عاقلانه و بی‌میل به حسن روحانی رٱی دادم... و امروز سر تعظیم جلوی سید محمد خاتمی فرود می‌آورم که نسل ما را عاقل تربیت کرد. ما سال 92 حسن روحانی را به دفتر ریاست جمهوری فرستادیم، و دست‌کم من کسی از هم‌رٱیانم را نمی‌شناسم که امروز پشیمان باشد.
حسن روحانی کمر شکسته‌ی مملکت و ملت را هنوز راست نکرده، اما جلوی زمین‌گیر شدن‌مان را گرفت و گرفته. امروز اگر سرمان را می‌توانیم دوباره بالا بگیریم مدیون تلاش‌های حسن روحانی و گروه پرتلاش و هوشمندش هستیم. باز هم دست‌کم من کسی را دور و برم نمی‌شناسم که مثلاً آقای ظریف را ستایش نکند. یا مثلاً، آقای جهانگیری را تا همین چندوقت پیش درست نمی‌شناختم و در همین چند هفته به خودم بالیدم بابت رٱی خوبی که سال 92 در صندوق انداختم و باعث دوباره روی کار آمدن کسانی چون آقای جهانگیری شد. دولت آقای روحانی به من ثابت کرد که می‌شود و باید به عقل اعتماد کرد.
حالا سال 96 است. نزدیک بیست سال از اولین رٱیی که دادم می‌گذرد. امروز هم شاید نگاه و سواد سیاسی قابل عرضی نداشته باشم، اما بزرگ‌تر شده‌ام، تجربه‌ی زیستن دارم. امروز سال‌هاست که نمی‌توانم فراموش کنم آقای خاتمی برای ما چه کرد، چطور زیر سایه‌ی هوشمندی‌اش بالیدیم. امروز دیگر فهمیده‌ام آسیبی که قهر و رفتار قهری به خودم و عزیزانم و سرزمینم می‌زند چندین برابر آسیبی‌ست که می‌تواند به قدرت وارد کند. امروز فهمیده‌ام قدرت را باید رام کرد.
حتی اگر این‌ها را هم نفهمیده باشم... امروز نمی‌خواهم به سال 84 برگردم و روزگاری سیاه‌تر از آن روزگار را تجربه کنم. این کمر اگر دوباره بشکند دیگر راست‌شدنی نیست. ایران اگر زمین بخورد ما هم زیر تنه‌اش دفن خواهیم شد. آزادی و مدنیّت را نه چکمه‌های بیگانه برای‌مان می‌آورند و نه می‌توانیم از زیر باتوم هم‌وطن بی‌مروّت بیرون‌شان بکشیم. آزادی و مدنیّت برای من یکی هم‌خانواده‌ی جنگیدن نیستند، هم‌ردیف مبارزه‌ی فرهنگی و ساختن‌اند، سازش نه، که ساختن.
نمی‌خواهم از ترس آینده‌ام ایران را بگذارم و بروم (کجا؟). نمی‌خواهم دوستان و عزیزانم دیگر هم‌وطن‌ام نباشند. اصلاً دیگر نمی‌خواهم بترسم و برای همین می‌خواهم روز جمعه شجاعانه پای صندوق رٱی بروم و به حسن روحانی رٱی بدهم. می‌خواهم به تغییر آرام و منطقی رٱی بدهم. می‌خواهم به دوباره ساختن رٱی بدهم. می‌خواهم این وطن دوباره برای من هم وطن شود تا دوباره زیر بار خشم و غم شعری در مذمت خودش و روزگارش ننویسم. من وطن‌پرست به معنای تندش نیستم، اما ایرانی‌ام و ایران را دوست دارم. و باور می‌کنم وقتی آقای روحانی و گروه همراه‌اش سنگ مهر ایران را به سینه می‌زنند. روز جمعه می‌خواهم کنار آدم‌هایی باشم که شعورشان را ستایش می‌کنم و همه با هم یک بار دیگر تصمیم عاقلانه‌ی سال نود و دویمان را تکرار کنیم. دوباره به حسن روحانی رٱی بدهیم. بگذاریم ایران کمر راست کند.

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۹۴ خرداد ۷, پنجشنبه

نوشتن

تلاش نمی‌کنم این وضعیتِ کم نوشتن و ترس از نوشتن را بیاندازم گردن قرص‌ها و درمان و... اما احساس می‌کنم بی ارتباط هم نیستند. خوب یادم هست قدیم‌ها چطور موقع نوشتن، از فرط هیجان، رفتارم جوری عصبی می‌شد که به‌سختی می‌توانستم هیجانِ ایده را مهار کنم و بنشینم پای نوشتن. همین هیجان را وقت بازخوانی و بازنویسی هم داشتم. مثلاً باز یادم هست وقتی برای آخرین‌بار بخش پایانی داستان «پژواک» را نوشتم ذوق‌زده دور اتاق‌ها می‌چرخیدم و مشت‌م را گاز می‌گرفتم تا از خوشی پیدا کردن پایانی که مناسب‌ترینْ به‌نظرم می‌رسید داد نزنم... حالا ولی از این خبرها نیست. نه فقط نوشتن، نه فقط پیدا کردن قصه یا راهی جذاب، که تقریباً هیچ چیز دیگری هیجان‌زده‌ام نمی‌کند. تک و توک پیش می‌آید که حتی سر بحثی عصبانی بشوم... و این عصبانی شدن را که می‌گویم دوست داشتم و اصلاً از نیمه‌ی روشن عصبانی شدن حرف می‌زنم. این‌که چیزی آن‌قدر مهم به‌نظرم برسد که به‌خاطرش دست‌هایم را توی هوا تکان بدهم و تندتند حرف بزنم و حتی وسط حرف حریف بحث بپرم و صدام کمی بلرزد و حتی پرده‌یی بالاتر برود. از خوشی مواجهه با موضوعی یا اتفاقی مهم حرف می‌زنم... نه که دیگر هیچ اتفاقی مهم نباشد، که هست، اما آن هیجان، آن لرزش دست و صدا...
وسواس انگار کارش این است که همه‌چیز را بزرگ کند، چیزهای بی‌اهمیت را، آیین‌های خودساخته‌ی صد من یک قاز را؛ ذره‌بین بی‌مصرف مزاحم کارش همین است و قرص‌ها کارشان افسار زدن به این قاطر چموش است... و بهتر است بگویم افسار زدن به هر جنبنده‌ی چموش ذهنی، می‌خواهد مادیانی با شکوه باشد یا کره‌خر وسوسه‌ی چندباره شستن دست‌ها. قرص‌ها اهمیت این چیز یا آن چیز خاص را از بین نمی‌برند، جفت‌پا می‌روند توی شکم هر چیزی شبیه مهم.
گفتم تلاش نمی‌کنم، اما همین دو دو تا چار تای ساده را نمی‌توانم ندیده بگیرم... نمی‌توانم قرص‌ها را مسئول بخشی از این وضعیت، آن‌جا که بی‌میلی پا پیش می‌گذارد، ندانم و نبینم. وقتی چیزی اهمیت نوشته شدن نداشته باشد، خب، نوشته هم نمی‌شود... و همین هم بیش از آن‌که عصبانی‌ام کند دلخورم می‌کند، حتی حس تند و تیزی مثل غم‌زده هم نه، فقط دلخور. با همین حال هم سعی می‌کنم خودم را بنشانم پای صفحه‌کلید و چیزکی بنویسم و مدام به خودم بگویم شاید برای کس دیگری اهمیت داشت. یکی از معدود چیزهایی که این میان هنوز اهمیت‌ش را از دست نداده دغدغه‌ی تمیز و درست نوشتن است. نمی‌دانم چقدر موفق می‌شوم در رعایت این دغدغه، اما نمی‌توانم ندیده‌اش بگیرم و همین‌جاست که ترس از نوشتن هم وارد می‌شود. در واقع ترس از بد نوشتن...
تعارف که ندارم؛ یادم نمی‌آید چیزی نوشته باشم و وقت نوشتن‌ش مخاطبی خیالی پیش روم نگذاشته باشم به نماینده‌گی هر مخاطب واقعی که شاید وقتی نوشته‌ام را بخواند. ترس از راضی نکردن مخاطب هم گاهی چنان یقه‌ام را می‌گیرد که برای لحظاتی دل‌ام می‌خواهد قید نوشتن را بزنم...
از این‌ها بگذریم دل‌ام برای آن هیجان‌ها تنگ شده.
Comments


۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

یادداشتک 10


تماشای «بردمن» رو با این امید شروع کردم که... تکونم بده، اثر خاصی روم بذاره، زیادی جذاب باشه. صدالبته دنبال یه تٱثیر هیجانی یا اثری با اشارات عمیق و فلان و بهمان نبودم؛ انتظار داشتم همون‌جوری تکونم بده که هر فیلم خوب دیگه‌یی. مثلاً... مقایسه نمی‌کنم، صرفاً برای مثال بگم که چند وقتیه واقعاً بدم نمی‌آد فیلمی همون اثری رو روم بذاره که «چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد» گذاشت؛ تا آخرین لحظه نتونم ازش چشم بردارم و وقتی تموم شد دل‌ام بخواد دوباره و دوباره ببینم‌ش (و البته این‌ها کم‌ترین چیزهاییه که می‌تونم درباره‌ی «چه کسی...» بگم).
به‌هرحال «بردمن» همین کم‌ترین‌ها رو هم برآورده نکرد. به هیچ‌وجه نمی‌تونم بگم فیلم بدی بود، نه! واقعاً خوش‌ساخت به‌نظرم اومد، غیر از موسیقی‌ش که هیچ به دل‌ام ننشست خیلی چیزهای دیگه‌ش رو دوست داشتم و باز تٱکید می‌کنم که نه‌تنها فیلم بدی نبود، حتی برای یه بار دیدن فیلم خوبی به‌نظرم رسید... اما این‌که بخوام دوباره ببینم‌ش، یا حالا که تموم شده بخوام چند دقیقه‌یی به‌ش فکر کنم و تو سرم سبک‌سنگین‌ش کنم، نه، خبری از این حرف‌ها نیست. و... حتی می‌تونم بگم به‌‌نظرم می‌رسه شهرتی رو که پیدا کرده راه دوری با خودش نمی‌بره. راست‌ش از این باب کمی هم شاکی‌ام. در واقع با اون انتظاراتی که اول گفتم سراغ هر فیلمی نمی‌رم و انتظارات مذکور نتیجه‌ی همین شهرت بود. واقعاً فکر می‌کردم قراره فیلم خاصی ببینم و... گفتم، این‌طور نبود. یه درام معمولی بود در حد و اندازه‌ی باقی درام‌های خوب/معمولی هالیوودی؛ اما عالی نه، به‌یادموندنی، برای من که نه.
باز هم نمی‌خوام مقایسه کنم، ولی فقط چون توی فیلم حرفِ کارور بود زیاد یاد «شورت‌کاتز» آلتمن افتادم و... خب، اون فیلمیه که فراموش نمی‌کنم و نمی‌تونم به‌ش نگم عالی، بیش از حد عالی. باز توی فیلمایی که پارسال ساخته شده به «ویپلش» می‌تونم بگم خیلی خوب... اما «بردمن»... خب امشب دل‌ام می‌خواست فیلم خیلی بهتری می‌دیدم. یا دست‌کم فیلمی می‌دیدم که انتظار زیادی ازش نداشتم، اون‌جوری حتی مهم نبود که بد از آب در بیاد... اما کمی حرصی‌ام بابت این‌که «بردمن» عالی از آب در نیومد و روی همین حساب حتی خوب بودن‌ش هم به‌نظرم معمولی می‌آد.

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۹۴ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

یادداشتک 9

یه ربع نشستم جلوی تلویزیون ناهار بخورم، زهر مار خوردم، به این قرار:
1. واقعاً دارم خودم رو کنترل می‌کنم که نفرت‌ام از سریال‌های ترکی تبدیل به نفرت قومی نشه. داستان‌هاشون از بدی و افتضاحی و نکبتی یه سور به سریال‌های ایرانی زده‌ن. خیلی جدی یکی از مهم‌ترین گره‌های داستانی هر سریال باردار شدنه، و خیلی جدی با یه بار خوابیدن باردار می‌شن. مدت‌ها پیش به دوستی می‌گفتم مهم‌ترین پیام نهفته‌ی سریال‌های ترکی اینه که تو ترکیه کاندوم وجود نداره. بزرگ‌ترین کنش داستانی بعدی‌شون هم قتله. کافیه ده دقیقه از هر سریالی رو تماشا کنین تا متوجه شین حتماً یکی می‌خواد یکی دیگه رو بکشه... نفرت‌انگیز و مزخرف و تهوع‌آور صفاتی‌ان که برای سریال‌های پیام‌دار ایرانی استفاده می‌کنم؛ برای سریال‌های ترکی صفت مناسب ندارم و گمان کنم «بی‌صفت» لقب بدی هم نباشه براشون.
2. پنج دقیقه‌ش هم گذشت به تماشای «رنگارنگ»های قدیمی. اول رامش، بعد مارتیک و گوگوش و بعد هم شهرام شب‌پره. خب، سال‌هاست مخاطب کاملاً جدی این سبک موسیقی نیستم اما هربار فرصتی برای شنیدن‌شون پیش اومده معمولاً لذت برده‌م. و معمولاً حسرت خورده‌م، عمیقاً حسرت خورده‌م، بابت بلا یا بهتره بگم طاعونی که موسیقی پاپ ایرانی گرفتارش شده. تخصصی ندارم که با تکیه به‌ش بگم پاپ قدیمی ایرانی بی‌نظیر بوده، اما سلیقه‌م می‌گه که گوش‌نواز و... معقوله. ترانه‌ها بی‌معنی نیستن و موسیقی شنیدنی و به‌یادموندنیه... و حالا از پاپ ایرانی، چه به‌اصطلاح لُس‌آنجلسی و چه ایرانی‌ش، غالباً چیزی جز زباله باقی نمونده. فی‌الواقع انگار یه مسابقه‌ی جدی بین داخلی‌ها و خارجی‌ها در جریانه برای هرچه بیشتر مزخرف بودن. توی مسابقه‌ی مذکور در زمینه‌ی ناله و ضجه‌ی بی‌معنی زدن داخلی‌ها انصافاً جلوترن و در زمینه‌ی زرزر تُم‌تُم و دامبولی خارجی‌ها جلوتر.
3. بدون هیچ عذاب‌وجدانی برای سازنده‌های سریال‌ها و موسیقی‌های مذکور آرزوی مرگ می‌کنم. کار من فقط یه آرزوئه، ولی جنایت اونا جاریه و گمونم خیلی جدی داره قربانی می‌گیره.

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۹۳ بهمن ۲۲, چهارشنبه


«یکی از مراحل مهم تحولِ زبانِ فارسی تشکیلِ «فرهنگستانِ ایران» است در سال 1314 شمسیِ هجری. با همه نمک‌نشناسی‌هایی که در حقّ فرهنگستان قدیم کرده‌اند، این دستگاه حقی بزرگ به گردن زبان فارسی دارد و در جهتِ نشان دادن راه درست بهره‌گیری از مایه‌های زبان فارسی و پیرایش آن از آمیختگی‌های بیهوده با عربی گامی بزرگ برداشته است. اگر دفتر واژه‌هایِ نوِ فرهنگستان را، که در سالِ 1319 چاپ شده است، ورق بزنیم، می‌بینیم که نود درصد واژه‌هایی که آنان آن روز پیشنهاد کردند، امروز جزءِ زبان هرروزه یا زبان علمی ماست و از برکت کار اعضای آن راه برای ساختن صدها واژه‌ی بسیط یا مرکب دیگر در زبان فارسی گشوده شده است. اگر زمین‌شناسی جای معرفة‌آلارض و فشارسنج جای میزان‌الضغطه و گذرنامه جای پاسپورت و کارآگاه جای مٱمور خفیه و قانون‌گذاری جای تقنینیّه و کتابخانه جای بیبلیوتک و سنگواره جای فسیل و زمان‌سنج جای کرونومتر و زندان جای محبس و رونوشت جای کپی و رگ‌شناسی جای معرفة‌العروق و دادستان جای مدعی‌العموم و دستمزد جای حق‌الزحمه و دم ِ اسبیان جای ذَنَب‌الفَرَس و روده‌ی کور جای معاءِ اعور و روده‌بند جای ماساری‌قا و رنگین‌کمان جای قوس و قزح و... را گرفته است، از برکت کار همان فرهنگستان است.»
...
«سیاست فرهنگستان زبان ایران در زمینه‌ی بهره‌گیری از مایه‌های زبان فارسی و حتّی زبان‌های ایرانی برای گسترش زبان علمی و فنی سیاستی است درست و ناگزیر، ولی اگر این سیاست مطلق و بی هیچ استثنا بخواهد اجرا شود، گرفتاری‌ها و تنگناهای خاص خود را پیش می‌آورد. اگر فرهنگستان نخواهد هیچگونه نفوذی از زبان‌های دیگر را در فارسی بپذیرد، ناگزیر است که مقدار زیادی جعل و اختیار خودسرانه کند که سرانجام خوبی در پی ندارد. اگر، مثلاً، فرهنگستان نخواهد واژه‌ای مانند «کتاب» را که چندین ترکیب با آن داریم، مانند کتاب‌فروشی، کتاب‌داری، کتاب‌خوانی، و جز آن، و یا کلمه‌یی مانند فیلم را که از آن ترکیب‌های فیلم‌برداری، فیلم‌سازی، فیلم‌خانه، و جز آن را داریم، بپذیرد، آیا دستِ خود را در مورد امکانات گسترش زبان فارسی در زمینه‌ی کتاب‌داری و فیلم‌سازی نبسته است؟ سیاستِ فرهنگستان قدیم در این مورد می‌تواند الگوی خوبی باشد، آن فرهنگستان، با پذیرفتن «بُمب» ترکیب بسیار خوب «بمباران» را ساخت و هم‌چنین «کتاب‌شناس» و «کتاب‌خانه» را، و حتی واژه‌هایی مانند «مدال» و «مفاصا» را پذیرفت، اما در برابر توانست آمار را جانشین احصائیّه و «دستگاه گوارش» را جانشین «جهاز هاضمه» کند و با این کار، چنانکه گذشت، در بهکرد و گسترش میدان زبان فارسی سهمی به‌سزا داشته باشد.»

بازاندیشی زبان فارسی؛ داریوش آشوری. نشر مرکز، چاپ اول، 1372. صفحات 45 و 50
Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter