شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۵ اسفند ۸, سه‌شنبه

از «خاطره‌ها و آدم‌هایشان» (داستان‌) / 2

کلید را روی میز گذاشت و رفت بیرون.

مرتبط در خورجین پاندوپان:

یک نمونه از «خاطره‌ها و آدم‌هایشان» (همراه توضیح یک تجربه‌ی کاملا تجربی)

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۵ بهمن ۳۰, دوشنبه

دلشوره‌ی نوشتن را...

نمی‌توانم فقط دوست‌ داشته باشم، یا از داشتن‌اش لذت ببرم، یا... خوب که فکر کنم، می‌بینم وقتِ دلشوره‌ی نوشتن، فقط یکی از این حس‌ها نیست که سراغ‌ام می‌آید. اگر بشود واژه‌ای پیدا کنم برای نامیدنِ حالی مجموع تمام این حس‌ها، آن‌وقت می‌توانم بگویم وقتِ دلشوره‌ی نوشتن آن حال را دارم. شاید هم از این به بعد، اگر زمانی مجموع تمام آن حس‌ها سراغ‌ام آمد بتوانم بگویم حال دلشوره‌ی نوشتن پیدا کرده‌ام...

دلشوره‌‌‌اش دل‌آشوبه نمی‌آورد. مثل وقتی که کاری عقب‌مانده داریم نیست. نه دنبال کردنی‌ست انگار،‌ نه گذشتنی، نه رها کردنی؛ می‌خواهد آدم را بنشاند که به نوشتن فکر کند... که بنویسد.

وقتی نوشتن به آدم حس زنده بودن بدهد، حس زندگی کردن، حس بودن، بیداری، دلشوره‌ی نوشتن لحظه‌ی پیش از بیداری می‌شود. شاید مثل حس لحظه‌ی به دنیا آمدن‌، که اگر می‌توانستیم ـ‌درست‌ـ به خاطر بیاوریم‌، با آن شبیه‌اش می‌دانستیم... حتی با همان ترس یا هیجان یا...

شاید همان لحظه‌‌ای که آرام جائی نشسته‌ایم و ناگهان چیزی در مغزمان زق‌زق می‌کند و خودش را می‌رساند به انگشت‌هایمان. بخشی‌ش، مثل دلشوره‌ی پیش از دیدن معشوق است و بعد آرام‌آرام دوباره از دست و سینه برمی‌گردد به مغز... و مثل باد می‌پیچید توی سر... سنگین‌اش می‌کند؛ بدون هیچ سوژه‌ای، بدون هیچ موضوعی... فقط یک میل غریب و یک وسوسه‌ی شدید و ممانعت‌ناپذیر برای نوشتن.

* * *

وسوسه شدم درباره‌ی "لحظه‌ی الهام" این‌طور فکر کنم: وقتی که در پی دلشوره‌ی نوشتن، نوشتن را آغاز می‌کنیم و نمی‌دانیم چه می‌خواهیم بنویسیم و می‌گذاریم میل به نوشتن هدایت‌مان کند. وقتی که می‌گذاریم آنچه می‌خواهیم بنویسیم (یا آنچه می‌خواهد نوشته شود؛ به میل خودش، نه به میل هیچ چیز یا کس دیگری... گیرم بیش‌ازحد خیال‌پردازانه به نظر برسد!) و از پیش به وضوح نمی‌دانیم‌اش، نوشته شود. این‌طور، الهام بعد از نوشتن است که تازه سر می‌رسد نه پیش از آن.

پیشنهاد می‌کنم بخوانید:

قالی ایرانی

داستانی خواندنی از نقطه الف در هزار تو

نقره‌ی اثیر:

تصویر فاجعه

(نگاهی به عکس‌های سباستیائو سالگادو)

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۵ بهمن ۲۲, یکشنبه


از قدیم چیزی‌م به‌پیش می‌راند

در قدیم به‌پیش می‌راندم چیزی

چیزی‌م از قدیم به‌پیش می‌راند

17/7/85

برچسب‌ها: ,

Comments


۱۳۸۵ بهمن ۱۲, پنجشنبه

شرحی بر نقادی پسامندانه‌ی خاور‌ورانه‌ی خبریک

امروز به گونه‌ای کاملا نااتفاق‌مند چشم‌ام گرایانده شد به خبری از خبرگزاری‌ای وزن‌مند که اسم‌اش را نمی‌آورم، اما لینک‌اش را یواشکی به شما می‌گرایانم.

بعد از قرائت وزین آن خبر، چشم من گشایانده شد به اصول درک و دریافت و تبیین اثر هنری و ذهن‌ام نیز گشادانده شد، تا از این سپس با تکیه بر برداشت‌های پوچ‌گرایانه بر آنها پشت زنم و بر دهان غرب مشت زنم و پای اندیشه‌ی شرق‌مندانه انگشت زنم (نثر مسجع یک وسوسه‌ی خاوریک و عرفانی می‌باشد و ایرادی برنمی‌آورد).

توجه شما را به برخی از قِسَمات اصول‌نقدگرایانه‌ی روشن‌مندانه‌ی خبر مذکور می‌کشانم و تشریحی بر آن را می‌پردازم:

"اين اثر فوجي از پرندگان سمبليك در حال پرواز را نشان مي‌دهد كه حامل پيامي از شرق به‌سوي غرب هستند"

برای خوانندگان غیرآگاه لازم به ذکر می‌باشد که پرنده‌ی سمبلیک پرنده‌ایست حاوی مقادیری سمبل. از هنرمندان سمبل‌گرا می‌شود تعدادی را نام برد که به دلیل پاره‌ای ملاحظات از ذکر آنان خودداری به عمل می‌آورد.

از طرفی لازم به ذکر همی‌باشد که شرق برای غرب پیامی دارد که قرون‌هاست می‌خواهد به غرب برساند، اما غرب گوش شنوا دارا نمی‌باشد. این پیام دل‌انگیز همانا پیام صلح و عرفان می‌باشد که در اشعار شعرای بزرگی همچون باباطاهر [...] به درستی مشهود گردیده. اگر شما به تصویر مذکور دقت بیفکنید، دریاب می‌کنید که به پای پرندگان، پیام ِ مذکور نمایانده گشتیده است. است.

"اثر يادشده با رنگ سفيد و نقره‌يي ساده و بي‌تكلف، تداعي‌كننده مفاهيم صلح، آزادي، استقلال، نظم و استعلاء است"

از نظر "ئی‌10" هنرمند پیام‌گرای گمنام قرن نانزدهم، رنگ سفید و نقره‌ای حاوی سادگی‌ای هستند که تنها از راه نگاه پاک‌گرایانه‌ی خاوریک می‌توان به آن دست یابید. برای درک بهتر پیام مطلب فوق، نکاتی را به شما می‌نمایانانم:

رنگ سفید نماد صلح است. رنگ نقره‌ای نماد آزادی. آبی متالیک هم نمایان‌گر لیبرال دموکراسی می‌باشد که به مطلب فوق مربوط نمی‌باشد.

رنگ نقره‌ئی ساده و بی‌تکلف، همانا نشانگر آزادی و استقلال می‌باشد، چون اگر کسی حاوی مقادیری آزادی و استقلال نباشد، جرٱت نمی‌کند این‌گونه به نوشتن دست بیازد. این‌گونه آزادی و استقلال در شرق به مقادیر فراوان است.

نظم و استعلاء از جمله مواردی است که تمام هنرمندان غربی، از جمله گوته، آرماند، گورباچف و از همه مهم‌تر نیچه خواهان دست‌یابی به آن بوده‌اند، اما موفق ننموده‌اند. اما ما در شرق موفق گشتیده‌ایم.

هنرمند متعهد غربی برادر هوسرل در مقاله‌ی روشنگرایانه‌ای که در آن به اروپائی‌ها بحران‌شان را در علم نمودانده، به بررسی پدیدارگردی استعلاء در هنر پرداخیده که همانا بی‌شک منظورش به هنر ما گرایانده می‌باشد که تنها در تحقیق‌های عمیق و فهمیک از مقاله‌اش می‌توان به این موضوع دست یازید.

"در چهار متر بالاي اين ستون‌ها، پرنده‌سان‌هايي را طراحي شده كه در حال پروازند و با نورپردازي درخت‌هاي ميدان پاستور و رساندن آب توسط فواره‌ها به تيرهاي بلند، اين پرنده‌ها معلق مي‌شوند."

فقط خواستم توجه‌تان را جلب کرده باشم که برای توصیف چه چیزهای خوشگلی که سازیده می‌گردند، چه جملات سترگ و شگرفی باید بافانده گردد که در عمق خود حاوی پیام‌های ژرفناک بباشد.

"... هنرمندي است كه به فضا، نور و زمان و بيشتر به فضاي خالي و استيك عدم، ‌توجه دارد"

هنرمندان بزرگی همین امروز برای من هزاران نامه فرستادند تا مفهوم عمیق "استیک عدم" را به ایشان بگرایانم. حدود ده‌هزار نامه دریافت کردم که همه‌شان را زود خواندم؛ خودم تنهائی...

مفهوم استیک عدم مفهوم عمیقی است. البته من به ایشان گوشزد کردم که از کجا معلوم؟ ما که همه‌چیزدان نیستیم. گاس که اشتباهی پیش نیامده باشد. اما بلافاصله هزاران نامه دریافت کردم که من را از لحاظ وظیفه وادار می‌کردند.

استیک عدم مفهومی است بسیار اینتلکچوآلانتیکیستی که از زمان ظهور گرایشات نئومینیالیستی در دوره‌ی اوج گرایش به جنگ جهانی دوم بسیار پرطرفدار گشتید.

اولین بار که این مفهوم در فرهنگ و اندیشه‌ی غرب مُتَجّل شد، در اثر هنرمند متعهد غربی، برادر دکارت بود که فرمود: «چگونه می‌توانم به بودش خویش اطمینان بنمایانم، گاهان که چونان استیکی در عدم گرفتار آوردیده گشته‌ام.»

و این مفهوم عمیق از همان زمان به قضیه‌ی هنر داخل شد. چنانکه بایزید فرمود: «به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده چنانکه پای مرد به استیک آب‌دار فرو شود، پای من به عشق فرو می‌شد.»

که اینجا عشق واژ‌نمون متافوریک‌سانه‌ای است از عدم.

فیلنی، فیلم‌ساز غیرمتعهد غربی هم در فیلم موهن خود موسوم به "آمارکورد" از زبان کشیشی غربی می‌گوید: «این استتیکه!»

که به علت عدم آشنائی فیلمساز مذکور به اندیشه‌های شرقی، و تلاش عبث‌نمونانه‌ی او برای استفادیدن از آنها، استیک را با "ت" اضافه تلفظ می‌کند.

امیدوارم تمام این توضیحات در نمایاندن مفاهیم سترگ‌مند "استیک عدم" به شما ملت سر صحنه کمک نموده باشند.

"آثار ... تا حدود زيادي به فضاهاي خالي نيل داشته كه اين ‌مورد حس مبهم و معناباخته و پوچي را در بيننده خود برمي‌انگيزاند"

واضح و مبرهن است که نیهیل‌گرائی نهفته در اندیشه‌ی پوچ‌مند غربی بر ما نمی‌تواند دست بیازد یا به نوعی فریب‌سانیک بفریباندمان.

فضاهای خالی همه سرشارند از احساسات معناباخت‌مندانه و پوچ‌نمایانه. بر ما پوشیده نیست که برخی جوانان گمراه که گرایش شدید به پوچ‌مندیدگی دارند این‌روزها چه کارها که نمی‌کنند.

فضاهای خالی که همیشه نیل دارند به ابهام هیچ‌گاه از ضربه زدن به آرمان‌های اندیشه‌ی فرانمون مستعیل و تعین‌مند شرقانه که پیام‌های درون‌مندانه‌اش بارها قصد یاری به غرب را داشته، اما غرب نذاشته، دست برنداشته. اند.

بکت، هنرمندنمای وابسته‌ی غربی در کتاب موهن خود می‌گوید: «همه‌اش شلغمه» و فکر می‌کند ما نمی‌فهمیم که دارد به کمک هم‌دست معلوم‌الحال کچل‌اش نویسنده‌ی موسوم به یونسکو، که ایادی‌اش این‌روزها چه‌کارها که نمی‌کنند و با بازیگرهای معلوم‌الرفتار هم‌دست‌اند، با القای مفاهیم خالی‌مندانه ما را به نیهلیّت افراطی می‌گرایاند.

اما ما نمی‌گرائیم. چرا که اگر فضای خالی در اختیار اندیشه‌ی تربیت‌نمون و نقد آگاه‌فرا‌مندانه‌ قرار بگیرد، چه‌بسا که مایه‌ی ستایش هم داشته باشد.

از همین رو وقتی یک‌سری پرنده‌ی نیل‌کننده به نقره‌ی آزادی و صلح و استعلاء، که با پیامی در دل و سلامی بر لب، به سوی غرب نیل کرده‌اند، دارای فضای خالی بشوند، تشعشعات نیهیل‌مندانه‌شان دچار گرایشات عرفانیک شده و پوچی‌شان تبدیل به خلاء می‌نمایاند که در اندیشه‌ی شرقانه مفاهیم مثبتی می‌تراواند.

‌نکات بسیار مفهوم‌فراآورانه‌ی دیگری در خبر مذکور هست که خودتان باید به درک‌اش نائل بیائید. قصد من از ارائه‌ی این مقاله‌ی تحلیل‌نمون‌مندانه ارائه‌ی برخی مفاهیم پیچ‌مند بود که نیاز به کاوانیدن می‌نمود.

پ.ن.: البته، اين مسئله به‌هیچ‌وجه ربطی به هنرمند نام‌نبرده ندارد (مشخصا، نام ایشان را هم ننوشتم که بیخود قضایا قاطی نشوند). در اصل، آن‌طور که از دوستان شنیده‌ام،‌ اثر خیلی هم زیباست، اما خبرش...

پ.پ.ن: این کاریکاتور هم در شکوفش استعداد نقادمندی شناس‌مفهوم‌گرایانه‌آور بی‌تاثیر نمی‌باشد.

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter