شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۵ اردیبهشت ۷, پنجشنبه

در خوارگشتِِ "من"

"من" هیچ‌وقت اهمیت ندارد و "من" هیچ‌وقت به حساب نمی‌آید؛ "من" من‌کوب شده و سرکوب شده، در گوشه‌ای چمباتمه زده و لرزان به اطراف نگاه می‌کند تا مگر فرصت کوچکی پیدا کند برای "خودنمائی"!

* * *

من پنهان می‌کند "من" را، "من" را از خودش دور می‌کند:

1ـ من با خودم هم‌دست نمی‌شوم. من مسئولیت خودم را نمی‌پذیرم. همه‌ی کارها را "او"ی "من" انجام می‌دهد و "من" همیشه بی‌تقصیرم (من چه کار خوبی انجام داده باشم و چه کار بدی، بهتر است بی‌تقصیر باشم).

وقتی که کار خوبی از من سرزده باشد:

من تحسین می‌شوم. شایسته‌ی آفرین‌ شنیدن.

الف‌) این برای من خطر مغرور شدن را پیش می‌آورد، در حالی‌که من حق ندارم مغرور باشم. غرور در فرهنگِ من یک ذلت تمام‌عیار است.

[غرور: در عربی فریفتن معنا می‌دهد و "به چیزی بیهوده و باطل طمع بستن"، و مغرور، فریب‌خورده است. در فارسی غرور با معنای کبر و نخوت و خودبینی به کار می‌رود: مغرور کسی است که بیهوده به خودش امید بسته. مغرور، فریبِ خودش را خورده: مغرور زمینی شده و در فرهنگ‌های آسمانی، زمینی شدن "بد شدن" است.

به امور فانی دل بستن (و "من ِ" زمینی هم یکی از امور فانی‌ام) و پشت به امور آسمانی کردن من را ناپاک نمی‌کند، اما بی‌ارزش می‌کند. من بهتر است از خودم دل برکنم بدون آنکه فکر کنم چیز خوبی دارم یا کار خوبی کرده‌ام (چون من نیستم که کار خوبی کرده‌ام. "من وسیله بوده‌ام"! "وظیفه‌ی من بوده و من فقط انجام وظیفه کرده‌ام"!) به خاکساری‌ در برابر دیگران بپردازم. من باید و بهتر است که پای اثرم را با "نقش کمترین" امضا کنم. بهتر است که "بنده‌ی حقیر" باشم.]

ب) هنگامی که من تحسین شوم، دیگری (کناردستی من / کسی که در شرایطی کمابیش مشابه شرایط من قرار دارد، آن "من"ی که تشویق نشده) تحقیر می‌شود.

شادباشی به به من داده شده که به او داده نشده و هیچ اهمیتی ندارد که این شادباش برای او اهمیتی دارد یا نه: من یک چیز از او بیشتر دارم و مهم نیست که او چه چیزهای بیشتری داشته باشد. من و دیگری، در لحظه (ی شادباش گرفتن ِ "من") دو فردِ مجرد با تعریفی لحظه‌ای می‌شویم. دیگری من و خود را از تمام پیشینه‌مان جدا می‌کند و در لحظه، "من" را بالاتر از خودش می‌بیند؛ همین او را آزار می‌دهد. پس:

دیگری آزردگی‌اش را به نمایش می‌گذارد تا من را سرزنش کند. دیگری به من می‌گوید که "تو باعث بدبختی این لحظه‌ی من (که تمام ِ لحظات "من ِ" حال ِ حاضر است) شده‌ای. تو تقصیر کاری!"

من در آینه‌ی دیگری بیدادگرم، بی‌عاطفه‌ام و ظالم.

دیگری به من می‌باوراند که من به او آسیب زده‌ام. کار ِ خوب من دیگری را بیچاره کرده، چون من تشویق شده‌ام.

پ) وقتی من مغرور باشم، دیگری بیشتر آزار می‌بیند. چون من چیزی دارم که به آن می‌بالم (من به‌هرحال در نظر او متکبر به نظر می‌رسم و حتی اگر بمیرم، با مرگم نیز به او فخرفروشی کرده‌ام: این تصویر من است در نظر ِ او). دیگری از من بیزار می‌شود و من را طرد می‌کند، یا بر ضد من ِ بیدادگر با نمایش ِ آزردگی‌اش می‌شورد.

ت) (یا) دیگری برای من دل می‌سوزاند: من ِ بیچاره‌ی فریبِ خویش خورده!

او می‌داند که من به راه خطا رفته‌ام و می‌داند که من آن بچه‌ی خودسری شده‌ام که دیگر با نصایح ِ معمولی به راه نمی‌آیم. پس همچون والدی مهربان، من را به خاطر خودم تنبیه می‌کند: با نمایش آزردگی‌اش و یا با طرد کردن ِ من. (پدر قهر می‌کند: "قهر" کردن او در اینجا به معنای از بازی خارج شدن نیست. [قهر: چیره شدن. غلبه کردن] پدر اخم می‌کند، من را از خود می‌راند و با من حرف نمی‌زند تا من را شکست دهد. او با این کار من را از خود محروم می‌کند تا جداافتاده و ضعیف‌شده، خرد شوم. دیگری نیز با من قهر می‌کند.)

به هر حال، من یا باید از کار خوبِ خود شرمگین باشم، یا اینکه کار خوب خود را نپذیرم.

راه نخست انگار چندان طبیعی و مطلوب نیست و توهین‌آمیز هم به نظر می‌رسد: من با کار ِ خوبم، احتمالا سودی هم به دیگران رسانده‌ام ـ که مورد تشویق‌شان قرار گرفته‌ام ـ پس شرمگین شدنم از کار ِ خوب‌ام، به ناراحت و شرمگین بودن از سود رساندن به ایشان شبیه می‌شود. (اصلا مودبانه نیست!)

پس راه دوم را انتخاب می‌کنم:

من تقصیری ندارم. "او"‌(ی من) این کار خوب را انجام داده. من را تشویق نکنید! ("بنده‌ی حقیر" خاکی (آسمانی؟) می‌شود. "اینجانب" شکسته‌نفسی می‌کند. "کمترین" خاضعانه وظیفه‌اش را به انجام می‌رساند.)

وقتی که کار بدی از من سرزده باشد:

بی‌شک مورد مواخده قرار می‌گیرم. تحقیر می‌شوم. تنبیه می‌شوم.

الف) حتما دیگری کاری را که من بد انجام داده‌ام، بهتر انجام می‌داده. (همیشه کاری که انجام شده را دیگری بهتر می‌توانسته به انجام برساند!) من دوباره مایه‌ی بیچارگی دیگری شده‌ام.

دیگری از یک‌سو دلخور است، چون امکان تشویق شدن "او"ی دیگری را از او گرفته‌ام و از سوی دیگر دلخور است، چون حتما اگر آن کار درست انجام می‌شد، به هر طریقی به او سودی می‌رسید (حتی انتزاعی‌ترین راه‌ها و غیرممکن‌ترین‌هاشان هم حساب می‌شوند).

من با بد کار کردنم، دیگری را دو بار بدبخت کرده‌ام.

ب) ...؟

پس چه بهتر که از‌ آغاز "او"ی من همه کارها را انجام بدهد، تا در هنگام خطر بتوانم تا حد ممکن شانه خالی کنم:

من مسئولیتِ "من" را نمی‌پذیرم، تا کس دیگری مسئولیت من را بپذیرد: "او"ی من!

2‌ ـ‌ من اغلب از آنچه هستم شرمسارم؛ چرا که من همیشه می‌توانسته‌ام از اینکه هستم بهتر باشم: "اگر شرایط مطابق میل من پیش می‌رفت..."، اما دریغ که همیشه دیگری‌ئی کار من را خراب می‌کند:

الف) من شرمسارم از ضعفِ "من" که اجازه داده دیگری بهتر بودن را از من بگیرد.

ب) من شرمسارم از "من" به خاطر آنچه نیستم.

من خودم را سرزنش می‌کنم و همیشه شرمسارم: تا در هاله‌ئی از مظلومیت برای خودم دل بسوزانم.

من ِ مظلوم تقصیری ندارم:

مسئولیت "من" با من نیست!

من به هر صورتی از زیر بار مسئولیت "من" شانه‌خالی می‌کنم؛ اینها فقط دو راه گریز من بودند.

من اصولا اهل خطر کردن نیستم!

* * *

"من" اما واقعا بی‌تقصیر است، چرا که "من" همیشه تهدید شده است/ام.

من همیشه در خطر از دست دادنم. از دست دادن دلبستگی‌هایم، آسودگی‌هایم، رفاهم، امکاناتم، هر چیز که دارم و حتی خودم.

من همیشه در معرض ناامنی هستم. و به شکلی کابوس‌وار و غمگنانه، این ناامنی من را از دوسو تهدید می‌کند: توهمات و واقعیات.

توهم ناامنی:

دیگری همیشه درصدد نابود کردن من است (دیگری‌ئی همیشه هست که با من دشمنی داشته باشد*).

البته من این دیگری را هیچ‌وقت نمی‌بینم و دقیقا همین او را مرگ‌بار و وحشتناک می‌کند، چرا که دشمن پنهان ترسناک‌تر است.

نمی‌دانم دیگری چرا از من دلخور است، اما من حتما کاری انجام داده‌ام که او را دلخور کرده.

به‌هرحال واقعا من بی‌تقصیرم، چرا که:

تمام زمان بیداری ِ زیستن (واقعیتِ زندگی)، من در معرض خطر و تهدید شده از سوی ناامنی‌ام. طبیعی است که در خواب هم (در خیالاتِ زندگی) کابوس ناامنی را ببینم.

ناامنی واقعی:

من و دیگری یاد نگرفته‌ایم که به خودمان ببالیم، به تبع آن هیچ‌وقت در خود نبالیده‌ایم: ما هیچ‌چیزی از آن‌ِ خود نداریم.

وقتی من و دیگری هیچ‌چیزی نداریم، من و دیگری‌ِ دستِ خالی‌ مانده، همیشه چشم‌مان به دست یکدیگر است و آماده‌ایم تا در اولین فرصت آن‌چه از آنِ خودمان نیست را از دیگری بربائیم (تا چیزی داشته باشیم).

من با منش ِ تقدیری تربیت شده‌ام. و البته تقدیر برای من (و اجدادم) سود بزرگی داشته که پذیرفته‌ایمش: تقدیر از من سلب مسئولیت می‌کند.

از سوی دیگر، تقدیر همیشه من را تهدید می‌کند: معلوم نیست چند لحظه‌ی بعد، تقدیر چه چیزی را از من می‌گیرد یا چه بلائی را بر سرم نازل می‌کند. (همیشه دیگری‌ئی بر بالای کاخ تقدیر ایستاده. او همیشه آماده است تا آنچه مورد نیازش است را از من برباید: به حکم تقدیر!)

همین تقدیر، من را از اتفاقات نیز ترسانده. طبیعتا ممکن است من چند لحظه بعد چیزی را از دست بدهم: واقعا اتفاق است (هر چیزی عمری دارد). اما من هیچ‌وقت یاد نگرفته‌ام با این قضیه کنار بیایم. چون به حکم ناامنی‌ئی که همیشه مرا تهدید کرده، عادت کرده‌ام تمام مدتی که با چیزی هستم و یا چیزی را دارم به لحظه‌ی پایانش و نداشتن و نبودن‌اش فکر کنم: و تمام طول بودنم با آن را به ترس از نبودنش بگذرانم.

پس حتی در زمان بودنش نیز در حسرت بودنش بوده‌‌ام.

این ترس‌ ِ بازتولید شونده‌ی من است؛ ترسی زاینده در خود. ترسی انبساط یابنده: اینکه با من است چند لحظه‌ی دیگر با من نیست و انگار که از اکنون با من نیست. من از این می‌ترسم.

و من این‌بار هم واقعا بی‌تقصیرم: منی که در ناامنی مطلق زیسته‌ام.

"من" در تاریخم همیشه سرزنش شده‌ام و وادار شده‌ام بارها به نقض خویش. به خاطر حرف‌هایم، به خاطر ظاهرم، به خاطر رفتارم، به خاطر بودنم و به خاطر هر آنچه هستم، چرا که هر کس از راه رسیده من را آن‌طور که خواسته، ساخته (و در صورت مقاومت "من"، نابودم کرده... یا حداقل "تن من را لرزانده"! منی که اصولا اهل خطر کردن نیستم.)

من همیشه یک اراده شده بوده‌ام.

* * *

ما (ی فارسی‌زبان) بسیار پیش می‌آید که خود را "ما" خطاب می‌کنیم، نه من!

"ما"ی تصغیر. چنان‌که بگویم "مَنَک"!

من همیشه ناتمامم. من همیشه ناکاملم.

شاید این هم ریشه در تاریخ ما داشته باشد: تاریخ ِ ناامن ما، ما را تا وقتی که "ما" بوده‌ایم زنده نگه داشته!

* * *

من همیشه از من می‌گریزم. هیچ‌چیز خطرناک‌تر از من برای من نیست. چون من هیچ‌وقت نخواسته‌ام من را بشناسم. چون من هیچ‌وقت نخواسته‌ام من را بپذیرم. من فرزند یتیم من هستم، زیر ِ دست من، ناپدری ظالم خودم!

* * *

فرضی به مثابه‌ دریچه‌ای شاید:

"من" همیشه در هراس است.

به "من" لحظه‌ای آرامش عطا کنید، تا شاید بتواند خودش باشم.

من را تنها بگذارید آن وقت شاید فرصت کند به "من" بیاندیشد.

اما "دیگری" را از "من" نگیرید. چون "من" بدون "دیگری" هیچ‌ است: یک مکان غیرقابل‌تعریف، نادیدنی و تنها.

من همیشه از تنهائی در هراس است (چرا که امنیتی نداشته‌): به همین دلیل خود را "ما" خطاب می‌کند و "او"ی خود را چنین بزرگ می‌نمایاند: تا تنها نباشد.

بگذارید "من" و "دیگری" با هم باشند. هر کدام با خویشتن خویش و مفتخر به خویش، آن وقت تمام ماجرا حل می‌شود:

"من" صاحب واژه‌ی "تو" می‌شود و یاد می‌گیرد که با مخاطبی خارج از خودش صحبت کند و خودش هم همان‌طور که هست مورد خطاب قرار گیرد. (شاید که من با مفرد شدن‌اش، مسئولیت‌پذیر بشود.)

صحنه باز می‌شود و بازی آغاز.

*همان حکایت قدیمی و هنوز نوی "دائی جان ناپلئون" ایرج پزشک‌زاد و ناصر تقوائی.

برچسب‌ها:

Comments




بعضی کارها برای آدم مهم‌ می‌شوند. مثلا، مثل همین لینک‌هائی که از امروز گوشه‌ی صفحه‌ام اضافه شده‌اند. از همان اولین روزهائی که نوشتن در اینجا را آغاز کردم، می‌خواستم به وبلاگ‌ها و صفحاتی که می‌خوانم‌ لینک بدهم، و تقریبا هر بار با یک مشکل نادانانه‌ی خودم! برخورد کردم و نتوانستم. اما بالاخره آزمون و خطا جواب داد و حالا به قول دوست وبلاگ‌نویسی (که متاسفانه به خاطر نمی‌آورم نویسنده‌ی کدام وبلاگ بودند، چون مدت‌ها پیش این جمله‌شان را خواندم)، وبلاگم بال و پر دار شده*.

خلاصه فکر کردم حیف است حالا که بال و پر دار شده وبلاگم، حداقل یک یادداشت کوتاه درباره‌اش ننویسم.

بعدا هم اگر شد سعی می‌کنم جدی ِ خودم! چیزی درباره‌ی مجاز فرافکنی! (غرب‌زدائی شده‌ی همان هایپرلینک!) بنویسم.

پ.ن ظاهرا بی‌ربط: در اینکه گاهی نام خودم را هم فراموش می‌کنم شکی نیست. نشان به آن نشان که سال‌هاست یادم رفته این "م.ک" اسمم چیست!

پ.پ.ن: کماکان در جستجوی راه حل مشکل وبلاگم با سیستم بلاگ‌رولینگم. البته الآن به لطف دوستان عزیز (که سپاسگزارشان نیز هستم) کلکسیون خوبی از روش‌های مختلف کار کردن با سیستم بلاگ‌رولینگ دارم و تقریبا می‌دانم باید چه کار کنم آنجا، اما مسئله، مشکل ِ بلاگ‌رولینگ با قالب من یا برعکس است.

پ.ن برای پ.پ.ن: اصولا مشکل با قالب‌هاست و یا بالعکس.

* راستی! به نظر شما این یعنی وبلاگ آلن هم لینک نداشته؟

Comments


۱۳۸۵ اردیبهشت ۱, جمعه

انحراف، از کمدی به تراژدی

برادرزاده‌ی دو ساله‌ام روی میز نشسته بود و به من نگاه می‌کرد. برایش شکلک در ‌آوردم، خندید؛ اما رو که بر‌گرداندم تا بروم و به کارم برسم، جیغ کوتاهی ‌کشید. بر‌گشتم دوباره و چشمک ‌زدم؛ باز جیغ کشید و از جا ‌پرید و بعد خندید. متعجب از آن ترسیدن نمایشی‌اش، من هم به خنده ‌افتادم و او باز جیغ ‌کشید و خندید...

از آن بازی "بازی ِ ترسیدن و خنده" خوشش ‌آمد انگار (و با آوای مثلا ترسیده‌ئی که گه‌گاه اضافه می‌کرد) در برابر هر رفتار من، به جیغ کشیدن و خندیدن ادامه داد. پنج دقیقه‌ی تمام حتی قدم برداشتن من هم صدای جیغ و خنده‌ی او را بلند می‌کرد...

اما ناگهان، انگار چیزی در بازی‌اش عوض شد، و واقعا ترسیده، جیغ ‌کشید و شروع به گریستن کرد!

* * *

سعی کردم حدس بزنم علت رفتارش چه بوده و این‌طور برای خودم قضیه را توجیه کردم:

در آغاز (حداقل در ظاهر) همه چیز ساده بوده: یک نمایش کودکانه برای جلب توجه؛ من همبازی‌اش شده بودم و او حربه‌ئی پیدا کرده بود تا نگذارد من از بازی‌اش خارج شوم. (من تماشاچی نمایش‌اش بودم و او می‌خواسته من را روی صندلی‌ام میخکوب کند.) حربه‌ی نمایشی‌اش همان "بازی ِ ترسیدن و خنده" بود.

[جیغ کشیدن، نشانه‌ی نمایشی ِ ترس بوده، و همین امکانات کافی را برای انحراف در اختیارش گذاشته.]

آرام آرام، نمایش محو شده (بازی جذابیت‌اش را از دست داده/تماشاچی اهمیت‌اش را از دست داده/ بازیگر در نقش خود گم‌شده/ ...) و فقط نشانه‌ی ترس باقی‌مانده و انحرافْ پیش آمده:

او با دیدن من جیغ می‌کشید و می‌ترسید؛ از زمانی نامعلوم (بر من یا حتی خودش شاید) بازی را فراموش کرد (منحرف شد)، اما هم‌چنان عمل(نقش) را پی گرفت.

نمایش محو شد و آنچه باقی ماند "ترسیدن" بود به عنوان معنای واقعی‌تر "جیغ کشیدن"؛ و "من" که در آغاز مخاطب/هم‌بازی بودم و عامل (یا ابژه‌ی؟) ترس ِ نمایشی، تبدیل شدم به فقط عامل ترس.

شاید بتوانم دقیق‌تر بگویم که من از مفعولیتِ مخاطبانه‌ی خود (نباید فراموش کنم که من مخاطب یک تئاتر آوانگارد نبودم!) ناخواسته درآمدم و تبدیل شدم به فاعلی که وحشت‌زاست؛ هم‌بازی ِ نقش ِ آدم ِ بد! (شاید هم واقعا تماشاگر یک تئاتر آوانگارد بودم! تئاتری که در آن کارگردان/بازیگر، مخاطب را تبدیل می‌کند به خطابگر؛ تئاتری که در آن، من بالاجبار تن به "بازی کردن" می‌دهم/ بازی داده می‌شوم!)

در آخر، احتمالا او به این نتیجه رسیده: حتما این آقا (من، که دیگر غریبه شده بودم) موجود ترسناکی است که من دارم با دیدنش جیغ می‌کشم و بالاخره زده زیر گریه تا من را از خودش دور کند!

کارگردان/بازیگر از خودش بازی‌خورده!

پ.ن: البته در اینکه علت رفتار او، این بوده یا نه اصلا مطمئن نیستم، اما چنین رفتاری را می‌توان به سادگی چندین سال بزرگ‌تر کرد.

توضیح عاطفی: ناراحت شدن او برای من هم جالب نبود و ناراحتم کرد. به همین دلیل سعی کردم قضیه را برای خودم توجیه کنم و توضیح دهم و او هم راه‌حل سریعی پیدا کرد برای خلاص شدن از آن بازی: کمی بعد از رفتن من، بازی تازه‌ئی پیدا کرد و خندید!

پ.پ.ن (یک مشاهده): مربی نقاشی مهد کودکی که سعی داشت بر اساس رنگ‌هائی که بچه‌ها با آنها نقاشی می‌کنند به روحیات‌شان دست یابد (گمانش بر این بود که بچه‌هائی که از رنگ‌های تیره استفاده می‌کنند، حداقل در لحظه، چندان سرحال نیستند) برایم ماجرائی را تعریف کرد با این مضمون: یک‌روز یکی از بچه‌ها از پای نقاشی‌اش بلند شد که برود دست‌شوئی و وقتی برگشت دید که دوستش نشسته سر جائی که او نشسته بوده؛ او هم بدون اینکه قشقرق راه بیاندازد رفت و نشست آن‌طرف کاغذ (بالای تصویری که کشیده بود) و نقاشی‌اش را برعکس جهت قبلی ادامه داد و چون فقط رنگ‌های تیره دم‌دستش بود باقی نقاشی را با رنگ‌های تیره کشیده! (اسم این را شاید بشود گذاشت سرخوشی کودکانه!)

برچسب‌ها: ,

Comments


۱۳۸۵ فروردین ۲۸, دوشنبه

تاملاتی درباره‌ی هنر اولیٰ (یادداشتی بر «در ستایش دروغ»)

این متن، یادداشتی (برداشت‌هایم، خوانشم، دلایلم) است بر متنی از نقطه الف به نام «در ستایش دروغ». اصلا سعی نکرده‌ام متنی مستقل از کار در بیاید، چرا که یادداشتی است بر متنی دیگر و به زعم من، قاعدتا باید وابسته به آن متن می‌شد؛ پس حتما پیش از خواندن این یادداشت، متن نقطه الف را بخوانید در:

نویسش نقطه الف در نقطه الف:

در ستایش دروغ

بخش اول:

احتمالا همه این جمله‌ی رایج، راجع به دروغ را شنیده‌ایم که: "وقتی قول می‌دهی دیگر دروغ نگوئی، فقط یک دروغ دیگر به دروغ‌های قبلی‌ات اضافه کرده‌ئی!"

ما نه تنها نمی‌توانیم دروغ گفتن را به عنوان یک امکان، یک انتخاب، از زندگی‌مان حذف کنیم، بلکه به شکلی تقدیری همیشه مجبور به دروغ گفتن هستیم.

ما دروغ می‌اندیشیم، پس دروغ می‌گوئیم و دروغ می نویسیم. ما دروغ را زندگی می‌کنیم.

* * *

اصلا دروغ چیست؟

معنای لغوی آن چنین می‌شود: گفتاری که حقیقت نداشته باشد. ضد راست. حقیقتی را واژگون جلوه دادن. آنچه هست را نگفتن.

حالا باید بپرسیم: وقتی از حقیقت صحبت می‌کنیم، از چه چیزی صحبت می‌کنیم؟

چه به حقیقتی تکی معتقد باشیم و چه به حقایق متکثر (معناها، تمام آنچه امری می‌تواند باشد)، ما عاجز از شناخت حقیقتیم:

حقایق ِ متکثر، اگر قابل شناخت و تعریف باشند، دیگر حقایق متکثر ِ یک امر نمی‌شوند. بی‌کران بودن این معناها/حقایق هستند که به آنها نام "حقایق متکثر" را داده‌اند؛ و وقتی امری تعداد مشخصی معنا/حقیقت داشته باشد، به‌هرحال مرزدار می‌شود، بسته می‌شود و دیگر دارای حقایق متکثر نیست. اینجا دیگر ما با حقایق متکثر روبرو نیستیم. ما تعداد مشخصی حقیقت را تعریف کرده‌ایم و نامش را خواه‌ناخواه تغییر داده‌ایم: تعداد مشخصی (چند) حقیقت داریم.

حقیقت تکی و یکتا نیز اسطوره‌گون است. یگانه مانده، چون هیچ تعریفی بر خود نپذیرفته. در اصل اجازه خوانش به کسی نمی‌دهد و تاویل‌ناپذیر است. از شناخته شدن می‌گریزد و وقتی شناخته شود دیگر خودش نیست. یکی از نمودهایش است که شناخته شده.

* * *

وقتی ما نمی‌توانیم حقیقت را بشناسیم، چطور می‌توانیم حقیقت را بگوئیم؟

ما هیچ‌وقت نمی‌دانیم حقیقت امری که درباره‌اش صحبت می‌کنیم چیست. پس دائما (و حتی بالاجبار) هر چه می‌گوئیم آنچه هست را نگفتن است (ما نمی‌دانیم آنچه هست، چیست. اصلا چه چیزی باید باشد؟). ما همیشه گفتاری را می‌گوئیم که حقیقت ندارد یا حداقل از حقیقت داشتن‌اش به هیچ‌وجه نمی‌توانیم مطمئن باشیم، پس ما همیشه در حال دروغ گفتن‌ایم.

* * *

از این جبر زبان نفهم به هیچ شکل نمی‌‌توان فرار کرد؟

شاید راه‌ فراری باشد:

ما آنچه را به نظر خودمان حقیقت دارد می‌گوئیم (در حالْ، حقیقتِ دریافته‌ی خود را):

من دروغ نمی‌گویم. من حقیقتِ خودم را می‌گویم.

* * *

دروغ گفتن، هنر ِ پیچیده‌ئی است.

غلامحسین ساعدی در نمایشنامه «باران» می‌گوید: "دروغ چیزی نیست که بشه باورش نکرد."

ما در اصل به کار سختی مشغولیم، وقتی دروغ می‌گوئیم. ما مشغول ساختن چیز ظریفی هستیم به نام "حقیقت" ِ خودمان.

دروغی که نشود باور کرد، مثل همان حقیقت یکتائی‌ست که شناخته شده باشد یا حقیقت متکثری که تعریف شده باشد (مثل زئوسی که دل‌درد گرفته باشد خنده‌دار به نظر می‌رسد. مثل اسطوره‌گی آشیل است: پاشنه‌اش خیلی توی ذوق می‌زند!).

* * *

دروغ گفتن، مدام بازیگری کردن است.

بازیگری که خود نقش ِ خود را باور نکرده باشد، فقط تماشاچیان را به خنده یا خمیازه وامی‌دارد (حتی در تئاتر مرگ هم، بازیگران باید بازی نکنند! باید بازی نکردن را بازی کنند؟)

هنر ِ دروغ گفتن، در همین بازیگری‌اش است که پیچیده می‌شود:

بازیگر باید روی صحنه نقش خود را (که حقیقتِ آن لحظه‌اش شده) باور داشته باشد (نقش ِ بازی کردن را یا نقش بازی نکردن را بازی کردن)، تا تماشاچی دروغش را نتواند باور نکند.

اما پرده که افتاد، بازیگر خیلی هم نباید درگیر نقش‌اش بماند. "من"، پشت صحنه منتظرش است تا با هم به دنبال حقایق تازه‌ئی بروند.

* * *

انگار، دروغ که نباشد، من نیستم!

شاید بتوان به جرات گفت، ما "منیّت" (حقیقت) امروزین خود را پیش از هر کس و هر چیز، به دکارت مدیونیم. دکارت انسان مدرن را خلق کرد با:

"من می‌اندیشم، پس هستم!"

با این‌حال، این ناجی بزرگ، "هستن" ِ خود را مدیون دروغ است. مدیون فریب خوردن!

دکارت می‌گوید:

"... خودم را متقاعد کرده‌ام که هیچ چیز در جهان نبوده است ... پس آیا خودم را متقاعد نکرده‌ بودم که وجود ندارم؟ به‌هیچ‌وجه؛ اگر خودم را متقاعد کرده یا حتی اگر چیزی را اندیشیده‌ام وجود داشته‌ام. اما فریبکاری بسیار نیرومند و بسیار مکار وجود دارد که همه‌ی هنرش را برای فریب همیشگی من به کار می‌برد. پس هیچ شکی وجود ندارد که اگر او مرا فریب می‌دهد من هستم؛..."*

می‌شود جمله‌ی دکارت را چنین خواند:

من فریب می‌خورم، پس هستم!

بخش دوم:

(جملاتی که ایتالیک شده‌اند، نقل قول هستند از نقطه الف)

در موقعیت‌ها قرار می‌گیریم:

موقعیت 1:

دروغ حقیقت است.

من می‌گویم "من" اصلا خانه نیستم و نیستم که بتوانم جواب تلفن را بدهم.

و من حقیقتا خانه نیستم.

کسی به من تلفن کرده تا با "من" درباره‌ی موضوعی صحبت کند یا حال "من" را بپرسد یا چند دقیقه‌ئی با "من" گپ بزند یا خبری را به "من" برساند یا...

به‌هرحال، او با "من" کار دارد. او با من تماس نگرفته. با تصویری که از "من" داشته تماس گرفته، با حقیقتی که از من دریافته بوده.

و من نمی‌توانم با او صحبت کنم. چون من در حال حاضر خودم نیستم. من از آن "من" شناخته شده توسط دیگران یا به طور خاص توسط او، فاصله دارم. از "من" (که خانه‌ام است در زمان‌هائی) بیرون رفته‌ام.

من نمی‌توانم با او صحبت کنم، چون حوصله‌ی صحبت کردن ندارم (حوصله ندارم جای خودم حرف بزنم). چون حوصله‌ی حرف زدن با او را ندارم (پس دیگر "من"ی که او می‌شناخته نیستم. فرقی نمی‌کند که پیش از آن برای او دوست بوده‌ام یا نه. من الآن هیچ ربطی به او ندارم، چون "من" نیستم. چون دلم او را نمی‌خواهد).

پس وقتی "من" نیست، من هم راستش را می‌گویم: "من" خانه نیستش!

"دروغ امکانی برای انتخاب آزادانه است."

چون به من این فرصت را می‌دهد که حقیقتِ حال حاضرم را پیدا کنم. من امکان اینکه بتوانم هر "من"ی که دلم می‌خواهد باشم را پیدا می‌کنم: "من، آن "من"ی هستم که دلش نمی‌خواهد با کسی صحبت کند و آن "من"ی که با دیگران صحبت می‌کرد نیستم!"

موقعیت 2:

من دعوتی را رد می‌کنم و به دروغ می‌گویم در همان زمانی که به جائی دعوت شده‌ام، از پیش برنامه‌ی دیگری را برای خودم تدارک دیده‌ام.

من در این موقعیت، باز "من" ِ حال حاضرم را انتخاب می‌کنم. حقیقتِ دلخواهم را می‌سازم:

من درست همان ساعتی که کسی از من خواسته جائی باشم، دلم می‌خواهد که آنجا نباشم. من آن "من"ی می‌شوم که دلش آنجا را نمی‌خواهد.

و دیگران چون من نیستند، نمی‌توانند با هیچ توضیحی این را بفهمند. چون آنها برای خودشان "من"ی هستند که دوست دارد فکر کند من دلم می‌خواهد آنجائی که می‌گویند باشم (وگرنه دعوتم نمی‌کردند).

دو حقیقت رو در روی هم قرار می‌گیرند و هیچ‌کدام از آن یکی کمتر حقیقت ندارد.

"دروغ رمز صرفه جویی در وقت است."

من وقتم را برای بردن رنگ و لعاب هیچ حقیقت دیگری تلف نمی‌کنم.

من به دیگران و حقیقت‌های‌شان احترام می‌گذارم، همان‌طور که دلم می‌خواهد به حقایق خودم احترام بگذارم و بگذارند.

پس من فقط حقیقتی را انتخاب می‌کنم که متقاعد کننده‌تر باشد؛ با دیگران معامله می‌کنم: "من جای دیگری قرار دارم. می‌توانم آنجا هم نروم و به جائی که تو خواسته‌ئی بیایم، در عوض ممکن است روزی همین برخورد را با تو هم داشته باشم!"

به‌هرحال، من دوست ندارم آنجا باشم، دلم می‌خواهد با "من" دیگرم هرجائی که دلم خواست باشم. من آزادم!

موقعیت 3:

دیگری از من چیزی می‌پرسد. می‌خواهد حقیقت چیزی را برایش بگویم.

خواسته‌ی او از پایه غلط است، چون از من خواسته حقیقت را برایش تعریف کنم؛ حقیقتی که در همان زمان (و در حداقلی‌‌ترین حالت)، بیشتر از یکی‌ست (حداقل من و دیگری تنها کسانی هستیم که از آن سوال با خبریم. ما دو نفریم: دو حقیقت!):

"هرجوابی هم بدهم ، مطمئنا راستش نیست."

پس من:

همان‌چیزی را می‌گویم که دیگران دوست دارند بشنوند؛ حدس می‌زنم دیگران چه حقیقتی را می‌خواهند و همان حقیقت را به ایشان می‌دهم.

من "می دانم حرف من چیزی را عوض نمی کند". چون می‌دانم همان‌قدر حقیقتِ من راست است که حقیقتِ دیگران.

پس من در وقتم صرفه‌جوئی می‌کنم، چون می‌دانم با گفتن حقیقتِ خودم دوباره حداقل دو حقیقت را در برابر هم قرار داده‌ام (سرنوشت محتوم این‌کار اگر بهت‌زدگی ِ شدید نباشد، ساختن یک موقعیت ناهم‌ساز است).

از سوی دیگر من حقیقتِ دیگری را نیرومندتر می‌کنم (با تائید حقیقتِ او، در ذهنش، از حقیقتش، اسطوره‌ئی می‌سازم. حقیقتِ او را به یگانگی نزدیک می‌کنم). با این‌کار به او نیز نیروئی دوچندان می‌دهم:

او یا

درباره‌ی امری غیرقابل تغییر از من پرسیده: "خیلی زشت شده‌ ام؟"

نظر من چیزی را عوض نمی‌کند. اگر زشتی‌اش فیزیکی باشد که سلیقه و عقیده من او را زیبا نمی‌کند (پس چه بهتر که ناامیدش نکنم) و اگر درباره‌ی آرایش ظاهرش از من نظر خواسته، من نمی‌توانم برای او از آینه متقاعد‌کننده‌تر عمل کنم. اگر من بگویم بله، فقط بینائی او را زیر سوال برده‌ام. به نوعی به او اهانت کرده‌ام.

و یا

درباره‌ی امری در حال حرکت و قابل تغییر پرسیده: "اینکاره می‌ شوم؟"

پس من با تائیدش، حرکت امری را که در مورد آن از من پرسیده، تسریع می‌کنم و به او اجازه می‌دهم که خودش تجربه کند و خودش دریابد:

من یا با او مخالف بوده‌ام یا موافق؛ به‌هرحال می‌دانم که سنگی را بر سطحی می‌غلتاند تا به جائی برساند. من برای او سرنوشتی را رقم نمی‌زنم و در زندگی او دخالت نمی‌کنم. شیبِ سطحی که سنگ را بر آن می‌غلتاند زیاد می‌کنم. خودش در زمان مناسب، بهتر از هر کس دیگری خواهد فهمید که کارش عبث بوده یا نه.

"دروغ محبت است! نرجاندن دیگری است."

حتی در خشن‌ترین فیلم‌ها هم ندیده‌ایم که دوستی به دوست دیگری که گلوله خورده بگوید: "تو داری می‌میری!"

گاهی باید حقایقی را پنهان کرد تا دیگران در زمان مناسبی که توان برخورد با آن را داشتند آن را دریابند.

پدر و مادرها خیلی وقت‌ها اجازه می‌دهند تا کودک‌شان خود درباره‌ی چیزها بیاموزد.

بزرگترین لطفی که می‌شود گاهی به دیگران کرد، این است که بگذاریم دیگران خودشان بفهمند و ما چیزی را به آنها نفهمانیم. آنها را در حقایق خودمان زندانی نکنیم.

از طرفی، ما با این کار در اوج مهربانی قرار می‌گیریم: نه تنها به دیگران محبت می‌کنیم، بلکه لطفی هم در حق خود کرده‌ایم؛ لطفی که شاید سقراط در حق خود و دیگران نکرد. سقراط حقایقی را زودتر از زمان مناسب (زمانی که دیگران توان درک‌ آن حقایق را داشته باشند) گفت و با این‌کار خودش را از زندگی و دیگران را از خودش محروم کرد.

موقعیت 4:

من چیزی نمی‌دانم که چیزی بگویم!

وقتی دیگران از من درباره خودم یا دیگران یا حتی خودشان اطلاعاتی می‌خواهند، مشخصا من و خودشان را به سوی دامی می‌فرستند (که حقیقت را تعریف کنم. که آنها و خودم را برنجانم. که حقایق خودم را در برابر حقایق دیگران قرار بدهم. که از آنچه نمی‌دانم بگویم).

همه‌چیز خیلی ساده است: دیگران از من می‌خواهند شرایطی ناهنجار و نامطلوب برای خودم و آنها بسازم، در حالی‌که اصلا طالب آن نیستند.

پس من مهربان می‌شوم، در وقت صرفه‌جوئی می‌کنم و آزادانه حقایق ِ حال ِ آن زمانم را انتخاب کرده و ارائه می‌دهم.

من دامی را که پهن شده، جمع می‌کنم و یک ساعت ناخوشایندِ تحمیلی را به یک ساعت تفریحی تبدیل می‌کنم.

من دروغی نمی‌گویم که عیش‌مان را منقص کند، چون دروغ‌های سرخوشانه‌ئی دارم که حقیقی‌ترند.

موقعیت 5:

الف ـ وقتی نظر من چیزی را عوض نمی‌کند و وقتی دیگران نمی‌توانند نظر من را عوض کنند، من آگاهانه از آن شرایط نامطلوبِ در برابر هم قرار گرفتن ِ حقیقت‌ها دوری و جلوگیری می‌کنم.

ب ـ من حقیقت دیگران را هم می‌پذیرم، وقتی می‌بینم که دیگران حاضر نیستند قبول کنند که همه حقیقت‌ها امکان‌پذیرند: "آره راست می گویی.فهمیدم چی می گی.درست است!"

"دروغ راحت ترین و سریع ترین راه حل برای خلاص شدن از شرایط ناخواسته است."

شرایطِ ناخواسته، همان شرایطِ جنگِ بی‌ثمر ِ حقیقت‌هاست.

حتی خود حقیقت‌ها هم این جنگ بی‌برنده را نمی‌خواهند (هیچ حقیقتی نمی‌تواند بر حقیقتی دیگر پیروز شود. حتی اگر حقیقت نیرومندی پیدا شود که بتواند حقیقت دیگری را نابود کند، هیچ پیروزی در میدان باقی نمی‌ماند: حقیقت، حقیقت را نابود کرده!).

من حاضر نمی‌شوم در دام دیگری بیفتم. پس دروغ خودم را انتخاب می‌کنم که حقیقتِ دیگری است و صلح برقرار می‌شود.

موقعیت 6:

حالا که غافلگیر شده‌ام، حداقل جلوی پدید آمدن شرایطِ ناخواسته را می‌گیرم.

حالا که کسی موفق شده من را غافلگیر کند، من هم به او هدیه‌ئی می‌دهم:

من، همان "من"ی می‌شوم که او می‌شناسد. همان "من"ی می‌شوم که او فکر می‌کند دارد می‌بیند.

برای مدتی کوتاه، دلخواه او می‌شوم (تا حقایق در برابر هم قرار نگیرند، چرا که من طرف‌دار صلحم): "از دیدنت خوشحال شدم!"

در این موقعیت خاص، من درمی‌یابم که فایده‌ئی ندارد کسی بداند از دیدنش خوشحال نیستم و یا هدیه‌ئی را که او به من داده دوست ندارم. پس به خاطر خودم هم که شده این لحظه‌ی ناخوشایند را ناخوشایند‌تر نمی‌کنم با ناخوش کردن ِ دیگری (برای خودم و او مهربان می‌شوم/ماهی را در همان لحظه از آب می‌گیرم؛ تازه!).

و وارد سازمان دیگری از حقایق می‌شوم. سازمان ِ ادب.

"دروغ از مهمترین ارکان ادب است"

ادب، رعایت کردن تمام و کمال ِ حقایق دیگران است. دروغ گفتنی که هر چند آزادانه نیست، اما ضامن آزاد ماندن است. من وقتی ادب را رعایت نکنم و بی‌ادب باشم، مجبورم حقایق ِ خودم را لو بدهم و سرزمین خودم را در دیدرس قرار بدهم. از سوی دیگر مجبورم حقایق خودم را در برابر حقایق دیگری قرار بدهم و جنگی بیهوده را آغاز کنم که تا هست، آزادی من را مختل می‌کند.

پس من کلاه از سر برمی‌دارم، زانوهایم را کمی خم‌ می‌کنم و تو را آزاد می‌‌گذارم تا من را آزاد بگذاری.

من وقتی مودب باشم، دوست‌داشتنی‌تر نیز می‌شوم.

موقعیت 7:

من کاری را که باید انجام می‌دادم به دست فراموشی سپرده بودم،‌ تا اینکه سفارش دهنده آن را دوباره به یادم آورد.

کار برای سفارش‌دهنده مهم بوده (حقیقت ِ سفارش‌دهنده) اما برای من اهمیتش را به دلائلی از دست داده (حقیقتِ من در آن موقعیت چیز دیگری بوده) و حالا سفارش دهنده‌ پی تحقق حقیقتش آمده.

می‌گویم: "کار هنوز تمام نشده است و دارم روی اتودهایش کار می کنی".

حقیقتِ حال حاضرم را در طلبِ صلح، با حقیقتِ سفارش‌دهنده چنین هماهنگ می‌کنم:

"من کار او را فراموش کرده‌ بودم، اما همان لحظه دوباره به خاطر آوردمش. طبیعی است که در ذهنم شکلی از کار سفارش‌ داده شده داشته‌ام (نشانه‌ئی که به کار او مربوط می‌شده و من از یاد برده بودمش)، پس آن را نیز به خاطر می‌آورم. در همان لحظه من اتودی، هر چند ساده از کار او در ذهنم باز شکل می‌دهم."

اما تمام این حقیقت را به او نمی‌گویم.

"دروغ گفتن راحت تر از شرمنده شدن است."

اگر بگذارم او بفهمد برای کارش (حقیقتش) ارزشی قائل نبوده‌ام، به او بی‌احترامی کرده‌ام و شرطِ ادب را به جا نیاورده‌ام. پس نه تنها نمی‌گذارم با بی‌ادب شدن احترام خودم نیز زیر سوال برود و شرمنده بشوم، بلکه به جای افسوس خوردن، در همان لحظه شرط ادب را نسبت به سفارش‌دهنده به جا می‌آورم.

شکی نیست که اگر این فرصت را هم برای رعایت ادب از دست بدهم، او بیشتر ناراحت می‌شود.

درباره نتیجه‌گیری اخلاقی: من وقتی نمی‌دانسته‌ام چه چیزی حقیقت دارد (همان‌طور که پیش از این هم گفتم) اصلا دروغی نگفته‌ام. راستِ خودم را گفته‌ام. نه خودم را ناراحت کرده‌ام و نه دیگران را، پس کاری که به نظرم خوب بوده را انجام داده‌ام.

من به جای آنکه در جستجوی حقیقتی که خودش هم نمی‌خواهد کشف شود، سرگردان بشوم، خودم را از تمام هر چه می‌تواند حقیقت باشد یا نباشد اشباع کرده‌ام:

"آنچه سراسری می شود نقطه ی صفر است."

من همان‌قدر که سیاهم می‌توانم سپید هم باشم (وقتی هیچ رنگی نباشد سپیدم. وقتی همه رنگ‌ها با هم باشند، سیاهم. وقتی همه رنگ‌ها با هم هستند، دیگر هیچ رنگ خاصی نیست؛ هیچ‌رنگی نیست.).

من معمولی‌ام. همان‌طور که دیگران هستند.

درباره نتیجه‌گیری فلسفی: من حقایق خودم را می‌پذیرم. من حقایق دیگران را می‌پذیرم. اما من که نمی‌دانم حقیقت چیست، کماکان در منطقه فریب‌ها قرار دارم.

من خودم را و دیگران، و دیگران من را و خود را فریب می‌دهند: ما هستیم!

من هستم، پس چنان هستنم را می‌زیم که سرخوش باشم و سرخوشی‌آور: آزاد، مودب، مهربان، شوخ...

درباره‌ی نتیجه‌گیری علمی: من حقایق خودم را پذیرفته‌ام. حقایق دیگران را نیز می‌پذیرم. انتظار دارم دیگران نیز حقایق من را بپذیرند.

برای تمام حقایق جای کافی هست.

همان‌قدر که دیگران آزادی‌شان را دوست دارند، من هم آزادی‌ام را دوست دارم. من بی‌حد آزادم، به شرطی که آزادی دیگران را محدود نکنم و دیگران نیز بی‌حد آزادند، اگر پا بر مرزهای آزادی من نگذارند.

* * *

دروغ گفتن بد است، اما راست گفتن نفرت‌برانگیز است!

با این‌حال، آنها که راست می‌گویند بر حقایق محکمی تکیه زده‌اند که آنها را آسوده می‌کند.

کسی که دروغ نمی‌گوید، نقش دروغ نگفتن را به خوبی بازی می‌کند و به دیگران کمک می‌کند تا حقایق خود را محک بزنند.

* * *

من دروغ می‌گویم. (چون دروغ گفتن برای من آزادی می‌آورد.)

من دروغ می‌گویم که دروغ می‌گویم. (من در حال دروغ گفتن‌ام / در حال حاضر با این دروغ دارم آزادی خود را در برابر اخلاق‌گرایان دو آتشه به دست می‌آورم [حق با شماست اخلا‌قگرایان! دروغ بد است!].)

پس من دروغ می‌گویم که دروغ می‌گویم که دروغ می‌گویم.

بااین‌حال کماکان اصرار دارم که من...!

* * *

به‌هرحال، من از دروغ شنیدن خوشم نمی‌آید و می‌خواهم که همه به من راست بگویند.

و دروغ ِ خوب باید که راست باشد.

دروغ ِ بد، جنس بنجل است و هیچ‌کس از جنس بنجل خوشش نمی‌آید.

پ.ن اخلاقی!: اخلاقیات بازی عجیبی بود که برای ما راه انداختند. انگار روزی کسانی نشسته‌اند و مجموعه دروغ‌هائی را به رسمیت شناخته‌اند و نام جدیدی بر آنها نهاده‌اند.

* برداشته از: برگرفته‌ای از "تاملاتی درباره‌ی فلسفه‌ی اولی"، "رنه دکارت" ـ ترجمه: عبدالکریم رشیدیان / "متن‌هائی برگزیده از مدرنیسم تا پست‌مدرنیسم" ـ لارنس کهون / نشر نی، چاپ دوم 1381

مشخص است که نام این یادداشت را نیز، غیر مستقیم از نام همین کتاب مستقیما وام گرفته‌ام!

برچسب‌ها:

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter