شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۴ مرداد ۹, یکشنبه

روايتی از خودکشی به مثابه راهی برای اثبات آزادی

روزگاری را دلخوش بودن به وجود جهانی جدا از جهان ما و پی گرفتن زندگی در جهانی دیگر، و پس از آن، شاید در پی خواندن چند خط، ویرانی این دلخوشی کودکانه:

من زنده‌ام، یک هوموساپین هستم. از گوشت و خون ساخته شده‌ام. ترکیبی هستم از ذرات کهکشانی.

در زمین به وجود آمده‌ام و از مواد موجود در همین زمین ساخته شدم. می‌اندیشم. روح ندارم و آن‌چه روح من پنداشته می‌شود چیزی نیست جز اندیشه‌ام. پس آغاز دیگری در پی مرگم در انتظار من نیست.

با همین تفکرات است که آن جهان دیگر و حتی اعتقاد به تناسخ برایم زیر سوال می‌روند.

من سیب را حریصانه بلعیدم و خودم را به زمین پرتاب کردم تا هیچ امیدی برای خودم باقی نگذارم،‌جز تمام آنچه دارم.

اما هیچ‌وقت نتوانسته‌ام خودم را با تمام آنچه دارم راضی نگاه دارم.

تصور اینکه من به دنیا آمده‌ام و قرار است در این دنیا زندگی کنم، بی آنکه کوچکترین دخالتی در انتخاب این زندگی و آن‌چه دارم داشته باشم، بسیار آزار دهنده است.

هنوز آن قدر تغییر نکرده‌ام که بتوانم خودم را مسئول تمام حوادث زندگی‌ام بدانم.

هنوز در اعماق وجودم به دنبال یک مسئول می‌گردم.

اما به هیچ‌وجه نیز حاضر نیستم عقب‌گرد کنم.

آن خدا را، موجود یا موهوم، اصلا نمی‌توانم دوباره وارد دایره تفکراتم بکنم.

اما او سرسختانه خودش را به دیوار اندیشه‌ام می‌کوبد. حتی حاضر است در زندگی‌ام به من اختیار مطلق بدهد.

برای خودش کسانی را می‌فرستد که به گونه‌ای مجابم کنند.

در نقش معشوق ظاهر می‌شود. سعی می‌کند تنهایی‌ام را پر کند. سهروردی را سراغم می‌فرستد.

اما نه! نمی‌توانم دوباره او را راه بدهم.

به نیچه پناه می‌برم.

و همین‌جا دچار اشتباه می‌شوم.

دست اخر پذیرفته‌ام که خالقی وجود داشته، گیرم مرده باشد. گیرم خفته باشد. گیرم آن‌قدر دلسوز باشد که از تماشای کراهت انسانی من دق کند.

همین روزنه دوباره من را به دام او می‌اندازد.

دوباره اندیشه‌ام را به او می‌فروشم تا آن را روح بنامد.

در قبال آن چه چیزی را دریافت می‌کنم؟

جلوه‌ای دیگر از تناسخ؟

روح جمعی را؟ کمونیسم متافیزیکی را؟

وصالی ابدی را؟ می‌خواهد به هر قیمت ممکن خود را معشوق من بنامد که در حسرت وصال به او می‌سوزم و مجنون‌وار زیستن در ناسوت را به امید وصال در لاهوت تحمل می‌کنم؟

این را به هیچ‌وجه نمی‌خواهم بپذیرم.

من معشوقی واقعی می‌خواهم. بوسه باید لبان من را داغ کند و حاضر نیستم طعم یک بوسه حقیقی را با هیچ پاداش ابدی معامله کنم.

در زندگی من بوسه معامله کردنی نیست. می‌خواهم خدای خویش را روی زمین بیابم در قالب انسانی که دوستش می‌دارم.

اما هنوز سر به دیوار می کوبد آن خدا؛ این‌بار می‌خواهد با تئوری انسان نیمه و انسان کامل وارد هستی من شود. می‌خواهد حتی به قیمت پذیرفتن شریکی برای خودش ( من و معشوقم که با رسیدن به هم خدایی کامل شده‌ایم) دوباره خود را وارد زندگی من کند.

باز هم مقاومت می‌کنم. خودم و معشوقم را کامل می‌دانم. از اختیار خویشتن سخن می‌گویم. من و معشوقم هر کدام موجودی کاملا مستقل و انسان‌هایی کامل هستیم که نه نیازی به تکامل در پی وصال داریم و نه نیاز به خدایی که همتایش شویم.

و عشق را و وصال را روزنه‌ای می‌کنیم برای خروج از یکتاپرستی و ورود به دنیای نو... ما یکی بودن را نفی می‌کنیم تا دو بودن را تجربه کنیم. همین!

اما آن خدا هنوز از پا ننشسته است.

هنوز شمشیر داموکلس مرگ را بالای سرمان دارد.

هنگامی که هیچ کدام از روش‌های مهربانانه‌اش برای بازگشت به نقطه اوج پیشین‌اش پاسخ نمی‌دهند، به تهدید متوسل می‌شود.

من را در مقابل مرگ محتوم‌ام قرار می‌دهد.

می‌ترساندم از لحظه‌ای نا معلوم که همین لحظه در کنارم ایستاده:

شاید درست در اوج یک معاشقه، دست سرد مرگ روی گلویم قرار بگیرد.

می‌گویم: خب! قلبم از کار ایستاده... بدنم دیگر توان کار نداشته... هماهنگی اعضای حیاتی‌ام از میان رفته‌اند و من مرده‌ام... مغزم از کار افتاده و دیگر نتوانسته‌ام بیاندیشم... روحی از بدنم خارج نشده! من مرده‌ام. همین! بدنم از کار افتده...

می‌گوید: قبول... تو مرده‌ای! و این خواست و عمل من بوده.

می‌گویم: قرار نیست به هیچ کجا بازگردم. من مرده‌ام و تبدیل به خاک خواهم شد و تناسخ من تنها در حضورم میان برگهای یک گیاه یا تن یک کرم خاکی صورت می‌گیرد. من مرده‌ام و شاید تبدیل به سیبی شوم که زنی یا مردی می‌خورند و این زن یا مرد شاید روزی فرزندی داشته باشند. شاید من یکی از میلیون‌ها ذره تشکیل دهنده بدن او باشم. من به جای او نمی‌اندیشم. من یک بار زیسته‌ام و یک بار هم می‌میرم.

می‌گوید: قبول! اما تو مرده‌ای. و این من هستم که زمان مرگ تو را معین کرده‌ام. مرگ تو در اختیار من است.

و مرگ تنها چیزی می‌شود که در دست او مانده برای آنکه نظریه اختیار مطلق من بر خویشتن را زیر سوال ببرد.

باز نوبت من است که در برابر او بایستم. هنوز می‌توانم به همه ثابت کنم که حتی مرگم نیز در در دستان خود من است که می‌زید.

خودکشی تنها راه ممکن است برای اثبات آزادی من:

من خودم را می‌کشم برای آنکه خروجم از دنیای انقیاد به دنیای اختیار را به اثبات برسانم.

خودکشی تنها سلاح من است برای مبارزه با مرگ محتوم نا معلوم.

خودکشی تبدیل می‌شود به تنها راه من برای ورود به دنیایی آزاد، دنیایی آزاد که خودم در آن زندگی نمی‌کنم.

من خودم را می‌کشم تا دلیلی بشوم برای آنکه دیگر انسان‌ها تردیدی در آزادی‌شان نداشته باشند.

خودکشی تنها راه ممکن برای آزاد شدن است.

اما آیا تنها راه نجات من هم هست؟

* * *

در پی اثبات اختیارم و در هراس از آینده‌ای موهوم، درست در زمانی که زندگی تماما آن چیزی بود که می‌خواستم، تن به مرگ دادم.

پیش از این تصمیم، همه چیز درست پیش می‌رفت، اما هیچ تضمینی نبود که همه چیز همان‌طور که هست باقی بماند.

من برای فردایم هیچ ضمانتی نداشتم و ندارم.

دیروز من نیز از میان رفته بود و هراس فردای موهوم ارزش آن‌چه خاطره دیروز من شده بود از میان می‌برد.

دیروز من انکار شده بود. توسط خود من... همین که در دیروز نمانده بودم و به امروز رسیده بودم.

و فردایی نیز در انتظارم نبود، آن‌طور که خودم می‌خواستم.

و از همه بدتر،‌ اختیار من بر تمام اینها زیر سوال رفته بود.

تمام این ترس‌ها می‌توانند حتی میل من به اثبات اختیار را نیز تحت‌الشعاع قرار بدهند.

و شاید توانستند.

و من نمردم!

به سادگی، یک اشتباه کوچک و کلیدی که در دست یک از دوستان جا مانده بود و یک تماس تلفنی، همه چیز را خراب کرد.

و هیچ کدام از پزشکان هم حاضر نبودند بپذیرند دلایلم را برای مرگ... دوستانم نیز.

بهانه آوردم که در پی عشقی از دست رفته چنان کردم؛ و امروز فراموش کرده‌ام که دقیقا کدام دلیل من را به سوی مرگ سوق داد!

آیا واقعا در پی رفتن معشوق بود؟

بی‌تردید تمام اطرافیانم چنین نظری دارند.

اما خودم... تقریبا فراموش کرده‌ام به خاطر کدام معشوق دست به خودکشی زدم.

من آزادی‌ام را از دست داده بودم.

معشوق بزرگم را...

اما انسانی که دوستش می‌داشتم نیز دیگر نبود.

نمی‌دانم کدام عشق من را به سوی مرگ سوق داد.

اما یک چیز را می‌دانم:

در پی از دست دادن چیزی تن به مرگ خودخواسته دادم.

از دست دادن تضمینی برای فردایی بهتر...

آزادی و یا عشق!

* * *

هنوز نمی‌دانم آیا خودکشی بهترین راه حل است یا نه.

من می‌توانم بی‌توجه به تمام تلاش‌های خدا برای اثبات خودش به عنوان خالق، راه خودم را بروم.

بگذار او اندیشه من را روح خودش بنامد.

بگذار بی‌توجه به کامو این بار هر چیز را به نام خودش ننامم.

یا اصلا او نام خودش را داشته باشد و من نام خود را.

اما آزادی‌ام.

باری! آیا بهترین راه برای اثبات آزادی همین تن به مرگ خودخواسته دادن است؟

من پس از آن نمردن، زیستن‌های حیرت انگیزی را تجربه کردم. زیستن‌ها!

پس از آن نمردن بود که نوشتن اصل زیستن‌ام شد و زیستن را میان کلمات دریافتم.

پس از آن نمردن، بار دیگر عشق را تجربه کردم. حتی پس از آن یک بار دیگر تنهایی تلخ جدایی را تجربه کردم. اما دیگر به خاطر عشق نمردم و این‌ بار زیستن را انتخاب کردم ( تبدیل عشق یگانه به یگانگی عشق و امکان رسیدن به عشق یگانه با پذیرفتن یگانگی عشق)

پس از آن نمردن بارها لذت زیستن را تجربه کردم، تا هنگامی که دوباره به تلخی آن رسیدم. این بار پس از تجربه لذت نوشیدن شراب!(تلخی با زندگی من عجین شده، در میان طعم سیگار و شراب! و حتی در میان فقر نوشیدن ماءالشعیرهای خودباخته!)

حالا در میان تعاریف خودم از آزادی اسیر شده‌ام. گیر افتاده‌ام!

پذیرفته‌ام آزادم، حتی با این حساب که مرگم دست خودم نباشد؟

یا اینکه پذیرفته‌ام آزادم، با این حساب که تنها زمانی که بدن من از کار می‌ایستد مرده‌ام، بدون هیچ دخالت متافیزیکی؟

اصلا آیا این همه تلاشم برای رد متافیزیک بوده؟

آیا بدون وجود؟! متافیزیک قادر به زیستن هستم؟

آیا طاقت زیستن بدون هر آنچه متافیزیکی است را دارم؟

* * *

مسیر من اما چنین نیست که تصور کردم.

من آزادی‌ام را همراه پذیرفتن قدرتی برتر از خودم به دست نمی‌آورم.

من با زیستن‌ام و حتی با مرگم تنها به انکار آن قدرت می‌پردازم.

اکنون و تا زمان ممکن، زیستن را دلیلی برای آزادی‌ام قرار داده‌ام.

چرا که با زیستنم تناقض پیشین خود را زیر سوال برده‌ام:

از هراس نبود تضمینی برای فردا بود که تن به مرگ می‌دادم؟

اما اگر این من هستم که زندگی‌ام را رقم می‌زنم، دیگر چه هراسی می‌توانم داشته باشم برای فردا؟

فردای من نتیجه امروز من است.

و تاثیر دیگران بر زندگی‌ام؟

بله! چون همین من بوده‌ام که خواستم از تنهایی بیرون بیایم.

وقتی با دیگران می‌زیم وجود جبر کاتوره‌ای با دیگران زیستن هم باید بپذیرم.

هر عمل من و دیگران در حرکتی نامنظم آینده ما را رقم می‌زند.

من، مختار مطلق زندگی ما هستم، چنانکه ما مختار مطلق زیستن من است.

من و تمام انسان‌ها در ائتلافی کفر‌آمیز، برای به دست آوردن اختیارمان انقلاب کرده‌ایم.

ما با وجودمان پذیرفته‌ایم و اثبات کرده‌ایم که هیچ کس حق تعیین سرنوشت برای ما ندارد.

زیستن را انتخاب کرده‌ایم برای ساختن آزادی‌مان.

و خودکشی؟

تنها راه ممکن من برای آزاد زیستن ما.

هنوز آخرین اسلحه من برای اعتراض!

اعتراض به هر چیزی که بخواهد سد راه آزادی من قرار بگیرد.

من برای اثبات آزادی‌ام و ساختن آزادی‌ام زندگی می‌کنم، تا زمانی که امکان زندگی آزادانه داشته باشم؛ و هنگامی که این امکان از من گرفته شد، خودکشی آخرین راه حل می‌شود.

خودکش برای مقابله با قدرت خدایی که می‌خواهد حضور خود را به ما تحمیل کند قربانی می‌شود تا دلیلی بشود برای آزادی همه ما...

این خودکشی در نمود فردی‌اش:

خواسته يا ناخواسته، رفتن است به سوی جاودانگی.

و در نمود جمعی‌اش:

ایثار برای زندگان، تا دوباره بدانند مختار مطلق خویشتن‌اند.

اما آیا این تنها دلیل خودکشی است؟

نه! این یکی از دلایل خودکشی کردن است هنگامی که هیچ راهی جز تن به خودکشی دادن برای اثبات آزادی در زیستن باقی نمانده باشد.

وقتی که خودکشی را فقط راهی برای گریز از زندگی ندانم، می‌توانم از چنین تعریفی سود ببرم.

و این تنها یک روایت است از هزار و یک شب خودکشی.

Comments



روايتی از خودکشی به مثابه راهی برای اثبات آزادی(پيش‌گفتار)

نگاهی به یادداشت‌های همین صفحه انداختم.

روایت در این وبلاگ در یکی از شب‌های تا صبح بیداری‌ام آغاز شد.

تقریبا تمام یادداشت‌ها در یکی از همین شب‌ها نوشته شده‌اند.

ساعت‌ها همه چهار، پنج، شش، سه و نیم و یا هر دقیقه دیگری در بامداد هستند.

چند ماه است که شبهایش را نخوابیده‌ام.

نمی‌دانم...

دیگر از خاطر برده‌ام که آیا شبها را دوست دارم که نمی‌خوابم؛ یا از هراس کابوس است که چشمم به خواب نمی‌رود.

"شب خرد جاودان است."

به خاطر ندارم این جمله را چه کسی گفته...

فقط به یاد می‌آورم نوجوان بودم که این جمله به گوشم خورد. شانزده ساله بودم که تا ساعت پنج صبح در رختخواب کتاب می‌خواندم.

«دنیای سوفی» گوردر را می‌خواندم که آغاز شد.

شاید همه چیز هم مربوط به همان یا بعد از آن باشد.

دلم می‌خواهد هیچ‌وقت اسقف بارکلی را نبخشم!

تمام آن سالهای دبیرستان و یک سال پیش از دانشگاه و حتی این سالهای بعد از آن تمام ذهنم مشغول همان اوهام بارکلی است.

تمام این سالها به سرعت داخل یک کوچه تاریک پیچیده‌ام تا مگر قبل از شکل گرفتن کوچه در ذهنم آن فضای خالی را تماشا کنم.

تمام این ساها وقتی برای بار دوم به یک رستوران می‌رفتم، اطمینانی به دوباره دیدنش نداشته‌ام.

تمام این سالها حتی با آن ترانه جان اندرسن زندگی کرده‌ام.

تمام این سالها؟

نه...

یکی دو سالی می‌شود که دچار طعم تلخ ثبات شده‌ام.

نه ثبات به معنای آنکه می‌دانم کجای هستی ایستاده‌ام و از جایم تکان نخواهم خورد.

ثبات به معنای آنکه دیگر دچار توهم بارکلی نیستم. همین که می‌گویم توهم، خودش معنای عدم اعتقاد می‌دهد.

ثبات به معنای آنکه دیگر انگار مطمئن هستم موجودم و از گوشت و خون ساخته شده‌ام و ...

ادامه این یادداشت را در پست بعدی بخوانید.

و پیش از آن حتما یادداشت خواندنی آقای یزدانجو را بخوانید درباره خودکشی (که باعث شد اين يادداشت را بنويسم) :

فرانکولا:

خودکشی

پیش از رفتن سراغ یادداشت بعدی لازم است اشاره کنم به لذتم از خواندن نوشته آقای یزدانجو، به خاطر تمام آن چيزهايی که از من پنهان می‌کرد و وادارم می‌کرد به کشف‌شان...

آنچه نوشته‌ام شاید در ادامه یکی از خوانش‌های ممکن از آن متن(خودکشی) باشد.

و طبعا، یکی از چندین روایت ممکن است از خودکشی:

Comments


۱۳۸۴ مرداد ۷, جمعه

از مرد سالاری دفاع می‌کنيد؟ انسانيت را منکر شده‌ايد.

دوستی لطف کردند! و در محل يادداشت‌های پست قبلی هر چه نا حق دلشان می‌خواسته گفته‌اند و هر توهينی... اصلا خودتان بخوانيد.

...

این دوست عزیزمان قطعا نه من را دیده‌اند و نه حتی یک کلمه با من صحبت کرده‌اند و نه حتی باز هم احتمالا، تا به حال وبلاگ من را درست و حسابی مطالعه کرده‌اند. و گرنه وقوف به چند نکته درباره نویسنده همین سطور برایشان کار مشکلی نبود.

خب! دوست عزیز، می‌گویند گل خوب وقتی گل خوب است که از اول خوب نور خورده باشد.

حالا که من معتقدم شما اندکی به من و اندیشه‌ام و بدتر از آن، به دوستانم توهین کرده‌اید، و در ضمن هیچ وقت نمی‌خواهم کسی را از خودم برنجانم، بهترین کاری که می‌توانم بکنم چیست؟ این است که بعد از عذرخواهی از دوستانم، اول کمی خودم را و بعد چند موضوع ديگر را روشن کنم برای شما:

دوست عزیز!که گفته‌اید هنوز مانده مرد شوید و فرموده‌اید از جنس نر هستید. اتفاقا من هم از جنس نر هستم. از این همه تفاوت هم بین اندیشه‌های خودم و شما به هیچ‌وجه تعجب نمی‌کنم. تردید نیست که ما هر دو در محیط‌های متفاوتی رشد کرده‌ایم، نگاهمان به هستی متفاوت است، سن‌مان با هم تفاوت دارد و تجربیاتمان نیز به همین میزان کم و زیاد می‌تواند باشد. هیچ‌کدام از این‌ها هم بار ارزش‌گذارانه ندارند. تنها پیام این جملات این است: من و شما دو آدم متفاوت هستیم.

هیچ اجباری هم نیست که ما هر دو یک جور بیاندیشیم.

اما مسائلی هستند که بین تمام افراد بشر در باره‌شان نظرهای یکسان وتوافقات مشترکی وجود دارد.

مثلا هیچ انسان طبیعی نمی‌گوید گرفتن حق زندگی از انسانی دیگر و پایمال کردن حرمت انسانی دیگر، کاری خوب است. تمام افراد بشر کشتن و تجاوز را به عنوان امری منفی پذیرفته‌اند. مخالفتی که با این بخش ندارید؟

نکند شما معتقدید کشتن و تجاوز یعنی مردانگی؟

اصلا معتقدید کشتن و تجاوز کار خوبی‌ست؟

اگر چنین معتقدید که شما را به خیر و ما را به سلامت... دور و بر من هم آفتابی نشوید که قطعا به محض رویت، شما را به سازمان‌های حقوق بشری و یک روان‌شناس خوب معرفی خواهم کرد. به نظر من اصلا منطقی نیست، کسی که کشتن و تجاوز را غلط نمی‌پندارد بدون درمان و کمک آزادانه در میان مردم بگردد. گر چه از این جور بیمارها این‌روزها زیاد دیده می‌شوند. خب! باور کنید اگر زورم برسد همه‌شان را تحویل یک روان‌شناس خوب خواهم داد.

به نظر معترض می‌آیید! ها؟ شما کشتن را درست نمی‌پندارید؟ این خیلی انسانی است. تبریک می‌گویم.

با تجاوز هم مخالفید؟ این هم عالی است و هم انسانی. احتمالا معتقد هم هستید هیچ‌کس حق ندارد حق کس دیگری را زیر پا بگذارد.

این‌ها که همه خوب است. پس چرا آن حرف‌ها را زده بودید؟ اعتراض برای چه؟

انگار ما با هم هم‌عقیده هستیم. هر دو با متجاوزان و قاتلان و سالاران مشکل داریم.

خب!

من فمینیست هستم. شما شاید فمینیست نباشید. اما در هر صورت انسان که هستید. منظورتان از اعتراض به یادداشت قبلی من دفاع از حقوق متجاوزان که نبوده؟ بوده؟

اگر اعتراض دیگری داشته‌اید چرا درست بیان نکرده‌اید؟

راستی... اشاراتی درباره مردانگی کرده‌اید! و چه مردسالارانه! باید عرض کنم اصلا جای مناسبی را برای گفتن از مردسالاری انتخاب نکرده‌اید. من به این واژه به شدت حساسم و واکنش مثبتی هیچ وقت نسبت به آن نشان نداده‌ام.

به هر حال، چون من هم مرد محسوب می‌شوم، نمی‌شود که از مرد بودن چیزی ندانم. اما از آن مردانگی که شما می‌گویید هیچ چیزی نمی‌دانم قطعا و پشیزی هم ارزش برای آن مردسالاری که تلویحا مورد اشاره‌تان بوده قائل نیستم.

چون مرد بودن را نه مایه افتخار می‌دانم و نه مایه برتری... من مرد هستم، همان‌طور که یک زن، زن است.

هیچ اصلی و هیچ قانونی نه حق دارد و نه می‌تواند هیچ کدام از ما را برتر از آن دیگری بداند.

پس لطفا به من از فخر این مردانگی عجیب و غریب چیزی نگویید، که فخری در آن نمی‌بینم.

اصولا هیچ چیز را هم ذاتی نمی‌دانم.

به افسانه‌های ساخته و پرداخته نظام مردسالار توجه نکنید دوست من!

این‌ها همه قصه‌هایی ابلهانه‌اند که می‌گویند مردها برترند و چه و چه هستند.

این تخیل است که مردانگی ضد ظلم‌ است. در روشن‌ترین بیان و اگر بخواهم به موضوع خاصی هم اشاره نکنم، باید بگویم ضد ظلم بودن ربطی به جنسیت ندارد.

اما موضوع اصلی: وقتی ظلم ببنینی و اعتراضی نکنی، شریک ظلمی. وقتی ظلم ببینی و به مقابله با آن برنخیزی شریک ظلمی. ظالمی!

شما ظلم نمی‌بینید؟ نمی‌بینید که قانون و جامعه چگونه حقوق زنان را نقض و پایمال می‌کنند؟

ندیده‌اید؟

مقاله‌ای را که لینک داده بودم نیز نخوانده‌اید؟

در خیابان راه نرفته‌اید؟

گرم است هوا... نه؟ دوست عزیز، احتمالا لباس آستین کوتاهی تن‌تان کرده‌اید... در هوای گرم بدون آنکه کلاهی روی سرتان باشد راه می‌روید... گرم است هوا آخر!

اما... زنان این سرزمین، در همین گرما که شما را با لباس آستین کوتاهتان هم بیچاره کرده احتمالا، مجبورند چندین دست لباس اضافه هم بپوشند. اگر اسم این را ظلم نمی‌گذارید چه می‌گذارید؟

می‌دانید که... برای بدحجابی و بی‌حجابی مجازات قانونی هم تعیین شده... آیا این ظلم نیست؟

البته نمونه‌های ظلم زیاد هستند. نمونه‌های زیادی می‌توان آورد از نقض حقوق زنان، چه در قانون و چه در متن جامعه:

در قانون، برای زنان مجرد می‌توان نداشتن حق تصمیم گیری‌های جدی بدون اجازه پدر را را مثال زد (مثلا نداشتن حق خروج از کشور، نداشتن حق ازدواج بدون اجازه ولی مذکر (می‌توان نبودن قانونی مشخص و قابل اجرا برای ممنوعیت اجبار در ازدواج را هم مثال زد... این ظلم نیست به نظر شما؟)، برای زنان متاهل می‌توان نداشتن حق طلاق را مثال زد (این هم نمودی مشخص از نقض حقوق زنان است) می‌توان نداشتن حق سقط جنین را مثال زد( نمونه‌ای آشکار از نقض حق احتیار خویشتن). هیچ مجازات مشخصی برای مردانی که به ضرب و شتم همسر یا دخترشان می‌پردازند در نظر گرفته نشده؛ اگر زنی از شوهرش کتک بخورد ولی جای کبودی بر بدنش نباشد و یا شکستگی نداشته باشد، قانون مسئله ضرب و شتم را نمی‌پذیرد؛ و اساسا در مورد خشونت‌های روانی مردان بر ضد زنان، هیچ قانون مشخصی برای برخورد وجود ندارد.

هیچ می‌دانید که در قوانین ما خون فرزند بر پدر حلال است؟ شاید بگویید اینجا که پسر و دختر فرق نمی‌کنند.

اول می‌گویم این نمود ظلم نظام مردسالار است.

دوم اینکه، آمار نشان می‌دهند که میزان قتل دختر توسط پدر بیشتر از قتل پسر توسط پدر است.

برای اینکه دختر ناموس پدر محسوب می‌شود... ناموس، این واژه بی‌بنیاد و این ابر سنگین توجیه غیر انسانی خشونت علیه زنان!

بروم سراغ جامعه؟

به نگاه بیمار جنسیتی موجود در بطن جامعه اشاره کنم؟ به اینکه مردان، نه بعضی، که اغلب مردان، آسایش را در جامعه از زنان گرفته‌اند؟

به این بپردازم که بسیاری از مردان با نگاه و زبان هرزشان تمام وقت مشغول آزار زنان هستند؟

انواع و اقسام خشونت‌های ضد زنان را می‌توان در جامعه دید.

ماشین دارید؟

چند بار فقط محض آزار، جلوی زنان و دختران ترمز گرفته‌اید و متلکی پرانده‌اید؟

شما چنین نکرده‌اید؟ دیگران چطور؟ ندیده‌اید؟

بله! ظاهرا فرموده بودید مردانگی ضد ظلم است.

اگر ضد ظلم است، پس یکی به من بگوید حقوق زنان در جامعه توسط چه کسانی نقض می‌شود؟ خودشان؟

خود زن‌ها در خیابان مزاحم خودشان می‌شوند؟

خود زن‌ها حق طلاق خود را از خودشان گرفته‌اند؟

خود زن‌ها خودشان را کتک می‌زنند؟

گلبهار را چه کسی کشت؟

پسر عمو و برادر گلبهار ظالم نبودند؟

به کسانی که به ليلا تجاوز کردند و بعد به قتلش رساندند می‌توان گفت انسان؟

مردی که همسرش را کتک می‌زند ظالم نیست؟

آيا به سارا ظلم نشده؟

اين موارد ظلم نيستند؟

شعار ندهید دوست عزیز!

من هم نمی‌گویم تمام زن‌های روی زمین فرشته‌اند و تمام مردان دیو... اساسا اهل قضاوت و پیش داوری نیستم.

اما آنچه من می‌بنیم همان است که گفتم.

این مردان هستند که به طور گسترده حقوق زنان را نقض می‌کنند و حمایت قانونی هم دارند.

تا به حال هیچ زنی را هم ندیده‌ام که به طور گسترده یا محدود حقوق خودش را نقض کند! شاید باشند کسانی که از حقوق خود آگاه نیستند. و در این مرحله، وظیفه کیست که به ایشان آگاهی بدهد؟

افسانه نخوانیم...

این مردانگی نیست که ضد ظلم است.

انسانیت است که ضد ظلم است.

و فمینیسم یعنی انسانیت، یعنی مقابله با مردسالاری٬ دشمن بزرگ انسانیت.

فمینیسم یعنی دفاع از حقوق زنان و حقوق انسان.

فمینیسم برای هیچ جنس خاصی نیست.

همان‌طور که می‌بینید من مرد هستم و فمینیست هم هستم.

زنان و مردان فمینیست زیادی هم دیده‌ام. و از ایشان جز دفاع از انسانیت چیزی ندیده‌ام. همه زنان و مردان فمینیست و آزادی‌خواه در برابر این ظلم‌ها می‌ایستند و امروز (مانند هميشه) زنان و مردان زیادی را می‌بینید که شجاعانه برای کسب و احیای حقوق زنان و حقوق انسان تلاش می‌کنند و پیروزی‌های بزرگی هم به دست آورده و می‌آورند.

به هر حال شما را دعوت می‌کنم به دیدن و تجربه و مطالعه... تا خودتان قضاوت کنید.

من مثال‌هایی آوردم. مثال‌های بیشتر را می‌توانید خودتان ببنید.

و یک چیز را هم فراموش نکنید. لطفا برای قضاوت روی افراد بشر، آگاهانه‌تر به دنیای اطرافتان نگاه کنید.

و اما نکته‌ای دیگر: این وبلاگ صفحه‌ای است برای نشر عقاید من.

بخت خوبی که وبلاگ‌نویسی برای من به ارمغان آورده، آشنایی مستقیم من با مخاطبانم بوده... دوستان و اساتید بسیار عزیزی که در این چند وقت وبلاگ‌نویسی همیشه مهربانانه من را با نظراتشان راهنمایی کرده‌اند و به من نیرو بخشیده‌اند برای ادامه راه و همیشه همراهم بوده‌اند.

و بسیاری از دوستان و اساتید من هم کسانی هستند که تمام زندگیشان را در راه دفاع از حقوق زنان گذاشته‌اند.

به این دو دلیل مهم و به دلایل بسیار دیگر، به هیچ وجه اجازه نخواهم داد در این صفحه به دوستان و اساتید من و به مهمانان کلام من، اهانت شود.

بار دومی بود که کسی به خود اجازه نشر اهانت داده بود در صفحه یادداشت‌ها.

بار اول مستقیم خطاب به خودم بود. بی‌تردید از حق خودم نیز نخواهم گذشت. اما آن بار اول را به دلایلی گذشتم. همان یک بار فقط!

این بار را هم چون حداقل حدود رعایت شده بود، چشم‌پوشی می‌کنم. اما بی‌تردید حتی اگر یک بار دیگر چنین اهانت‌هایی تکرار شود، یادداشت‌ها را پاک خواهم کرد. این از معدود حقوقی است که در این صفحه دارم و از آن استفاده خواهم کرد.

بدون شک، هر گونه نقد و سوال‌تان را می‌پذیرم و تلاش خواهم کرد پاسخ‌گو باشم.

اما آدمی نیستم که تحمل هر اهانتی را داشته باشم. مخصوصا توهین به دوستانم را به هیچ وجه نمی‌توانم تحمل کنم.

اینجا ابزار من کلام من است. در دنیای واقعی هم ابزار دیگری جز کلام و تصویر ندارم.

من مخالف خشونت هستم و هتاکی را هم خشونت می‌دانم. در دنیای واقعی با هر چه دارم و در حد توانم مقابل ظلم و خشونت می‌ایستم، در دنیای مجاز هم همین راه را ادامه خواهم داد و البته نیازمند یاری تمام همراهانم نیز هستم.

خب! دوست گرامی

امیدوارم بار آینده یادداشتتان را با مشخصات کاملتان بخوانیم و مهمان نظرات منطقی و آرام شما باشیم.

نه من قصدم سرکوب شماست و نه آن‌جور که حدس می‌زنم شما قصد سرکوب داشته‌اید. بی‌پرده بگویم، مرتکب اشتباهی شده‌اید که من شخصا از آن می‌گذرم. امیدوارم دوستانم نیز ببخشند.

و به خاطر لحن دوستانه جملات آخر یادداشتتان برای شما احترام قائلم. همان‌طور که من را عزیز خطاب کردید، من هم شما را دوست عزیز خطاب می‌کنم و امیدوارم فرصتی برایتان پدید بیاید که به انسان‌ها نگاهی انسانی‌تر داشته باشد و درک کنید نه مرد بودن مایه برتری و افتخار است و نه زن بودن.

انسان بودن و احترام به حقوق تمام انسان‌هاست که مایه سربلندی و شرافت( نه برتری!) انسان است.

و کسی که حق انسانی دیگر را زیرپا بگذارد، آگاهانه یا نا آگاهانه انسانیت را منکر شده است.

-----------------------------------------------------------------

دوستان بسیار عزیزم.

امیدوارم این بحث را یک بحث دوطرفه نپندارید.

هم قدردانی بود از زحمات و مهربانی‌های شما و هم تذکر بود به کسانی که ممکن است رسم مهر را زیر پا بگذارند.

می‌خواستم درباره موضوعات دیگری نیز بنویسم، اما اهمیت این موضوع برایم در این زمان بیشتر بود.

راستی!

این خبر را بخوانید. (تیتر خبر را نمی‌آورم که هم شما غافلگیر شوید و هم خودم علی‌الحساب اهمیتی به آن نداده باشم. فعلا اندکی خیال برشان داشته... البته اگر هم یک وقت دیدیم خیال نبود خیلی، باز هم این حضرات خیلی خوش خوشانشان نشود که هر چه بخواهند می‌شود. نه! ما هم مشغول تخمه شکستن نیستیم.)

به‌هرحال، این حضرات جوش آورده‌اند بد فرم!

با آب و این چیزها هم مشکل حل نمی‌شود. می‌گویند چیز را وقتی سبزیجات زیاد بدهی کنترل اعصاب و روانش رااز دست می‌دهد!

من گیاهخواری را تبلیغ می‌کنم اغلب. اما به شدت این حضرات را منع می‌کنم از خوردن گیاهان... برای مزاجشان اصلا خوب نیست.

در مورد همین خبر احتمالا یادداشتی می‌نویسم تا در پستی جداگانه خدمتش برسم.

Comments


۱۳۸۴ مرداد ۶, پنجشنبه

اگر مردانگی يعنی کشتن و تجاوز٬ پس هزار لعنت بر اين مردانگی

کانون زنان ایران:

ژيلا بنی يعقوب

اتفاقات بد را زیاد تجربه کرده‌ام. درد روحی و جسمی را تجربه کرده‌ام. درد آدم‌های دیگر را دیده‌ام و با ایشان درد کشیده‌ام. با چشمان کاملا باز جلوی چشمانم عزیزترین دوستانم را کتک زده‌اند و حتی نتوانسته‌ام یک کلمه بگویم و تنها از درد به خودم پیچیده‌ام. این هم تحمل کردم. بیش از سه بار با مرگ دست و پنجه نرم کرده‌ام... نترسیده‌ام. توهین شنیده‌ام از کسانی که... هیچ وقت این‌قدر خشمگین نشده‌ام.

به انسانیت سوگند هیچ وقت این‌قدر از انسان بودن‌ام نیز شرمنده نشده‌ام.

نمی‌دانم... چه بگویم آخر؟ حرف مفت زده‌ام هر چه بگویم... مگر می‌توانم بفهمم چه دردی کشیده گلبهار؟ از خودم می‌پرسم کجا بوده‌ام و چه می‌کردم وقتی گلبهار کمک می‌خواسته؟

تو! تو بگو... تو کجا بودی؟ ما کجا بودیم؟ کجاییم وقتی گلبهار ها در آتش می‌سوزند؟ کجاییم؟ کجاییم؟ کجاییم؟

می‌ترسم... نه از آدم‌های هفت خط افعی صفت! نه از قدرتمندان روی کفتار سفید کرده...

از آدم‌های معمولی می‌ترسم! از آدم‌هایی که به من لبخند می‌زنند و من هم به ایشان لبخند می‌زنم، بی آنکه بدانم... یک ساعت بعد دست‌های هرزشان را بلند می‌کنند و می‌زنند...

لعنت! در این سرزمین هیچ‌جا شرف نمی‌فروشند؟ هیچ جا انسانیت نمی‌فروشند؟ قسطی حتی؟

کاش یک جایی بود که فریاد می‌زدم... اما نمی‌توانم. باز هم چانه‌ام آرام می‌لرزد و باز هم اشکهایم بی‌صدا روی حروف کیبورد می‌چکند. صدایم هم در نمی‌آید. باز هم فقط باید گریه کنم؟

برای لیلا گریه کنم. برای کبری گریه کنم. برای گلبهار گریه کنم. مثل پارسال... مثل پیرارسال... مثل همیشه... گریه کنم. فریاد نزنم. گریه کنم. فریاد نزنم. شاید کمی از این آتش دلم کم شود. شاید بالاخره یک روزی یک کاری از دستم بربیاید.

اما دلم می‌خواهد فریاد بزنم و گریه کنم.

لعنتی‌ها! سوزاندندش... همین؟ یعنی سوخت. نوزادش هم کشتند؟ همین؟ همین؟ چشم‌های‌شان برای همیشه خاموش شد؟

فقط دلم می‌خواهد لعنت بفرستم بر هر چیز غیرانسانی که می‌گویندش مردانگی...

کشتن ، زدن، تجاوز؟ اینها یعنی مردانگی؟

مردانگی است اینها؟

لابد می‌گویندم که گفتمان ضد مرد راه نیاندازم...

چرا راه نیاندازم؟ اگر مردانگی یعنی کشتن و زدن و تجاوز و پايمال کردن حقوق زنان، بر ضد این مردانگی خواهم گفت.

لعنت بر مردانگی... لعنت!

اگر مرد بودن به کشتن و تجاوز و زدن و پايمال کردن حقوق زنان است، لعنت و هزار لعنت بر این مردانگی!

لعنت بر قوانین... قوانین را برای حمایت از چه چیزی ساخته‌اند؟

حمایت از آزادی انسان؟

یا حمایت از سرکوب؟ حمایت از خشونت؟ حمایت از ظلم؟

قانون برای کیست؟ برای چیست؟ کجاست قانون؟

قانون؟ قانون؟

قانونی که بر جنایت چشم‌هایش را ببندد و سکوت کند، قانون نیست.

از کدام قانون حرف می‌زنم؟

قانون نامشروع حفاظت از منافع نظام مردسالار.

پ.ن: این یادداشت را چند ساعت بعد از یادداشت قبلی می‌نویسم؛ زمانی که لمس مستقیم یک اتفاق تلخ چنان وجودم را خشکانده، که بغض هم کاری از پیش نمی‌برد.

در حال حاضر، نه خشمگینم و نه ویران... انگار یک چیزی مثل امید دارم. اتفاق تلخی که افتاد و تلاشی که کردم و کردیم برای کم کردن پی‌آمدهای تلخ و ناگوارش، امیدوارم کرد به اینکه می‌توان کاری پیش برد.

امید دارم که شاید بتوانیم کاری برای گلبهار و گلبهار ها انجام بدهیم.

و می‌توانیم.

این فاجعه تلخ، و اتفاقات ناگوار دیگری چون این ، ما را موظف می‌کند به توانستن.

با این حال، یادداشت اول را هم حذف نمی‌کنم. آن خشم، بخشی از وجود من بوده و هست. نباید در برابر هر ظلمی آرام بود. باید بعضی‌ها بدانند که هیچ چیزی در دنیا به ایشان حق نمی‌دهد زندگی یک نفر را تباه کنند.

درک می‌کنم که خیلی از اینها درست آموزش ندیده‌اند، نمی‌دانند، تحت فشارند.

باشد! خشم من هم از آنها نبود. از کسانی بود که از ندانستن این گروه سود می‌برند و دامن می‌زنند به ندانستن‌شان... و جلوی تابش هر نوری را هم می‌گیرند.

به پایان همان متن توجه کنید.

آیا آن رئیس و روسا هم نمی‌دانند و تحت فشارند؟

فراموش نکردیم: یکی از دلایل تلاش برای حذف زنان از محیط‌های کاری، پایین آوردن تعداد رقبا بوده.

مردان به پشتوانه قوانین مردانه، با هم ائتلاف می‌کنند برای پایین آوردن میزان رقابت و حداقل حذف نیمی از رقبای کاری... با ایجاد فشار در محیط‌های کاری، با ایجاد مانع برای پیشرفت شغلی زنان.

فراموش که نکرده‌ایم؟ اگر یک زن و یک مرد با سطح دانش برابر و با هوش برابر در یک اداره در همین کشورمن، در شغلی یکسان شروع به کار کنند، زن برای پیشرفت و حفظ شغلش باید چند برابر مرد کار کند.

این آقایان هم نمی‌دانند؟ این آقایان هم اسیر قوم و قبیله‌اند؟

دوستان! همگی خوب می‌دانیم که این‌جور وقت‌ها هیچ منطق انسانی در میان نیست. آن چه بر این رفتار حاکم است، زور است و نظام مردسالار...

خشم من هم بر مردانی بود و هست که می‌دانند مردانگی به کشتن و زدن و تجاوز و پایمال کردن حق نیست، اما هیچ کاری برای حذف این نگرش که انجام نمی‌دهند هیچ، به گسترش آن دامن می‌زنند و خودشان هم چنان می‌کنند.

سر حرفم هستم.

صبح خشمگین بودم و الآن با تلخی تمام، آرامم.

اگر مرد بودن به کشتن و زدن و تجاوز و پایمال کردن حقوق دیگران است، پس لعنت بر این مردی و مردانگی.

به هرحال، جنبش زنان همان‌طور که تا امروز از پا ننشسته و حقوق زنان را احیا کرده و بازپس گرفته، از این به بعد هم از پا نخواهد نشست و با تمام نیرو فعالیت خواهد کرد و بی‌تردید پیروز خواهد شد.

Comments


۱۳۸۴ مرداد ۵, چهارشنبه

طرح ساماندهي مد ولباس: فصل جديدي در نقض حقوق زنان

تريبون فمينيستي ايران:

(توضیحی برای رعایت حق نشر)

فقط چند روز پس از نوشتن مطلبی درباره حق اختیار انسان بر خویشتن، خواندن خبری راجع به طرح ساماندهی مد و لباس ( که معنایش همان طرح محدودیت مد و لباس است) توانست لزوم پیگیری آن بحث را به گونه‌ای ملموس‌تر، برایم بیشتر کند.

گر چه این خبر، خبر جدیدی نبود (مدت‌هاست که زمزمه‌اش به گوش می‌رسد) با این حال به حدی چنین تصمیمی دور از عقل می‌نمود که هیچ وقت نتوانسته بودم آن را جدی بگیرم. اما ظاهرا بیش از حد روی عقل دسته‌ای از تصمیم‌گیران اجتماعی حساب باز کرده بودم.

اصل خبر را با حذف حواشی نقل می‌کنم* تا پیش از خواند ادامه این متن، خودتان نیز درباره آن قضاوت کنید:

((بر اساس پيش نويس طرح ساماندهي مد و لباس كه در كميسيون فرهنگي مجلس مورد تصويب قرار گرفته است، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي مكلف است جهت پي‌ريزي ساختار مديريتي موضوع اين قانون، كميته 9 نفره‌اي را متشكل از دو نفر از اصناف مرتبط، يك نفر از انجمن طراحان پارچه و لباس، يك نفر نماينده از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، صدا و سيما، وزارت بازرگاني، سازمان مديريت و برنامه‌ريزي، وزارت صنايع و معادن و يك نفر از كميسيون فرهنگي تشكيل ‌دهد.
آئين نامه شرح وظايف اين كميته به تصويب هيات وزيران مي‌رسد. همچنين طبق ماده 2 اين طرح، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و صدا و سيما مكلفند در جهت ترويج نمادها و الگوهاي پارچه و لباس ايراني و بومي مناطق مختلف ايران، نمادها و الگوهاي مورد تاييد كميته پيگيري اين قانون را تشويق و ترغيب و تبليغ نمايند و در جهت پرهيز از الگوهاي مغاير با فرهنگ ايراني اسلامي اهتمام جدي ورزند.
بر اساس تبصره ماده مذكور، تبليغ الگوهاي مغاير با فرهنگ ايراني، اسلامي به هر نحوي ممنوع است.
طبق ماده 3 اين طرح، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي با همكاري وزارت بازرگاني مكلف است جهت تبادل فرهنگي ملل مسلمان، موزه، نمايشگاه و جشنواره‌هاي ملي، منطقه‌اي و بين‌المللي با محوريت معرفي نمادها والگوهاي پارچه و لباس ايراني، اسلامي برگزار نمايد.
در ماده چهار طرح مزبور آمده است: طرح‌ها و الگوهاي توليد شده پارچه و لباس مبتني بر نمادهاي ايراني، اسلامي، مشمول حمايت قانوني حقوق مولفان و مصنفان و قانون ثبت اختراعات و مالكيت صنعتي خواهد بود.
طبق ماده پنج نيز وزارت بازرگاني مكلف است جهت دسترسي عمومي و حمايت از توليد و فروش پارچه‌ها و پوشاك منطبق بر الگوهاي ايراني، اسلامي، نمايشگاه‌هاي عرضه فصلي لباس و پوشاك برگزار نمايد.
همچنين وزارت بازرگاني مكلف است جهت حمايت از توليد داخلي، عوارض گمركي بر واردات تجاري پوشاك و پارچه‌هاي خارجي وضع نمايد، به نحوي كه امكان رقابت براي توليد كنندگان داخلي فراهم گردد.
بر اساس ماده هفت طرح مزبور وزارت تعاون و وزارت كار و امور اجتماعي مكلفند در تاسيس تعاوني، اخذ مجوز فعاليت و استفاده از تسهيلات دولتي، طراحان و توليد كنندگان پارچه و لباس مبتني بر الگوهاي ايراني- اسلامي را در اولويت قرار دهند.
همچنين در ماده هشت آمده است، با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي با همكاري و حمايت وزارت صنايع نسبت به معرفي و ارايه طرح‌هاي ايراني براي حمايت از كاخانجات نساجي و تقويت توليدات ملي اقدام خواهد نمود.
كليه دستگاه‌هاي دولتي مكلف خواهند بود جهت تشويق تقاضاي بازار پارچه و لباس منطبق با الگوهاي ايراني - اسلامي، تسهيلات ( خريد پارچه و لباس‌هاي مذكور) را در اختيار كاركنان خود قرار دهند. دولت نيز مكلف است اعتبارات مالي لازم را در بودجه سنواتي رديف‌هاي خدماتي - رفاهي دستگاه‌ها منظور نمايد.
طق ماده 10 نيز نيروي انتظامي جمهوري اسلامي ايران و وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكي مكلفند از فروش لباس‌هاي دست دوم خارجي كه به صورت قاچاق وارد كشور مي‌شوند، ممانعت به عمل آورند.
طرح مزبور در جلسه علني مجلس در چهارشنبه بيست و يكم تير ماه اعلام وصول گرديد كه به زودي در دستور كار مجلس قرار خواهد گرفت.
))

چنین تصمیماتی را نمی‌دانم باید نتیجه حضور اقلیتی واپس‌گرا در جایگاه تصمیم‌گیران برای یک جامعه تلقی کنم یا ضعف بخش‌هایی از جامعه‌ای که چنین تصمیماتی را پذیرفته و می‌پذیرد و یا قدرت نامعقول تصمیم‌سازان و تصمیم‌گیران، یا شناخته نشدن تصمیم‌سازان واقعی یک جامعه توسط تصمیم‌گیران (یعنی عدم تاثیر کافی مردم بر مجموعه نظام).

شاید هم تمام این موارد بتوانند بخشی از پاسخ این سوال باشند که چرا در جامعه ما اصلی‌ترین حق انسان، یعنی حق انتخاب، حق اختیار بر خویشتن نقض شده و زیر سوال می‌رود.

به‌هرحال، آنچه در حال حاضر می‌خواهم مورد اشاره قرار دهم علت پدیداری چنین تصمیماتی و روند شکل‌گیری این تصمیم‌‌‌ها نیست.

قصد من در این نوشته، اشاره به نتایج چنین تصمیمی است؛ که شاید با نزدیک شدن به چشم‌اندازی از نتایج چنین تصمیماتی، بتوان بختی برای پیش‌گیری از اعمال آنها جست و اصلا لزوم مقابله با چنین تصمیماتی را درک کرد؛ چه از سوی آن دسته از تصمیم‌گیران که برای ارزش‌های انسانی و آزادی انسان اهمیت قائل هستند و چه از طریق فعالان اجتماعی که توان رساندن صدای خودشان و دخالت در سرنوشت خود را پیدا کرده‌اند.

آنچه چنین قانونی در پی می‌آورد را می‌توانم فصل جدیدی در نقض آزادی‌ها و حقوق زنان بنامم.

شاید برخی از مخاطبان این متن معترض شوند که چرا زنان؟ این قانون برای هر دو جنس قرار است به تصویب برسد و نباید از آغاز برای نقد چنین قانونی و رسیدن به چشم‌اندازهای چنین قوانینی، مسائل مربوط به نقض حقوق زنان را صرفا در نظر آورد؛ و یا سعی کنند با حمه به نگرش فمینیستی این متن باز هم تهمت‌هایی به اندیشه فمینیستی بزنند ؛ یا اینکه کلا من را یک سونگر بخوانند. اما پیش از تمام اینها توضیحی دارم ( که شاید بتواند لزوم تحلیل این مسئله را از منظری فمینیستی روشن سازد) :

تمرکز اصلی چنین طرحی بر مسئله حجاب است. الگوهای اسلامی پوشش، عموما برای مردان محدودیتی در پوشش قائل نشده‌اند و نگاهی به جامعه هم به سادگی این نظر را تائید می‌کند. کسانی که مجبور شده‌اند پوشش خاصی را برگزینند، حتی پیش از وجود چنین طرحی، زنان بوده‌اند نه مردان؛ و کسانی که پیش از چنین طرحی، حق مسلمشان، یعنی انتخاب آزادانه پوشش، که بخشی از همان حق اختیار بر خویشتن است، زیر سوال رفته، زنان بوده‌اند. نگرش مردسالار حاکم بر فرهنگ و سیاست و خوانش‌های سنتی و واپس‌نگر از مذهب، همیشه اختیار زنان را زیر سوال برده و هدفمند و نیرومند شدن این نگرش توسط چنین طرحی، باز هم نه تنها بخش اعظم، بلکه شاید کل فشارش را بر زنان وارد کند. آنچه در این میان باز به طور گسترده مورد نقض و تعرض قرار می‌گیرد حقوق زنان است.

چنین طرحی برای مردان حداکثر چیزی بیش از شلوار و پیراهن در نظر نخواهد داشت و شاید تنها در مدل این نوع پوشش دخالت کند(که البته از ذم چنین محدودیتی نیز نمی‌توان گذشت)، اما در پوشش اجباری زنان که از مانتو و رو‌سری و مقنعه تا چادر را در برمی‌گیرد (و حتی گستاخی در تحمیل پوشش خاص به زنان تا جایی پیش رفته که برخی به خود اجازه می‌دهند برای جوراب هم اظهار نظر کنند و پوشش پا را نیز تحمیل کنند)، محل حرکت زیاد و خطرناکی می‌تواند برای چنین طرحی وجود داشته باشد.

در نگاهی دیگر می‌توان گفت: از یک سو نظام مردسالار، در هیچ کجای دنیا حاضر نیست عزیزدردانه‌های زورگویش را آزار بدهد.

از سوی دیگر در شرایطی که زنان جامعه ما توانسته‌اند در چند سال اخیر آزادی‌های بیشتری ( و البته با تمام تلاش‌های ستودنی صورت گرفته، هنوز کمتر از آنچه حق مسلمشان است) به دست آورده و با حضور فعال خود تاثیر مثبت و قابل توجهی در روند دستیابی به آزادی‌های اجتماعی و شکستن تابوهای سنتی بگذارند، به نفع نظام مردسالار است که باز هم با پشتوانه قانون ضربه دیگری به زنان و حقوق زنان وارد آورد. چرا که نظام مردسالار می‌داند که فشارهای فرهنگ ضد زن، اگر پشتوانه قانونی هم داشته باشند، بهتر می‌توانند منافعش را تامین کنند و این مسئله بارها در تاریخ جنبش زنان اثبات شده...

در کشورهای دیگر هم با نگاهی بر تاریخ جنبش زنان، می‌توانیم مثال‌های زیادی را پیدا کنیم که در آنها مردان (از کارگران و روشنفکران گرفته تا سرمایه‌داران و حاکمان) از طریق حامیان همسودی که در پارلمان و دولت داشته‌اند بارها توانسته‌اند قوانینی را بر ضد زنان به تصویب برسانند و از آن طریق فشارهای بیشتری بر زنان وارد آورند.

اما همین تاریخ چه در ایران و چه در کشورهای دیگر، بارها نیز ثابت کرده که فمینیست‌ها زیر بار چنین فشارهایی نمی‌روند.

و این بار هم باز بر فمینیست‌هاست( والبته تمام زنان و مردان آزاداندیش) که با استفاده از روش‌های قانونی و مدنی و نیز با بهره بردن از اتحاد و پایداری خود، از تصویب چنین قوانینی جلوگیری به عمل آورند و راه را بر نقض حقوق مسلم زنان ببندند.

مسئله حق اختیار انسان بر خویشتن، یک نظریه موهوم نیست که بتوان ساده از کنارش گذشت. حق اختیار انسان بر خویشتن، یک اصل اثبات شده‌ است که پشتوانه‌های محکم فلسفی و اجتماعی دارد و واضح و روشن در متن حقوق بشر به آن اشاره شده؛ اینکه کسانی به خود این اجازه را بدهند که حتی در نوع پوشش انسان‌ها دخالت کنند و بخواهند از طریق قوانین نامشروع و یا از طریق زور پوشش منتخب خود را به کل جامعه تحمیل کنند، نقض آشکار حقوق بشر است و در این مورد که بخش اعظم فشار بر دوش زنان خواهد بود، نقض دوباره و آشکار حقوق زنان است.

یعنی یک بار با قانون حجاب اجباری در نوع پوشش زنان دخالت کرده و حق اختیار زنان بر خویشتن را زیر سوال برده‌اند و حال که دیدند زنان باز هم توانستند کمی از فشار ناشی از این نقض حقوقشان را بکاهند و حتی گامهایی نیز به سوی حذف این فشار بردارند، مصمم‌اند که از طریق قانونی دیگر بر حجم این فشار بیفزایند.

و نمی‌دانم کدام اندیشه سالم و انسانی، چنین حرکتی را می‌تواند درست بپندارد.

البته نکته دیگری که برای من سوال برانگیز شده ( و نه تعجب‌آور؛ که گفته بودم دیگر جای تعجبی در این کارخانه اعجوبه‌سازی باقی نمانده) این است که چطور برخی زنان که وارد ساختار قدرت شده‌اند، بر خود می‌پذیرند که چنین نگاه ابزاری و غیرانسانی به ایشان بشود؟

و چگونه است که حتی بر اجرای چنین تصمیماتی پافشاری هم می‌کنند. یعنی تا این حد نظام مردسالار توانسته پیشروی کند که حتی زنان قانونگذار را هم نسبت به حقوقشان بی‌تفاوت کرده؟

نمی‌گویم همه باید فمینیست باشند( گرچه معتقدم بی‌تردید دنیای بهتری خواهیم داشت اگر همه فمینیست باشند) اما آیا طبیعی‌تر نیست که همه نسبت به آزادی‌های خود حساس باشند (البه این خود بخشی از خواست‌های فمینیستی است)؟ با هر نگرش و با هر عقیده‌ای؟ آیا زنان قانونگذار سایه شوم نظام مردسالار را ندیده‌اند؟

اگر هم باز کسانی از این جمع، بحث حفاظت از صیانت را مطرح می‌کنند، آیا آنکه حقش پایمال می‌شود محکوم است یا آنکه به حقوق تعدی می‌کند؟

مردانی که از انسانیت دور می‌شوند و حقوق زنان را زیر پا می‌گذراند باید آزاد باشند و زنان باید محدودیت را تحمل کنند برای آنکه حقوقشان پایمال نشود؟

بد نیست اگر بگویم با این حساب در میان فاجعه مضحکی زندگی می‌کنیم.

اگر نگاهی بیمار در جامعه وجود دارد باید به درمان آن پرداخت، نه اینکه مدام چوب لای زخم گذاشت. البته تردیدی نیست که این بی‌توجهی(عمدی) و دامن زدن به این شرایط به طور گسترده توسط مدافعان وضع موجود صورت می‌گیرد.

چنین نگاه بیماری نیز نتیجه روش‌های غلط برخورد همین مجموعه است. در جامعه‌ای که در تمام بخش‌هایش جداسازی جنسیتی بیداد می‌کند و حتی کودکان را از آغاز شکل‌گیری شخصیت اجتماعی‌شان بر اساس جنسیتشان از هم جدا می‌کنند، دور از انتظار نیست که بخش مسن‌تر این جامعه، دچار این نگاه بیمار بشوند.

البته نکته مهمی نباید دور از نظر بماند.

آیا تمام مردان جامعه ما دچار چنین نگاه بیماری هستند؟

پاسخ آری به این سوال دادن، نه تنها دور از انصاف است، بلکه می‌تواند توهینی نابخشودنی نیز تلقی شود. در نگرش فمینیستی نیز پاسخ آری دادن به این سوال سراسر غلط است. فمینیست‌ها ضد مرد نیستند، ضد نظام مردسالار هستند. نظامی که سال‌ها نه تنها حقوق زنان را پایمال کرده، بلکه از این طریق حقوق مردان را نیز نقض کرده است.

به‌هرحال در پاسخ آن سوال، هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید که تمام مردان جامعه ما دچار چنین نگاهی هستند؛ چرا که به خوبی می‌دانیم هستند مردانی(و تعدادشان هم شاید کم نباشد) که در بند این نگاه بیمار گرفتار نیامده‌اند و یا خود را از آن رهانیده‌اند.

پس چنین طرحی، توهین به شرافت مردان آزاد‌اندیش نیز به حساب می‌آید. یکی از دلایل چنین نظری می‌تواند این باشد که:

پشت پرده ترویج الگوهای پوشش مذهبی، تشدید قوانین مربوط به حجاب را نیز می‌توان دید.

وقتی کسانی مدعی می‌شوند به خاطر حفظ امنیت زنان، پوشش خاصی را بر ایشان تحمیل می‌کنند، دو نکته در پس این ماجرا به شدت خودنمایی می‌کند. دو نکته کاملا توهین‌آمیز:

کسانی خود را قیم زنان می‌پندارند و گمان می‌کنند زنان قادر به حفاظت از خود نیستند و در این میان گستاخی را از حد می‌گذرانند و امنیت را نیز تعریف می‌کنند و از این طریق در خصوصی‌ترین روابط و رفتار زنان نیز سرک می‌شکند.

این دسته، به این گمان نیز رسیده‌اند که مردان موجوداتی بی‌اراده هستند که چند بند انگشت کوتاهی یک شلوار، اختیار را از کف ایشان می‌رباید و در نتیجه ایشان را ترغیب می‌کند به تعدی...

در هر دو مورد این گروه خود را قیم و علامه‌دهر می‌پندارند و به همین خاطر اجازه این گستاخی را به خود می‌دهند که به شرافت و انسانیت زنان و مردان توهین کنند.

از هر سو که این طرح را بنگریم چیزی جز توهین و تحقیر نخواهیم دید، و در نتیجه عملی شدن آن چیزی جز موج جدیدی از برخوردهای غیر‌انسانی در انتظارمان نخواهد بود.

بخش اعظم این موج سرکوب نیز باز متوجه زنان خواهد شد و به همین‌خاطر آنچه در این میان اهمیت فراوان پیدا می‌کند، جلوگیری از آغاز فصلی جدید در نقض حقوق مسلم زنان است.

*برای خواندن متن کامل خبر به این نشانی مراجعه کنید:

http://www.noandish.com/com.php?id=461

------------------------------------------------------------------

پ.ن: خواندن این متن را حتما پیشنهاد می‌کنم:

تربيون فمنيستي ايران:

مروری بر اخبار حقوقی زنان: تقلیل گرایی به جای واقع‌نگری

امروز با یک وبلاگ خواندنی آشنا شدم که نوشته‌های بسیار خوبی مخصوصا درباره مسائل زنان دارد. حتما پیشنهاد می‌کنم بروید و بخوانید مطالب خواندنی وبلاگ:

ترانهای در تاریکی

سپاسگزار خانم لادن (نویسنده وبلاگ ترانه‌ای در تاریکی) هستم به خاطر نوشته‌های خوبشان و برایشان آرزوی پيروزی و سربلندی می‌کنم.

وبلاگ خانم شیوا مقانلو به این نشانی منتقل شد:

یادداشت های شیوا مقانلو در کازابلانکا

خانم مقانلو

نقل مکان به خانه مجازی تازه‌تان و چاپ کتاب جديدتان را صمیمانه تبریک می‌گویم.

برايتان آرزوی پيروزی و سربلندی روزافزون دارم.

خواندن این یادداشت را هم به تمام کسانی که می‌خواهند درباره آنارشیسم چیزی بدانند، و مخصوصا به کسانی که اشتباها آنارشیسم را با هرج و مرج طلبی یکی می‌دانند پیشنهاد می‌کنم:

گلناز:

آنارشیسم

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter