شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۷, پنجشنبه

نوشتن

تلاش نمی‌کنم این وضعیتِ کم نوشتن و ترس از نوشتن را بیاندازم گردن قرص‌ها و درمان و... اما احساس می‌کنم بی ارتباط هم نیستند. خوب یادم هست قدیم‌ها چطور موقع نوشتن، از فرط هیجان، رفتارم جوری عصبی می‌شد که به‌سختی می‌توانستم هیجانِ ایده را مهار کنم و بنشینم پای نوشتن. همین هیجان را وقت بازخوانی و بازنویسی هم داشتم. مثلاً باز یادم هست وقتی برای آخرین‌بار بخش پایانی داستان «پژواک» را نوشتم ذوق‌زده دور اتاق‌ها می‌چرخیدم و مشت‌م را گاز می‌گرفتم تا از خوشی پیدا کردن پایانی که مناسب‌ترینْ به‌نظرم می‌رسید داد نزنم... حالا ولی از این خبرها نیست. نه فقط نوشتن، نه فقط پیدا کردن قصه یا راهی جذاب، که تقریباً هیچ چیز دیگری هیجان‌زده‌ام نمی‌کند. تک و توک پیش می‌آید که حتی سر بحثی عصبانی بشوم... و این عصبانی شدن را که می‌گویم دوست داشتم و اصلاً از نیمه‌ی روشن عصبانی شدن حرف می‌زنم. این‌که چیزی آن‌قدر مهم به‌نظرم برسد که به‌خاطرش دست‌هایم را توی هوا تکان بدهم و تندتند حرف بزنم و حتی وسط حرف حریف بحث بپرم و صدام کمی بلرزد و حتی پرده‌یی بالاتر برود. از خوشی مواجهه با موضوعی یا اتفاقی مهم حرف می‌زنم... نه که دیگر هیچ اتفاقی مهم نباشد، که هست، اما آن هیجان، آن لرزش دست و صدا...
وسواس انگار کارش این است که همه‌چیز را بزرگ کند، چیزهای بی‌اهمیت را، آیین‌های خودساخته‌ی صد من یک قاز را؛ ذره‌بین بی‌مصرف مزاحم کارش همین است و قرص‌ها کارشان افسار زدن به این قاطر چموش است... و بهتر است بگویم افسار زدن به هر جنبنده‌ی چموش ذهنی، می‌خواهد مادیانی با شکوه باشد یا کره‌خر وسوسه‌ی چندباره شستن دست‌ها. قرص‌ها اهمیت این چیز یا آن چیز خاص را از بین نمی‌برند، جفت‌پا می‌روند توی شکم هر چیزی شبیه مهم.
گفتم تلاش نمی‌کنم، اما همین دو دو تا چار تای ساده را نمی‌توانم ندیده بگیرم... نمی‌توانم قرص‌ها را مسئول بخشی از این وضعیت، آن‌جا که بی‌میلی پا پیش می‌گذارد، ندانم و نبینم. وقتی چیزی اهمیت نوشته شدن نداشته باشد، خب، نوشته هم نمی‌شود... و همین هم بیش از آن‌که عصبانی‌ام کند دلخورم می‌کند، حتی حس تند و تیزی مثل غم‌زده هم نه، فقط دلخور. با همین حال هم سعی می‌کنم خودم را بنشانم پای صفحه‌کلید و چیزکی بنویسم و مدام به خودم بگویم شاید برای کس دیگری اهمیت داشت. یکی از معدود چیزهایی که این میان هنوز اهمیت‌ش را از دست نداده دغدغه‌ی تمیز و درست نوشتن است. نمی‌دانم چقدر موفق می‌شوم در رعایت این دغدغه، اما نمی‌توانم ندیده‌اش بگیرم و همین‌جاست که ترس از نوشتن هم وارد می‌شود. در واقع ترس از بد نوشتن...
تعارف که ندارم؛ یادم نمی‌آید چیزی نوشته باشم و وقت نوشتن‌ش مخاطبی خیالی پیش روم نگذاشته باشم به نماینده‌گی هر مخاطب واقعی که شاید وقتی نوشته‌ام را بخواند. ترس از راضی نکردن مخاطب هم گاهی چنان یقه‌ام را می‌گیرد که برای لحظاتی دل‌ام می‌خواهد قید نوشتن را بزنم...
از این‌ها بگذریم دل‌ام برای آن هیجان‌ها تنگ شده.
Comments


ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

یادداشتک 10


تماشای «بردمن» رو با این امید شروع کردم که... تکونم بده، اثر خاصی روم بذاره، زیادی جذاب باشه. صدالبته دنبال یه تٱثیر هیجانی یا اثری با اشارات عمیق و فلان و بهمان نبودم؛ انتظار داشتم همون‌جوری تکونم بده که هر فیلم خوب دیگه‌یی. مثلاً... مقایسه نمی‌کنم، صرفاً برای مثال بگم که چند وقتیه واقعاً بدم نمی‌آد فیلمی همون اثری رو روم بذاره که «چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد» گذاشت؛ تا آخرین لحظه نتونم ازش چشم بردارم و وقتی تموم شد دل‌ام بخواد دوباره و دوباره ببینم‌ش (و البته این‌ها کم‌ترین چیزهاییه که می‌تونم درباره‌ی «چه کسی...» بگم).
به‌هرحال «بردمن» همین کم‌ترین‌ها رو هم برآورده نکرد. به هیچ‌وجه نمی‌تونم بگم فیلم بدی بود، نه! واقعاً خوش‌ساخت به‌نظرم اومد، غیر از موسیقی‌ش که هیچ به دل‌ام ننشست خیلی چیزهای دیگه‌ش رو دوست داشتم و باز تٱکید می‌کنم که نه‌تنها فیلم بدی نبود، حتی برای یه بار دیدن فیلم خوبی به‌نظرم رسید... اما این‌که بخوام دوباره ببینم‌ش، یا حالا که تموم شده بخوام چند دقیقه‌یی به‌ش فکر کنم و تو سرم سبک‌سنگین‌ش کنم، نه، خبری از این حرف‌ها نیست. و... حتی می‌تونم بگم به‌‌نظرم می‌رسه شهرتی رو که پیدا کرده راه دوری با خودش نمی‌بره. راست‌ش از این باب کمی هم شاکی‌ام. در واقع با اون انتظاراتی که اول گفتم سراغ هر فیلمی نمی‌رم و انتظارات مذکور نتیجه‌ی همین شهرت بود. واقعاً فکر می‌کردم قراره فیلم خاصی ببینم و... گفتم، این‌طور نبود. یه درام معمولی بود در حد و اندازه‌ی باقی درام‌های خوب/معمولی هالیوودی؛ اما عالی نه، به‌یادموندنی، برای من که نه.
باز هم نمی‌خوام مقایسه کنم، ولی فقط چون توی فیلم حرفِ کارور بود زیاد یاد «شورت‌کاتز» آلتمن افتادم و... خب، اون فیلمیه که فراموش نمی‌کنم و نمی‌تونم به‌ش نگم عالی، بیش از حد عالی. باز توی فیلمایی که پارسال ساخته شده به «ویپلش» می‌تونم بگم خیلی خوب... اما «بردمن»... خب امشب دل‌ام می‌خواست فیلم خیلی بهتری می‌دیدم. یا دست‌کم فیلمی می‌دیدم که انتظار زیادی ازش نداشتم، اون‌جوری حتی مهم نبود که بد از آب در بیاد... اما کمی حرصی‌ام بابت این‌که «بردمن» عالی از آب در نیومد و روی همین حساب حتی خوب بودن‌ش هم به‌نظرم معمولی می‌آد.

برچسب‌ها:

Comments


ه‍.ش. ۱۳۹۴ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

یادداشتک 9

یه ربع نشستم جلوی تلویزیون ناهار بخورم، زهر مار خوردم، به این قرار:
1. واقعاً دارم خودم رو کنترل می‌کنم که نفرت‌ام از سریال‌های ترکی تبدیل به نفرت قومی نشه. داستان‌هاشون از بدی و افتضاحی و نکبتی یه سور به سریال‌های ایرانی زده‌ن. خیلی جدی یکی از مهم‌ترین گره‌های داستانی هر سریال باردار شدنه، و خیلی جدی با یه بار خوابیدن باردار می‌شن. مدت‌ها پیش به دوستی می‌گفتم مهم‌ترین پیام نهفته‌ی سریال‌های ترکی اینه که تو ترکیه کاندوم وجود نداره. بزرگ‌ترین کنش داستانی بعدی‌شون هم قتله. کافیه ده دقیقه از هر سریالی رو تماشا کنین تا متوجه شین حتماً یکی می‌خواد یکی دیگه رو بکشه... نفرت‌انگیز و مزخرف و تهوع‌آور صفاتی‌ان که برای سریال‌های پیام‌دار ایرانی استفاده می‌کنم؛ برای سریال‌های ترکی صفت مناسب ندارم و گمان کنم «بی‌صفت» لقب بدی هم نباشه براشون.
2. پنج دقیقه‌ش هم گذشت به تماشای «رنگارنگ»های قدیمی. اول رامش، بعد مارتیک و گوگوش و بعد هم شهرام شب‌پره. خب، سال‌هاست مخاطب کاملاً جدی این سبک موسیقی نیستم اما هربار فرصتی برای شنیدن‌شون پیش اومده معمولاً لذت برده‌م. و معمولاً حسرت خورده‌م، عمیقاً حسرت خورده‌م، بابت بلا یا بهتره بگم طاعونی که موسیقی پاپ ایرانی گرفتارش شده. تخصصی ندارم که با تکیه به‌ش بگم پاپ قدیمی ایرانی بی‌نظیر بوده، اما سلیقه‌م می‌گه که گوش‌نواز و... معقوله. ترانه‌ها بی‌معنی نیستن و موسیقی شنیدنی و به‌یادموندنیه... و حالا از پاپ ایرانی، چه به‌اصطلاح لُس‌آنجلسی و چه ایرانی‌ش، غالباً چیزی جز زباله باقی نمونده. فی‌الواقع انگار یه مسابقه‌ی جدی بین داخلی‌ها و خارجی‌ها در جریانه برای هرچه بیشتر مزخرف بودن. توی مسابقه‌ی مذکور در زمینه‌ی ناله و ضجه‌ی بی‌معنی زدن داخلی‌ها انصافاً جلوترن و در زمینه‌ی زرزر تُم‌تُم و دامبولی خارجی‌ها جلوتر.
3. بدون هیچ عذاب‌وجدانی برای سازنده‌های سریال‌ها و موسیقی‌های مذکور آرزوی مرگ می‌کنم. کار من فقط یه آرزوئه، ولی جنایت اونا جاریه و گمونم خیلی جدی داره قربانی می‌گیره.

برچسب‌ها:

Comments


ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۲۲, چهارشنبه


«یکی از مراحل مهم تحولِ زبانِ فارسی تشکیلِ «فرهنگستانِ ایران» است در سال 1314 شمسیِ هجری. با همه نمک‌نشناسی‌هایی که در حقّ فرهنگستان قدیم کرده‌اند، این دستگاه حقی بزرگ به گردن زبان فارسی دارد و در جهتِ نشان دادن راه درست بهره‌گیری از مایه‌های زبان فارسی و پیرایش آن از آمیختگی‌های بیهوده با عربی گامی بزرگ برداشته است. اگر دفتر واژه‌هایِ نوِ فرهنگستان را، که در سالِ 1319 چاپ شده است، ورق بزنیم، می‌بینیم که نود درصد واژه‌هایی که آنان آن روز پیشنهاد کردند، امروز جزءِ زبان هرروزه یا زبان علمی ماست و از برکت کار اعضای آن راه برای ساختن صدها واژه‌ی بسیط یا مرکب دیگر در زبان فارسی گشوده شده است. اگر زمین‌شناسی جای معرفة‌آلارض و فشارسنج جای میزان‌الضغطه و گذرنامه جای پاسپورت و کارآگاه جای مٱمور خفیه و قانون‌گذاری جای تقنینیّه و کتابخانه جای بیبلیوتک و سنگواره جای فسیل و زمان‌سنج جای کرونومتر و زندان جای محبس و رونوشت جای کپی و رگ‌شناسی جای معرفة‌العروق و دادستان جای مدعی‌العموم و دستمزد جای حق‌الزحمه و دم ِ اسبیان جای ذَنَب‌الفَرَس و روده‌ی کور جای معاءِ اعور و روده‌بند جای ماساری‌قا و رنگین‌کمان جای قوس و قزح و... را گرفته است، از برکت کار همان فرهنگستان است.»
...
«سیاست فرهنگستان زبان ایران در زمینه‌ی بهره‌گیری از مایه‌های زبان فارسی و حتّی زبان‌های ایرانی برای گسترش زبان علمی و فنی سیاستی است درست و ناگزیر، ولی اگر این سیاست مطلق و بی هیچ استثنا بخواهد اجرا شود، گرفتاری‌ها و تنگناهای خاص خود را پیش می‌آورد. اگر فرهنگستان نخواهد هیچگونه نفوذی از زبان‌های دیگر را در فارسی بپذیرد، ناگزیر است که مقدار زیادی جعل و اختیار خودسرانه کند که سرانجام خوبی در پی ندارد. اگر، مثلاً، فرهنگستان نخواهد واژه‌ای مانند «کتاب» را که چندین ترکیب با آن داریم، مانند کتاب‌فروشی، کتاب‌داری، کتاب‌خوانی، و جز آن، و یا کلمه‌یی مانند فیلم را که از آن ترکیب‌های فیلم‌برداری، فیلم‌سازی، فیلم‌خانه، و جز آن را داریم، بپذیرد، آیا دستِ خود را در مورد امکانات گسترش زبان فارسی در زمینه‌ی کتاب‌داری و فیلم‌سازی نبسته است؟ سیاستِ فرهنگستان قدیم در این مورد می‌تواند الگوی خوبی باشد، آن فرهنگستان، با پذیرفتن «بُمب» ترکیب بسیار خوب «بمباران» را ساخت و هم‌چنین «کتاب‌شناس» و «کتاب‌خانه» را، و حتی واژه‌هایی مانند «مدال» و «مفاصا» را پذیرفت، اما در برابر توانست آمار را جانشین احصائیّه و «دستگاه گوارش» را جانشین «جهاز هاضمه» کند و با این کار، چنانکه گذشت، در بهکرد و گسترش میدان زبان فارسی سهمی به‌سزا داشته باشد.»

بازاندیشی زبان فارسی؛ داریوش آشوری. نشر مرکز، چاپ اول، 1372. صفحات 45 و 50
Comments


ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۱۹, یکشنبه

یادداشتک 8

معمولاً راحت نیستم بگم کتابی ارزش وقت گذاشتن و پول خرج کردن نداره. فوق‌ش همین‌که به دوستان‌م بگم فلان داستان یا کتاب بد بود و پیشنهادش نمی‌کنم و... برام کافیه و دل‌ام رو خنک می‌کنه. اما یه مجموعه هست که داغ به دل‌م گذاشته و حتی احساس می‌کنم وظیفه دارم درباره‌ش هشدار بدم. درباره‌ی «نایتساید»ی حرف می‌زنم که «نشر ویدا» منتشرش کرده. حیف وقت و پول که بالای این مجموعه گذاشته بشه. نمی‌تونم بگم داستان واقعاً بده، هرچند حرفی هم برای گفتن نداره. از همون اول می‌شه فهمید نویسنده سعی کرده با جمع کردن کلی عجایب و غرایب کنار هم جذابیت ایجاد کنه، و کتاب اول تموم نشده هم می‌شه دید که چندان موفق نشده. با این‌حال شاید می‌تونست برای وقت‌گذرانی جالب باشه... اگر ترجمه‌های بهتری داشت، که نداره. اصلاً نداره. حتی اگه کاری به این نداشته باشم که گاهی مقایسه‌ی نسخه‌ی فارسی و انگلیسی باعث خنده می‌شه، نمی‌تونم از آزاردهنده بودن متن فارسی‌ش بگذرم. فارسی یکی از داستان‌ها به‌حدی بد و ناشیانه‌س که شک دارم حتی متن اولیه ویرایش شده باشه. نکته‌ی آزاردهنده‌ی دیگه اینه که به‌نظر می‌رسه مترجم‌ها حتی نگاهی به داستان‌های قبلی نیانداختن و عملاً تو هر جلد برای بعضی واژه‌های مشترک تو کل داستان معادل‌های جدید گذاشته‌ند. بعضی‌جاها حتی اشیاء یا مکان‌ها یا موجودات معروف درست به فارسی برگردانده نشده‌ن و مثلاً یه جا «شاهین مالتی» «فالکون مالتی» نوشته شده... و راست‌ش رو بخواین، من یکی که بیش از مترجم‌ها نشر ویدا رو مسئول این‌همه بی‌سلیقه‌گی و بی‌نظمی می‌دونم.
این دومین‌باریه که از نشر ویدا مجموعه‌یی می‌خرم و رغبت نمی‌کنم تا آخر مجموعه رو بخونم... و اعتراف می‌کنم این‌بار بیش از حد احساس می‌کنم نقره‌داغ شده‌م؛ چون کمی کنجکاو بودم که بدونم ماجراهای کسل‌کننده و کم‌مایه‌ی جان تیلور بالٱخره به کجا ختم می‌شه. بابت همین مطمئن‌م دیگه هیچ کتابی از نشر ویدا نمی‌خرم. به دوستان اهل فانتزی هم توصیه می‌کنم که دست‌کم وقت و پول صرف مجموعه‌ی نایتساید نکنن. به‌نظر من که نسخه‌های فارسی‌ش بی‌ارزش‌ن. حتی می‌تونم پا فراتر بگذارم و بگم اصلاً وقت براش نگذارین. کلی کتاب فانتزی خوب دیگه هست.

پ.ن.: از این مجموعه یه ترجمه‌ی اینترنتی هم موجوده. پیشنهاد می‌کنم سراغ اون‌ها هم نرین. بعضی‌جاها از نسخه‌ی چاپی خیلی کم بهترن، اما در کل... باز هم می‌گم. کلی داستان و کتاب خوب فانتزی دیگه هست.

برچسب‌ها:

Comments


ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۱۳, دوشنبه

تُفی از غریبه‌یی

کم‌کم دارم عادت می‌کنم به این‌که منتظر باشم. منتظر اتفاقی، خبری یا... هرچیزی. یادم نمی‌آید همیشه این‌طور بوده‌ام یا چند سالی‌ست به این حال افتاده‌ام. با این‌حال این عادت‌کردن را حس می‌کنم، یا دست‌کم حس می‌کنم شاید زمانی به این انتظار عادت نداشته‌ام. این را هم نمی‌دانم که چیز خوبی است یا بد. خیلی از آدم‌هایی که می‌شناسم انتظار کشیدن را چیز بدی می‌دانند؛ شاید بیخود و بی‌جهت. انتظار را می‌گذارند روبه‌روی کاری کردن، تکانی خوردن. نمی‌فهم روی چه حسابی.
رفیق‌م تعریف می‌کرد توی خانه نشسته بوده که حس کرده باید بزند بیرون، پی اتفاقی، چیز شگفت‌انگیزی. بیرون رفته. اتفاقاً با دوستی قدیمی هم دیدار تازه کرده، اما برگشتنی دیده دل‌اش آرام نگرفته، حس کرده آن اتفاقِ به‌احساسْ موعود پیش نیامده.
خودم هم زمانی عادت داشتم پی اتفاق بگردم. در خیابانی راه می‌رفتم و حس می‌کردم اگر مسیرم را عوض کنم شاید اتفاقی برام بیافتد. مسیر عوض می‌کردم. گاهی به‌خودم می‌آمدم و می‌دیدم آن‌قدر به کوچه‌پس‌کوچه زده‌ام که کلی از راه اصلی‌م دور شده‌ام... هیچ اتفاقی هم نصیب‌م نشده. شاید حرص و حسرت همین ماجراجویی‌ها بود که کشید به نوشتن داستان «حادثه در شب تاریک».
اما، گفتم، آدم‌ها و رفقای زیادی را می‌شناسم که اصرار دارند اتفاق «آن بیرون» می‌افتد و «هیچ اتفاقی نمی‌افتد، نه این‌جا و نه بیرون» را نشانه‌ی افسرده‌گی می‌دانند. منظور از «این‌جا» مثلاً اتاق‌م است. جایی که در آن هیچ اتفاقی نمی‌افتد غیر از خواندن یا تماشا کردن یا گه‌گاه نوشتن چیزی یا تلفنی یا به هر واسطه‌ی دیگری گپ زدن با دوستان. بله، توی اتاق هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد... حالا خاص چیست؟ چه‌می‌دانم.
اما آن بیرون چه‌خبر است؟
چندی پیش بعد از مدت‌ها از خانه زدم بیرون، پی انجام چند کار بانکی و بعد دیداری با رفقا. معمولاً عادت دارم کارهای بانکی سر ماه را که انجام می‌دهم برگردم خانه، اما آن‌روز هوایی شده بودم. با چند دوست تماس گرفتم و یا نبودند یا وقت نداشتند؛ با این حال سرانجام ظهر را با رفیقی قدیمی گذراندم و ناهار را با او خوردم. عصر هم رفتم پیش دو رفیق دیگر. در کل خوش گذشت. اما این‌ها اتفاق نبودند. اتفاقِ آن‌روز شاید این بود که زنی طرف‌م تف انداخت. زنی غریبه که کنار خیابان ایستاده بود، سرتاپا سیاه‌پوش، این‌طور یادم مانده که عینکی تیره هم زده بود. دقیق هم یادم مانده که از بالای عینک نگاهی به صورت‌م انداخت، خم شد و طوری طرف‌م تف کرد که اگر پس نمی‌جهیدم می‌خورد به پاهام، دوباره به صورت‌م نگاه انداخت و بعدش من به‌عجله دور شده بودم. صبر نکردم بپرسم چرا آن کار را کرد. راست‌ش کمی هول برم داشته بود و از حالت غریبه‌ی جنون‌آمیز نگاه‌اش حس کرده بودم حتماً جواب درستی هم نخواهم گرفت. با این‌حال کل قضیه بیش از هرچیز دیگری حال و هوای یک اتفاق جلب نظر کننده را داشت. چیزی که از آن روز بارها برای رفقای مختلف تعریف کرده‌ام... اما اتفاق جالب حقیری بود...
حقیر... یادم افتاد به این جمله که از «ابله» یادداشت کرده‌ام: «قدرت که زیاد نیست، سرکشی نیز حقیر است.»
اتفاق‌ها چطور حقیر می‌شوند؟ مثلاً با ماجراجویی نکردن؟ اما، انصافاً، دنیای امروز دنیای ماجراجویی هست؟ کوه رفتن و قدم‌زنی و سفر رفتن ماجراجویی به‌حساب می‌آید؟ این‌طوری ماجراجویی را هم حقیر نکرده‌ایم؟ اگر این‌ها ماجراجویی‌اند پس سفرهای بیلبو یا فرودو بگینز چه نامی باید بگیرند؟ لابد این‌ها که همه خیالات‌اند... اما همین خیالات ماجراجویی‌های غنی‌تری نیستند؟ حالا نگویم اصیل‌تر که نپرسم اصیل چیست... ولی حق ندارم بگویم تخیل که غنی نیست ماجراجویی هم حقیر می‌شود؟
دوست دارم حتی کمی خشم‌گرفته بپرسم آن بیرون چه خبر است؟ من عادت کرده‌ام بنشینم توی خانه و با این‌حال منتظر اتفاقی خاص باشم، و عادت کرده‌ام این رفتارم مورد سوال قرار بگیرد. عادت کرده‌ام بشنوم توی خانه خبری نیست... اما آن بیرون، در شهر، چه خبر است؟ نمی‌گویم توی خانه خبر خاصی هست... اما آن بیرون دیگر حتی فصل‌ها هم سرجاشان نیستند.
زمانی بود که دم بهار دیدن جوانه‌یی نوک‌زده به وجدم می‌آورد. زمانی حتی بوئیدن عطری خوش در خیابان... اما امروز حتی کیفیت و اصالت این‌ها هم برام زیر سوال رفته... چیزی که به وجدم می‌آورْد، به آن‌ها جلوه‌یی خاص می‌داد، فقط میل نوشتن‌شان نبود؟
شک ندارم که از خانه‌نشینی دفاع نمی‌کنم. چاردیواری جای دل‌انگیزی نیست، اما دست‌کم آدم با کتاب‌هاش و فیلم‌هاش و موسیقی‌هاش یک بازو و یک انگشت فاصله دارد. اصلاً مگر هزاران سال جان نکندیم که خانه را پناه‌گاه کنیم؟ گاهی می‌بینم تنها دفاع دیگران از بیرون این است که یادمان می‌آورد خانه امن است... هه... شاید هم دارم چرند می‌گویم.
اما، هرچه هم چرند باشد، نمی‌فهمم داریم برای چه تلاش می‌کنیم. این‌همه تلاش شوخی‌یی از جورج کارلین را به‌خاطرم می‌آورد، که می‌گفت (نقل از حافظه می‌کنم) آدم‌ها سردشان بود و چاردیواری‌های گرمی ساختند: خانه. همه‌چیز خوب بود تا فهمیدند در محیط گرم گوشت فاسد می‌شود، بنابراین یخچال را ساختند تا حصاری سرد باشد میان چاردیواری گرم. بعد باز همه‌چیز روبه‌راه بود تا فهمیدند کره‌ی سرد را سخت می‌شود روی نان مالید. پس یک ظرف گرم کوچک‌تر ساختند تا کره را گرم نگه دارد. ظرفی گرم داخل حصاری سرد که توی چاردیواری‌یی گرم بود...
به‌هرحال... دل‌ام نمی‌خواهد، هیچ دل‌ام نمی‌خواد همه‌چیز را ختم کنم به این تکه‌ی محبوبم از اشعار اخوان ثالث که می‌گوید «چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آب‌یاری کردن باغی کز آن گلْ کاغذین روید». نه، در این مورد خاص این‌طور فکر نمی‌کنم، هرچه هم قلقلکم بدهد... اما دل‌ام می‌خواهد فکر کنم زیادی بزرگ‌اش کرده‌ایم. همه‌مان زیادی مطمئن‌ایم که راه درست را می‌رویم و هیچ حواس‌مان نیست که از این کوچه به آن کوچه راه کج می‌کنیم، تشنه‌ی هر اتفاقی که کمی زندگی‌مان را جلا بدهد، چیزی برای حرف زدن به‌مان بدهد... گیرم حتی تفی باشد از غریبه‌یی.
Comments


ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۷, سه‌شنبه

زمان‌کُشی

چرت‌زده‌ام؛ بخوانید کتک‌خورده‌ی چُرتی کوتاه. به‌تجربه فهمیده‌ام هولناک‌ترین راه فرار از ملال چُرت زدن است، و باز هم کاری‌ش نمی‌توانم بکنم... نشسته یا افتاده‌ام که کم‌کم مات‌م می‌برد و چشم‌هام می‌رود روی هم... چند دقیقه بعد هول‌زده می‌پرم، هر زمانی از روز باشد فکر می‌کنم روزم را باخته‌ام؛ چنان کوفته که انگار ساعت‌ها روی صندلی جلوی پیکانی در ترافیک گیر کرده باشم، بین راننده و مسافر کناری. سعی می‌کنم با سیگار و چای یا نسکافه و کمی نرمش خودم را سرحال بیاورم... بیشتر به شوخی می‌ماند، سرحال نمی‌آیم، قبل‌اش هم سرحال نبوده‌ام. ملال هنوز سرجاش هست و چاشنی شکست هم حالا اضافه‌اش شده.
*
با رفیقی از ملال حرف می‌زدیم. مدت‌هاست از ملال حرف می‌زنیم. ملول خواندنِ کتابی ملال‌انگیز بودم هوار شده روی باقی ملالت‌های روزانه؛ قاتق نانی قاتل جان شده. جایی در کتاب به سه نوع ملال اشاره شده بود، با مثال‌هایی کم‌جان و بی‌مایه. حتی نمی‌توانم بگویم دسته‌بندی‌اش قابل‌قبول بود یا نه، با این‌حال شده بود مایه‌ی بحث‌مان؛ سه جور ملال: انفعالی، فعال و در حال سرکشی.* حرف‌مان سر ملال فعال و انفعالی بود و رسید به کشتن زمان. می‌گفتم بعضی آدم‌ها انگار زمان را باواسطه می‌کشند. در اتاقی می‌نشینند و دکمه‌یی را فشار می‌دهند تا تیغی در اتاقی دیگر فرود بیاید بر گردن زمان. این در ذهن‌ام می‌نشست کنار ملال فعال و آدم‌هایی را به‌خاطرم می‌آورد که همیشه رویایی داشته‌اند و شک ندارند بالٱخره روزی می‌روند سراغ‌اش. کسانی که تا ابد انگار همیشه ماه اولی است که رفته‌اند سر نگهبانی «صحرای تاتارها».
خودم اما مبتلا به ملالی انفعالی هستم و... زمان را با دست خالی می‌کشم و همیشه به وحشیانه‌ترین شکل ممکن. گاهی خفه‌اش می‌کنم، گاهی انگشت‌هام را فرو می‌کنم توی چشم‌هاش، گاهی با مشت نرم‌اش می‌کنم. هر شب خون خشکیده‌ی زمان را روی دست‌هام دارم. انگار روی «سولاریس» باشم و... جداً زمان معشوقه‌ی من است و با این ملالی که گریبانگیرم شده، زمان معشوقه‌ی مرده‌ی من است. هر روز صبح چشم که باز می‌کنم با تنی تازه کنارم دراز کشیده و منتظر است تا دوباره نابودش کنم، با دست‌های خودم بکشم‌اش و...
می‌گفتم این وضع را ترجیح می‌دهم. دوست ندارم این کشتن هرروزه‌ی زمان‌ام را پیش چشم نداشته باشم. شک ندارم که آن‌جوری کل ماجرا را از یاد خواهم برد. خوش دارم هر روز دست‌کم یادم بیاید من این زمان را دوست دارم، آن‌چه را دوست دارم می‌کشم...
اما کشتن زمان ملال‌انگیز است و وقتی از ملال آدم زمان را بکشد نتیجه می‌شود ملال مکرّر و این ملال مکرّر یاد آدم می‌اندازد که دارد ذره‌ذره می‌میرد و هم‌این چیزی‌ست که آدم باید فراموش کند وگرنه بیشتر ملول می‌شود و...
تنها مایه‌ی خوشحالی‌م این است که هنوز از ملال بیزارم، هنوز حواس‌م هست که چیزی سرجاش نیست.


* هویت، میلان کوندرا، ترجمه‌ی پرویز همایون‌پور. نشر گفتار، 1379 ـ ص. 27
Comments


ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۶, دوشنبه


رفیقی برام این تکه‌ی گفت‌وگویی با بهرام بیضایی را فرستاد. بد ندیدم خواندن‌اش را با شما شریک بشوم.

«این‌که دوستِ فیلم‌سازم [داریوش] مهرجویی، مشکل‌ترین مسایلِ عالَم را به ساده‌ترین شکلِ ممکن بیان می‌کند واقعاً جای تحسین دارد؛ ولی این‌که من ساده‌ترین مسایلِ عالَم را به مُشکل‌ترین شکل بیان می‌کنم اوّلین‌‌بار است می‌شنوم. آیا این نیست که من پیچیدگی‌های پشت سادگی و غیرعادی‌های پشت عادی را نشان می‌دهم؟ و آیا باشو غریبه‌ی کوچک و سگ‌کُشی ساده‌ترین مسایلِ عالَم بوده‌اند که به مشکل‌ترین شکل بیان شده‌اند؟ امّا در مورد زبان ـ مردم دانشِ خود را از کجا می‌گیرند؟ اگر کتاب‌خوان نباشند از رسانه‌ها؛ و غلط‌های رسانه‌ها کم‌کم می‌شود دانشِ همگانی، که من باید به‌نام زبان مردم تکرار کنم؟ نه ـ من می‌کوشم غلط‌ها را نگویم و از این بابت معذرت می‌خواهم. مثلاً نمی‌نویسم قاتل و امپراتور؛ می‌نویسم آدم‌کُش و خاقان. چینی‌ها خاقان دارند نه امپراتور، و مغول‌ها قاآن دارند و ژاپنی‌ها میکادو و ایرانیان شاهنشاه و مسلمانان خلیفه داشتند. امپراتور مالِ رُمی‌هاست. حتّا نمی‌گویم وداع با محبوبم و می‌نویسم بدرود به دلبندم؛ چون این عنوانِ بدبخت سرآغاز شعری‌ست در نمایش چینی و برای خودش وزن و آهنگی دارد.
در فیلم محمّد رسول‌الله، که این‌روزها همه تجلیل می‌کنند، راوی می‌گفت فامیلِ علی! چرا باید بی‌سوادی مترجم را که حالا عمومی شده زبانِ مردم خواند؟ آیا واژه‌ی فرنگی فامیل را که به هیچ‌ قیمتی به آن فیلم نمی‌چسبد در عربی نمی‌گویند قوم، قبیله، طایفه، و در فارسی تیره، تبار، کسان، خویشان، پیوندان و مانندهایش؟ و من باید همه‌ی این فرهنگ را به‌نفع بی‌سوادی مترجم بریزم دور؟ یا در همان فیلم که راوی جای فرسنگ و فرسخ و منزل می‌گوید کیلومتر، شخصیتی به همسرش می‌گوید شانس من بلند بود که تو را در کودکی زنده‌به‌گور نکردند! دلم برای مردم می‌سوزد. آیا شخصیت چهارده‌قرن پیشِ عرب نباید جای واژه‌ی فرانسوی شانس می‌گفت اقبال، با به‌فارسی که فیلم را به آن برگردانده‌اند، بگوید بخت؟ برگردیم به آن‌چه می‌گویند زبانِ مردم واقعی؛ حرف‌زدنِ قراردادی و ساختگی فیلمفارسی‌های قدیم و جدید را می‌شناسم که به‌نادرست حرف‌زدن مردم واقعی خوانده می‌شود. پُرگویی و کش‌آمدن و تک‌آهنگی‌بودن آن‌ها گهگاهی قابلِ تحمّل نیست.
مردم واقعی، همه‌ی مردم‌اند، نه‌فقط شخصیت‌های فیلمفارسی قدیم و جدید؛ و همه‌ی مردم این‌طوری حرف نمی‌زنند. اداری‌ها اداری، سیاسی‌ها جور دیگر، پزشک‌ها متین‌تر و حرفه‌ای‌تر ـ و مطلقاً نه عصاقورت‌داده ـ دلال‌ها طور دیگری، کاسبکاران طور دیگری، و منتقدان سینما و تئاتر طور دیگری. آیا این‌ها غیرواقعی‌اند؟ همه نمی‌توانند و نباید عین قراردادِ نادرستی که نام زبان مردم واقعی روی آن گذاشته شده حرف بزنند که خودِ آن هم سبک است نه واقعیت! من تفاوت‌ها را حفظ می‌کنم، ولی زیاده‌گویی‌ها را غربال می‌کنم و می‌کوشم به چکیده برسانم.»

از گفت‌وگوی بهرام بیضائی با ماهنامه‌ی سینمایی فیلم، شماره‌ی ٣٩٣

پ.ن.: این تکه را پیش‌تر آقای آزرم در وبلاگ‌شان منتشر کرده بودند و قاعدتاً رفیق‌م هم همان‌جا این بخش را خوانده بوده.



Comments


ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۴, شنبه

این زبان نازنین

زبان نازنین است. من فارسی‌زبان‌م و بدیهی‌ست که فارسی هم برام نازنین‌ترین است؛ همین فارسی رگه‌دار از عربی و گه‌گاه فرانسوی و انگلیسی و ترکی و روسی و... عزیز است. و آن‌قدر عزیز است که نمی‌فهمم چطور نمی‌تواند برای همه و همه عزیز باشد. می‌دانم دارم احساساتی می‌نویسم، عمداً این کار را می‌کنم، می‌خواهم اگر شد احساسات تحریک کنم.
این زبان زیباست، خط زیبایی هم دارد، شیوه‌ی نگارش معقول و دل‌نشینی هم دارد... می‌دانم حرف و حدیث هم پشت‌اش زیاد است. اما زبان ماست. کاش بی‌هوا و سرخود بلا سرش نیاوریم. هرجور دل‌مان کشید دست توش نبریم. خوب هم که به کارش می‌بریم باز حرف‌مان توی گوش هم نمی‌رود، پس کژ و کوژش نکنیم دیگر. چاقو هم دست‌مان نگیریم بیافتیم دنبال مهمان‌های زبان به سلاخی کردن‌شان. هرچند همین عصری هم شنیدم طرف توی ترانه‌یی بی‌آن‌که حکم وزن باشد (که انصافاً تو چشم می‌زد کسی دغدغه‌ی وزن هم نداشته) به جای «صورت» گفت «فیس»؛ خب، مهمان الکی هم وارد نکنیم. باز هم می‌دانم دارم از فرط احساساتی‌گری یکی به نعل می‌زنم و یکی به میخ... اما احساس می‌کنم چاره‌یی ندارم. جاهایی دل‌م کباب می‌شود برای زبان، برای شکل حرف زدن‌مان، نوشتن‌مان. دل‌ام برای خودم هم می‌سوزد که گاهی از سر تنبلی و هوایی‌شدن بی‌توجهی می‌کنم به امکانات زبان‌مان.
خواندن هم خوب است، کتاب‌های خوبِ نویسنده‌ها و مترجم‌های کارکشته را بخوانیم بد نیست، اصلاً فقط به قصد قربت، فقط برای آشنایی با زبان زیبامان. اصلاً بازی‌بازی هم شده برویم کتاب شعری برداریم، مثلاً از اخوان یا براهنی یا شاملو، بعد باریک بشویم توی جمله‌ها کلمه‌ها ترکیب‌ها، محض این‌که ببینیم چقدر این زبان «خوشگل» است. موقع نوشتن و حرف زدن هم کافی‌ست کمی حواس‌مان باشد. قصدم اصلاً متعصب‌بازی نیست، هر چه دل‌مان کشید و خواست بگوییم و بنویسم، اما نه هرجور.
به خودمان اجازه‌ی غلط کردن هم بدهیم، بازی کنیم با زبان، آن‌قدر کیف می‌دهد به چالش کشیدن فارسی، بس‌که جواب هم می‌دهد. هرجا هم غلط ناجور کردیم راست برویم مثلاً سراغ دهخدا. اگر وقت هم شد نگاهی به شیوه‌ی نگارش‌مان بیاندازیم، به دستور زبان‌مان. مثلاً اشتباهی جاافتاده در نوشتن ِ به‌خصوص محاوره‌یی که بس‌‌که دوستان عزیز خودم هم تن به آن می‌دهند، راست‌ش، خجالت می‌کشم و دوست ندارم مستقیم درباره‌اش بنویسم. اما از آن‌طرف می‌دانم رفقای عزیز دیگری هم بارها درباره‌اش تذکر داده و نوشته‌اند و درست‌اش را گفته‌اند. از طرف دیگر، امتحان کرده‌ام، کافی‌ست خودمان کمی با وسواس همین اشتباه‌نوشته‌ها را بخوانیم تا ببینیم سوءتفاهم ایجاد می‌کنند، جمله را به بی‌راه می‌برند. می‌خواهم بگویم خیلی‌جاها زیاد هم لازم نیست راه دور برویم برای پیدا کردن راه درست، گاهی کمی دقت کافی است برای پیدا کردن‌اش...
و می‌خواهم بگویم راه درستی هست، شیوه‌ی دقیقی هست. ممکن است مثلاً در شکل نوشتن کلمات بحث‌هایی باشد، یا مثلاً در به کار بردن فلان یا بهمان کلمه، اما در کل راه درستی هست، دستور زبان واحدی هست، شیوه‌ی نگارش کم‌وبیش واحدی هست و از همه مهم‌تر زبان و کلمات واحدی هست برای حرف زدن و نوشتن. بعد به‌این‌جای کار که رسیدیم، اصلاً دل‌مان خواست ژانگولر هم بزنیم. زبان آقابالاسر ندارد، ولی ارث مادرپدری‌ست، نرینیم توش... بعدش هیچ وصیت‌نامه‌ی دومی وجود ندارد که پی یافتن‌اش خودمان را دار بزنیم و جای مردن روی سرمان زر بریزد. همین است که داریم. جای ناقص کردن و زشت کردن‌ش، فربه‌تر و خوشگل‌ترش کنیم.
Comments


ه‍.ش. ۱۳۹۳ دی ۳۰, سه‌شنبه

یادداشتک 7


همین الآن خوندن «فیل در تاریکی» قاسم هاشمی‌نژاد رو تموم کردم... داستان عالی بود، اما نثر... چی بگم از لحن فوق‌العاده‌ش، انتخاب دقیق کلمات‌ش، فضاسازی غلیظ و پررنگ و بوش. باز هم وقت خوندن نوشته‌ای از هاشمی‌نژاد چنان شیفته‌ی کلمات و جمله‌ها شدم که گاهی یادم رفت داستان چیه.
جمله‌ی آغازین فصل دوم هنوز توی سرم چرخ می‌زنه
«حوالی عصر حسین امین و برف با هم آمدند.»
دوباره که کتاب رو باز کردم دیدم از ظرافت و زیبایی جملات بعدی هم نمی‌شه گذشت
«برف نرم رقصانی که ناز داشت و تاب غارت زمین نمی‌آورد و به تٱنی سینه به خاک می‌داد و ننشسته آب می‌شد چون‌که زمین نفس کشیده بود و برف را نمی‌پذیرفت و از برفاب مه رقیقی به جا می‌ماند که به هوا می‌پیچید و قاطی چرک و دود شهر می‌شد.»
تسلط هاشمی‌نژاد روی زبان فارسی، روی لحن‌سازی و روی محاوره‌نویسی مثال‌زدنی و کم‌نظیر و حسرت‌برانگیزه. چیزهای دیگه هم هست... دل‌ام می‌خواد ستایش‌اش کنم.

برچسب‌ها:

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015

Counter