شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۴ تیر ۷, سه‌شنبه

به تماشای آبهای سپيد...

کاش می‌شد تنها بود و کاش می‌شد چیزی ندانست و کاش می‌شد گوشه‌ای نشست و...

تمام غم و درد و خشم آن شنبه تلخ، انگار دود شد و رفت هوا... شبی پر از خستگی و خشم و اندوه را می‌گذراندم. تمام روز گذشته‌ام را به گفت و گوهایی غمبار با دوستان گذرانده بودم...

چشم باز کرده بودم با صدای زنگ تلفن یکی از دوستان که می‌خواست خبر را بگوید. پیش از آنکه بخوابم خبر را فهمیده بودم. شب قبل؛ خستگی خبر از پا انداختم. بیدار که شدم و خبر را شنیدم دوباره داغ دلم تازه شد. دوستانم یکی یکی تا شب تماس می‌گرفتند... یکی می‌پرسید چه کار کنیم؟ می‌گفتم می‌نشینیم گوشه‌ای و چهار سال را به مطالعه می‌گذرانیم و خودمان را تقویت می‌کنیم. آن دیگری می‌گفت کدام کتاب؟ می‌گفتم این همه کتاب همدیگر که نخوانده‌ایم و اگر هم نشد آن قدر وقت داریم که بتوانیم یاد بگیریم کتابی را به زبان انگلیسی مثلا بخوانیم. یکی دیگر تماس می‌گرفت و با آرامش خود دلداری می‌داد و می‌گفت همه چیز که تمام نشده، یکی دیگر به شوخی می‌گفت تا دوباره تماس بگیرم فکر مردن نکن، خودم به آن یکی دوست می‌گفتم اگر می‌تواند برود به یک کشور دیگر... تمام روز و شب گذشت به به گفتن و شنیدن با دوستانی که اگر نبودند معلوم نبود چطور می‌توانستم این شوک را تحمل کنم...و گذشت به به فکر کردن به اینکه نباید این‌قدر زود قافیه را باخت و نباید حتی این‌قدر زود به قضاوت نشست...

واقعا اگر روزی دوستانم نباشند چه خاکی باید بر سر بریزم؟ نه! نمی‌شود تنها بود... من به دوستانم زنده‌ام... به دوستان مهربانم زنده‌ام...

شب را خسته افتادم روبروی صفحه آبی کامپیوتری که بیش از همیشه برایم غریبه بود... دنیای مجاز راهم نمی‌داد... نمی‌دانستم چه مشکلی پیش آمده... بالاخره خسته شدم... خودم را انداختم روی صندلی بادی آبی رنگ کم بادی که هدیه بهترین دوستانم بود. فرو رفتم توی پلاستیک گرم و آبی رنگی که آرام آرام بادش خالی می‌شد وانگار او هم داشت کم کمک جان می‌داد... خوابم برد...

پنج صبح خیس از عرق از خواب... نپریدم... انگار کابوسها هم خسته تر از آن بودند که بتوانند کسی را از خواب بپرانند... روی صندلی بادی که دیگر نفسی برایش نمانده بود نشستم... کمی از نوشیدنی شب قبل ته لیوان روی میز مانده بود... گرم و بد طعم... سر کشیدمش که گلوی خشکم کمی تازه شود... سیگاری گیراندم و دوباره به فکر فرو رفتم... پای کامپیوتر که رفتم هنوز هم دنیای مجاز راهم نمی‌داد... نگران شدم که نکند دیگر نشود پناه برد به این دنیای تلخ شده به کاممان... نگران یا نه، کاری پیش نمی‌رفت... نگاهم افتاد به سی‌دی‌های موسیقی که مدتها گوشه‌ای افتاده بودند... گفتم خودم را دوباره با از یادرفته‌ها غافلگیر کنم...

بد نبود... کمی آرامم کرد... اما نه کاملا... ساعتی با صدای کرنبریز گذشت و دقایقی پینک فلوید و کمی بعد آناتما و بیورک... اما... نه!

رفتم سراغ باخ... چند لحظه‌ای به شورم آورد صدای ابوا و زیرکی‌های باخ در خلق شاهکارهایش... صدای ابوا که میان صدای ویلن‌ها پیچ و تاب می‌خورد و هر لحظه از گوشه‌ای غافلگیرم می‌کرد با نوای جدیدی... اما... این هم نه!... خسته‌تر از آن بودم که آن همه شور را تاب بیاورم. باخ فراتر از تحمل آن اندوهی بود که داشتم... احساس کردم باخ به درد آدم‌های خوشبخت می‌خورد و در آن لحظه تنها چیزی که نبودم...

ناگهان در گوشه‌ای چشمم خورد به آبهای سپید... چه زیباست «به تماشای آبهای سپید» رفتن... سی‌دی غبار گرفته را برداشتم.... به خودم لعنتی فرستادم که چرا این‌همه دور مانده‌ام از آن همه شور و علاقه... آن همه تلاشی که کردم برای تهیه سازها... برای آموختنشان... چقدر ارزان دور شدم از آن همه شور... لعنت!

چند لحظه بعد صدای افسانه رثایی توی اتاق پیچید...

پرنده‌ها به تماشای بادها رفتند

دوباره خودم را انداختم روی صندلی بادی بی‌نفس... همان کم‌مانده هوای توی ریه‌های پلاستیکی‌اش بدنم را در خود گرفت... انگار توی گهواره‌ای بودم... آرام آرام تکان می‌خوردم... و انگار هر چه تلخی بود از وجودم دور می‌شد...

نمی‌شود رهایم کنی؟ نمی‌شود همه چیز را پس بدهم... کاش می‌شد ندانست... کاش می‌شد تنها بود... کاش می‌شد اگر هم بود، تنها با دوستان بود... کاش می‌شد، کاش می‌شد، کاش می‌شد آدم‌ها همه آدم بودند... آن قدر آرام شده بودم که فکر می‌کردم همه چیز را می‌شود با مهر پیش برد... فکر می‌کردم هر خشک مغزی که چیزی گفت تنها به او جواب می‌دهم: من هم انسانم... حق دارم آن‌طور که می‌خواهم زندگی کنم... حق دارم آن طور که می‌خواهم بیندیشم... حق دارم با کسانی زندگی کنم که دوست دارم... حق دارم محیط زندگی‌ام را آ‌ن‌طور بسازم که می‌خواهم... و چه خام‌خیالانه همه این افکار در ذهنم چرخ می‌زد... چه کودکانه و چه زیبا... چه زیبا می‌شد، اگر می‌شد به همین سادگی گفت و به همین سادگی زیست و به همین سادگی... اما...

لعنت به آدمیزاد که چه دور کرده خودش را از‌ آنچه بوده... لعنت بر آن اولین مردی که خود را برتر از زن پنداشت... لعنت بر اولین انسانی که خواست قدرتمند باشد... لعنت بر اولین انسانی که خود را مالک هستی نامید... نفرین بر قدرت!

همان لحظه‌ها دوباره آن درد قدیمی آمد سراغم... همیشه وقتی میآید فکر می‌کنم شاید این آخرین بار باشد... لطیف‌تر از آن است که ذهن را از کار بیاندازد و واضح‌تر از آن که نشود دیدش و حسش کرد... آرام دور خودش می‌چرخید... روی صندلی بادی بی‌نفس افتاده بودم...

شکوفه‌ها به تماشای آبهای سپید...

آماده بودم... به خودم گفتم آماده‌ام که بروم... همین ‌جا و همین‌الآن تمام شود همه چیز... گفتم حالا که چیزی ندارم بهترین فرصت است... صدایی گفت شکست خوردی؟ گفتم از چه چیز، در کدام بازی؟گفت پس چرا می‌خواهی بروی؟ گفتم سالهاست می‌خواهم بروم، نمی‌دانم چرا هی گیر می‌افتم... گفت یعنی این حادثه تو را نشکست؟ گفتم این حادثه مسخره‌ترین بازی عمرم بود، بازی‌ای بود که از اول برای شکست واردش شده بودم، کسی نداند خودم که می‌دانم دیگر هیچ امیدی ندارم به این بازی‌ها، بشر تا یادش نیاید که آدم آدم است و یادش نیاید که مهر تنها راه نجاتش است و بشر تا درگیر قدرت باشد در جنون سیاهش به سوی مرگ پیش خواهد رفت... نه! نه امیدی به آزادی این بشر دارم و نه امیدی به سلامتش، اگر نخواهد دست از این جنون منیت و جنون قدرت بشوید... گفت چه شده که بازگشتی به گذشته‌ات؟ مدتها بود که از این حرفها نمی‌زدی، فکر کردم فراموششان کرده‌ای... گفتم چیزی رافراموش نکرده بودم، فقط خواسته بودم کمی در این بازی به کسانی که دوستشان دارم کمک کنم، دیدم کمک کسی چون من به دردشان نمی‌خورد،آنها قدرت می‌خواهند و من هر آنچه از این زهر در وجودم پیدا کنم دور خواهم ریخت، اسیر مهرم حتی اگر عاشق نباشم، حتی اگر عشقی نداشته باشم... هنوز هم دیدن صورت سیاه از دود یک کودک اشکم را در می‌آورد، من این آدمهایی که می‌خواهند با قدرتمند شدن کودکانمان را نجات دهند نمی‌فهمم، اینها همه بهانه‌شان است، من این همه جنون قدرت را نمی‌فهمم، من هنوز می‌خواهم آزادی را با مهر به دست بیاورم، نه با خشم... گفت هوس کردی مسخره‌ات کنند که از این حرفها می‌زنی؟ خودت که خوب می‌دانی حتی کسانی که این‌جور وقت‌ها آفرین‌گویت می‌شوند ته دلشان پوزخند می‌زنند به این حرفهایت... ته دلشان می‌گویند این هم یا دروغ می‌گوید یا دیوانه است و یا... گفتم عاصی شده‌ام که عاصی باشم به عصیان بشر، نه اینکه درگیر این جنون شوم! بگذار مسخره کنند، مگر چیزی هم برای از دست دادن دارم؟ گفت شکست بدجوری از پا انداخته‌ات... گفتم لعنت بر تو! کدام شکست؟ مگر دل بسته بودم به این بازی که بخواهم شکستش را تحمل کنم؟اصلا مگر این بازی برنده‌ای دارد که من بازنده‌اش باشم؟ برنده این بازی بزرگترین بازنده‌ است... در این بازی همه برد را از دست می‌دهند که وارد می‌شوند... من هم سالهاست دیگر چیزی برای شکست ندارم، چیزی برای باختن ندارم جز مهر و شرف، قبول دارم که این دو را نیز دارم می‌بازم، برای همین می‌خواهم بروم... همین حالا، همین‌جا،‌همین لحظه که شکوفه‌ها به تماشای آب‌های سپید می‌روند... من هم که دسته گلی ندارم که به آب بدهم، بگذار این وجود سیاهم را به آب بدهم، شاید آبهای سپید یاد مرا هم پاک کنند... نه! هرچه فکر کنم هم می‌بینم چیزی نبود برای شکست، تلخکام هم اگر باشم به تلخکامی دوستانم است که دل بسته بودند... گفت می‌خواهی رها کنی زندگی را که چه بشود، فکر نمی‌کنی هنوز باید باشی، هنوز کار داری، هنوز بیرون از این بازی کارهایی هست که ناتمام گذاشتی... گفتم چه کار؟ گفت همان بچه‌ها، همان مهر، همین دوستان... گفتم نقطه ضعف گیر آورده‌ای؟گفت اگر نقطه ضعف است این، بله! گفتم یعنی چه که می‌گویی اگر نقطه ضعف است؟گفت گفتم که گفته باشم... گفتم رهایم کن، می‌دانی کجا دست بیخ گلویم بگذاری که دیگر نتوانم چیزی بگویم... گفت می‌دانی که نخواهی رفت و من فقط می‌خواهم همین را به یادت بیاورم، می‌دانی هنوز خارج از این بازی کار زیاد هست و می‌دانم که دیگر به این بازی برنمی‌گردی و بیرون از این بازی خواهی ماند، اما خواهی ماند تا آنچه را که معتقدی بسازی... گفتم شکست نخورده‌ام اما، باز هم می‌گویم... گفتم دراین بازی برد و باختی برای من نبود و حتی همه‌اش باخت بود، مثل وقتی که کتابی را برای بار دهم با یک طرح جلد جدید و نامی دیگر بخری و بعد بخوانی و ببینی همان قبلی است، و فقط بتوانی بخندی به خودت که چرا آن همه تعجیل برای خرید و "کاش چند خط خوانده بودم"‌ها بیایند سراغت، همه‌اش باخت است بازی‌ای که نه قوانینش را قبول داشته باشی و نه جایزه برنده‌اش را بخواهی... گفت می‌دانم که نه دل بسته بودی به بازی و نه بردی در آن متصور بودی، خواستم ببینم هنوز هستی یا نه، آن‌جور که خودت بودی و خواهی بود و جدا از بازیگران این صحنه... گفتم هستم، اگر بگذارند... گفت باید بخواهی، باید بمانی... گفتم...

نغمه دیگر شده بود... سیگارم را نیمه تمام یا شاید تمام، میان باقی سیگارها فرو کردم... یاد جمله «ونه‌گات» افتادم که گفته سیگار کشیدن شرافتمندانه‌ترین راه برای خودکشی است... این جور وقت‌ها یاد حرف آن دوست قدیمی می‌افتم که می‌گفت تو با این وضع قلبت و با این همه سیگار که می‌کشی و حرص که می‌خوری، اگر ورزش هم نمی‌کردی تا به حال صد بار مرده بودی... اگر بود اکنون، حتما گوشم را می‌پیچاند از اینکه یک سال است ورزش هم نمی‌کنم... دلم تنگ شد ناگهان برای آن همه بالا و پایین پریدن و افتخار به اینکه بدون آنکه پایم را خم کنم چند سانت پیشانی‌ام به زمین نزدیکتر می‌شود... یادش به خیر که فکر می‌کردم می‌شود از بیست سالگی آغاز کرد و بالرین شد!

یک چیز را تازه فهمیده‌ام... آدم هر چه بیشتر کار کند وقت بیشتری دارد... آن وقتها همه چیز بهتر بود شاید... همه چیز سر جایش بود و نه ورزش و تئاتر جلوی مطالعه را می‌گرفت و نه موسیقی به کناری می‌افتاد ونه آدم یادش می‌رفت که نباید سربار جامعه‌اش باشد و باید کنار جامعه‌اش باشد... آن وقت‌ها بیشتر معتقد بودم که روی آب خاشاک شناور است و آنچه زنده است و ارزش دارد زیر آب است... آن وقت‌ها بیشتر معتقد بودم زخم را تا مرهم نگذاری درمان نمی‌شود با حتی هزار پارچه که تنها شاید خون را بند بیاورند... باید برگشت... نه... باید دوباره همان جاده را پیدا کرد و همان راه را ادامه داد... برگشت شاید درست نباشد... از همین‌جا باید به همان جاده رفت...

دوباره یاد حرف آنهایی افتادم که می‌گویند شکم سیرم! کاش یک بار بنشینم و ماجرای خریدن سازهایم را و یا دوره‌های تئاتر را و یا... بخواهم بگویم، هر کدام قصه بامزه‌ای می‌شود تا کسی بفهمد آدم می‌تواند بین شکمش و مغزش یکی را انتخاب کند و گرسنه بماند اما ذهنش را گرسنه نگذارد.

بعضی‌ها اسیر قدرت هم نیستند، اسیر شکمند... بعضی‌ها نان می‌خواهند و بعضی گندم... و همیشه آنکه نان می‌خواهد اسیر آنست که گندم دارد... بازی بدیست. هیچ‌وقت قبول نخواهم کرد که باید با شکم سیر لذت هستی را، ذات هستی را درک کرد... لذت شنیدن یک قطعه از باخ را وقتی می‌توان درک کرد که برای به دست آوردنش از ناهارت بگذری!

می‌شود گرسنه هم بود و فهمید... می شود سیر بود و... نمی‌دانم اگر این همه از سر شکم سیر است، پس چرا شکم سیرها این همه دورند... چرا از این همه ماشین که در خیابان پیش می‌رود فقط بعضی‌ها صدای تار علیزاده را به خیابان هدیه می‌کنند؟ احتمالا آن چند تا هم ساعت‌ها جوانی شان را گذاشته‌اند برای خرید آن ماشین و آن ساعتها را با نیرویی که از تار علیزاده گرفته‌اند به کار سخت گذرانده‌اند...

نغمه دیگر شده بود...

نمی‌توانستم سر جایم بند شوم... دلم می‌خواست چیزی بنویسم و آن لحظه را ثبت کنم... جاکن شدم از آغوش گرم بی‌نفس صندلی بادی...

شروع کردم به نوشتن... دلم برای قلم تنگ شده... خسته‌ام از این دکمه‌های بی‌روح... دوباره رفته بودم به آن احساس سالهای دور که آمالم را در جنگلی آرام و بالای کوه جستجو می‌کرد... دلم برای قلم تنگ شده... چقدر بی‌ظرافت می‌نویسم... این دکمه‌ها کلمات را خشن و بی‌روح می کنند...

نغمه دیگر شده بود...

دامن کشان ساقی می‌خواران

از کنار یاران مست و گیسو افشان می‌گریزد...

با توام رفیق... رها کن خودت را... گوهر جای دیگری پنهانست... بدجور به دلم افتاده که راه را اشتباه می‌رویم... به دلم اعتماد کنم یا...

برچسب‌ها:

Comments





این چندروز زیاد فرصت وبلاگ‌خوانی و وبگردی نداشته‌ام. البته نه زیاد سرم شلوغ بود و نه حالم گرفته بود. فقط کمی دل و دماغ نداشتم و نکته جالب اینکه احساس می‌کنم بلاگ‌گردانی یادم رفته... هنوز دارم تلاش می‌کنم این صفحه را به حساب خوشگلش کنم. با یکی از دوستان مشغول طراحی لوگو هستم، از آن طرف هم هنوز در تلاشم برا ی کشف روش لینک دادن با استفاده از بلاگ‌رولینگ!

به هرحال... متنی را روز یکشنبه نوشته بودم که در پست بعدی می‌آورم و چند متن خوب هم در این چند وقت در وبلاگهای دوستان و اساتید خوانده بودم که لینک می‌دهم و پیشنهاد می‌کنم بخوانید که واقعا خواندنی هستند:

زهرا:

قوانین وبلاگستان بعد از انتخابات

( هنوز وقتی "مرگ بر آمریکا و اروپا و خارج" این نوشته را به خاطر میآورم ریسه می‌روم. واقعا جالب است.)

نقطه ته خط:

نوشتن٬ ولی نه همين و تمام

چرا وبلاگ‌نويس‌ها هنگ می‌کنند!؟

(ماجرای تاخیر من به لینک دادن هم کشیده شد! به هرحال... وبلاگ نقطه ته خط را خیلی وقت نیست که می‌خوانم، اما با خواندن چند یادداشت مشتری پر و پا قرصش شده‌ام. پیشنهاد می‌کنم شما هم حتما بخوانیدش.)

یادداشتهای شیوا مقانلو در کازابلانکا:

ادامه دارد...

(یک ترجمه عالی هم از بونوئل همراه این یادداشت هست،‌ که به شدت آدم را وسوسه می‌کند برای نشستن و تحلیل کردن... بونوئل در میان کلمات هم به اندازه تصاویر حیرت‌انگیز است. سپاسگزار خانم مقانلو هستم.)

روزنامه اینترنتی ایران ما:

وبلاگ‌ها و مسئله تجدد

وکيل عاشق

(پیشنهاد می‌کنم اگر به مسائل حقوقی حول محور حقوق زنان علاقمند هستید حتما این وبلاگ را بخوانید. بسيار روشن مسائل حقوقی را بيان و نيز به تبعيض‌های حقوقی عليه زنان اشاره کرده‌اند.به نظر من وبلاگ بسيار خوبی است برای کسب آگاهی نسبت به تبعيض حقوقی موجود عليه زنان در قوانين کشورمان. سپاسگزار نويسنده اين وبلاگ هستم.)

یک عذرخواهی رسمی هم به خانم سردبیر تریبون فمینیستی ایران بدهکارم. چون قول داده بودم چند مطلب را آماده کنم و بفرستم برايشان٬ که متاسفانه این چند وقت نتوانستم وفای به عهد کنم. پس از طریق تریبون رنگین خودم از ایشان عذرخواهی می‌کنم و قول می‌دهم همین امشب و در چند روز آینده مطالبی را که قول داده بودم بفرستم.

Comments


۱۳۸۴ تیر ۴, شنبه

ای وای عالم بر سر ما!

بخش اول:

به علت تغییر شغل

مقدار معتنابهی کتاب و لوح‌فشرده! صوتی و تصویری و کاغذ سیاه‌شده(دستنوشته سابق با موضوعات مختلف) در اسرع وقت به فروش می‌رسد. از متقاضیان تقاضا می‌شود پیشنهادات و انتقادات خودشان را برای خودشان نگه دارند. ورق برگشته...

بخش دوم:

راستشو بخواین... ر.اعتمادی منم... این چند سال هم شعرای گروه بلک کتس رو من می‌گفتم. آلبوم جدیدم هم همین هفته میاد تو بازار... با صدای شهره...

بخش سوم:

برای اجرای نمایشنامه مکبث به تعدادی بازیگر مردپوش برای ایفای نقش مکبث در سالن خانمها و تعدادی بازیگر زن‌پوش برای ایفای نقش لیدی مکبث در سالن آقایان و تعدادی کفن‌پوش برای محافظت از سالن تئاتر نیازمندیم.

بخش چهارم:

ــ می‌بخشید قربان... اوین کدوم طرفه؟

ــ چیه... می‌خوای بری اتاق بگیری؟ چرا نمی‌ری هتلای ارزونتر؟ هتل لاله هم خوبه... هتل استقلال هم هست.

ــ نه دوست عزیز... می‌خوام برم روبروش شهربازی... من گیاهخوارم.

بخش پنجم:

من خرگوشم... شما چطور؟

بخش ششم:

واحد شمارش هفده میلیون چیست؟

الف) نفر

ب) رأس

ج) هیچکدام

د) هرکدام

بخش هفتم:

ــ می‌بخشید دوست عزیز... تئاتر شهر کدوم طرفه؟

ــ مگه بازم اجرا داره؟

ــ نه قربان... می‌خوام برم سر قبر پدرم.

بخش هشتم:

یکی بود یکی نبود.

در روزگاران قدیم کشوری بود به نام ایران...

بخش نهم:

ــ آقا... کارت شناسایی لطفا...

ــ بله؟ برای چی؟

ــ به قیافتون می خوره یا هنر خونده باشین و یا اینکه وبلاگ نویس باشین...

ــ نه آقا... چه حرفیه؟ من؟ من علفخوارم قربان... اصلا من چه میدونم اونترنت چیه...

بخش دهم:

ــ مامان انتقاد یعنی چی؟

ــ یعنی مرگ پسرم.

ــ بابا آزادی یعنی چی؟

ــ یعنی مرگ دخترم.

ــ مامان پیشرفت یعنی چی؟

ــ یعنی مرگ پسرم.

ــ بابا حقوق بشر چیه؟

ــ چیزی نیست. مرگه دخترم.

ــ مامان شرافت یعنی چی؟

ــ یعنی مرگ پسرم.

ــ بابا...

مامان و بابا با هم: عجبا... خودتون برین یه دایرة المعارف چاپ 86 بردارین بخونین دیگه...

بخش دهم:

این وبلاگ در اعتراض به خریت خران و گاویت گاوان و بلبلیت بلبلان و خرگوشیت خرگوشان و ماهیت ماهیان!، تا اطلاع ثانوی همچنان به روز خواهد شد...

بخش دهم:

من آنم که رُستَم بُوَد پهلوان...

بخش دهم:

ــ آقا چرا سه تا بخش دهم دارین؟

ــ مگه یک انسان متعهد چند تا انگشت داره؟ هان؟ چی خیال کردی؟ فکر کردی من هم مثل تو بی‌تعهدم؟ کور خوندی... انسان اون جوری خلق شده که نیاز بوده... مگه شما خودت برادر خواهر نداری؟ مگه دین و ایمون نداری؟ مگه شرف نداری؟ یعنی چی؟ خیال کردی من هم غربزده ام... ای عامل استکبار... ای عامل استعمال... ای عامل استخبار... ای جاسوس ... از ده بیشتر بشمرم؟ وطن‌فروش... بگیرینش... این غربزده رو...

بخش دهم:

از تمامی عوامل استفعالی از جمله استکباری، استعماری، استثماری، استعمالی، استخباری، استسنادی، استعلافی، استمدادی و دیگر عوامل نام نبرده، تقاضا می‌شود در اسرع وقت مشت محکمی بر دهان ما بکوبند. شاید عقلمان سرجایش آمد و فهمیدیم از چه رو هفده میلیون... و به چه علت چگونه....

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۴ تیر ۱, چهارشنبه

شنبه چهاردهم اسفند ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت:

این هم همان متنی است که در نوشته دو تا قبل!(می‌توان گفت پارنويس نه، پيرارنويس!) به آن اشاره کرده بودم و گفته بودم آخرین مطلبی است که راجع به انتخابات می‌نویسم. گرچه هیچ ارتباط مستقیمی هم با این قضیه ندارد و اگر هم بخواهم از نامه پیروی کنم، باید بگویم هیچ ارتباط غیرمستقیمی هم ندارد!

راستش را بخواهید دلم نیامد آن را در وبلاگ نگذارم. در ضمن گفته بودم که اين نوشته را در وبلاگ می‌گذارم و خواستم وفای به عهد کرده باشم. به هرحال... تا نظر شما راجع به اين نوشته چه باشد. ناگفته نماند که قضيه خودکشی کرده شدن، مربوط به مجله توفيق است که بعد از مرگ مشکوک جهان پهلوان تختی نوشت:((تختی خودکشی کرده شد.))

مبدا: کاليفرنيا (من خرگوشم!)

مقصد: ساحل عاج. صندوق پستی: ۲۵۸۱۴۳۸

کامیار جان سلام.

امیدورام که حالط خوب باشد. می بخشید که این قدر دیر به دیر سراقت رامی‌گیرم. از وغطی که طلفنهارا جمع کرده‌اند هیچ راهی جز همین نامه نوشتن برای ما نمانده... سه نامه قبلی من طوغیف شد و بخاطر آنها دُ ماه و نیم حبس بودم بخاطر آنکه اسم نامهرم در آنها نوشته بودم.

حال همه ما خوب است. بابا را هنوز خودکشی نکردهاند. وکیلش توانسته ثابت کند که در اتوبوس از اسمشونبر انتقاد نکرده و در طاکسی این حرف را زده... احتمالا حبس ابد می گیرد. خود من هم دارد پناهندگی‌به سیبری ام جور می‌شود.

در نامه ات گفطه بودی قلت ننویسم. متشکر شدم از تظکرت. اما دیگر بعد از آن همه برغ که به سرم وصل شده یادم نمی آید چتوری باید بنویسم. همین همکه میبینی یادم آمد بخاطر لطف بچه های نجات زمین بود.(بچه‌ها را هيچ کس در بيداری نديده... لتفن از من نپرسيد کجا هستند.)

در نامه‌ات پرسیده بودی کار و بارم چطور است... خوشبخطانه توانسته‌ام در محل تیاتر شهر که حالا مستراه عمومی شده کاری پیدا کنم. در ضمن موفق شدم تمام شعرها و داسطانهایم را بسوزانم حتی روبانهایم را هم سوزاندم... متسفانه فریبرز دیر جنبید. دو ماهی می‌شود که از او خبر ندارم.

راسطی همسرم به تو سلام می‌رساند. متسفانه چون این ماه دوباره عقد نکرده‌ایم باز به هم نامهرمیم و معموریکه دم در خانه ایستاده نمیگذارد من و او باهم در یک خانه باشیم، وگرنه خودش برایت چند خط می‌نوشت.(به آقای معمور بگوييد اگر من نتوانم با همسرم حرف بذنم که نميتوانم قرار بگزارم برويم مهزر.)

یک خبر بد هم برایت دارم... نسرین را خودکشی کردند. (امیدوارم نامه‌ام این بار توقیف نشود باز... چون نسرین هم به من و هم به کامیار مهرم بود.) به خاطر آنکه داخل اتاغ خوابش فقط روسری سرش بود شش ماه پیش گرفتندش و همین سه روز پیش خودکشی کرده شد در حبس. خاله هنوز هم عادت نکرده به این اطفاقات... با اینکه تا به حال سه تا از بچه هایش خودکشی کرده شدند، این دفعه هم خیلی شوکه شد. چون دکطر مهرم هم پیدانکردیم روز به روز حالش وخیم تر میشود.

به هر حال... خودمن خیلی حالم بد نیست. هنوز کمی جای خالی دستم اذیت می کند... البته کمی شانص آوردم. مجازات وبلاگ‌نویسان سابق که فقط قطع دست راست بود سنگینترشده... دو تا از رفقای دات کامی اعدام شدند.

البته یک بدشانسی هم آورده‌ام. مثل اینکه در خانه یکی از دوستان وقتی که بازرسی هفتگی میکرده‌اند یک نسخه کتاب کوچه پیدا کرده‌اند که من بهاو هدیه داده بودم. میدانی که مجازات شاملو خواندن چیست؟ باور کن دیگر طاقت شصتشوی مغزی با شوک الکتریکی را هم ندارم چه برسد به سیخ داغ توی چشم...

امیدوارم کار پناهندگیم به سیبری هر چه زودتر جور شود...

راستی... یک خبر خوب... بالاخره توانستیم مجددا حق انطخاب رئیس محله را بهدست بیاوریم. کار سختی بود... خود من دیگر هیچ کدام از چیزهایی را که خواندهام یادم نبود... یکی از بچه‌ها توانسته بود یک جزوه قدیمی را حفز کند... نوشته‌ای بود مال کسی به نام مریم دالتون کرانث ... اگر درست یادم مانده باشد...

به هر حال بعد از آن که توانستیم حق رای برای زنان را بگیریم این یکی دیگرم پیشرفت بزرگی است.

خودتو چه می کنی؟ هوای ساحل عاج خوب ست؟

ببین... اگر توانستی قاچاقی کمی شامپو برایم بفرست. از وقتی حمام رفتن ممنوع شده، شپشها پدرمان را در‌اورده‌اند. می‌خواهم هر وقت آب وصل شد، یواشکی دوش بگیرم.. گور پدرش.. فوقش شلاق میخورم دیگر.

یک خواهش دیگر هم دارم... لطف کن اگر جواب نامه‌ام را دادی از اخوان شعر ننویس... نامه‌ات را که نمیدن بخوانم... اما کل ناخنهایم را کشیدند...

راسطی تو از من و کتایون (کتایون به هردوی ما مهرم است چون خاهر من و خاهرخانده کامیار است) عکس بدون ریش و روسری داری؟ به برادر زادم هر چه می‌گویم همه مردها با ریش به دنیا نمی ایند و همه زنها با پارچه روی سرشان به دنیا نمی ایند قبول نمیکند.

داریم تلاش میکنیم برای تسویب غانون عاظادی پوشش در خانه. فکر کنم بشود با قبول بستن حفازهای آهنی پنجره ها این غانون را تسویب کرد.

دیگر اینکه سلامت باشی. بیشتر نمی‌توانم بنویسم. چونباید بروم باتوم سر ظهرم را بخورم. تا همینجایش هم فکر کنم باید غید ناخنهای پایمرا بزنم.

پ ن: نزدیک بود غانون نامه نگاری را یادم برود. دیدی باز داشتم توی دردسر میفتادم.اثلا همش تقسیر تو است که منرا یاد گذشته ها میندازی.

در این نامه تمامی غوانین نامه نگاری رئایت شده و اینجانب ساسان عاصی سابق و غلام آرام حاظر به شماره شهروندی 6۱8۸28 ععلام میدارم که تمام اضهارات این نامه دروغ محظ بوده و اتفاقات اشاره شده در ان مربوط به آمریکا میباشد. اینجانب در کمال ارامش و در کمال عاظادی و در کمال رزایت در مملکتم ذندگی خوبی دارم و هرچه غیر ازین گفتم دروق محظ است و چشمپوشی ازان واجب.

برچسب‌ها:

Comments




وبلاگ بيلی و من (يادداشتهای بيلی و اسدالله عليمحمدی)

گفتگو با حسین جاوید نویسنده‌ی وبلاگ «کتابلاگ»

متن گفتگو

کمی دير شد لينک دادنم به اين گفتگو، چون خودم هم به تازگی فرصت پيدا کردم آن‌را بخوانم. احتمالا قبل از من اين گفتگو را خوانده‌اید، اگر هم نخوانده‌ايد پيشنهاد می‌کنم حتما بخوانيد. با کتابلاگ خيلی آشنا نبودم. خواندن اين گفتگو باعث شد که با يک وبلاگ خوب ديگر يعنی کتابلاگ آشنا شوم. به آقای جاويد و آقای عليمحمدی خسته نباشيد و تبريک می‌گويم به خاطر زحماتشان و کارهای خواندنی و خوبشان.

Comments



اقبال از ما روی‌گردانده شد.

ای روزگار غدار!

البته باز هم با تاخیر آنچنانی در این‌باره می‌نویسم. اما چون قصد خبررسانی هم ندارم(دوستان عزیز، شما که فکر نمی‌کنید وبلاگ من بتواند یک وبلاگ خبررسان خوب باشد؟ خودم هم چنین فکری نمی‌کنم... اصلا فکرش را بکنید: خبر به من برسد، آن هم از طریق وبلاگهای دیگر، خودم خبر را بخوانم، اگر شوک‌آور بود از شوک ناشی از خبر بیرون بیایم، اگر ذوق‌آور بود از دست‌افشانی فارغ شوم، بعدیادم بیفتد هنوز تلفن اشغال است و وسط روز است و ممکن است کسی زنگ بزند، بعد بیایم و دیسکانکت شوم، بعددوباره یادم بیفتد که هنوز کلی کار داشتم، دوباره کانکت شوم، بعد بنشینم و فکر کنم که نیازی هست من هم به این خبر لینک بدهم یا اینکه دوستان خودشان قبلا باخبر شده‌اند، بعد فکر کنم بدنیست اگر در حاشیه خبر خودم هم چیزی بنویسم، بعد صفحه ورد را باز کنم و ناگهان سیستم هنگ کند و مجبور شوم آن‌را خاموش کنم ودوباره برگردم و بعد... نه! فکرش را هم نمی‌شود کرد)

خلاصه، خواستم بگویم بدگویان وشورچشمان و کلیه عوامل استفعالی و تمام رسانه‌های داخلی و خارجی که قلبشان می‌تپد برای آنکمه من خواننده‌شان باشم، نتوانستند طاقت بیاورند و ببیند که من یک روزنامه گیر آورده‌ام که بخوانم... خلاصه اینکه

اقبال

توقیف شد.

حال من هم بسیار گرفته شد. با آنکه صفحه فرهنگی‌اش چنگی به دلم نمی‌زد و بر خلاف شرق که از گلن‌گولد مطلب چاپ می‌کرد، اقبال زياد سراغ اين‌جور مطالب نمی‌رفت(بی‌انصاف هم نباید بود... اما انصافا هیچ‌وقت این صفحه راضی‌ام نکرد. تا نظر خوانندگان دیگر چه باشد) اما صفحات سیاسی و اجتماعی‌اش را بسیار دوست می‌داشتم و مشتری پر و پا قرص صفحه آخرش بودم...

قهوه تلخ را که نگو و نپرس... حیف که از آن خیلی زودتر محروم شدم. بخش « زیر هرم سبز» و « آن سوی مه» و « اتاق تیتر» هم که جای خود داشتند. ستون « با روزگاران» احمد شیرزاد هم اغلب اوقات حسابی خواندنی بود.

حالا من مانده‌ام و دوباره بی روزنامه‌گی مفرط... آن روزی نیم ساعت را هم که برای خرید روزنامه از پای کامپیوتر بلند می‌شدم بیرون می‌رفتم از دست دادم...

دیروز هم که رفته بودم تیتر اول روزنامه‌ها را بخوانم، صدای نخراشیده پسر جوانی به گوشم رسید که گفت((بستنش! دلت خنک شد...)) اول خواستم قیافه بگیرم که ای از تکنولوژی به دور! خودم خبر دارم. اما بعد فهمیدم که احتمالا خواسته متلکی گفته باشد تا یک آدم ضد ارزشی مثل من را بچزاند. بعد فکر کردم حالا چرا دلم خنک شده باشد!!! خلاصه اول که نفهمیدم منظورش چه بود... قیافه‌ام که به بعضی‌ها نمی‌رود... گرچه این یک هفته حوصله نداشتم صورتم را اصلاح کنم، اما هنوز ریشم قبضه نشده! عطر هم زده بودم... عینک هم به چشمم بود. کیف هم دستم بود. دمپایی هم پایم نبود. خلاصه اینکه نفهمیدم دل آدم اصولا در چه مواقعی خنک می‌شود و در چه مواقعی می‌سوزد... باید بروم و معلمهای آن پسر جوان را پیدا کنم و تذکری راجع به آنکه چطور باید مثلهای فارسی را به جوانان آموزش بدهند که درست و به موقع از آنها استفاده کنند بدهم.

راستی! این چند وقت که ما مدرسه نبودیم، معلم‌ها پیشرفته شده‌اند؟ ما یک دبیر ادبیات نفرت‌انگیز داشتیم که می‌گفت هدایت روانی بوده و بلانسبت، فروغ فاسد بوده(ببخشید! منظوری ندارم. حرف آن حضرت استاد بود.) شاملو هم که هیچ‌وقت از فهرست او حذف نمی‌شد. آن اواخر داغ کرده بود و می‌گفت فردوسی هم ناقص می‌زده... خلاصه آینکه از هر جا ولش می‌کردید روی «کمدی الهی»‌فرود می‌آمد و «ایلیاد» و «ادیسه» ... نه اینکه اینها بد باشند. اما دیگر شورش را در‌آورده بود. البته از برکت وجود موجود کم‌خردی مثل آن استاد که تا دلتان بخواهد فحش به ما یاد داد و تا دلتان نخواهد ادبیات نوین و کهن فارسی را زیر سوال برد، چند تن از هم‌کلاسی‌های سرمایه‌دارمان دانته‌خوان شدند. باز هم دستش درد نکند. امیدوارم بازنشسته شده باشد تا کمتر بتواند زیرآب ادبیات نوین را بزند. (البته از معلم‌های خوب عذر می‌خواهم... می‌دانم که اغلب معلم‌های امروز حسابی به شاگردانشان می‌رسند. خودم هم چند تا رفیق معلم دارم، که انصافا تومنی هفت صنار با معلم‌های دوران تحصیل خودمان فرق دارند. حالا لطفا یک وقت معلم‌های خوب دوران تحصیل خودمان و معلم‌های خوب این دوران به دل نگیرند. سپاسگزار همه زحماتشان هستیم.)

لطفا نپرسید این اشاره به دوران تحصیل چه ربطی به توقیف روزنامه اقبال داشت. لابد یک ربطی داشته دیگر! اصلا خواستم بگويم آموزش غلط نتيجه‌اش می‌شود اين که بعدا همان شاگردان می‌آيند و روزنامه‌های خوب را توقيف می‌کنند.

خلاصه... امکانش هست شما دوستان لطف کنید و یک روزنامه خوب دیگر که قابل اعتماد هم باشد به من معرفی کنید؟ اقبال که از ما روگردانده کرده شد.

البته لطفا کیهان را پیشنهاد نکنید... چون سطح قابل اعتماد بودنش بالاتر از شعور من است می‌ترسم بیش از حد خبررسانی شوم جوش بیاورم. راستش را بخواهید اصلا برایم جالب نیست که کسی با هر سطح شعوری «هاینریش بل» را نویسنده کتب غیراخلاقی(اخلاق را تعریف کنید و شکل آن‌را بکشید) معرفی کند و یا بگوید بعضی کتابها رابطه محرم و نامحرم را عادی جلوه می‌دهند.

تصورش را بکنید:

هانس دستانش را در جستجوی دستان ماری روی میز حرکت داد. ماری دستش را پس کشید و گفت: هانس! ما هنوز به هم محرم نیستیم.

یا مثلا این یکی:

آئورلیانو بوئندیا از پشت میزبار نگاهی به دختر جوانی که چند صندلی آن سوتر نشسته بود انداخت و در دلش گت: یه نظر حلاله!

باز جای شکرش باقی است که مدعی نشده‌اند خواندن کتابهای ونه‌گات برای خانمها اشکال دارد و ویرجینیا ولف چون به تمام مردان ایرانی نامحرم است، خواندن کتابهایش برای آقایان مورددار است.«اوریانا فالاچي» هم که حسابش جداست... هم خودش نامحرم بوده و هم با مرد نامحرم گفتگو کرده...

چه بگویم؟ کیهان گفته بود بعضی کتابها روابط محرم و نامحرم را عادی جلوه می‌دهند و گرنه خود من برای نوشتن هیچ کدام از داستانهایم بین شخصیت‌ها صیغه محرمیت جاری نکرده‌ام! جای آگوستین قدیس خالی که اینها در تفکرات عقب مانده و ضدزن کت او را هم بسته‌اند.

بگذریم... باز کار از خرک در رفت... حسابی دلخورم... نمی‌دانم چرا، ولی اقبال بین تمام روزنامه‌هایی که می‌خواندم برایم یک جذابیت دیگری داشت.

دوستان فعال در روزنامه اقبال، صمیمانه سپاسگزار تمام تلاشهایتان هستم و به شما تبریک می‌گویم و از شما تشکر می‌کنم که حقیقت را به مصلحت نفروختید، حتی به قیمت توقیف روزنامه‌تان.

به امید آنکه دوباره خواننده نوشته‌های خوبتان باشیم.

سربلند و پیروز باشید.

Comments


۱۳۸۴ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

خود من که خويشتن خويش است

از فردا دیگر هیچ مطلبی راجع به انتخابات در این وبلاگ نخواهم نوشت. فقط یک نوشته دیگر آماده دارم که آن هم هیچ ربط مستقیمی به انتخابات ندارد. بيشتر نگاهی داستان‌وار است به آينده...خودتان خواهید خواند.

نمی‌دانم... یا خسته شدم از این بساط و یا هر دلیل دیگر... هر کس هر چه می‌خواهد بگوید. عاصی نمانده‌ام که بخواهم نگران تصویرم نزد دیگران باشم. نظر دوستانم برایم مهم است که می‌دانم ناعادلانه قضاوت نخواهند کرد.

چندین نوشته راجع به فمینیسم دارم که متاسفانه این جریان انتخابات حسابی من را از پرداختن به این موضوع دور کرده بود. بی‌تردید گفتن حرفهای شخصی‌ام درباره ادبیات و موسیقی و تئاتر و سینما هم در دستور کارم قرار خواهند داشت. سعی می‌کنم در حد توانم منتقد باقی بمانم، ولی با هیچ حرکت آنی و هیجانی هم همراه نخواهم شد.(همان‌طور که تاکنون سعی کرده‌ام همراه نشوم گرچه خيلی هم موفق نبودم) از کسانی که لطف کردند و به من فهماندند به همه چیز نباید اعتماد کرد تشکر می‌کنم.

به هرحال... من زنده‌ام به تغییر مسیرهایم. هیچ علاقه‌ای هم ندارم لباس چریک‌ها را بپوشم... چون به تنم زار می‌زند! برای آخرین بار هم می‌گویم، با هیچ خشونتی موافق نیستم. آزادی را در آگاهی جست‌و‌جو باید کرد. نه در هیجان...

آزادی‌خواهی این نیست که بنشینم و بیهوده به این و آن دستور بدهم و هر که را مثل خودم نیست زیر سوال ببرم.

یک بار دیگر هم می‌گویم: راه رسیدن به آزادی آگاهی است. باید ورودی‌ها را باز کرد... باید جایی برای تغییر گذاشت...

اولین بار آزادی را در هنرها جست‌وجو کردم... باز چنین خواهم کرد.

از چریک‌های قهرمان هم عذر می‌خواهم، اما بد نیست یادشان بیاید، چه‌گوارا معتقد بود یک چریک خوب سه چیز را هرگز نباید فراموش نکند:کتاب، قلم، توتون!

من چون چریک خوبی نخواهم شد، سعی می‌کنم به پیشنهاد کسی که احتمالا از دست خیلی از این چریکهای ما فرار می‌کرد عمل کنم!

در ضمن، برای اطلاع دوستان عزیزی که می‌گویند هنر نباید سیاسی باشد، باید بگویم هنر اجتماعی است و اجتماعی، سیاسی است. فقط فرقش این است که سعی نمی‌کند روی زخم را با پارچه بپوشاند و همیشه به دنبال مرهم مناسب است. می‌گویید نه، بروید و شب مادر ونه‌گات را بخوانید.

آن نیستم که می‌پندارند.

سراسر خویشم

نه آنکه دیروز

نه هر چیز که فردا

پل اکنونم این میان...

آن نیستم که می‌پنداری

همه‌تن خستگی‌ام

از لعبتکی که می‌خواهند

همه‌ذهن بیزارم

زین طوفان بی‌قراری که هرچه برگ... هر نوشکوفه

پیش چشمانم می‌روبد

به حال خویشم بگذارید...

آن نیستم که تو پنداری

سراسر خویشم

هر چه کم و هر چه بیش...

انسانی‌ام که باید.

شاید بهتر است اعتراف کنم از مسیرم دور افتاده بودم. برای افتادن در مسیر اصلی‌ام، دوباره جور دیگری خواهم نوشت.

Comments



دست بردار از اين در وطن خويش غريب (خودشان عصبانی‌ام کردند.)

با یکی از دوستانم مشغول صحبت راجع به انتخابات بودم. دوست گرامی‌ام می‌گفت حالا که ملت ما این قدر بی‌تدبیر هستند که اینجور دودستی نتیجه سالها زحمت را به باد می‌دهند، حقشان است که احمدی‌نژاد به قدرت برسد تا بفهمند یک من ماست چقدر کره می‌دهد. بفهمند فرق دکتر معین با احمدی‌نژاد در چیست و شاید چهار سال دیگر کمی خردمندانه‌تر عمل کنند. چندلحظه بعد گفت البته اگر چهار سال دیگر اصلا انتخاباتی را باقی گذاشته باشند. صحبتمان پیشتر که رفت گفت در این میان دلم برای کسانی می‌سوزد که در این چند سال زحمت کشیدند برای آزادی و جانشان ممکن است به خطر بیفتد.

حرفهای این دوست عزیزم را نقل کردم که خودم نیز به نکاتی اشاره کنم. این روزها حرف درباره دوستان تحریمی زیاد است. من هم تردیدی ندارم که این دوستان اگر ما را تنها نگذاشته بودند چنین سرنوشتی نصیبمان نمی‌شد. اما انصاف هم نیست که مثل آن دسته‌ای که ما را خائن خطاب کردند، ما نیز همه دوستان تحریمی را زیر سوال ببریم. عده‌ای از این دوستان انصافا نه از سر لجبازی که تنها به خاطر انتخاب شخصی‌شان تصمیم گرفتند که رای ندهند. نه قصد داشتند حرکتی انقلابی رقم بزنند و نه قصد داشتند کسی راتنها بگذارند. پس منصفانه نیست که رفتار این دوستانمان را زیر سوال ببریم.(گرچه تعداد این دوستان زیاد هم نیست. اما قطعا نظرشان محترم است.)

اما در سوی دیگر، همه کسانی که نشستند و فریاد سر دادند رای ندهیم تا بحران ایجاد شود، تا سلب مشروعیت شود حقشان است تنها بمانند و خودشان بااین بحران دست و پنجه نرم جکنند.

راستش را بخواهید وقتی عصبانی می‌شوم، بدم نمی‌آید احمدی‌نژاد رئیس دولت شود تا ببینم این دوستان انقلابی می‌خواهند چه کار کنند... لابد قصد دارند زمین و زمان را به خاک و خون بکشند... عقل عاجل مسئلت!

به هرحال...دوباره تاکید کنم بر اینکه روی سخنم با تمام دوستانی که رای ندادند نیست و تنها با آن گروهی سخن می‌گویم که نشستند و تکیه دادندتا سلب مشروعیت کنند و بیانیه صادر کردنددر باب خیانت ما...

حالا کجایند تا درو کنند این مزرعه سوخته را؟

گرچه اصلا حوصله خنده ندارم، اما دلم می‌خواهد از خنده روده‌بر شوم وقتی می‌بینم کسانی که تا همین هفته پیش ما را به خاطر رای دادن به معین خائن خطاب می‌کردند و حالا دارند تلاش می‌کنند که به نفع هاشمی رای جمع کنند. واقعا چه در مورد ما خیال کردند؟

برایم منطقی است که بعضی دوستانی که به دکتر معین رای دادند، حالا می‌گویند باید به هاشمی رای داد تا مملکت دست بنیادگراها نیفتد...

راستش را بخواهید من هم نمی‌توانم به این تئوری که هاشمی این بازی را راه انداخته تا مقتدرانه رئیس دولت شود و چه رای بدهیم و چه ندهیم، رئیس دولت خواهد شد اعتماد کنم. به هرحال، راستها بالاخره به یک کاندیدای مشترک دست پیدا کردند و در این دور، اغلب آرا لاریجانی و قالیباف نیز به سود احمدی‌نژاد به صندوق ریخته خواهد شد، و بعید نیست که پیروز شود... پیروزی او هم یعنی سقوط به قعر قرون وسطی... یعنی حتی از دست دادن همین آزادی‌های نیم‌بند..

با این‌حال یک حرفی دارم از این دوستانی که تا هفته پیش می‌گفتند تحریم انتخابات تنها ره رهایی! بله دوستان... رها شدیم... بالاخره از آزادی‌خواهی و آزادی رها شدیم! حالا می‌توان با خیال راحت در بند اندیشه‌های قرون وسطایی باقی ماند...

حالا به من بگویید خودتان بلانسبت هستید یا ما را یک چیز دیگر تصور کرده‌اید؟ خجالت هم خوب چیزی است... می‌خواستید یک همچین آشی بپزید، حالا هم بنشینید و دست پختتان را نوش جان کنید.

هنوز عصبانی هستم و نمی‌خواهم چیزی بگویم که کسی برنجد... حتی کسانی که ما را رنجاندند... اما هنوز لبخند آن عده از دوستان تحریمی را به خاطر دارم که می‌گفتند تحریم می‌کنیم تا سلب مشروعیت کنیم... بفرمایند سر سفره... از امروز به بعد از خودمان سلب مشروعیت می‌شود... دور نیست روزی که حتی به خاطر کتاب خواندن مجازات شویم... دور نیست بازگشت به دهه شصت...

عصبانی هستم... مطلبی نوشته بودم در پاسخ به کسی که هر چه از دهانش درآمد نثارم کرد به خاطر خیانتی که مرتکب شدم و به دکتر معین رای دادم! و در پاسخ به کسانی که هنوز خام‌خیالی را دور نریخته‌اند و نشسته‌اند یک گوشه و بیانیه صادر می کنند که بیایید انقلاب کنیم. آن نوشته بیش از حد تند بود و تصمیم گرفتم فعلا آن را در وبلاگم نگذارم... اما اگر حتی یک کلمه دیگر ازاین مزخرفات بشنوم بی‌تردید صد برابر بدترش‌ را خواهم گفت...

هوای وین‌ خوب است؟ هوای لندن چطور است؟ ببینم، پلیس‌های لندن باتوم را دقیقا در کجای بدن فرود می‌آورند؟

حیا هم خوب چیزی است... کجا نشسته‌اید؟ لطف کنید و کمتر ماهواره نگاه کنید... جو "هخا" گرفته شما را... به قول پدرم یک عده گشنگی نکشیدن عاشقی یادشون بره... نه رفقا! من یکی به خاطر توهمات خام شما هیچ کاری نمی‌کنم.

می‌دانید اگر احمدی‌نژاد رئیس دولت شود چه کار خواهم کرد؟ کور خوانده‌اید اگر فکر کردید در کنارتان خواهم ماند... من برای کسانی حاضرم تلاش کنم که حداقل اندک خردی در سنجش موقعیت داشته باشند... خیال کردید ابلهم که برای کسانی تلاش کنم که حتی نمی‌فهمند چه چیزی بد است و چه چیزی بدتر...

از این به بعد تنها کارهایی را انجام می‌دهم که بدانم در آنها همراهان عاقلی خواهم داشت.گرچه می‌دانم در صورت به قدرت رسیدن احمدی‌نژاد، جنبش زنان نیز به خطر خواهد افتاد... اما اگر رئیس دولت شود، دور هرگونه فعالیت سیاسی را خط می‌کشم و فقط همراه جنبش زنان خواهم بود و بیشتر زمانم را هم اختصاص خواهم داد به ادبیات...گرچه احتمالا در دوران او کتابی برای خواندن پیدا نخواهم کرد... اما کتاب نخوانده زیاد دارم... به اندازه چهار سال دسترسی به کتابهای خوب خواهم داشت.

کدام سیاست؟ اگر سیاست معنایی داشت در این مملکت که وضعمان این نبود. شعور سیاسی فاتحه‌اش خوانده شده رفقا...

دست از سر من یکی بردارید لطفا... خیالتان بود دارید به چه کسانی کمک می‌کنید؟ از امروز به بعد شما مسئول جان گنجی‌ها و زرافشان‌ها و سمیعی‌نژادها و بنی‌طرف‌ها هستید... ما به کسی رای دادیم که گفت آنها را آزاد می‌کند.

دوستانی که نشستند و ابرو بالا انداختند که چرا دکتر معین گفت عفو عمومی، حالا بیایند و حرف احمدی‌نژاد را قورت بدهند.

از او پرسیدند نظرتان در رابطه با آزادی زندانیان سیاسی چیست؟ جواب داده زندانیان سیاسی؟ زندانیان سیاسی آمریکا منظورتان است؟ ما که زندانی سیاسی نداریم.

می‌دانید یعنی چه؟ یعنی خداحافظ...

هر چه بیشتر می‌نویسم می‌بینم باز هم عصبانی‌تر می‌شوم... به معین رای ندادید که حالا همه به هاشمی پناه ببریم؟ وای به حال ما که نجات بخش‌مان هاشمی شده... تقصیر کیست؟تقصیر ما؟

کلا از نوشته دیروزم پشیمان شدم... فکر می‌کردم آنقدر درک داشته باشند بعضی‌ها که دیگر شرم کنند و حرف اضافه نزدند... گفتم آبی بود که ریخته شد و نباید سر اینکه چه کسی ریخته به جان هم بیفتیم... اما مثل اینکه بعضی‌ها نمی‌خواهند شرم کنند و کوتاه بیایند و هنوز نمی‌دانم با کدام عقل به ما می‌گویند خائن و به مسخره می‌گویند دیدید شکست خوردید. بله ما از خود شما شکست خوردیم. این وقاحت دیگر نپذیرفتنی است. حداقل وقتی می‌بینید ما چیزی نمی گوییم، شما هم سکوت کنید دیگر... به چه چیزی افتخار می‌کنید؟ به رای ندادنتان به دکتر معین؟ آفرین بر شما....حالا هم بنشینید و نتیجه را دریافت کنید. دست شما دردنکند. خسته نباشید.

بیشتر خشمم از آنهاییست که نشسته‌اند بیاینیه صادر می‌کنند باید دست به خشونت زد. آخر عقل کل‌ها، اگر می‌خواستیم به خشونت متوسل شویم که به دکتر معین رای نمی‌دادیم. این همه تلاش کردیم که خشونت نباشد.

خلاصه‌ اینکه به احتمال زیاد قیدخیلی چیزها را خواهم زد، چون به نظرم بااین وضعی که ما داریم، هرکاری اب درهاون کوبیدن است. این سفره را من پهن نکردم،‌ هیچ تلاشی هم در جمع کردنش نخواهم کرد. این چغندر بزرگی که بعضی‌ها کاشتند،‌ دیگش فقط به دست خودشان ساخته می‌شود.

از خودم خجالت می‌کشم که وقتم را برای یک سری کارهای بیهوده تلف کردم.

به هرحال... من به دکتر معین رای دادم و پشیمان هم نیستم، فقط ناراحتم از اینکه پیروز نشدیم... کسانی هم که به ما می‌گویند خائن، بروند یک لقبی هم برای خودشان پیدا کنند. در مقابل این افراد اگر توهین کنند پاسخی جز توهین متقابل نخواهم داشت. دیگر حوصله‌ام سر رفته از بلاهتشان... حقا که ملت ماستخواهیم... نشسته‌ایم تا بلا سرمان بیاید... هیچ وقت هم عاقل نخواهیم شد تا از بلا پیشگیری کنیم.

این داستان را از ابوالقاسم حالت تقدیم این عده می‌کنم( متاسفانه اصل بحرطویل را گم کرده‌ام و آنچه به خاطرم مانده را خواهم گفت):

کسی به خاطر سرما خوردگی به پزشک مراجعه کرد. پزشک بعد از معاینه کامل به او گفت: شما سرما خوردین... راستشو بخواین من یه پیشنهادی برای درمان شما دارم. بنده چندان تخصصی در درمان سرماخوردگی ندارم... اما ذات‌الریه را بلدم درمان کنم. پس تجویزم اینه که شما الان برین خونه و یه دوش آب سرد بگیرین، بعد هم برین پنجره رو باز کنین و توی هوای سرد بخوابین... هر وقت ذات‌الریه گرفتین، بیاین پیشم تا درمانتون کنم.

البته این افراد احتمالا ذات‌الریه را هم بلند نیستند درمان کنند. وای بر ما که چه خام خیالیم...

نه! دیگر نباید چیزی بگویم... خشمم بیش ازحد دارد بالا می‌گیرد...

دوستان دیگر به خوبی حرف دل خیلی از ما را زده‌اند... پیشنهاد می‌کنم شما هم نوشته‌های این دوستان را بخوانید. اگر این دوستان اجازه بدهند، باید بگویم حرف دل من را هم زده‌اند.

امشاسپندان:

خدمتگزاران صدیق مام میهن

مریم گلی:

نمي دانم اگر به اين هوا نشسته اند که با اين حرفها يک روزي از همين روزها تحريک شويم و بريزيم توي خيابان و انقلاب کنيم يا بايستيم تا يکي بيايد نجاتمان دهد به گور پدرشان خنديده اند !

امید معماریان:

انتخابات: وقتی وزن هر چیزی مشخص می‌شود.

پ.ن: اگر این سوال را نپرسم خفه می‌شوم... یکی به من بگوید برای چه باید سیلی بخورم، باتوم بخورم، لگد بخورم، فحش بشنوم، تحقیر بشوم؛ به خاطر مردمی که خودشان نمی‌دانند چه چیز صلاحشان هست و چه چیز نیست. وقتی دانشجوی این مملکت روز پنجشنبه نمی‌دانست چه کسانی کاندیدای ریاست جمهوری شدند، وقتی یک دانشجوی دیگر یکشنبه صبح نمی‌دانست که نتیجه انتخابات چه شده، یکی به من بگوید کدام عقل سلیم می‌گوید باید تلاش کنم؟ گر چه اعتقاد دارم این همه تلاش اول به خاطر خودم بوده، گرچه معتقدم تا همه خوشبخت و آزاد نباشند، من هم خوشبخت و آزاد نخواهم بود، گرچه دوستانی دارم که یک تار مویشان را به تمام ثروت دنیا نمی‌دهم و حاضرم به خاطرشان جانم را نیز بدهم... اما... اما منی که تا دیروز می‌گفتم باید در این مملکت ماند و تلاش کرد برای آزادی، از امروز به دوستان عزیزم پیشنهاد خواهم کرد از ایران بروند... بروند یک مملکت دیگر...حتی بروند و مثل خیلی از آنها که رفته‌اند برای ما بیانیه‌های انقلابی صادر کنند.... ای کاش دوستانم بروند و زندگی شریفشان را نجات بدهند.

یک نفر به من بگوید چرا اول جوانی‌ام باید مثل پیرمردهای نود ساله همیشه نگران و اندوهگین باشم... یکی به من بگوید چرا باید هزینه بی‌خردی دیگران را بپردازم؟

امروز دلم می‌خواهد تمام آن خوش‌بینی را که در نوشته قبل من بود زیر سوال ببرم و نقض کنم... خوش‌بینی به چه چیز؟ اینجا شبکه تارعنکبوتی رنگین هم نیست... شبکه تارعنکبوتی ننگین است... ما در میان همان مردم هفتادرنگی زندگی می‌کنیم که قرنها آزادیشان را به تاخیر انداختند به خاطر خام‌خیالیشان... ما همان ملت ماستخواهی هستیم که نشسته‌ایم تا آزادیمان را بیاورند دو دستی تقدیم‌مان کنند...همان ملتی که راه مستقیم راول می‌کنیم و به بی‌راهه می‌زنیم... برنده نشدن دکتر معین در انتخابات‌،‌ باخت ما بود.

به ما گفتید خائن و ترسو؟ چون به دکترمعین رای دادیم؟چون می‌خواستیم راه ازادی را قدم به قدم پیش برویم و با سر شیرجه نزنیم توی یک چاه دیگر؟ چون اعتقاد داشتیم که آزادی‌ای که یک‌شبه به دست بیاید ماندگار هم نخواهد بود و برای آزادی باید عاقلانه و منطقی قدم برداشت... باشد، از امروز به بعد ترسوتر و خائن‌تر می‌شویم...

من آزادی را با کسانی نمی‌خواهم که هنوز فکر می‌کنند خون با خون پاک می‌شود... من آزادی را با آن احمقی که فریاد زد و پنهان شد تا کس دیگری به جایش زیر مشت و لگد بیفتد نمی‌خواهم... من آزادی را با کسانی که آزادی‌خواهانشان را تنها می‌گذارند تا زیر تیغ بروند نمی‌خواهم... آزادی یعنی چه؟ یکی به من بگوید اینها آزادی را چطور معنی می‌کنند؟

بله... من خائن هستم. من خیانت می‌کنم به کسانی که آزادی‌خواهی را تنها می‌گذارند. من فقط خائن هم نیستم. ترسو هم هستم. من می‌ترسم از سایه‌هایی که تنها بلدند حرف قرقره کنند. من می‌ترسم از بادکنکهایی که پر از بادتوهم هستند. من ار بادکنکهای بی‌تدبیر و کینه‌ای می‌ترسم. من از این چریکهای هیجان زده می‌ترسم.

می‌دانید اینها برای من نقل چه کسانی هستند؟

از سربازی پرسیدند چه زمانی باید به جلوحرکت کرد و پیشروی کرد و چه زمانی باید عقب‌نشینی کرد؟

سرباز گفت: وقتی دشمن از پشت‌سر حمله می‌کند باید پیشروی کرد و وقتی از روبرو حمله می‌کند باید عقب‌نشینی کرد.

این چریکهای متوهم برای من عین همین‌هایند... این کسانی که هنوز خیال می‌کنند برای آزادی باید اسلحه کشید... می‌دانم که آنها هم به ما همین را می‌گویند... اما سخت در اشتباهند اگر فکر می‌کنند ما به حرفهای صدمن یک غازشان گوش می‌دهیم و از چاه در می‌اییم که بیفتیم در چاله... من خشونت و آشوب نمی‌خواهم. من آزادی را آگاهانه و عاقلانه و عاری از خشونت می‌خواهم. راهش هم هست.

یکی به من بگوید برای چه باید نگران آینده باشم؟ من که دیگر آینده‌ای ندارم. آینده من همان بود که با توهمات دیگران ویران شد. از زمانی که به دنیا آمدم بارها چوب اشتباهات دیگران را خوردم. این بار هم روی همه قبلی‌ها... باز هم اشتباه کنید... باز هم درخواب خوش آرش کمانگیر باشید. اما من‌ را همراه خود ندانید.

من همراه کسانی خواهم بود که عقل را به هیجان نمی‌فروشند. من همراه کسانی خواهم بود که حاضر نیستند برای آنکه خود را قهرمان نشان بدهند، یکی دیگر را هل بدهند زیر تریلی... من از امروز فقط همراه دوستان عاقلم خواهم بود که راه را از بی‌راه تشخیص می‌دهند و توهمات خود را مقدس نمی‌پندارند و خود را مرکز عالم نمی‌پندارند.

پ.پ.ن: باز هم از دوستان عزیزم عذر می‌خواهم اگر این چند روزه نوشته‌هایم آشفته شده‌اند. خودتان بهتر می‌دانید که اوضاع از چه قرار است.

Comments


۱۳۸۴ خرداد ۳۰, دوشنبه

به اين زودی حلوای آزادی را نپزيم

خیلی با خودم کلنجار رفتم تا این نوشته را در این شرایط در وبلاگ بگذارم. مدتهاست روند زندگی‌ام دچار اختلال شده, اما این دو روز اختلال زندگی‌ام نیز مختل شده و نتیجه این که هیچ علاقه‌ی ندارم در هوارهایی که همه دارند سر هم می‌کشند شریک بشوم. به هر حال... بگذریم.

آنچه پس از این مقدمه (احتمالا!) می‌خوانید نظر ثابت من نیست!

آن‌چیزی هست که دوست دارم بیندیشم، اما غلبه گاه و بیگاه هیجانات بر ذهنم، مانع از آن می‌شود که بتوانم با اطمینان بگویم آنچه نوشته‌ام اصل نظر من است.

لحظه‌ای دلم می‌خواهد به تحریمیان خرده بگیرم، دمی بعد نوک نیزه را به سوی خودمان می‌گیرم که چرا درست نگاه نکردیم، دمی بعد به آنچه در انتظارمان است فکر می‌کنم، لحظه‌ای تمام وجودم را نگرانی حضور احمدی نژاد و از دست دادن تمام آنچه به دست آورده‌ایم فرا می‌گیرد و لحظه‌ای دیگر هم به سیاست احتمالی هاشمی فکر می‌کنم که ما را در انتخاب بین خودش و احمدی نژاد گیر انداخته، یک لحظه بعد هم می‌گویم، هر چه پیش آمد، آمد... مهم این است که ما از پا ننشینیم.

کنار تمام اینها بگذارید حملات حضوری و غیر حضوری(یعنی تو روی خودم و یا از پای تلفن و یا از طریق دیگران... به هر حال غیر از یک مورد، بقیه هیچ‌کدام یادداشتی نبوده‌اند.) که به خاطراین نوشته‌های اخیرم (که در آنها از قبح و ناکارآمدی خشونت و لزوم رفتن مسیرهای جدی ولی مسالمت‌آمیز را بیان کرده‌ام) دارند خدمتم می‌رسند و باید عرض کنم لطفا نرسند، چون رسیدن و نرسیدنشان هیچ تفاوتی در این عقیده من ایجاد نخواهد کرد و فقط زمانم را خواهند گرفت برای پاسخ دادن به نظری که از اصل رای من رد شده است، یعنی خشونت‌گرایی. من با خشونت مخالفم، حوصله این برچسبها را هم ندارم...چون دیگر جای برچسب ندارم و شده‌ام مثل ماشینهایی که تبلیغ می‌کردند... از یک‌سو من یک تندروی افراطی هستم و از سوی دیگر یک محافظه کار تمام عیار ( هیچ‌کدام را به هیچ وجه نمی‌توانم درک کنم...) و خوشحالم که دوستانی بعد از سالها کشف کردند که من هم محافظه‌کارم. این را خودم نمی‌دانستم. و در ضمن فهمیدم مقابل محافظه‌کاری، ندانم‌کاری و هیجانی عمل کردن قرار می‌گیرد.

به هرحال... با تمام وجود تلاش می‌کنم از این فضاها دور بمانم. آنچه هم در این هفته جاری انجام بدهم علی‌الحساب کاملا مربوط به خودم است. سعی هم می کنم به نوابغ سیاسی که درست از دیروز دنیای سیاست را به اشغال خود در آورده‌اند چندان توجه نکنم، گر چه عقایدشان اگر عقایدشان باشد، برای من کاملا محترم است.

اما کلا با اتفاقاتی که افتاد و برخوردی که از دکتر معین دیدم، بیشتر به او امیدوار شدم. درست است که علی‌الحساب کار از کار گذشته و اگر زودتر هم به این نتیجه رسیده بودم تفاوتی ایجاد نمی‌کرد. یک رای من همان یک رای باقی می‌ماند و بیشتر از آنچه شد هم نمی‌توانستم رای برای دکتر معین جمع‌آوری بکنم. تحلیل تعدادی از دوستان را درباره اشتباهاتمان قبول دارم و تحلیلهای هنوز بیان نشده( شاید هم من ندیده‌ام) درباره کارهای درستی که انجام شد را هم قبول خواهم داشت. ( به نظر من ما در این انتخابات کاملا نباختیم. فرصتی به دست آوردیم برا ی شناختن یکدیگر و برای برطرف شدن کلی از شبهاتمان...البته در این میان به دوستانی که مصرانه می‌خواهند ثابت کنند اصلاحات فایده‌ای ندارد اشاره‌ای ندارم. دلایلشان مدتهاست که برایم غیرقابل قبول شده و دلیل جدید هم که ارائه نداده‌اند. من کاملا با وضع موجود مخالفم، اما با خشونت پیشنهادی دوستان نیز مخالفم. به نظر من گره‌ای نیست که با دست باز نشود، مگر اینکه قصد داشته باشیم با دندان بازش کنیم! این را قبل از اعلام نتیجه مرحله بعد می‌گویم که مطمئن باشید به حرفم اعتقاد دارم و هر که بالا بیاید، باز هم خشونت را راه حل نمی‌دانم.)

خلاصه اینکه، این توضیحات را نمی‌دانم برای چه دادم! شاید برای اینکه دارم تصمیم می گیرم دوباره همان عاصی سابق باشم و زیاد نگران نظرسنجی‌ها! نباشم. به قولی به خیلی‌ها بگویم آن یک دانه هم توئی و من هیچ نیستم. اصولا قرارم در زندگی نبود که اسیر نظرات دیگران بشوم. خوشبختانه هنوز هم نشده‌ام ولی خطرش می‌رود که بشوم. پس تا دیر نشده پیشگیری می‌کنم.(کسی شک دارد، امتحان کند... اساسا در نظر من انسان هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد، مگر انسانیت و عشق و آزادی. الباقی یا اصلا مهم نیستند و یا چندان مهم نیستند. هیچ کدام از این سه هم بر دیگری ارجحیت ندارند. وآنچه در مقابل این سه، حال من را به هم می‌زند، قدرت‌طلبی است، که تا دلتان بخواهد این روزها در هر گوشه و کناری مشاهده می‌شود.) خب! باز کار از خرک در رفت... گفتم که، اختلال زندگی‌ام نیز مختل شده... در ادامه نظر من درباره شرایط حاضر نوشته شده، که خواندن و نخواندنش در زندگی هیچ کس تاثیر خاصی نخواهد گذاشت و شاید هم بگذارد. به همین سادگی! خیلی خوب است که بفهمیم مرکز دنیا نیستیم، زباله‌ای در حاشیه‌اش هم نیستیم. همینیم که هستیم. همین‌جا و همین‌طور... با قابلیت تغییر گسترده... تا هر وقت که آماده یادگیری باشیم. تا هر وقت که بتوانیم جلوی آینه بایستیم و برای خودمان شکلک هم در بیاوریم... خلاصه اینکه تا هروقت رگ و پی‌مان پر نشود از تصویری که دیگران می‌خواهند از ما بسازند... که لعنت بر این از خود بیگانگی... یا به قول رفقا، لعنت براین جوگیری مفرط... با تمام وجود از دوستان عزیزم که همیشه خودشان بوده‌اند و هستند تشکر می‌کنم. برا ی من افتخار بزرگی است آشنایی و دوستی با شما...

خب! مقدمه را تمام کنم! بروم سر اصل مطلب (فقط یک نکته: به خاطر آنکه چندان حوصله دقت در بازخوانی متن و ویرایش آن نداشتم، اگر در این متن اشتباهات تایپی و دستوری خاصی می‌بینید، لطفا ببخشید و ممنون خواهم شد اگر تذکر هم بدهید.) :

دلم نمی‌خواهد حرف خاصی درباره نتیجه تلخ انتخابات برای خودمان بگویم. چون نگرانم مبادا به خاطر ناراحتی که دچار آنم ناعادلانه بیش از حد به رفقای طرفدار تحریممان خرده بگیرم.تردید ندارم که خیلی از این دوستان، اگر همراه می‌شدند برد در انتظار ما بود، اما بارها هم تاکید کرده‌ام ما نباید همانند کسانی عمل کنیم که مخالف رفتار و سیاستشان هستیم. دوستان تحریمی از حق مسلم خود استفاده کردند. از نظر من و شاید خیلی از ما٬ چشم‌اندازشان (از تحریم) مه‌آلود بود و حالا هم که تقریبا گامی به آن بحران دلخواه (یعنی افتادن قدرت در دست محافظه‌کاران و یا بنیادگرایان) نزدیک شده‌اند هم، بعید می‌دانم به برنامه خاصی اندیشیده باشند. این را از سر ناراحتی نمی‌گویم، بلکه نتیجه بحثهایم با دوستان طرفدار تحریم است. جواب اغلب این دوستان ساده‌تر از آن بود که نتوان با یک تحلیل خیلی ساده، آن را چشم اندازی مه‌آلود نخواند.

تعداد زیادی از رفقای تحریمی، در پاسخ این سوال که: تحریم قدم اولتان است در سلب مشروعیت از نظامی که مقبولیتی هم نزد اکثریت جامعه ندارد. نتیجه این سلب مشروعیت، یک دستی حکومت و پایان یافتن دوران حضور مشخص اصلاح‌طلبان در ساختار قدرت، و رفتن نظام به سوی بحرانی است که در نتیجه این یکدستی برایش پدید می‌آید. یعنی عمیق‌تر شدن دره بین مردم و حکومت... بنیادگرایان چنانکه از نامشان بر می‌آید، میلی و اصراری بر قبول خواست مردم مبنی بر آزادی و رسیدن به جامعه‌ای حتی با حداقل‌های یک کشور آزاد ندارند. می‌خواهند اندیشه‌های سنتی خود را به جامعه تزریق کنند و اکثریت جامعه هم میلی به پذیرش این شرایط نخواهند داشت و نتیجه بریدن بیشتر مردم از حکومت است و بی‌اعتبار شدن سودبرندگان از وضع موجود.

این به طور تقریبی قدم اول اغلب دوستان تحریمی بوده که البته مدتهاست پدید آمده... سوال من این بود که برای قدم دومتان چه پیش بینی کرده‌اید؟ چه روشی برای مدیریت این بحران به سود مردم به کار خواهید بست... بیشترین پاسخ، نگاهی گنگ بود و شنیدن اینکه حالا قدم اول را برداریم، به قدم دوم هم خواهیم رسید. این را می‌گویم چشم انداز مه‌آلود... کاری که سالهاست برای ما نتیجه‌ای جز شکست نداشته ... گروه دیگر دوستان تحریمی برای قدم دوم خشونت را پیشنهاد می‌کردند. قبلا هم نظرم را راجع به قبح خشونت گفته‌ام. متاسفانه این دوستان هنوز باور نکرده‌اند که آزادی‌خواهان جهان در تلاشند برای خشونت‌زدایی از مبارزات اجتماعی... و هنوز باور نکرده‌اند که مدیریت بحرانی که در پی رفتارهای قهری مورد نیاز است بسیار پیچیده است. ساده اینکه برای مقابله با یک قدرت، نیاز به قدرتی همسنگ خودش است. و این قدرت خود به سادگی پس از پیروزی احتمالی می‌تواند سرکش شده و تبدیل شود به استبدادی دیگر. نمی‌توان به قدرت مردمی نیز دل بست. چرا که مردم همه در یک سطح آگاهی قرار ندارند، مردم همه حاضر به پرداخت هزینه‌های سنگین نیستند، مردم وقتی در پی یک بحران سر به آشوب بگذارند، سرکشی کرده و کنترلشان غیرممکن می‌شود و نتیجه چیزی جز تخریب کشور نخواهد بود. آنچه گروهی از آزادی‌خواهان ایرانی در پی‌آنند، رسیدن به راهکاری عاری از خشونت است برای رهایی از چنگال استبداد اقتدارگرایان... اصلاح‌طلبی یکی از همین راهکارها بود.

به همین خاطر است که می‌گویم دوستان تحریمی، حتی در پی بحران هم به احتمال زیاد از مدیریت آن ناکام بیرون خواهند آمد... و از همین راه است که محل کوچکی برای اعتراض به این دوستان می‌بینم. اما نه آن اعتراضی که این روزها باب شده است.

البته نگذریم از اینکه برخی از این دوستان تحریمی دست پیش گرفته‌اند که پس نیفتند و حالا با چوب مشروعیت بخشی به نظام به جان ما افتاده‌اند.کاش صبر می‌کردند و می‌اندیشیدند که اگر کل آرای دکتر معین هم از نتیجه حذف کنیم، نزدیک به بیست و شش میلیون رای باقی خواهد ماند، که این هم محل بزرگی است برای تبلیغات نظام... این توهم مشروعیت و عدم مشروعیت به ضررمان تمام شد. در تاریکی به دنبال سایه‌ای افتاده بودیم. به فرض که ما هم مشروعیت بخشی کرده باشیم... آزادی خواهی که در ایران نمرده است! هنوز هم صدایی برای اعلام به جهانیان هست... و هنوز هم هیچ کدام از سازمانهای حقوق بشری، به عنوان مثال به خانم عبادی نگفته‌اند که از وضعیت خطزناکی که برای گنجی و زرافشان پیش آمده شکایت نکنید، چون حکومتتان مشروع است.

نکته دیگر اینکه، گیریم حکومتی که در آن اندیشیدن مخالف وضع موجود جرم تلقی می‌شود، در میان مردم هم مقبولیت داشته باشد. قبح رفتار حکومت که زیر سوال نمی‌رود. مردمی که با این بی‌عدالتیها موافق هستند زیر سوال می‌روند.

و رای ما به دکتر معین، رای به کسی بود که حداقل در کلام( بی‌انصاف نباشید. مگر فرصتی هم برای عمل پیش آمد که عهد زیر پا بگذارد؟) مخالف محدودیت و بی‌عدالتی بود. یعنی ما با رایمان به دکتر معین نه تنها وضع موجود را تایید نکردیم، بلکه آن را زیر سوال هم بردیم.

بیایید و این بحث ها را و این انگ خائن زدن‌ها را کنار بگذاریم. نگذاریم، دعوا سر لحاف ملا بشود و ما به جان هم بیفتیم و دیگران به رقص برخیزند از شادی اختلاف ما...

حتی اگر نقد خود من بر رفتار دوستان تحریمی را هم نمی‌پسندید، گرچه نقد را وارد می‌دانم و آن را توهین تلقی نمی‌کنم، اما باز شخصا عذرخواهی می‌کنم.

متاسفانه بازی در اصل خود به ضرر ماتمام شد. هنوز هم بویی از تغییر به مشام نمی‌رسد. تخلفاتی صورت گرفته، اما یا دلایل کم است و یا کسی می‌خواهد اثبات نشوند. راهش هم این نیست که دست به خشونت بزنیم.

فرصت تلخیست... اما خوب است برای آنکه بنشینیم و فکر کنیم به آنچه کردیم.

سوال خود من این است که چند نفر در ایران یک بار اعلامیه جهانی حقوق بشر را خوانده‌اند که بیایند و به همین خاطر مثلا، به کاندیدای جبهه دموکراسی‌خواهی و حقوق بشر رای بدهند؟

زیاد حول این موضوع نمی‌گردم، چرا که دوستان به خوبی در این چند روز به این موضوعات پرداخته‌اند و لازم نیست من هم یک بار دیگر شکاف موجود میان قشر متوسط به بالا و قشر به قولی تحصیلکرده و اقشار دیگر جامعه را بررسی کنم. به هرحال شکاف همیشه و همه جا موجود است. رفتار دکتر معین هم صادقانه بود و از نظر من راهکارهایی را پیشنهاد می‌کردند(او و گروه همراهش) که اگر عملی می‌شدند، ریشه‌ای درمان می‌کردند و نه سطحی. به هر حال، فراموش نکنیم که او می‌توانست با یک پوستر تبلیغاتی که در آن مشغول نماز خواندن است و یا دارد دست رهبر حکومت را می‌بوسد مقدار زیادی رای جمع کند و به قدرت برسد،‌ اما این کار را نکرد. آمده بود رای قشر خاصی را جذب کند،‌ و حمایتشان را داشته باشد، برای آغاز راهی دیگر، و به نظر من تقریبا موفق هم شد. مسئله اینجا بود که رقبا اغلب از موافقین وضع موجود بودند و رای دادن وظیفه شرعی‌شان محسوب می‌شد، ما هم اغلب از مخالفین وضع موجود هستیم‌ و رای دادن را یک دخالت دموکراتیک برای تعیین سرنوشت می‌دانیم. پس طبیعی بود که عده‌ای از ما نخواهند دخالت بکنند. دلایلشان هم برای ما محترم...

مهم این است که این با هم شدن را از دست ندهیم.

انتخابات فرصت خوبی شد که خیلی از ما تجربه‌ای در تحلیل‌های سیاسی به دست بیاوریم.خب! این هم کوله‌باری تجربه...

طرف مقابلمان آن قدر منطقی نخواهد بود که احترامی به ما بگذارد.

اگر بنیادگرایان به قدرت برسند، که شاید کار به جایی بکشد که مجبور شویم حتی همین وضعیت را هم حفظ کنیم. بی‌تردید یک عقب‌گرد وحشتناک در انتظارمان خواهم بود. امیدوارم، وضع طوری نشود که هیجان غالب شود و کار به خشونت بکشد. باید به آنها نشان بدهیم قواعد بازی برای ما بسیار متفاوت است با آنچه که می‌پندارند. و باید نشان بدهیم که نه مانند آنها هستیم و نه رفتار آنها را پیش می‌گیریم و نه به زور متوسل می‌شویم. روش ما باید متفاوت باشد تا نشان دهیم که با آنها مخالفیم.

محافظه‌کاران هم اگر پیروز شوند، چیزی از سختی کار کم نخواهد شد،‌اما اوضاع وحشتناک هم نمی‌شود. مشکل آنجا پدید می‌آید که زیر و رو با هم همخوان نخواهند بود و نمی‌شود درست به نقد کشید.

عقب‌گرد هم در انتظارمان است، اما نه در حدی که به قعر قرون وسطی سقوط کنیم. دفاعی از محافظه‌کاران نمی‌خواهم بکنم، اما در شرایط وخیم موجود، قصد بدگویی بی‌مورد هم ندارم. به هر حال به مرگ گرفته‌اند که به تب راضی شویم. دیگر بسته به خودمان است. شاید حتی به مرگ راضی شدن هم مناسب باشد. شاید هم همان تب راه حل درست باشد.

آنچه به نظر من در این مرحله برای ما مهم است، تجدید قوا، بالا بردن آگاهی خودمان، بالا بردن آگاهی جامعه، پیدا کردن زبانی برای ارتباط بهتر با توده‌ها است و نیز یافتن روشی موثر برای اعمال نفوذ که عاری از خشونت باشد.ما شکست نخورده‌ایم هنوز... اگر به جای بر سر هم کوبیدن،‌ یادمان بماند که همه یک چیز را می‌خواهیم:

آزادی

بیایید اول٬ آزادی یکدیگر را محترم بداریم.

دنیا هم که به آخر نرسیده... با دوستانی که گفته‌اند ترحيم آزادی موافقم. آنچه گفته‌اند انصافا که حق مطلب بود و خوب نشان می‌دهد که چه اتفاقی افتاد.

با اين‌حال٬ به نظر من بهتر‌ است که به این زودی حلوای آزادی را نپزیم. آزادی هنوز زنده است، چون آزادی‌خواهان زنده‌اند.

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter