شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی






ما ملت آزادی خواهی هستیم ... ما اساسا ملت آزادی خواهی هستیم ...

همان طور که یک ملت می تواند " ماستخواه " باشد .

یک فرد ماستخواه از یک ملت ماستخواه ، هیچ دلیل خاصی نمی بیند که خودش برود علف بخورد ، بجود ، هضم کند ، بعد به سختی آن را تبدیل به شیر کند و بنشیند خودش را بدوشد و شیر حاصله را بجوشاند و مایه بزند و بگذارد تبدیل به ماست شود تا ماست داشته باشد ... و احساسات ماستخواهانه اش را ارضا کرده باشد ...

و ما هم ، طبق همین اصول ، دلیلی نمی بینیم تا برا ی پاسخگویی به احساسات آزادی خواهانه مان تلاشی بکنیم ... ( علی الخصوص تلاشهای پیچیده ای مثل آگاهی یافتن برای رهایی از بندِ بند ها یعنی نادانی ... که منظور من است ... یعنی عمل پیچیده کسب دانش و آگاهی ! )

و گاه که تلاش می کنیم هم ، از نوع ساده ترینش است ... یعنی گرفتن آزادی از کسی که مخالف آزادی ماست ... ما همیشه برای مخالفانمان دشنه داریم ... و هنوز نفهمیدیم که رنگ قرمز با رنگ قرمز پاک نمی شود ... آره جانم ! می خواهیم چپ باشیم یا راست ...

ما هم مثل ماستخواهان که ماست تازه را از مغازه می خرند ، آزادی را می خواهیم ...

نمی خریم که البته ...

می نشینیم تا یک جانوری ، آمریکایی ، چیزی بیاید به ما بدهدش ...

و فکر کنم همین هم دلیل شوق و ذوق مردم در کوچه و خیابان و تاکسی و دنیای مجازی از شنیدن خبر حمله احتمالی آمریکا و آزادی آمریکایی است ...

و همین هم شده پایه گذار حجم جدیدی از حرص خوردنهای شبانه روزی من ماستخواه !

باور کنید دیده ام با دو چشم و شنیده ام با دو گوش که خوشحالند از شنیدن این خبر یا شایعه یا هر کوفت دیگر ...

و همه هراسم از این است که آن اتفاق هزاران سال پیش باز تکرار شود ...

( نه ... اصلا اینجوری راه ندارد حرف بزنم ... ! یک کمی حرص و جوشم بیشتر از این حرفهاست! )

( صبر کنید ............. بله !!! فهمیدم ! )

( با اجازه ! من چند لحظه هر گونه شک و تردید نسبت به وجود خدا را کنار بگذارم )

ای خدااااااااااااااااااااااااااا!

( متشکرم)

رفقا !

ذوق می کنند ... خوشحال می شوند ... اسم آمریکا که می آید قند توی دلشان آب می شود ...

کاری ندارم به امپریالیسم و سرمایه داری و مبارزات ضد سرمایه داری و ...

این کشور بی نام شمال قاره آمریکا که الآن شده مهد هنر نوین!

شایع شده که می خواهد بیاید ما را آزاد کند ... و مردم هم دلشان غنج می زند برای آزادی آمریکایی ...

می دانید مثل چه می ماند ؟

دلت درد بکند و پشت در که مانده ای پایت هم بشکند ... یا بدتر ! ... بیایند قلقلکت بدهند.

می زنم خودم را درب و داغان می کنم ها ... آخر چرا آمریکا ؟

اگر جدا حمله بکند :

دراینتر نت همزمان جستجو کنید واژه های آمریکا و عراق را ، آمریکا و ویتنام را ... اصلا فقط واژه جنگ را ...

هم عکسها را ببینید و هم مطالب را بخوانید .

اگر حمله کند ، اما نه چندان به آن صورت :

به شدت به یاد صعود " ممانعت پذیر آرتورو اوئی" می افتم ... یکی از کارهای برشت که خیلی خیلی دوستش دارم ، بس که زیرکانه و اندیشمند است ...

می رفتند سبزی فروشی ها را آتش می زدند تا قدرت آرتورو اوئی بیشتر شود.

اگر حمله کند :

دفاع بکنیم : این قضیه اش کمی با حمله عراق فرق می کند .

دفاع نکنیم : بنده می روم سبیلهایم را از ته می تراشم و سرخاب می مالم.... شما چطور؟ ... خانم ها هم لطفا سبیل بگذارند ...

اگر حمله کند آن چنان که باید و شاید :

می توانید لذتی را که تحت حکومت آمریکا بودن خواهیم برد از الآن تصور کنید؟

گور پدر امپریالیسم؟ ...

نه ! ( با اجازه ! ) خدا لطفا هر جا که هست روح پنجاه و سه نفر را قرین رحمت کند .

عجب آش شله قلمکاری می شود خاور میانه بزرگ...

عجب کتابی بود " ریشتر ۱۰" آرتور . سی . کلارک ...

عجیب لذت می برم!

قضیه چه بود ؟

انرژی اتمی؟ ... آهان ... یادم آمد ... آقای شیراک را که می شناسید ... چه مرد نازنینی است ... صدایش در آمده ... خوشبختانه تمام حمایتهایی را که از عراق کرد ، از ما دریغ خواهد کرد!( چند وقت پیش که همچین چیزهایی انگار شنیدم ... حالا دیدید ایشان هم شب خوابیدند صبح پا شدند نظزشان تغییر کرد .)

ذوق کنید ... لابد آمریکا حمله می کند و از سال آینده می توانیم همه با هم برویم کنسرت شهرام صولتی...

خوش بگذرد...

چه بگویم ؟

ای بابا ! ذوق می کنند خبر حمله آمریکا را می شنوند ...

مردی با هیجان برای دوستش تعریف می کرد :

ــ آقا ... داشتم توی دریا شنا می کردم ... یهو یه کوسه پیداش شد این هوا ... گذاشت دنبالم ..

ــ ( با فریاد بخوانید ) نه؟ ... وای... چی کار کردی ؟ چی شد ؟

ــ هیچی آقا ... پریدم بالای درخت...

ــ مرد حسابی ... وسط دریا درخت کجا بود؟

ــ ( شاکی شوید و بی حوصله از نفهمی طرف )ای بابا ... چرا نمی فهمی؟ ... چاره دیگه ای نداشتم...

Comments


۱۳۸۳ اسفند ۷, جمعه

نامه به يک دوست...

این نامه را به احترام تو در وبلاگم چاپ می کنم ... البته با حذف هر گونه نام و نشانی از تو ...

( وقتی باز چاپش را ببنینی می فهمی چقدر محافظه کار می توانم باشم !)

سلام [...] هميشه آزاد و گرامی

نمی دانم لزوم نوشتن این نامه پس از تمام آن حرفها که زدم و هیچ نگفتی چیست ... و شاید هم می دانم ...

راستش را بخواهی ...!!!

آری ... انگار می نویسمش تا تمام آن حرفها را با اینها که می گویم مستند کرده باشم ...

گفته بودم که کلمات را خالق می دانم ... و الآ ن دارم اینها را می نویسم تا چیزهایی را بگویم و خلق کنم ، جان دارتر از خودم و صدای خودم ...

و اینها را که می نویسم الآن ، می دانم شرف باخته تر از[...]

و می نویسم شان در حالی که نمی دانم چرا نمی گذارم تصویرم باقی بماند، همان تصویر لت و پار چرکمردی که شاید از خودم در ذهن تو ساخته ام ...

و شاید این را هم می دانم ... شاید من هم همانند پدربزرگهایم خود خواهم ... که این جور تکاپو می کنم که وقتی این نامه را می بینی نگویی " آه ... همان مردک چون دیگران! "

اما نه ! این نیست اما ...

خودت گفته بودی و چشیده بودی درد[...] را ... و من امروز[... ] ... که باید می کندمش !

و باور کن سخت بود ...

اما باز نیامدم که دوباره همانها را تکرار کنم ... این اشاره کوچک را می کنم تا بدانی... ( حالا که با این کلمات نامیرا می نویسم این حرفهایم را ، می دانی چقدر جدی تر می شوند ؟ می دانی من وقتی کلمه ای را روی کاغذ می آورم به آن مخلوق کوچولویم که باز مرا خلق می کند چه ایمانی دارم ؟ )

بله ... تا بدانی آنکه من بودم ، یک[...] عجول نبود ... شاید پلنگی بودم که چشمش به ماه خورد ...

و برای آن حس افلاطونی غریبم ایمانی در خور قائل بودم ... و اکنون برای تصمیمی هم که گرفته ام ایمانی در خور قائلم ...

نمی دانی شاید ...

که چه تنم لرزید وقتی به دیداری فکر کردم ...

چه تنم لرزید وقتی به فرار کسی از زیر نگاهم فکر کردم ... چه تنم لرزید وقتی فکر کردم نگاه مهربار هم می تواند همچون شلاقهای پدربزرگهایم وحشیانه باشد ...

منی که من هستم ، برایم هر چه که از زور باشد ، هر چه که همه نخواهند ، هر چه که به کسی بدهم و او نخواهد ، مذموم است ...

حتی یک نگاه عاشقانه، می تواند تجاوز باشد به حقوق کسی که صاحب نگاه را دوست ندارد ...

و من از همان مردمی هستم که در گذارند ... و شاید در فرارند ... من از هر چه تجاوز بیزارم ... گفته بودم ... نه ؟

و اما من باز هم پاک نماندم ... من مجبور شدم از بین دو تجاوز به حقوق دیگری ، یکی را برگزینم ... من از بین یک دوست ماندن و با هر نگاه شکنجه گر بودن شاید... و اصلا نماندن و یک طرفه به قاضی رفتن... مجبور شدم یکی را برگزینم ... من گناهکارم ، شاید چون فقط تصمیم خودم را گرفتم ...

اما نمی دانم می دانی یا نه که چه تصمیم خوبتری گرفتم با انتخاب همین نماندن ... نماندنم فقط تصویرم را لت و پار می کرد و مرا هم می کرد یک [...] عجول ... و اگر ایمان داشته باشم به گفته ات می توانم کمی آسوده باشم که نماندنم کسی را اندوهیگین نکرد ( که اگر کرده بود یا باشد ، می ترسم که شایسته بدترین مجازاتها باشم ... گر چه باز هم بختی دارم ... چون نماندنم اگر هم می توانست ناراحت کننده باشد ، باز از ناراحتی بیشتر جلوگیری کرد ...)

[...] همیشه گرامی ...

همه اینها را نه فقط برای تو که آنقدر مهربانی می نویسم ... نه!

همه اینها را برای هم رزمم می نویسم ... برای کسی که تمام بیدار است و شانه به شانه من ِ نیم خفته و ده ها بیدار دیگر با قطره قطره جانش با نابرابری مبارزه می کند ...

نمی دانم می دانی یا نه... گفته ام ؟ هر یک لحظه از جوانی که برای مبارزه با بی عدالتی شلیک می شود هزاران لرزه بر اندام غول نابرابری می اندازد ...

و می دانی گفتم مهربانی برای چه بود ؟

سخت است خفته ای را نیم خفته کردن ... و من که خفته بودم سخت ... اکنون چشمانم احساس می کنم نیم بازند ... اکنون دلم می خواهد[...] ... هر چه کم هم باز از پا ننشینم ...

و همین جاست که زنان فراتر می روند ... مردان هر چه هم به حکم طبیعتشان بیشتر ادعای قدرت کنند ... باز آن چه که باید را ندارند ... اول خِرَد و دوم مِهر ...

بیدار کردن خفتگان قدرت نمی خواهد ... مهر می خواهد ... خفته را با قدرت شاید فقط بتوان کشت ... اما تو [...] ( به جای این خود سانسوری می گذارم که تو مهربانانه بیدارم کردی )

تو نه با زور ، که با کلام بر خفته ای ظاهر گشتی ... و نه با مشت ، که با کلام چشمان خفته ای را که من بودم نیم باز کردی ...

و خرد ... همان چیزی که من نداشتم ... و تو داری ... من خرد آن را نداشتم که بدانم یک دوست چه کیمیایی است ( راستی ! واژه را یافتم ... به جای " لعبت " بگذار " کیمیا " ) یک دوست ... و آن قدر در همان کوته زمان بی خرد بودم که دست آخر مجبور شوم کیفر بی خردی ام را با تبعید خودم بدهم ...

و باز ... حداقل اکنون راضی ام که گاو نبودم ...! بی خرد بودم ... اما هوش داشتم کمی اگر خرد نداشتم... که بتوانم آخرین لحظه ممکن را بشناسم و پیش از آنکه خودم را گاو بپندارم تصمیمی را بگیرم که به خاطرش خودم را لایق هوش داشتن بدانم ... در آخرین لحظه ممکن ، توانستم چون فردریک نباشم ... و رفتن را انتخاب کنم تا با ماندنم نه خودم را خراب کنم و نه کسی را بیشتر آزار دهم ...

و من هنوز همان برزخی ام که بودم ...

و تو اما ... تو که مبارز بیداری ... و تمام بیداری ... هیچ گاه تن به خواب نده !

این را از جایی که در بندم ملتمسانه می خواهم ...

باخ قطعه ای دارد ( اگر درست مطمئن باشم که باخ آن را ساخته است ! ) که نامش هست " خفتگان بیدار می شوند "

و این قطعه نه حماسی است و نه اندوهگین ... سرشارست از لطافت ... و این همان بیداری مهربانانه است که تمام خلق ما و تمام خاک ما عطشش را دارد ...

بیداری ای که تو و دیگر زنان شاید راهبرش باشید ...

من می دانم که این بیداری نوین دیگر زور من مرد را نمی خواهد و زور هیچ مردی را نمی خواهد ... این بیداری نوین تنها مهر می خواهد و خرد ...

و تو که تو باشی داری هر دو این کیمیا را ... و زنان که زنان باشند و آزاد باشند و خودشان باشند و بر پای خود ایستاده ... دارند این کیمیا ی مهر و خرد را که هیچ زوری را یارای برابریش نیست ...

که زنان خالقان ِ مهر و خردند .

و تو باش ... همیشه همان که باید بهترین باشی ( می دانم نیاز به گفتن من نیست ! اما گفته بودم که! اگر نگویم می میرم! ... من از طبیعت مردانه ام زور را دور ریختم تا هر چه زور دارم در کلامم بریزم ... بازوهای من اگر هم زوری داشته باشند ... زور تبر زدن است ... زور هیزم کشیدن ... زور ساختنشان را می خواهم ... زور مچ انداختن هم نه شاید ... بازوهایم را زور بر دوش کشیدن می خواهم داد ... انگشتان من زخمه بر ساز را دوست دارند نه زخمه بر تن ... لبان من فریاد مهر را دوست دارند و آزادی ... من کمربند را به کمر می بندم تا تمبانم نیافتد ! نه مانند پدران و پدر بزرگهایم برای گاه شاید حیوانگری ... من از هر چه که نام مهر در پسش نیاید و نام انسان در برش نباشد ، دیگر بیزارم ... من اگر حرف نزنم شاید بمیرم ، نه آنکه اگر نزنم ... گفتم ...نه ؟ زدن در ذهن کودکانه من کار حیوانهاست ! )

و آری ... تو باش ... در همان " می خواهم بهترین باشم" که هستی نیز بهترین باش ... و تو ( و هر که چون تو ) به خاطر خفتگان هم که شده ، نخواب !( دختر! نه آنکه اصلا نخوابی ها ! بخواب و اما خفته نباش )

بگذار منی که نامم مرد شده روزی شرمگین خفته بودنم ، آفرین گوی بیداری زنان باشم ...

بگذار[...] روزی واژه ای بسازند برای زنان غیور ... برا ی زنان بیدار ...

و در آخر ...

همه اینها را گفتم که بدانی به آن نماندن و رفتنم ( هر چه قدر هم که خودخواهانه ) اندیشیده بودم .

بدانی فهمیدم که بیداران را بیداران لایقند و بس ... و بدانی که من باید در پی صد خود می گشتم تا چشمانم تمام باز شوند ...

و همین آخری را می نویسم تا بدانی با همه نیم بیداریم حرفم را که می زنم از پیش عملی

کرده امش ... [...]

و دیگر ... این همه را نیز نوشتم که تقدیر کنم از تو که تو هستی . تا بدانی آن قدرها هم گرگ خری نیستم و آن قدر ها نمک نشناس نیستم ...

و تقدیر کنم از یک زن مبارز ... که دشنه ندارد ... اما مهر و خردش ویرانگر هر چه نابرابری و بی عدالتی است.

و در آخر آخر ... آن بودنم را ببخش ... و رفتنم را بدان ... و احترامم را بدان به تمام حضورت ... و ستایشم را بپذیر از تمام توان والایت ... از تمام قدرت توانستنت ... و از تمام شجاعانه بودن ...

این نامه را به احترام تو در وبلاگم چاپ می کنم ... البته با حذف هر گونه نام و نشانی از تو ...

( وقتی باز چاپش را ببنینی می فهمی چقدر محافظه کار می توانم باشم !)

و البته امیدوارم تو هم نشانی ندهی هیچ جا از منی که گرگ خری هستم و [...] عجولی ...

و به افتخارت این شعر را در آخر می نویسم که گفتی نشنیده ایش ( و البته مال خودم هم نیست ... شعری است در ستایش تمام بزرگی و اعجاز یک زن مبارز ) که اشارات کهنه اش نه ، آزادی اش تقدیم به آزادی ِ چون تو آزادی :

از درون شب تار ــ می شکوفد گل صبح

خنده بر لب گل خورشید کند ــ جلوه بر کوه بلند

نیست تردید ــ زمستان گذرد ــ وز پی اش پیک بهار ــ با هزاران گل سرخ ــ بی گمان می آید

در گذر گاه شب تار به دروازه نور ــ گل" مینا"ی جوان ــ خون بیفشانده تمام ــ روی دیوار زمان

لاله ها نیز نهادند به دل ــ همه گی داغ سیاه

گر چه شب هست هنوز ــ با سیه چنگ بر این بام آونگ

آسمان غرق ستاره ست و لیک

آسمان غرق ستاره ست هنوز

خوشه ها بسته ستاره ، گل گل

خوشه اختر سرخ

با تپشهای سترگ

عاقبت کوره خورشید گدازان گرد

عاقبت کوره خورشید گدازان گردد

همیشه سربلند و همیشه پیروز باشی همچون اکنون که هستی .

Comments


۱۳۸۳ اسفند ۴, سه‌شنبه

به کجا چنين ...

تکیه داده به صندلی ( حالا صندلی ماشین یا صندلی جلوی میز تحریرش یا صندلی وسط هال خانه دوستش ...) بی آنکه لب بزند مدام غر می زند ... :

(( حالم به هم می خورد انگار از این هاله تقدس چرکمرد ، که وقتی دارند هن و هن کنان بقچه آخرت را می پیچند دورشان را می گیرد ... عین نقاشیهای قرون وسطی ... ( دوست دارم آن نقاشی ها را ... اما از هاله اینها خوشم نمی آید ...)

تا دیروز که نگاهش می کردی برق برق آخرین نگاه آته ایست ها را در رفتارش می دیدی ... شهوت نفس نفس زدن آن دو تا گربه در آن فیلم کوستوریتسا ... مور مورت می شد ... و امروز چه مقدس می شوند ... که می ترسی دست بهشان بزنی ... خجالت می کشی حتی از یک دم کنارشان بودن ... ( امروز پشت سر یک پسر، مدل موی دم عقربی را دیدم ... عینک هم زده بود ، که فهمیدم باید اهل سوات باشد ... من خودم هم خانه که هستم از پشت دم اسبی می بندم ! ... اما امروز که از خانه بیرون می روم درجه تقدسم از دیروز بالا پایین تر نشده و نمی شود ... چرا ! کمی بالا رفته از سر آن شعر حافظ که خواندم ... تقدسم رابطه ای بود ... خوشا حافظ که رساناست و بد فحشم می دهد فال که می گیرم ... )

و حالا برق برق می زند آن هاله تقدسی که دور تا دورشان را گرفته و محافظتشان می کند از هر پرسشی ... و اینها ، می دانم که خیلی فرق دارند با کسانی که چنین شان کرده اند. ))

مرد پکی به سیگارش می زند (انگار الآن در خانه باشد یا در آن خانه دوستانه کوچکی که پر است از همکارانش و رفیقانش و هر کدام انگار دنیایی اند از اتفاقات تکان دهنده که منتظر یک فرصتند ... جایی که معلوم نمی کند به شوخی یا جدی " باهاوس" می گویندش...) ... دوباره غر می زند در دل :

(( از رفقای باباش گفته که تسلیت می گم ... بیست سال طول می کشد تا دوباره ...

و اینها از همان هایند که در تاکسی هر روز غر می زنند و فحش می دهند ... همین ها که هاله تقدس چرکمرد حرص درآور دورشان را گرفته ... اینها یکی دو روزه صاحب این هاله می شوند و همین عصبانی ام می کند ... هم او که همین دیروز در تاکسی کَت احسان نراقی و جامعه شناسی خودمانی اش را بسته بود ...

همین ها که هر روز معضلات اجتماعی را در کمتر از ولی عصر تا سید خندان تحلیل و تشریح می کنند ... حالا شده اند رضا زاده ... چه وزنه هایی بلند می کنند ...(( تکبیر برادران ! )) ...

و همین ها که حتی شاید دیروز به همین هاله تقدس انگشت نشانه رفته بودند به عنوان قاتل جانشان ...

امروز چه نفس نفسی می زنند برای یک لقمه شیر و عسل مفت باغ عدن! ))

انگار ظهر بود که خانمی از دوستان قدیمی می گفت ... و باز دقیقا یادش نمی آید مو به مو... باز سیگار می کشد ( از تاکسی که پیاده شده بود ، گفته بود ترک می کنم سیگار را ... اما تا گفت و گو شروع شد یک نخ دیگر بیرون کشیده بود ... این سیگار مردنی کشتنی شده بود قاتق نانش و قاتل جانش ... ) انگار یادش می آید که دوستش گفته بود :

(( هرکس اعتقاد خودش رو داره ... اما تضاد آزار دهنده است ... طرف نمی دونه داره چی کار می کنه ... می آد توی خیابون برای چی ؟ ... خیابان جردن پر بود از ماشینهای آخرین مدل و راننده هایشان خانم بودند و قضیه از این قرار بوده که همه می رفتند جلسه های ماهانه مذهبی ... و مذهبشان محترم ... اما ... این تضاد آزار دهنده است ... و از کجاست این؟ ))

و خودش گفته بود :

(( آن چیز هایی که در دبستان و دبیرستان در مُخمان فرو می کنند ...

و همه اش نوعی هراس است ... وقتی نمی دانی و مطمئن نیستی که چیزی هست یا نیست ... اگر بهای بودنش کمی اوراد و ادعیه است و سودش شیر و عسل مفت ... پس بهتر که فکر کنی باشد ... اگر نبود که چیزی نباخته ای ... اگر بود که برده ای ... ))

و همین شک اعصابش را خرد می کرد ... اما شک هم می پذیرفت ... :

(( وقتی تو جلسه احضار روح ، سکه رفت روی عددی که در ذهنم بود ایستاد ... یک لحظه گفتم خب! شاید هم باشد ... اصلا از کجا فهمید ... رابط که نمی دانست ... عدد در ذهنم بود ... بین آن همه حرف و عدد دقیقا بین چهار و پنجی که در ذهنم دو دو می زد؟ ))

و خب! خود او هم پر از شک بود ... اما :

(( اما ... آن هاله تقدس ... طرف حتی شک ندارد ... یعنی عقیده ای ندارد که بخواهد به آن شک کند یا نکند ... اینجا چه خبر شده پس ؟ ... چرا همه شان در چهره شان یک اندوه ساختگی مشترک موج می زند ؟ ))

یادش می آید :

(( آخرین بار ی که روضه رفته بودم و بچه بودم هنوز ...

گریه ام نمی اومد ... می دونی به چی فکر کردم که گریه ام گرفت ؟ ... فکر کردم اگه بابا بمیره چی؟

می دونی به چی فکر کردم که گریه ام گرفت؟

اگه پوله جور نشه چی ؟

اگه زنه قضیه اون یکی رو بفهمه چی ؟

اگه بچه ام خوب نشه چی ؟

اگه بشه چی می شه ها ... اگه نشه چی می شه ها ... ))

و شعر طبری می آيد در ذهنش :

(( مجو ای هم وطن از ایزد تقدیر بخت خود

طلب کن بخت را از جنبش بازوی سخت خود

بابا می گفت پول را خدا رسوند ... به شوخی خندیدم و با هیجان گفتم : خودش اومد ؟ ... اخم کرد و گفت : نه! واسطه گذاشت ...

و فهمیدم که انگار بنگاه ملکوتی هم دایر است ... می پرسم : شما چرا ؟ ... کی از صبح تا غروب عرق ریخت؟ ... این پول اون عرق ها نبود ... گفت بله ... اما باز هم خدا رسوند ...

و به من چه ؟ اگر او می رساند برساند ... خدای اوست ... شاید خدای من ، همین بازوی بی کارم باشد که فقط کاغذ سیاه می کند ...

اما می گویم : اینها را به بچه ها نگویید دیگر ... بگذارید نترسند و بگذارید نانشان را خودشان برسانند ...

می گویم بچه ها را نه ... اینها پس فردا همدم مایند ... شاید کتاب رفیق من را فردا همین بخرد و بخواند ... پس بگذار بخرد و بخواند ... بگذار خودش خدای خودش را انتخاب کند ... و می گوید در گوشش خوانده ایم ... در دلم احساس بلاهت می کنم ... عجب بحث بی مصرف و کهنه ای ... آدم یاد کافه می افتد ... ))

و خم می شود روی میز تحریرش و یادش نمی آید چایش را خورده که سیگار بعدی را روشن کند یا نه :

(( همون شریعتی که همیشه در بهترین حالت گفتم می تونست یه پائولو کوئیلوی بهتر ایرانی باشه ...

و هر چه هست حالا باشد و به من چه ... من که هر چه خواندم آخر سر هم همان کویر و شریعتی در ذهن من یک رمانتیسیست ایرانی ... که کتابش چقدر برای این بچه ها بهتر است از جام جهانی و اعتمادی ... آب گل آلود را می شود پاک کرد ... خودش می فهمد چقدر کانت می تواند جذاب تر باشد ... خودش می فهمد زمانی که شریعتی بود طبری هم بود ... و خودش می فهمد کدام را انتخاب کند ... بگذار حتی همان را بخواند ...

همون شریعتی که هیچ وقت غیر همون دوره ها برام جدی نشد ... حالا واژه استحمار که اولین بار ازش شنیدم رو می فهمم...

شاید خودش هم وقتی گرفت قضیه را ، که دچارش شده بود ... شاید نباید تلاش کرد یخ را با نخ دوخت ... شاید این استحمار بد ویروسی باشد ... ))

خودش را گذاشت جای یکی دیگر :

(( گرز داغ بگذارند در ما ت [... ] ات خوب است ؟ ))

و یک دفعه می گويد :

(( شاید قضیه این نباشد ... ماجرا چیست ؟

این هاله مقدس دورشان را نمی گیرد ... این هاله مقدس را دور خودشان می پیچند ...

عرقش را می خورد ... چشم چرانی هم می کند ... شکلاتی شکلاتی و بساط قر و قمبیلش هم که به راه است ... بعد یک دفعه همه چیز عوض می شود ... حالا جگر شیر می خواهد جلویش این شاهکار آخر علیزاده را گوش کردن ...

مگر گولش بزنی (که آن هم نمی شود ) با باخ ... که این کارش مرثیه است ... و خودش هر چه هست باشد ... تو خودت در ذهن و کلام او نجاستی به خاطر عقیده ات و مسلکت و آنچه می خواهی ... که اسمش را آزادی گذاشته ای (( تا هر غلطی دلت خواست بکنی )) ...

و نمی فهمم چرا آزادی را با تعاریف و آرزوهای خودش می سنجد ؟ چرا در آزادی من کسی کتک نمی خورد و در آزادی او می خورد ... چرا آزادی من می خواهد راحت لبخند بزند ... اما آزادی او در فکر راحت ... ))

و دوباره و چند لحظه بعد ... شاید بعد از یک سیگار دیگر :

(( این دکه ها قضیه اش چیه ؟ ... اِ ...!!! این که آهنگ امیده! ... قضیه چیه ؟ ...

این هاله تقدس چیست که دور خودشان می پیچند؟ ... همه چهره هاشان یک جور می شود ... ))

دوستش می گوید :

(( من برای بابام، به خاطر بابام کار می کنم ... کمرش درد می گیره این دیگ رو جا به جا کنه ...))

خودش می گوید :

(( کمرم دهن واکنه برای چی ؟ ... برای کدوم اعتقاد خر حمالی کنم؟ ))

می گوید :

(( همه اینها که می خورند در خانه هایشان برنج بهتر منتظرشان هست ... اصلا چند نفرشان در خانه برنج منتظرشان نیست ؟

اصلا من جای آنها ... من مدافع عقیده آنها ...

چرا هیچ وقت لشکری از آدمهای خیابانی ... و آدامس فروش ... و خیابان خواب ... و بچه و بزرگشان ... مهاجر یا ایرانی ...

هیچ وقت ندیده ام لشکری از بی برنجها که بی هیچ صدایی بروند در یک خانه بنشینند و یک شب یک شکم سیر بخورند ؟ ... مگر همین را نمی گویند احسان و صدقه ؟ ... مگر در مسلک ایشان این عدالت نیست؟ ))

و یادش می آید ...

نشسته بود و برادر زاده شش ساله اش آمد و گفت :

ــ عمو خونه سرایداره رو دیدی؟

ــ نه عمو جون! چطور؟

ــ خیلی قشنگه ...

نیم خیز ...!!!

ــ چه جوریه مگه؟

ــ دستشویی ندارن ... اتاق خواب هم ندارن ... دستشویی تو حیاط هم خرابه ازش آشغال زده بیرون ...

ــ خوب عمو جون این کجاش قشنگه ... ؟

ــ خوب ندیدی دیگه ... قشنگه ...

دست بچه را می بوسد ...

ــ نه عمو جون ... تو که دیگه الآن می ری مدرسه باید بدونی ... اونا پول زیادی ندارن ... کسی بهشون کار درست یاد نداده ... یا شاید اشتباه کردن اومدن اینجا ... ولی به هر حال الآن پول ندارن ... و این جوری زندگی کردن براشون سخته ... و این اصلا قشنگ نیست... ما باید هممون یه کاری کنیم که دیگه کسی این جوری نباشه ...))

و پیش از آنکه فرصت پیدا کند تا با احمقانه ترین روش نظراتش را در ذهن یک بچه هفت ساله که تعریف هایش خیلی با دنیای چرک او فرق می کند ، نقش کند ...

بچه می گوید :

ــ نه ! قشنگه !

و می رود تا کمی در آن هاله تقدس شریک شود از حالا ... او هم مثلا لپه پاک می کند ... و مرد زیر لب به خودش فحش می دهد و :

(( از کجا دیگه باید بدونه؟ ... داری تفکرات کمونیستی تو کله بچه می کنی؟ ... نه عزیز ! این بچه ده سال دیگه یادش نمی آد کتاب چی هست ... برای اون فقر چیز خنده داریه ... چون فرق داره با زندگی خودش ... چون دستشویی نداشتن براش خنده داره ... ته مانده غذای همسایه ها را خوردن براش شاید غیر قابل درکه ... اون چند سال دیگه به تو فحش می ده ... می دونی چرا ؟ ... اون الآن عاشق بازی کارآگاه باربی هست و پلی استیشن اش ... اون نمی دونه صمد بهرنگی کیه ... چون کسی نمی خواد بهش بگه ... تو هم بهش نگو ... بهش گفتن عموت تاب داره ... بگذار اگر شانس داشت باهاش آشنا بشه قبلا کنار تصویر تو خراب نشده باشه ... ))

و دوباره می گوید :

(( چرا اصلا بدونه ؟ مگه چند سالشه ؟ هنوز بچه اس ... هن.ز می خواد بازی کنه ... هنوز تعریف هاش با تعریف های من فرق می کنه ... اصلا شاید تعریفی نداره ... برای چی بدونه؟ ... برای چی پلی استیشن بازی نکنه ؟ مگه خودت آتاری و میکرو بازی نمی کردی؟ ...

اما ... کتاب؟ ))

.

.

.

مرد نشسته بود و از این هاله تقدسی که می خواست ببلعدش بر خود می لرزید.

يا نه ! ايستاده بود انگار ... در كنار يك ميدان ... به تماشاي چيزي شبيه يك ... :

(( اينها که ديگر هاله تقدس ندارند ... اما كنار همان هايند ... به تماشاي چه آمده اند ؟ ...

پرندگان به تماشاي بادها رفتند ... شكوفه ها به تماشاي آبهاي سپيد ... ))

اين صداي افسانه رثايي بود كه در گوشش ميپيچيد ...

(( و اينها كيستند به تماشاي این هاله تقدس آمده اند ؟

مي خواهند در اين تقدس شريك شوند ؟ ... ))

احساس مي كرد در يك مراسم بالماسكه گير افتاده ... سرش را پايين انداخت و سعي كرد به سرعت دور شود ...

دوستش را گرفتند چون با يك خانم دست داده بود ... جرم را (( معاشقه در ملا عام )) تشخيص داده بودند ...اگر دست دادن معاشقه است پس ... :

(( لابد بقیه آدم خوارند ... پس تو هر خونه اي يه آشويتس خصوصيه ... اون جناب وقتي با مافوقش دست مي ده يعني داره معاشقه مي كنه؟ ... ))

وباز با دهان بسته غر زد :

(( تا ديشب براي بيرون رفتن اجازه نداشت ... اما امشب آزاده ...

كجا مي ري؟ ... اونجايي كه امشب مي خواي بري اشكال نداره ... فقط امشب ... چون اونجا هاله تقدس از تو محافظت مي كنه ... ))

انگار :

(( پس با اين حساب آمار جرم و جنايت مي آد پايين ؟

اما من امروز عجیب ترین آدمهای محل رو تو خیابون دیدم ... آدمهایی که تو روزای دیگه شاید حتی از خونه بیرون نمی آن ... من امروز خودم هم نتونستم راحت برگردم خونه ... ))

مرد روي صندلي خودش را تكان تكان مي داد ... انگار كه بي قرار باشد ... مثل وقتي كه سر جلسه امتحاني ... وجواب را يادت نمي آيد ... :

(( بعضي ها حتي در اين تقدس كه هنوز نمي دانم چيست شريك نيستند و فقط تماشاچي اند ...

نكند همه اش يك آيين است ... يك مراسم دسته جمعي ... براي چه ؟ ياد آوري؟ ... ياد آوري چه ؟ یا شاید فقط يك تئاتر؟ ...

بعضي ها مي گن كه بايد اين فرهنگ رو زنده نگه داشت ... بعضي ها مي گن بايد تحليلش كرد ...

اما اين رفتار و اين فرهنگ دارد زندگي مي كند ... جاري است ... چطور مي توانم چيزي را كه در ميانش هستم تشريح كنم ؟ ... بايد به اين هاله تقدس نگاه كنم ، مثل يك نمونه باستاني ؟ ... مثل قطعه سفالي كه از سيلك بيرون كشيده شده ؟ ... اما اين جاري است ...

بايد بفهمم چيست ؟ اين هاله تقدس ... اين تماشاي آن ... اين همه وقت ... هزينه ... و كساني كه طرفدار چيزي اند ... و نمي دانند چرا همين ديروز از آن بد مي گفتند و آن را مسئول مي دانستند ... و شايد نمي دانستند اين هاله همان است ...

و به تماشايش مي روند .. و به خريداري همان هاله تقدس ... و معلوم نيست مي ترسند يا مي خواهندش ... بي ترس ...

و همان تضادي است كه دوستم مي گفت ...

و من نمي دانم ... پرندگان به تماشاي بادها رفتند ... شكوفه ها به تماشاي آبهاي سپيد ... و مردمان به تماشاي هاله تقدس؟ ... و هاله تقدس ؟ ...

گيج شده ام ... نمي فهمم... ))

و مرد حتي به صندلي هم تكيه نداده بود ... به هيچ جا تکیه نداده بود ... چشمهايش باز بودند و خيره و نمي دانستند ... مي ترسيد بلعيده هم نشود توسط اين هاله تقدس ... مي ترسيد ... او هم نمي دانست با چه روبروست ... چه چيزي در تاريكي اذهان پنهانست ... مي ترسيد ... از تاريكي اعماق ذهن هم نه ... از تاريكي خود ذهن ها ... از تاريکی تمام ...

Comments


۱۳۸۳ اسفند ۲, یکشنبه


باور کنيد اصلا مسئله تنبلی نيست ... حوصله ام نيز سر نرفته ... نا اميد هم نشده ام ... خوشبختانه چند خواننده گرامی دارم که نظراتشان حقيقتا برايم مفيد و لذت بخش است ...

اين که به روز نيستم را می گويم ...

باور بفرماييد مطلب آماده دارم ... اما چند مشکل کوچک گريبان گيرم شده ...

يکی اينکه نمی دانم چرا اين چند روز ٬ وقتی برای مطلب گذاشتن پيدا نکرده ام ... انگار من هم مثل شهر مان دچار يک گره و بی نظمی شده ام ... انگار حوادث معمول اين چند روز خيلی حواسم را پرت کرده ...

و البته کمی خسته ام ... چون دارم از نوستالژی خفه می شوم ... و اين يکی ٬ نمی دانم چرا دقيقا در اين چند وقت اخير به جانم افتاده ...

و خسته ام ٬ چون خسته ام ... نه چون کار خاصی انجام داده ام ... اتفاقا بی کار ترين روزهای زندگيم را می گذرانم ... خسته ام ٬ تنها به اين دليل که دليلی پيدا نمی کنم تا خسته نباشم ... اين چند وقت به شدت بی دليل بوده ام .. بی خود و بی جهت بوده ام ...

و به روز نمی شوم ... چون دارم خفه می شوم از اين لا پوشانی اجباری وبلاگی و غير وبلاگی ... چون هر روز اگر بخت يارم باشد ٬ بايد نفس راحتی بکشم بعد از گفتن هر کلامی و بعد بگويم

(( ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول ... ))

چون در جايی گير افتاده ام که (( اين ور قر بدم بار گله داره ... اون ور قر بدم شاباش نداره ))

چون رمز ماندگاری لا پوشانی است ... کمی حقير به نظر می آيد ؟

کمی دليل دارم ... دنبال آن جور ماندگاری نيستم ( وقت رفتن بايد آن قدر بود که بتوان رفت ... وقتی يک حرفهايی را می زنم خودم هم می دانم که آن جور رفتن خوش است ... شتر در خانه است... ماندن آن جور که بايد ماند را می گويم.) می خواهم بمانم و بدانم و به پشتوانه اش انجام دهم ... اگر شد بسازم...... و برای انجام دادن اول بايد بود ... اول بايد دستی داشته باشم تا در آن بيلی بگيرم ... و اول بايد باغچه ای داشته باشم تا بيلم در آن به کار بيايد ... دريغ که ديگر وقتی نمی ماند و حالی که فکر کنم به کاشتن ... اما همان گاو شخم زن بودن برايم بهتر است از شتر پير پنبه دانه خور بودن ... اگر بتوانم گاو خوبی باقی بمانم هم مايه افتخار است ... شخم زدن هم خوب و بد دارد ... کاش بتوانم اصلا شخم بزنم و شخم زن خوبی هم باشم ... تا مگر به درد انسانی بخورم که بذری داشته باشد ... گاو شخم زن بودن هم خودش ادعای بزرگی است ... خب! اين باشد يک دسته گل که برای خودم فرستادم!

به هر حال ... با هر جان کندنی شده مطالبی در مورد حوادث معمول اين چند روز اخير نوشته ام و مطلبی درباره آن کشور بی نام قاره آمريکای شمالی ( حالا آنها هر چه می خواهند در جيمی نوترون اسم سگشان را بگذارند گدار! ... من که همين ديدن يک صحنه برايم دنيايی بود از لذت سر کلاس نقد نشستن ... )

و به روز نمی شوم ... چون چشمم ترسيده از بد نوشتن ...

جوابهای خوبی بر همين مطلب قبل نوشته شد ... به شدت از من انتقاد شد ... هم حضوری و هم مجازی ... و گر چه اين واژه گوريلهای نر را من گفتم و سر حرفم هستم ... ولی باز به من ياد آوری شد وقتی عصبانی هستم درست نيست نظراتم را دچار اعلام عمومی کنم ! ... اين سومين باری بود که بابت اين خبط مورد سوال قرار گرفتم ... و دوبار قبل که عصبانيتم را اين جور بروز داده بودم مجازات بدی شدم ... حد اقل يک بارش مجازات دردناکی بود که دو سال است به خاطر آن دارم زخم تنهايی را ناخن می کشم ...(‌آن هم به خاطر خشمی که بيشتر بر خودم گرفتم ٬‌اما معلوم بود که خشمگينم ... نبايد آن جور بروز می دادم. )

به هر حال ... سر حرفم و عقيده ام هستم ... ولی به خاطر زبان توهين آميزم موظفم عذر خواهی کنم ... نه از کسانی که جزو همان دسته اند ... بلکه از دوستانی که چنين نيستند و مجبور شدند آن برخورد را شاهد باشند و تحمل کنند ...

دوست گرامی ام که از کوچه ای بی انتها آمد حق دارند. و ديگر دوستان نيز ... نظراتشان ... فقط می توانم سپاس گزار اين همه خرد باشم که نورشان را به من هديه کرده اند ...

و ديگر اينکه ... سری به وبلاگهای قديمی تر بزنيد ... آنها مسئول نوشته هاشان بوده اند ... وهمين است که باعث می شود بعد از چند سال نوشته هايشان را بخوانم و لذت ببرم از آنها و درس بگيرم از آنها...

فکری شدم ... نکند حواسم پرت به روز شدن شود و هر مطلبی را همين طور کتره ای بياورم در وبلاگم ... نه اينکه حالا هر مطلبی بگذارم حقيقت محض است ... نه ! ... اما بايد مطالبی را بگذارم که به آنها معتقد باشم ... مطالبی که به قول خودم ! حداقل بتوانم ۵ خط در دفاعشان بگويم ...

و ديگر اينکه ... وديگر اينکه ... وديگر اينکه های ديگر ... می شوند دليل اين تاخيرم ... اما مطلب آماده است ... دارم بهشان فکر می کنم ... اميدوارم نقد و نظر شما هميشه ياورم باشد.

پيروز باشيد و سر بلند.

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter