شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۸ فروردین ۹, یکشنبه

عزیزم، آلیس گوش چپ‌ام را زخمی می‌کند

شوق غریبی‌ست این اشتیاق نوشتن... اشتیاقی نوشتن...


گوشه‌ی دسک‌تاپ‌ یک فایل متنی درست کرده‌ام به نام «کاغذ روی میز». معمولاً نمی‌توانم صبر کنم تا برنامه‌ی سنگین‌تری باز شود برای نوشتن. حتی نمی‌توانم صبر کنم برای نوشتن روی کاغذ. باید در اسرع وقت و با بیشترین سرعتی که در توان‌ام هست بنویسم، وگرنه همه‌چیز از بین می‌رود، می‌پرد به قولی.

و دل‌ام می‌خواهد بنویسم. ناگهان دل‌ام می‌خواهد بنویسم. مثل همین حالا...

فیلم «دانش خواب» را دیدم. تیتراژ پایانی که بالا می‌رفت، با موسیقی دلنشین‌اش تکیه دادم به پشتی صندلی؛ حلاوتِ تماشای قصه و اجرا‌ی عالی هنوز توی ذهن‌ام جاری.

روی دیوار ِ پشت و کنار مانیتور تکه‌ای کاغذ گلاسه‌ی سفید چسبانده‌ام. پشت‌اش دیوار کمی ریخته بود از ضربه‌های مانیتور و سیاه شده بود. کاغذ حالا آن‌جاست، روش چند جمله نوشته‌ام که الآن توی تاریکی درست خوانده نمی‌شوند. روزی نوشته‌ام ده سال بعد (با تاریخ و ساعت دقیق)‌ در این زمان چه می‌کنم. این کاغذ را بی‌شک گم نخواهم کرد. کاغذهای سفیدتر از این را هم سال‌ها توانسته‌ام نگه دارم.

آن‌روز هم تکیه داده بودم به پشتی صندلی و خیره شده بودم به کاغذ روی دیوار و حال خوبی داشتم. فیلم هم که تمام شد حال عجیب و خوبی داشتم. شبیه وقت‌هایی که ناگهان عشقی برمی‌گردد به لحظاتِ اول‌اش. اسم‌اش را می‌گذارم بازیابی عشق... نه عشقی از دست رفته یا تمام شده، نه! عشقی که یک لحظه مثل یک دژاوو برمی‌گردد به لحظه‌ی اول‌اش. بازیابی همان لحظات اولیه، همان دل‌تُپّه‌ها و لرزیدن‌های زانو که هنوز نامفهوم‌‌اند برای خودِ آدم...

خیره شده بودم به کاغذ و روش سایه‌ی یک خرگوش دیدم. درست مثل سر خرگوشی خیالی. معمولاً وقتی از جایم تکان می‌خورم این‌طور تصویرها به‌هم می‌ریزند، اما این خرگوش هنوز، حتی همین حالا که می‌نویسم‌اش، سرجایش هست. گوش‌های کوتاه و تپلی دارد و بینی‌اش زیادی تخت است و همین هم بامزه‌اش کرده. کوچولو و چاق است. هرچند چاق واژه‌ی مناسبی نیست برای دلنشینی‌اش؛ بهتر است بگویم کوچولو و تپل است خرگوش سایه‌ایِ کاغذ روی دیوارم.

وقتی دیدم‌اش فکر کردم از کجا آمده. دو راه برای آمدن داشته: صاف از توی سوراخ گوش من یا از پنجره‌ی پشت سرم، روی نور هال. از آن‌جا باید می‌آمده و می‌خورده به دستمال کاغذی‌ای که نصفه‌نیمه فرو کرده‌ام توی لیوان خالی از چای بعد از ظهر. تنه‌ی مربعی‌اش، یا دیواری که از پشت‌اش سرک کشیده، هم خورده به جعبه‌ی بزرگ گوش پاک‌کنی که عصری خریدم.

این خرگوش سایه‌ای بانمک را دیدم که روی کاغذ روی دیوار نشسته و خودم هم تکیه داده بودم به صندلی و به موسیقی دل‌نواز پایان فیلم گوش می‌دادم. احساس کردم باید یک‌جوری این خرگوش را نگه دارم. فکر کردم اگر انیماتور بودم می‌توانستم نگه‌اش دارم، یا اگر عکاس. اما من نه انیماتورم و نه عکاس. دل‌ام می‌خواست و می‌خواهد که باشم، اما هنوز نیستم. فکر کردم می‌توانم بنویسم‌اش...

از خودم پرسیدم همه‌چیز را می‌خواهی بنویسی؟ می‌توانی؟ می‌توانی تصویر پشت پنجره‌ی هال را بنویسی؟ شعله‌های نور بالای پرده‌ی اتاق‌ات را چطور؟ نور صبح‌گاهی پیش از خواب که از پشت پرده‌ی کلفت و سبز رنگ تو آمد و نشست پشت گردن معشوق‌ات، که موهایش را فرستاده بود بالای سرش، و تارهای نرم و نازک مانده پشت گردن‌اش را روشن کرد و انحنای گردن و شانه را آن‌قدر زیبا، و هر کاری کردی نتوانستی با دوربین گوشی سلفن ثبت‌اش کنی را هم می‌توانی بنویسی؟ می‌توانی حس اولین بوسه‌ی ناشیانه را بنویسی یا لذتی که از این موسیقی می‌بری... چطور می‌توانی یک خرگوش سایه‌ای را از روی دیوار بکشی به دلِ کاغذ؟

به خودم گفتم همین الآن هم روی کاغذ هست... امتحان می‌کنم، شاید از کاغذ روی دیوار آمد به کاغذ روی میز...

اصلاً، چه‌کار می‌توانم بکنم غیر از نوشتن؟

17/12/1387

Comments


۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه


آخ که چه لذت سادومازوخیستی غریبی دارد این هر شب کندن یک برگ از تقویم کوچک رومیزی و لاغر و لاغرتر کردن‌اش؛ بین دو انگشت لمس کردن نحافتِ روزهای مانده از سال و خود. این تماشای ذوق‌زده‌ی ورق ورق شدن، همراه دلهره‌ی دیر کردن. آخ که چه هیجان مریضی دارد!


پ.ن.: حالا فقط سه برگ مانده از آن عظمت یک سال پیش. هیکل‌ پهلوانی‌اش رفته، اما هیبت ققنوسی‌اش پیش چشم‌ام است و نَسَق می‌گیرد.

Comments


۱۳۸۷ اسفند ۲۴, شنبه

لَختی وسوسه‌برانگیز ِ ماندن

بلاهت اینرسی است.

ابله درگیر و اسیر اینرسی هستی خود، یا شاید بهتر باشد بگویم، هرچه‌بودگی و همان‌بودگی خویش است.

ابله، بر خلاف تصور ما (که فکر می‌کنیم معمولاً در جریان نیست) تمام و کمال در جریان است؛ وابسته به جریان و تحت‌تٱثیر آن.

بلاهت همان‌قدر می‌تواند نشان‌دار سکون باشد که حرکت. آن‌چه سکون و تحرکِ بلاهت را خاص (ابلهانه) می‌کند، "جریانی" بودن‌اش است؛ این است که "تکان‌خورده" می‌شود یا نه.

بلاهت میل به حفظ هرچه‌بودگی‌ست. یا احتمالاً آن‌طور که برای یک ابله خوشایند است، با حذفِ "میل" (که به‌هرحال اندکی هم که شده با خود تحرکی خودآگاهانه دارد)، بلاهت عادت به هرچه‌بودگی و همان‌بودگی‌ست.

خوزه ارتگا یی گاسِت می‌گوید:

«ویژگی اصلی عصر ما این حقیقت تلخ و هولناک است که انسانِ میان‌مایه و ذهن پیش‌پاافتاده‌ای که نسبت به میان‌مایه‌گی ِ خود وقوف دارد جرٱت می‌کند که حق خود به میان‌مایه‌گی را ابراز دارد و آن‌را در هرجا که بتواند مطرح کند.»*

این گفته در ذهن‌ام طنین فریاد پرهراس و هراس‌انگیزی را دارد که خبر از عصر بلاهت می‌دهد. خبر از فراگیری طاعونی که به هیچ‌کس و هیچ ذهنی امان نمی‌دهد؛ هیچ‌کس و هیچ ذهنی.

.


* اُرتگا یی گاسِت،‌ خوزه؛ پدیده‌ی ازدحام توده‌ها؛ ترجمه‌ی حسین بشیریه؛ کهون، لارنس (ویراستار)؛ متن‌هایی برگزیده از مدرنیسم تا پست مدرنیسم؛ ویراستار فارسی عبدالکریم رشیدیان؛ چاپ دوم، 1381؛ تهران: نشر نی (ص. 227)



توضیح: این یادداشت را برای هزارتوی «ابله» نوشته بودم که متاسفانه فرصت انتشار پیدا نکرد. مسلماً این "متاسفانه" به خاطر آن آخرین شماره‌ی منتشر نشده است و مطالبی که نخواندم. به‌هرحال فکر کردم بد نیست بگذارم‌اش این‌جا برای خواندن.

پ.ن.: شیفته‌ی این جمله‌ی اُرتگا یی گاست‌ شده‌ام و مدت‌هاست آرزو می‌کنم وقت و حوصله‌ای باشد تا تکه‌هایی از این مقاله (که خود بخشی‌ست از کتاب «طغیان توده‌ها») را تایپ کنم و بگذارم این‌جا که دور هم بخوانیم. به زعم من خواندن‌اش یک‌جورهایی از واجبات است، برای همه و همه.


پیشنهاد می‌کنم انتخاب عالی بامداد را، برای «صفحه‌ی اول» هزارتوی «ابله»، بخوانید:

راه چاره آن نیست که همسایه‌مان را محبوس کنیم

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

پریان و روبات‌ها

یادم هست، از دوران کودکی‌ام، مادربزگ‌ام چیزی که گم می‌کرد برای پیدا شدن‌اش بخت دختر شاه پریان را گره می‌زد. یک تکه نخ یا پارچه گیر می‌آورد، گره‌‌ی نرمی به آن می‌زد و از شاه پریان می‌خواست شیء گمشده را برایش پیدا کند تا او هم گره از بخت دخترش بردارد؛ به‌اصطلاح بختِ دختر شاه پریان را گره می‌زد. البته این ابداع مادربزرگ‌ام نبود؛ گمان‌ام تمام هم‌نسلان‌اش این طلسم را بلد بودند.

البته خیالِ بد برتان ندارد که این طلسم جزو طلسم‌های جادوی سیاه به حساب می‌آمده. نه! آن گره شل جادوشان را سفید می‌کرده. مادربزرگ‌ام و همه‌ی جادوگرانِ سفیدِ هم‌نسل‌اش همیشه به عهدِ خود وفادار می‌ماندند و وقتی به گمشده می‌رسیدند گره را باز می‌کردند. در واقع این عهدی بوده بین آنها و شاه پریان، و اگر جادوگر سیاه‌دلی بدعهدی می‌کرد یا جادوگر سفیدی، از سر ندانم‌کاری، گره کوری به طلسم‌اش می‌زد شاه پریان بدبختی سرش می‌آورد.

و این یکی از قصه‌های پریان زندگی من بود، وقتی که بچه بودم.


*


حالا، تازگی‌ها، درگیری عجیبی پیدا کرده‌ام با دنیای اطراف‌ام. وقتی یکی از وسایل‌ام گم می‌شود،‌ که البته این اتفاق کم نمی‌افتد، آنی به سرم می‌زند بروم سراغ تلفن و شماره‌اش را بگیرم تا ببینم کجا افتاده... مبدع این راه‌حل مطمئناً مخترع سلفن نبوده، اما بی‌بروـ‌برگرد باید بخشی از مسئولیت‌اش را گردن بگیرد. دست‌کم وقتی دنبال جوراب‌های سرمه‌ای‌ام می‌گردم و، به جای رفتن سراغ کشوی جوراب‌ها، راه‌ام یک لحظه کج می‌شود به سمت تلفن.

و این یکی از داستان‌های علمی‌تخیلی این روزهای زندگی من است.

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه


ناموس كيست، چيست و چه كاربردی دارد؟

این یادداشت را سال 84 برای سایت تریبون فمینیستی نوشته بودم. الآن متاسفانه جزییات موضوع و بحث‌هایی که این متن از دل آن‌ها بیرون آمد را به خاطر ندارم و این‌قدری یادم مانده که بستر اصلی ِ بحث «خشونت‌های ناموسی» بود و نوشتن این متن مدیونِ دوستان و اساتید عزیزم بود در مرکز فرهنگی زنان*. به‌هرحال آن‌روزها فرصتی برای انتشارش پیش نیامد (کمی بعدتر هم ایف‌تریبون پلمب مجازی شد) و همین‌طور ماند گوشه‌ی آرشیوم تا چند وقت پیش که بیرون آمد و گردگیری و مرتب‌اش کردم که بفرستم‌اش برای شهاب مباشری عزیز و مجله‌ی فروغ.

در پایان یادداشت هم باز توضیح مختصری داده‌ام راجع به چرایی و چگونگی از صندوق بیرون آمدن‌اش بعد از سه سال.

* آغازی بر خشونتی سيستميک: «ناموسی» و شايد «بی‌ناموسی» را هم می‌توانید در وبلاگ امشاسپندان بخوانید.

پ.ن.: خب! بیشتر یادم آمد.

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter