شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۹۳ بهمن ۷, سه‌شنبه

زمان‌کُشی

چرت‌زده‌ام؛ بخوانید کتک‌خورده‌ی چُرتی کوتاه. به‌تجربه فهمیده‌ام هولناک‌ترین راه فرار از ملال چُرت زدن است، و باز هم کاری‌ش نمی‌توانم بکنم... نشسته یا افتاده‌ام که کم‌کم مات‌م می‌برد و چشم‌هام می‌رود روی هم... چند دقیقه بعد هول‌زده می‌پرم، هر زمانی از روز باشد فکر می‌کنم روزم را باخته‌ام؛ چنان کوفته که انگار ساعت‌ها روی صندلی جلوی پیکانی در ترافیک گیر کرده باشم، بین راننده و مسافر کناری. سعی می‌کنم با سیگار و چای یا نسکافه و کمی نرمش خودم را سرحال بیاورم... بیشتر به شوخی می‌ماند، سرحال نمی‌آیم، قبل‌اش هم سرحال نبوده‌ام. ملال هنوز سرجاش هست و چاشنی شکست هم حالا اضافه‌اش شده.
*
با رفیقی از ملال حرف می‌زدیم. مدت‌هاست از ملال حرف می‌زنیم. ملول خواندنِ کتابی ملال‌انگیز بودم هوار شده روی باقی ملالت‌های روزانه؛ قاتق نانی قاتل جان شده. جایی در کتاب به سه نوع ملال اشاره شده بود، با مثال‌هایی کم‌جان و بی‌مایه. حتی نمی‌توانم بگویم دسته‌بندی‌اش قابل‌قبول بود یا نه، با این‌حال شده بود مایه‌ی بحث‌مان؛ سه جور ملال: انفعالی، فعال و در حال سرکشی.* حرف‌مان سر ملال فعال و انفعالی بود و رسید به کشتن زمان. می‌گفتم بعضی آدم‌ها انگار زمان را باواسطه می‌کشند. در اتاقی می‌نشینند و دکمه‌یی را فشار می‌دهند تا تیغی در اتاقی دیگر فرود بیاید بر گردن زمان. این در ذهن‌ام می‌نشست کنار ملال فعال و آدم‌هایی را به‌خاطرم می‌آورد که همیشه رویایی داشته‌اند و شک ندارند بالٱخره روزی می‌روند سراغ‌اش. کسانی که تا ابد انگار همیشه ماه اولی است که رفته‌اند سر نگهبانی «صحرای تاتارها».
خودم اما مبتلا به ملالی انفعالی هستم و... زمان را با دست خالی می‌کشم و همیشه به وحشیانه‌ترین شکل ممکن. گاهی خفه‌اش می‌کنم، گاهی انگشت‌هام را فرو می‌کنم توی چشم‌هاش، گاهی با مشت نرم‌اش می‌کنم. هر شب خون خشکیده‌ی زمان را روی دست‌هام دارم. انگار روی «سولاریس» باشم و... جداً زمان معشوقه‌ی من است و با این ملالی که گریبانگیرم شده، زمان معشوقه‌ی مرده‌ی من است. هر روز صبح چشم که باز می‌کنم با تنی تازه کنارم دراز کشیده و منتظر است تا دوباره نابودش کنم، با دست‌های خودم بکشم‌اش و...
می‌گفتم این وضع را ترجیح می‌دهم. دوست ندارم این کشتن هرروزه‌ی زمان‌ام را پیش چشم نداشته باشم. شک ندارم که آن‌جوری کل ماجرا را از یاد خواهم برد. خوش دارم هر روز دست‌کم یادم بیاید من این زمان را دوست دارم، آن‌چه را دوست دارم می‌کشم...
اما کشتن زمان ملال‌انگیز است و وقتی از ملال آدم زمان را بکشد نتیجه می‌شود ملال مکرّر و این ملال مکرّر یاد آدم می‌اندازد که دارد ذره‌ذره می‌میرد و هم‌این چیزی‌ست که آدم باید فراموش کند وگرنه بیشتر ملول می‌شود و...
تنها مایه‌ی خوشحالی‌م این است که هنوز از ملال بیزارم، هنوز حواس‌م هست که چیزی سرجاش نیست.


* هویت، میلان کوندرا، ترجمه‌ی پرویز همایون‌پور. نشر گفتار، 1379 ـ ص. 27
Comments


۱۳۹۳ بهمن ۶, دوشنبه


رفیقی برام این تکه‌ی گفت‌وگویی با بهرام بیضایی را فرستاد. بد ندیدم خواندن‌اش را با شما شریک بشوم.

«این‌که دوستِ فیلم‌سازم [داریوش] مهرجویی، مشکل‌ترین مسایلِ عالَم را به ساده‌ترین شکلِ ممکن بیان می‌کند واقعاً جای تحسین دارد؛ ولی این‌که من ساده‌ترین مسایلِ عالَم را به مُشکل‌ترین شکل بیان می‌کنم اوّلین‌‌بار است می‌شنوم. آیا این نیست که من پیچیدگی‌های پشت سادگی و غیرعادی‌های پشت عادی را نشان می‌دهم؟ و آیا باشو غریبه‌ی کوچک و سگ‌کُشی ساده‌ترین مسایلِ عالَم بوده‌اند که به مشکل‌ترین شکل بیان شده‌اند؟ امّا در مورد زبان ـ مردم دانشِ خود را از کجا می‌گیرند؟ اگر کتاب‌خوان نباشند از رسانه‌ها؛ و غلط‌های رسانه‌ها کم‌کم می‌شود دانشِ همگانی، که من باید به‌نام زبان مردم تکرار کنم؟ نه ـ من می‌کوشم غلط‌ها را نگویم و از این بابت معذرت می‌خواهم. مثلاً نمی‌نویسم قاتل و امپراتور؛ می‌نویسم آدم‌کُش و خاقان. چینی‌ها خاقان دارند نه امپراتور، و مغول‌ها قاآن دارند و ژاپنی‌ها میکادو و ایرانیان شاهنشاه و مسلمانان خلیفه داشتند. امپراتور مالِ رُمی‌هاست. حتّا نمی‌گویم وداع با محبوبم و می‌نویسم بدرود به دلبندم؛ چون این عنوانِ بدبخت سرآغاز شعری‌ست در نمایش چینی و برای خودش وزن و آهنگی دارد.
در فیلم محمّد رسول‌الله، که این‌روزها همه تجلیل می‌کنند، راوی می‌گفت فامیلِ علی! چرا باید بی‌سوادی مترجم را که حالا عمومی شده زبانِ مردم خواند؟ آیا واژه‌ی فرنگی فامیل را که به هیچ‌ قیمتی به آن فیلم نمی‌چسبد در عربی نمی‌گویند قوم، قبیله، طایفه، و در فارسی تیره، تبار، کسان، خویشان، پیوندان و مانندهایش؟ و من باید همه‌ی این فرهنگ را به‌نفع بی‌سوادی مترجم بریزم دور؟ یا در همان فیلم که راوی جای فرسنگ و فرسخ و منزل می‌گوید کیلومتر، شخصیتی به همسرش می‌گوید شانس من بلند بود که تو را در کودکی زنده‌به‌گور نکردند! دلم برای مردم می‌سوزد. آیا شخصیت چهارده‌قرن پیشِ عرب نباید جای واژه‌ی فرانسوی شانس می‌گفت اقبال، با به‌فارسی که فیلم را به آن برگردانده‌اند، بگوید بخت؟ برگردیم به آن‌چه می‌گویند زبانِ مردم واقعی؛ حرف‌زدنِ قراردادی و ساختگی فیلمفارسی‌های قدیم و جدید را می‌شناسم که به‌نادرست حرف‌زدن مردم واقعی خوانده می‌شود. پُرگویی و کش‌آمدن و تک‌آهنگی‌بودن آن‌ها گهگاهی قابلِ تحمّل نیست.
مردم واقعی، همه‌ی مردم‌اند، نه‌فقط شخصیت‌های فیلمفارسی قدیم و جدید؛ و همه‌ی مردم این‌طوری حرف نمی‌زنند. اداری‌ها اداری، سیاسی‌ها جور دیگر، پزشک‌ها متین‌تر و حرفه‌ای‌تر ـ و مطلقاً نه عصاقورت‌داده ـ دلال‌ها طور دیگری، کاسبکاران طور دیگری، و منتقدان سینما و تئاتر طور دیگری. آیا این‌ها غیرواقعی‌اند؟ همه نمی‌توانند و نباید عین قراردادِ نادرستی که نام زبان مردم واقعی روی آن گذاشته شده حرف بزنند که خودِ آن هم سبک است نه واقعیت! من تفاوت‌ها را حفظ می‌کنم، ولی زیاده‌گویی‌ها را غربال می‌کنم و می‌کوشم به چکیده برسانم.»

از گفت‌وگوی بهرام بیضائی با ماهنامه‌ی سینمایی فیلم، شماره‌ی ٣٩٣

پ.ن.: این تکه را پیش‌تر آقای آزرم در وبلاگ‌شان منتشر کرده بودند و قاعدتاً رفیق‌م هم همان‌جا این بخش را خوانده بوده.



Comments


۱۳۹۳ بهمن ۴, شنبه

این زبان نازنین

زبان نازنین است. من فارسی‌زبان‌م و بدیهی‌ست که فارسی هم برام نازنین‌ترین است؛ همین فارسی رگه‌دار از عربی و گه‌گاه فرانسوی و انگلیسی و ترکی و روسی و... عزیز است. و آن‌قدر عزیز است که نمی‌فهمم چطور نمی‌تواند برای همه و همه عزیز باشد. می‌دانم دارم احساساتی می‌نویسم، عمداً این کار را می‌کنم، می‌خواهم اگر شد احساسات تحریک کنم.
این زبان زیباست، خط زیبایی هم دارد، شیوه‌ی نگارش معقول و دل‌نشینی هم دارد... می‌دانم حرف و حدیث هم پشت‌اش زیاد است. اما زبان ماست. کاش بی‌هوا و سرخود بلا سرش نیاوریم. هرجور دل‌مان کشید دست توش نبریم. خوب هم که به کارش می‌بریم باز حرف‌مان توی گوش هم نمی‌رود، پس کژ و کوژش نکنیم دیگر. چاقو هم دست‌مان نگیریم بیافتیم دنبال مهمان‌های زبان به سلاخی کردن‌شان. هرچند همین عصری هم شنیدم طرف توی ترانه‌یی بی‌آن‌که حکم وزن باشد (که انصافاً تو چشم می‌زد کسی دغدغه‌ی وزن هم نداشته) به جای «صورت» گفت «فیس»؛ خب، مهمان الکی هم وارد نکنیم. باز هم می‌دانم دارم از فرط احساساتی‌گری یکی به نعل می‌زنم و یکی به میخ... اما احساس می‌کنم چاره‌یی ندارم. جاهایی دل‌م کباب می‌شود برای زبان، برای شکل حرف زدن‌مان، نوشتن‌مان. دل‌ام برای خودم هم می‌سوزد که گاهی از سر تنبلی و هوایی‌شدن بی‌توجهی می‌کنم به امکانات زبان‌مان.
خواندن هم خوب است، کتاب‌های خوبِ نویسنده‌ها و مترجم‌های کارکشته را بخوانیم بد نیست، اصلاً فقط به قصد قربت، فقط برای آشنایی با زبان زیبامان. اصلاً بازی‌بازی هم شده برویم کتاب شعری برداریم، مثلاً از اخوان یا براهنی یا شاملو، بعد باریک بشویم توی جمله‌ها کلمه‌ها ترکیب‌ها، محض این‌که ببینیم چقدر این زبان «خوشگل» است. موقع نوشتن و حرف زدن هم کافی‌ست کمی حواس‌مان باشد. قصدم اصلاً متعصب‌بازی نیست، هر چه دل‌مان کشید و خواست بگوییم و بنویسم، اما نه هرجور.
به خودمان اجازه‌ی غلط کردن هم بدهیم، بازی کنیم با زبان، آن‌قدر کیف می‌دهد به چالش کشیدن فارسی، بس‌که جواب هم می‌دهد. هرجا هم غلط ناجور کردیم راست برویم مثلاً سراغ دهخدا. اگر وقت هم شد نگاهی به شیوه‌ی نگارش‌مان بیاندازیم، به دستور زبان‌مان. مثلاً اشتباهی جاافتاده در نوشتن ِ به‌خصوص محاوره‌یی که بس‌‌که دوستان عزیز خودم هم تن به آن می‌دهند، راست‌ش، خجالت می‌کشم و دوست ندارم مستقیم درباره‌اش بنویسم. اما از آن‌طرف می‌دانم رفقای عزیز دیگری هم بارها درباره‌اش تذکر داده و نوشته‌اند و درست‌اش را گفته‌اند. از طرف دیگر، امتحان کرده‌ام، کافی‌ست خودمان کمی با وسواس همین اشتباه‌نوشته‌ها را بخوانیم تا ببینیم سوءتفاهم ایجاد می‌کنند، جمله را به بی‌راه می‌برند. می‌خواهم بگویم خیلی‌جاها زیاد هم لازم نیست راه دور برویم برای پیدا کردن راه درست، گاهی کمی دقت کافی است برای پیدا کردن‌اش...
و می‌خواهم بگویم راه درستی هست، شیوه‌ی دقیقی هست. ممکن است مثلاً در شکل نوشتن کلمات بحث‌هایی باشد، یا مثلاً در به کار بردن فلان یا بهمان کلمه، اما در کل راه درستی هست، دستور زبان واحدی هست، شیوه‌ی نگارش کم‌وبیش واحدی هست و از همه مهم‌تر زبان و کلمات واحدی هست برای حرف زدن و نوشتن. بعد به‌این‌جای کار که رسیدیم، اصلاً دل‌مان خواست ژانگولر هم بزنیم. زبان آقابالاسر ندارد، ولی ارث مادرپدری‌ست، نرینیم توش... بعدش هیچ وصیت‌نامه‌ی دومی وجود ندارد که پی یافتن‌اش خودمان را دار بزنیم و جای مردن روی سرمان زر بریزد. همین است که داریم. جای ناقص کردن و زشت کردن‌ش، فربه‌تر و خوشگل‌ترش کنیم.
Comments


۱۳۹۳ دی ۳۰, سه‌شنبه

یادداشتک 7


همین الآن خوندن «فیل در تاریکی» قاسم هاشمی‌نژاد رو تموم کردم... داستان عالی بود، اما نثر... چی بگم از لحن فوق‌العاده‌ش، انتخاب دقیق کلمات‌ش، فضاسازی غلیظ و پررنگ و بوش. باز هم وقت خوندن نوشته‌ای از هاشمی‌نژاد چنان شیفته‌ی کلمات و جمله‌ها شدم که گاهی یادم رفت داستان چیه.
جمله‌ی آغازین فصل دوم هنوز توی سرم چرخ می‌زنه
«حوالی عصر حسین امین و برف با هم آمدند.»
دوباره که کتاب رو باز کردم دیدم از ظرافت و زیبایی جملات بعدی هم نمی‌شه گذشت
«برف نرم رقصانی که ناز داشت و تاب غارت زمین نمی‌آورد و به تٱنی سینه به خاک می‌داد و ننشسته آب می‌شد چون‌که زمین نفس کشیده بود و برف را نمی‌پذیرفت و از برفاب مه رقیقی به جا می‌ماند که به هوا می‌پیچید و قاطی چرک و دود شهر می‌شد.»
تسلط هاشمی‌نژاد روی زبان فارسی، روی لحن‌سازی و روی محاوره‌نویسی مثال‌زدنی و کم‌نظیر و حسرت‌برانگیزه. چیزهای دیگه هم هست... دل‌ام می‌خواد ستایش‌اش کنم.

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۹۳ دی ۲۵, پنجشنبه

کدام رویا؟

از بازنویسی‌ها گذشته، نزدیک دو سال است داستان تازه ننوشته‌ام. آخری‌ش «فانتزی تهران‌پارسی» بود که خیلی زیاد دوست‌اش دارم و با این‌حال چون امیدی به چاپ شدن‌اش ندارم هنوز دست‌ودل‌م نرفته به حتی اولین ویرایش‌ش... آن‌قدر تجربه‌ی خوبی بود که دل‌ام می‌خواهد زیاد درباره‌اش حرف بزنم. هنوز نام شخصیت‌های اصلی‌ش توی دهان‌م است و کم پیش نمی‌آید که حتی طوری ازشان یاد کنم انگار رفیق قدیمی‌م بوده‌اند... شخصیت اصلی‌ش، کاوه قربانی‌نژاد، انصافاً یک‌جورهایی رفیق قدیمی‌م هم بود. تا آخرین روزهایی که داستان را می‌نوشتم شخصیت اصلی اسم نداشت. هرجا به اسم‌ش می‌رسیدم سه‌نقطه می‌گذاشتم و می‌پریدم. بعدتر میان گپ‌زدن‌ها با رفیق ویراستارم دیدم که مدام کاوه صداش می‌کنم، کاوه‌قربانی. کاوه‌قربانی اوائل مردی خیالی بود کمی مسن‌تر از خودم. بعد شد یکی هم‌سن و سال خودم و توی فانتزی تهران‌پارسی شد یکی شبیه و با این‌حال نقطه‌ی مقابل خودم. جایی از داستان کاوه‌قربانی و ساسان‌عاصی هم‌دیگر را می‌بینند و کارشان تقریباً به کتک‌کاری می‌کشد... با این‌حال کاوه را دوست دارم. پیش‌تر هم در فیسبوک نوشته بودم که عاشق دوست‌دختر سابق‌ش شهرزاد هم شده بودم. به‌قول یکی از رفقام شهرزاد کمی پاچه‌پاره است... خب، بی‌تردید نقطه‌ی قوت‌ش اعصاب زیادی آرام نیست و دم‌خور بودن با کاوه و آرام ماندن هم اعصاب پولادین می‌خواهد. اعتراف می‌کنم یکی از فصل‌های محبوب‌م در آن داستان جایی‌ست که شهرزاد با کاوه دعواش می‌شود و تصمیم می‌گیرد ترک‌ش کند. ته‌دل‌م ذوق می‌کنم از نوشتن چنان دعوای آرامی. به‌هرحال، هرچند شهرزاد حضوری طولانی در داستان ندارد با این‌حال برام موجودی دوست‌داشتنی شد اندازه‌ی خود کاوه...
بگذریم... گفتم که دل‌ام می‌خواهد درباره‌ی آن داستان زیاد حرف بزنم، اما اصل حرف‌م این نبود.
می‌خواستم بگویم دل‌ام برای داستان تازه نوشتن تنگ شده است... چیزی هم برای نوشتن ندارم؛ چیزی که دل‌ام را ببرد برای نوشتن‌اش ندارم. مثل حرف که ندارم بزنم... و نه که حرف نزنم، نه که ننویسم... دل‌ام غنج نمی‌زند براشان؛ از آن حس‌ها که خودم را پرت کنم طرف صفحه‌کلید و نفهمم چند جمله‌ی اول را چطور نوشته‌ام، شروع کنم به حرف زدن و چنان دست‌هام را در هوا تکان بدهم که انگار دارم با کلمات پینگ‌پونگ بازی می‌کنم... نیست. گاهی فکر می‌کنم شاید همه‌چیز زیر سر قرص‌های اعصاب است. اما خب، اگر هم باشد، آرامش اعصاب هم زیر سر همان قرص‌هاست... راست‌ش کار به انتخاب هم نمی‌کشد. مجبورم آرامش اعصاب را انتخاب کنم...
نوشتن همین مجبور بودن هم انتخاب بدی نیست. می‌دانم که بالٱخره روزی باید درباره‌ی OCD بنویسم. چیزی واقعی‌تر از آن بیماری انگار بانمکی که در فیلم‌هایی که دیده‌ام و داستان‌هایی که خوانده‌ام نشان می‌دهند و می‌نویسند. OCD اصلاً بانمک نیست. تکرار و تکرار و تکرار اجباری فقط به زور بازی جک نیکلسون ممکن است دل‌نشین باشد و کار به ما آدم‌های واقعی که می‌رسد چیزی نمی‌شود جز عذابی بی‌پایان. برخلاف فیلم‌ها هیچ عشق آتشینی هم نمی‌تواند OCD را بفرستد پی کارش. مخرب است، سرتاپا ویران‌گر است و وقتی پا گرفت و ریشه دواند به مبارزه خواندن‌اش تقریباً غیرممکن به‌نظر می‌رسد...
به همین چند سطر که نگاه می‌کنم می‌بینم واقعاً‌ نمی‌دانم چطور باید درباره‌اش بنویسم. مرض کسل‌کننده و تکراری و خانمان‌سوزی‌ست که انگار قصه هم سرش نمی‌شود... گفتن ندارد که از قصه‌های آبکی درباره‌ی وسواس کینه به دل دارم. از داستان‌های آدم‌های باهوشی که پنج بار چراغ اتاق را خاموش و روشن می‌کنند و بعد می‌روند به زندگی هوشمندانه‌شان می‌رسند. OCD مکنده‌ی هوش و تخیل است... آخ از تخیل... هرچقدر تخیل قوی‌تر باشد انگار OCD هم قوی‌تر می‌شود.
فیلم As Good as It Gets را که می‌دیدم خنده‌ام می‌گرفت. قهرمان داستان دست‌اش را با صابونی نو می‌شست تا صابون تازه‌ی دیگری بردارد و دوباره دست‌ش را بشوید، زیر آب داغ، بعد برمی‌گشت سر داستان نوشتن‌اش. مسخره بود، مضحک بود. وسواس اولین چیزی را که می‌خورد تمرکز است هرجا که به خودش مربوط نباشد. من به‌ش می‌گفتم سرطان فکر... برای همین است که وقتی داروی شفابخش را پیدا کردم دودستی شیشه‌اش را چسبیدم، روی ماه پزشک‌م را بوسیدم و سروقت قرص‌ها را انداختم بالا... حتی اگر به‌نظر برسد هیجان را می‌پوساند، حتی اگر به شکل مشکوکی با خلاقیت بازی کند... نه که الآن تمام و کمال خوب شده باشم، اما حاضر هم نیستم برگردم به شمردن دفعات خاموش و روشن کردن چراغ.
شاید هم کل ماجرا هیچ‌ربطی به قرص‌های اعصاب نداشته باشد. شاید به‌ساده‌گی داستان نمی‌نویسم، چون چندان زندگی هم نمی‌کنم. خود زندگی چیز کسل‌کننده‌یی شده، نشده؟
فانتزی تهران‌پارسی با این جملات شروع می‌شود:
« تهران شهر هولناکی است، بیش از حد واقعی، جور تهدیدکننده و ناخوشی واقعی است... باید بگویم... واقعیت تهران گاهی آن‌قدر واقعی است که تقلبی به‌نظر می‌رسد، بزکی...»
واقعیت هم بیش از حد واقعی شده، جور چرکی واقعی... و واقعیتِ بیش از حد حوصله‌ی من یکی را که سر می‌برد.
به قول آقای پولانسکی «شاید وقت آن رسیده که کمی رویا به جهان‌مان اضافه کنیم»... و باید پرسید کدام رویا؟ دقیقاً کدام رویا؟
Comments


۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه


آدمی‌ام که اگر اژدهایی جلوم ظاهر شود، بعد از این‌که به هول و وحشت‌ام غلبه کردم، ازش می‌خواهم ثابت کند فقط یک مارمولک یا مار یا تمساح گنده نیست. اگر بگوید احمق! دارم با تو حرف می‌زنم، می‌خواهم بخورم‌ت یا هرچیزی، می‌گویم دلیل نمی‌شود، چرا به‌ت نگویم مارمولک سخنگو یا تمساح الاغ یا مار هرچیزی؟ حاشیه نرو، ثابت کن.
آدمی‌ام که هنوز آرزو دارم توی جزیره‌ی «لاست» زندگی کنم ـ از «عشق در اپیزود اول»ی حرف می‌زنم که کماکان تازه و داغ است ـ اما یک‌بار وسط بازی «لاست» فهمیدم ممکن است در جزیره نیمی از عمرم بگذرد به نشستن وسط درخت‌های دایره‌یی برای در امان ماندن از دود سیاه. ممکن است توی جزیره یا سکته کنم یا بیشتر اوقات بی‌حوصله بتمرگم کنار ساحل و به این فکر کنم که بروم با جک و کیت یا جان که چه بشود؟ تازه اگر واقعاً این آدم‌ها آن‌جا باشند، اگر هنوز پرچم ماجراجویی را زمین نگذاشته باشند.
آدمی‌ام که اگر دریچه‌یی جادویی گوشه‌ی اتاقی ببینم احتمالاً پا توش نمی‌گذارم، چون نمی‌دانم دنیای جادویی آن‌طرفِ در چه‌جور جهنمی ممکن است باشد... و این مرض را پیش از «کورالاین» هم داشتم، حتی وقتی که آن‌طرف درها احتمالِ «نارنیا» می‌رفت. اصلاً گیرم رفتم توی نارنیا و یک کلام از حرف‌هاشان را نفهمیدم، آن‌وقت چه؟ به دریچه‌ی «جان مالکوویچ بودن» که فکر هم نمی‌کنم؛ توی آن سوراخ کوفتی با ترس‌ام از فضاهای بسته و حس خفه‌گی دست‌وپنجه نرم کنم که آخرش ببینم جان مالکوویچ بودن چطوری است؟ گور پدرش هم کرده!
آدمی‌ام که صمیمی‌ترین رفیق‌ام کم‌وبیش مطمئن است هیچ‌وقت به «لرد عزریل» نمی‌پیوستم، چون قطب شمال سرد است، چون ممکن بود مریض بشوم آن‌جا.
*
با این‌حال آدمی‌ام که به این چیزها و فرصت‌ها زیاد فکر می‌کنم، تقریباً تمام‌وقت. فانتزی‌باز نیستم، فانتزی‌زی‌ام. این جزو معدود چیزهایی است که می‌توانم به‌ش افتخار کنم.
مهم نیست فانتزی‌نویس خوبی از آب در بیایم یا نه... مهم که هست البته... مسئله این است که می‌دانم فرقی دارم با بعضی از اهالی فانتزی؛ دست‌کم برای این‌که هیچ مار بزرگی بدون سند برایم اژدهایی فانتاستیک نمی‌شود. هر کسی از توی دست‌ش تیغ در آمد «ولورین» نمی‌شود، قیصر هم تیغ توی دست‌ش داشت.
منش فانتاستیک، حال و هوای فانتاستیک، حساب‌ش جداست. حالا ریدمال بودن برخورد زیادی محافظه‌کارانه‌ی من با امور فانتاستیک که فانتاستیک را ریدمال نمی‌کند... تازه، کار است دیگر، آدم کف دست که بو نکرده؛ باستیان بالتازار بوکس فکرش را هم می‌کرد بشود آن‌چه که شد؟ یعنی از باستیان اوایل داستان کمترم؟ باستیان حتی شک داشت که چنان دنیایی وجود داشته باشد. من به وجود داشتن این‌چیزها شک نمی‌کنم، هیچ‌وقت شک نکرده‌ام، صرفاً سخت اعتماد می‌کنم.
خب، انصافاً فوخور به آن عظمت نباید بلد باشد کله‌شقی مثل من را متقاعد کند که فوخور است، اژدهای بخت است، تک است؟ حرف‌ام این است که کافی‌ست مثل فوخور برخورد کند، مارمولک‌بازی در نیاورد، گاس اصلاً سند هم نخواستم... یعنی خود لرد عزریل سردش نمی‌شود؟ حالا قبول که من هم نباید وسواسی‌بازی در بیاورم، اما قطب شمال به‌هرحال سرد است، مراقب نباشم ممکن است کل عملیات را به‌باد بدهم... تازه، آدم پاش که می‌افتد عوض می‌شود، روحیه عوض می‌کند انگار که اصلاً پوست انداخته باشد... دست‌کم یکی‌دوباری پوست انداخته‌ام و می‌دانم چه می‌گویم... نه که بخواهم از خودم دفاع کنم، فقط نمی‌خواهم آتو داده باشم. حرف‌ام این است که دست‌کم وقتی شنگول باشم، مثل حالا، می‌توانم متنی که قبلاً در ذم خودم نوشته‌ام را بخوانم و فکر کنم درست می‌شود، به‌خودم بگویم درست‌ت می‌کنم، به خودم بگویم هرچه باشد منش ریدمال فانتاستیک داشتن بهتر از کلاً نداشتن‌ش است، بگویم مهم این است که از اژدها نمی‌ترسم و فرار نمی‌کنم و فقط سند می‌خواهم ازش، بگویم هر آدمی اگر بارها برود توی کمدهای مختلف و به نارنیا نرسد بالٱخره امیدش را از دست می‌دهد ولی من بی‌امید نشدم و صرفاً بدبین شدم.  این‌جوری به خودم امید بدهم. بگویم اصلاً آدم این‌جوری سرپا می‌شود...
Comments


۱۳۹۳ دی ۱۴, یکشنبه

کشتی گرفتن با خوک

صادقانه بگویم من یکی که طرفدار فحش دادن به‌جا هستم، طرفدار توهین هوشمندانه. منظورم هم از هوشمندانه این نیست که فحش‌های جدید اختراع شود و میان بیاید، نه، همان فحش‌های آب‌دار قدیمی هم خوب است، ولی به‌جا. گاهی یک «گه نخور» ساده معجزه می‌کند.
با پوست‌کلفتی و گردن‌کلفتی و حق‌به‌جانبی ابلهانه و بی‌مایه نمی‌شود بحث کرد. یکی دارد غلط می‌کند و محکم پشت غلط کردن‌اش هم ایستاده؛ چطور می‌شود تن به گفت‌وگو با چنین آدمی داد؟ نمی‌شود! تجربه ثابت کرده نمی‌شود. تجربه ثابت کرده این‌جور آدم‌ها بحث را به گند می‌کشند. وقتی ختم‌کلام کسی می‌شود «نظر شخصی‌مه» دیگر جای بحثی نمی‌ماند. انصافاً نمی‌شود کسی را مجبور کرد از نظر شخصی‌اش برگردد، خیلی‌وقت‌ها نمی‌شود این‌طور آدم‌ها را متقاعد کرد، در نتیجه باید به نظر شخصی‌شان رید.
احترام گذاشتن به عقاید دیگران کار پسندیده‌ای‌ست، اما تا کجا؟ قدیم‌ها آشنایی داشتم که علاقه داشت توی خیابان تا خانمی را می‌بیند لفظ رکیکی را به زبان بیاورد. آن کار سر حال‌ش می‌آورد، جایی برای بحث نمی‌گذاشت، اصلاً نمی‌خواست بحث کند. باید به عقیده‌اش احترام می‌گذاشتم؟ نه! من به عقیده‌ی خودم احترام می‌گذاشتم و مدام به‌ش می‌گفتم «خفه شو» و یادآوری می‌کردم که مزاحم است، عوضی است و تهدید می‌کردم که دیگر با او هم‌قدم نمی‌شوم.
احترام گذاشتن به عقاید دیگران... پس کجا باید به عقاید خودمان احترام بگذاریم؟ اصلاً کی به عقاید ما احترام می‌گذارد؟ آن کسی که روی طبل بزرگ‌اش می‌نویسد «شهر باید به من عادت بکند»؟ بیس‌چهارهفت دارد ریده می‌شود به عقاید خیلی از ما، حقوق‌مان زیر پا گذاشته می‌شود، به شعورمان توهین می‌شود، بعد ما احترام بگذاریم؟ کی هستیم؟ مسیح یا گاندی؟
من یکی توی کت‌ام نمی‌رود این قضیه‌ی بی‌قید و شرط به عقاید دیگران احترام گذاشتن؛ این دستک‌ودمبک تازه‌ی دیو بلاهت. مثال هم زدم، مثال‌های دیگر فراوان‌اند: ما با خیال راحت به عقاید نازی‌ها احترام نمی‌گذاریم. عقاید دیکتاتورها قابل احترام نیستند. نژادپرست‌ها قابل احترام نیستند. ضدزن‌ها قابل احترام نیستند. پدوفیل‌ها قابل احترام نیستند. متجاوزها قابل احترام نیستند. این‌ها هم عقیده دارند، ولی نه‌تنها باید سگ بریند توی عقایدشان، بلکه باید مجازات هم بشوند، باید طرد بشوند، باید بست‌شان به دیوار که به کسی آسیب نزنند.
حالا عده‌ای میزان آسیب زدن‌شان کم‌تر است، ولی باز هم از بلاهت بهره برده‌اند. چرا نباید به این‌ها توهین کرد؟ مثلاً موسیقی بد آزاردهنده است. هرکسی حق دارد توی خلوت‌اش به هر عربده‌ای خواست گوش بدهد. شک ندارم صدای جنیس جاپلین همان‌قدر می‌تواند مثلاً فلانی را آزار بدهد که صدای اصغر سه‌حنجره من را آزار می‌دهد. تا این‌جا کاری نمی‌شود کرد. من صدای جنیس را پایین می‌آورم و فلانی صدای اصغر را. ولی وقتی فلانی می‌خواهد به‌زور صدای اصغر را بکند توی گوش من چه؟ توی ماشین‌اش، توی خیابان، توی خانه، توی تلویزیون، هر جهنم‌دره‌ای که گیرش بیاید، صدای اصغر را تا ته بلند می‌کند، بعد با افتخار می‌گوید «به این می‌گن موزیک خوب»... خب، منی که سواد درست و درمان موسیقی ندارم، اما گوش نسبتاً سالمی دارم چه باید بکنم؟ فرض کنیم من هم موسیقیدان بودم، می‌توانستم ثابت کنم اصغر دارد زرزر تُم‌تُم می‌کند و اصواتی که ایجاد می‌کند بدترین شکل تولید موسیقی است؛ توی گوش اصغر گوش‌کن‌ها چطور فرو می‌کردم؟ اصلاً یکی دو نفر را هم راضی می‌کردم که اصغر بد است، جلوی اصغر را چطور می‌گرفتم؟
به من چه که جلوی اصغر را بگیرم؟ خب... داستان‌های موسیقی در دهه‌ی شصت میلادی را یحتمل خیلی‌مان شنیده‌ایم. جوان‌های طاغی و جوشی و مرزشکن و سدشکن آن دهه، ووداستاک، جنبش‌های ضد جنگ، ضد نژادپرستی و... این‌که چطور موسیقی در آن دهه شکفت، جدی شد و بالید و قدرت پیدا کرد. این‌که راک‌ن‌رول هم خواند «کمرت را بجنبان» هم خواند «به سرت خوراک بده». بعد دهه‌ی شصت تمام شد. راک خوب، موسیقی خوب محدود شد به چند گروه خاص. این گروه‌ها هم یکی‌یکی پیر شدند و ماند... این «کون‌شو»هایی که الآن هست. خودبه‌خود که این اتفاق‌ها نیافتاد. من شیفته‌ی گروه «آبا» هستم اما داستان معروفی هست که می‌گوید همین «آبا»ی عزیز یکی از گروه‌هایی بود که در قتل راک‌ن‌رول دهه‌شصتی دست داشت، کمک کرد موسیقی هنرمندانه‌ی بی‌قید و قلاده برود زیر دست تهیه‌کننده‌های پول‌پرست، ترانه‌های وحشی تبدیل بشوند به «مامان‌ت خبر داره؟» و در بهترین حالت «پول پول پول». (که باز تکرار می‌کنم، سگ‌شان شرف دارد به آت‌وآشغال‌هایی که این‌روزها به‌عنوان موسیقی پخش می‌شود. اما «ملکه‌ی رقصان» کجا و «لوسی در آسمان» کجا!)
موسیقی زمانی سازنده بود، زمانی صدای اعتراض بود، صدای تفکر بود... الآن؟ نمی‌دانم از کجا شروع کنم. روی ترانه‌ها حتی نمی‌شود بالا آورد، سگ هار روی ساز بیافتد صداهای بهتری در می‌آورد.
به‌هرحال موسیقی بد هم یک نمونه از این‌همه بلاهت پرطرفدار است... زیاد روش ماندم چون زیاد روی دل‌م مانده بود. نمونه‌های دیگر فراوان‌اند: کتاب نخواندن شده یک‌جور افتخار و کتاب‌خوانی شده خودنمایی روشنفکرانه. خودِ روشنفکری شده فحش. ای عجب! ادای روشنفکری هم بهتر از ادای لمپنی در آوردن است. تا باشد ادای روشنفکری؛ دست‌کم آن‌که ادای روشنفکری در می‌آورد مجبور است توی بحث بماند، مجبور است ادای فکر کردن هم در بیاورد. دو پله جوان‌ترها غلط‌های دستوری و نگارشی فاحش دارند و به غلط‌دار بودن‌شان می‌بالند. فمینیست بودن شده یک‌جور فحش. جنسیت‌زده بودن این‌روزها شده رفتار انقلابی. خریّت مد شده. طرف با وقاحت تمام رفتار خارج از شٱن انسانی دارد و به خودش می‌بالد، مثلاً اسم‌ش را می‌گذارد مثلاً‌ طنز. کسی هم جرٱت ندارد در موردش حرف بزند.
باز هم می‌گویم، حالا که تریبونی نیست برای دفاع از آدم‌حسابی بودن، بی‌مایه نبودن، نفهم‌نبودن؛ حالا که نفهم‌ها گردن‌کلفتی می‌کنند، گوش‌شان را موم‌اندود می‌کنند، افتخار می‌کنند به نفهمی... دست‌کم می‌شود توهین کرد. نتیجه می‌شود چماق‌داری کلامی؟ بشود. اوضاع شبیه میدان جنگ نیست، اما باید بشود. بلاهت دارد راست‌راست راه می‌رود و نفس‌کش می‌طلبد و باید نفس‌کشی پیدا بشود... و با بلاهت نمی‌شود بحث کرد. توهین کردن به بلاهت کثیف کردن خودمان است؟ آدم با خوک که بخواهد کشتی بگیرد خواه‌ناخواه گهی هم می‌شود. چه باک!
Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter