شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۸ خرداد ۲۹, جمعه

از ققنوس امّید...

از غصب نه، که از قصابی شادی
از ربودنِ شبانه‌ی صبح
از به صُلابه کشیدن لبخند
از گوری بزرگ به عمق صدها سال و حکّ نام امید بر سنگ
از امیدِ در اغماء
از امیدواران سوخته
از مشتی که به دهان گذاشتیم، سدِّ اشکی
از مشتی که به دهان کوبیدند، سدِّ فریاد
از شبی هنوز بی‌صبح
از سوسوی هزاران هزار ستاره برای شکستن شبی
از راه شیری‌شان
از تن‌لرز ِ غم‌بار نگرانان
از کاروان بغضی طعمه‌ی راهزنان
از سقوطِ میان صفحاتی که خوانده بودیم
از شکستن زورق...
روزی خواهیم گفت
صبحی در ساحلی.
اسناد معتبری هست: زمین همیشه می‌چرخد!
خرداد 1388

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

همراه شو (8)

می‌خواهم بنویسم و نوشته‌هایم چاپ و منتشر بشوند. می‌خواهم با اضطراب کمتری از خواب بیدار شوم و وقتی صدای رییس‌جمهور کشورم را از تلویزیون می‌شنوم دست‌ام از خشم شروع به لرزیدن نکند و دندان‌هایم را به هم فشار ندهم. می‌خواهم در کابوس‌هایم از هراس جنگ و کشته شدن کسانی که دوست‌شان دارم به خود نپیچم و هفته‌ای چند بار آدم‌های مسلح هم‌‌وطن یا بیگانه به خواب‌هایم حمله نکنند. می‌خواهم موقع راه رفتن در خیابان مضطرب نباشم. می‌خواهم یکی در میان اخبار بازداشت و توقیف نخوانم. می‌خواهم با مرگ هر اهل اندیشه‌ای فکر نکنم دق‌مرگ شد. می‌خواهم با خیال راحت کتاب بخوانم، می‌خواهم روزنامه بخوانم و... بگذارید یکی یکی توضیح ندهم و کلاً بگویم می‌خواهم کمی مثل آدم زندگی کنم و امیدوار باشم، و تنها راهی که برای رسیدن به این هدف سراغ دارم تغییر آرام و دموکراتیک شرایط است و ساختن. تغییری آرام که شامل حال همه بشود، هم آن جوانکی که کلاه و بارانی‌ام را مسخره می‌کند و هم بقال سر کوچه‌مان و هم راننده تاکسی‌ها و اتوبوس‌ها و هم خودم.

راست‌اش توی این وضع هیچ علاقه‌ای به مثلاً حذف ممیزی کتاب ندارم. این را مثال زدم چون در آینده‌ی خودم هم تاثیر به‌سزایی دارد. بی‌شک باید خوشحال بشوم اگر مثلاً‌ همین فردا ممیزی کتاب برچیده شود و پس‌فردا از انتشارات فلان تماس بگیرند و بگویند کتاب‌ام به زودی چاپ می‌شود... اما راست‌اش خوشحال که نمی‌شوم هیچ، نگران هم می‌شوم. یادم می‌آید پدرام رضایی‌زاده و یعقوب یادعلی کتاب‌هایشان مجوز ارشاد داشت و آن اتفاقات ناخوشایند و ناجوانمردانه برایشان افتاد. یادم می‌آید بیشتر از آزادی بیان به آزادی بعد از بیان نیاز دارم. پس تا روزی که آزادی بعد از بیان‌ام تضمین نشده هیچ دل‌ام نمی‌خواهد مجوز ارشادی در کار نباشد. مسخره و تسلیم شاید به نظر برسد، اما دل‌ام نمی‌خواهد بعد از آن هر صدای زنگ تلفنی برای من یا دیگر دوستان نویسنده‌ام تبدیل به صدای وحشت و اضطراب بشود. دل‌ام نمی‌خواهد این هراسْ خودسانسوری را به جای دیگرسانسوری بنشاند. من اول آزادی بعد از بیان‌ام را می‌خواهم و تنها راه به‌دست آوردن‌اش را تغییر آرام می‌دانم و تنها راه عملی شدن تغییر آرام را هم شرکت فعالانه در انتخابات می‌بینم و بعد از آن شرکت فعالانه در ساختن سرزمینی که در آن می‌زیم و ساختن سرنوشت‌ام.

برای همین‌هاست که به میرحسین موسوی رٱی می‌دهم.

*

دل‌ام می‌خواهد درباره‌ی هرچیزی دوست دارم بنویسم، حتی اگر نفع خاصی به کسی نرساند و حتی اگر سانسور شود؛ چون با سانسور می‌توانم مبارزه کنم، اما در برابر فاشیسم ملبس به بشردوستی یا مردم‌پرستی زبان‌ام لال می‌شود.

من به میرحسین موسوی رٱی خواهم داد چون ملبس به ریا نیست. نمی‌گویم که نگران آینده و آن‌چه پیش خواهد آمدها نیستم، اما این را می‌دانم او سعی نکرده با حرف‌ها و وعده‌های شیرین و غیرعملی دل‌ام/رٱی‌ام را ببرد. این را می‌بینم که بیش از حد شبیه خودش است و به‌نظر نمی‌رسد علاقه‌ای داشته باشد برای پنهان کردن افکارش نقاب بزند. به او رٱی می‌دهم چون احساس می‌کنم شاید بتواند اندکی آزادی بعد از بیان به من بدهد، و اگر عاقل باشم آن‌روز خواهم توانست برای آزادی بیان‌ام تلاش کنم. به او رٱی می‌دهم چون همین چند شب پیش دیدم که چقدر به من و ما احترام می‌گذارد. باور کنیم که ما همه به این احترام نیاز داشتیم و داریم و خواهیم داشت.


پیشنهاد:

پیری یعنی وقتی که نتوانی هیچ چراغی را خودت روشن کنی


*

چند سال پیش با یکی از دوستان‌ام پای تلفن گپ می‌زدیم. دوستی که قرار بود هم‌‌فکر باشد و خیلی آرمان‌‌خواه‌تر از من بود و هست؛ کلاً یک پای ثابت بحث‌ها و گپ‌های بشردوستانه. حرف‌مان کشید به شعرهایم و دوست‌ام شروع کرد به مسخره کردن شعرهای به قول خودش «سرخ»‌ من. بحثی پیش آمد و بالا گرفت و وقتی من گفتم هرچیزی که دل‌ام بخواهد می‌نویسم دوست‌ام کمی شاکی شد و گفت "باید" برای مردم بنویسم. گفت اگر روزی به قدرتی برسد من و امثال من را مجبور خواهد کرد آن‌چه به نفع خلق است بنویسیم. گفت مکانی برای من و امثال من درست می‌کند و هرچه بخواهیم در اختیارمان می‌گذارد و آن‌جا تقریباً محبوس‌مان می‌کند و مجبورمان می‌کند آن‌چه "درست" است را بنویسیم. دوست بشردوست‌ام، استالین جوانِ عزیزم، چنین حرف‌هایی به من زد و من هنوز از به یاد آوردن حرف‌هایش به خود می‌لرزم.

گاهی سعی می‌کنم به خودم بقبولانم که شوخی می‌کرد اما وقتی یادم می‌آید همان‌روزها از موافقان پر و پاقرص بی‌تفاوتی نسبت به انتخابات بود و می‌گفت باید بگذاریم قدرت یک‌دست شود...

هنوز امیدوارم آن حرف‌هایش شوخی بوده باشد، یا دست‌کم امروز بعد از تماشای این نمایش قدرت چهار ساله نظرش نسبت به تغییر آرام مثبت شده باشد و یکی از طرفداران،‌ گیرم نه‌چندان پر و پا قرص، استفاده از فرصت‌هایی نظیر همین انتخابات برای تغییر و اصلاح. امیدوارم یک روز این یادداشت من را بخواند و به این جمله برسد که استالین عزیز، وقتی آن‌طور با صفا و تبحر تار و پیانو می‌زنی باورم نمی‌شود شعرهای عاشقانه‌ی سرخ را دوست نداشته باشی؛‌ باورم نمی‌شود استالینی حرف‌زدن‌ات را. خلقی که تو می‌گویی برای آزادی به زیبایی و عشق هم نیاز دارند و شوپن آن قدر وطن‌پرست بود که قلب‌اش را فرستاد به وطن‌اش در حالی‌که جسم تبعید شده‌اش در غربت خاک می‌شد. گیریم اصلاً این یک افسانه باشد، اما چقدر خوب‌اند افسانه‌هایی که می‌گویند برای رسیدن به هدف باید هفت کفش آهنین پوشید و پوساند و از هفت دریا گذشت و بالای کوه هفتم به رویاها رسید. رفیق تندروی خوش‌مشرب‌ام، برای تغییر باید دل آدم‌ها را هم به دست آورد. آزادی اگر ارزشمندتر از یک سمفونی زیبا نباشد، بی‌ارج‌تر از آن نیست. حتی یک سمفونی را هم یک‌شبه نمی‌شود نوشت. کنسرتو ویلن بتهوون را تنها تنها نمی‌شود اجرا کرد. کاش همه‌ی رفقایی که مثل تو فکر می‌کنند هم این یادداشت را بخوانند تا به‌شان بگویم بیایید هر رٱی‌مان را یک ساز کنیم و سمفونی امید به ساختن را بزنیم، وگرنه با خیال‌بافی و اسیر توهم بودن نصیب خیلی از ما چیزی جز سوت زدن نمی‌شود،‌ آن‌هم ترسیده و پشت دیوار.

دل‌ام می‌خواهد تمنا کنم به خاطر هر چیز کوچکی که دوست‌ دارید بیایید و همراه باشید با رٱی‌تان و با فکرتان. به خاطر دوست‌داشتنی‌هایی که می‌دانید در سرمای تعصب و تحجر می‌پوسند و می‌خشکند بی‌آن‌که آن روز ِ دیر شده کسی بتواند از مرگ نجات‌شان دهد... به خاطر بچه‌ها، به خاطر کتاب‌ها، به خاطر موسیقی‌ها، به خاطر زیبایی‌ها، به خاطر فیلم‌ها، به‌خاطر آزادی‌های کوچک انسان‌هایی که هیچ‌وقت آن آزادی که آرمان‌اش را عمری در ذهن پروراندند تمام و کمال به دست نیاوردند،‌ اما یاد گرفتند آزادانه زندگی کنند و آزاداندیشی را به مصاف خشک‌مغزی بفرستند. بیایید دوستان...

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۸ خرداد ۱۶, شنبه

همراه شو (7)

راه دیگری،‌ فرد بهتری سراغ دارید؟

شاید انتخاب شما مهدی کروبی باشد. به‌زعم من کروبی هم گزینه‌ی مناسبی‌ است (انتخاب دوم‌ام) و صادقانه به انتخاب شما احترام می‌گذارم. همین هفته‌ی پیش به برادرم می‌گفتم وقتی سعی می‌کنی کسی را تشویق به رٱی دادن کنی طبیعتاً اول پیشنهاد خودت را بگو (که موسوی‌ است) و اگر دیدی این گزینه راضی‌اش نمی‌کند حتماً به او انتخاب مهدی کروبی را پیشنهاد بده. عکس این رفتار را به طرفداران کروبی هم پیشنهاد می‌کنم.

رک و روراست بگویم، بیایید در این بزنگاهی که پنجه بر سرنوشت‌مان دارد بی‌خیال هم بشویم و از این جیب به آن جیب نکنیم.

من به میرحسین موسوی رٱی می‌دهم، پیشنهاد اول‌ام هم موسوی است. گذشته ازین‌ها، می‌توانید گفتگوهای هر دو را بخوانید و انتخاب کنید و اگر انتخاب من و دیگر طرفداران موسوی به نظرتان درست نمی‌آید، لطفاً به مهدی کروبی رٱی بدهید.

حتی اگر فکر می‌کنید کلاً همه‌ی ما سخت در اشتباهیم، رٱی سفید بدهید. تنها اعتبار و حیثیتی که باید اعاده شود متعلق به ماست و نتیجه‌ی انتخابات برای ما حیاتی‌تر است، حتی اگر سالی یک ماه زیر آسمان این سرزمین باشیم؛‌ حتی اگر فقط یکی از کسانی که دوست داریم ساکن این سرزمین‌اند. آن‌هایی که به توهمْ نیازمندِ این اعتبار می‌خوانیم‌شان مشروعیت و حیثیت‌شان را از هر راه دیگری می‌توانند به دست بیاورند؛ شاهد هستید که بعضی‌ها حتی با یک گونی سیب‌زمینی برای خودشان کیلو کیلو اعتبار می‌خرند و آب از آب تکان نمی‌خورد مگر به خواست همان بعضی‌ها.

و تازه کدام ما قبل از این‌که خودش مشکلات شخصی‌اش را حل کند حاضر است به دیگران رو بیاندازد؟ و کدام‌مان تجربه نکرده و نفهمیده با خیال‌بافی راجع به حل شدنِ خودبه‌خودِ مشکلاتْ کاری جز پیچیده‌تر کردن کلاف انجام نداده؟ چند بار شده که بنشینیم و به بند کفشی که گره‌ کور خورده فحش بدهیم یا تهدیدش کنیم به بی‌تفاوتی و خودش باز شود؟ نمی‌خواهم بیخود و خام‌خیالانه مسائل را ساده کنم، راست‌اش مسئله همین‌قدر به نظرم ساده می‌آید. ما به کمک هم نیاز داریم برای کمی بهتر زندگی کردن و این ساده است، هرچقدر هم رسیدن به آن دشوار...


پیشنهاد:

برای درک متقابل: تحریمی‌ها همکاری کنید، حتی اگر یاری نمی‌کنید


مانیفست انتخاباتی


*

پ.ن.: بی‌صبرانه در انتظار پیروزی مهدی کروبی در مناظره‌ی امشبم.

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۸ خرداد ۱۵, جمعه

همراه شو (6)

گفتم که حالا به میرحسین موسوی هم اعتقاد و اعتماد دارم. نمی‌گویم موسوی کاندیدای مطلوب من نیست، چون نمی‌توانم بگویم کاندیدای مطلوب‌ام چه کسی می‌تواند باشد که بتواند باشد.

تا دو ماه پیش تصمیم قطعی نداشتم برای این‌که به موسوی رٱی بدهم، اما خواندن مصاحبه‌ها و سخنرانی‌هاش کم‌کم نظرم را تغییر داد. (پ.ن.: اگر این اتفاق پیش‌تر هم نیفتاده بود، حالا با شنیدن و دیدن حرف‌ها و رفتارهای اخیرش دلایل خوبی پیدا می‌کردم برای گرفتن تصمیمی قطعی و رٱی دادن به او.)

باز هم می‌گویم که به تغییر اعتقاد دارم و از طرفی علاقه و امیدی به تغییر ناگهانی و ضربتی ندارم. موسوی کسی‌ست که امیدوارم می‌کند به تغییر آرام و ریشه‌ای و نظام‌مند.

به‌خاطر آن‌که زمانی گفته اصلاح‌طلب نیست نظرم برنمی‌گردد، چون می‌بینم از حمایت محمد خاتمی استقبال می‌کند. چون می‌بینم همان کسانی که امروز موسوی را رد می‌کنند به دلیل اطلاح‌طلب نبودن‌اش،‌ دیروز اصلاح‌طلبی را شکست‌خورده و ناامید کننده می‌نامیدند؛ چهار سال پیش می‌گفتند به اصلاح‌طلبی رٱی نمی‌دهند و امروز به کسی که می‌گوید اصلاح‌طلب نیست. راست‌اش حوصله‌ام سر رفته از این بهانه‌های بی‌بنیاد و رد کردن آن‌چه مشهود است به حکم تصورات.

به‌هرحال، موسوی از نظر من اصلاح‌طلب است، چون از طرفی معتقدم اصلاحات قبل از این‌که نماد یک حزب باشد یک کلمه است و به اعمال و رفتارهایی خاص اشاره دارد و با این نگاه موسوی اصلاح‌طلب به نظر می‌رسد و از سوی دیگر می‌بینم که خیلی از حامیان موسوی اصلاح‌طلبان (به‌معنای حزبی و غیر حزبی‌اش) هستند و این را هم به خاطر دارم که چهار سال پیش به مصطفی معین رٱی دادم هم به خاطر حامیان‌اش و هم خودش.

میرحسین موسوی اصلاح‌طلبانه حرف می‌زند و،‌ به عنوان مثال، وقتی می‌گوید فرهنگ غیردولتی حرف‌اش را باور می‌کنم و پیش از آن‌که کسی بخواهد خوش‌باور خطاب‌ام کند می‌گویم: تا وقتی که خلاف‌اش ثابت شود. تا وقتی هم خلاف‌اش ثابت نشده به حرف‌هایی نظیر «اگر خلاف‌اش ثابت شد، آن‌وقت چه خواهی کرد؟» گوش نمی‌دهم. چون هم این اتفاق و هم عکس آن هر دو فعلاً یک وزن دارند و نمی‌خواهم برای خوش‌باور نبودن، بدبینی منفعلانه را دست‌آویز قرار بدهم. ترجیح می‌دهم حالا که هنوز فرصت انتخاب دارم،‌ انتخاب کنم، حتی اگر گزینه‌هایم محدود باشند و به فرض کمی مبهم. به‌هرحال بهتر از آن است که قهر کنم و به روزی بیافتم که در آن حق انتخابِ محدود هم نداشته باشم و خودم کاملاً مبهم بشوم؛ چیزی که به‌نظرم نه‌تنها توهم نمی‌آید، بلکه نظر به شرایط و حرف و حدیث‌های موجود، کاملاً محتمل و ممکن است‌ آن هم نه در آینده‌ای خیلی دور. ترجیح می‌دهم انتخاب کنم و فعالانه منتظر بمانم. انتظار کشیدن چیزی‌ست که همه‌مان یاد می‌گیریم،‌ چه بخواهیم و چه نخواهیم. باید این را هم یاد بگیریم که انتظارات‌مان را بیان کنیم و برای برآورده کردن‌شان فعال باشیم.

برای همین‌هاست که به میرحسین موسوی رٱی می‌دهم. چون این حس را به من می‌دهد که توان برآورده کردن انتظارات من و ما را دارد. این‌که چندان سخنور بی‌رقیبی به‌نظر نمی‌رسد هیچ نمی‌تواند ناامیدم کند. خیلی از کسانی امروز همین را دست‌مایه‌ی تضعیف و تخریب قرار داده‌اند تا همین چند وقت پیش سخنوری سخنوران را محکوم می‌کردند. نمی‌شود یک‌روز وعده دادن و سخنوری را نقطه‌ضعف بدانیم و یک‌روز دیگر که میل‌مان کشید فقدان‌اش را بکنیم سند محکومیت. موسوی حتی با جملاتی کوتاه می‌تواند این اعتماد را در من بیشتر کند. هرچه پیش‌تر می‌رویم بیشتر از انتخاب‌ام احساس آرامش می‌کنم و بیشتر امیدوار می‌شوم به بختی برای امیدوار بودن و ماندن؛ و البته تعریف‌ام از امیدواری غول‌آسا و رویاپردازانه نیست. برای همین‌هاست که از شما هم دعوت می‌کنم به همراهی، تا تنها نباشیم و نمانیم.


پیشنهاد:

ایستاده‌ام بر خاکی که وطن است...

برچسب‌ها:

Comments



همراه شو (5)

چهار سال پیش و قبل‌ترش خیلی از ما ناامیدانه ناامید شده بودیم از محمد خاتمی. می‌گفتیم خاتمی به ما قول‌هایی داده و به آن‌ها عمل نکرده... اما هیچ از خودمان هم پرسیدیم ما چه کردیم؟ همان یک رٱی که در صندوق انداختیم کافی بود؟ اصلاً‌ وقتی به خاتمی رٱی می‌دادیم به چه فکر می‌کردیم و چه می‌خواستیم؟ هیچ به حرف‌هایش گوش دادیم و سعی کردیم به جای تنها گشتن دنبال مطلوب خودمان، منظور او را هم بفهمیم؟ اگر رٱی دادن‌مان به معنی اعتماد و پشتیبانی است، آیا به محمد خاتمی اعتماد کردیم و پشتیبان‌اش بودیم؟ ما شاکی‌ها هیچ فکر همراهی بودیم؟ هیچ نمی‌توانم بپذیرم که ما دوستانه همراهی کردیم و او فقط پشت خالی کرد...

تغییر ناگهانی حتی در داستان‌های پریان هم کم پیش می‌آید و غول چراغ هم بالاخره محدودیت‌هایی دارد. ما آن زمان که باید راه می‌رفتیم دویدیم و بعدها هم به جای پذیرفتن اشتباهات‌مان فقط ناله کردیم و به خاتمی ایراد گرفتیم که چرا از دویدن‌مان پشتیبانی نمی‌کند با این‌که او به ما، که به‌دشواری حق صاف نشستن داشتیم، قول راه رفتن داده بود.

می‌دانستیم و می‌دانیم این مملکت را فقط رییس‌جمهور و گروه‌اش اداره نمی‌کنند. می‌دانستیم و می‌دانیم «مردم» و «ملت» معنی‌اش چند هزار نفر فعال سیاسی و اجتماعی و روشنفکر و کتاب‌خوان و روزنامه‌‌ی سیاسی‌ خوان و وبلاگ‌خوان و... نیست. برای خیلی از هم‌وطن‌ها و اطرافیان ما بازگشت گوگوش مهم‌تر از توقیف روزنامه‌ها بود و ما به جای آن‌که توقیف روزنامه‌ها را برای اطرافیان‌مان مهم کنیم نشستیم و غر زدیم،‌ تحریم کردیم و با آینه حرف زدیم.

صادق باشیم؛ اگر بخواهیم بگوییم خاتمی پشت ما را خالی کرد، باید پیش‌تر و بیشتر قبول کنیم ما هم پشت‌اش را خالی کردیم و اشتباه ما بزرگ‌تر بود چون می‌دانستیم دست‌مان به جایی بند نیست.

چهار سال پیش ما هنوز ان‌جی‌اوهای فعال داشتیم و وحشت و خستگی و نگرانی را به این شکل تجربه نکرده بودیم... در تمام آن هشت سالی که گذشت اگر کم‌کاری‌ای بوده فقط از طرف خاتمی و دولت‌اش نبود،‌ که از طرف ما هم بود.

اگر از این حرف‌هایم خوش‌تان نمی‌آید لطفاً‌ قبل از عصبانی شدن و زیر سوال بردن و خودفروخته دانستن من (قبلاً هر نوع سودبری را انکار کرده بودم!) یا هرکسی که مثل من فکر می‌کند، یک لحظه از خودتان بپرسید چه می‌توانستیم بکنیم و چه نکردیم؟ فکر کنید خاتمی آیا واقعاً‌ توانست به بیست میلیون رٱی‌اش تکیه کند؟ فکر کنید واقعاً ‌همه‌ی آن بیست میلیون نفر یک چیز می‌خواستند؟ فکر کنید به این‌که چند نفر را روزنامه‌خوان و کتاب‌خوان کردیم تا بعد صدای بلندتری داشته باشیم در اعتراض به توقیف و سانسور؟

نه! همه‌چیز تقصیر خاتمی نبود. چهار پنج سال پیش مدتی طور دیگری فکر می‌کردم، اما حالا چند سال است که حرف‌های اشتباه‌ام را پس گرفته‌ام و کاش جبران هم بتوانم بکنم؛ چرا که من هنوز به خاتمی و کسانی که شبیه او فکر می‌کنند امید دارم، چون سال‌هاست مطمئن‌ام هیچ‌وقت گاندی گوارا کاندیدای ریاست‌جمهوری نمی‌شود در ایران؛ و به این دلیل که می‌دانم ما ایرانی هستیم (بی‌تعارف، روحیات خاص خودمان و هم‌وطنان‌مان را کم و بیش می‌شناسیم) و این‌که می‌دانم بین همه آدم‌هایی که می‌شناسم تعداد کمی‌شان روزنامه‌ی سیاسی و مجله‌ی فرهنگی را به روزنامه‌ی ورزشی ترجیح می‌دهند.

به ما از بچگی یاد داده‌اند سیاست پر فریب و بی‌ربط به ما است و اغلب ما هم مثل بچه‌های چشم و گوش بسته و خوب این حرف را باور کرده‌ایم و برای همین چهار سال یک بار باید التماس‌مان کنند تا رٱی بدهیم و بعد هم غیب‌مان می‌زند تا چهار سال بعد، و نه همراهی و نه پیگیری...

چند نفرمان می‌توانیم اسم تمام وزرای کابینه‌های خاتمی را بگوییم؟ چند نفرمان اسم تمام روزنامه‌های توقیف شده را به خاطر داریم؟ چند نفرمان می‌توانیم ادعا کنیم در دوران محمد خاتمی تلاش‌های اجتماعی و سیاسی داشتیم برای بهتر کردن وضع زندگی خودمان و اوضاع سرزمین‌مان و برای ساختن و بهتر شدن.

برای همین‌هاست که می‌خواهم به میرحسین موسوی رٱی بدهم. جدای از این‌که حمایت محمد خاتمی و بعضی احزاب و افراد اصلاح‌طلب از موسوی برایم تعیین‌کننده است، باید بگویم خود موسوی هم در من این اعتماد و اطمینان را پدید می‌آورد. می‌خواهم اعتماد و پشتیبانی‌ام را به موسوی بدهم؛ و با در نظر گرفتن آن تغییر آرام اما ریشه‌ای که انتظارش را دارم خودم را خوش‌باور هم نمی‌بینم. تا حدودی خوش‌بین چرا، اما خوش‌باور نه. تغییر از همین‌جاها می‌تواند شروع بشود.

بیایید اعتماد کنیم، بیاید که باشیم.


پیشنهاد:

تفکر و عمل حزبی آقای لاغر


*

پ.ن.: به این جملات و حرف‌های دیگر میرحسین موسوی فکر می‌کنم و به او بیشتر و بیشتر اعتماد می‌کنم: «من با برنامه پا به عرصه انتخابات گذاشتم و سعی می‌کنم شعاری که برای تحقق آن برنامه ندارم، ندهم» «قانون‌گرایی به اصلاحات حقوقی نیاز دارد و اصلاحات حقوقی را نمی‌توان یک شبه انجام داد.»

این‌جا بخوانیدش:

ادب مرد به ز دولت اوست

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۸ خرداد ۱۴, پنجشنبه

همراه شو (4)

می‌شود ساخت اما نه با زانو!

یکی دیگر از دلایلی که می‌خواهم به میرحسین موسوی رٱی بدهم این است که به‌نظر می‌رسد به چنین شعاری اعتقاد داشته باشد، هرچند آن‌را به زبان نیاورده باشد. مثل خیلی از حرف‌های دیگری که شاید رسماً به زبان نیاورده،‌ اما می‌شود مطمئن بود برای عملی کردن‌شان برنامه‌ها دارد و تلاش خواهد کرد.


پیشنهاد:

از لحاظِ هیه!


*
پ.ن. نظر به مناظره‌: بی‌شک حالا خوشحالم و امیدوارتر. می‌دانم که هنوز تا پایان کار مانده و برای همین این خوشحالی و امید فقط دلیلی می‌شود برای سخت‌تر و بیشتر تلاش کردن، برای یک پیروزی قاطع و تلاشی لاینقطع برای ساختن.

از همین خوشحالی و نیروی بیشتر است که دل‌ام می‌خواهد در این یادداشت هیجان‌ام را نشان بدهم و دوباره بگویم به میرحسین موسوی رٱی خواهم داد و باز دعوت کنم به همراهی.

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۸ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

همراه شو (3)

هیچ‌وقت از شیفتگان بی‌چون و چرا و طرفداران سینه‌چاک دموکراسی نبوده‌ام. صادقانه بگویم آرمان‌گراتر از آنم که بتوانم بی‌هیچ ایرادی در وصف دموکراسی داد سخن بدهم، و البته صادقانه‌تر بگویم در زندگی اجتماعی‌ام و در این جا و این موقعیت و این شرایط عملاً احترامی برای این عقیده‌ام قایل نیستم و برای عمل کردن ترجیح می‌دهم واقع‌بین‌تر باشم.

می‌توانم هرچقدر دل‌ام خواست در رویای روشی و نظامی معقول‌تر از نظام‌های دموکراتیک حرف بزنم و چیز بنویسم، اما گمانم این‌قدر عقل توی سرم هست که بدانم چنین چیزی در این زمانه و اوضاع ممکن نیست و حدس می‌زنم تا زمانی که زنده‌ام هم ممکن نشود. برای همین در انتخابات شرکت می‌کنم و رٱی می‌دهم و دیگران را تشویق می‌کنم به رٱی دادن. ازشان می‌خواهم نه فقط همین یک بار، که همیشه، موقع انتخاب بین رویاهای سیاسی و اجتماعی‌شان و واقعیت کمی بیشتر فکر کنند. باور کنید وقتی توی سرمان می‌خورد فرقی نمی‌کند که آنارشیست باشیم یا لیبرال یا محافظه‌کار یا...

بله، شیفتگی خاصی نسبت به دموکراسی ندارم، اما این را هم می‌دانم که سال‌های سال همین دموکراسی اجازه داده و خواهد داد به‌عنوان یک آرمان‌گرا نفس بکشم. غم‌انگیز اما واقعی!

و دموکراسی نیم‌بند؟ ترجیح می‌دهم به‌نوبه‌ی خودم کمک کنم یک دموکراسی نیم‌بند کامل بشود تا این‌که بخواهم همه‌چیز را به امان هیچ‌چیز رها کنم و امیدوار باشم آن دموکراسی کامل و بی‌غشی که تعریف‌اش فقط در دانشنامه‌ها‌ی سیاسی آمده از آسمان ول شود روی سرم... راست‌اش هیچ از چیزهایی که از آسمان ول می‌شوند روی سر آدم‌ها خوش‌ام نمی‌آید.

*

من شیفته‌ی نوشتن داستان‌های فانتزی هستم و یکی از دلایل‌اش این است که امیدی ندارم سرزمین پریانی وجود داشته باشد. در نتیجه ترجیح می‌دهم گوشه‌هایی از آن را بسازم، حتی اگر غیرممکن و نیم‌بند به نظر برسد.

فکر کنم این مثال تا حدودی کافی باشد برای این‌که بگویم "ساختن" تنها راه معقولی است که برای رسیدن به آرمان‌ها و رویاهایم می‌شناسم، پس رٱی می‌دهم و رٱی دادن برایم قدمی‌‌ست برای ساختن...

و در این دوره انتخاب‌ام میرحسین موسوی است، چون احساس می‌کنم واقع‌بین و عاقل است و به ساختن اعتقاد دارد. برای همین است که حتی وقتی حرف‌هایی می‌زند یا کارهایی می‌کند که در وهله‌ی نخست چندان به مذاق‌ام خوش نمی‌آیند باز از او دفاع می‌کنم و نظرم عوض نمی‌شود. موسوی تا الآن واقع‌بینانه و عاقلانه حرف زده و تصمیم گرفته، و این‌که بعضی از حرف‌هایش به‌نظر با رویاها و آرمان‌های من و ما جور در نمی‌آید چیزی از واقع‌بینی‌اش کم نمی‌کند و، اگر این واقع‌بینی یکی از دلایل رٱی دادن‌ام به او باشد، در واقع امتیازش را بیشتر هم می‌کند.

این‌که خیلی از خواست‌های به حق و انسانی من و ما، خیلی از نیازهای اصلی و اولیه‌مان، در این سرزمین به رویاها نزدیک شده‌اند هم تقصیر موسوی نیست. دست‌کم فقط تقصیر موسوی نیست و از طرفی نباید فراموش کنیم بیشتر از هر کس دیگری این خود ماییم که وظیفه داریم رویاهایمان را به واقعیت تبدیل و آرمان‌هایمان را عملی کنیم... و هیچ رویایی را به زور نمی‌شود تبدیل به واقعیت کرد. باید آن دنیای مطلوب را بسازیم، ما، تک‌تک ما. بگذارید با این تکرار تاکید کنم بر این‌که، رٱی دادن قدمی‌ست برای این ساختن.


پیشنهاد:

حالا كه سبز پوشيده‌ام

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

همراه شو (2)

بارها رٱی داده‌ام و راست‌اش کمی دلخورم که شناسنامه‌ام گم شد و شناسنامه‌ی تازه‌ام همه‌ی مهرها را در آخرین صفحه‌اش ندارد. نه به‌خاطر سودی که بخواهم از مجموعه‌ی خاصی ببرم...

من تقریباً‌ از دانشگاه اخراج شدم چون نمی‌خواستم بچه‌ی حرف‌گوش‌کن آن‌ها باشم؛ هیچ‌وقت هم نه خواسته‌ام و نه می‌خواهم که در سازمانی دولتی استخدام بشوم، چون این هم مخالف آنچه هستم است. هیچ زمانی صفحه‌ی آخر شناسنامه‌ام را به کسی نشان نداده‌ام و نخواهم داد برای این‌که مهرها را ببیند و به من امتیاز یا تخفیفی بدهد. رک و روراست بگویم نانی که بخواهم از این راه بخورم برایم از زهر بدتر است؛ هیچ‌وقت نه تصمیم داشتم و نه تصمیم دارم خودفروشی کنم، و برای خودفروشی کردن نام‌های دیگری هم نمی‌گذارم تا روزی بتوانم تمام این ادعاها را در پستوی فراموشی پنهان کنم و با چرندبافی "آن کار دیگر کردن" را توجیه کنم، چون همیشه نگران قضاوت خودم راجع به خودم هستم. گمان‌ام خیلی از دوستان‌ام، در این مورد، بتوانند راستی حرف‌هایم را تایید کنند. این‌ها را گفتم تا تاکید کنم بر این‌که در تمام دور‌ه‌ها به خاطر خودم رٱی دادم و کسانی که دوست‌شان دارم، و دوست داشتم تمام مهرها روی شناسنامه‌ام بودند تا در آینده آن‌ها را به برادرزاده‌هایم و بچه‌های همسن و سال‌شان نشان بدهم و تشویق‌شان کنم به تلاش برای در دست گرفتن سرنوشت‌شان و ساختن آینده‌شان؛ آینده‌ای که انتظار همه‌مان را می‌کشد، خواه‌ناخواه!

حالا هم اگر تصمیم گرفته‌ام به میرحسین موسوی رٱی بدهم برای این است که انتظار دارم چیزی در آینده‌ی من و بچه‌هایی که امروز می‌شناسم تغییر کند. به‌هیچ‌وجه در انتظار معجزه‌ای نیستم، فقط می‌خواهم آن‌ها که برای ما تصمیم‌های بزرگ می‌گیرند بفهمند که برای همین یک رٱی هم تلاش کرده‌ام و انتظارها تراشیده‌ام. هرچند خوب می‌دانم تنها اگر باشم صدایم به هیچ‌جا و هیچ‌کس نمی‌رسد. حتی ممکن است کار به جایی بکشد که صدامان همین‌قدر هم در نیاید، اگر این تنهایی را نشکنیم.


*
پیشنهاد:

انتخابگری

برچسب‌ها:

Comments



همراه شو (1)

چهار سال پیش، تقریباً یک ماه و نیم مانده به انتخابات، تصمیم داشتم دیگر رٱی ندهم. تا آن‌وقت انتخاباتی نبود که در آن شرکت نکرده باشم و آن‌زمان مدتی ازین‌بابت شرمنده بودم، چون یادم رفته بود چرا این کار را کرده‌ام. با این‌حال هرچه به انتخابات نزدیک‌تر شدیم بیشتر چرایی رفتار پیشین‌ام را به‌خاطر آوردم و بالاخره، دو سه هفته مانده به روز موعود، تصمیم گرفتم بروم و دوباره رٱی بدهم؛ انتخاب‌ام مصطفی معین بود.

شناخت خاصی از معین نداشتم، اما مثل خیلی از دوستان‌ام اعتمادم به خاتمی‌ها و کولایی هم بود. شک هم نداشتم که رٱی من مهم است، مثل رٱی تک‌تک آدم‌هایی که می‌شناختم. همین‌طور مثل تمام آرای خاموشی که خاموش ماندند و باعث شدند آرای ما آن‌قدر کم و کوچک شوند که به‌راحتی بسوزند و اهمیت خود را از دست بدهند. هنوز هم شک ندارم یک میلیون نفر را می‌شود ندیده گرفت، اما ده میلیون نفر را نه. دست‌کم صدای ده میلیون نفر بلندتر است.

به‌هرحال، آن‌روزها تصمیم داشتم بروم توی خیابان و تبلیغ کنم؛ اما نرفتم. یادم هست شبی که دیدم کار ممکن است به دور دوم بکشد به خودم قول دادم اگر معین به دور دوم رفت تصمیم‌ام را حتماً عملی کنم. اما نرفت... شک داشتم که دوباره شرکت کنم ولی با خواندن جمله‌ای که دوستی در وبلاگ‌اش نوشته بود تصمیم‌ام عوض شد و رفتم و باز رٱی دادم. با این‌حال هنوز افسوس می‌خورم به خاطر تنبلی آن‌روزهایم. خودم را تنها نمی‌بینم... اگر من و صدها تنبل دیگر تنبلی‌مان را کنار می‌گذاشتیم و هر کدام ده نفر دیگر را مجاب می‌کردیم و رٱی‌شان را راهی صندوق... خب، افسوس فایده ندارد و امیدوارم من و آن صدها تنبل دیگر این‌بار جبران کنیم.

این‌بار هم مجموع آرای تک‌رقمی ممکن است ندیده گرفته شود، اما اگر بیشتر باشیم...

می‌خواهم یکی از میلیون‌ها نفری باشم که به میرحسین موسوی رٱی می‌دهند و نگران آینده‌شان هستند.


*

پیشنهاد:

یادداشت‌های سپینود را از دست ندهید.

برچسب‌ها:

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter