شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۵ شهریور ۳۱, جمعه

نصف ‌شب است دیگر دکتر شوایتزر!

هیچ چیز از این نمایشنامه به خاطرم نمانده... نه اسم نویسنده‌اش یادم هست و نه اسم مترجم‌اش. یادم نیست ماجرایش چه بود. یادم نیست که داشته‌ام آن را یا نه و حتی درست به خاطرم نمانده اصلا این نمایشنامه را خوانده‌ام... و... خب! یادم هم نیست که نمایشنامه بود یا داستان!

فقط اسمش به خاطرم مانده.

این و یک جمله‌ی دیگر، در زمان‌های مختلف، ناگهان شروع می‌کنند به مدام در ذهنم چرخیدن.

آن‌یکی را اصلا یادم نیست کجا خوانده‌ام یا شنیده‌ام يا برای چه بود و چه کسی گفته بود. خودم را خفه کردم که حداقل یادم بیاید از کجا این جمله افتاده در ذهنم اما هیچ فایده‌ای ندارد (مشکل اینجاست که شاید حتی بدانم و یادم رفته باشد! شايد برای خیلی دوستانم تکرارش کرده‌ باشم و شاید حتی به ایشان گفته باشم جمله را چه کسی گفته... ولی یادم می‌رود. وقتی می‌خواهم برای خودم بازگو کنم، یادم نمی‌آید!). فقط می‌دانم جمله‌ی عجیبی‌ست که مثل یک طلسم در سرم می‌چرخد و گاهی ده‌ها بار بی‌وقفه زیرلب تکرارش می‌کنم. با تکرارش دچار هیچ حس خاصی نمی‌شوم؛ انگار خاصیتش فقط در یادآور بودنش است: «از یاد مبر که زندگی‌ات جاودانه نیست!»

می‌بینید چه موسیقی‌ای دارد؟ می‌شود به راحتی آن‌قدر تکرارش کرد تا فراموش نشود هیچ‌وقت؛ چیزی که خیلی وقت‌ها یادمان می‌رود.

حافظ کبیر هم چند بیت دارد که چند سال است همین‌طور در ذهنم جا خوش کرده‌اند و رهایم نمی‌کنند. کمابیش شبیه همین جمله، اما واقعا حس عجیبی دارد زمزمه ‌کردنشان:

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن / از دوستان جانی مشکل توان بریدن

...

فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل / چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

این ابیات این غزل، گاهی... از خود بی‌خودم می‌کنند واقعا. وقتی به آن جمله‌ی قبل (که گفتم) برسند، مثل تیر خلاص می‌شوند... که «از یاد مبر که زندگی‌ات جاودانه نیست!»

اما برخلاف این دو، که ملول و مشوشم می‌کنند کمابیش، «نصف شب است دیگر دکتر شوایتزر!» برایم چیزی شبیه متلک شده.

گفتم؛ اصلا یادم نمی‌آید ماجرای این نام چیست. با این‌حال خیلی وقت‌ها و در واقع بیشترْ شب‌ها، این جمله را به خودم می‌گویم.

دم‌دمای صبح که می‌شود و رنگ آبی را که می‌بینم پشت پنجره افتاده، در حیاط خلوت کنار اتاقم، یا نیمه‌شب‌هائی که ناگهان سرخوش می‌شوم و دلم می‌خواهد برقصم، یا مضطرب می‌شوم یا بغضم می‌گیرد یا دلم شور می‌افتد یا در سرم شور می‌افتد یا بیخود می‌شوم یا بی‌خود می‌شود یا... خودم را می‌بینم که نشسته روبرویم و درحالی‌که وانمود می‌کند من را نمی‌بیند و مثلا تو هوا دنبال پشه چشم می‌چرخاند، زیرلب می‌گوید «نصف شب است دیگر دکتر شوایتزر! نصف شب است دیگر دکتر جان! نصف شب است دیگر دکتر شوایتزر! نصف شب است دیگر...» و من چپ‌چپ نگاهم می‌کنم و می‌گویم: «منظور؟» و من خودش را به نشنیدن می‌زند و من می‌گویم: «اصلا چه ربطی به من داره؟ مگه من دکتر شوایتزرم؟ جوگیر شدی؟ شنیدی که... آدمو سگ بگیره، جو نگیره» و خودم انگار که تازه متوجه حضور من شده (درحالی‌که بی‌شک تمام حرف‌هایم را شنیده و اصلا از پاسخش معلوم است) خونسرد و موذیانه جواب می‌دهد: «کی با تو بود؟ مگه گفتم تو دکتر شوایتزری؟ داشتم این اسمه رو تکرار می‌کردم یادم بیاد مال چیه اصلا...» بعد مکث می‌کند و زیر لب و با بدذاتی عجیبی که صادقانه می‌گویم، در خودم سراغ ندارم، می‌گوید: «آدم تو شیلنگ چاچا برقصه، ولی ضایع نشه!»

بعد من خودم را به امان خودم ول می‌کنم، سیگاری می‌گیرانم و زیرلب می‌گویم «از یاد مبر که زندگی‌ات جاودانه نیست...»، «برای کیه...؟» بعد دوباره خودم زیرلب می‌گوید: «برا تو هم هست بی‌شک!» بُراق می‌شوم که چیزی بگویم و زود می‌گوید: «می‌دونم... می‌دونم؛ با خودم بودم جان تو! می‌دونم دنبال گوینده‌اش می‌گردی...» و من جدا بی‌خیال خودم می‌شوم.

* * *

گاهی به خودم می‌گویم علی‌الظاهر همیشه همین‌طور بوده‌ای و واقعا جوابی ندارم به خودم بدهم.

آخر گاهی امر بر خود آدم مشتبه می‌شود. یک چیزی می‌گوئی که خودت را سرزنش کرده باشی، حمل بر خودپسندی می‌کنی و یک‌وقت‌هائی هم فکر می‌کنی بی‌انصافی کرده‌ای یا اغراق و...

برای بعضی (از جمله خودم) به گمانم این حالت صدق می‌کند که، اصولا چون معمولا آدم از خودش دل خوشی ندارد، این‌طور وقت‌ها حامل یا حاوی هرچه بد و بیراه نسبت به خودش می‌شود! همین را هم که آدم به خودش می‌گوید، باز می‌گوید لابد داری این حرف‌ها را می‌زنی که دلت برای خودت بسوزد و به خودت رحم کنی و از زیر مجازات در بروی!

فاشیسم، آپارتاید! یا هر وحشی‌گری بدتر از اینها، گاهی به طرز فجیعی توسط خود برای خود اعمال می‌شود!

* * *

وقتی از این‌حرف‌ها می‌زنم است که خودم می‌گوید: «نصف شب است دیگر...».

یک‌وقت‌هائی شب‌ها می‌نشستم نیم‌روی شبانه می‌نوشتم. آخرین نیم‌روی شبانه‌ام فکر کنم بیشتر از یک ‌نیم‌سال است در تابه مانده!!! ماهی هم که نیست... نیم‌روی ماسیده واقعا از دهن می‌افتد.

«نصف شب است دیگر...»

حالا معلوم نیست چه خبرم شده (این همان مودبانه‌ی چه مرگم شده است به گمانم!) که نصف شب از این چیزها می‌نویسم. آن‌هم در مکان مقدسی مثل وبلاگ!

«نصف شب است دیگر دکتر شوایتزر!»

یادم نیست چه کسی بود جمله‌ی حکیمانه‌ای درباره‌ی زمین خوردن یادم داد، با این مضمون: «وقتی زمین خوردی و "آخ"ات دراومد، بگو "آخخ... جان"! و لبخند بزن!» حرف جالبی‌ست و گرچه واقعا به هیچ‌وجه ارتباطش را با این یادداشت نمی‌فهمم!، اما یک‌جورهائی درکش می‌کنم. البته گاهی آدم می‌خورد زمین و بعد می‌گیرد می‌خوابد. گاهی می‌خورد زمین و می‌گردد سکه‌ای چیزی پیدا می‌کند. حتی شنیده‌ام یک بابائی خورد زمین، محض اینکه بور نشود تا خانه سینه‌خیز رفت...

«نصف شب است دیگر... مردم خوابند!»

یا مثلا همسایه‌های آپارتمان کذائی‌مان... ساعت دو و سه نصفه‌شب سر و صداهائی در حیاط خلوت می‌پیچید که بیا و ببین! البته بعضی‌ها که رد بصری هم می‌گذارند را می‌شود دید... و خب! البته باقی هم رد بصری‌شان را روی صورت حیران من می‌گذارند. مثلا چند نمونه‌ی واقعی را تصور کنید: نشسته‌اید و صدای شلپ عظیمی به گوش‌تان می‌رسد و وقتی منبع صدا را پیدا می‌کنید، فقط می‌توانید خوشحال باشید که چند لحظه قبل‌اش به قصد پیدا کردن ستاره‌ای بالای دریچه‌ای واقعا زندان‌وار (فکر کنم قرار بوده هواکش واحدهای شمالی باشد!)، نرفته بودید دم پنجره؛ چون تقریبا اندازه‌ی یک سطل آب، چند ساعت بعد از نیمه‌شب، از طبقات بالا خالی شده پائین. حالا بگذریم از ته‌سیگارها و پاکت سیگارها و توپ‌ها و خیلی چیزهای دیگر که از طبقات بالا سقوط می‌کنند. درهائی که به هم کوبیده می‌شوند یا صدای شیرین ونگ‌ونگ نوباوگان نور چشم آینده... (خوشبختانه من نمی‌توانم چیزی بریزم در حیاط همسایه‌ها! اما در مورد سر و صدا باید حرف‌های آنها را هم شنید... واقعا که چه صداقتی!!!!)

خیلی سال پیش، با برادرهایم این شعر را مدام زمزمه می‌کردیم: «زندگی زیباست ای زیبا پسند / صورتش بگذار و معنی را بنوش»!!! ؛)

«نصف شب است دیگر! ن‌ص‌ف شب! می‌فهمید؟ دکتر شوایتزر هم حتما الآن دارد خواب آن پادشاه مخلوع را می‌بیند!!!»

راست می‌گوید. نصف شب است... و حافظ خواندن، نصف شب گاهی شدید می‌طلبد...

پ.ن.: جدا چند وقتی‌ست دوباره چند غزل حافظ افتاده‌اند به جان مغزم (مثل اینکه این اصطلاح خیلی بار منفی دارد و متاسفانه اصطلاح مناسب دیگری به ذهنم نرسید. به هر حال اگر امکانش هست، شما مثبت بخوانیدش لطفا!). واقعا خداوندگار غزل است حافظ. مثلا این تک‌بیت را هم بخوانید؛ ببینید فقط با «گذاردن» و معنی‌هایش چه بازی زیبائی کرده:

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی / گذاری آر و بازم پرس تا خاکِ رَهَت گردم

(شهرام ناظری اجرای فوق‌العاده‌ای از این غزل دارد؛ کاش بشود یک‌روز بگذارمش اینجا بشنوید، اگر نشنیده‌اید.)

قرار بر این بود که مرداد ماه سال گذشته وبلاگ رفیق شفیقم را اینجا معرفی کنم. اما متاسفانه نشد که مهرداد عزیز زودتر وبلاگش را افتتاح کند و امسال هم که بالاخره اولین (و در واقع دومین) یادداشتش را گذاشت روی وبلاگش، متاسفانه باز هم کمی دیر بعضی مشکلات برطرف شدند و نشد زودتر به یادداشت بسیار خوبش لینک بدهم. البته، به زعم من موضوعی که درباره‌اش نوشته تاریخ مصرف‌دار نیست و گرچه کمی فاصله افتاده، اما زمانش نگذشته؛ زمانش نمی‌گذرد... پیشنهاد می‌کنم خواندن یادداشت «بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان دارد...» را از دست ندهید.

پس این شما و این هم وبلاگ رفیق شفیق عزیزم، مهرداد عمرانی (البته به زودی، اگر پست سوم نرود برای سال آینده ؛)، شاهد حوادث جدید و دیدنی و خواندنی‌ای در آنجا خواهید بود.):

نقره‌ی اثیر

استاد، مجازی هم ارادتمندم به شدت :) ؛)

Comments


۱۳۸۵ شهریور ۲۷, دوشنبه

تاریخ موسیقی راک، در اتاق من! (بخش دوم و سوم)

پیش‌نوشت همین‌جوری: خیلی مسخره است که بعضی از "قدیم‌ترانه"های! خیلی معروف، هیچ‌جای دنیای مجاز موجود نیستند. یعنی اینکه بعد از کلی جستجو دنبال ترانه‌های Sympathy و Susanna و پیدا نکردن هیچ ردی از این دو ترانه‌ (ی شدیدا زیبا! واقعا زیباها!)، نوشتن بخش چهارم این تاریخ موسیقی منتفی شد، متاسفانه ("ه" بدید لطفا! / نویسنده‌ی مربوط مثل اینکه فیوز پرانده!). روی همین حساب من هم اساسا جوش آوردم و گفتم حالا که این‌طور شد، بخش دوم و سومش را یک‌جا می‌آورم (چون اصولا قرار بود با هم بشنویم و وقتی لینک شنیداری یافت می‌نشود، در نتیجه کل قضیه زیر سوال می‌رود./تاریخ‌نویسی هم کار سختی است‌ها! فکر کنید، مثلا موقع نوشتن تاریخ، یک‌دفعه اسکندر آدم گم بشود. یا مثلا یکی از لوئی‌ها کم بیاید. یا لینک یکی از خلیفه‌ها پیدا نشود! خب کُمیت تاریخ لنگ می‌شود دیگر. حالا کمیتی لنگ، لنگ‌(تر) بشود، چه جور قاطری از آب در می‌آید، من خبر ندارم!). در آن بخش چهارم قرار بود Bohemian Rhapsody و Shape Of My Heart هم بیایند، که اینجا می‌آورم‌شان خیلی دلم نسوزد! این هم باقی تاریخ اتاقی...

* * *

The Doors

فکر کنم تقریبا همان حسی را که عشاق پینک‌ فلوید نسبت به واترز و گیلمور و برت دارند، به موریسون دارم (البته باید بگویم کلا نسبت به اعضای گروه The Doors حس خوبی دارم، به خصوص منزرک). حتی بعد از تماشای «The Doors» استون، مانده بودم موریسون را بیشتر دوست داشته باشم یا کمتر. سکانسی را که در آن وال کیلمر (در نقش موریسون) صحنه‌هائی از جنگ ویتنام (اگر درست به خاطرم مانده باشد) را می‌بیند و بی‌صدا اشک می‌ریزد، هیچ وقت فراموش نمی‌کنم.

صدای جناب جیمز داگلاس موریسون سرخوشم می‌کند و اصولا نمی‌توانم The Doors گوش کنم و آرام یک‌جا بنشینم. شعرهای موریسون را هم خیلی دوست دارم و تا جائی که اطلاعات لنگ و لوکم از زبان انگلیسی اجازه می‌دهند، سعی می‌کنم از شاعرانگی‌های جذاب موریسون لذت ببرم.

اولین قطعاتی که از The Doors شنیدم، Alabama song بود و Break on through... مدت‌های زیادی هر دوی اینها مثل کلید انفجار من بودند و هنوز هم شنیدن‌شان برایم سرشار از سرخوشی است.

کمی بعد از آن قطعات، Light my fire را که شنیدم واقعا معنی انفجار را فهمیدم. اما تا مدت‌ها قطعه‌ی محبوبم از The Doors، I looked at you بود و بعد از دیدن فیلم استون، Love street بود که در ذهنم می‌چرخید.

البته نباید فراموش کنم که Spanish Caravan همیشه برایم لذت‌بخش بوده و هست، با آن اجرای جذاب از آستوریاس‌.

حس‌هائی در موسیقی The Doors برایم همیشه جذاب بوده و هست و شاید همین‌ها باعث شده‌اند این‌قدر شیفته‌ی این گروه بشوم. نمی‌دانم درست چطور توضیح بدهم... خب! حس‌های سرخپوستانه‌شان (مثلا در My wild love) یا آرامش وهم‌انگیز The End و خشونت تلخی که دارد. نمونه‌ی دیگرش حس توصیف‌ناپذیر Riders On The Storm که حسی شبیه خلسه به آدم می‌دهد. The Doors عجیب است و دوست‌داشتنی! در واقع برایم یک گروه معمولی نیست. شنیدنش برایم آئین پیدا کرده... واقعا می‌شود موقع گوش کردن به قطعات The Doors، مثل خود موریسون، سرخ‌پوستی رقصید و دور آتش موسیقی‌شان چرخید و چرخید، در تابستان‌های‌ سرخ‌پوستی‌...

امسال تابستان بیشتر از هر قطعه‌ی دیگری Break on through، People are strange و Love Street را شنیدم. شعر و موسیقی بی‌نظیر People are strange و موسیقی شورانگیز و سرخوش‌ـ‌عصبانیBreak on through و سرخوشی شیطنت‌باری که در love Street هست (و به زعم من استون، خیلی خوب آن را به تصویر کشیده در The Doors.)

People are strange

(Lyric)

Love Street

(Lyric)

Break on through

(Lyric)

* * *

Leonard Cohen

کوهن را با Dance me to the End of Love شناختم (فکر کنم این یک تجربه‌ی مشترک همگانی باشد!). به زعم من،‌ کوهن مصداق همان آدم‌هائی است که می‌گویند "دست به خاک می‌زند طلا می‌شود"! شعرهایش به اندازه‌ی موسیقی‌اش جذابند و مسئله این است که آهنگسازی و شاعری و خوانندگی تنها کارهائی نیستند که کوهن به خوبی از پس‌شان برآمده و هنوز برمی‌آید (و فکر کنم از معدود خواننده‌هائی‌ست که در زندگی‌اش با دو صدای کاملا متفاوت! خوانده و طرفدارانش را هم کاملا حفظ کرده و حتی پر و پا قرص‌تر!).

حتما "هایکوی تابستانی" زیبا و معروفش را شنیده‌اید:

Silence

And a deeper silence

When the crickets

Hesitate

سکوت

سکوتی عمیق‌تر

وقتی جیرجیرک‌ها

تردید می‌کنند

(من گم شده بودم! (گزیده اشعار لئونارد کوهن)؛

برگردان: پیام بهتاش ـ نشر کارنگ 1378)

بعد از "با من برقص..." قطعه‌ی محبوبم از کوهن، Future بوده و هست. اما امسال تابستان را بیش از همه، مهمان این دو قطعه‌ی بی‌نظیر از کوهن بودم (اشعار این دو قطعه، به غایت زیبا و تامل‌برانگیزند. به زعم من جدای از موسیقی‌شان هم می‌شود بارها خواندشان... و فکر کنم اغلب ترانه‌های کوهن همین‌طورند.):

Closing Time

(Lyric)

Everybody Knows

(Lyric)

* مثلا معادل فارسی Old Song! به امید تولید محتوا! :)) ؛) آن هم فرهنگستانی‌اش! باشد که شاید کمی از بی‌محتوائی نجات پیدا کنم.

ی.ر.پ.ا.پ.ن. (یک‌روز پس ‌از پُست‌نوشت)!: آقای موریسون قبلی آن‌قدر روی این وبلاگ‌نفتی سنگینی می‌کردند که به سختی می‌توانستم صفحه را باز کنم. به همین دلیل یک آقای موریسون سبک‌تر جای آقای موریسون قبلی را گرفت!!! (البته شرمنده‌ی جناب موریسون عزیز)

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۵ شهریور ۲۲, چهارشنبه

تاریخ موسیقی راک، در اتاق من! (بخش اول)

سه چهار سالی‌ست موسیقی گوش کردنم تقریبا فصلی شده؛ پائیز و زمستان سبک‌های خودشان را دارند و تابستان هم سبک‌های خودش! (بهارها تقریبا بینابین و گاهی هم خنثایم! بستگی دارد به اینکه بهارش بیشتر تابستانی باشد یا پائیزی!).

تابستان‌ها بیشتر راک گوش می‌دهم و پائیز و زمستان برایم فصل‌های خاص کلاسیک‌ها* هستند؛ البته قضیه‌ی مرزکشی نیست و هر کدام به نوبه‌ی خود در هر فصلی حضور دارند و به‌هرحال، در فصل خود، پررنگ‌تر (اصولا بیشتر از یک ماه نشنیدن کنسرتو ویلن‌های باخ می‌تواند خطرناک باشد و همین‌طور بیشتر از یک ماه The Doors گوش نکردن! / موسیقی پاپ هم که اصولا فصل نمی‌خواهد، سرد و گرمش یک‌جور است و به زعم من باید در حدی مصرف کرد که ثقل سرد و گرم پیش نیاید و خلاصه حالش را برد!!!).

اما عظمت هیجان‌انگیز آثار (مثلا) باخ اعظم یا چایکوفسکی کبیر، یا شوپن بی‌همتا (یکی من را بگیره! کشت خودشو!!!) یا هر کدام از خدایان پانتئون موسیقی کلاسیک، که آدم را گاهی تا حد ذوب شدن پیش می‌برد، با جو پائیزه و زمستانه هماهنگ‌تر است و از طرفی داغی لذت‌بخش راک‌های قدیمی و بعضا جدید، در تابستان بیش از هر چیزی می‌چسبد.

به هر حال... فکر کردم حالا که تابستان جولان‌های آخرش را می‌دهد شاید بد نباشد مثل با دیگران گفتن، کمی هم با هم بشنویم، اگر خواستید. البته حرف خاصی هم قرار نیست بزنم. در واقع متاسفانه چیزی از تاریخ موسیقی راک نمی‌دانم که بگویم. اما تاریخ موسیقی راکِ خودم، کمابیش خوب یادم مانده!

* * *

Pink Floyd

هنوز که هنوز است نتوانسته‌ام شاخه‌های بی‌پایان راک را درست بشناسم و همیشه حسرت خورده‌ام که چرا هیچ کتاب یا منبع درست و درمانی برای این قضیه در ایران منتشر نشده (یا اگر منتشر شده چرا آن‌قدر که باید مشهور نیست! یا اصلا چرا من آن‌قدر بدشانسم که تا به حال ندیده‌ام! یا حالا هر چیز اصلا!)**. به هرحال، از همان اول، با راک تا حدودی شهودی برخورد کردم!!! کماکان همین‌طور...!

بعد از آن، سال‌ها قطعه‌ی بسیار محبوب پینک‌ فلویدی‌ام، بخش دوم Another Brick In The Wall آلبوم دیوار بود. یادم می‌آید سال آخر دبیرستان که به قول معروف کمی دُم درآورده بودم، تفریح جذابم این بود که قبل از آمدن دبیر ساعت اول، روی تخته بنویسمش و مثلا سعی کنم انتقام بگیرم؛ اما مثل اینکه دیر به فکر افتاده بودم و حتی یک بار هم نشد کلاس را به هم بریزم! (چه دنیائی! بچه‌ها یک‌ذره حس شورش این‌جوری نداشتند، اما هزار جور حس شورش آن‌جوری داشتند!)

از آن به بعد ـ تقریبا تا همین حالاـ آلبوم محبوبم از پینک فلوید، همین دیوار است و هنوز که هنوز است Hey you را که می‌شنوم، اشکم در می‌آید!

آخر اینکه، «دیوار» پارکر... خب! آدم را برق می‌گیرد! من که هنوز نمی‌توانم راجع به آن چیزی بگویم! اما اسمش را گفتم که تاریخ موسیقی‌ام ناقص نشود (حداقل مدخلش باشد!).

اما دو قطعه را امسال بیشتر (بیشتر: آن‌قدر که دیگر نشود شمرد!) گوش کردم:

Motherاز دیوار و Wish you Were Here از آلبوم هم‌نام خودش. حضور قدرتمند و زیبای گیتارشان، تقریبا گاهی کارم را به جنون می‌کشاند (به خصوص در آغاز Wish you…) و همین‌طور شعرها... اگر خواستید، با هم بشنویم.

Wish You Where Here

(Lyric)

Mother

(Lyric)

* منظورم بیشتر موسیقی کلاسیک غربی است. اما جز آن گروه هم هستم، که می‌گویند اصطلاح موسیقی کلاسیک شرقی (مثلا کلاسیک ایرانی) خیلی بهتر از اصطلاح موسیقی سنتی است (همین‌جا بماند... سنتی کمی یاد آب‌گوشت می‌اندازدم! و یک‌جوری می‌شوم وقتی می‌خواهم فکر کنم استاد شجریان یا ناظری سنتی‌اند. مثلا شهرام خان ناظری بعید می‌دانم خودشان معتقد باشند آلبوم "لولیان" یا "در گلستانه" سنتی‌اند، یا مثلا واقعا سخت (غیرممکن!) است آدم بخواهید "فریاد" و "بی تو به سر نمی‌شود" یا حتی از قدیمی‌ترها "بیداد" را سنتی بنامد، به معنای عام. انصافا تار استاد بیگجه‌خانی من را که فقط یاد واژه‌ی کلاسیک می‌اندازد!). درباره‌ی فولک هم باز از آن گروهم که معتقدند موسیقی فولکلور هم به نوعی در دسته‌ی کلاسیک‌ها قرار می‌گیرد، چون به هر حال آنها هم نمونه‌ای‌اند.

**البته باید بگویم در دنیای مجاز، تا به حال دو منبع بسیار خوب درباره‌ی راک دیده و شنیده‌ام. یکی در سایت فوق‌العاده‌ی گفتگوی هارمونیک و دیگری رادیو غربتستان شنیدنی پانته‌آی گرامی.

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۵ شهریور ۱۶, پنجشنبه

پائیز که آمد... زانو بزن و نفسی عمیق بکش!*

از آن اولِ اول هم پائیز برای من سلطان فصل‌ها نبود. اصلا من از سلطه بیزارم. فقط چیزی شبیه نوستالژی فصلی دارم. ترکیب‌بندی طبیعت و سرخوشی‌های فصل‌ها را دوست دارم... و پائیز و زمستان از همه‌ی فصل‌ها فصل‌ترند (وُ با این‌حال، حتی این هم دلیل نمی‌شود که اواخر اسفند هوای بهار به سرم نزند و هوس تابستان نکنم!).

پائیز، سلطان نیست. شاه هم اگر هست، مثل شاه پریان... پائیز شاه عادل است؛ تنها فصلی که شب و روزش عادلانه‌ترند و برای منی که شب‌پرستم، این عدالت خوش‌آیند...!

* * *

فصل‌ها مستقل‌اند از خاطرات درون‌شان.

فصل فقط فصل است. مثل کوه و کویر و دریا و دشت که همین‌اند که هستند؛‌ زمین‌اند.

میلیون‌ها سال است که ما حافظه و خاطره‌ی زمین‌ایم. زمین دور خودش می‌چرخد و مائیم که سرگیجه می‌گیریم و از تنش به دلش می‌رویم و از دلی به تنش. جای خاطره‌ای می‌آئیم، پاک می‌شویم و جای خاطره‌ی دیگری را باز می‌کنیم.

با این‌حال، خاطرات فصل‌ها را دوست دارم. نسبت خاطره و ذهن به گمانم... شاید، مثل نسبت موم و پارچه باشد در چاپ باتیک. سال و فصل‌هاش، ذهن را می‌شویند و موم‌ها را؛ تلخش می‌رود و جای خالی‌اش می‌ماند و شیرینش.

شاید هم ذهن، شیرینی‌پزی‌ست گاهی. بادام تلخ را به زور آرد سپید و شکر و آسیاب و شیر، حریره می‌کند؛ حریره‌ی تلخ، که هرچه باشد به‌ هرحال حریره‌‌ی بادام است! گاهی فکر می‌کنم اگر این طور نبود، زندگی سخت‌تر از این بود. شاید آدمیزاد استعفا می‌داد از حافظه‌‌ی زمین بودن.

اگر این‌طور نبود، شاید، دنیا جای قشنگ‌تری هم بود. هنوز قصه‌ی حسین کرد و سمک عیار و ریچارد شیردل تنها قصه‌های خون‌داری بودند که برای بچه‌ها تعریف می‌کردیم. اگر سیاهی خاطره، مومی نبود، شاید جنگی نبود. شاید امروز ما اینجا نبودیم. شاید تاریخ هم از چرخیدن زمین سرگیجه نمی‌گرفت و دم خودش را گاز نمی‌گرفت و نیشش به تن ما نمی‌رفت.

اما تعادل عجیبی‌ست. معامله‌ی عجیبی... زمین با ما معامله می‌کند: خاطره‌‌ها در هم‌اند!

و من هم خاطرات را دوست دارم.

گرچه خاطره‌ی تلخ موم است، اما خاطره‌، خاطره است و خاطره‌ی خوب خاطره‌ی خوب؛ خوبی‌ش شاید همین است.

شاید همین دور و برهاست که فصل‌ها مرزشان را با خاطره‌ها از دست می‌دهند.

زمستان را دوست دارم چون خاطره‌ی خوب دارد، یا خاطره‌های زمستانی‌ام را دوست دارم یا زمستان را؟

به هرحال، زمستان هم شاه عادلی‌ست!

* * *

مدرسه جای خوبی می‌شد، اگر جلوی زندگی کردن‌مان را نمی‌گرفت!** اما حیف که ما دیرتر از مدرسه به دنیا آمده بودیم و از همان اول قرار بود خانه‌ی دوم‌مان، خانه‌ی اول شستشوی مغزمان باشد. اولین پله‌ی یادگیری رسم بردگی و توهم وجود زندگی مار و پله‌ای! (این‌قدر کینه‌ای نباش!)

به هر حال، پائیز بی‌تقصیر است در اینکه در آستانه‌اش باید گردن به چنان رسمی می‌نهادیم؛ مدرسه هم بی‌تقصیر است... مثل هرچیز دیگری که ممکن است مورد سوءاستفاده قرار بگیرد!

انگار از همان روز اول مدرسه‌ می‌دانستم چه 12 سال جهنمی‌ای پیش رو دارم که بغض کردم اما گریه نکردم و داد نکشیدم و تا آخرش هم سر حرفم ماندم، غیر از یک‌بار که بیش از حد بچه نبودم تا حرف‌هایم را آشوب تشخیص ندهند! (این‌قدر کینه‌ای نباش!)

مدرسه سیبری بود و دانشگاه... محکومین تبعید شده به سیبری، بعد از اتمام دوره‌ی محکومیت آزاد بودند؛ اما نه برای برگشتن به جامعه؛ آزاد بودند که در همان سیبری زندگی کنند. دانشگاه مدرسه‌ای بود که می‌توانست کنار افسرها، استادهای خوب هم داشته باشد و می‌شد به دلخواه از درش بیرون آمد. اما آن‌هم قوانین خودش را داشت... البته هم‌بندها خیلی فرق می‌کردند. زندگی به نوعی بهتر بود و اعمال شاقه تقریبا کمتر. به هرحال اگر اتفاق بدی هم می‌افتاد، تقصیر هیچ فصلی نبود. دانشگاه نسبتا جای بهتری بود (هرچند آنجا به هیچ‌وجه بچه به نظر نمی‌آمدم تا آشوب‌هایم بزرگ به نظر نرسند!)

درست سه ماه بعد از آخرین روز دبیرستان (هیچ یادم نمی‌رود) اولین نم باران که به صورتم خورد، انگار یک آشنای قدیمی را تازه، دوباره پیدا کردم.

افسرهای بیمار مدرسه (که می‌گفتند چه باید گفت و پوشید و کرد و خواند. مثلا همان معلمی که می‌گفت در زمستان باید دوش آب سرد گرفت تا پرهیزکار شد! یا به جوراب آدم هم کار داشتند!) کابوس‌های بدی‌اند که به شکل عجیبی بیشتر تابستان‌ها خواب‌شان را می‌بینم. انگار از اول هم تابستان فصل کابوس بود. تعطیلی نبود. مرخصی زندانی محکوم به اعمال شاقه بود برای سه ماه... یا صبر برای اعدام دوباره! (این‌قدر کینه‌ای نباش!)

تاسف‌آور است که در سرزمینی زندگی می‌کنیم که... خیلی خاطره‌های سیاهش مومی نیستند، اما شوینده‌هائی در هوایش هست انگار، که می‌توانند دوخت را هم از پارچه پاک کنند.

معامله‌ی دوسر سوخت است؛ هم حافظه‌ی این زمینیم، و هم پاک می‌شویم و هم گزیده!

خودمانی‌اش شاید اینکه: پس بی‌خیال دنیا! بگیر وسوسه‌ی صفحات سپید را... حافظه‌ها را...

* * *

پائیز دلایل بیشتری برای زیبائی دارد و به همین دلیل شاید، زیباترست. زیبائی دلایلش هم در نامعلوم و ناگهان بودن‌شان است! مثلا... مثل عطر همیشه و هر سال عجیب و گس نم برگ‌ها و خیلی چیزهای دیگرش.

خیلی وقت پیش، فکر می‌کردم پائیزدوستی بیشتر موضع است تا حالت. اما کمی که گذشت فهمیدم اشتباه می‌کردم. پائیز را واقعا می‌شود دوست داشت. آدم یک‌دفعه می‌بیند منتظر پائیز نشسته و از اینکه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود به وجد می‌آید. پائیز عجیب شبیه یک وعده‌ی سرخوشانه است.

* * *

نوستالژی فصل‌ها را نباید ندیده گرفت. مثل اواخر زمستان که آدم شوق اول بهار دارد و اواخر تابستان که شوق پائیز و زمستان.

گفتم که... انگار ما حافظه‌ی زمینیم. شاید... باید به خاطر بیاوریم فصل دیگری هم هست و دلمان برایش غنج بزند، تا زمین یادش بیاید. مثل هر حافظه و خاطره‌ی به‌هنگامی.

* کماکان سر همین حرف!

** از جمله‌ای با این مضمون گرفته‌ام، به گمانم از مارک تواین که، "دانشگاه جای خوبی است، اگر جلوی تحصیلات آدم را نگیرد!". متاسفانه هر چه گشتم نتوانستم منبع دقیقی برایش پیدا کنم، هرچه هم فکر کردم، یادم نیامد کجا شنیده یا خوانده‌امش! خوشبختانه مرحوم مارک تواین بیش از حد مرحوم شده که اگر این حرف را نزده باشد، ناراحت شود! امیدوارم جمله‌ی کس دیگری هم نباشد (خب! آلن کبیر هم احساسات خاصی نسبت به مدرسه و دانشگاه دارد و بعید نیست این هم از جملات قصار خاص حضرت استاد باشد. از طرفی بعید نیست برنارد شاو گفته باشد، چون به گمانم جناب شاو نیمی از زندگی پرفتوح‌شان مشغول گفتن جملات قصار محشر بوده‌اند! خلاصه حافظه هم خوب چیزی است! حافظه‌ی تاریخی هم همین‌طور، گرچه ربطی به موضوع ندارد! قاعدتا من هم بخشی از حافظه‌ی زمین به حساب می‌آیم و... عجب!!! بگذریم!)

پیشنهاد می‌کنم: خواندن سفرنامه‌ی چین میرزا پیکوفسکی را از دست ندهید. عالی است.

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۵ شهریور ۱۱, شنبه

"عسس، مرا بگیر" نکردن!

پیش از خواندن این یادداشت، پیشنهاد می‌‌کنم بخوانید:

مصاحبه‌ی رامین جهانبگلو با ایسنا

*

نویسش نقطه الف در نقطه الف:

او خودش این سناریو را نوشته است

* * *

از آن گروهی که می‌گویند نباید منطق را با احساسات خلط کرد نیستم. اصولا چندان اهل موضع کاملا مشخص نیستم، چون اهل اینکه صد در صد مطمئن باشم نیستم (مگر در گفتگوهای روزانه که می‌گویم "آره! صد در صد!" که دوستانم می‌دانند حداکثر منظورم 98 درصد است!). پس اصولا نمی‌توانم بگویم خلط مبحث بد است یا خوب! مگر من کشیشم؟

اما کشیش زیاد است. کار کشیش این است که اعترافات را گوش کند و چون به گمانش گوشش گوش ِ خداست، به بنده‌ی مطیع بگوید "فرزندم بخشیدمت!". کشیش، مگر کشیش آمارکوردی باشد که بگوید "فرزندم، مطمئنی تو این هفته به خودت دست نزدی؟" که البته بنده‌ی مطیع ِ روبرویش هم کسی‌ست که در دل می‌گوید "بذار اون‌قد گریه کنه تا بمیره!"*.

البته کشیش‌های این‌طوری هم در مکان‌های خاص زیادند، چون بنده‌های مطیع باهوشی هستند که اصولا نه بنده‌اند و نه مطیع. به هر حال، کار کشیش اعتراف گرفتن است و بعضی آدم‌ها هم به اقتضای زمان مجبور می‌شوند نقش بنده‌ی مطیع را بازی کنند؛ البته، آگاهانه و زیرکانه.

* * *

یک بازیگر نقش‌های متنوع و متفاوتی بازی می‌کند و یک نقش هم ممکن است توسط بازیگران مختلفی اجرا شود. هزاران نفر تا به حال هملت بوده‌اند و خیلی‌شان واقعا هملت بوده‌اند.

بعضی‌وقت‌ها بازیگری که نقشی را بازی کرده معتقد است بازیگر دیگری که همان نقش یا نقش مشابه را بازی کرده به خوبی نتوانسته از پس نقش بربیاید؛ این به نظر منتقدان و بازیگرها و خیلی دیگر، گاهی به حق است و گاهی نه. مثلا زنده‌یاد براندو اگر هنوز زنده‌باد هم بود! حق داشت کماکان فکر کند کمتر کسی توانسته به خوبی خودش، نقش یک پدرخوانده‌ی مافیائی را اجرا کند.

همه‌ آدم‌ها به نوعی بازیگرند و هر کس نمایشنامه‌ی خودش را دارد (پیشنهاد می‌کنم در این‌باره «نمایشنامه‌های انسانی، بس‌بسیار انسانی» نقطه الف را هم بخوانید).

هرکسی هم ممکن است از بازی دیگری انتقاد کند یا نه.

گاهی پیش می‌آید که بعضی‌‌ نقشی را بازی نکرده‌اند یا بازی کرده‌اند و مُقر نمی‌آیند؛ به هرحال اینش مهم نیست و حق هر کسی‌ست. مهم این است که بعضی وقت‌ها بعضی از همین گروه تصمیم می‌گیرند به کسانی که آن نقش‌ها را بازی کرده‌اند خرده بگیرند. در واقع، چوب در آستین‌شان بکنند، چون ظاهرا معتقدند هیچ‌کس نباید برخلاف میل آنها آب بخورد.

چیزی شبیه یک دیکتاتوری پنهانِ کاملا مستقل از دیکتاتوری‌های آشکار و البته در نوع خود، بسیار خطرناک‌تر از آن!

* * *

به زعم من خواندن «شهریار» ماکیاولی، تقریبا از نان شب واجب‌تر است، برای کسانی که درگیر فکر کردن به سیاست‌اند یا درگیر دیکتاتوری‌اند یا از دموکراسی خوش‌شان می‌آید و فکر می‌کنند بالاخره یک‌جائی از این دنیای خراب‌شده دموکراسی وجود دارد (گاهی هم دچار توهم می‌شوند که دموکراسی چون از نان شب واجب‌تر است، حتما باید نانوای همسایه آن را بپزد! تازه از این‌ جالب‌تر اینکه، فکر می‌کنند هزینه‌اش را هم باید یکی دیگر بپردازد، آنها فقط نوش جان کنند!) یا فکر می‌کنند اصولا می‌تواند حکومت عالی‌ای وجود داشته باشد یا اصلا در دنیای متمدن زندگی می‌کنند. به گمانم هر غیرآنارشیستی باید یک‌بار هم که شده شهریار را بخواند؛ آنارشیست‌ها هم باید بخوانند، چون لابد اگر آنارشیست‌اند، خودشان می‌دانند که هیچ‌کجای دنیا سیستم کامل آنارشیستی نیست و اصولا حکومت آنارشیستی هم چیز مسخره‌ای است (اعتراف می‌کنم که خوانده‌ام، البته راجع به فهمش بحث بسیار می‌تواند باشد!).

وقتی شهریار را بخوانیم بعد از اینکه به شدت اخلاقیات‌ لطیف‌مان درد گرفت و ناسور شد، می‌فهمیم که دیکتاتور اگر باهوش نباشد دیکتاتور نمی‌شود. طرف‌های مقابل دیکتاتور هم اگر باهوش نباشند، دیکتاتور دهان‌شان را مسواک می‌زند. اصولا اگر کسی توانست یک دیکتاتور خنگ که بیشتر از یک‌سال زنده مانده به جهانیان نشان بدهد، من پولی که ندارم، اما حداقل به نوبه‌ی خودم یک دست‌خوش حسابی به او می‌گویم (حیف که ارزشی ندارد!).

اگر دیکتاتوری بیشتر از یکی دو سال عمر کرد، یعنی دیکتاتور باهوشی است و کار بلد. بی‌طرفانه که نگاه کنیم، می‌بینیم همیشه کسی که کار بلد است، موفق هم هست.

پس نمی‌شود سر آدم باهوش و کار بلد را شیره مالید و باید با احتیاط در مقابلش ایستاد. دیکتاتور اگر با بازی‌های ساده فریب می‌خورد، کدخدا هم نمی‌شد.

من از دیکتاتوری دفاع نمی‌کنم و نمی‌گویم چیز خوبی‌ست و در بدی‌اش شک ندارم؛ کشیش هم نیستم. اما از دیکتاتوری بیزارم (کشیش‌ها یک‌بار نشان دادند که عاشق دیکتاتوری هستند) و البته معتقدم برای آزادی بیشتر از هر چیزی فکر کردن مورد نیاز است و واقع‌بینی. به گمانم هیچ‌کس از غرق شدن خوشش نمی‌آید؛ و شک ندارم، هیچ‌کس نمی‌تواند با خیال خودفریبانه‌ی "دریا من را غرق نمی‌کند، چون آدم‌کشی بد است!" بی‌آنکه شنا بلد باشد، دست خالی تن به آب بزند و غرق نشود.

به هر حال هوش شوخی‌بردار نیست. خیلی بخواهیم اخلاقی برخورد کنیم باید بگوئیم «چو دزدی با چراغ آید، گزیده‌تر برد کالا» و چو دیکتاتوری هم باهوش** باشد، کسی که در مقابلش نق‌نق کند و فکر کند می‌تواند با فوتی سوتش کند کارش زار است. این واقعیت است! پس در مقابل دیکتاتور باید باهوش بود و خوب با‌حواس تا سوت نشد! (اگر چه‌گوارا امروز اسطوره‌ی مقابله با دیکتاتوری است، فقط به خاطر خوش‌تیپی یا کلاهش نبوده؛ باهوش و شجاع هم بوده. شجاعتش هم می‌دانیم به اسلحه دست گرفتن یا کوه‌نورد بودنش وابسته نبوده. گاندی هم باهوش و شجاع بوده و اسطوره‌ی مقابله با دیکتاتوری و امپراطوری است او هم... بدیهی‌ست که باید باهوش بود برای مقابله با باهوش!).

اصولا هیچ آدم باهوش و شجاعی در باتلاق (یا هر خطر مرگ‌بار دیگری) که گرفتار آمد لنگ و پاچه پرت نمی‌کند. چه دیکتاتور باشد چه آزاداندیش.

حالا فرض کنید یک‌ آدم باهوش در باتلاقی گرفتار آمده باشد و بخواهد بیرون بیاید. بعد کسی به عنوان یک انسان‌دوست نه‌چندان باهوش تصمیم بگیرد نجاتش بدهد.

آدم باهوش ‌بی‌آنکه از ترس خودش را ببازد، صاف ایستاده و آرام نفس می‌کشد و به دور و برش نگاه می‌کند تا چوبی چیزی گیر بیاورد و بیرون بیاید؛ شجاعانه فکر می‌کند و چاره‌اندیشی. انسان‌دوست می‌بیند که باهوش جم نمی‌خورد و به این نتیجه می‌رسد که "ای بابا! ‌باهوش الآن است که غرق شود!" و به خیال خودش درمی‌یابد که "باهوش ترسیده که تکان نمی‌خورد"!!! پس لباس‌هایش را می‌کند و می‌رود توی باتلاق و کمر آدم باهوش را می‌گیرد و سعی می‌کند او را بیرون بکشد و در نتیجه خودش و باهوش را اگر غرق نکند، حسابی به دردسر می‌اندازد.

اما اگر انسان‌دوست هم کمی‌ باهوش باشد، چوبی گیر می‌آورد و خودش یک جای سفت پیدا می‌کند و می‌رود روی آن و چوب را به طرفِ باهوش می‌گیرد.

و البته اگر باهوش‌تر باشد و شجاع هم، و به انسان‌ها احترام بگذارد، از طرف مقابل می‌پرسد که اصلا به کمک نیاز دارد یا نه. (چیزی که فکر کنم برای اذهان قیم‌مآب به هیچ‌وجه قابل قبول نباشد. می‌شنوم که کسی می‌گوید: «تو دیوانه‌ای! یعنی بایستیم و از کسی که به دردسر افتاده بپرسیم کمک می‌خواهی یا نه!؟ ما بهتر از هر کسی می‌فهمیم که چه کسی کمک می‌خواهد. ما از نسل همان قهرمانان گمنام افسانه‌ای هستیم که..."» دلم می‌خواهد بگویم شما واقعا مطمئنید که می‌دانید دقیقا چه کسی به دردسر افتاده؟ و واقعا مطمئنید گمنامید و دلتان نمی‌خواهد پای هر برگه‌ای امضائی داشته باشید؟ اما می‌گویم، ببخشید! ببخشید! قبول دارم! انسان جایزالخطاست و من و شما هم!)

* * *

حالا که چی؟

خب... امکان دارد این‌قدر باریک‌بین نباشیم!؟

یکی رفته بود نمایش سایه‌بازی ببیند، داد می‌زد "اون چراغ پشت پرده رو خاموش کنین تو چشم‌مونه!"

حالا این اگر بی‌ربط بود، این یکی: یکی رفته بود تئاتر، رفیقش را دید در نقش هملت و داد زد "اصغر، خودتو لوس نکن برو بیرون بذار هملت بیاد".

خیلی بی‌مزه بود، نه؟

از این بی‌مزه‌تر هم هست!

* * *

رک و روراست، مشخصا از همه‌ی ما بهتر، خود رامین جهانبگلو می‌دانسته و می‌داند دارد چه کار می‌کند.

در نتیجه بد نیست اگر تلاش بیخود انسان‌دوستانه‌ی قیم‌مآبانه و مداخله‌گرانه نکنیم و به آزادی بیان و اندیشه‌ی ایشان ( و همه) کاملا احترام بگذاریم (نه فقط به آزادی‌ای که خودمان تعریف می‌کنیم!).

(البته بی‌شک ایشان حساب‌شده‌تر و هوشمندانه‌تر از آن عمل کرده‌ که این تلاش‌ها(ی...!) بتوانند برنامه‌اش را به‌هم بریزند.)

اگر به رامین جهانبگلو (و اندیشه‌اش) و آزادی‌اش علاقمندیم و احترام می‌گذاریم، به گمانم بهتر است همان‌طور که از اول خواسته ماجرا شلوغ نشود، ما هم از این به بعدش را بیخود شلوغ نکنیم. درواقع بهتر است مداخله‌گر ِ بی‌دعوت نباشیم و به اندیشه‌ای که بسیار از آن آموخته‌ایم، احترامی شایسته بگذاریم و اعتماد کنیم.

(شخصا قبلا چند بار پرسیده بودم... حالا که می‌دانیم. ماهی را هر وقت از آب بگیریم...).

خلاصه، چیزی که عیان است را حاجت به بیان نیست؛ پس این‌قدر سر و صدا نکنیم و نگوئیم "وای! ما فهمیدیم این کسی که نقش هملت را بازی می‌کند هملت نیست"!!!؛ چون کسی که از بد روزگار به این صحنه کشیده شده، خوشبختانه استادی هوشمند و اندیشمند است و به کاری که می‌کند آگاه؛ و اگر تفسیر به رٱی نکنیم و خوب بخوانیم و ببینیم، می‌فهمیم که زیرکانه‌ترین کار انجام شده.

اگر هم کسی به رامین جهانبگلو و آزادی‌اش علاقمند نیست...

خب! پس چه هیاهوی عجیبی! باز هم به گمانم خیلی بهتر است مداخله‌گر ِ بی‌دعوت نباشیم. موضوع برای نگرانی و حرف زیاد است و مشکلات ما همین دیروز پیدایشان نشده. همین پریروز نفهمیده‌ایم که NGOها در خطرند و مدت‌ها قبل می‌دانستیم که روشنفکران محبوب امرا نیستند. برویم سر دیگر گیریم و برای وجیه‌نمائی خودمان، بیخود ارزش دیگران را زیر سوال نبریم.

رامین جهانبگلو از زندان بیرون آمد و فکر کنم علاوه بر خودش همه‌ی ما هم دوست داریم آنجا برنگردد.

من حرف‌های ایشان را قبول دارم، چون از دهان رامین جهانبگلو بیرون آمده‌اند، اندیشمندانه و هوشمندانه؛ و باز از او می‌آموزم.

بی‌شک رامین جهانبگلو خودش بهتر از هرکسی می‌دانسته و می‌داند چه حرفی را صلاح است بزند و چه حرفی را نه، و شجاعانه هم این کار را کرده.

وقتی جهانبگلو خواسته که بازی‌اش سیاسی نشود، به گمانم کار مضحک و اهانت‌آمیزی‌ست که برای قهرمان‌سازی‌ها از شخصیت ایشان سوءاستفاده کنیم.

همه می‌دانیم... رامین جهانبگلو، اندیشمند و روشنفکر است؛ بسیار باهوش و شجاع.

می‌دانم و به زعم من هم به حق است که نگران آزادی‌هامان باشیم؛ نقد هم بدیهی‌ست که آزاد است. اما بهتر است ما هم جرٱت از خودمان مایه گذاشتن پیدا کنیم؛ و شاید بد نباشد تکراری‌ها را تکرار نکنیم. خیلی چیزها را همه می‌دانیم و هر روز هم در گوش هم نجوا می‌کنیم...

برای آزادی، بیش از هرچیز به فکر نیاز است و واقع‌بینی و آزاداندیشی.

و آن کسی که واقع‌بین نیست و زیرک، به دلسوزی و تحلیل نیاز دارد، نه کسی که شجاع است و باهوش و خودآگاه.

* آمارکورد، فدریکو فلینی / نقل به مضمون کردم و کاملا مطمئن نیستم، چون مدت‌ها پیش دیدم و به سختی هم دیالوگ را گرفتم! تا جائی که به خاطر دارم کشیش سوال اول را از پسر می‌پرسد و بعد پسر پاسخ منفی می‌دهد و کشیش می‌گوید اگر دروغ بگوئی مجسمه‌ی سنت فلان! گریه می‌کند و پسر زیرلب آن پاسخ را می‌دهد و... (یا می‌گوید اگر کسی این‌کار را بکند مجسمه گریه می‌کند و پسرک در دل می‌گوید پس باید از گریه مرده باشه!) به هر حال، اگر دقیقا آمارکورد هم نیست، منظور را که می‌رساند!!! ماکیاولی را نباید فراموش کرد!

** خیلی وقت‌ها پیش می‌آید که خود دیکتاتورها هم رٱساً باهوش نیستند. اما آدم‌های باهوش دور و برشان است. مثلا کیسینجر کسی نیست که یکی مثل من بتواند سرش را شیره بمالد! شنیدم یکی کیسینجر را ماکیاول قرن خطاب می‌کرد. حالا این یکی را ما هم می‌شناسیم. اما بی‌شک ناشناخته‌ها بسیارند. (در ضمن، اصولا هوش دیکتاتور دو سال بیشتر، نسبت عکس دارد با هوش دیکته‌شوندگان!).

پ.ن.: تاکیدها و تکرارها کاملا عمدی است!

پ.پ.ن.: البته باید بگویم (و تاکید می‌کنم) من پارسال دست‌هایم را شسته بودم. همین الآن هم دست‌هایم را شسته‌ام و حوصله‌ی مسواک زدن ندارم. اصولا علاقه‌ای ندارم درگیر بحث‌های بیخود و بی‌پایان بشوم و ترجیح می‌دهم به نوشتن همان‌چیزهائی که همیشه می‌نویسم ادامه بدهم. نه دیگر از سیاست دل خوشی دارم و خوشم می‌آید و نه از خشونت چه کلامی و چه غیرکلامی. مخلص کلام برای دیکتاتورهای پنهان و آشکار.

پس از نوشت: پیشنهاد می‌کنم در ادامه‌ی این یادداشت، یادداشت و نقد نکته‌‌سنجانه و دقیق نقطه‌ الف را در کامنت‌های همین پست بخوانید.

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter