شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۵ خرداد ۱۰, چهارشنبه

بی‌میلی ِ مبهم ِ زیستن

وقت‌هائی هست که دلم بیشتر از همیشه... مثلا بگویم، می‌گیرد!

به خودم می‌گویم بنویس که دلت باز شود؛ اما می‌ترسم از اینکه موقع نوشتن دلم باز شود!

* * *

بعضی‌ها آرزو می‌کنند به گذشته برگردند، بعضی‌ها هم نه. بعضی‌ هم اصولا با گذشته کاری ندارند و بی‌شک خیلی بعضی‌های دیگر هم هستند که مناسبات خاص خودشان را با گذشته و آینده و حال دارند؛ به‌هرحال قصدم دسته‌بندی نیست...!

خودم، به عنوان آدمی که اصولا زیاد با گذشته‌اش دم‌خور است، از بازگشت به گذشته بیزارم. منظورم بازگشت ذهنی نیست. می‌خواهم بگویم اگر پلی وجود داشت که از طریق آن می‌شد به گذشته برگشت، بی‌شک پل خودم را خراب می‌کردم.

برگشتن به گذشته وحشتناک است!

دوستی می‌گفت اگر آدم بتواند با ذهنیات اکنونی‌اش به گذشته برگردد خیلی خوب می‌شود، چون می‌تواند اشتباهاتش را تکرار نکند.

راستش... به زعم من اما کار عبثی‌ست. اگر آدم با تمام آموخته‌هایش هم به گذشته برگردد، فقط اوضاع خراب‌تر می‌شود... خب! از کجا بدانم دقیقا چه چیزی اشتباه بوده؟ گیرم که بدانم... گیرم که یک حرکت اشتباه را در یک موقعیت خاص تکرار نکنم؛ باز هم چیزی عوض نمی‌شود. از بین میلیون‌ها راه ممکن، یک راه امتحان شده را حذف کرده‌ام و "میلیون‌ها راه ممکن منهای یک راه" دیگر برایم باقیمانده!

در یک حالت نه چندان بعید، احتمالا آدم مدام وسوسه می‌شود از پل عبور کند و به گذشته برگردد و تبدیل شود به چیزی شبیه یک آزمایش‌گر بازی‌های کامپیوتری تمام‌وقت!

بازی وحشتناکی‌ست!

وقتی در این مورد خیالبافی می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که اگر واقعا پلی زمانی بود، ترجیح می‌دادم به آینده بروم. یا اصلا بخوابم و چند سال بعد بیدار شوم... بعد یاد پونتیوس پیلاطس می‌افتم و می‌بینم برای اینکه آدم بتواند دستانش را بشوید، باید حتما امپراتوری چیزی باشد!!!

پس تصمیم می‌گیرم همین‌طور که مشغول تخته بازی با گذشته‌ام هستم یک جائی در این ناموجودی که اسمش حال حاضر است و تا به حال دست هیچ موجود منقولی به آن نرسیده باقی بمانم.

به‌ هر حال، متاسفانه یا خوشبختانه، زندگی حتی مضحک‌تر از آن است که شبیه شطرنج باشد. اصولا در این مورد خاص، نمی‌توانم یاد چیزی به غیر از صندلی‌های یونسکو بیافتم.

و البته اتفاق بسیار مضحک‌تر در این میان، به زعم من آن‌ست که آدم بخواهد بابت این قضیه حسرت بخورد یا احساس تاسف کند. وسط یک اسلپ‌استیک بزرگ بودن (یا برای دلخوشی هم که شده، اگر فکر کردیم اسلپ استیک به اندازه‌ی جدیت ما برای زندگی، جدی نیست!!! می‌توانیم کمدی آرام‌تر و جدی‌تری هم تصورش کنیم)، همان‌قدر گریه‌آور و تاسف‌برانگیزست که خنده‌دار است یا می‌تواند واقعا خنده‌دار باشد.

شاید، و شاید مناسب‌ترین برخورد با چنین وضعیتی این باشد:

یا این:

یا...

* * *

فرداها، همیشه ناموجودات ترسناکی بوده‌اند و هستند... نه مثل درهای باز نشده. نه مثل اتاقی تاریک... شاید مثل...!

به قول "ریونوسوکه":

«نگرانی و رنج ِ مبهم از آینده»

Comments




۱۳۸۵ خرداد ۵, جمعه

دلقک‌ها، لئونکاوالو و دعوت به شنیدن

اپرای "پالیاچی" (I Pagliacci)یکی از اپراهای معروف و بسیار زیبای ایتالیائی و به گفته‌ی بسیاری موسیقی‌شناس‌ها یکی از آثار برجسته‌ی مکتب "وردی‌"ست.

"روجی‌یرو لئونکاوالو" (Ruggiero Leoncavallo)، پالیاچی*(دلقک‌ها)یش را در سال 1892 روی صحنه برد.

اطلاعاتی راجع به این اپرا، در کتب مختلف موجود است** و فکر کنم نیاز به توضیح بیشتر نباشد.

فقط اینکه اگر دست بدهد، خیلی دلم می‌خواهد بخش‌هائی از متن این اپرا را که آقای "عنایت رضائی" ترجمه کرده‌اند تایپ کنم و روی این صفحه بگذارم.

به‌هرحال، علی‌الحساب، خیلی خلاصه و خودمانی، داستانش را برایتان می‌نویسم.

* * *

بازیگران دوره‌گرد می‌روند به دهکده‌ای و "کانیو"ی دلقک، همراه گروهک‌اش (این فرق داردها!) نیز همراه‌شان است. همان اول که دارند خبر نمایش شبانه را به ملت می‌دهند، یک آدمی به کانیو می‌گوید «رفیق بیا بریم شیر (شراب سابق!) بخوریم» کانیو هم می‌گوید «پایه‌ام!»، اما "تونیو"، همکارش می‌گوید من فعلا الاغ را ببرم آخور و بعد می‌آیم و یک آدم بی‌جنبه‌ای پیدا می‌شود و می‌گوید «کانیو! این یارو می‌خواد به بهونه‌ی این کارا وایسه با "ندا" (همسر کانیو) گقتمان کنه‌ها!» کانیو هم که ایتالیائی بوده (حتما همه این مَثَل را شنیده‌اید که "ایتالیا، ایران اروپاست!") به رگ غیرتش برمی‌خورد و برای اینکه احساس مردانگی کند، هم داستان نمایش را لو می‌دهد و هم اینکه می‌گوید «عامو! اینکه توی نمایش، من خانم پچه‌ها رو با یه یارو گیر می‌ندازم و شماها می‌خندین فرق داره! زندگی یه چیز دیگه‌اس و اگه یه روز یه همچین چیزی ببینم همین خرو می‌دم به تونیو بره باقالی بار کنه! منم دل دارما!».

ندا خانم این را که می‌شنود توی دلش می‌گوید «بابااا! غیرت!» و البته کمی می‌ترسد.

بعد کانیو می‌رود با دوستانش دواخوری و تونیو با ندا تنها می‌ماند. تونیو هم نه می‌گذارد و نه برمی‌دارد، زرتی می‌افتد به دست و پای ندا و یک مشت حرف‌های رمانتیک شدید از این قبیل که "تقصیر آواز توئه و درسته من زشتم، اما پشت همین قیافه‌ی حلبی، قلبی از طلا دارم و اشکمو ببین، دردمو بفهم و از آتش عشق تو کبابم" (حرف‌های وحشتناکی که فقط در همان دوره‌ی خاص زمانی و در سالن اپرا می‌توانسته دل کسی را ببرد) تحویل ندا خانم می‌دهد. اما ندا خانم که خیلی مدرن بوده و بی‌شک شعرهای نرودا را هم خوانده بوده و می‌دانسته برای ابراز عشق روش‌های کمتر خزی هم وجود دارد، می‌زند توی پر آقا تونیو و همان جمله‌ی معروف «زر اومدی قرمه‌سبزی! مرتیکه‌ی نتربوق، برو پی کارت!» را تحویل آقا تونیو می‌دهد. تونیو هم که عشق‌اش از آن عشق‌های معمولی و آبکی بوده، وقتی می‌بیند بور شده، ندا خانم را تهدید می‌کند که «حالتو می‌گیرم، بدفُرم!» و می‌رود و البته قبلش یک شلاق هم از ندا خانم می‌خورد که بفهمد دردِ عشق چیست.

بله... خانم‌ها و آقایانی که شما باشید، عرض به حضورتان، تونیو هنوز نرفته بود که یک آقای خوش‌تیپ و جوانی از سَر دیوار می‌پرد پائین به اسم "سیلویو" (کسی نمی‌داند جوان خوش‌تیپ در آن‌زمان دقیقا چطور بوده. شما مثلا "گری اُلدمن" را تصور کنید یا هر کس دیگری که دوست داشتید!). ندا خانم می‌گوید "این چه‌وقت بی احتیاطی؟" و سیلویو می‌گوید که «نترس بابا! کانیو تو میخونه تا خرخره شیر خورده و پاتیل ِ پاتیله الآن؛ از هفت دولت و مجلس آزاد». بعد ندا قضیه‌ی تونیو را تعریف می‌کند و آخر سر سیلویو می‌گوید «تا کی؟» و این یعنی بالاخره کی با هم فرار کنیم و بعد خودش می‌گوید «بیا همین امشب بزنیم به چاک!» اما ندا می‌گوید «جون بابات من اصولا مال این حرفا نیستم فعلا! این مرتیکه کانیو مخ پخ نداره و بدریخت غیرتیه.» بعد دوباره یک مجموعه از آن دیالوگ‌های آن‌چنانی عاشقانه که فقط وقتی آدم آواز‌شان را آن هم به زبانی بیگانه بشنود، می‌تواند لذت ببرد (دلم برای ایتالیائی‌هائی که مجبورند هر بار برای لذت بردن از این اپرا، آن جملات را هم بفهمند خیلی می‌سوزد) را سر هم می‌‌کنند. بگذارید دیگر شرح‌اش ندهم انصافا!

خلاصه، این دو تا داشتند با هم گفتمان می‌کردند که آن تونیوی خفیف (کنایه از آدم آنتِن ِ خاک‌برسر) با کانیو سر می‌رسد. خودتان حتما فهمیدید که قضیه چه بوده دیگر. بله! کانیو، وسط گفتمان سر می‌رسد و سیلویو جیم می‌زند و ندا هم می‌ماند و اول لیچاری بار تونیو می‌کند و بعد همچین محکم می‌ایستد جلوی کانیو؛ کانیو می‌گوید «اسم این بابارو بگو که بد مگسی‌ام الآن»، ندا هم می‌گوید «زهی خیال باطل!».

خلاصه قشقرقی به پا می‌شود و کانیو حمله‌ور می‌شود شدید و یکهو یک "په‌په" نامی سر می‌رسد و می‌گوید «ارباب! جوووون من بی‌خیال، شب نمایش داریم، آبروریزیه، بلیت فروختیم؛ اجرا نریم امشبو کلان (کلانتری سابق) افتادیم!»

تونیوی مارمولک هم در می‌آید که «آره! این پسره هم امشب برای نمایش حتما می‌آد و بعد من زاغشونو چوب می‌زنم و تو خِفتش کن!» آخر این پرده هم کانیو آن آریای تاریخی و محشرش را می‌خواند و همه به خوبی و خوشی می‌روند برای پرده‌ی دوم.

در پرده‌ی دوم، نمایش اصلی (یا فرعی) آغاز می‌شود و ندا می‌شود کولومبینا و کانیو همان پالیاچو می‌شود.

در نمایش، آرلکینو معشوق کولومبینا دورادور مشغول گیتار نواختن و دلبری است که تادئوی نوکر (تونیو) کنه می‌شود و می‌آید و شبیه همان حرف‌هائی را می‌زند که تونیو در پرده‌ی قبل زده بود (البته همه‌ی اینها حسابی دلقکی...) و بالاخره آرلکینو طبق معمول احتمالا از پنجره وارد می‌شود و تونیو را دک می‌کند و به کولومبینا می‌گوید «ای کولومبینای پری‌رخسار! امشب سر پالیاچو را بکوب به طاق و بیا با هم فرار کنیم» و همین‌وقت پالیاچو سر می‌رسد شاکی که «ای کولومبینای بی‌مرام! نام معشوقه‌ات را به من بگو» (این آقا، به احتمال زیاد در اداره‌ی ثبت احوال معشوقه‌ها کار می‌کرده).

خلاصه جر و بحث و پالیاچو که خودش کانیو بوده و از جای دیگر هم دلش پر، گیر شدید می‌دهد که «ای ندای کولومبینا رخسار! اسم معشوقه‌ات را به من بگو» و اصولا کار از کمدی خارج می‌شود و تماشاچی‌ها غرغر می‌کنند و کانیو دوباره کار را دست می‌گیرد و خلاصه شیر تو شیر می‌شود و سیلویو هم از آن وسط تماشاچیان داد می‌زند که «دیگر تحمل تماشای این صحنه را ندارم». پالیاچو هم از آن‌طرف هی گیر می‌دهد باز که «یا اسم معشوقتو می‌گی یا هیچی!» کولومبینا هم می‌گوید "عشق من از تهدید تو قوی‌تر است" و یک‌هو سیم‌های کانیو قاطی می‌شوند و نه می‌گذارد و نه برمی‌دارد و می‌زند ندا خانم را وحشیانه با چاقو می‌کشد. سیلویو هم می‌دود روی صحنه و کانیو او را هم می‌زند ناکار می‌کند و:

"سیلویو: آه

تماشاگران: خدای بزرگ

کانیو: کمدی پایان یافت***."

و پرده می‌افتد.

* * *

یکی از آریاهای معروف این اپرا، همان قسمت پایانی پرده‌ی اول (پیش از میان‌پرده) است:

“Recitar!...mentre preso dal delirio”

که کانیو علیرغم اتفاقی که افتاده تصمیم دارد و باید برود روی صحنه و بازی کند.

بسیاری، این آریا را نقطه‌ی اوج اپرای پالیاچی می‌دانند (شخصاً در حد پرستش دوستش دارم) و قاعدتا همین زیبائی‌ کم‌نظیر این قطعه باعث شده که خیلی از تِنورهای معروف و چیره‌دست (از جمله بزرگانی همچون "پلاچیدو دومینگو"، "لوچیانو پاواروتی" و "کارلو برگونزی") آن را بارها به صورت مستقل در برنامه‌های‌شان اجرا کنند. خود اپرا نیز به حدی زیبا تصنیف شده که دل خیلی از رهبران را هم برده و تا آنجا که من می‌دانم استادان بزرگی مثل "توسکانینی" و "فون‌کارایان" آن ‌را اجرا کرده‌اند.

به‌هرحال، قصد اصلی‌ام این بود و هست که، این آریای زیبا را همراه متن ایتالیائی و ترجمه‌ی فارسی‌اش اینجا بگذارم تا بخوانید و گوش کنید و احتمالا در کنار شگفتی کمی یا خیلی هم اشک بریزید و تصویر دیگری از دلقکانگی را نیز حس کنید.

بیش از این طولانی‌ نمی‌کنم حرفم را. اصل حرف این یادداشت را قرار است لئونکاوالو بزند****:

Recitar!...mentre preso dal delirio

ترجمه‌ی فارسی (از "عنایت رضائی"، با اندکی تغییر):

کانیو: بازی، آن هم هنگامی که به سرحد جنون رسیده‌ام؟

دیگر نه گفته‌ها و نه حرکاتم را می‌دانم

ولی وظیفه ایجاب میکند. برخیز، دیگر کافی‌ست. مگر تو آدمی؟

ها ها ها ها ها

نه! تو یک پالیاچو (دلقک) هستی!

برخیز لباست را بپوش و به چهره‌ات رنگ بزن

تماشاگران پول داده‌اند و می‌خواهند بخندند

اگر آرلکینو، کولومبینای تو را ربوده،

دلقک بخند و آنها را بخندان تا برایت کف بزنند

نخند، فریاد بکش، بلرز و در طوفانی از رنج و اندوه ناله کن

نخند دلقک نخند به عشق شکست خورده‌ات

از ته دل به قلبِ ریش ریشت بخند! بخند!

:متن اصلی

Recitar!...mentre preso dal delirio

!non so piu quel che dico e quel che faccio

?Eppur...e d'uopo...sforzati! Bah, sei tu forse un uom

!HA HA HA HA HA HA

.Tu se' Pagliaccio! Vesti la giubba e la faccia infarina

.La gente paga e rider vuole qua

…E se Arlecchin t'invola Colombina, ridi, Pagliaccio

;e ognum applaudira! Tramuta in lazzi lo spasmo ed il pianto

…In una smorfia il singhiozzo e'l dolor

!Ridi Pagliaccio, sul tuo amore infranto

!Ridi del duol che t'avvelena il cor

* پالیاچو هم در فارسی می‌شود دلقک.

** مثلاً: متن کامل اپرا به ترجمه‌ی جناب "عنایت رضائی" توسط "انتشارات روابط عمومی تالار رودکی" چاپ و منتشر شده (سال چاپ مشخص نیست) / «تفسیر موسیقی» تالیف سعدی حسنی / در «درک و دریافت موسیقی»ِ "راجر کیمی‌ین" (ترجمه‌ی حسین یاسینی) هم می‌توانید اطلاعات مفیدی درباره‌ی وردی به دست بیاورید که فکر کنم برای شناخت بهتر این اثر هم مفید باشند.

*** «معروف است که بتهوون در آخرین لحظه‌ی حیات خود به کسانی که به بالین او آمده بودند این عبارت را گفته بود و لئونکاوالو نیز آن را از قول بتهوون اقتباس کرده.» "تفسیر موسیقی" تالیف "سعدی حسنی"

**** متاسفانه نتوانستم اجرای پاواروتی، برگونزی و دومینگو را در اینترنت پیدا کنم.

درباره‌ی اجرائی که لینک داده‌ام نیز، چیز خاصی نمی‌دانم، جز اینکه ظاهرا نام خواننده‌اش "ماریو دل موناکو" است (که این را هم در نشانی لینک خواندم!)!!

به‌هر حال اگر خودتان توانستید و خواستید، به شدت پیشنهاد می‌کنم اجراهای خواننده‌های مذکور را پیدا کنید و بشنوید (و حتما به تفاوت خنده‌های‌شان دقت کنید. به زعم من هر کدام اوج قدرت‌شان را در همین بخش خندیدن و بعد در قسمتی که فریاد می‌کشد "بخند دلقک" به نمایش گذاشته‌اند).

خودم اجراهای پاواروتی و برگونزی را شنیده‌ام. به نظر من واقعا نمی‌شود گفت کدام بهتر اجرا کرده‌اند و قطعا دانش فراوان می‌خواهد مقایسه‌ی اجرای این دو استاد، که من کم‌اش را هم ندارم! (اما از آگاهان شنیده‌ام که اجرای دومینگو، بهترین اجرای این آریا و این اثر بوده).

به‌هرحال اگر بخواهم فقط حسم را بگویم (به زعم من باز!) مشخصا ارکستر کارایان (که برگونزی در آن خوانده) در مقایسه، کاملا ارکستر همراه پاواروتی را (متاسفانه نمی‌دانم کدام رهبر و کدام ارکستر) تحت تاثیر قرار می‌دهد. از سوی دیگر حس اندوه و پریشانی‌ئی که پاواروتی با تکه تکه بیان کردن بعضی کلمات و همین‌طور با حالتی شبیه بغض در صدایش ایجاد کرده، خیلی خوب پریشانی و اندوه "کانیو" را نشان می‌دهد. شاید حتی بشود گفت پاواروتی به نفع شخصیت، تقریبا مویه‌کنان می‌خواند و عجیب بر دل می‌نشیند اجرایش؛ و البته اجرای نیرومند برگونزی هم تا اعماق ذهن می‌رود انگار.

برچسب‌ها: ,

Comments


۱۳۸۵ خرداد ۱, دوشنبه

بخند دلقک!

پیش درآمدها و پیش‌نیازها:

دلقک

اگر خودِ ابلیس نباشد، بی‌تردید دلقک است!

دلقک نمونه‌ی کاملی است از عصیان در برابر خالق.

دلقک عاصی بر خویشتن است.

خود را خلق می‌کند تا در عصیانی خویشتن را نفی کند.

یک قانون ساده‌: اعتبار دلقک به خنداندن است. دلقک به جذابیت‌اش معتبر می‌شود. جذابیت دلقک به خندان است. دلقک "باید" بخنداند.

دلقک نفی "خود" را پیش از آنکه روی صحنه بیاید آغاز می‌کند؛ درست در ابتدای کارش... خیلی ساده: همان وقتی که خودش را دلقک می‌نامد!

* * *

دلقک وقتی تبدیل به یک دلقک تمام عیار می‌شود که انباره‌ای باشد از درد و مطلقا نافی ِ خویشتن.

دلقک برای خود بودن باید خودش را دوباره خلق کند و درست در لحظه‌ی خلق (پیش از هرگونه وابستگی به این خودِ جدید / پیش از فریب این "من"ِ جدید را خوردن) خودش را نفی کند.

دلقک به ظاهر برای دیگران است.

دلقک عاشقانه/عارفانه به خود و دیگران دروغ می‌گوید تا به وصال برسد.

معشوق او درد است: مسیر عصیان.

با این‌حال او برای رسیدن به درد تلاش نمی‌کند. او برای (آن یگانگی) وصال به نوعی آزادی می‌کوشد: مقصود عصیان.

[آزادی از دور زیبا می‌نماید؛ رویائی است. طالب، هر چه به آن نزدیکتر شود رنج بیشتری را نیز باید تحمل کند. رسیدن به آزادی دردناک است:

از یک سو چون غیرممکن به نظر می‌رسد (کدام آزادی؟ آزادی مطلق؟ امکان‌پذیر است؟ / آزادی غیرمطلق؟ آزادی است هنوز؟)

و از سوی دیگر چون آزادی گنجینه‌ایست که خواب آسوده را از صاحبش می‌رباید. طراران در راهند همیشه!]

دلقک ـ‌ اصلاً ـ در چیزی شبیه یک سایکودرام ِ ایفای نقش می‌کند: با هر دروغی که می‌گوید گامی به معشوق نزدیک‌تر می‌شود.

با هربار نفی خویش، خلق خود را کامل می‌کند.

[مسیح به حواری وفادارش (وفاداران، همه‌ی حواریونی بودند که یهودا نبودند) پطرس گفت تا خروس‌خوان سه بار من را انکار می‌کنی و او چنین کرد. / وفادارترین یار مسیح، مریم مجدلیه بود. مریم عاشق عیسی بوده. مریم از عشق عیسی، مجدلیه‌ی معروف شده بود.]

* * *

دلقک بودن برای دلقک، اجباری شبه‌تقدیری است که از یک انتخاب شخصی بُن گرفته.

دلقک عصیان را برمی‌گزیند و از آن پس باید مسیری را پی بگیرد که مو به مو از پیش شکل گرفته. مسیری که سراسر رنج است.

عصیان نفی بندگی و خوشی ِ مدام و بی‌دلیل کمین‌گاه بندگی‌ست.

دلقک سرخوشی ِ رنج ِ عصیان را به خوشی بی‌دلیل ِ خطرناک نمی‌فروشد.

* * *

دلقک در نفی خویش ابتدا از "تن" آغاز می‌کند.

در آغاز چهره‌ی خود را نفی می‌کند، با نقاب: اگر رنگ چهره‌ی دلقک را از او بگیریم، بخش عظیمی از قدرت عصیان را از او گرفته‌ایم. (نقاب، هم‌زمان دو دیوار است در دو دنیای مختلف: دیواری بین خود و خود، و دیواری بین خود و دیگران / نقاب، متمایزکننده است.)

[تمرینی در تئاتر هست که در آن باید با چشم بسته بازی کرد؛ شاید با یک نقاب ذهنی...]

پس از آن سراغ لباس‌هایش می‌رود. لباس‌هائی که این تفاوت را در حد اعلای خود آشکار ‌کنند. تفاوت با آن خود قبلی و با هر کس دیگر.

و پنهان‌کاری را تکمیل کنند...

در گام دوم ِ "تنی"، دلقک به خود آسیب می‌زند.

آسایش را بر خود حرام می‌کند.

دلقک مرتاض نیست! دردخواه و خودآزار هم نیست.

دلقک این کار را نه برای نفی ِ تن که فقط برای نفی خود انجام می‌دهد (بر خلاف مرتاض‌ها که ریاکارانه تن را نفی می‌کنند برای خودنمائی و خودبینی بیشتر).

دلقک کاملاً مادی‌ست. فقط برای خلق خود به خالق خود (خویشتن‌اش) آسیب می‌زند.

[هیولای دکتر فرانکنشتاین، به شرطی حاضر می‌شود از انسان‌ها دوری کند که فرانکنشتاین همتای مونثی برای‌اش بیافریند. فرانکنشتاین چنین می‌کند، اما از ترس پدید آمدن نسلی از هیولاها، همتای مونثِ هیولا را تکه تکه می‌کند. هیولا از آن به بعد عصیان خود را آغاز می‌کند و تا جائی پیش می‌رود که خالقش را دق‌مرگ ‌کند.]

هر بار که دلقک زمین می‌خورد، طعم دردِ تن و رنج تحقیر شدن را با هم می‌چشد و این کار را جز برای مادیات انجام نمی‌دهد (چندان مهم نیست، دستمزد برایش مهم‌تر است یا شهرت یا خنده‌ی تماشاچیان!)

دلقک تناقض محض است. عارفانه زندگی می‌کند اما عارف نیست. دلقک در برابر معنویت طغیان می‌‌کند تا معنویت خود را بیافریند؛ معنویتی غیر مقدس و کاملا زمینی (چیزی که فقط برای زیستن به کارش بیاید و دیگر هیچ).

در نیم‌راه رسیدنِ پای چپ یا راست به زمین در این گام، دلقک به قدم دوم می‌رسد.

دلقک در گام دوم ِ نفی خویش،‌ سراغ "روان" خود می‌رود.

وقتی تازه‌کار است، بعد از زمین خوردن از جا می‌پرد و باز می‌دود؛ درد را تحمل می‌کند.

این هنوز گام اول است.

در گام دوم، دلقک پس از زمین خوردن همان‌جا می‌نشیند و ادای گریستن در می‌آورد.

(تقلید از خود: تقلیدِ یک احساس دیگر غیر از احساس ِ حال حاظر.) دلقک با این کار روان نامطلوب خود را زیر سنگ آسیاب می‌گذارد!

درد کشیدن و تحمل کردن ِ درد را پیش از آن یاد گرفته، تا دروغ‌گویانه دوباره درد بکشد. او این‌بار درد می‌کشد که دیگران را بخنداند، بدون اینکه درد برایش اهمیتی داشته باشد.

دلقک می‌گرید تا در بیان رنجی که دیگر برایش اهمیتی ندارد مبالغه کند.

دلقک فریب می‌دهد.

با دروغ گفتن است که زنده می‌ماند.

دروغ می‌گوید که حقیقتی زیبا را (شاید فقط در آن لحظه زیبا: زیبا، چون همه‌ی کسانی که به تماشایش نشسته‌اند خواستار آن حقیقت‌اند [زیبائی را "من/ما" انتخاب می‌کند، می‌سازد.]) هدیه کند: خنده!

دلقک درست در آن دم که از درد به خود می‌پیچد و فریاد می‌زند بخندید، خود را خلق می‌‌کند و دور می‌ریزد.

دلقک قربانی نیست.

دلقک از بندگی رها شده است.

معنای خنده را درک کرده:

خندیدن به آن‌چه خنده‌دار نیست.

و واقعیتی را صادقانه پذیرفته:

دلیلی ندارد خودم نیز خندان باشم.

با این حال دلقک می‌تواند ناراضی هم باشد؛ او هم به خنده نیاز دارد!

یک "دعوت به شنیدن" در پی این یادداشت خواهد آمد. ادامه‌اش نیست (و طبعا، تکمله‌اش نیز) ضمیمه‌ی این یادداشت است.

سوار بر پاندوپان:

مرتبط:

از دلقک ياد بگير!

تا حدودی مرتبط:

...خوشی‌ها (یا "در ستایش هیچ")

بخش اول ـ بخش دوم

در ستایش آزادی و عشق و عصیان

برچسب‌ها: ,

Comments


۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۹, جمعه

نیم‌شبانه

دلم خیال می‌خواهد...

همین!

هر خیالی، خیال نیست. مثلا روزی صد تا از آدم‌های عجیب غریبی که درخت می‌شوند و بال در می‌آورند و شمشیرشان را توی خاک دفن می‌کنند و غیره از همین‌ دست، توی مغز آدم وول بزنند هم، باز عیار خیالش فرق می‌کند. اصلا خیال داشتن و خیال بافتن کلی با هم توفیر دارند.

بی‌خیالی و بی خیالی هم همین‌طور. البته نه که خیال بخواهم که بی‌خیال بشوم. اصولا بی‌خیالی را خوش ندارم، همان‌طور که بی خیالی...

بگذریم...

خیلی خیلی ممنونم دوستان ِ مهرْبان.

اسم‌بر که نمی‌خواهد. خودتان می‌دانید. مانده بودم چطور باز تشکر کنم، فکر کردم این هم یک راهش است. :) مرسی!

به دوستی گرامی‌ قول داده بودم این پست، یادداشت دیگری باشد:

دست و دلم کمی به کار نمی‌رود... اما این بدقولی اگر حساب نشود، سر قولم هستم. امیدوارم این را هم ببخشید.

آقای خیام!

باز هم سلام. این هم خودش اتفاقی است دیگر... حالا مثلا من خوش می‌گیرمش و جنابعالی هم که اهل فال و فال بد نبودید. اصولا طبیعی‌تر هم هست که فقط برای من جالب باشد. هر جالبی هم که نباید خنده‌ناک باشد... به‌هرحال کماکان حق با شماست.

از باده‌ی نوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده‌ست

انصافا یک دانه از آن انجیرها و یک حب از آن انگورها هم به ما نمی‌رسد!

اوقات بی خیال، همین بوده و هست همیشه؛ شاید...

سرخوش باشید و پیروز امیدوارم.

Comments


۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۲, جمعه

ملاقات کننده

ـ سلام! اومدم بگم که من همراهتون نمی‌آم.

سرم خم بود روی دفتر و دستَکم و اگر این‌قدر واضح و بدون رگه‌ای از شک و تردید این جمله را نمی‌گفت، بدون آنکه سرم را بلند کنم با دست اشاره می‌کردم که بنشیند و مثل همیشه دکمه‌ی روی تلفن را فشار می‌دادم و در میکروفن می‌گفتم یک فنجان قهوه و بعد می‌پرسیدم چای یا قهوه و هر چه پاسخ می‌گرفتم تکرار می‌کردم ـ حتی اگر پاسخْ چیزی نمی‌خورم یا میل ندارم بود، عینا همان را تکرار می‌کردم ـ و بعد آرام سرم را به طرف او بالا می‌آوردم و مستقیم توی چشم‌هایش نگاه می‌کردم و لبخند می‌زدم و سعی می‌کردم متقاعدش کنم بهتر است همراه ما بیاید؛ سابقه هم نداشت که موفق نشوم رای طرف مقابل را برگردانم. اما آن‌قدر مطمئن نظرش را اعلام کرد که چاره‌ای نبود جز اینکه روان‌نویسم را روی کاغذ رها کنم و تقریبا نگاهش کنم و باز سعی کنم لبخند بزنم (در اصل، حدس زدم با یک حریف جدی طرفم که نمی‌شود در برابرش همان روش معمولم را پیش بگیرم).

فاصله‌ی زیادی با میز نداشت و مجبور شدم سرم را کمی بلند کنم تا نیمه‌ی پائین چهره‌اش را ببینم که به زور لبخندی را روی خود نگه داشته بود تا احتمالا، صراحتش خیلی به من برنخورد.

عین همان لبخند را تحویل دادم و گفتم: «بفرمائید بنشینید.»

نمی‌شد گفت به هر قیمتی، اما به نفعم بود که نگذارم، ساده، کسی از همراهی ما منصرف شود.

گفت ایستاده راحت‌تر است. این را با حرکت آرام دستش گفت. لبخند زدم و دکمه را فشار دادم و گفتم: «یک قهوه لطفا...» و پرسیدم: «شما... چای یا قهوه؟»

گفت: «فکر نکنم میل داشته باشم. اما حضور یه نوشیدنی خنک برام بهتره.»

ابروهایم را تعجب‌زده و بیشتر پرسان بالا دادم و گفتم: «توی این هوای سرد؟»

و با اینکه اصلا منتظر جواب نبودم، چون در اصل منظورم پرسیدن سوالی نبود و فقط چیزی گفته بودم که فضا را پر کنم، گفت: «اگر اون چیزی که باب میل من هست رو خواستید بدونید؛ بله!»

پرسیدم: «چی میل دارید؟»

گفت: «آبجوی سبک.»

یکی از ابروهایم را بالا دادم و به اینکه می‌داند این را هم داریم لبخندی زدم و در میکروفن گفتم: «با یه آبجوی سبک.»

تکیه دادم به پشتی صندلی و گفتم: «اگه بنشینید می‌شه راحت‌تر صحبت کرد. چون بس که سرم رو خم نگه داشتم روی کاغذ، گردنم درد می‌کنه و کمی سخته برام بالا رو نگاه کردن.»

گفت: «خب! اگه شما بلند شین بهتره. می‌شه بعد هم بلافاصله بریم و کمی قدم بزنیم.»

یکی از آن لبخندها که همیشه سعی در پنهان شدن می‌کنند همراه ردِّ تعجبی درونی روی صورتم آمد و گفتم: «قطعا از همراهی با شما خوشحال می‌شم، اما می‌بینید که الآن ساعت کاری منه.»

گفت: «البته... من هم منظورم همین حالا نبود. تا شما قهوه‌تون رو بخورین و بلیت من رو باطل کنید و شاید من هم لبی تر کنم، ساعت کاری شما تموم می‌شه و می‌تونیم بریم. همه‌ی این کارها رو هم می‌تونید سرپائی انجام بدین. می‌دونین...»

مکثی کرد تا فندکش را بیرون بیاورد و سیگارم را که تازه از پاکت درآورده بودم روشن کند و بعد ادامه داد: «صندلی جاذبه‌ی عجیبی داره. تا وقتی روش نشستید بلند شدن از روش سخته. ممکنه نشسته هزار تا تصمیم بگیرید، اما همه‌ی اونا رو در جاذبه‌ی سیاه‌چاله‌ئیه صندلی گم می‌کنید... اگه همین الآن بلند شین، می‌شه تقریبا به قدم زدن مطمئن بود. اما اگه من هم بنشینم، دیگه حتی به باطل شدن بلیت من هم نمی‌شه اطمینانی داشت.»

باز یکی از ابروهایم را بالا انداختم و لبخند فرّاری روی صورتم نقش بست...

بالا انداختن یکی از ابروها، آچار فرانسه‌ی رفتارهای من بود. گاهی تبرّی می‌جست و گاهی تائید می‌کرد و گاهی تاکید و گاهی تحسین. همه چیزش البته بستگی به حالت لب‌هایم داشت و اگر لبخندْ همراهش بود نسبت مستقیم داشت با حالت لبخندم. مثل مصدر "رفتن" بود یا مصادر دیگر. می‌توانست برود یا نرود یا بروم یا رفتم یا می‌روم یا خواهم رفت باشد.

در برابر چیزی که او گفت، حالت تحسین و تعجب را انتخاب کردم.

ادامه داد: «البته باید صادقانه بگم که الآن دارم از فرصت گردن‌دردِ شما سوءاستفاده می‌کنم.»

گفتم: «به‌هرحال به نفع منه که شما رو از نیومدن منصرف کنم.»

گفت: «می‌شه یه لحظه به چشم‌های من نگاه کنین.»

سرم را آن موقع پائین‌تر نگه داشته بودم و دیگر حتی نصفه‌ی خندان صورتش را هم نمی‌دیدم و مستقیم داشتم به ترمه‌ی رنگارنگی که روی لباسش دوخته شده بود نگاه می‌کردم و سیگار می‌کشیدم...

دست چپم را بردم پشت گردنم و کمی ماساژش دادم. خیلی هم گردنم درد نمی‌کرد، اما واقعا حوصله‌ی بالا گرفتن سرم را نداشتم و در اصل من هم داشتم از گردن‌درد اندکم سوءاستفاده می‌کردم تا او را به نشستن ترغیب کنم. صندلی جاذبه‌ی غریبی دارد و می‌دانستم اگر بتوانم بنشانم‌اش یک قدم به پیروزی نزدیک‌تر شده‌ام.

اما قرار هم نبود به هر قیمتی منصرفش کنم و اگر بیشتر از آن روی بالا نگرفتن گردنم اصرار می‌کردم، ممکن بود توهین تلقی شود و او را ناراحت کند؛ پس همان‌طور که دستم پشت گردنم بود، سرم را آرام بلند کردم و مستقیم توی چشم‌هایش نگاه کردم.

بدون اینکه مسیر نگاهش را تغییر دهد با همان لحنی که در بدو ورود انصرافش را اعلام کرده بود گفت: «همیشه هم آدم نمی‌دونه دقیقا چی به نفعشه.»

دود سیگارم را بیرون دادم، دستم را گذاشتم روی لبه‌‌ی میز و سرم را تا حد ممکن خم کردم روی سینه‌ام و با فشار دست خودم را از صندلی کَندم و در حالتی که بیشتر شبیه تعظیم بود تا بلند شدن، بین ایستادن و نشستن، چند لحظه‌ای ماندم و به تصویر خودم روی شیشه‌ی میز خیره شدم؛ سرم برعکس روی گردن تصویر او قرار گرفته بود و موهایم ریخته بود روی شانه‌هایش.

همان‌طور که دستم بر لبه‌ی میز بود و سیگار لای انگشتم، خاک سیگار را روی زمین تکاندم و با یک فشار دیگر به میز، تنه‌ام را هم به عقب هل دادم و درست روبرویش ایستادم؛ سیگار را توی جا سیگاری خاموش کردم و باز به چشم‌هایش خیره شدم...

همان طور ایستاده بود و همان لبخند را روی صورتش نگه داشته بود. لبخندش را نگه داشته بود، اما به نظر نمی‌آمد نگهش داشته باشد تا نرود. نمی‌شد دقیقا نظر داد. هم می‌شد حدس زد که ممکن است لبخندش فرار کند و بی‌لبخند بماند و هم می‌شد تصور کرد ممکن است این لبخندش برود و لبخندی دیگر بیاید جایش، که قاعدتا باید توصیف‌ناپذیر باشد.

از زیر عینک گوشه‌ی چشم‌هایم را مالاندم و دستم را همان‌طور روی صورتم پائین کشیدم و لبخندی که مانده بود روی صورتم را پاک کردم تا جایش را به لبخند گنگی بدهم و هر دو تا ابرویم را بالا دادم. تمام این حرکات را با سری که دوباره پائین گرفته شده بود انجام دادم و بعد به جایی انگار میان دو چشمش خیره شدم.

در زدند. سینه‌ام را صاف کردم و گفتم، بفرمائید.

چند لحظه بعد یک سینی روی میز بود.

اگر تصویر میز و اطرافش را در آن لحظه از بالا می‌شد ثبت کرد، چنین چیزی به ثبت می‌رسید:

یک میز چوبی سیاه رنگ با شیشه‌ای بر آن که تبدیلش کرده بود به آینه. دو تا من و دو تا او که درست روبروی هم ایستاده بودیم و چهار تا دست که لبه‌های میز را گرفته بودند. یک سینی نقره‌ای، درست آن وسط، انگار که بخواهد میز را نصف کند اما گردی‌اش نگذارد، با یک فنجان کوچک قهوه و یک لیوان بزرگ آبجو.

یک لیوان آبجوی خیس از عرق... تازه فهمیدم چطور در آن سرما، نوشیدنی خنک خواسته بود.

فنجان قهوه‌ام را برداشتم و انگار به آن نوک زده باشم فقط شیرینی تندش را چشیدم تا مطمئن شوم هنوز می‌دانند که همیشه قهوه‌ام را با شکر تیز و فلفلی می‌کنم...

گفتم: «کارت شناسائی‌تون لطفا.»

برگه‌اش را از یکی از قفسه‌های کوچک روی میزم بیرون کشید و گفت: «عکس که داره.»

گفتم: «کارت شناسائی هم نیازه.»

گفت: «چه تفاوتی داره؟»

سرش را تکانی داد و ادامه داد: «چطور اطمینان می‌کنید؟ وقتی حتی به عکس هم سخت می‌شه اطمینان کرد،‌ کارت شناسائی چه مشکلی رو می‌تونه حل کنه؟»

ابروئی بالا انداختم بی‌هیچ حالت خاصی در صورت و برگه را گرفتم و پرسیدم: « از انصراف مطمئنید؟»

و بلافاصله سینه‌ام را هول‌هولکی صاف کردم تا مگر سوال احمقانه‌ای را که پرسیده بودم با صدایش محو کنم. اما انگار فایده‌ای نداشت؛ چون با انگشت‌هایش روی میز ضرب گرفت و با دهانش صدایی در‌ آورد مثل "تق" که اگر از توی میز ِ آینه شده نگاهش نکرده بودم، می‌شد نه حسابش کرد. اما توی میز دیدم که با نگاهی عاقل اندرسفیه به من که روی کاغذ خم شده بودم نگاه می‌کرد؛ او هم یکی از ابروهایش را بالا داده و گردنش را کمی خم کرده بود.

می‌شد به خاطر آن خمی ِ گردنش، به آن حالت، آبشار سرزنش لقب بدهم...

زیاد دیده بودم کسانی را که وقتی اشتباهی از آنها سر می‌زند به جای پذیرفتن اشتباه‌شان بر موضع خود پافشاری می‌کنند و سعی می‌کنند با روداری، به زورْ آبروداری کنند. مثلا دست پیش بگیرند که پس نیافتند. با‌ این حال، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که روزی خودم هم چنین بکنم... اما انگار کردم!

دستم را که داشت می‌رفت به طرف روان‌نویس، وسط راه نگه داشتم و با لحنی که کمی سرزنش در خود داشت، دوباره به هدف منصرف کردنش از انصراف گفتم: «ببینید...»

او هم دست‌هایش را از لبه‌ی میز جدا کرد و میان حرفم را گرفت و گفت: «نه! شما ببینید...» و با حرکتی سریع، روی یک پنجه چرخید و با گام‌های بلند رفت به طرف پنجره و پرده‌ها را کنار زد و پنجره را باز کرد...

کاج‌ها هیچ‌وقت زرد نمی‌شوند و به همین دلیل است که اگر کنار یک بلوط نیم‌زرد و نیم‌لخت قرار بگیرند تصویری جادوئی را پدید می‌آورند. آن هم در پس‌زمینه‌ی آبی خاکستری اواخر پائیز...

راستش همیشه مقاومت آن بلوط برایم محل سوال بود. همیشه... که تا اولین برف برگ‌هایش را نگه می‌داشت. انگار تاکیدی بر نکته‌ای خاص در خود (یا حداقل در برگ‌هایش) داشت که نمی‌شد بفهمم، اما احساسش می‌کردم.

دوباره رو به من کرد و گفت: «فکر کنم ده دقیقه‌ی دیگه ساعت کاری شما هم تموم می‌شه.»

فنجانی که توی یک دستم مانده بود را روی میز گذاشتم و دست‌هایم را به هم قفل کردم و طوری به هم مالاندم که تق و تق صدا کردند. انگار که بخواهم گرم‌شان کنم، اما در اصل داشتم فکر می‌کردم. دندان‌هایم را به هم فشردم، نه از سر عصبانیت؛ فقط برای بیشتر مطمئن شدن.

ظاهرا تنها کسی که مطمئن نبود، من بودم. آن حالت را دوست داشتم اما نه در آن جمع دو نفره. شاید در جمع دو نفره‌ی دیگری هم می‌شد دوستش داشته باشم آن حالت را. اما آن جمع نه!

دست‌هایم را باز کردم و آرام به هم زدم. روان‌نویس را از روی میز برداشتم و گردنم را انگار با ریتم تند یک موسیقی چند بار به چپ و راست تکان دادم؛ پای برگه چیزی نوشتم و مُهری را از کشو بیرون آوردم و به انصرافش حالتی رسمی‌تر دادم.

گفت:«البته می‌دونید که این کارا چندان هم مهم نبود. اما بالاخره بعضی کارها بهانه‌های خودشون رو می‌طلبن.»

دوباره آمد طرف میز (بلند گام برمی‌داشت) و ادامه داد: «خیلی کارها هم بهانه‌ی دلیل و مدرک رو می‌گیرند... وگرنه کی به این کاغذا اهمیت می‌ده.»

لبخندش بالاخره فرار کرد. در یک چشم به هم زدن لبخندش از روی صورتش جستی زد و جای خود را به لبخندی شیطنت‌آمیز و شوخ داد و نگاهش... اما در همان یک چشم بر هم زدن، لبخند فراری را قاپید و دوباره روی صورتش نشاند، جای آن جرقه‌لبخند...

دستم را بردم توی موهایم و کمی به هم ریختم‌شان و باز مرتب‌شان کردم. کاغذ را گذاشتم در قفسه دیگری که تا آن موقع خالی مانده بود.

ساعتم دو زنگ کوچک زد به معنای ساعت چهار.

کیفش را روی شانه‌اش مرتب کرد و با همان لبخند قدیمی‌تر گفت: «می‌آئید؟»

گلویم را صاف کردم. نمی‌شود گفت از پشت میز تکان نخوردم. صندلی را با زانویم عقب‌تر دادم و این پا و آن پا کردم. فنجان قهوه‌ی روی میز شده بود آینه‌ی دوم. و حتما از آن جا که او ایستاده بود، لیوان ِ آب‌جو آینه‌ی دوم به حساب می‌‌آمد.

نگاهی توی آینه‌ی کدر قهوه‌ای رنگ انداختم و برش داشتم و دوباره به آن نوک زدم. سرد شده بود. یعنی آن‌قدر که قهوه بماند گرم نبود. کمی از آن را سر کشیدم و گذاشتمش لبه‌ی میز‌ و از کنار صورتِ او باز به بلوط و کاج نگاه کردم... ‌تنه‌ام را ول کردم روی دست‌هایم و دست‌هایم را روی میز و به محض برخورد، باز خودم را آرام عقب انداختم. مثل پاندول ساعتی که در حرکتی خیلی خفیف و حتی نامشهود برود و برگردد. بهتر بگویم؛ مثل ستونی که یک لحظه از بودنش پشیمان شود و پا به پا کند، اما بلافاصله از نبودنش پشیمان...

هنوز ایستاده بود آن‌طرفِ میز و مستقیم به صورتِ من خیره شده بود و به چشم‌هایم که سعی می‌کردند گریز بزنند.

دوباره دست‌هایم را مثل بار قبل به هم قفل کردم و در هم پیچاندم تا یک لحظه فکر کنم...

خم شدم و روی کاغذی یادداشت کوتاهی نوشتم، برش داشتم و رفتم طرف جالباسی تا پالتو و کلاهم را تن کنم...

کیفم را که از کنار جالباسی برداشتم، در را باز کردم و کاغذ را پشت در چسباندم و کناری ایستادم.

او لیوان آب‌جویش را برداشت و جرعه‌ای از آن نوشید... رد انگشتانش عرق‌ لیوان را پاک کرد و شرّه‌‌های کوچک را سرازیر. لیوان را گذاشت لبه‌ی میز و با انگشت کمی جابجایش کرد تا درست لب به لب میز و در تعادلی عجیب قرار بگیرد و بعد به طرف در آمد.

از کنارم که رد می‌شد دیدم که دوباره لبخند قدیمی‌تر فرار کرد. شاید هم خودش فرستادش برود تا جایش را به لبخند دیگری بدهد، توصیف‌ناپذیر!

کیفم را از این دست به آن دست دادم و دنبالش رفتم.

* * *

اگر تصویر میز را در آن لحظه‌ی خروج از بالا می‌شد ثبت کرد، چنین چیزی به ثبت می‌رسید:

یک میز چوبی سیاه رنگ با شیشه‌ای بر آن که تبدیلش کرده بود به آینه؛ با دو تا آینه‌ی قهوه‌ای و آبجوئی که در تعادل و تقارنی عجیب (که فقط با دیدن می‌شود حالتش را فهمید) بر لبه‌های میز قرار گرفته بودند و یک سینی نقره‌ای وسط میز، که اگر گرد نبود دلش می‌خواست میز را دو نیم کند.

17/7/1384

بازنویسی نخست: 22-21/2/1385

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

سال ِ بد...

سال ِ بد... سال ِ بد... سال ِ بد... سال باد...

نمی‌دانم دیگر چه بگویم... چه دارم که بگویم؟ فقط خبر بد... خبرهای بد که شنیده‌اید و شنیده‌ایم؛ اما نمی‌توانم نگویم... در گلویم مانده...

فقط می‌دانم که دیگر دلم نمی‌خواهد... من خبر ِ تلخ دوست ندارم. هیچ‌کس خبر ِ تلخ دوست ندارد. اما خبر تلخ ِ نحس ما را دوست دارد. دست از سرمان برنمی‌دارد خبر ِ نحس... خبر ِ بد.

* * *

برای رامین جهانبگلو

پوستری از نقطه الف

برای رامین جهانبگلو

عنکبوت:

فارسی خزندگان

اتهام جهانبگلو ارتباط با بيگانه است!

هنوز:

درباره جاسوسی

* * *

و می‌دانم که بالاخره هر آغازی پایانی دارد. اما مگر می‌شود آدم یاد بگیرد بغض نکند؟ مگر می‌شود آدم دلش نشکند... مگر می‌شود آرزو نکرد کاش چند سال دیگر هم...؟

م . ا . به آذين

در بستر مرگ:

مردی که تنها از آزادی گفت

(لینک مستقیم متن)

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter