شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۴ بهمن ۲۰, پنجشنبه

بوی بد خرسنگ‌

بطری نوشیدنی را لبِ میز می‌گذارم و توی نور کم و سفیدِ مانیتور به رنگ کدر و عجیبش خیره می‌شوم(هیچ مهم نیست چه رنگی... کدر است و شفاف!). نمی‌توانم چراغ اتاق را روشن کنم. دلیلش این یک‌بار فرار از نور زیاد نیست. مجبورم چراغ را خاموش نگه دارم. صدای موسیقی را تا حد ممکن کم کرده‌ام. «آی آدم‌ها»ی یوشیج... گیتار و هارمونیوم همراهِ آوازند*... "آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان یک نفر دارد..." همین‌طوری صاف توی ذهنم پیش می‌رود. اگر خودم نبودم، فکر می‌کردم که اصلا گوش نمی‌دهم. گرچه... در آن‌صورت هم به خودم حق می‌دادم. می‌ترسم همین صدای کوچک موسیقی هم بیرون برود و لو بروم... توی تاکسی سرگیجه داشتم و خوابم هم گرفته بود. چشم‌هایم را که می‌بستم حالم بد می‌شد. انگار کن که یک جفت شیپور توی گوشَت فرو کرده باشند و دو تا موش گذاشته باشند داخل‌شان جیر جیر کنند. سرگیجه‌ام از آن سرگیجه‌ها بود که آدم ممکن است بعد از مدتی طولانی شنیدن آن صدا دچارش بشود. بالاخره خستگی غلبه کرد. تا آنکه صدای جیغ بلندی بغل گوشم بلند شد و یک چیزی بغل دستم کوبیده شد به ماشین... چشم‌هایم را باز کردم و ترسیده یک لحظه چشمم خشک شد توی نگاه راننده حیرت‌زدهٔ(یا شوکه) ماشین بغلی که توی کمر ماشینی که سوارش بودم کوبیده بود انگار. پیاده شدم . کرایه را حساب کردم زود... باران می‌آمد. سیگار روشن کردم و آشفته‌تر از آنکه بخواهم چتر باز کنم راه افتادم زیر باران... اینجا، همین حالا، بغل گوشم، چند متر آن‌طرف‌تر، پر شده از آنهائی که می‌ترسانندم؛ نه اینکه ازشان بترسم... آنها با خودشان ترس دارند. تمام ترسی که می‌تواند توی ذهن آدم ِ خشکیده رخنه کند. بوی ترس‌شان تا توی اتاق می‌آید. تازه همین‌جاست که می‌ترسم پیدایم کنند. اگر بفهمند توی این تاریکی من نشسته‌ام و خیره شده‌ام به بطری نوشیدنی‌ام و دارم می‌شنوم کسی می‌‌خواند "نخل‌ها سبز و بلند، خوشه‌هاشان پر بار، حاجتی نیست به سنگ، سر به تعظیم تو دارند انگار"* تمام ترس‌شان جوش می‌زند و بالا می‌زند و همه ترس‌شان را بالا می‌آورند توی صورتم. می‌ریزند سرم... یک قاشق بزرگ بغل دستم روی زمین افتاده. توی اتاق الآن فقط گاو و گوسفند پیدا نمی‌شود که بلند شوم شیر گاو را بدوشم و بطری‌ام را خالی کنم روی زمین و پر از شیر کنم‌اش و بنشینم شیر چرب و سنگین را بنوشم و مست شوم.... قاشق را می‌اندازم زیر ِ در بطری... نوشیدنی کف می‌کند و بالا می‌آید. بیرون نمی‌ریزد. بطری را می‌چسبانم به لبم و خم می‌کنم و کمی سر می‌کشم، توی دهانم می‌چرخانم و قورت می‌دهم. احساس می‌کنم تمام این حسم فقط یک "میرا" کم دارد. اما مورتله‌ نیست. در عوض آن بیرون پر است از یک وحشت به نظر امورتال... از ترس ِ آنها می‌ترسم. دلم برای‌شان می‌سوزد شاید. شاید از آنها بدم می‌آید. فکر می‌کنم تمام فردا را باید از در و دیوار چسب پاک کنم. صدای‌شان روی دیوارها می‌خزد و این‌سو آن‌سو می‌رود. شاید رنگ دیوار را هم خش بیاندازد. سردم شده و پلوور پشمی راه‌راهِ پهن ِ کرم و قهوه‌ای را انداخته‌ام روی شانه‌ام و نشسته‌ام. پلوور یکی از بهترین دوستانم است. نه اینکه برای یکی از بهترین دوستانم باشد. خودش یکی از بهترین دوستانم است. یک‌طوری بغلش می‌کنم که در آغوشش پیچیده شوم... گرم می‌شوم و کمی از اضطرابم می‌رود و دوباره بطری را برمی‌دارم و سر می‌کشم... حدس می‌زنم نور سفید حِس چهره را بکُشد. برخلافِ نور نارنجی... حالا هم صورتم توی نور سفید است و از بالای پنجرهٔ اتاق، نور چند خانهٔ دیگر سرک می‌کشند. به ترتیب، زرد، نارنجی و قرمز... آن بیرون صداها پا کشان روی دیوارها... از زیر در اتاق می‌خزند تو... مثل آب سرد... نه آبِ سردِ یک چشمه؛ آبِ سردِ مُرده و بد بو. پاهایم را روی صندلی جمع می‌کنم. حالم را به هم می‌زند... حالم را به هم می‌زند. همه آزاد نیستند که نفس بکشند. فقط آنها دارند نفس می‌کشند و هوا را می‌بلعند و بد بو می‌کنند و من کم کم احساس خفگی می‌کنم. تو هم همین‌طور؟... می‌شد چیز دیگری بنویسم. می‌شد دقیق بنویسم. اما باید چیزی می‌نوشتم که این نفرتی که روی سینه‌ام سنگینی می‌کند را کمی راحت‌تر تحمل کنم. دلم به جزیره‌ها خوش است فقط... فقط دلم به جزیره‌ها خوش است. جزیره‌های سبز و روشن... اما نمی‌دانم تا کی محکوم می‌مانیم به تحمل... صداهای لعنتی بلندتر شده‌اند و روی دیوارها ناخن می‌کشند و می‌کوبند توی سرم. می‌کوبد مثل پتک. صندلی را می‌گذارم پشت در اتاق و چوبی تکیه می‌دهم زیر دستگیره؛ گرچه... به راحتی می‌توانند در را بشکنند. با‌ این‌حال... دیگر حتی نمی‌شود نوشت الآن... وحشی‌ها...! "قاصد روزان ابری، داروگ! کی‌می‌رسد باران؟ "... عربده خنج می‌زند و معلوم نیست کِی می‌شود خلاص شد...

* «دگر میلاد، ناصر زمانی»/ از آلبوم «ری‌را» اثر «سهیل نفیسی»... بسیار زیبا، دل‌نواز و دلنشنین است. حالش باشد، درباره‌اش می‌نویسم.



  Comments:  ارسال یک نظر
<< Home

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017
September 2017

Counter