شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

حالا که...

بامداد دوشنبه بود. داشتم سرسری نگاهی به خبرها می‌انداختم. آخرهاش بودم که گوشی تلفن را برداشتم؛ زنگ زدم به غزال. صفحه‌ی اخبار را آورده بودم پایین‌تر که گوشی را برداشت. نگاه‌ام را از صفحه گرفتم. لبخندزنان سلام کردم، جواب داد. می‌خواستم بگویم «چطوری؟» که نگاه‌ام افتاد به یکی از خبرها. چشم‌ام قفل شد روی جمله‌ی کوتاه‌اش. آه از نهادم برآمد... غزال نگران پرسید چی شد؟ نفس‌ام را تو دادم، گفتم احمد آقالو مُرد...

نفس‌اش را با آهی تو کشید. ساکت شدم. حرفی نزد. همان‌طور نشسته بودم روی صندلی، دست‌ام را گذاشته بودم روی میز و خیره مانده بودم به جمله‌ی کوتاهی که روی صفحه توی نگاه‌ام می‌کوبید: «احمد آقالو» درگذشت.

... سکوت بود و صدای نفس‌های سنگینی که توی گوشی و دهنی تلفن می‌پیچید و کمی بعد صدای ضرب آرام دستگاه برش از آن سوی خط که روی کاغذها فرود می‌آمد، انگار خبر که توی سر... حرف نمی‌توانستم بزنم.

دردی عجیب پیچیده بود توی دل‌ام. نمی‌توانستم بفهمم از کجاست. توی ذهن‌ام گشتم تا ببینم چرا این‌قدر و چرا طوری ناراحت شده‌ام که انگار آشنای نزدیکِ عزیزی را از دست داده‌ام. چرا نمی‌توانم حرفی بزنم. فکر کردم بد روزگاری شده. انگار بلند گفتم‌اش، که غزال گفت بله! ‌بد روزگاری شده، آدم‌ها می‌میرند. گفتم منظورم این نبود. گفت می‌فهمم، می‌فهمم تلخی‌ش را می‌گویی... اما راست‌اش منظورم تقریباً همان هم بود. دلخور بودم از مردن آقالو و نمی‌فهمیدم چرا... توی ذهن‌ام گشتم دنبال دلیلی... ببینم آقالو را کجاها دیده‌ام، برخورد خاصی با او داشته‌ام؟ جای خاصی توی ذهن‌ام ردی با نشان او مانده که مرگ‌اش این‌طور برایم دردناک است،‌ انگار که...؟ باز ساکت شدم. به صدایی که توی سرم می‌پیچید گوش دادم.

صدای مغرور و باهوش و متفرعن،‌ تودماغی و اندکی رگه‌دار مردی توی سرم بود. مردی که کمی تند حرف می‌زد و صدای‌اش آدم را گرم می‌کرد و احترام را برمی‌انگیخت. سعی کردم چهره‌اش را به خاطر بیاورم و فقط بینی عقابی و چشم‌هایی که به گردی می‌زدند و نگاهی بسیار نافذ داشتند توی ذهن‌ام آمد. یادم آمد همیشه احمد آقالو را دوست داشتم. همیشه در ذهن‌ام بازی‌اش را تحسین می‌کردم و شیفته‌ی گرمای صدایش بودم. صدایی که قدرتمند بود و با این‌حال اضطرابی انسانی هم منتقل می‌کرد. مثل صدای آدمی که چیزهایی را می‌داند که نمی‌تواند به دیگران بگوید. قدرت دراماتیک صدایش را تحسین می‌کردم.

سعی کردم بعضی از بازی‌هایش را به خاطر بیاورم. چیز زیادی توی ذهن‌ام نبود. شاید هم نه... تصویر نیرومندی آن جلو ایستاده بود و نمی‌گذاشت تصویرهای دیگر پیش‌تر بیایند؛ یاد تله‌تئاتری افتاده بودم که هرچه گشتم اسم‌اش به خاطرم نیامد. احمد آقالو بود و محمدعلی کشاورز. کشاورز نویسنده‌ی داستان‌های پلیسی بود و آقالو کارآگاهی که مدتی بود قتل‌هایی مرموز را دنبال می‌کرد. خیلی گنگ به خاطر آوردم که قتل‌ها هیچ شاکی‌ای نداشتند و قاتل هیچ ردپایی و همین آقالو را دنبال پرونده کشانده و رسانده بودش به کشاورز. بعد پایان ماجرا یادم آمد،‌ وقتی معلوم شد کشته‌شدگان خودشان برای کشاورز نامه می‌نوشتند و از او می‌خواستند به قتل برساندشان، و ماجرای مرگ‌شان را بکند دستمایه‌ی داستان بعدی‌اش. آخر کار چهره‌ی حیران و استیصال آقالو را به خاطر آوردم که هرچند جواب را پیدا کرده بود، اما هیچ راهی برای متهم کردن کشاورز نداشت و دست‌آخر خودکشی کرد؛ ‌از پنجره‌ی نورگیر خانه‌ی قاتل خودش را پرت کرد پایین، توی باغچه‌ی گل‌های رز. هیچ‌وقت بازی درخشان آقالو را در آن تله‌تئاتر فراموش نمی‌کنم.

شاید از همان‌جا بود که فکر می‌کردم اگر روزی، کسی در ایران بخواهد فیلمی یا تئاتری بر اساس داستان‌های هولمز بسازد، بهترین و تنها انتخاب‌اش احمد آقالو خواهد بود. با آن بینی عقابی و نگاه نافذ و عمیق... یادم افتاد مهرداد هم آرزو می‌کرد روزی بتواند "آرتا"یش را با حضور آقالو بسازد. انگار بهترین انتخاب بود برای جان دادن به شخصیت‌های عجیب و غریب...

سعی کردم تصویرهای دیگری از آقالو توی ذهن‌ام بیاورم... سریال «هوای تازه»،‌ همسایه‌ای که شیفته‌ی داستان‌های پلیسی بود و کارآگاه بازی. فیلم «تمام وسوسه‌های زمین» که داستان‌اش را هیچ به‌یاد نمی‌آورم اما با بازی آقالو و الماسی توی ذهن‌ام درخشان شده بود و... یک صدا که ریشه دوانده در کودکی و بزرگ‌سالی‌ام؛ ‌صدایی که تند می‌گفت «مال اظهار تشکر کردنه، یعنی موقعی که هَلهَله‌ی ستایشگرام بلند می‌شه.»

یک بار هم... بله یک‌بار هم توی خیابان دیدم ایشان را. یادم هست که چقدر هیجان‌زده شدم. حوالی میدان فاطمی داشتم به سمتی می‌رفتم که یکدفعه دیدم احمد آقالو... دل‌ام می‌خواست یک کلمه هم شده حرفی بزنم و برای همین با نیشی تا بناگوش باز فقط گفتم «سلام آقای آقالو». یک لحظه قدم کند کرد و لبخندی زد و گفت سلام، سرم را کمی خم کردم و گذشت و راه افتادم و مثل بچه‌ها ذوق‌زده شدم از این‌که صدای احمد آقالو را از نزدیک شنیده‌ام...

همین‌ها! دیگر تصویر واضحی نبود و من هنوز خیره مانده بودم به خبر و حرفی نمی‌زدم و هنوز صدای ضربه‌های دستگاه برش روی کاغذ می‌نشست و توی سکوت سنگین دو سوی خط... هنوز نمی‌توانستم حرفی بزنم و کماکان نمی‌دانستم چرا... شاید هم می‌دانستم...

فکر کردم بی‌شک احمد آقالو خودپسند نبود، حتی این‌طور به نظر نمی‌رسید، اما حالاست که صدای هلهله‌ی ستایشگران بلند شود، هرچند او دیگر نیست تا کلاه‌اش را بردارد...

صدایم گرفته بود، گلویم را کمی صاف کردم و آرام گفتم: «چرا یادم رفته بود؟ چرا این‌همه وقت به آقالو فکر نکرده بودم و... حالا که رفته...»

خداحافظ آقای آقالو

یادتان گرامی و زنده

Comments


۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

آن حیاط‌های بی‌گذر این حیات

واژه‌ی "آن حیاط" چه خاطرات دور و آشنایی را یک‌دفعه در سرم زنده می‌کند...

یاد 6-7 سالگی‌ام می‌افتم و کمی بعدهاش. خانه‌ی یکی از عمه‌هایم کنار خانه‌ی یکی از عموهام بود، در محله‌ی سرآسیاب. تقریباً اغلب جمعه‌های خانواده‌مان آنجا می‌گذشت. نمی‌توانم بگویم خانه‌ی عمه یا عمو چون، بسته به حس و حال جمع، گاهی این حیاط بودیم و گاهی آن حیاط. ممکن بود بعد از ناهار بزرگ‌ترها توی خانه‌ی عمو چرت بزنند و ما بچه‌ها بریزیم توی خانه‌ی عمه و آتش بسوزانیم.

خانه‌ی عمو قبلاً خانه‌ی مادربزرگ‌ام بود. از آن خانه‌‌هایی که حوض کوچکی داشتند و اتاق‌هایی دو طرف حیاط.

از در که تو می‌رفتی، سمت راست، راه‌پله‌ی پشت بام بود و اتاق مهمان‌ها و یکی از اتاق‌خواب‌ها و، سمت چپ، آشپزخانه‌ی توی زیرزمین بود و حمام و دست‌شویی. روی آشپزخانه هم اتاق‌خواب و اتاق‌کار زن عمو بود، که خیاطی می‌کرد. سن و سالی نداشتم که عمویم فوت کرد. از ختم‌اش فقط این یادم می‌آید که سقف حیاط را پارچه‌ی برزنتی سیاه کشیده بودند که مهمان‌ها توی حیاطْ هم بنشینند، و این‌که پسرعمو و برادرم از سوراخ توی پارچه یک عنکبوت پلاستیکی را آویزان کردند روی سر خانم‌ها و قشقرقی راه انداختند که بیا و ببین. خلاصه، آن خانه را فقط با زن‌عمو، پسرعمو و دخترعموهایم، که همه دست‌کم ده سالی از من بزرگ‌تر بودند و خیلی مهربان، به یاد می‌آورم.

مهربانی‌های آن‌روزها را، هرچند نه با جزئیات، خوب به خاطر می‌آورم؛ و شوخی‌هایی که عصبانی‌ام می‌کرد... با دختر عموی بزرگ‌ام خیلی اَیاغ نبودم و پسرعمویم هم به حکم سن‌اش بیشتر با برادر بزرگ‌هام سر و کله می‌زد تا من، هرچند حواس‌شان به من بود هر دو. اما دخترعموی وسطی؛ یک‌جورهایی سوگلی‌اش بودم انگار. اگر اشتباه نکنم شانزده ـ هفده سالی از من بزرگ‌تر بود. موهای شبق‌رنگ صاف و بلندی داشت که تا کمرش می‌رسید، و صدای آلتوی گرمی که همیشه هوای خنده داشت. اینجا فرشته خطاب‌اش کنم که هم در آهنگ کلمه و بعضی حروف با اسم اصلی‌اش همخوانی داشته باشد و هم در معنی با خودش.

بدیهی است که شیفته‌ی این بودم که وقت‌ام را با دخترعمو فرشته بگذرانم و همین شده بود دستمایه‌ی شوخی بزرگ‌ترها. دختر عمو ازدواج نکرده بود و تا چند سال بعد از آن سال‌ها هم ازدواج نکرد و همه سر به سرم می‌گذاشتند که دخترعمو فرشته صبر کرده تا من بزرگ شوم و با من ازدواج کند. آن‌وقت‌ها من توی خجالتی بودن کت ملتی را بسته بودم و گفتن ندارد که با شنیدن این حرف بنفش می‌شدم و شروع می‌کردم به غرغر کردن که اذیت‌ام نکنند و تا چند دقیقه می‌چپیدم یک گوشه و اخم‌هایم را می‌کردم تو هم و می‌شدم مایه‌ی خنده‌ی جماعت. یادم هست حتی وقتی ازدواج کرد هم،‌ خودش و شوهرش، گهگاه سربه‌سرم می‌گذاشتند که دیر بزرگ شدم و دخترعمو فرشته بی‌خیال من شد و رفت با مرتضی ازدواج کرد. البته این فقط یکی از شوخی‌هایی بود که به خاطر خجالتی بودن بیش از حدم با من می‌شد. به‌هرحال صحبت خانه‌ها بود و حیاط‌ها...

شرق خانه‌ی عمو خانه‌ی عمه بود. آن حیاط... از در که تو می‌رفتی، سمت چپ، آرایشگاه عمه‌ام بود و، سمت راست، آشپزخانه و حمام. ورودی خانه روبروی در اصلی بود، آن سر ِ حیاط؛ طبقه‌ی اول دو اتاق، چپ و راستِ راهرو، و طبقه‌ی دوم دو تا اتاق دیگر و در ِ پشت‌بام. جزییات اتاق‌ها را درست به خاطر ندارم، اما یادم هست توی اتاق دستِ راستِ طبقه‌ی اولْ فرورفتگی تاریک و خنکی توی دیوار بود که گاهی می‌شد خوابگاه هر که گرمایی‌تر بود و گاهی می‌شد مخفیگاه ما موقع بازی...

آن حیاط‌ها و آن آدم‌ها روزگاری شیرینی حیات من بودند. دویدن توی کوچه و کوبیدن در خانه‌ی عمه یا عمو، ولو شدن توی حوض کوچک خانه‌ی عمو یا بالا کشیدن از هرّه‌ی دیوار بام خانه‌ی عمه و رفتن به پشت‌بام آن حیاط و شنیدن فریاد «نیفتی» از پشت سر، که گاهی با «جونور دیمی» گفتن عمه جان همراه می‌شد. رفتن تا سر کوچه و یک بسته آردنخودچی و جوهرلیموی جایزه‌دار خریدن و خوردن و قایم‌باشک و دزد و پلیس بازی کردن با بچه‌ها... این‌ها روزگاری شیرینی حیات من بودند...

اما حالا خیلی دور شده‌ام از آن روزگار... راست‌اش، شاید عجیب باشد، اما خیلی هم دل‌ام نمی‌خواهد برگردم. در واقع مدت‌هاست هیچ‌کدام از پسر و دخترعمه‌ها و عموها را ندیده‌ام. خود عمه و عموها هم... حرفی برای گفتن به هم نداریم و من هم حوصله‌ی توضیح دادن این‌که این‌روزها چه کار می‌کنم و کی می‌خواهم "پلو" بدهم و نمی‌خواهم و اینها را از دست داده‌ام. راست‌اش جواب‌های نیش‌داری که به بعضی اقوام می‌دهم هم انگار چندان به مذاق کسی خوش نمی‌آید. حالا سال‌هاست که من عوض شده‌ام (شاید هم عوضی!) و دیگر آن بچه‌ی خجالتی، که دست عمه را می‌گرفت و می‌کشاندش توی کتاب‌فروشی‌ها و خودش روش نمی‌شد بگوید کتابی از «ژول ورن» می‌خواهد، نیستم. حالا بیشتر تبدیل شده‌ام به موضوعی برای کنجکاوی‌های سالی یک‌بار... و شاید تنها کسی که هنوز وقتی گهگاه تماسی می‌گیرد ته صدایش همان مهربانی موج می‌زند و هنوز از شنیدن صدایش خوشحال می‌شوم و هنوز، بدون هیچ سوالی، هر کمکی از دست‌اش بر بیاید دریغ نمی‌کند،‌ دختر عمو فرشته باشد.

با تمام این احوال، اغلب از به یاد آوردن عطر و بو و رنگ خاکی آن روزها حال خوشی به‌م دست می‌دهد. بویی شبیه نم خاک و آب تازه‌ی حوض و برنج خوش‌عطر و تخمه طالبی و خربزه‌ی تف‌داده شده، و خنکی... و بویی که به خاطرم هست، اما هیچ‌جور نمی‌شود توصیف‌اش کرد. بوی آن خانه‌ها...

از آن خانه‌ها حالا چیزی باقی نمانده. حتی شکل محله هم شاید عوض شده باشد. سال‌هاست که آن‌طرف‌ها نرفته‌ام، یعنی از وقتی که عمه هم از آن محله رفت. آن‌وقت‌ها هنوز مدرسه می‌رفتم. زن‌عمو خانه‌شان را کوبید و ساخت، چون دیگر وقت سر و سامان گرفتن بچه‌هایش رسیده بود. عمه و شوهرعمه هم خانه‌شان را فروختند که آپارتمان‌نشین بشوند.

گمان‌ام دیگر ردی از جوی باریک و کم‌عمق و بی‌مرز وسط آن کوچه نباشد. خیاطی آن‌یکی عمویم هم که ته کوچه بود بی‌شک الآن خراب شده، چون چند سالی از مرگ‌اش می‌گذرد. حتماً سرآسیاب دولاب هم این روزها شده یک‌جایی مثل چهار راه کوکاکولا و خیابان پیروزی...

باید این را تکرار کنم باز... برایم جالب است که دل‌ام برای کودکی تنگ نمی‌شود و به‌هیچ‌وجه دل‌ام نمی‌خواهد برگردم به آن روزگار، اما عجیب دل‌ام بازیابی بعضی عطرها و رنگ‌ها و حال‌ها را می‌خواهد. اینها مثل بعضی کتاب‌هایم هستند که بعد از مدت‌ها وقتی نگاه‌شان می‌کنم، احساس می‌کنم الآن وقت دوباره ورق زدن‌شان است.

آن‌وقت‌ها زیادی بچه بودم برای چشیدن آن عطرها و طعم‌ها و رنگ‌ها... آن‌وقت‌ها آن‌‌ها فقط "خوش" بودند. الآن، مثلاً، عطر گل محبوبی خیلی بیشتر از خوش است. خیلی بیشتر از گل محبوبی. شاید هم همه‌ی اینها فقط حسرت‌خواری باشد. زرق و برق گذشته. جذابیت یک کتاب معمولی خاک‌گرفته و چاپ قدیم یا چراغی شکسته...

گاهی فکر می‌کنم شاید اربابِ زمان یک دست‌فروش کلاه‌بردار باشد که گوشه‌ی کتاب‌ها را سوزانده و با چای زردشان کرده تا به عنوان عتیقه‌های افسانه‌ای بفروشدشان... شاید هم نه! به‌هرحال، من دل‌ام برای عطرها و رنگ‌ها و طعم‌ها، حالت‌ها و ساعت‌های بعضی روزها تنگ می‌شود، هرچند حاضر نباشم دیگر از بام این حیاط بروم آن حیاط و صبح‌ها توی صف بایستم و از جلو نظام بگیرم!

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۷ آبان ۲۳, پنجشنبه


خب... بالاخره کار اسباب‌کشی و نقل مکان تمام شد و آمدم خانه‌ی تازه.

واقعاً اسباب‌کشی بود. خسته‌کننده‌ترین اسباب‌کشی‌ای که بشود تصور کرد، چون مجبور شدم بدون کامیون اسباب آن خانه را بیاورم این‌یکی خانه. یکی یکی گذاشتم‌شان توی فرقون و آوردم اینجا. تازه فقط این هم نبود که... نه‌تنها باید با فرقون می‌آوردم‌شان، بلکه مجبور بودم طی یک عملیات حوصله‌سربر هر وسیله را درست در همان نقطه‌ای بگذارم که توی آن یکی خانه بود، و کاش ماجرا به همین‌جا ختم می‌شد... اما گندی هم آن وسط بالا آمد: از همان اول شمال و جنوب خانه‌ها را اشتباه گرفتم و برای همین مجبور شدم یک بار دیگر وسایل را جادهی کنم.

تازه بعد از تمام این‌ها طراحی داخل این خانه هم مانده بود که البته زحمت‌اش افتاد گردن مهندسآرتیست‌های زحمتکش و مهربان این مرز و بوم... و خب، این هم ناگفته نماند که بین پروسه‌ی اسباب‌کشی و تحویل منزل به طراح حدودِ یک سالی هم فاصله افتاد...

به‌هرحال، احساس می‌کنم یک‌جورهایی پیرم در آمد ولی خلاص شدم، از غافلگیری‌های پرشین‌بلاگی و وسوسه‌ی مهاجرت و آمدن به خارجه بگیرید تا گیرهای رفقای بلاگر نشین که هی آن پرشین‌بلاگ را زدند توی سرمان ؛)

خلاصه، خواستم بگویم از این به بعد تشریف بیاورید این حیاط در خدمت‌تان باشیم (چشم‌روشنی هم نمی‌خواهد!).

و البته تشکر مبسوطی هم بکنم از مهندسآرتیست گرامی خانم دالان دل که انصافاً خجالت‌زده‌ام کرد با این‌همه لطف‌اش. یادآوری سفارش‌های عجیب و مکررم مبنی بر اینکه این حیاط هم حتماً شکل آن حیاط بشود، با لوازم اضافه، باعث می‌شود که بخواهم بیشتر و بیشتر تشکر کنم.

مسعوده جان خیلی خیلی ممنون‌ام. بشود جبران کنم قربان :) امیدوارم پشیمان نشده باشی از اینکه وبلاگ‌ام را کشف کردی ؛)

خب، همین! خوش آمدید.

پ.ن.: این واژه‌ی "آن حیاط" چه خاطرات دور و آشنایی را یک‌دفعه در سرم زنده کرد... (لابد خودش یک پست جداگانه‌ست!)

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter