شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۵ شهریور ۹, پنجشنبه

پادشاه فصل‌ها، پائیز*

یک لحظه‌هائی، که اصلا معلوم نیست کی و کجا قرار است ناگهان بیایند سراغ آدم، همین‌طور که راه می‌روی و سرت به کاری گرم است ـ کاری که حتی به راه رفتن هم شاید نیاز نداشته باشد؛ مثلا... عطر می‌زنی ـ ناگهان...

کششی غریبه و تازه و خاص در همان عطر خودت (که برای عطر خودت هم نبوده؛ انگار یادآور عطری آشنا)؛ ترکیب عطرت با رایحه‌ی دیگری که در هوا پخش شده دور و برت، نسیمی ناشناخته و آنی، خُنکا یا گرمائی که درست نمی‌فهمی برای فصل است یا چیز دیگر؛ یک‌باره سراغت را می‌گیرد و...

بلندت می‌کند، یک آن، می‌بردت جای دور یا نزدیکی که نمی‌فهمی کجاست، مثل خوابی که یادت نمانده، و شوری، شوقی، ذوقی، جوش می‌زند در دلت، درست حوالی جناق سینه‌ات و یک لحظه چشمت را می‌بندی و سوزی دلپذیر را با یک نفس کوتاه و عمیق در وجودت مزمزه می‌کنی... در زمان سفر می‌کنی برای لحظه‌ا‌ی خیلی کوتاه‌تر از لحظه، اما هیچ نمی‌فهمی کجا رفتی. چیزی را به خاطر می‌آوری، به‌غایت دلنشین، اما نمی‌دانی چه چیزی... یک لحظه مثل لحظات پائیز مستعجلی در مرداد یا شهریور...

گریبانت را می‌گیرد و پیش می‌کشدت ـ مهربانانه و با عشوه‌گریِ خاص برگی طلائی که با نم باران پائین می‌آید از درخت، رقص‌کنان ـ انگار بخواهد ببوسدت، اما نمی‌بوسد و فقط هُرمی مشتاق به صورتت می‌دهد و...

این حس‌ها، این حضورهای نامرئی و ناگهانی و آنی ـ که نه می‌شود درست گفت‌شان و نه می‌شود اثبات‌شان کرد ـ انگار فقط مخصوص پائیزند.

پائیز زیباست؛ بداهه و بدیهی.

* * *

این حس‌های آنی، که نه می‌شود درست گفت‌شان و نه می‌شود اثبات‌شان کرد؛ انگار مثل وقتی که یادت می‌آید بچه که بوده‌ای یک‌بار با گربه‌ای که پشت پنجره نشسته بوده حرف زده‌ای و گربه هم جوابت را داده. می‌خواهی این را برای اطرافیانت تعریف کنی و می‌دانی که باور نمی‌کنند و در دلت می‌گوئی کاش حرف‌های گربه را یادت می‌آمد و اگر این‌طور می‌شد، شاید حرف‌هایت را باور می‌کردند...

و هر گربه‌ای که روی بالکن می‌خزد را خیره نگاه می‌کنی تا شاید باز حرفی بزند و می‌دانی که با لجاجت خاصی یک کلمه هم نمی‌گوید. آرام که نترسد می‌گوئی "خب! یک چیزی بگو... من که می‌دانم بلدی حرف بزنی" و گربه با غرور و بی‌تفاوتی خاص گربه‌های ایرانی نگاهت می‌کند و جم نمی‌خورد ـ که نه رد کرده باشد و نه تائید ـ و چند دقیقه بعد از اینکه سکوت کردی باز، می‌رود.

و این شاید مثل خیل خوش خیال و خواب‌های خیال‌انگیزی‌ست که نمی‌توانی اثبات‌شان کنی.

* * *

در زمان سفر می‌کنی برای لحظه‌ا‌ی خیلی کوتاه‌تر از لحظه، با حس‌هائی آنی... و شاید چند سال بعد بفهمی همان از یک دم کوتاه‌تر را سال‌ها زندگی کرده‌ای، در سرزمینی که همیشه خیال می‌کردی وجود دارد و قرار ِ ورود به آن همین بوده که همیشه خیال کنی وجود دارد. قرار ِ ورودش این بوده که نه بتوانی ثابت کنی در آن گربه‌ها حرف می‌زنند و نه بتوانی بگوئی کجاست.

از آن سرزمین شور پائیزی با خودت می‌آوری که مثل لباسی که عطری در تار و پودش نشسته، همیشه با اولین نم باران عطرش بیدار می‌شود و در مشامت می‌پیچد و بلندت می‌کند، یک آن، می‌بردت جای دور یا نزدیکی که نمی‌فهمی کجاست، مثل خوابی که یادت نمانده، و شوری، شوقی، ذوقی، جوش می‌زند در دلت، درست حوالی جناق سینه‌ات و یک لحظه چشمت را می‌بندی و سوزی دلپذیر را با یک نفس کوتاه و عمیق در وجودت مزمزه می‌کنی... در زمان سفر می‌کنی برای لحظه‌ا‌ی خیلی کوتاه‌تر از لحظه...

* بخشی از شعر «باغ من» از مجوعه‌ی زمستانِ زنده‌یاد مهدی اخوان ثالث.

رامین جهانبگلو با سپردن وثیقه از زندان اوین بیرون آمد

(همین خبر با فیلتر شکن)

خبر روزنا

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۵ شهریور ۲, پنجشنبه

بی‌مناسبت، بی‌مورد، نوستالژیک!

یادداشت‌های روزهای اول وبلاگم را که می‌خوانم، یک‌جورهائی هم خنده‌ام می‌گیرد و هم دلم تنگ می‌شود... هم فکرم می‌گیرد!!!

همه بیش از هر چیز به خاطر شکل تایپ کردنم. شلخته به معنای واقعی (سعی می‌کنم راجع به نوشتن‌ام چیزی نگویم. انگار من و شلختگی... بماند ؛)!

آن‌وقت‌ها چه در تایپ و چه در متون دست‌خطی، از سه‌نقطه‌ها خیلی استفاده می‌کردم. ظاهرا (و واقعا) دلیلم، اعلام بی‌‌وقفه‌ی یک تردید بود. دوست نداشتم هیچ جمله‌ای به پایان برسد و از طرفی آن تردید دائم به آرامشم در روایت کمک می‌کرد: بعد از یک سه‌نقطه، می‌توانستم روایت را از هرجا که خواستم پی بگیرم؛ نگران اطمینان نبودم.

اما بعد از چند وقت سه نقطه‌ها از متن‌هایم حذف شدند و این‌روزها هم، وقتی داستان‌ها و یادداشت‌های قدیمی‌ام را ویرایش می‌کنم دوباره، سه نقطه‌ها را تا جائی که امکان دارد با نقطه و نقطه‌ویرگول عوض می‌کنم. اما معنای این تغییر موضع، کنار آمدن با آن تردید و حذف‌اش نیست.

تردید هنوز سر جایش هست (کاملا!) و دقیقا به همین دلیل فکر می‌کنم دیگر نیازی نیست به تاکید مدام بر وجود و حضور داشتنش.

دقت کرده‌اید، خیلی وقت‌ها، معمولا روی نکاتی بیش از حد تاکید می‌کنیم که چندان به صحت‌ و سُقم و یا اصلا وجودشان مطمئن نیستیم؟ یا حتما دیده‌اید که برخی وقتی سوگند می‌خورند، حتما مشغول تحکیم دروغی هستند. انگار معمولا با این تاکیدها چیزی را که کم است، خالی است، زیاد و پر می‌کنیم و انگار من هم با سه‌نقطه‌ها می‌خواستم تردید را پررنگ‌ کنم. انگار آن روزها مردد بودم نسبت به این تردید مدام...

اما راستش کم‌کم مطمئن شدم که این تردید هست، کاملا هست و هیچ نیازی به تاکید ندارد. این تردیدِ مدام را نه فقط در روایت خودم، که همه‌جا می‌دیدم و دیگر نیازی نبود تا واسطه‌ای برای بیان بی‌مورد مکررش پیدا کنم. همین باعث شد که سه نقطه‌ها برایم خاصیت دیگری ـ‌‌ شاید خاصیت واقعی‌شان را ـ پیدا کنند (کارکردی، جدای از آنچه پیش از آن برایم داشتند. متفاوت با آن...).

سه‌نقطه‌ای که قبلا می‌گفت: «من نمی‌دانم که تمام شده‌ام یا نه!»، «من شاید هستم و شاید نیستم»

حالا سعی می‌کند بگوید: «شک نکن! من چیزی هستم پوشانده شده! من اینجا نشسته‌ام دور از چشم تو، جائی میان ذهن تو و متن!»، «من همان حرفی هستم که زده نشده»، «من را تو بگو!».

سه‌نقطه‌ها شاید مثل صندلی‌ای شدند در یک کافه‌ی شلوغ: حتما کسی آنجا می‌نشیند.

یا شاید در واقع، مثل نیمکتی در کافه‌ای، روبروی آدمی تنها: کسی اینجا می‌نشیند؟ نشسته بوده؟ خواهد نشست؟

یا دعوتی به نشستن.

در نوشته‌های اولم (با مبدٱ تاریخی تایپ کردن!) هنوز پیرو رسوم کاغذ و قلم بودم. کاغذ و قلم، نوعی بی‌وسواسی داشت برایم در رسم‌الخط.

فواصل بین کلمات و حروف، کلمات به هم چسبیده و جدا و خیلی نشان‌گذاری‌ها، روی کاغذ چندان امکان خودنمائی ندارند. کاغذ و قلم در این موارد خیلی نسبی عمل می‌کنند و راستش دلیل خاصی هم نمی‌دیدم که چندان وسواسی درباره‌شان داشته باشم روی کاغذ (غیر از علائم سجاوندی، که آنها هم به زعم من برای هر نویسنده می‌توانند کاربرد تازه‌ای داشته باشند).

روی کاغذ، یک تکان آرام دست می‌تواند باعث شود "کتاب"، "کتا ب" نوشته شود یا حتی "کنا ب"؛ روی کاغذ و با قلم، چندان فرق نمی‌کند بنویسم "می‌توانم" یا "می توانم". چیزی به اسم فاصله‌ی بین سطور، روی کاغذ بی‌خط وجود نداشت و روی کاغذ، اصوات و علامات را آن‌طور که باید به کار نمی‌بردم. کاغذ و قلم خیلی خانگی‌تر و ساده‌تر از تایپ کردن بود برایم.

روی کاغذ و با قلم به راحتی می‌توانستم در یک مهمانی اشرافی، با شلوارک و دمپائی شرکت کنم، اما تایپ کردن این اجازه را به من نمی‌دهد (با کاغذ و قلم، همه‌جا جای نوشتن‌ام بود. امروز هم هست، اما نه مثل قدیم).

اوائل هنوز سنت نوشتن روی کاغذ در نوشته‌های تایپ شده‌ام به چشم می‌خورد؛ خیلی زیاد. اما کم‌کم قواعد تایپ برم غلبه کرد. راستش، راضی‌ هم هستم. وسواسی‌تر شده‌ام و وسواس، چیزی است که در نوشتن تقریبا می‌پرستم. شاید برايم بزرگ‌ترین لذت و شکنجه در نوشتن، یافتن یک کلمه‌ی مناسب باشد، تا سرهم کردن یک جمله‌ی حسابی!* یک‌جورهائی معتقدم کلمه‌ی مناسب، خواه‌ناخواه جمله را هم شکل مناسب می‌دهد (درواقع، فکر کنم چندان بیراه نباشد اگر بگویم کلمات مناسب جمله‌ی مناسب هم می‌سازند؛ گرچه اعتراف می‌کنم همه‌اش همین نیست. یعنی اصولا ماجرا این‌قدرها هم مکانیکی نیست به زعم من!). این حس و عادت را در خیلی از نوشته‌ها دارم. برای نوشتن یک داستان، ترجیح می‌‌دهم آغاز خوب و موتیف‌ها و تم‌های خوبی داشته باشم، تا یک پایان از پیش مشخص ِ خوب و یک طرح آغاز و پایان‌دار (خوب البته به گمان خودم!). هیجان در مه راه رفتن را تجربه می‌کنم با این کار. می‌دانم چیزی در پس این مه می‌تواند باشد، اما نمی‌دانم چه چیزی.

یک کلمه، یک قدم است.

در نوشته‌های اولم (در وبلاگ) غیابِ وسواس ِ حرف زدنم، در نوشته‌ها، توجهم را جلب می‌کند.

مثلا همین سال جاری، در یادداشت «در خوارگشتِِ "من"»، در ذم استفاده از واژه‌ی "بنده" (در خطابِ خویش) چیزهائی گفته بودم. درست یادم نیست کِی و از که بود شنیدم، به کسی که خودش را "بنده" خطاب کرد، گفت «بنده‌ها آزاد شدن!». این جمله را خیلی دوست داشتم و دارم. آن‌قدر که تا جائی که می‌شود سعی می‌کنم از واژه‌ی "بنده" در حرف‌ زدنم استفاده نکنم، مگر جاهائی که دلیلی دارم برای بیانش. [البته دلایل تقریبا غیر شخصی و صد البته با حفظ کامل مواضعم نسبت به واژه‌‌های خاکسارانه؛ مثلا بیشترین مورد استفاده‌اش، اوقاتی است که با دوستان صمیمی‌ام تماس می‌گیرم و مادر یا پدرشان، یا برادر و خواهرشان تلفن را جواب می‌دهند و اسمم را می‌پرسند و گاهی پاسخ می‌دهم "بنده عاصی هستم!" (من بنده‌ی عاصی‌ام رضای تو کجاست!!!؟:)))**. دوست دارم به خویشان دوستانم احترام بگذارم و این روش هم به عنوان نوعی احترام به طرفِ گفتگو، در فرهنگ ما جا افتاده (خوب و بدش بحث‌ش جدا بود!)؛ و البته در یک گفتگوی کوتاه، کوتاه‌ترین روشی است که می‌شناسم برای احترام گزاردن.]

این وسواس را در نوشته‌هایم نداشتم آن اوائل. در خیلی از یادداشت‌هایم به سادگی از واژه‌هائی استفاده می‌کردم که در گفتگوهای روزمره‌ام کنار گذاشته شده بودند (مثل همین "بنده" / البته شک نیست عکسش هم صادق است در محاورات روزمره). به هر حال، کم‌کم قواعد تازه در نوشته‌هایم نفوذ کردند، از جمله همین وسواس. اعتراف می‌کنم، وبلاگ وسواسم را در نوشتن زیاد کرد (به خوب و بد و نتیجه‌اش کاری ندارم. همان‌طور که گفتم، این وسواس را، قایم‌باشک‌ بازی با کلمات را دوست دارم. البته تا وقتی که جلوی نوشتن را نگیرند!) و به این خاطر هم، سپاس‌گزار وبلاگ‌نویسی هستم!!!

تایپ کردن نکته‌ی جالبی دارد که قلم و کاغذ ندارد، یا بالعکس! وقتی در متنی تایپ شده جمله‌ای یا کلمه‌ای را حذف می‌کنم، آن بخش پاک می‌شود و دیگر وجود ندارد. در حالی‌که در متن دست‌خطی، فقط می‌توانم حضور کلمه‌ یا جمله‌ی دل‌نخواه! را مخدوش کنم. من فقط می‌توانم خط بزنم یا در رادیکال‌ترین برخورد، لاک بگیرم! اما نمی‌توانم آن کلمه یا جمله را از بین ببرم، مگر اینکه کل صفحه را از بین ببرم؛ مثلا بسوزانم!

تایپ کردن به نوعی ضد خاطره به نظر می‌رسد.

مضمون نوشته‌هایم نیز برایم جالب است (جالب بودن نه به معنای خودشیفتگی، بل به معنای قابل تامل، سوال‌برانگیز، موضوع تحقیق، بیمار!!!). خیلی خصوصی‌تر می‌نوشتم. کمتر توضیح می‌دادم. آزمایشگرانه می‌نوشتم. یادم می‌آید که سعی می‌کردم مثلا یک موضوع اجتماعی را با یک قضیه‌ی شخصی بیامیزم و روایت کنم. گاهی بعضی معدود خواننده‌های آن وقت‌ها فکر می‌کردند فلان یادداشتم یک مسئله‌ی کاملا شخصی است (یکی دو بار حتی نصیحتم کرده بودند!). احتمالا آن‌روزها اگر داستان ملاقات‌کننده را می‌نوشتم، شاید کسی برایم یادداشت می‌نوشت: «بهتر بود مشتری آژانسو از دس نمی‌دادی! لینک بده لینک بستون. بای!»

وبلاگ را دوست دارم. وبلاگ حافظه‌ی من شده. حافظه‌ای که خیلی هم نمی‌توانم به دلخواه خودم در آن دست ببرم. وبلاگ، مثل یک نوار ویدئویی، مثل یک دوربین، عمل کرده برایم. شاید حتی بهتر باشد بگویم مثل یک پرونده! از ایده‌ای که وبلاگ را یک دفترچه خاطرات می‌داند، دفترچه‌اش را وام می‌گیرم. وبلاگ برایم یک دفترچه است. دفترچه‌ای که می‌توانم در آن خاطره بنویسم یا یادداشت‌های روزانه، یا مقاله و داستان و شعر یا هر چیز دیگری که دلم می‌خواهد... بی‌مورد، بی‌مناسبت و حتی نوستالژیک!

اما نه دفترچه‌ای خصوصی و پنهان. باید من هم اعتراف کنم، اگر روزی وبلاگم خواننده‌ای نداشته باشم، دیگر در آن (این!) نمی‌نویسم؛ درش را تخته می‌کنم یا ساندویچی باز می‌کنم!

وبلاگ گاهی مثل تجسم یک خیال و رویای قدیمی است: نامرئی شدن و از دیوارها عبور کردن. در واقع، دنیای مجاز تجسم این رویاست (رویای زیبا و دهشتناک، توٱمان). من و تمام اهالی دنیای مجاز موجودات مرئی‌ـ‌نامرئی‌ای هستیم که با اجازه‌ی هم، در خانه‌های یکدیگر راه می‌رویم و گاهی روی پنجره‌‌ی بخار گرفته‌ی حمام (کامنت‌گیر) یادداشتی می‌نویسیم تا حضور خودمان را اعلام کنیم: بووووووو! من اینجام!!!!

* البته وسواس در انتخاب کلمات گاهی دردسرساز هم می‌شود؛ شدید! پارسال، در یادداشتی به جای "مرهم" نوشتم "مرحم". بعد از مدتی که دوباره چشمم به آن یادداشت خورد احساس کردم که اشتباهی پیش آمده، اما وقتی کل یادداشت را خواندم یادم آمد دلیلی برای نوشتن "مرهم" با "ح" داشتم. با این‌حال، هرچه فکر کردم، به خاطر نیاوردم دلیلم برای نوشتن "مرهم" طوری که "ر‌حم" (مهربانی، بخشودن) را هم به خاطر بیاورد چه بود! شاید بهتر است نتیجه بگیرم وسواس زیاد ممکن است آخر و عاقبت خوشی نداشته باشد و بیخود و بی‌جهت آدم را در دیکته تجدید کند ؛)

** توضیح برای عاصی‌ها!: به جای "رضا" هر بار نام دوست مورد نظر را باید گفت!!!

زنستان:

فعالان جنبش زنان در تدارك كمپين «‌يك ميليون امضاء براي تغيير قوانين تبعيضآميز»

Comments


۱۳۸۵ مرداد ۲۹, یکشنبه

باز بود پنجره...

باز بود پنجره...

باران به خانه‌ام آمد

یا صدای تو؟

*

من با سری افتاده

جنگجوئی سر افتاده را مانم،

سرافکنده اما نه؛

با تو جنگیده بودم...

*

رزم ِ میان تو

و

من:

تو تصویری تیز

من خیالی کُنْد...

*

آمده‌ام بر خاک بیافتم؛

دو راه مراست

افتادن بر پای تو

به پای تو افتادن...

*

باز بود پنجره...

ماهتاب افتاد،

خیال تو به خانه‌ام آمد

*

سوار بر اسبی به پیش...

تو برکه‌ای هستی میان کویر

من ریشه‌های نخلی کوچک

*

بر اسبی سوار به پیش؛

شمشیری ندارم.

به تسلیم تو می‌آیم.

*

جنگی نیست میانِ ما.

اینجا نبردِ دلِ توست

با حرف‌هایِ من؛

و لبخند، پیامبری می‌کند هنوز

*

تنها یک نفر شکست خواهد خورد:

حرف‌های من بنشینند بر دلت

تو خواهی برد

و دلت حرف‌های مرا به خاک بیاندازد،

پیروز توئی باز

*

پنجره باز بود،

در آسمان ماه را ندیدم

چشمان تو را خیال کردم

روز شد

*

با صدائی بیدار می‌شوم

صدای توست!

من خواب نبوده‌ام،

من خواب ندیده‌ام،

فقط یک بار خواهم مُرد؛

روزی که رفته باشی...

*

رنگی نیست به شب

منی نیست

تو نباشی...

*

شب جوانی‌ام را ربود

روز دلم را...

تو هدیه‌ام دادی مرا

*

سرافکنده‌ام...

دستان من خالی‌ست تو را

دستی به من بده تا پُر شوم

*

پنجره باز است...

آمدی

از در بیا؛

اندوه را از پنجره روانه خواهم کرد

*

باز است پنجره...

روز را نمی‌نگرم و شب را؛

آمده باشی،

خیره به توام

شباروز

*

و من در انتظار

برای تو

کلمه می‌چینم

رسیده‌هایش را می‌گذارم در سبدی

کنار سیب‌های سبز

برای تو...

*

از خواب می‌پرم.

صدای تو نیاید...

می‌میرم، یا به خواب می‌روم؛

یا هر جا نبودن‌ات را نباشم

خرداد 85

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۵ مرداد ۲۶, پنجشنبه

فصل‌ها و دیگر حرف‌ها

Mark Rothko - Orange and Yellow

سایه‌ها چون خاطره کوتاه؛

پیراهنی که سخت در آغوش کشیده تنی...

تابستانی دیگر!

21/2/1383*

فصل‌های دیگر تنیده در تارعنکبوت:

پائیز

زمستان

بهار

پ.ن.: اصولا کم پیش آمده که از تابستان خوشم بیاید و تاریخ پای این شعر را هم که نگاه کنید می‌بیند در بهار نوشته شده! راستش دلم می‌خواست چهار فصلی را که سال گذشته شروع کرده بودم، یک‌جورهائی تمام کنم؛ اما فصل‌اش امسال چندان فصل نبود که شعر تازه‌ای هم بشود برای فصلیتش نوشت (فقط گرما که ملاک نیست! وگرنه روی خط استوا که...!). روی همین حساب، فکر کردم همین شعر قدیمی را بگذارم که دایره تمام شود. شاید بیشتر دلم می‌خواست با تکمیل چهار تا، زودتر به پائیز برسم. بهانه‌ای هم شد که دوباره پائیز و زمستان و بهار را پیش بکشم.

می‌گویند، هندوان وادئی 5 فصل داشته‌اند**. اگر طبیعت این چیزها حالی‌اش می‌شد بدم نمی‌آمد متقاعدش کنم، این 5 فصل را قبول کند و نصف یکی را بدهد به تابستان و یکی و نصفی پائیز و زمستان اضافه کند با برف و باران اضافه!

* این شعر پیشکش شده بود به "مهرداد عمرانی که شعر را کوتاه دوست دارد". کماکان همین‌طور!

** در «رساله در تاریخ ادیان» میرچا الیاده، از “Catapatha Brahmana” این‌طور نقل شده: "در هندودائی ... «آتش‌کده سال است.»؛ آتش‌کده «پنج طبقه دارد [هر طبقه یک فصل است]، سال مرکب از پنج فصل است...»"

ص. 379 / ترجمه‌ی جلال ستاری / انتشارات سروش، چاپ دوم 1376

* * *

پ.ن. همین‌طوری!: اصلا فکرش را هم نمی‌کردم که یک‌روز دلم بخواهد چیزی راجع به "وقت‌هائی که دلم می‌خواهد درباره‌ی چیزی بنویسم، اما نمی‌نویسم" بگویم. این‌روزها پر شده‌اند از این وقت‌ها و موضوعات (منظورم از ننوشتن، فقط اینجا ننوشتن نیست، هیچ‌جا ننوشتن است!)؛ تقریبا هر روز اخبار را که می‌خوانم وسوسه می‌شوم چیزی راجع به بعضی‌شان بگویم تا حداقل کمی دلم خنک شود. وسوسه است دیگر! اما حیف که بدیهیات شده...

...از شلتاق‌ها و جفتک‌های سیاسی به نام ملت به کام حضرات گرفته تا چوب‌ها و چلیپاها که به بهانه‌ی اخلاق و فرهنگ و وطن (بخورد توی سرشان این دیو سپید پای دربندِ بی‌ جنم و جربزه که معلوم نیست این همه سال مشتش را برای چه هوا کرده! / البته که دیگ و روی سیاه و بیچاره پالان!) توی آستین‌مان می‌کنند و برای‌مان می‌کارند.

برای آدم‌هائی که می‌دانند وقتی مردند فوق فوقش غذای درختِ سیبی می‌شوند و دیگر هیچ و همه‌چیز تمام، سخت است به زور به بهشت فرستاده شدن (حتی قصه‌اش هم حوصله‌سربر است. انصافا چه کسی حوصله دارد برود جائی که قدیس آگوستین و هم‌پالکی‌ها هستند!؟). برای آدم‌هائی که هنوز باورشان نمی‌شود 17 میلیون نفر در سرزمینی چنان کاری بکنند که کردند، سخت است قبول آمارها و ارقام و اخبار سرسام‌آور و سراسر دروغ. (و نادیده گرفتن آنها که سرسام‌آورند، اما قرار است که اصلا موجود نباشند! اصلا نبوده‌اند... اصلا کدام؟ کی؟)

راستش برایم سخت است غر نزدن! به غرغر اعتیاد پیدا کرده‌ام یک‌جورهائی. یواشکی می‌نشینم پای تلویزیون و برنامه‌ها را نگاه می‌کنم و زیرلب هرچه در علویه خانم یاد گرفته‌ام نثار برنامه‌سازان و برنامه‌چینان می‌کنم! (یاد دوستی افتادم که عادت داشت هر روز کیهان بخرد و بخواند و حرص بخورد. طرفدار این عقیده بود که همه‌ی روزنامه‌ها می‌گویند امروز چه اتفاقی افتاد و کیهان می‌گوید فردا قرار است چه اتفاقی بیافتد!)

خلاصه اینکه با تمام این احوال دارم سعی می‌کنم در مسیری که خیال می‌کنم انتخاب کرده‌ام باقی بمانم. مُثُلی نشده‌ام، اما کمابیش... دلم می‌خواهد راجع به آن چیزهای دیگر بگویم!

اما... مثل اینکه باز رفتم بالای منبر!!! بگذریم! :)) ؛)

* * *

پیشنهاد می‌کنم داستان تازه و بسیار زیبای نقطه‌الف را حتما بخوانید (همین‌طور شعر عالی همراهش)؛ مثل همیشه بدیع و تامل‌برانگیز:

نویسش نقطه الف در نقطه الف:

داستان تقريبا غم‌انگيز خانم مين مرمری

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۵ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

در اسطورگی ِ "خربزه"

"خربزه" واژه‌ئی ناساز با خود است یا واژ‌ه‌ئی‌ست سراسر رمز و راز؟

اینکه پستاندار ِ چهار پا، پستاندار ِ چهارپاست، یک همان‌گوئی بی‌مورد و ابلهانه نیست؟

و اینکه خری بز باشد، دلیلی نیست بر ذاتاً غلط بودن این واژه؟

و آیا می‌توانیم اصلا ذاتی برای واژه‌ای متصور شویم؟

آیا معنای واژه، می‌تواند ذاتِ واژه باشد؟ معانی چطور؟

نگاهِ ذات‌باورانه به واژه آیا نگاهی جبرباورانه هم هست؟

خربزه اسم ذات است یا اسم معنی؟ عام است یا خاص؟

* * *

"خربزه" هر چقدر هم واژه‌ای ناساز با خودش باشد، باز هم خورده می‌شود و همه هستی و نیستی‌اش بستگی به شیرین بودن یا نبودنش دارد.

رابطه‌ی خربزه با طعم‌اش، می‌تواند به ما نشانه‌هائی بدهد برای درک ذاتِ نامنعطفِ خربزه (هر چند نگران باشیم که وقتی باور و پذیرش "ذات‌" دشوار است، چطور می‌شود درباره‌ی ذاتِ چیزی حرف زد):

باوری سنتی می‌گوید که خربزه را نباید با عسل خورد (و به زعم من هیچ محقق جسوری جرات آن را ندارد که صحت و سُقم این باور را مورد تردید و آزمایش قرار دهد). همین نیز به ما جرٱت می‌دهد که به ذاتِ خربزه بیاندیشیم: ذاتِ نامنعطفِ خربزه.

خربزه یا شیرین هست یا نیست: خودش را آن‌طور که هست نمایانده و آن‌طور نمایانده می‌شود که هست، بدون آنکه بخواهد یا اجازه بدهد طور دیگری باشد و به همین دلیل هم در برابر هر تغییری مقاومتی می‌کند: مقاومتی تهاجمی.

در واقع، خربزه در برابر تغییر از خودش دفاع نمی‌کند، بلکه به متجاوز گستاخی که به خود اجازه داده عسل روی‌اش بمالد (و ذاتش را زیر سوال ببرد) حمله می‌کند و مجازات سختی (بنابر باور مذکور، دل‌دردی مرگ‌بار) برایش در نظر می‌گیرد.

خربزه با این عمل خود را به دنیای اساطیر و فراانسان‌ها فرامی‌افکند و همین، حداقل به او جوهری لایتغیّر می‌دهد و تبدیلش می‌کند به ابَرروایتی که با تغییر سر ِ ناساز ندارد، بلکه دشمن است.

حالا سوال من این است که اصلا انعطاف‌پذیری در ذات‌باوری جائی دارد!!؟ نسبی‌نگری چطور؟

* * *

به‌ هرحال، خربزه علیرغم داشتن ذاتی نامنعطف، ماهیت مشخص ندارد.

همین نمی‌تواند او را از دنیای اساطیر فروبکشد؟

موجودی که ماهیت مشخص ندارد آیا می‌تواند ذات‌مند باشد؟

اگر بتوانیم ذات را باور کنیم می‌توانیم بگوئیم هر موجودی ذات‌مند است؟

اصلا آیا اساطیر ماهیت ماهیت مشخص دارند؟ یا روایت مشخص؟

به هر حال خربزه یک اسطوره‌ی معمولی نیست.

* * *

خربزه مغرور است و روایتی‌ست نقدناپذیر.

می‌توانیم با استناد به مقاومت تهاجمی خربزه در برابر عسل (و عسل‌مال) به چنین تعبیری برسیم:

عسل مالیدن به خربزه، نقدِ خربزه است.

طعم خربزه، به نوعی زبان خربزه است. خربزه با طعمش سخن می‌گوید و وقتی به خربزه عسل می‌مالیم سخن او را در بوته‌ی نقد قرار می‌دهیم؛ و خربزه هیچ‌نقدی را نمی‌پذیرد (مگر نقد‌های کمتر منسجم، مثل شِکر، که البته تاثیر چندانی بر سخن خربزه ندارند).

غرور ِ نامعقولِ خربزه او را نقدناپذیر می‌‌کند. (نامعقول است، از آن‌رو که نقدناپذیری از گام‌های اول انقراض است. هر چند، همین ارتباط نقد با مسئله‌ی حیات‌، باعث شده که مسئله‌ی نقد گاهی تبدیل به مسئله‌ی تنازع بقا هم بشود.)

* * *

از چه رو خربزه چنین مغرور است؟

همان‌طور که گفتم خربزه خدائی معمولی نیست.

و خربزه چه طور خدائی‌ست؟ خدائی دوگانه؟

برای یافتن پاسخ، باید به بررسی نکاتی پرداخت:

خربزه، خر است یا بز؟ یا خری که بز است؟ یا موجودی‌ست شبیه گورخر، یعنی اسبی راه‌راه (معقول آن است که چندان درگیر این گزاره‌ی آخر نشویم، تا مجبور هم نشویم فکر کنیم خربزه سبز است با خط‌های زرد یا زرد است با خط‌های سبز)؟

پیش از جستجوی پاسخ برای یک سوال خاص، می‌شود بر اساس همین سوالات، گزاره‌ی نخست را ارائه داد:

خربزه ماهیتی "چندگانه" دارد و به همین دلیل تفاوتی عظیم با دیگر اساطیر پیدا کرده و جایگاهی جدا از آنها یافته (و شاید به همین دلیل، تاریخ‌نویسانی چون هومر، هزیود و حتی پلوتارک و فردوسی او را از سر حسد از دایره‌ی دیگر خدایان بیرون انداخته‌اند در روایات خود).

خربزه مانند خدایان ِ چندصورت (و فراتر از آنها)، بنابر هر موقعیتی شکلی از خود را به نمایش می‌گذارد:

خر می‌شود: نیرومند، پرکار و خشن؛ با جفتک‌هائی به قدرت صاعقه‌های زئوس، با خشمی برابر با خشم شیوا بهایراوا (شیوای ویرانگرShiva Bhairava ) و با قدرتی برابر با قدرت هرکول.

بز می‌شود: آرام و سود رسان و در هنگامه‌ی خشم، مرگ‌بار. حامی خانواده همچون گانش، و همچون گایا زاینده. دو شاخ‌ او مجازاتی مرگبارند همچون نیزه‌ی سه شاخه‌ی پوزئیدون.

[بز در اعصار کهن سه شاخ داشت و یکی از نمادهای خربزه بود. پوزئیدون که همیشه با خدایان دیگر درگیر جنگ بوده، به خاطر وحشتش از خربزه با او در صلحی ظاهری به سر می‌برده، در حالی‌که همیشه در آتش حسد نسبت به خربزه می‌سوخته. تا اینکه بالاخره روزی تمام بزها را در جزیره‌ای جمع می‌کند و زلزله‌ای پدید می‌آورد و همه را در دم می‌کشد و بعد برای اینکه کسی متوجه فقدان بزها نشود، بزهای دو شاخ را می‌آفریند. زئوس در پایان سال وقتی داشته دفتر حساب‌هایش را مرتب می‌کرده متوجه می‌شود که تعداد بسیار زیادی شاخ کم‌ شده‌ بدون آنکه ثبت شوند و در جستجوی ریشه‌ی این اختلاس، بالاخره به کمک آپولون به پوزئیدون می‌رسد و متوجه کارش می‌شود. زئوس پوزئیدون را احضار می‌کند و چون او هم از خربزه کینه به دل داشته، بی‌آنکه پوزئیدون را سرزنش کند به او دستور می‌دهد این کسریِ شاخ را طوری که کسی متوجه نشود برطرف کند. پوزئیدون هم آن یک شاخ‌های کسر شده را به پیشانی اسب که یکی از نمادهای خودش بوده می‌چسباند و اسب‌های تک‌شاخ را پدید می‌آورد.]

در بز بودن است که خربزه به سنتی‌ترین و راستی‌ترین صورتِ خود دست می‌یابد: کاغذ را می‌خورد و نابود می‌کند.

"خربز" می‌شود: موجودی و غریب و ناشناخته. شاید هیولائی و شاید خدائی همانند پروتئوس، پیر ِ دریاها که به هر شکلی می‌توانست در بیاید، حتی به شکل خربز. در این شکل خربزه هم، نیروئی شبیه نیروی پروتئوس دارد. بر اساس روایات، هر کس موفق می‌شده پروتئوس را پیش از آنکه تغییر شکل دهد اسیر کند، می‌توانسته از آینده‌اش با خبر شود. درباره‌ی خربزه نیز روایتی مجرب و هنوز باقی هست که می‌گوید هر کس بتواند خربزه را پیش از آنکه خراب شود بخورد، پای لرزش هم می‌نشیند.

خربزه خود را هیچ‌وقت تماماً رو نمی‌کند و شکل مشخصی از خود ارائه نمی‌دهد و همین نیرومندش می‌سازد و به همین دلیل است که نقد‌ناپذیر می‌شود، همچون تمام دیگر اساطیر.

* * *

با تمام این احوال، این خدای نیرومند، ساده‌تر از آن‌چه بتوان تصور کرد از بین می‌رود. تماماً از بین می‌رود:

نقطه‌ ضعفِ بزرگ خربزه، نه مانند آشیل در جورابش پنهان است و نه مانند اسفندیار پشت عینکش. خربزه‌ی کبیر بیچاره، با تمام هیکلش، با عطر و با رنگش نقطه‌ضعف خود را مدام عیان می‌کند: خربزه‌ی لعنتی عجیب خوشمزه است و نقطه‌ضعفش در خوردنی بودنش است. اگر بتوان فارغ از هر طعمی که دارد خوردش، می‌شود کار را به جائی رساند که نه خانی آمده باشد و نه خانی رفته باشد.

خربزه، این خدای مرگبار و مهربان و نیرومند را می‌شود تماماً خورد: تخمه‌های کدو وارش را، گوشتِ شیرین یا تلخ یا ترشش را و پوست اغلب ترش و گاه ملسش را!

خربزه، در واقعیت تازه‌ای که پس از پرومته به اجبار به آن دچار شده، هیچ‌توانی برای دفاع از خود جز "مزه‌" ندارد و اگر بتوانیم طعم‌ش را هر طور که هست تحمل کنیم شکستش داده‌ایم، بی‌آنکه جفتک‌ و شاخش بتوانند کاری پیش ببرند. [پرومته رفیق ِ شفیق خربزه بود. هنگامی که پرومته فهمید پاندورا جعبه‌ای که همراهش آورده بود را باز کرده و تمام شُرور را به دنیا راه داده، در کافه‌ای با خربزه نشسته بود و ودکا می‌نوشید. پرومته بعد از این‌که خبر را شنید جام ودکایش را یک‌نفس سرکشید و ناگهان فریاد زد: «آه! جگرم را سوزاند سگ‌پدر! این که سِک* است!» و خربزه هم از فریاد پرومته هول شد و پایش را گذاشت روی نفرینی که زئوس همان‌لحظه با سوءاستفاده از آن فرصت به کمک هرمس به سویش فرستاده بود و به همین دلیل محکوم شد که در دنیای انسان‌های پرومته‌ای، واقعیتی مستقل از آنچه در دنیای اساطیر داشته و دارد، داشته باشد.]

و این‌گونه است که اسطوره‌ی نیرومندی چون خربزه، در برابر صبر و هوشمندی و شکم‌پرستی انسان به زانو در می‌آید.

* سِک: سِکر: در ادب عامه به شرابی/می‌ای/عرقی گفته می‌شود که اغلب "عرق‌خوراش" (در ادب عامه این هم کنایه از کسی است که فرق آب و عرقِ کشمش را نمی‌داند) می‌خورند و منظور از آن شراب خالص (در ادب عامه: بدون ‌قاطی / در عرفان: می ناب) است. خاستگاه این اصطلاح به احتمال زیاد واژه‌ی "سِیَکی" است به معنای «شرابی که به سبب جوشش دو سوم آن تبخیر شده باشد (ف.ل. معین)» (در ادب عامه این‌را "عرق دو آتیشه" می‌گویند) و "سِیَکی‌خوار" هم به معنی «شراب‌خوار (ف.ل. معین)» است.

"به نظر می‌رسد حکمت "سِک‌خوری" در این است که شراب (در اصل عرق) خالی به مزاج تازه‌خواران و نازخواران نمی‌سازد و معمولا شراب را با آب، آب‌میوه یا رقیق‌کننده‌ی دیگری می‌آلایند یا مخلوط می‌کنند (البته برای ویسکی بهتر است از سودا استفاده شده و عرق کشمش هم ترجیحا نباید با آب مخلوط شود چون برای بعضی سردردزاست / در عرفان، می و شراب را با مسائل مابعدالطبیعی قاطی می‌کنند که بعدها جای مغلطه و زیرآبی رفتن و به نوعی، انکار هم باشد) تا کمی لطیف‌تر شود و به قولی، سفت نگیرد. عرق‌خوارانِ "تیر" سنتی (در ادب عامه به شراب‌خوارانِ بسیارخوار می‌گویند و در بی‌ادبِ عامه، این مورد را "خرخوری" هم نامیده‌اند که نتیجه‌اش چیزی نیست جز پاتیلی و سیاه‌مستی) معمولا دل خوشی از نازخواران و تازه‌خواران ندارند و دل‌شان می‌خواهد هر طور شده جلوی تازه‌خواران قپی بیایند که این‌کاره‌اند. به همین دلیل "سک‌خوری" را باب کرده‌اند و در این روش شراب مربوطه را خالی خالی سر می‌کشند و مزه هم نمی‌خورند." [ توضیح محافظه‌کارانه!: مسئولیت این بخش با من نیست. تمام این بخش را از کتاب مفقود و ممنوع "آداب پیاله" برداشته‌ام که نه نویسنده‌اش را می‌شناسم و نه دوست دارم در جائی که به نفعم نیست، به خودشناسی‌اش برسم!!!]

به هرحال، با استناد به این توضیحات و توصیفی که در متن رفت، این‌طور برمی‌آید که پرومته اهل شراب نبوده و احتمالا خواسته با روداری پیش خربزه که از عرق‌خوارانِ تیر بوده، آبروداری کند؛ همین هم انگار باعث شد زرت هردوشان قمصور شود (البته صحیح دستوری‌اش این است که کسی زرتی قمصور بشود، اما باز هم در ادب عامه باب شده که زرتِ کسی قمصور بشود).

بهار 85

بازنویسی‌: 28/3 و 15/5/85

برچسب‌ها: , ,

Comments


۱۳۸۵ مرداد ۱۳, جمعه

*!La Dolce Vita

زندگی شبیه یه لیوان پر از چای دارجلینگه. اگه تونستیم برای این شباهت دلیلی پیدا کنیم، احتمالا برای زندگی هم می‌تونیم.

پ.ن.: با این‌حال، خیلیا معتقدن، چای دارجلینگ بهترین چای دنیاس!

* * *

ـ از فردا می‌ترسم. امروز با من میونه‌ای نداره... حوصله‌ام داره از دیروز سر می‌ره وُ... یه عمره منتظر اون اتفاق خوبم. به این می‌گم دُلچه ویتا!

* زندگی شیرین؛ فیلمی از فدریکو فلینی و البته در هر حال خودش (و صد البته این جمله از "زندگی شیرین" فلینی برداشته نشده. صرفا از آن سوءاستفاده کرده!).

برچسب‌ها:

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter