شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۴ خرداد ۹, دوشنبه


مي‌خواستم به آخرين مطلب اين وبلاگ بسيار خوب که همين امشب با آن آشنا شدم لينک بدهم٬ اما با خواندن چند پست قبلي‌اش احساس کردم نه فقط آخرين مطلب که اکثر مطالب اين وبلاگ خواندني و منطقي و حقيقي هستند. پس به تمام اين وبلاگ لينک مي‌دهم و پيشنهاد مي‌کنم حتما بخوانيد وبلاگ:

Shistory- ايزدبانو

را...

Comments





مهربان يعنی نگاهبان آتش

نه! هنوز آن‌قدر ساده‌دل نشده‌ام که فکر کنم سياستمداری می‌آيد و به سوالات داخل يک وبلاگ کم‌خواننده پاسخ می‌دهد. اين از خواص سياست است که تا جايی احساس خطر پيش نيايد، نه حالت دفاعی می‌گيرد و نه پاسخگو می‌شود.

هر سیاستمداری در هر نظامی از همین اصول پیروی می‌کند. در همان نامه هم مستقیما اشاره کرده بودم.

ریشه مشکل در نظام مردسالار است. ریشه در تاریخ مردانه، مذهب مردانه، دانش مردانه، نگاه مردانه، خشونت مردانه و هر چیزی است که از روز تکه تکه شدن بشر برای زایش چیزی به نام قدرت و سروری پا به عرصه وجود گذاشت.

اما هنوز بر سر حرف خودم هستم. اگر اتفاقات عجیب و غریبی نیفتد که خشم را سرریز کند، هنوز و تا آخر با هر مسیری به سوی آزادی، که کمترین خشونت را در خود داشته باشد موافق خواهم بود. برای رسیدن به ایرانی آزاد اول باید به ایرانی دموکرات رسید.

برای آزاد شدن بشر از بند اسارت، اول باید از بند قدرت و تبعیض رها شد.

سالهای سال پیش میرزاده عشقی معتقد بود دموکراسی به درد ایران نمی‌خورد. معتقدم میرزاده عشقی کمی تند رفته بود.(که البته همین تندروی‌اش هم من را به اندیشه او علاقه‌مند کرده، اما این علاقه دلیل بر هم مسیر بودن با او نیست. ذاتا آدم تندرویی هستم. اما تندروی با پاهای خودم... حاضر نیستم بهای تندروی من را پاهای دیگران بپردازند... کسی چون میرزاده و میرزاده‌ها و هزارن تن بزرگتر از من نیز بهای گامهایشان را با پاهای خود پرداختند ) شاید بهتر بود میرزاده صریح‌تر می‌گفت مردم ایران آمادگی پذیرش دموکراسی را ندارند.

گرچه امروز و هنوز نمی‌توان گفت که این آمادگی پذیرش در بطن جامعه پدید آمده... هنوز به خیلی افراد باید توضیح داد که پایت را از توی چشم من بیرون بیاور و جواب شنید که من آزادم هرچه خواستم بکنم و باید توضیح داد، تو آزادی ولی آزادی با ولنگاری فرق دارد و من هم حق و حقوق و محدوده‌ای دارم که تو ملزم به رعایتش هستی...

با تمام این احوال، امروز می‌توان تقریبا مطمئن بود که خواست دموکراسی و آزادی در هر گوشه و کناری دیده می‌شود. و خواست گام اول است و پیش درآمد پذیرش...

امروز آزادی خواست بسیاری از افراد شده و ما هم داریم کم‌کم (حداقل در محیطهای دوستانه و شخصی‌مان) تلاش می‌کنیم برای آزمون دموکراسی دادن و دموکرات بودن...

هنوز هستند کسانی که در عین فریاد دموکرات بودن ساده‌ترین حقوق همنوعان خود را پایمال می‌کنند. اما همین که نام دموکراسی را شنیده‌اند خودش جای امیدی باقی می‌گذارد.

حتی وحشی‌ترین انسانها، نزدیکترشان به حیوان، این بخت را دارند که انسانیت را فرابگیرند.

راز این فراگیری مهر و صبر است.

تولستوی می‌گوید:

صبر و زمان

قویترین جنگاوران هستند.

به این جمله تولستوی مهر را هم اگر اضافه کنیم، به زعم من چه بسیار زیباتر و کاملتر خواهد شد.

پدر بزرگوار یکی از دوستانم در جواب فرزند ده ساله‌اش که پرسید مهربان یعنی چه این پاسخ زیبا را داد:

مهربان یعنی نگاهبان آتش

و این آتش نه آتش خشم، که آتش عشق به انسان و هستی و انسانیت است.

از این روست که امروز حاضرم بسیاری از کینه‌هایم، بسیاری از حقوق پایمال شده‌ام و بسیاری از اصولم را زیر پا بگذارم و تن به کاری بدهم که گمان دارم می‌تواند برای اطرفیانم و انسانهای هموطنم مهربانانه‌تر باشد.

حاضر نیستم تن به بحرانی بدهم که ممکن است در انتهایش دشنه‌ای در انتظار سینه دوستی باشد.

و پیشاپیش بگویم: وای به روزی که این مسیر مدعی صلح و دوستی دشنه‌ای از آستین بیرون بیاورد.

پیشنهادم این است: بیایید گام به گام پیش برویم.

سالهاست که دورخیز می‌کنیم برای پریدن از این دره، ولی هنوز توان پریدن نداریم. و آنچه نصیبمان می‌شود در انتها، تنها یک پسرفت است.

امیدم آن است که شاید بتوان کنار دره رفت و رفت تا به پلی رسید.

امیدم این است که برادرزاده‌های کوچکم و همه کوچولوهای خندان و آرام در پی تلاش بی‌دریغ ما و مادران و پدرانشان بتوانند جوانی‌ ِ آرام و آزادی داشته باشند.

امیدم این است که هر چه سخت و هر چه دیریاب، اما بالاخره یک روز، بدون خشونت و بدون جنگ و بدون خون، طوفان تغییرات وزیدن بگیرد.

این چند خط از ترانه زیبای «باد دگرگونی» گروه «اسکورپیونز» را بسیار دوست دارم:

the future's in the air

i can feel it everywhere

blowing whit the wind of change

take me to the magic of the moment

on a glory night

where the children of tomorrow dream away

in the wind of change

احتمالا با چنین ترجمه‌ای:

آینده در آسمان است

می توانم آن را در همه جا احساس کنم

که می‌وزد با باد دگرگونی

مرا ببر به جادوی زمان

در شبی باشکوه

جایی که کودکان فردا رویایش را می‌بینند

در باد دگرگونی

واین آروزی من، نه از سر هراس و نه از سر ناامیدی،‌که تماما برخاسته از خشمی آرام است که در حسرت آزادی گم گشته‌ام دارم...

و این صلح که می‌خواهم نه در پی اطاعتی بره‌وار، که همراه هم‌مه نرم جویباریست که می‌شوید و می‌برد و سوراخ‌ می‌کند...

نه تسلیم را طالبم و نه جنگ...

آنچه می‌خواهم آزادی و عدالت است...

پس جنگی با کسی ندارم،‌چرا که حق مسلم خود را طلب می‌کنم.

و کسی اگر در برابر این خواست انسانی بایستد، نه مشت و نه فریاد، که گامی محکم و پس‌زدنی بی‌تردید در انتظارش خواهد بود.

و تسلیم هم نخواهم شد تا زمانی که انسان باشم.

تمام اینها نه فقط حرفهای من،‌که حرف دوستانم نیز هست.

کسانی که می‌دانند و ایمان دارند آزادی با خون به دست نمی‌آید.

کسانی که می‌دانند و ایمان دارند کبوتر صلح شاخه زیتون به لب دارد و نه مسلسل...

و کیست که نداند ددصفتان و دیو سیرتان سلاحی جز مرگ ندارند...

همین است که راه آزادی را دشوار کرده...

و به شرافت انسان سوگند که آزادی ساده‌یاب نیست... که گوهری گرامی‌تر از آزادی و شرافت انسان وجود ندارد.

آن نامه اتمام حجت من بود با خودم و تنها کاندیدایی که از حقوق بشر گفت و من قصد دارم با انتخابش به او فرصت تحقق وعده‌هایش را بدهم.

من حتی یگ گام از خواسته‌هایم پس نخواهم نشست.

اسلحه من نیز تنها، کلام است و مهر به تمام انسانها...

خواستم با او گفته باشم که فراموش نکند به خاطر چه چیزهایی حرفهایش را پذیرفتم.

نه جنگ و نه تسلیم...

تا روزی که آزادی نور زیبایش را بر چهره‌هامان بتاباند و تیرگی شوم بی‌عدالتی و تبعیض تا ابد رخت بربندد از خانه‌هامان...

حتی اگر آن روز نباشم.

حالا دوست همیشه عزیز... که من را رفیق نیمه‌راه خواندی...

پاسخت را دریافتی؟

من آزادی را می‌خواهم. اما تنها به قیمت جان خودم، نه به قیمت جان کسی که از سر درد فریاد می‌کشد و پنجه شومی راه گلویش را می‌بندد.

من آزادی را می‌خواهم، اما نه با خشم و نه با خون و نه با زور...

من آزادی را از کبوتر آشتی می خواهم.

برشت را به یاد بیاور:

نیک اگاهیم

که نفرت داشتن

از فرومایه‌گی حتا

رخساره‌ی ما را زشت می‌کند.

نیک آگاهیم

که خشم گرفتن

بر بیدادگری حتا

صدای ما را خشن می‌کند.

و نمی خواهم همچون او، روزی زمزمه کنم:

دریغا!

ما که زمین را آماده مهربانی می‌خواستیم کرد

خود

مهربان شدن

نتوانستیم!

نه! من طالب مرگ نیستم. و با تمام وجود از بیداد و تبعیض نفرت دارم. و تنها از این بزرگترین نفرتها نفرت دارم.

باری... جواب دیو بی‌عدالتی را با دیوصفتی نمی‌خواهم بدهم. بیا شیشه عمرش را به دست آوریم.

شیشه عمر او همدلی و آزادمنشی ماست.

شیشه عمر او لبخند ماست.

و او جز آن نمی‌خواهد که ما خشم برگیریم و همچون خودش خون بریزیم.

و بی‌عدالتیست که از میدان خشم ما پیروز به در خواهد آمد. چه ما پیروز شویم و چه آنها...

بی‌عدالتی هم همچون آزادی متعلق به کسی نیست. هر که نامهربان‌تر باشد بی‌عدالتی از آن اوست.

بیا این شوم بی‌عدالتی را از خودمان ناامید کنیم.

راهی دیگر...

من یک بار دیگر این مسیر را انتخاب می‌کنم.

فرصتی می‌دهم به عنوان یک فرد از هزاران، تا بار دیگر تلاشی شود برای آزادی و دموکراسی...

این بار تلاش من و تلاش تو و تلاش آنها...

شاید ما شدیم...

شاید آزادی حتی به روح بی‌عدالتی هم تابید و روشنش کرد.

بگذار همین جا تمام کنم این نوشته را...

خواستم به تو هم بگویم، هنوز همراهت و هم‌عقیده‌ات هستم. راهی را گزیده‌ام که با راه تو تفاوت دارد. من هنوز به گام به گام رفتن تا آزادی اعتقاد دارم.

سفر ده هزار فرسنگی با گام اول آغاز می‌شود.

به شرطی که هیچ گاه فراموش نکنم و نکنی و نکنیم، از کجا آغاز کردیم و به سوی چه می‌خواستیم برویم.

آزادی برای تمام انسانها...

به شرطی که آنها هم فراموش نکنند.

Comments


۱۳۸۴ خرداد ۸, یکشنبه

آقای معین، با شما از آزادی و انسان سخن‌ها دارم.

نامه سرگشاده به دکتر مصطفی معين

سلام آقای معین

سرانجام این هفته گنگ را به پایان رساندید. حالا هراس دیگری آغاز شده است. هراس ناشی از مسئولیت... دوستی می‌گفت کاش نیایید و ما هم با این حساب که دیگر هیچ گزینه‌ معقول و مطلوبی باقی نمانده، انتخابات را تحریم کنیم. اما آمدید و ما که قصد بر انتخاب شما داریم نیز در این هراس تازه همراه هستیم.

یعنی امیدوارم که باشیم...

امیدوارم بالاخره به شیوه ممالک واقعا دموکرات ما مردم هم مسئولیت آرایمان را بپذیریم و همانند رئیس دولت (که امیدوارم شما بر اساس وعده‌هایتان تلاش کنید در تبدیل رئیس دولت به رئیس جمهور) ما هم مسئول سرنوشت خود و سرزمینمان شویم.

یعنی قدرت تعیین سرنوشت را و قدرت دخالت منطقی در امور را داشته باشیم. و به قول دوستان هم آزادی بیان و دخالت داشته باشیم و هم آزادی بعد از بیان و دخالت...

باری...

از امروز است که تازه نگرانی‌های من که فقط یکی از هزاران هستم آغاز می‌شود.

منی که قصد بر تحریم انتخابات داشتم و تنها امید به رسیدن به آزادی از راهی غیر از خشونت مرا از تصمیمم منصرف کرد. تا همین امروز هزینه‌هایی در ازای تصمیم مبنی بر شرکت در انتخابات و رای دادن به ادامه اصلاحات در سخن نوی اصلاحات پیشرو پرداخته‌ام. این هزینه تا امروز تحریم خودم توسط دوستان موافق با تحریمم بود و شاید فردا سنگینتر از امروز باشد. اما امیدوارم آن قدر ما رای دهندگان مسئول باشیم و شما و دولتتان آن قدر مصمم و وفادار به تعهداتتان باشید که در صورت پیروزی , چند سال آینده سربلند از این انتخاب باشم و باشیم.

هیچ حس خوشایندی نیست احساس فریب خوردن...

آقای معین، می‌توانید جواب اعتمادمان را بدهید؟

آقای معین

وقت آن رسیده که یک چیز را از سوی خودم و تعدادی همفکرانم بگویم. من تا امروز و از امروز به بعد از حامیان برگزاری رفراندوم برای قانون اساسی و تغییر آن بوده‌ام و خواهم بود.

من فمینیست هستم و آنچه در گام اول برایم بیشترین اهمیت را دارد مبارزه با اندیشه اقتدارگرای مردسالار و احقاق حقوق زنان است و این مسیر را تا روزی که حقوق حقه و انسانی زنان به ایشان بازگردانده نشود، و تا زمانی که افکار و اندیشه‌ها و قوانین ضد‌‌ زن و ضد انسان وجود داشته باشند، ادامه خواهم داد چرا که معتقدم حقوق زنان، حقوق بشر است و آنچه به تمامی زنان و مردان دنیا آسیب می‌رساند ذات اقتدارگرای نظام مردسالار است.

آقای معین، می‌توانم مطمئن باشم در مسیر مبارزه با نظام ضد زن و احقاق حقوق زنان و بازگرداندن این حقوق به زنان، همراه خواهید بود؟

مخالفت قطعی من با قوانین ضد زن و ضداقلیت و نژادپرستانه و ضد انسانِ قانون اساسی تا هنگام تعدیل و تغییر قانون اساسی ایران ادامه خواهد داشت. اما مسیری که برای نیل به این مقصود انتخاب کرده ام سراسر عاری از زور و خشونت وقهر است. مسیر منتخب من مسیر عدالت و صلح و مبارزه انسانی و دموکراتیک است. در این مسیر تنها نیستم و قانون من و همراهانم قانون انسان بودن و عدالت است.

گر چه آگاهم به این موضوع که آنان که در راه دشمنی با انسان و حقوق بشر گام برمی‌دارند ابزاری جز خشونت و ظلم و زور ندارند؛ و به همین دلیل می‌دانم مسیر دشواری را انتخاب کرده‌ام.

از گفته‌های شما نیز برمی‌آید که مسیر صلح و عدالت و آزادی و مسیر رفتار انسانی را برگزیده‌اید.

پس همراهی سرنوشت منتخب ماست.

آقای معین،‌ آیا می‌توانم مطمئن باشم مصرانه بر سر اندیشه‌ها و حرفهایتان خواهید ماند؟

آقای معین

گرچه شما در درون نظام حاکمی حضور دارید که من قویا نسبت به مسیرش و حضورش اعتراض دارم.

اما به این امید شما را انتخاب می‌کنم که منتقد این نظام حاکم باشید و سعی در درمان بیماری قدرت و بی‌عدالتی که تمام وجودش را فراگرفته داشته باشید. تا مگر از این راه بدون تن دادن به خشونت و قهر و با سود بردن از روشهای انسان‌دوستانه و صلح‌طلبانه گامی به آزادی مطلوب انسانی نزدیکتر شویم.

آقای معین، آیا شما نسبت به هرگونه بی‌عدالتی منتقد خواهید بود و آیا در راه احقاق حقوق پایمال شده ما گام برخواهید داشت؟

گفتم نسبت به نظام حاکم اعتراض دارم، از آن‌رو که گذشته تاریکی دارد که من و بسیاری از هموطنانم در گام اول خواهان روشن شدن آن و در مرحله دوم خواستار امکان پدیداری شرایط قضاوت مردمی و تعیین جریمه و مجازات برای خطاهای آن هستیم.

آن فاجعه‌ای که در مورد کردها در کمال بی‌عدالتی در اوائل انقلاب و پس از آن پیش آمد و آن فاجعه‌ای که در سال 67 درباره زندانیان سیاسی رخ داد و بی‌عدالتی‌های فراوانی که در حق آزادی‌خواهان، اقوام دیگر ایرانی و دیگر اقلیتها به ناحق روا داشته شد، مسائلی نیستند که بتوان به دست فراموشی سپرد.

و همانطور که خودتان اشاره کرده‌اید بی‌عدالتی‌هایی که در سالهای اخیر نسبت به آزادی‌خواهان ایرانی صورت گرفته است(همچون دستگیری‌های اخیر، ماجرای کوی دانشگاه و قتلهای زنجیره‌ای) نیز غیر قابل گذشت و فراموشی هستند.

اساسا جان انسان و شرف و حرمت انسانی مسائلی نیستند که بتوان هیچ‌گاه از نظر دور داشت و مقامی کمتر از مقام اول در میزان اهمیت به آنها داد.

برای احقاق حقوق بازماندگان آن رفتگان, و نیز دیگر افرادی که این روزها و این سالها ظلم و زور و ستم برشان روا داشته شده، این سکوت حاکم بر تاریخ و بر فضای سیاسی و اجتماعی ایران باید شکسته شود.

آقای معین، می‌توانم مطمئن باشم که این مسائل را فراموش نخواهید کرد؟

آقای معین

من در اندیشه خود کاملا با هر نوع حکومتی مخالف هستم و انسان را شایسته آن می‌دانم که خود بر سرنوشت خودش حاکم باشد. دموکراسی اولین گام در راه رسیدن به این هدف مهم است.

آنچه من حق انسان برای تعیین سرنوشت خودش می‌دانم اندیشه‌ای آرمانی نیست, اما ساده‌یاب هم نیست. این مسیر، مسیری دشوار و حتی جانفرساست، اما در پایان آن نور و آزادی منتظر انسان ایستاده...

به همین خاطر است که امروز با شما همگام می‌شوم. چرا که شما و اصلاحات، وعده آزادی و دموکراسی را داده‌اید.

پس امروز مهمترین نقطه اشتراک من به عنوان یک ایرانی و شما به عنوان یک ایرانی, علاقه‌مان به انسان و آزادی است و هدف مشترکمان یعنی دموکراسی.

آقای معین، با احتساب اینکه می‌دانم هیچ کدام از کاندیداهای مطرح شده در این دوره چنین دغدغه‌هایی ندارند و شاید انسان و شرفِ انسان آخرین مسئله مورد علاقه ایشان باشد، و با در نظر گرفتن این نکته که معتقد هستم هر شهروند باید خودش با داشتن توان تعیین سرنوشت خود و سرزمینش، مسئول تصمیمات و خطاهای خود باشد و باید همیشه منتقد حکومت باقی بماند تا زمانی که حاکم به ناظم و ناظم به مدیر و مسئول تبدیل شود؛ آیا می‌توانم مطمئن باشم شما همیشه به این هدف مشترک یعنی دموکراسی و آزادی وفادار خواهید ماند؟

آقای معین

امروز می‌خواهم دست شما را بفشارم و بر اساس اصولم تا جاییکه هیچ کدام از هدفمان دور نشده باشیم با شما و تمام آزادی‌خواهان عادل و انساندوست این سرزمین چه موافق و چه مخالف( که در راه آزادی انسان مخالفت و موافقت اگر موجود باشد تنها در مسیرهاست و نه در هدف) همراه شوم.

با تمام ابزار اندک خودم و بدون هیچ قولی مبنی بر انجام کاری فراتر از توان خودم... ابزار من اندیشه و قلمم هستند و اندک دانشی که دارم.

آقای معین

آیا شما هم قول می‌دهید از تمام توانتان در رسیدن به این مسیر استفاده کنید؟

امیدوارم تمام همراهان آزادی‌خواه این مرز و بوم، هر که و در هر میدانی،‌این قدر از منطق برخوردار باشند که فراموش نکنند سنگی که بر دهانه رود آزادی قرار گرفته را یک‌تنه نمی‌توان بلند کرد و فریاد و خشم نیز کاری از پیش نخواهند برد.

هدف انسان و آزادی است.

دوباره نامه سرگشاده دیگری را به پایان می‌برم با این جملات:

آقای معین

کلید آزادی ما در دستهای ماست.

برای گام برداشتن به سوی آزادی انسان و برای احقاق حقوق انسانی و برای ساختن ایرانی آزاد و آباد دست دوستی به سوی شما دراز می‌کنیم.

آیا پاسختان به سوالهای من به عنوان یک ایرانی، که طالب آزادی برای تمام انسان‌ها هستم مثبت است؟

آیا حقیقتا برای رسیدن به آزادی دست ما را می‌فشارید؟

آیا می‌توانم چند سال دیگر با افتخار بگویم برای رسیدن به آزادی مسیر درستی را انتخاب کردم؟

من قصد شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت‌های اجتماعی و انسانی‌ام را ندارم، با این حساب اگر پاسخی منفی برای پرسشهای من دارید، بگویید تا بتوانم پیش از آنکه دیر شود تصمیم دیگری بگیرم.

اصل را بر صداقت گذاشتم.

آقای معین، آیا می‌توانم به صداقت شما اطمینان داشته باشم؟

ساسان . م . ک . عاصی

یک‌شنبه هشتم خرداد ماه 1384

Comments





با همه شما هستم حضرات: آزادی صاحاب نداره!

با تو‌ام حضرت!

خوب گوش کن...

یک بار بیشتر فرصت ندارم به عنوان ساسان . م . ک . عاصی زندگی کنم. پس باید درست, بودنمو خرج کنم.

برای چیزی که ارزش بودن داشته باشه و مردن. دو تا چیز می‌شناسم که این ارزش رو دارن:

عشق و آزادی.

دقیقا به این خاطره که این‌طور زندگی می‌کنم, حتی اگر هیچ چیز هم بر وفق مرادم نباشه.

گرچه از نظر من این دو تا تفاوتی ندارن. ولی می‌خوام الآن باهات از آزادی حرف بزنم.

حضرت!

آزادی صاحاب نداره!

دریافتی؟

پس از تو نه خط می‌گیرم و نه حتی باهات موافقت می‌کنم.

شکل تو هیچ فرقی با اون اشکالی که ازشون هراس دارم نداره... هیچ فرقی با اون اشکالی که هم من و هم تو باهاشون مخالفیم هم نداره... تو هم می‌خوای صاحاب شی.

می‌دونی؟ دیکتاتوری دیکتاتوریه!

فکر نمی‌کنی که از زیر یوق یه دیکتاتور بیام بیرون و گردن به یوق تو بدم...

نه حضرت! اصولا وقتی شروع کردم به متنفر شدن از دیکتاتوری, تصمیم نداشتم از بعضی‌هاش خوشم بیاد و از بعضی‌هاش نه...

دریافتی؟

گرچه خسته‌ام و حوصله ندارم... اما هنوز به این شعر معتقدم:

رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود

رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود

ناراحتت که نمی‌کنه؟

منطقی اگر باشی ناراحت هم نمی‌شی...

اصول من رو که می‌دونی؟

هیچ اجباری ندارم که در ابراز عقیده ملاحظه کاری کنم... فکر می‌کنم, روش انتخاب می‌کنم و حرکت می‌کنم... و به روشم و مسیرم اعتقاد دارم.

خوب یا بد نداره حضرت!

چرا همیشه دنبال ارزش‌گذاری هستی؟

گوش کن...

همون‌طور که تا دیروز گوش می‌کردی, از امروز به بعد هم گوش کن... من همون آدم هستم.

می‌دونی؟

قضیه صندلی لق رو اشتباه فهمیدی...

من هنوز هم حاضر نیستم رو هیچ صندلی لقی بنشینم.

و دقیقا همین جاست که به جای رفتن از مسیر مبهم, مسیر مشخص‌تری رو دنبال می‌کنم..

در نظر من اون چیزی که صندلی لق هست, رویاها و کینه‌های شخصی توئه...

ببین حضرت! من نمی‌تونم پایه‌های یه دنیای نو رو روی کینه و نفرت تجسم کنم.

می‌دونی که تو یکی دو نفر نیستی...

می‌دونی که خیلی از کسایی هستی که بی‌اونکه کمی فکر کنی چسبیدی به کینه‌های شخصی‌ت و حالا امروز از من هم کینه به دل گرفتی...

من خیال می‌کنم دارم دنبال آزادی می‌گردم. تو هم خیال می‌کنی داری دنبال آزادی می‌گردی...

ممکنه مسیر هرکدوم از ما درست باشه و یا غلط...

فقط یه تفاوت وجود داره...

آزادی تو فقط برای بعضی‌هاست...

اما من اون آزادی رو دوست دارم که برای همه باشه...

می‌فهمی؟

برای همه...

حتی برای اون آدمهایی که حیوون شدن...

من نمی‌تونم سر یه الاغ رو ببرم و یا یه سگ رو با تیر بزنم...

اما تو مثل اینکه خیلی هم بدت نمیاد.

حضرت! انتظار نداری که همراهت بشم؟

من از خون متنفرم...

باور کن صلح رو با خون نمی‌شه به دست آورد...

کبوتر صلح شاخه زیتون به نوکش داره, نه یه مسلسل...

داری به من می‌گی خائن و ترسو؟

اشکال نداره...

آره... من می‌ترسم از خون دیگران که روی زمین جاری شده...

خون خودم مال تو... بیا بریز رو زمین...

آخه حضرت! هیچ مرده‌ای نمی‌تونه بترسه...

قبلش؟

نمی‌دونی چند بار تا دم مرگ رفتم؟

نه! من نمی‌ترسم...

من از جوی خون بدم می‌آد... می فهمی؟

و حاضرم بمیرم تا جلوی این جوی رو بگیرم. باور کن آزادی فقط به درد آدمهای زنده می‌خوره.

باید آزادی رو ساخت... نباید از زیر ساختنش شونه خالی کرد.

اگه پاش بیفته شاید خیلی کارها بکنم, اما حاضر نیستم تا تقی به توقی خورد بیام همراه تو عربده بزنم آی آزادی... گاهی اوقات باید آزادی رو با صدای آروم صداش کرد, و البته قبول دارم گاهی اوقات هم باید فریادش زد... ولی از اولش نه!

برای رسیدن به آزادی باید جدی و جدی راه افتاد.

راه بیفت حضرت!

من هم می‌خوام راه بیافتم...

تا یه جاهایی با هم می‌ریم...

اما رک و راست بگم...

امیدوارم من قبل از تو به آزادی برسم...

تو دنیای آزاد تو می‌ترسم از زنده بودن...

تو دنیای آزاد تو بوی کینه میاد هنوز...

تو دنیای آزاد تو می‌ترسم کبوتر صلحت باز هم فقط کبوتر نر باشه...

می‌دونی حضرت؟

آزادی مال تمام آدمهاس...

ببینم! اصلا بلدی بدون مزد کار کنی؟

راستی حضرت! داشت یادم می‌رفت.

می‌دونی که آزادی با ولنگاری تفاوت داره؟

دنبال تعریفی باز هم؟

اَه... لعنت! باز هم می‌خوای محدود کنی؟

باشه! یه تعریف کوچولو... هر کاری خواستی بکنی بکن، اما به حقوق کسی حق نداری تجاوز کنی و یا لطمه بزنی...

البته این شرط انسانیته.

فکر نمی‌کردم نیاز به توضیح داشته باشه.

وقتی انسان باشی, آزادی نیازی به تعریف نداره.

اون وقتی که تمامن انسان باشی, یعنی آزادی.

زنده باد آزادی برای همه انسانها...

دریافتی؟

انسان‌ها...

آزادی.

انسان.

می‌دونی که؟

اونروز دیگه نمی‌شه به کسی امر و نهی کرد.

امیدوارم اون روز بتونی حرفای مخالفینتو گوش کنی.

من هم باهات حرف دارم.

دوباره می‌گم:

زنده باد آزادی برای تمام انسان‌ها

Comments


۱۳۸۴ خرداد ۶, جمعه

تجربه يک خودمانی واقعی

چند وقت یک‌بار هوس می‌کنم تغییراتی در نوشتنم بدهم.

در متن نوشتاری می‌شود بی نگرانی گاه تن به هوس‌ها داد... هوس‌های نوشتاری...

روزگاری فکر می‌کردم داستان بلند نوشتن بیهوده است، بعد از چند وقت تنها چیزی که راضی‌ام می‌کرد نوشتن یک داستان بلند بود.

یک وقتهایی فکر می‌کردم نمایشنامه نوشتن بهترین کار است برای من، از وقتی بحث « تئاتر زنده» را باز کردم، نمایشنامه نوشتن کاری عبث شده برایم.

مدتها فکر می‌کردم فقط باید قصه‌گو باشم، بعد دیدم دست و دلم به مقاله‌نویسی هم می‌رود. و بعد به این نتیجه رسیدم که مقاله‌نویسی هم خودش یک‌جور قصه‌گویی است.

همیشه شعارم این بوده:

همه انسانها نویسنده‌های بالقوه هستند.

این شعارم توهمی برای بعضی دوستان پدید آورد که انگار تفاوتی بین مثلا خودم و کورت ونه‌گات قائل نمی‌شوم.

به همین خاطر یک جمله هم اضافه کردم به پایان این شعار:

همه انسانها نویسنده‌های بالقوه هستند، اما تمام نویسنده‌ها قصه‌گو نیستند.

این را گذاشتم کنار این عقیده‌ام که حتی هگل هم قصه‌گو بود و فلسفه هم نوعی قصه است و روزنامه‌نگاری هم نوعی قصه‌نویسی است. حوزه قصه‌ها با هم فرق می‌کند. شکلشان متفاوت است فقط...

حالا...

چند وقت یک بار هم هوس می‌کنم آنلاین بنویسم. مثل همین نوشته...

بدون آنکه از قبل درگیر موضوع مورد بحث شده باشم شروع به نوشتن کنم. این روش را فقط برای نوشتن قصه‌های خاصی استفاده می‌کردم. مثلا « شبکه تار عنکبوتی رنگین» را یک جورهایی آنلاین نوشتم. کل 320 صفحه کتاب را بی آنکه از قبل برنامه دقیقی برایش داشته باشم نوشتم. بعضی بخشها را یک سالی می شد که نوشته بودم و هر جا که می‌دیدم وقت ورود است، می‌آوردمشان داخل داستان...

نتیجه این آنلاین نوشتن همیشه برایم لذت بخش بوده و هست.

غافلگیری نویسنده توسط متن...

گاهی اوقات بعد از نوشتن یک داستان ساعتها گیج فهمیدن ماجرایی بودم که روایت کرده‌ام.

همیشه با نوشته‌ها زندگی کردم. و نوشتن زندگی من بوده...

برای همین هم هست که مثل بچه‌هایم از نوشته‌هایم مراقبت می‌کنم.

امشب هم اعصابم حسابی خرد شده... برای اینکه یک نویسنده بی‌مرامی اسم یکی از داستانهایم را که خیلی برایم عزیز بوده کش رفته...

امروز از دوستی شنیدم یک سریال تلویزیونی ساخته شده به نام «هتل پو پی له»...

ای به گور پدرش ... باران ببارد.

ای کاش حداقل این حضرت کِش‌رو یک احترامی به این نام من‌ساخته می‌گذاشت. اما عقل که نیست جان در عذاب است.

اسم «هتل پو پی له» را روی هتلی گذاشته که زوجهای جوان در آنجا ماه عسل می‌گذرانند و در این سریال به مشکلات زوجهای جوان در ماه عسل می‌پردازد.

چه بگویم؟

فقط سوالی برای من و دوستانم پدید آمده... این حضرت به کدام مشکل زوجهای جوان ماه عسلی پرداخته است؟ دقیقا کدام مشکل؟

امیدوارم به مشکل خرید کاندوم در یکی از شهرهای دور دست نپرداخته باشد. چون به طور قطع سریالش روی دستش خواهد ماند و صدا و سیما اجازه پخش نمی‌دهد. شاید هم فرجی حاصل شد و حضرت فیلمساز مبارزه‌ای را با تلویزیون آغاز کرد و در نتیجه موفق شد به این موضوع هم بپردازد.

به هر حال...

از اصل هوس جدیدم در نوشتن نگفتم... کمابیش هوس کرده‌ام بعضی جاها لحن وبلاگم را تغییر بدهم.

یعنی اینجوری بنویسم. اسمشو نمی‌ذارم راحت نوشتن... فقط هوس کردم یه کم محاوره‌ای بنویسم. عین وقتایی که دارم دیالوگ می‌نویسم و یا یه مونولوگ ...

ببینم اینجوری نوشتن تو وبلاگ چه قد تغییر ایجاد می‌کنه.

شاید هم پا بذارم رو اصولم و از بعضی چیزای شخصی بنویسم. مثلا بنویسم ((امروز خیلی سرحال نیستم. کلا این چند وقت اخیر زیاد سرحال نبودم.))

البته امیدوارم به خاطر نوشتن واژه‌هایی مثل اخیر و سخن و ممنان و این چیزا نگین محاوره‌ای بلد نیستم بنویسم. اینا واژه‌های گفتاری خودم هستن... قرار به شخصیت پردازی هم که ندارم. همونجوری که می‌نویسم می‌گم یا برعکس. البت نه همیشه... گاهی وقتا... محض یه تجربه جدید.

اسمشو می ذارم لخت شدن نوشتاری!

امیدوارم هیچ وقت دوش یادداشتهای بی‌ادبانه نگیرم.

درباره یادداشت احتمالی بعدیم باید بگم که بعضیا حسابی حوصله‌مو سر بردن. نه درباره یه مسئله خاص... درباره همه چی...

حضرات فکر می‌کنن آزادی صاحاب داره...

اما نه... حضرات! آزادی صاحاب نداره.

راستی! يه چيزی بايد درباره يادداشت قبلی بگم.

از تمام دوستان بلاگری که همراه این یادداشت مزاحمشون شدم حسابی عذر می‌خوام. اونشب چنان شوکه شده بودم که احساس کردم باید از همه برای اون اعتراض کمک بخوام و اصلا یادم رفته بود که بعضی دوستان خودشون زودتر اعتراض کردن و بعضی دوستان درگیر این ماجرا نیستن و بعضی دوستان به کل ماجرای انتخابات اعتراض داشتن.

از همه این دوستان عزیز که با نامه‌ای اون شب مزاحمشون شدم عذر می‌خوام. خوشبختانه فرصت عذرخواهی مستقيم از یکی از این دوستان پدید اومد. از باقی دوستانی هم که مزاحمشون شدم از اين طريق عذرخواهی می‌کنم.

ولی از دوستانی که صرفا به خاطر این نوشته و اعتراض از دست من ناراحت شدن، و من غیر از ابراز عقیده هیچ مزاحمتی براشون ایجاد نکردم، عذرخواهی نمی‌کنم. من برای مبارزه راه حلهای خودم رو دارم. قبلا هم گفته بودم، مدتهاست به هیچ گروهی وابسته نیستم.

در حال حاضر فقط با یه گروه اجتماعی همکاری می‌کنم.

گر چه در این مورد خاص انتخابات با هم، هم‌عقیده نیستیم. ولی در مورد یه مسئله مهمتر با هم هم‌عقیده‌ایم.

حقوق زنان.

از دوستان و اساتید گرامیم در « مرکز فرهنگی زنان» تشکر می‌کنم.

مرکز تنها گروهیه که باهاش همکاری دارم در حال حاضر و از این همکاری خوشحالم. امیدوارم دوستان هم از من راضی باشن... گرچه دو هفته است گزارش ننوشتم و می‌دونم سردبیر گرامی ازم دلخور هستن. قول می‌دم جبران کنم.

البته در یک گروه دیگه هم عضو هستم. گروه دوستانه‌ای که سالهاست عضوش هستم و با هم کار تئاتر و نوشتن و بحث کردن و دوست بودن می‌کنیم.

رفقا! از شما هم متشکرم.

همه‌تون... مخصوصا آقای سیلان احساس و خانم فراست و لبخند!

و البته آقای سیبیل‌طلا و داداشش بدعنق...

همیشه شاد باشین و خوشبخت.

عجب یادداشتی شد! سابقه نداشت برای خودم.

به شرفم سوگند که بدون یه کلمه سانسور این نوشته رو می‌ذارم تو وبلاگم.

پ.ن: سانسور نکردم... فقط يه جمله غلط رو تغيير دادم.

در ضمن يه نتيجه‌گيری: يه کم خيلی از اين يادداشت خوشم نيومد و اومد. خوشم اومد چون راحت نوشتمش... خوشم نيومد چون...

Comments


۱۳۸۴ خرداد ۲, دوشنبه


در اعتراض به شورای نگهبان: آزادی حق ماست.

بی بی سی: اعلام نظر شورای نگهبان؛ معين و يزدی رد شدند

ايرنا: شوراي نگهبان صلاحيت شش تن از كانديداهاي انتخابات رياست جمهوري ايران را تاييد كرد

کاندیداهای تایید صلاحیت شده از سوی شورای نگهبان معرفی شدند:

محمود احمدی نژاد, جواد لاریجانی, محسن رضایی, محمدباقر قالیباف, مهدی کروبی و اکبر هاشمی بهرمانی یا همان رفسنجانی.

افراد معرفی شده همه یا از نیروهای محافظه‌کار هستند و یا اصولگرا و تنها عضواصلاح‌طلب این افراد نیز از اصلاح‌طلباتن سنتی است و به نوعی محافظه‌کار به حساب می‌آيد؛ به طور کل همه معرفی‌شدگان موافقین و حامیان وضع موجود هستند و بنیادگرا به حساب می‌آیند.

بااین حساب نظام حاکم تنها فرصت خود برای اندکی احترام به خواستهای مردم را در روزهای نزدیک به انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری، زیر پا گذاشت. گر چه هنوز 5 روز فرصت هست برای اعتراض کاندیداهای رد صلاحیت شده و گرچه احتمال می‌رود که این اعلام هم جزو بازی‌های انتخاباتی برای تحریک و جلب توجه مردم باشد؛ درهرحال تایید صلاحیت فقط کسانی که در ادامه خطوط بنیادگرایانه حکومتی حرکت می‌کنند, حتی اگر یک بازی انتخاباتی باشد, توهین مستقیم به مردم تلقی می‌شود.

گرچه اصلاحات دیگروجهه پیشین خود را در میان مردم ندارد, اما تنها حرکت داخل حکومتی بود که اندکی تلاش می‌کرد هماهنگ با خواستهای مردم حرکت کند.

حذف گزینه‌های اصلی اصلاح‌طلبان و یکسویه کردن انتخابات به سود محافظه‌کاران و اصولگرایان و باقی گذاشتن تنها یک گزینه اصلاح‌طلب آن هم از جبهه سنتی که می‌تواند چندان تفاوتی با محافظه‌کاران نداشته باشد, نشان از این دارد که نظام حاکم هیچ اهمیتی برای خواستهای مردم قائل نیست.

دو احتمال در این میان می‌تواند مطرح شود.

یا اینکه نظام حاکم هنوز متوجه خواستهای مردم نشده و نمی‌داند مردم از وضع موجود ناراضی‌اند و حتی اصلاحات را هم روشی کند و ناکامل برای تحقق خواستهایشان می‌دانند و با این حال اصلاحات را تنها گزینه نزدیک به خواستهای خود که تغییر بنیادین وضع موجود و دستیابی به آزادی است می‌دانند، و از سر همین ندانستن است که دست به چنین انتخابی زده و به عنوان دو مثال مشخص دکتر « مصطفی معین» کاندیدای اصلاح‌طلبان پیشرو و «ابراهیم یزدی» کاندیدای نهضت آزادی را رد صلاحیت کرده است؛ و با این کار نه تنها احترامی به خواستهای طرفداران اصلاحات و طرفداران برگزاری انتخابات آزاد نگذاشته است، بلکه نسبت به کسانی که اصلاحات هم ناکامل و ناکافی می‌دانند و برای دستیابی به آزادی‌ روشهای دیگری را پیش گرفته‌اند و تلاش کرده‌اند نیز با این حرکت بی‌احترامی روا داشته‌ است. یعنی از پایه آزادی را نادیده گرفته و زیر پا نهاده‌اند.

و یا اینکه حکومت از خواستهای مردم و نارضایتی آنها از وضع موجود آگاه است و می‌داند که هیچ کدام از گزینه‌های تایید صلاحیت شده جایی در میان اکثریت مردم ندارند و اکثریت مردم به شدت با وضع موجود مخالفند, اما در عین حال معتقد است مردم هیچ اعتراض مشخصی به این وضعیت نمی‌کنند، و به همین خاطر به خود جرات چنین حرکتی داده است.

به هرحال ما الآن بر سر یک دو راهی قرار گرفته‌ایم: اعتراض رسمی به این اتفاق و یا باز سکوت کردن و تن دادن به سرنوشتی که کاملا قبل پیش‌بینی است؛ یعنی بازگشت به شرایط پیش از دوران اصلاحات و یا بدتر از آن و از دست دادن همین امتیازات کوچک و آزادیهای محدود به دست آمده در این چند سال...

این حرکت شورای نگهبان، یعنی رد کردن گزینه انتخابات آزاد با زیر پا گذاشتن اصول انتخابات آزاد و یکسویه کردن انتخابات ریاست جمهوری...

اگر ما خواهان آزادی هستیم و اگر با وضع موجود مخالفتی داریم, به نظر من , انتخاب گزینه اول, یعنی اعتراض گسترده به رد صلاحیت‌ها و افراد تایید صلاحیت شده و اصرار جدی بر برگزاری انتخابات آزاد وظیفه اجتماعی ماست.

گرچه معتقدم برای رسیدن به یک جمهوری واقعی هنوز خیلی چیزها را کم داریم, ولی داشتن انتخابات آزاد یکی از فرصتهای ما هست برای رسیدن به خواستهای اولیه‌مان و گام برداشتن به سوی خواستهای اصلی یعنی تغییر وضعیت موجود و خروج از این بن‌بست و دستیابی به آزادی.

شورای نگهبان برای برگزاری یک انتخابات آزاد موظف است در آرای خود تجدید نظر کند.

من به عنوان یک ایرانی اعتراض جدی دارم به رد صلاحیت‌های صورت گرفته... به خصوص رد صلاحیت ‌ دکتر«مصطفی معین» و «ابراهیم یزدی».

در صورتی‌که این خواست برآورده نشود, من به عنوان یک شهروند نه تنها به هیچ وجه در انتخابات شرکت نخواهم کرد، بلکه دیگران را نیز به تحریم انتخابات تشویق می‌کنم.

آزادی حق ماست.

Comments


۱۳۸۴ خرداد ۱, یکشنبه

صدا و سيمای اتمی و اخبار در گوشی(۳)

چند سال پيش از چهار راه وليعصر به طرف ميدان وليعصر مي‌رفتم. بالاتر از چهار راه طالقاني افسر پليسي را ديدم که جلوي دوربين صدا و سيما ايستاده و گزارشي را از روي برگه بزرگي که کنار دوربين گرفته بودند مي‌خواند.

البته به احتمال زياد خيلي از دوستان چنين ماجراهايي را خودشان ديده‌اند ولي براي راحت‌تر شدن خيال خودم بيشتر توضيح مي‌دهم:

افسر پليس ايستاده بود رو به دوربين/ فيلمبردار پشت دوربين/ صدابردار آن بغل/ پلاکارد نگه‌دار هم همان‌جا/ روي پلاکارد گزارش/ افسر، نگاه به متن درشت‌نويس شده/ تلاش براي خواندن ... بيله ديگ/ باز هم بيله ديگ/ چغندر هم که فصلش گذشته.

بله...

ديروز هم بلانسبت داشتم به دنبال سوژه، کانال‌هاي تلويزوين را اين‌ور و آن‌ور مي‌کردم. در شبکه سوم، ‌يا همان شبکه جوان ( مي‌بخشيد! کجا مي‌شه از جواني استعفا داد؟) صدايي ته حلقي شنيدم که داشت از مزاياي انرژي اتمي مي‌گفت... تلويزيون ما نيمه خراب شده و تا تصويرش بالا بيايد جان من هم بالا مي‌آيد. صدا به طور جدي از موقعيت ژئوپلتيک ايران ياد مي‌کرد و اهميت انرژي اتمي و ...

کاملا منتظر بودم يکي از حضرات متخصص را ببينم...

تصوير که بالا آمد, در کمال حيرت شاهد حضور يکي از مردم هميشه در صحنه جلوي دوربين تلويزيون شدم...

آقا کارش تمام شد و دوربين رفت سراغ نفر بعدي...

ايشان هم با صدايي ته حلقي شروع کردند به گفتن از مزاياي انرژي هسته‌اي و هراس اروپا و آمريکا از اينکه ايران غني‌سازي را از سربگيرد و نفت ايران هدر نرود و قدرت اقتصادي ايران زياد شود و غيره...

نفر بعدي که باز هم از مردم هميشه در صحنه بود با همان صوت آشنا درباره چهار راه اقتصادي بودن ايران صحبت کرد.

پنج شش نفري از کردم در حال عبور از کوچه و خيابان، مورد مصاحبه قرار گرفتند و هر کدام يک مقاله نيم صفحه اي درباره مزاياي انرژي اتمي را از حفظ سرودند.

البته بنده اصلا به ياد آن افسر پليس نيفتادم... مخصوصا چشم يکي از سخنرانان که مدام جايي حول و حوش دوربين دودو مي‌زد...

اما به اين فکر افتادم که يکي از دوستان عزيز من با مدرک فوق ليسانس فيزيکش و اطلاعات جامعش درباره انرژي اتمي و خود من با اطلاعات مختصري که درباره چيزهاي ديگري دارم, جفتي روي هم ممکن است دويست کيلو وزن داشته باشيم, اما غير ممکن است که بتوانيم آن همه مقالات عالي درباره مزاياي انرژي اتمي از حفظ بسراييم.

دست آخر هم فهميدم که برخلاف اعتقاد اصحاب دوربين که مي‌گويند کسي که براي بار اول مقابل دوربين قرار مي‌گيرد کمي دست و پايش را گم مي‌کند و بر خلاف تجربه خودم که بار اول جلوي دوربين راه رفتن داشت يادم مي‌رفت, دوربين‌هاي صدا و سيماي ايران يک خواصي دارند که اگر رو به کسي قرار گيرند, اعتماد به نفسي به طرف مي‌دهند که انگار ده بار گفتگو را تمرين کرده است.

يک دست آخر ديگر هم اينکه: حضرات... چرا خجالت مي‌کشيد؟ ما از اينها بدتر هم ديده‌ايم...( به جاي ايني که ما هزاران بار بدترش را هم ديده‌ايم،‌هر کلمه‌اي مي‌توانيد بگذاريد به غير از وقاحت و بلاهت... اصلا چه اصراري داريد به مخدوش کردن تصوير من؟ من کي گفتم وقاحت؟)

خب! دعوا مي‌خواهيد بکنيد؟ اين همه ناز و عشوه ندارد که... يک فحش ناجور بدهيد و بعد سرکوچه قرار دعوا بگذاريد. نمي‌خواهد ما را متقاعد کنيد که انرژي اتمي چيز خوبي است. از کي اين قدر مبادي آداب شديد که قبل از ورود در مي‌زنيد؟

يک خبر در گوشي هم بگويم:

اين هموطنان تنومندمان را ديده‌ايد که کنار خيابان مي‌ايستند و اعانه جمع مي‌کنند؟

مثلا حوالي ميدان تجريش و ميدان وليعصر...

معمولا دو نفر هستند که تيغ اصلاحات به صورتشان نخورده و هنوز گيسوان صورتشان بعد چند ده سال عطر نوجواني را از دست نداده...

جلوي آدم را مي‌گيرند و مي‌گويند به فلان سازمان حمايت از رفع فلان معضل کمک کنيد.

اين دوستان آن قدر معصومانه اين کار را انجام مي‌دهند که آدم هوس مي‌کند پيراهنش را هم در آورد و به عنوان کمک هديه کند.

بله... در ميدان تجريش, يک بار دو تن از اين حضرات تقريبا جلوي پيرمردي را گرفتند و از او دعوت به عمل آوردند براي کمک...

پيرمرد هم که ناگهان ياد قولهاي ساليان جواني که به او داده بودند افتاده بود, با خونسردي گفت: از اون پول نفتي که مي‌خواستين بهمون بدين براي کمک بردارين.

آقايان هم از بس خوشحال شدند به خاطر دريافت اين پيشنهاد، دستهاي پيرمرد را گرفتند و هدايتش کردند به طرف ميني‌بوسي که آن طرف ميدان بود.

ظاهرا آن ميني‌بوس نخبگان را به اتاق فکري حوالي نمايشگاه کتاب و شهربازي مي‌برد تا پيشنهاداتشان در آنجا وارسي شود و در صورت نياز، گاه به صورت مادام‌العمر و گاه در دوره‌هاي زماني مختلف استخدام و در هتلي در همان حوالي ساکن شوند.

بله... همين!

و البته واضح و مبرهن است که اخبار در گوشي اينجانب ترجيحا کذب محض است!

به قول « ميرزاده عشقي» :

مملکت ما شده امن و امان

از همدان و طبس و سيستان

مشهد و تبريز و ري و اصفهان

ششتر و کرمانشه و مازندران

امن بود شکوه دگر سر مکن

بشنو و باور مکن!

يافته اجحاف و ستم خاتمه

نيست کسي را ز کسي واهمه

هست مجازات براي همه

حاکم مطلق چو بود محکمه

محکمه را مسخره ديگر مکن

بشنو و باور مکن!

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter