شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۶ آبان ۹, چهارشنبه

مکتب (7)

یک‌وقت‌هائی آدم بیدار می‌شود و دل‌اش می‌خواهد کس دیگری جای‌اش بلند شده بود... به‌هیچ‌وجه نه به خاطر اینکه خواب‌اش می‌آید؛ فقط به این دلیل که بیداری‌اش نمی‌آید.

یه وقتائی آدم بیدار می‌شه و دلش می‌خواد یکی دیگه جاش بلند شده بود... نه که خوابش بیاد، نه! اصلا! فقط واسه اینکه بیداریش نمی‌آد.

شرکت پائیز کجاست؟ پائیز هم یاد گرفته کارت‌اش را بدهد دیگران بزنند؟

پائیز دقیقا کجا کار می‌کنه؟ اونم یاد گرفته بپیچونه؟

پ.ن.: چرا اینجا پینگ نمی‌شه؟

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۶ آبان ۷, دوشنبه

مکتب‌ها (6)

وقتی یه روز کاملا پر از گیر و گره‌ی ذهنی رو می‌گذرونید، بهترین چیز برای اینکه کل گیرها پس زده بشن و اساسا مغز خودبخود قفل شه روی یه موضوع، می‌تونه لابد یه تهدید جدی به Breakupیه “Just friends” Relationship که براتون خیلی ارزشمند و مهم هم هست باشه!

آن‌چه می‌خواستید درباره‌ی من بدانید، اما جرات نمی‌کردید از خودم بپرسید!

واقعا!!؟ چرا این‌قدر ممکنه ترسناک به نظر برسم؟

ـ برای خواننده‌ها پیامی نداری؟

ـ ممم... لطفا تو اعتیاد به "فرندز" دقت به خرج بدن. مثلا فوقش هر هفته یه سیزن نه این‌طوری (خودش را نشان می‌دهد!) بیشتر...

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۶ آبان ۱, سه‌شنبه

مکتب (4)

به لطف خانم «حضور مثمر و مستمر ادبی در قرون متمادی» (آیدای اکنون)* نه‌تنها دچار احساسات و دریافت‌های جالب و تازه نسبت به موسیقی‌های از پیش گوش‌کرده می‌شم، بلکه همچین یه قطعات موسیقال جذابی هم باهاشون آشنائی به هم می‌زنم تو مایه‌های ایشون:

Lili

بعد فکر می‌کنم، حالا جالبه قرارمون برعکس بود و من استاد بودم. بعدتر یهو طی اقداماتِ خودجوگیرانه‌ی خطرناکی دچار احساس "خودْ استادِ انعطاف‌پذیر ِ کول‌بینی"! می‌شم. همچی حس این پیرمردا بهم دست می‌ده که تو 60 سالگی The Doors گوش‌کن شدن!

حالا خیلیَم نمی‌خوام جانماز آب بکشما، به‌هرحال دست‌م روئه کاملا... ولی از این لحاظ می‌گم که نات‌اونلی کلا، بلکه‌م اسپیشالی با این کلاس‌مون هم کلی مشعوف می‌شم. حتی باعث شده برای اولین بار تو زندگی ِ بعد از تحصیل‌ام بشینم از چیزائی که خوندم یادداشت بردارم واسه جلسه‌ی بعد کلاس... جدیا! ما چند تا هنرمندو کجا می‌برن؟ (کلونی کدوم‌مونه؟)

لابد همین‌طوری پیش برم، چند وقت دیگه می‌شه مشاهده شم با یه جفت ازین آل‌استار مشکیای بولداگی (که البته اگه می‌شد گارفیلدی باشه بهتر بود!)، یه تی‌شرت (رنگ‌شو انتخاب نکردم هنوز!) و یه جین نمدونم باز چه رنگی (به‌هرحال آبی که دیفالت قضیه‌س چون محض تنوع بهتره باز مشکی نباشه و فکر نکنم رنگ دیگه‌ای بمونه که به کارم بیاد) چه‌مدونم یه مارکی. بعد، از تصور اینکه با همین هیبت تو شهر کتاب آپادانا بین قفسه‌ها دنبال کتاب تقریبا سینه‌خیز بین قفسه‌ها بگردم... خب! خوبیت نداره آدم زیاد به خودش بخنده، وگرنه صنمی که نیست!

پ.ن.: تو زماین (جمع خاص زمینه!) دیگه هم با این سرعت پیشرفت می‌کردم الآن دکترا یا حتی مهندسای نویسندگی داشتم شاید... شایدم این استعدادِ پیشرفت‌ام رو در زمینه‌های دیگه هم بشه فعال کنم، اگه باشه... جدی، پورکه‌نو!؟

* خوانندگان عزیز! خب این مکتب چهاره که یکی قبل از مکتب پنجه! یعنی به نسبت اکنون، این مکتب، تقریبا چندین هفته قبل‌تره... یا چیزی شبیه همین که گفتم!

هزارتوی خیانت

ورودی خیانت خیلی وقت‌ها ممکن است شبیه یک کوچه‌ی صاف به نظر برسد... اما اواخر کوچه، چند راه دیگر دیده می‌شوند؛ چند کوچه‌ی صاف و مستقیم تازه که هر کدام به چند کوچه‌ی صاف و مستقیم دیگر می‌رسند، و همین‌طور هزارتوی خیانت شکل می‌گیرد. به همین دلیل شاید، بدیهی‌ست که داخل شدن به هزارتوی خیانت ساده است و خروج از آن، مطلقاً پیرو قوانین هزارتویی... ممکن است برای بعضی گیج‌کننده باشد، برای بعضی لذت‌بخش، برای بعضی پرهراس و وحشتناک، و...

(البته شاید هنوز تحت تاثیر چند تا از فیلم‌هائی‌ام که تازگی‌ها دیده‌ام!)

به‌هرحال، وبلاگستان یک هزارتوی همیشه خواندنی دارد با کوچه‌های پرپیچ و خم، که خیانت‌اش رو شد.

این هم خیانتی‌ست که من مرتکب شدم؛ البته! مسئول‌اش من نبودم:

پ.ن. مکتبی (گزارش به استاد): من به عهدم برای مکتب‌نویسی خیانت نکردم که این‌طور نوشتم... منتهای مراتب، قضیه این است که آدم گاهی "مجبور" می‌شود! یعنی من چطور می‌توانستم مقاومت کنم و عصامو قورت ندم موقع نوشتن خبر! اما خب، به‌عنوان مجازات برای عصایی که وسط مکتب نوشتن قورت دادم، اعتراف می‌کنم: راستش به اون پاراگراف اول هیچ فکر نکرده بودم؛ همین‌طوری یهو به ذهن‌ام رسید اگه قبل از خبر یه چیزی بنویسم شاید جالب‌تر بشه، بعد فکر کردم این ممکنه جواب بده! در نتیجه حتی خودم هم نمی‌دونم واقعا اون‌طوری که نوشتم هست یا نه، و نمی‌دونم اصلا خودم به اونچه نوشتم اعتقاد دارم یا نه...! و باز، در نتیجه: خب مگه یکی از راه‌های مکتب‌درست‌نویسی همین نبود؟ چون من الآن حتی احساس می‌کنم جین پامه، اونم نه سر کار، تو یه مهمونی رسمی... جین با فراک! :D ء

(گاهی آدم دوست داره حتی سر به‌سر خودش هم بذاره. گاهی اغلب... برای همین: شامپاین با جین!)

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۶ مهر ۱۳, جمعه


در زندگی زخم‌هائی هست که می‌خارد.

Comments


۱۳۸۶ مهر ۹, دوشنبه

مکتب (3)

دُرّ حکمت:

«و غُر در جهان پدید آمد و این اومانیستی‌ترین چیزش بود!» (میلان ایگل)

شرمنده اخلاق ورزشکاری تمام دوستان... اما... ببخشید... ولی... خب... برخلاف تصورمون، تو این جهنم‌دره، هم قیر آماده و داغه، هم قیف هست و هم مسئول‌اش حی و حاضر... اون آقائه هم هست که اون گوشه وایساده... آها! آره! هم‌ایشون که لبخند می‌زنه. واسه پشتیبانی اومده که کار نخوابه یه وقت.

ببخشید البته!

مشق شب: میزان خوش‌بینی طراح جوک منقضی مورد اشاره را حدس بزنید، شکل‌اش را بکشید و حظ‌شو ببرید.

مجبور می‌شه آدم، بله... من‌ام مجبورم بعضی خونده‌ها و شنیده‌ها رو از ذهن‌ام پاک کنم و تعریف جدید رئالیسم جادوئی رو که به تجربه دریافتم قبول کنم. یا اینکه "رئالیسم سوررئال" رو پیشنهاد بدم. ولی چون این دومی به نظر حشو قبیح ممکنه بیاد، همون اولی رو داشته باشیم.

بارها تو صحبت با دوستان بحث به اینکه چقد «زندگی خوشی‌م که [دست‌کم] می‌گذره» کشیده و این نکته مورد اشاره قرار گرفته که هر کدوم از ما بتونه ازین روزگار عبور کنه (اگه تهِ تونل فرو نریخته باشه... علی‌الحساب خوش‌بین باشیم که دست‌کم خوش‌بینی مالیاتِ دولتی نداره. مالیات شخصی داره که خب اون‌ام رو قسطای مصیبت... دندمون نرم لابد!) بله... هر کدوم‌مون بتونه سالم ازین روزگار عبور کنه و یه روزی بشینه داستانای رئال بنویسه، جهان یا به عنوان ستاره‌ی دیرظهور سوررئالیسم ستایش‌اش می‌کنه یا راننده‌ی خوش‌دستِ جدید رئالیسم جادوئی شناخته می‌شه. حالا هی نویسنده‌ی مذکور ضجه بزنه که من با چشمای خودم این چیزا رو دیدم.

بله! درسته بال نداریم که بپریم، ولی هیچ دقت کردین چه باحال سقوط می‌کنیم؟

قصر (2)

من هیچ‌وقت به رئیس شرکت دسترسی پیدا نمی‌کنم. علیرغم اینکه بارها گفتن می‌تونم دستگاه لعنتی رو ببرم پیش‌شون، هیچ‌وقت نفهمیدم شرکت دقیقا تو کدوم جهنمیه. رئیس شرکت شماره‌ی مستقیم‌اش رو داده بهم که هروقت هیچ‌کدوم از مسئولین شرکت‌اش کارمو راه ننداختن با خودش تماس بگیرم، اما اغلب اوقات خط‌اش جواب نمی‌ده و جواب هم بده راهنمائی می‌شم به سوی همون کسائی که کارم رو راه ننداختن. پشتیبانی شرکت ادعا می‌کنه دستگاه لعنتی‌م یه مدلیه که اونا نمی‌شناسن، و این دقیقا همون دستگاهیه که فروشنده‌ی شرکت به زور چپوند تو آستین‌ام چون خدمات بهتری داشت و کارآئی بهتر... ولی نگفت برای من یا خودشون! نگفت... از چهار شماره‌ی پشتیبانی معمولا فقط یکی‌شون جواب می‌ده. شماره‌ی عجیبی که یه بار بهم دادن برای تماس مستقیم با یه چیزی شبیه سرمهندس، شماره‌ی یه بانک محترمه. وقتی پشتیبانی جواب نمی‌ده دوباره مستقیم با شرکت تماس می‌گیرم. می‌تونه یه ساعت اشغال باشه و بعد دیگه کسی تلفن رو جواب نده. حتی اگه جواب بده هم باز ممکنه جواب نده! ولی گاهی که از دست‌شون در می‌ره، تنها و تنها یک نفر هست که می‌تونه کمک کنه. اون هم همه‌ی کارائی که دفعات قبل گفته انجام بدم رو دوباره می‌گه و باز دستگاه راه نمی‌افته. برای همین به ذهن‌اش می‌رسه زنگ بزنم به پشتیبانی. اما دفعاتی که موفق می‌شم مجاب‌اش کنم اونجا بهم جواب نمی‌دن، پیشنهاد می‌ده با "مخ" این دستگاها مشورت کنم. جناب مخ قراره زنگ بزنه اما نمی‌زنه. دوباره شرکت... شماره‌ی جناب مخ رو خودم می‌گیرم. آقای مخ تلفن‌ش رو جواب نمی‌ده. اما اگه حسابی پایمردی از خودم نشون بدم بالاخره برمی‌داره. خود آقای مخ نمی‌تونه کاری بکنه و برای همین بهتره تعمیرکارشون بیاد خونه و دستگاه رو ببینه. اینجاس که می‌فهمم دستگاه برای کی کارآئی بیشتری داره. تلفن که قطع می‌شه خودم یادم می‌آد نشانی رو ندادم. وقتی دوباره تماس می‌گیرم باز آقای مخ جواب نمی‌ده. بعد از یه مدتی خودش زنگ می‌زنه و نشانی می‌گیره. تعمیرکار می‌آد. سعی می‌کنه دستگاه رو تعمیر کنه، اما هیچ کاری به دستگاه من نداره. از تو کیف خودش چند تا دیگه در می‌آره و یکی یکی با سیستم‌ام امتحان می‌کنه و من تعجب می‌کنم چون شک ندارم سیستم من سالمه. بالاخره به این نتیجه می‌رسه که سیم‌های دستگاه سالمه و من توضیح می‌دم که می‌دونستم ولی فکر می‌کنم بهتره نگم کاش از اول می‌پرسید. دست‌آخر کیف‌ش رو جمع می‌کنه که بره چون فکر می‌کنه شاید مشکل از جای دیگه باشه و قول می‌ده که یه روز دیگه بیاد برای تعمیر.

... میم کاف دوباره جاده‌های اطراف قصر رو پیاده گز می‌کنه و خانواده و دوستان محترم با تعجب نگاه‌اش می‌کنن...

باید ازین به بعد پیش هر ناشری رفتم، اول بپرسم اگه قراره آخرش کتاب‌مو پوشال (محترمانه‌ی پاره) کنن، گم کنن، پیدا نکنن یا اصلا به خاطر کتابِ من مسئولین انتشارات ناپدید شن (اونم نزدیک به یک ماه)، کتاب رو به‌شون ندم اصلا. دوست ندارم به خاطر کتاب‌ام این همه آدم دچار دردسر بشن (یعنی وجدان‌ام اجازه نمی‌ده‌ها! بخش شیر فرهادش! شایدم کیوون! نمی‌دونم). به خصوص این انتشارات آخریه داره نگران‌ام می‌کنه... اون آقا رو مث‌که واقعا نزدیک یه ماهه که نتونستن پیدا کنن. شاید به‌شون زنگ بزنم و بگم بی‌خیال! فکر کنم اون آقا در اثر خوندن داستان من دچار تهول (!) شده و تصمیم گرفته زندگی جدیدی رو شروع کنه. این‌طوری هم من راضی‌ام و هم اون آقا می‌تونه راحت دوباره پیداش بشه، هم هر دفعه اون خانم بی‌گناه مجبور نیست یه ساعت از من عذرخواهی کنه که منم متقابلا مجبور شم هی عذرخواهی کنم که داره از من عذرخواهی می‌کنه! (شایدم بهتر باشه کمی از باتری اعتماد به نفس‌ام رو در بیارم و از دفعه‌ی بعد که زنگ می‌زنم همچین خودمو معرفی نکنم که انگار نویسنده‌ی جناب دولت‌آبادی‌ام!!! فکر کنم دست‌کم بعدش صحبت‌ها راحت‌تر بشن! آره...)

بی‌اغراق اینا ساده‌ترین نمونه‌ها بودن... خودتون که بهتر می‌دونین. و اصولا غُر که فراوانه... اما خب "زیادننویسی" از اصول اصیله این مکتبه (می‌بینیم که من‌ام چقدر هر بار عمل می‌کنم به این اصل! حالا نمی‌شه مثلا من آلترناتیو به حساب بیام اصلا!!!؟).

پ.ن.: گفتن نداره که غیر از پاره‌ای تغییرات و افزودنی‌های مجاز تازه، کلا این مکتب تاریخ‌اش مال قبل‌تر مکتب 5 و همین‌طور 4 (که در همین مکان حضور به هم خواهد رسانید) است! دیدین گفتن نداشت!

برچسب‌ها:

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter