شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۵ مرداد ۸, یکشنبه

تیتر (یا: " ")

دلم می‌خواهد توضیحی بابت این مدت نداشتن مطلب تازه‌ای در این صفحه بدهم.

راستش برای خودم عجیب است که مدتی‌ست به سختی می‌توانم مطلب تازه‌ای در این صفحه بگذارم و به همین دلیل دنبال توضیحی هستم برای خودم. چیزی شبیه یک جلسه‌ی توجیهی با حضور خودم، خودم و دیگران!

* * *

همین تقریبا اول بگویم، مجبورم برای اینکه دوباره در دام مشکلی که مدتی‌ست گرفتارش شده‌ام نیفتم و بتوانم این یادداشت را تمام کنم، تا می‌توانم از این شاخه به آن شاخه بپرم و آشفته‌گوئی کنم (تو خود حدیث مفصل بخوان...! یا: معلوم نیست این دیگر چه جور تهدیدی است! شاید چیزی شبیه تهدید گاز به حرکت کاتوره‌ای‌تر!!!)

* * *

بلوکه شدن بد مصیبتی‌ است! چیزی شاید شبیه فراموش کردن دیالوگ، روی صحنه، و در اصل این هم نه: قفل شدن ذهن و پیدا نکردن دیالوگ بداهه‌ای برای جایگزین کردن!

و شاید حتی این هم نه!

به هر حال، یک وقت‌هائی هست که آدم هیچ چیزی نمی‌تواند بنویسد؛ نه تنها نوشتن سخت و حتی غیرممکن می‌شود، بلکه حتی هیچ سوژه‌ای هم به ذهن نمی‌رسد که بشود حداقل حسرت نوشتنش را خورد.

* * *

البته، بلوکه شدن، دلیل اصلی ننوشتن‌ام نبود. در واقع وقتی آدم بلوکه بشود، فکر کنم دیگر نیازی به هیچ توضیح دیگری برای ننوشتن نداشته باشد؛ اما این مدت اگر نه به اندازه‌ی مطلوب (یعنی وفادار به دستور چخوف: نوشتن تا شکستن انگشت!) اما تا حدی که بشود بلوکه شدن ندانست، می‌توانستم بنویسم. مشکل اصلی چیزی بود مثل داشتن لنزی زرد بر چشم!

* * *

مدت زیادی‌ست که تقریبا هر چه می‌نویسم، به نظرم زرد می‌آید. گاهی حتی با جمله‌بندی‌های خودم هم دچار مشکل می‌شوم.

اوائل گاه برای اطمینان از جاگیری مناسب یک کلمه، بارها می‌رفتم سراغ فرهنگ لغات. بعد کم‌کم پای کتب دستور زبان هم به ماجرا باز شد؛ حتی برای یادداشت‌های شخصی...!

اما وقتی سوژه و روایت و نقطه‌نظر هم هوس کنند یک چنین بلائی سر آدم بیاورند، کار بیخ پیدا می‌کند.

نتیجه‌ی این بیخ پیدا کردن هم زردبینی است. به هر حال، مسئله‌ی اصلی و سرنوشت‌ساز این است به گمانم: واقع‌بینی یا ترس ِ مرضی از زردانِگی!

(آها! مثلا همین زردانه!: ترکیب من‌درآوردی مشکوکی‌ست؛ حتی به نظر می‌آید چیزی از آن هفتاد و پنج میلیون بانو رایس به جیب زده باشد! معلوم نیست نویسنده چه منظور مذمومی داشته و نمی‌شود مطمئن بود زر+دانه نوشته یا زرد+آنه! همین می‌تواند کلی حرف برای نویسنده و کلمه و ترکیب در بیاورد!)

* * *

گاهی دلم می‌خواهد متن‌هائی را بنویسم که در واقع دلم می‌خواهد بگویم (رجوع کنید به بند قبلی: یعنی چه "دلم می‌خواهد..."؟!!!)

اما وقتی آدم دلش بخواهد آنچه دلش می‌خواهد بگوید را بنویسد، احتمالا یک جای کار می‌لنگد!

خب! معمولا هرکس یک‌سری حرف نگفتنی برای خودش دارد و حساب این دسته حرف‌ها هم که معلوم است. گاهی هم پیش می‌آید که حرف‌های ساده‌ی گفتنی، نگفتنی می‌شوند (فکر کنم این مورد بیش از آن شخصی است که بتوانم یک مثال عام درباره‌اش بزنم). آدم عادت می‌کند به نگفتن یک‌سری حرف‌ها و بعد از مدتی شاید دچار این خیال می‌شود که اصولا آن حرف‌ها گفتن ندارند. این‌طور وقت‌ها خصوصی نوشتن مثل یک دیالوگ شیزوفرنیک سالم! می‌شود. اما اگر قرار باشد، این دیالوگِ تک‌نفره، مونولوگی که واقعا هست، نباشد، باز همان مشکل اول پیش می‌آید: این حرف‌ها قرار نبود مخاطبی جز خودم داشته باشند! (البته بدیهی است که این موقعیت با مواقعی که آدم حرفی خصوصی را برای کسی یا کسانی می‌گوید فرق دارد!)

در نتیجه سخنی نمی‌ماند: دهانی باز می‌شود، لب‌ها تکان اندکی می‌خورند، گوینده نفس عمیقی می‌کشد... نفس‌اش را با صدای اندکی بیرون می‌دهد و دوباره دهانش را می‌بندد!

* * *

"بعضی اوقات دلم می‌خواهد..."

خودم را سانسور ‌کنم!

* * *

خودم نمی‌دانم انتظار دارم چه چیزی بنویسم؛ و این در حالی‌ است که اسیر افق انتظار خودم هم شده‌ام!

* * *

متنی که نوشته‌ام،‌ تا وقتی تنها خواننده‌اش خودم باشم، می‌تواند برای من باشد. اما متنی که پخش شد، توسط حتی یک نفر جز من هم خوانده شد، دیگر نه برای من است و نه آن خواننده: یک هیولای فرانکنشتاینی است که باید مضطرب و نگران منتظر بمانم تا ببینم قرار است این بار مهربان باشد یا بی‌رحم!

این‌طور وقت‌ها، به متنی که پیش رویم است نگاه می‌کنم و کلیدی که فشردنش یعنی جان بخشیدن به متن و زنده کردنش به عنوان موجودی مستقل: اصلا نمی‌دانم این متن وقتی زنده شد، چه انتظاراتی از من دارد. نمی‌دانم قرار است چه چیزهائی بگوید، بشنود، بشود و...

(گاهی حتی احساس می‌کنم منتشر کردن یک نوشته، مثل این است که آدم در اتاقی تاریک صورتش را آرایش کند و بلافاصله بیاید در روشنی! در ملٱ عام...! و گاهی حتی غیرقابل کنترل‌تر و اتفاقی‌تر از این!)

* * *

از غافلگیری در برابر متن خوشم می‌آید (گاهی برای تجربه‌ی این لذت، سعی می‌کنم شروع به نوشتن متنی (معمولا داستانی) بکنم که هیچ تصوری از پایانش که چه عرض کنم، از چهار خط بعد از اولش هم ندارم!!!). اما این قضیه هم فکر کنم حد و حدودی مثل شوخی دارد: برای شوخی آدم می‌تواند یک جمله‌ی ظریف بپراند، در ِ ظرفِ نمک را شل کند، داخل لیوان نشکن خنک، چای داغ بریزد و بلافاصله بدهد دست کسی و بگوید "بخور تا سرد نشده" یا اینکه با بیل بکوبد توی کمر کسی! ظاهرا هر کدام از این‌دست شوخی‌ها طرفدارهای خاص خودشان را دارند؛ هر کدام هم غافلگیری‌های خودشان را (مثلا در مورد آخر، بیش از ضربه‌خورنده، ضربه‌زننده و پلیس غافلگیر می‌شوند).

خب... من حداکثر دوست دارم با جملات غافلگیر شوم. یا از آن سر بام که بیافتم، حاضر می‌شوم غذائی که غرقابه‌ی نمک شده را تا ته بخورم. اما اصلا خوشم نمی‌آید برگردم و ببینم متنی با بیل ایستاده بالای سرم و نیشش تا بناگوشش باز است و...

* * *

بعضی وقت‌ها دلیل ندارم. دلیلی برای نوشتن مثلا... بی‌دلیلی به اندازه‌ی بلوکه شدن برایم مصیبت‌بار است.

و بعضی وقت‌ها دلیلی دارم که مهم‌تر از نوشتن است.

گاهی هم مطمئن نیستم که دالی دارم یا نه!

* * *

گاهی احساس می‌کنم باید درباره‌ی چیز دیگری بنویسم... پس نمی‌نویسم!

* * *

یک وقت‌هائی هم شرطی می‌شوم. توضیحش برایم سخت است. مثلا... یک هفته می‌آیم و هر روز می‌بینم که آخرین یادداشت این صفحه فلان مطلب است؛ آن‌وقت روز بعدش مثلا، نمی‌توانم چیزی بنویسم... انگار دلم نمی‌خواهد. در واقع همان‌طور که گفتم شرطی می‌شوم. این‌طور وقت‌ها گاهی حتی نمی‌توانم صفحه را با یک یادداشت تازه تصور کنم!

* * *

و البته، کمی هم کار داشتم! تمام هفته‌ی گذشته درگیر مرتب کردن کتاب‌خانه‌ام بودم. در واقع بعد از دو سال، تصمیم گرفتم ورود یک قفسه‌ی تازه را جشن بگیرم و کتاب‌هایم را سر و سامانی بدهم. (البته درباره‌ی کتاب‌خانه‌ی ملی حرف نمی‌زنم؛ از بازیگوشی، تنبلی و گیجی سخن می‌گویم!!)

خب... یکی از دردسرهای مرتب‌ کردن کتاب‌خانه، کتاب خواندن است! اصولا نمی‌شود در برابر وسوسه‌ی دوباره خواندن (یا حداقل خواندن چند صفحه‌ی) یک کتاب قدیمی که دوباره دست گرفته شده، مقاومت کرد. همین به سادگی می‌تواند کاری دو روزه را ده روزه کند!

البته فکر کنم مشکل اصلی‌ام گیجی‌ها‌ئی است که منجر به نوعی تنبلی می‌شوند: یک روز کارم عقب افتاد، چون تقریبا نیم‌ساعت به یک طبقه‌ی خالی خیره مانده بودم و واقعا نمی‌دانستم باید چطور کتاب‌ها را داخلش بچینم! در نتیجه، تصمیم گرفتم بروم تارا* و: "فردا... فردا دربارش فکر می‌کنم..."**

راستش، مشکل دیگری هم بود... هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم مرتب کردن کتاب‌خانه، نیازی به اره و میخ و چکش داشته باشد. واقعا هم نداشت... اما کیست که نداند، در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که نیازها پدید نمی‌آیند، بلکه تولید می‌شوند!!!

* * *

بعضی‌وقت‌ها هم روی یک متن گیر می‌کنم! نه می‌توانم مطمئن بگویم ایرادی دارد و هنوز کار می‌طلبد و نه می‌توانم مطمئن باشم کارش تمام شده و بازنویسی نمی‌خواهد. این‌طور وقت‌ها چند روز و گاهی حتی بیشتر به آن متن خیره می‌شوم و...

(مثلا یک نامه‌ی خیلی خیلی مهم را که بیشتر از یک هفته است نوشته‌ام و می‌خواهم پاک‌نویسش کنم که بفرستم... ؛)

* * *

و البته دلایل ناگفته‌ی دیگر...

پ.ن.: برای نوشتن همین یادداشت تقریبا تمام این درگیری‌ها و (خود)درگیری‌ها را داشتم! نزدیک یک نصفه‌روز صفحه‌اش باز بود و چند دقیقه یک‌بار برمی‌گشتم و چیزی می‌نوشتم یا حذف می‌کردم (حتی همین حالا که دارم این پی‌نوشت را می‌نویسم، مطمئنم چند خط حذف خواهند شد!). خب... راستش هنوز هم کاملا لزوم نوشتن یک چنین یادداشتی را درک نکرده‌ام. وقتی هنوز مدرسه نمی‌رفتم، گاهی شب‌ها نسبت به پدرم هم غریبی می‌کردم و معمولا حداقل نیم‌ساعت طول می‌کشید تا وقتی به همبازی‌هایم می‌رسم یخم باز شود و تازه سلام کنم. هنوز هم کمابیش همان‌طورم به گفته‌ی دوستان. فکر کنم شاید یکی از دلایل نوشتن این یادداشت همین بود. با این صفحه غریبی می‌کردم و می‌خواستم یخم وا شود!

*اتاق بغلی

** اسکارلت اوهارا!

Comments


۱۳۸۵ تیر ۲۶, دوشنبه

درباره‌ی خوشبختی

وقتی می‌خواهم درباره‌ی "خوشبختی" بنویسم یا حرف بزنم، احساس می‌کنم روی مرزی خطرناک راه رفتن را انتخاب کرده‌ام. مرزی، پلی، تیغ تیزی بر فراز مغاکی دیگر، نه چندان هولناک اما به هرحال تهدیدکننده، مسیر گفتن درباره‌ی خوشبختی است، در نظر من.

خیلی ساده امکان دارد هنگام نوشتن از خوشبختی، به دره‌ی "ابتذال" سقوط کنم (و همین حالا از خودم می‌پرسم ابتذال چیست؟ کت سیاه یقه‌ ایستاده‌ی من یا شلوار ماوی با سر زانوی پاره؟ اثری جاودان از هندل، وقتی که می‌دانم هندل آن را برای جلب‌نظر پادشاه تصنیف کرده*، یا فلان ترانه‌ی روز که نه ارزش شعری دارد و نه ارزش موسیقائی، اما آزادانه** نوشته شده؟ ابتذال، امر مبتذلی‌ست! و شاید هیچ‌چیز تا مبتذل نباشد، به چشم نیاید!) یا به سوی تعاریف گنگ و نامفهومی بروم که صرفا نشان‌دهنده‌ی نادانی من نسبت به مسئله‌ی خوشبختی باشند و می‌توانم در تارهای درهم تنیده‌ی همان‌گوئی‌های معمول بیافتم و بعد از مستعمل کردن کلمات فراوان فقط همان اصل معلوم را گفته باشم که: «خوشبختی خوب ا‌ست!».

* * *

خوشبختی، به اندازه‌ی گفتن درباره‌اش غیرقابل پیش‌بینی است. همان‌قدر که چیزی مبتذل*** می‌تواند من را خوشبخت کند، دور از ذهن‌ترین و دورترین موقعیت‌ها نسبت به خوشبختی هم می‌توانند به من احساس خوشخبتی بدهند و یا خیلی ساده، بدون هیچ چیزی/دلیلی، من احساس خوبِ خوشبختی داشته باشم.

* * *

خوشبختی، لزوماً رابطه‌ی مستقیم با "بود و نبودِ" سرخوشی ندارد. من می‌توانم در اوج بدبختی هم دچار سرخوشی بشوم و می‌توانم ایستاده بر قله‌های خوشبختی سرخوش نباشم و حس خوبِ بی‌خوشی داشته باشم.

(سرخوشی به‌هرحال می‌تواند خطرناک باشد. هم‌زمان بال‌های ایکاروس و خورشید است. زیاد با آن، به آن نزدیک شدن خطر سقوط دارد... و چه لذتی!)

خوشبختی فقط خوب است. خوشبختی همان "خوب بودن" است، احساس ِ خوبِ بودن است؛ اما کاملا وابسته به تعاریف هر فرد.

من وقتی احساس خوبی نسبت به بودنم داشته باشم، می‌گویم خوشبختم و هیچ‌کس نمی‌تواند (تا خودم نخواهم، یا تسلیم نشوم) این سخن/احساس من را زیر سوال ببرد و نقض کند.

(گرچه افراد خاصی در موقعیت‌های خاص، می‌توانند خوشبختی را از من بگیرند یا به من بدهند. با این‌حال، من نسبت به خوشبخت بودن غاصبانه عمل می‌کنم. حتی وقتی دیگری خوشبختی را به من بدهد، بلافاصله مالک خوشبخت بودن خودم می‌شوم و دیگری نمی‌تواند این مالکیت من را زیر سوال ببرد، مگر اینکه به سادگی دوباره من را از آن محروم کند).

* * *

[با نگاهی به فیگور "انتظار"ِ رولان بارت****]

منتظر تماسی ( تماسی/خبری، با هر وسیله‌ی ارتباطی، اینجا هم به عنوان مثال تلفن) نشسته‌ام و تلفن زنگ نمی‌زند و من با تمام وجود احساس بدبختی می‌کنم؛ «من ِ بیچاره‌ی بی‌ارزشی که لیاقت شنیدن آن صدا را ندارم و به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خورم!».

تلفن، غافل‌گیرانه زنگ می‌زند و بلافاصله ذهن من از کوچکترین لکه‌های بدبختی هم پاک می‌شود و به حدی به وجد می‌آیم که فراموش می‌کنم حتی به خوشبخت بودنم فکر کنم.

من وقتی خوشبختم اصلا به خوشبخت بودن فکر نمی‌کنم. خوشبخت بودن حق طبیعی من است. من وقتی نفس می‌کشم هم به نفس کشیدن فکر نمی‌کنم. وقتی هوا از من دریغ می‌شود تازه یاد نفس کشیدن می‌افتم و زمان زیادی طول نمی‌کشد این اندیشیدن (این بزرگداشت گرفتن) پُرتٱخیر...! کمی بعد می‌میرم!

و من فقط در اوقات برزخی ِ "بدبختی" است که به خوشبختی می‌اندیشم؛ و آن زمان اگر دنیا دیر بجند، نعش من روی دستش خواهد ماند.

با این حال، من خوشبختی را ساده نمی‌گیرم.

وقتی خوشبختم: گران‌بهاترین جواهر زندگی‌ام را دارم و تمام مدت خوشبخت بودن به حدی مشغول لذت بردن از خوشبختی‌ام هستم که دلم نمی‌خواهد وقتم را با هیچ چیز دیگر جز خوشبختی پر کنم. من وقتی خوشبختم، تماماً مشغول زیستنم.

تلفن قطع می‌شود و من در برزخی جنینی قرار می‌گیرم. در حالت به دنیا آمدن:

"برزخ ِ بدبختی"، برزخ مردگی‌ست.

برزخ ِ پس از فاصله گرفتن ِ اندک از خوشبختی ِ تام و تمام، برزخ جنینی‌ست: من زنده نیستم کاملا، اما مدتی قبل زندگی را آغاز کرده‌ام و به احتمال زیاد دوباره به دنیا خواهم آمد و زنده بودن مانند زندگانِ دیگر را تجربه خواهم کرد. من در خوشبختی‌های مداوم، مدام به دنیا می‌آیم و به جنین بازمی‌گردم.

خوشبختی ِ تام و تمام، خوشبختی ِ حضور است. آنچه من را خوشبخت کرده (یک انسان، یک موقعیت، یک موسیقی، یک صحنه‌ی طبیعی...) تا وقتی حضور دارد، من تماماً خوشبختم.

[این سطر را که باز می‌خوانم، دلم می‌خواهد بگویم: خوشبختی چه رابطه‌ی تنگاتنگی با یگانه‌ها و یگانگی دارد.]

و هنگامی که از دلیل خوشبختی‌ام دور می‌شوم اما می‌دانم که آن، کماکان جائی هست، هر چند با من نباشد (او [آن انسان، آن فرد] رفته به کاری برسد و برمی‌گردد؛ این موسیقی در حال حاضر تمام شده، اما می‌توانم شنیدنش را باز تکرار کنم؛ من هر وقت بخواهم می‌توانم به آن صحنه‌ی طبیعی برگردم [مگر در فصلی دیگر که امکان وجود آن نباشد. فصلی که من در آن مرده به حساب می‌آیم، برقی که قطع شده و راهی که برگشت ندارد...])، هنگام غیابِ موقت، گرچه من تماماً خوشبخت نیستم اما دلایل فراوانی برای هنوز خوشبخت بودن دارم، دلایلی به نرمی دایره...

خوشبختی، تا وقتی وجود داشته باشد، همیشه وجود دارد!

من وقتی جنینم، انگلم. از تن مادر تغذیه می‌کنم و به همین دلیل است که مادر تا وقتی من جنین ِ او هستم، حق دارد من را سقط کند*****. دلیل ِ خوشبختی ِ من هم، در حالت جنینی راحت‌تر می‌تواند من را بدبخت کند. (دلیل خوشبختی من هر وقت بخواهد، به راحتی می‌تواند من را بدبخت کند؛ کافی‌ است نخست من را به حالت جنینی برگرداند: دیگری، اول اخم می‌کند، من فکر می‌کنم این بار هم دوباره می‌خندد، اما او آماده شده که من را بکشد. صحنه‌ی طبیعی، اول کیفیات همیشه‌ی خود را از دست می‌دهد [مثلا می‌پژمرد] و بعد فرو می‌ریزد...)

کمی بعد از قطع شدن تلفن، من در انتظار تماس بعدی، مثل جنینی می‌شوم که نمی‌داند قرار است سقط شود یا نه. (مطمئن نیستم این سکوت دوباره خوهد شکست؟) من هر چه از این تماس دورتر می‌شوم بیشتر به احساس بدبختی نزدیک می‌شوم تا زمانی که آرام آرام تماس بعدی دیر شود و من دوباره به حالت اغماء فرو بروم.

* * *

خوشبختی ققنوس‌وار است.

خوشبختی متزلزل است.

خوشبختی غیرقطعی است.

خوشبختی آن‌قدر خوب هست که در نبودنش مردن بیارزد.

اما به‌هرحال، خوشبختی تعریف‌ناپذیر است!

* * *

گفتم که خوشبختی خیلی شخصی است و گفتم که گاه ما خوشبختی را از بیرون دریافت می‌کنیم. حالا بازی را کمی می‌چرخانم: ما همیشه خوشبختی را از بیرون دریافت می‌کنیم، حتی وقتی که احساس خوشبختی‌مان کاملا درونی باشد: من بدن سالمی دارم. اما تنها وقت‌هائی از سالم بودن بدنم احساس خوشبختی می‌کنم که کس دیگری این‌را به من بگوید: خوشبختی من تا تائید نشود، خوشخبتی نیست.

* * *

من بیشتر از یک جنین، بدون مادرم / دلیل ِ خوشبختی‌ام، هیچ‌ام.

آن دلیل، نه فقط دلیل خوشبختی من، بلکه دلیل بودن من است. من با آن دلیل تعریف می‌شوم (من مجنون ِ لیلی‌ام و یا فرهادِ حاشیه‌نوشتِ خسروی شیرین/من استاد دانشگاهم و یا صاحب گنج قارون/(در مورد طبیعیت شاید چندان مشهود و معمول نباشد، اما) من عاشق طبیعتم/من چه خالی‌ام بدون معنایم!).

* * *

خوشبختی خوب است و من از اینکه احساس خوشبختی بکنم، خوشم می‌آید، لذت می‌برم (سرخوش می‌شوم!...؟). من به خاطر خوشبختی‌ام جشن می‌گیرم، جشنی در یک جشن بزرگ. من همراهِ دلیل ِ خوشبختی‌ام در مجلسی که اشتراوس خود اجرای والس‌هایش را رهبری می‌کند، می‌رقصم و هیچ ابائی ندارم از اینکه پای اشراف‌زادگان بیچاره را و حتی پای خودِ پادشاه را محکم لگد کنم!

خیلی خودمانی: وقت خوشبختی، وقت با دُم خود گردو شکستن است!!!

* می‌گویند سویت «نغمه‌ی آب» قطعه‌ای بوده که هندل به خاطر آشتی با جرج اول، پادشاه انگلستان (که از هندل کدورتی به دل داشته) تصنیف کرده. در کتاب «تفسیر موسیقی» تالیف "سعدی حسنی" (که منبع همین گفته نیز هست) در پانوشتی ذکر شده که این مسئله با سجایای اخلاقی هندل هم‌خوانی ندارد و با استناد به این نکته که این قطعه سال‌ها بعد از رفع کدورت بین جرج اول و هندل ساخته شده، این داستان تکذیب شده. با این‌حال، کیست که داستانی از مدایحی در طلب صله‌ی بزرگان نشنیده باشد؟ نگاهی به تاریخ و نیز آثار به جا مانده، نمونه‌های فراوانی در این مورد در اختیارمان می‌گذارد؛ گرچه به زعم من این ماجراها چیزی از هنر و اعتبار آنها کم نمی‌کند. در واقع به گمانم قضاوت در این مورد غیرممکن و غیرمنصفانه است (یا حداقل باید بگویم، ما امروز حق قضاوت یک‌طرفه نداریم!) به هر حال، جدای از مسئله‌ی ابتذال، شکی در هنر ناب جاری در آثار مثلا هندل نیست؛ و نمی‌توانیم بگویم فلان غزل حافظ که در مدح فلان شاه نوشته شده چیزی از زیبائی کم دارد یا غیر هنرمندانه است.

**اینجا، منظورم آثار غیرسفارشی است و منظور از آزادانه هم ـ در اینجا ـ فقط همین است! و آیا واقعا هر کار غیرسفارشی آزادانه هم هست!؟ و آیا کار آزادانه، نمی‌تواند مبتذل باشد؟

***بد نیست تا دیر نشده! تکلیف خودم را با ابتذال (حداقل و مشخصا در این متن) روشن کنم: به زعم من، ابتذال شخصی است. ابتذال برای خودم فقط معنی می‌شود و در لحظه و با تعاریفی اغلب غیرتکراری. ابتذال برای من گاهی می‌تواند همان معنی (عام) بی‌ارزش بودن و در واقع معنی «این [موضوع]، در این لحظه کسر شٱن من [هر چه/که باشم] محسوب می‌شود» را داشته باشد و گاهی معنای رادیکال‌ترین سلاح برای مقابله با هر آنچه "صندلی لق" می‌نامم... برای من چیپس خوردن هنگام دیدن «توت‌فرنگی‌های وحشی» ابتذالی است که فعلا حاضر نیستم به آن تن بدهم! و جفتک‌ انداختن و شلتاق کردن، در آغاز نمایش «آخرین وسوسه‌ی مسیح»، ابتذالی بود که با کمال میل به آن تن دادم. وقتی می‌خواهم درباره‌ی ابتذال حرف بزنم، تقریبا قاعده‌ی همیشگی‌ام این است که جملاتم این‌طور شروع شوند: «ابتذال، در این مورد برای من...

اما به هر حال، در ابتذال، چیزی شکننده‌ی حرمت موقعیتی خاص و فضائی خاص می‌بینم؛ و اینجاست که اصولا انتخاب یک معنای کلی برای ابتذال (شاید بد نباشد بگویم "تعریف"، یا حتی حس کلی نسبت به ابتذال)، واقعاً برایم بیهوده می‌شود (چرا که بدون دانستن مختصات آن فضا و موقعیت، نمی‌توانم بدانم از شکستن حرمتش لذت می‌برم یا نه، که بعد بتوانم بگویم ابتذال خوب است یا بد! گرچه، همیشه از هرگونه تقدس‌زدائی استقبال می‌کنم!).

**** سخن عاشق: گزیده‌گویه‌ها / رولان بارت؛ ترجمه‌ی پیام یزدانجو / نشر مرکز / چاپ اول 1383

***** در این متن کاری به قوانین و قواعد حال حاضر ندارم (بی‌شک این موضوع مستقلا جای بحث فراوان دارد). این عقیده‌ی شخصی من است که قبلا هم درباره‌اش چیزی نوشته‌ام.

پ. ن.: پیشنهاد می‌کنم بخوانید:

نویسش نقطه الف در نقطه الف:

من تاوان خوشبختی من‌ام

برچسب‌ها: ,

Comments


۱۳۸۵ تیر ۱۹, دوشنبه

که قلبم لبی تر می‌کند...

قلبِ من گاهی می‌گیرد،

دست‌هایش را به میله‌های کنار پنجره

می‌نشیند،

خیره می‌شود،

و انگار لبی تر می‌کند که عجیب می‌سوزم از درون...

همان کنار جائی تنگ می‌شود

انگار دلم

انگار خالی یا ریزش بهمن بی کوچترین صدائی...

صدا که نباشد،

تنگ پیچ می‌خورم در خویش

انگار قلبم لبی تر می‌کند

که می‌سوزم ازدرون!

دست‌ها؛

نباشد که بگیرم

دست‌ها

جائی بند نمی‌شوم

می‌ریزم انگار بی‌ صدایت مثل بهمنی.

شانه‌هایم درد می‌کنند از شلاق هر خیال...

به تو که فکر نمی‌کنم، زبانم لال...

انگار قلبم لبی تر می‌کند

که می‌سوزم از درون!

فکرم...

تو نباشی اگر تصویرْ تصویر ِ آینه در آینه،

دَم به دَم...

فکری اگر باشد که تو نباشی

فکر نمی‌کنم انگار!

فکر اگر کنم نباشی روزی... زبانم لال...

انگار قلبم لبی تر می‌کند

که می‌سوزم از درون!

غلت می‌زنم در خیال

انگار که دشتِ خورشید

و می‌سوزم

که

دیگر نمی‌سوزم...

داغ می‌شوم

انگار که بهمنی نباشد...

که برف‌ها همه چشمه...

انگار قلبم لبی تر می‌کند که با تو مست می‌شوم...

آسمان می‌شوم

آبی

باشی

آسمان می‌شوم آبی...

رنگم تو می‌زنی

به آفتاب لبخند می‌زنم

رنگی می‌شوم

مثل چهل‌تکه‌ی دشت‌ها

پَر می‌زنم

هَزار می‌شوم

من می‌شوم

تازه من می‌شوم تو که باشی.

باشی

قصه می‌شوم...

شعر...

تو بگوئی،

آب می‌شوم

نگاهم کنی

ابر می‌شوم از شوق ِ

لبخند

می‌شوم بخندی...

عجیب می‌شوم

دیوانه‌ات،

صدایم کنی

هر چه بخواهی

تو می‌شوم

(چیز دیگری نمی‌خواهم

دو روز دنیا

یک روزش بی تو رفت...)

دیگر برای تو؛

حالا زنده‌ام...

بخواهی اگر،

می‌شوم.

7/1/1385

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۵ تیر ۱۳, سه‌شنبه

یک نمونه از «خاطره‌ها و آدم‌هایشان» (داستان‌ خیلی کوتاه!)

توضیح یک تجربه‌ی کاملا تجربی: چند وقت پیش وسوسه شدم ببینم می‌شود داستان‌های خیلی کوتاه بنویسم. نتیجه شد اینکه زیر عنوان «خاطره‌ها و آدم‌هایشان» (بدیهی‌ست که لزوماً من نیستم!) چیزهائی نوشتم (مشخص است که اسمشان را هم گذاشتم داستان. می‌دانید که من در این مورد خیلی دست و دل‌بازم!) که علی‌الحساب محض تجربه یک نمونه‌اش را هم اینجا گذاشته‌ام:

«گوشی را گذاشتم. کفش‌هایم را درآوردم، کتم را نپوشیده آویزان کردم و نشستم روی صندلی کنار تلفن...»

پیشنهاد می‌کنم این شعرهای بسیار زیبای نقطه الف را بخوانید:

نویسش نقطه الف در نقطه الف:

عاشقانه های آرام از دوران ناآرام ... و نقطه سر خط

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۵ تیر ۱۰, شنبه

عینکی در کار نیست، انگار!

زمانی فکر می‌کردم هیچ چیز نیست که نشود طنزآمیز دید و بیانش کرد. مدتی‌ست کمابیش اعتقاد پیدا کرده‌ام نیازی به طنازانه دیدن و بیان کردن نیست؛ شوخی بزرگ و بی‌ملاحظه‌ای در جریان زندگی جاری‌ست که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. شوخی‌ای که فقط باید در برابرش "جنبه" (ظرفیت) داشت و زود از آن ناراحت نشد، و بعد با کمی تغییراتِ شخصی (تغییراتی که فقط به قصد تلطیف شاید صورت می‌گیرند) بیان‌اش کرد: طنزنویس، شاید این‌طور طنزنویس می‌شود: بیشتر از دیگران می‌تواند شوخی‌های وحشتناک را تحمل کند.

* * *

طنز، تلخ است.

و هجو در آن میان دردناک: هجو شاید مثل کندن صله‌ی روی زخم می‌ماند یا مثل ناخن کشیدن روی پوستی که به تازگی سوخته... هجو دردناک است، چون شاید تا درد یک واقعه از حد نگذشته باشد، نمی‌شود به هجو کشیدش.

پ.ن.: همه‌چیز، شاید...

یک سوال مستقل: روزنامه‌ها را نمی‌خوانم...! کسی خبری از رامین جهانبگلو دارد؟

برچسب‌ها:

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter