شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۳ بهمن ۱۲, دوشنبه

متکلم وحده و راوی اول شخص 2

بخش دوم

من دوست دارم متکلم وحده باشم .

تنها گوینده باشم ... یعنی صدایی باشم که از آسمان می آید. آخرین برهان را ارائه می دهد . خود دلیل است . و بعد از بیان ، هیچ پاسخی بر خویش نمی بیند.

و این را حق مسلم خود می دانم . چون در جایگاه خاصی قرار گرفته ام ... جایگاهی که اسمش را می گذارم جایگاه کابوی تنها ...

(( کابوی تنها تمام جنایتکاران را هلاک می کند ... زن زیبای خواننده را می بوسد و بعد ، از او خداحافظی می کند تا کلانتر زخمی عشق دیرینه و پنهانش را از دست ندهد ... کابوی تنها بر ترک اسب خود می نشیند و در حالی که سیگار می کشد و آوازی زیر لب زمزمه می کند، به سمت خورشیدی در حال غروب می رود ... ))

کابوی تنها همیشه حق دارد... چون تنهاست ... چون از هیاهو گریزان است و هر جا هیاهویی می بیند نیز، آن را به سرعت خاموش می کند . برایش فرقی نمی کند حق با کلانتر است یا سرخپوستان ...

من نیز در دنیای امروزی ام تنها هستم . دوستانی دارم که آنها نیز تنها هستند . و هم وطنانم نیز تنها هستند . .. در دنیایی زندگی می کنم که همه تنها هستند ... بابل نوینی که در آن همه با کمال میل مجازات خود را پذیرفته اند ...

و چون دیگر کسی به زبان آن دیگری حرف نمی زند ، تنهایی ( یعنی پی آمد مجازات اول ) نه حالت مجازات پیدا کرده و نه حالت یک بد شانسی...تنهایی تقدیر او است...نه از نوع ادیپی اش ... تنهایی یک تقدیر منطقی نوین است .

این تنهایی یک انتخاب است ... انتخاب یک سرنوشت است.

چرا ؟

گریزی است از عدم قطعیت که تولید هیاهو می کند ...

من عادت کرده ام قرنها تنها با یک امر ممکن و صحیح مواجه باشم ... و این یک مسیر ساده و آرام بوده است ... تنها مسیر ممکن که به خوشبختی ختم می شود ... اما امروز تحمل هزاران مسیری که پیش رو دارم و هیچ کدام نمی توانند و نمی خواهند ادعایی بر صحیح بودن خود و ختم به خیر بودن خود داشته باشند ، برایم دشوار است ...

و در جایی ایستاده ام که هزاران نفر دیگر نیز همچون خود من ایستاده اند تا مسیری را انتخاب کنند و همه با هم به زبانهایی غریب فریاد می زنند و مسیری را نشان می دهند .

این پیشنهاد مسیر دیگر به چه دلیل است ؟

مگر نه اینکه کسی نمی داند در انتها هر مسیر به کجا ختم می شود؟

این خودش می تواند دلیل باشد ...

حالا که هیچ مسیری بیانگر فرجامش نیست ، پس روش جالبی پدید می آید برای گریز از شرم و انگشت نمايی ناشی از انتخاب مسیر غلط ... ( مسیر صحیح، افتخار انتخابش برای خودم است.)

۱ ــ شریک کردن دیگران در اشتباه خود ... و این با تبلیغ بر روی مسیری که انتخاب می کنم میسر می شود ، تا دیگران نیز بیایند و همراه من یا گم بشوند یا پیدا!

و این نه برای گریز از تنهایی که فقط برای داشتن شریک جرم است ... چون در مسیر انتخابی نیز تنهایی خود را باز حفظ خواهم کرد ... هنوز زبان یکدیگر را درست نمی فهمیم .

۲ ــ راندن دیگران از یک مسیر تا خودم بتوانم تنهایی تمام و کمالی در آن مسیر داشته باشم و در صورت موفقیت یا عدم موفقیت تنها ناظر این فرجام خودم باشم .

و می تواند راههای دیگری نیز باشد...و انتخاب هر کدام از این دو راه هم می تواند ممکن باشد ... ممکن است راههای پر پیچ و خم و طولانی را همراه دیگران بروم تا گاه بتوانم از حضور ایشان به نفع خودم سود ببرم .( و این جا نیز آن تنهایی فردی و خصوصی که گفتم نفی نمی شود ... من هنوز تنهایم و فقط رضایت به این داده ام که کسی در کنارم راه برود یا جلوتر از من پلی شکننده را بیازماید! )

و ممکن است راههایی خصوصی تر و آشناتر که حالتی از اطمینان به موفقیت را در من ایجاد می کنند به تنهایی بروم ...

به هر حال ... اگر شکست بخورم ، دیگرانی نیز همراه من شکست خورده اند و من نیز قربانی یک اشتباه جمعی شده ام ( و می فهمم که چرا تنها بودن خوب است ) و اگر پیروز شوم ، این من بوده ام که با کاردانی خودم پیروزی را به دست آورده ام...

من در مسیر ها حرکت می کنم و به قیمت پیروزیها یی که در تنهایی خود داشته ام و شکستهایی که متحمل شده ام ، صاحب یک نیروی برتر می شوم .

یعنی تمام ما صاحب این نیرو می شویم...چون چه در پیروزی و چه در شکست شریکی برای خود نمی پذیریم ( من همراه دیگران شکست خورده ام ... اما تنها من قربانی شده ام. و این خود حالتی از معصومیت به من می دهد )

حالتی ارباب گونه به لطف تنهایی به دست آورده ایم که در آخر همه چیز را از آن ما می کند ...

از همان آغاز این تنهایی را به عنوان یک فر اهورایی پذیرفته ایم.

و حالا که من تنهایم و حالا که من شکستها و پیروزی های متعدد و حیرت انگیزی را از سر گذرانده ام چه کس بهتر از من می تواند در مورد بودن ، در مورد دیدن توضیحی بدهد ... مگر هم این من نبوده ام، که تمام مسیرهای ممکنم را به تنهایی گذرانده ام؟ مگر هم این من نبوده ام، که پیروز از بسیاری جنگها بیرون آمدم ، با زخمهایی که تا استخوانم نیز رسیده بودند؟ مگر هم این من نبوده ام که بارها و بارها قربانی شدم و دم بر نیاوردم و باز از پا ننشستم؟

پس من باید بگویم ... نقطه پایان هر گفتگویی را من باید بگذارم...

اما نمی شود... همه در حال هیاهو و فریادند ... ( شاید همه خیال می کنند که صاحب همین فر اهورایی شده اند؟... نمی فهمم چه می گویند ... اما هیاهویشان به آسمان بلند است ...)

باری ... من دلم می خواهد بگویم و همه بشنوند ... پس باید همه را خاموش کنم و تبدیل شوم به متکلم وحده ...

و در کنار این باید برای اثبات قهرمانی خودم روایت کنم ...چه چیز را ؟

شرح پیروزیها و شکستهایم را ... شرح معصومیتم را ... و نیز جنگهایم را ... جنگلهای تاریکی را که پشت سر گذارده ام .. کویرهای سوزانی که بی قطره ای آب پشت سر گذاشته ام ...

( کسی می پرسد کدام کویر ؟ آنجا که تو می گویی سرسبز بود و خنک ... من کویری ندیده ام ... اما پاسخ من این است (( من که دیده ام ... چون اتفاقی است که برای من افتاده و چون من هستم که راوی آن ام، پس همان است که من می گویم )) آن چیز که من می گویم صحیح تر است ... و این خودش دلیل خودش است ... به شرط آنکه من بتوانم تنها راوی باشم )

من می خواهم به عنوان یک راوی اول شخص ظهور پیدا کنم ... برای اثبات متکلم وحده بودنم ، راوی اول شخص بودنم نه تنها یک انتخاب ، که یک اجبار است .

چون تنها به قیمت راوی اول شخص بودنم است که می توانم نگاهها را بر خودم ثابت نگه دارم ... اگر نقطه مرکزیت خودم را از دست بدهم ، ممکن است که قدرت اهوراییم را نیز از دست بدهم ... چون به محض دور شدن از محور ، آرام آرام به حاشیه رانده می شوم در هیاهو و فشار جمع...

صدایم گم می شود.

و تنها به شرط راوی اول شخص بودن و نیز راوی منفرد بودن است که می توانم خودم دلیلی بر صحت خویش باشم.

و ...

من می خواهم راوی باشم ، و به همین خاطر باید متکلم وحده نیز باشم .

اما اگر چنین نشود؟

اگر نتوانم متکلم وحده باشم؟ راوی همه چیز باشم ؟ کلامم نتواند نقطه پایان باشد؟ نتواند بر صحت خودش دلالت کند ؟

تنها یک راه دیگر می ماند ... گریز ...

باید خودم را تبعید کنم ... ( همانند ورزشکاری که پیش از تحلیل رفتن نیروهای قهرمانیش ، خودش را از میدان کنار می کشد ) ... باید همچون موجودی اساطیری عمل کنم ...

همان کاری را می کنم که مقنع برای حفظ قدرت اسطوره ایش کرد،برا ی حفظ روایتی که از خویش ساخته بود ...

در ابتدا چندین نفر را با نیرویی مرموز نابود می کنم ... و بعد خودم را در چاهی سوزان سرنگون می کنم ...

من خودم رانابود می کنم تا روایت قدرت من ، با نیروی تازه ای که از مرگ قهرمانانه ، از محو شدن اسطوره ایم گرفته ، بتواند سالها به حرکت خویش ادامه دهد .

من می گریزم تا نجات پیدا کنم... یا متکلم وحده و راوی اول شخص بودنم را حفظ کنم.

برچسب‌ها:

Comments



متکلم وحده و راوی اول شخص

بخش اول

اشاره کوتاه و جالب یکی از دوستان خواننده وبلاگ به قضیه فرار کردن من از بحث ، برایم خیلی جالب تمام شد ...

ايشان در یک یادداشتشان گفته بودند که در تمام متنم اشتیاق به بحث نمايان است ...

گفتم ... اشاره کوتاهی بود ، اما باعث شد که به فکر فرو بروم ( معذرت می خواهم ... قصد بدی نداشتم ) ...

بله! من واقعا مشتاقم که درباره برخی مسائل بحث و گفتگو داشته باشم ...اما ... در همين حال٬من واقعا تلاش می کنم از بحث فرار کنم .

باری ... شايد قضيه اصلا فرار نيست... شايد هست و لی (اين گريز) نافی اشتياق من به بحث نيست...

و شايد کاری که من به آن مشتاقم بحث نام نمی گيرد...

از اول نگاه کنم ...از همان گريزم از بحث...

چگونه از بحث کردن می گريزم؟

اغلب اوقات هنگام مباحثه با دوستان ، سر و ته ماجرا را با یک " بگذریم " هم می آورم یا گاهی اوقات با خباثت تمام موضوعات را آنچنان با هم گره می زنم که مادرشان هم دیگر نشناسدشان ...

به جرات می گویم قدرت عجیبی در بیان اندیشه ها و پاسخهای متناقض دارم ...

يکی از دوستان قديمی ام در مورد روش گفتگوی من یک اشاره جالبی داشت...می گفت ، ساسان وقتی حرف می زنه ، جمله دومش جمله اولش را نقض می کنه و جمله سوم جمله دوم را نقض می کنه و جمله اول را تایید می کنه ... و همین جور می رود تا آخر...

خودم متوجه اش نشده بودم ! اما چند دوست دیگر نیز این قضیه را تایید کرده اند ...

به هر حال ... اعتراف می کنم ، در مواقع زیادی اگر طرف بحث قدرتمند نباشد ، به شدت بحث را گره می زنم ... کور می کنم ... نابود می کنم .. یا آنقدر طولانی اش می کنم که کسی یادش نیاید آغاز بحث چه بوده ...

از چه می گريزم؟

قبلا گفته ام ... یکی از هراسهایم این است که دانش اندکم پاسخ گوی بحث نباشد ...

البته رک بگویم...این موضوع ربطی به دانش طرف بحث ندارد... شخصا شرمی احساس نمی کنم از اعتراف به کم سوادی و نادانی ام ... همیشه هم گفته ام که شاگردم و شاگرد باقی خواهم ماند ... ( لطفا کمی از فرهنگ شکسته نفسی برای خود بزرگ سازی دور شوید ... صادقانه و جدی گفتم )

به هر حال نه دوست دارم اطلاعات غلط بدهم،و نه دوست دارم با اطلاعات ناقص مباحثه کنم ...مگر از نوع افلاطونیش ( هنوز کسی به من نگفته افلاتون صحیح است یا افلاطون) ... که البته قدرت آن جور هدایت بحث را ندارم ... اما از شرکت در چنین بحثهایی واقعا خرسند می شوم و درس می گیرم ...

به طور کل بحثهایی را که بر دانش تجربی استوارند ترجیح می دهم ... آنجا دیگر مسئله حیطه دانش شخصی است ... آن قدر که داری می دهی و آن قدر که طرف بحث دارد می گیری ...

اما گریز دیگرم ... از آدمهایی است که مشخصا دانشی در مورد موضوع بحث ندارند ، اما با قدرت تمام از چیز غریبی به نام (( من کم نمی آورم )) دفاع می کنند (همان فرهنگ ملی !)...

آقا و یا خانمی که در عمرش نه داستانی و نه نقدی نوشته و نه کتابی در مورد نقد ادبی و روش شناسی ادبی خوانده و نه حتی مطالعه درستی در زمینه ادبیات داشته و نه نقدی خوانده ، می نشیند و با حرارت تمام در مورد ادبیات بحث می کند... اندیشه ها را زیر سوال می برد و می کوبد و ...

در مورد تئاتر بحث می کند و لغلغه دهانش آرتو و گروتوفسکی اشت ، بی آنکه حتی یک جمله درباره شان ( یا از آنها ) خوانده باشد و یا اندیشیده باشد به آن ... و هنوز فکر می کند تئاتر بی رحم یعنی چشم تماشاگر را در آوردن ... و می نشیند با جدیت تمام تئاتر نه تنها مملکتمان ، که تمام دنیا را به نقد می کشد ...

بر یک نکته تاکید کنم ... مهم آنچه خوانده نیست ... به هیچ وجه ... گفتم ... به دانش تجربی بیشتر اعتقاد دارم ... استاد گرامی تئاترم ( که به جرات می گویم یکی از بهترین مدرسان بازیگری در ایران هستند ) بارها گفته اند که حجم عظیمی از دانش خود را از طریق تجربه به دست آورده اند نه صرفا مطالعه ...

این منطقی تر به نظر می آید ... واقعا احساس می کنم دانش منحصر به مطالعه نمی تواند مورد اطمینان قرار بگیرد .

شاید اعتقاد داشته باشید به اینکه بسیاری از علوم قابلیت مورد تجربه قرار گرفتن را ندارند ...

اما مخالفم ...

یک نفر می تواند کتب زیادی در زمینه زبان شناسی (مثلا ) مطالعه کرده باشد ... اما از نظر من تا عملا با مقوله زبان درگیر نشده باشد ( نخوانده باشد ، ننوشته باشد ... نه به صورت یک عمل روزانه ، بلکه به صورت یک عمل حرفه ای ، یعنی عمل برای آفرینش ، یادگیری با برنامه و هدف تقریبا مشخص ) تا اصول و قواعد را در عمل و اندیشه به چالش نکشیده باشد ، و تا یک بار حداقل با همان مثال ساده درخت ( صوت آن ، نوشتارش و تصویرش ) درگیر نشده باشد نمی تواند خود را زبان شناس بداند ... در علوم نظری دیگر هم چنین است ...

کسی مثل بارت ، تنها یک محقق و اندیشمند نبود ، او مقوله اندیشه را تجربه کرد ...

تجربه می تواند یک تحلیل باشد ، یک ادراک ، چند ساعت فکر کردن ، مشاهده کردن ... یک مقوله نظری را در اندیشه و در ذهن می تواند تجربه کرد ... و حتی معتقدم می توان در دنیای مادی نیز آن را به تجربه گذاشت ...

شاخصه دانش میزان مطالعه فرد نیست ... حداقل می توانیم بگوییم صرفا نیست.

دانش یک امر اشرافی ، روشنفکرانه ، دانشگاهی یا کافه ای نیست ... دانش شناخت هستی است و عملکرد آن و شناخت موقعیت خویش در هستی ... ( اگر هستی را، هم امر مادی بدانیم هم امر ذهنی )

سه نفر از دوستان گرامی و صاحب احترامم(آقای مهرداد عمرانی،آقای سیامک کریمخان زند و خانم اران ابراهیمی ) در نظر من منتقدان کم نظیری هستند ... شخصا حاضرم هر کاری بکنم تا نظراتشان را در مورد کارهای خودم و دیگران بدانم... و در مدتی که افتخار دوستی با ایشان نصیبم شده ، همیشه جزو اولین نفراتی بوده اند که کارهای من را خوانده اند و راهنمایی ام کرده اند ... خودشان می گویند که تا به حال به طور جدی مطالعه ای در زمینه نقد ( چه ادبی و چه بی ادبی!) نداشته اند ... پس چه چیز چنین گستره دید وسیعی در اختیارشان گذاشته و چگونه می توانند با چنان هوشمندی به نکات ظریف یک اثر دست پیدا کنند ...

جواب من این است :

زندگی ! آنها درست زندگی کرده اند ... یعنی خوب دیده اند ، خوب شنیده اند ، به تمام این دریافتها اندیشیده اند ... و صاحب چیزی شده اند به نام خرد .

یعنی قدرت درک و تحلیل قضایا ... دانشی نسبت به هستی کسب کرده اند.

خب!

از دو نقطه اساسی گریزم گفتم ... بی دانشی خودم و دیگران من را از بحث گریزان می کند... جایی هم که با یک اهل دانش طرف باشم ، دیگر نیازی به بحث نمی بینم ... باید نشست و شنید و آموخت.

اما این همه مطلب نیست ... تمام اينها به من کمک کرد ٬ تا بتوانم یک دلیل دیگر نيز برای میل به گریز از بحث پیدا کنم ... دلیلی که من را توجیه می کند تا هم گفتگويی شبيه به بحث داشته باشم و هم دست به تخریب بحث بزنم... و هم به موقع بتوانم از آن بگريزم.

اسم این دلیل را می گذارم (( متکلم وحده و راوی اول شخص ))

و به شرح آن می پردازم.

Comments


۱۳۸۳ بهمن ۹, جمعه


زشتی جذاب است و زيبايی خيره کننده و حتی دافع ...

زيبايی دور از دسترس به نظر می آيد...مغرور است و برقراری ارتباط را ناممکن می سازد .

زشتی خودمانی است.

زشتی : همان که هستم ٬ بی هيچ کم و بيش.

زشتی پذيرفتن خويش است و از آن پس تلاش برای خلق خود و تکميل خود ...

زيبايی : دفع خويش و دفع هر گونه حرکت به جلو ...تلاش برای ماندن در وضع مقبول ( نه وضع مفيد! ) تلاش برای بزک کردن و بيش قبولاندن خود.

زشتی نوگرا است و زيبايی کهنه گرا .

زشتی خواهان حرکت است و زيبايی خواهان سکون.

زشتی همان بدی نيست . زشتی پذيرفتن آن چيزيست که هستم و تلاش برای خلق چيزهای بهتر ...

در زشتی من از نقص خود آگاهم و برای رفع آن تلاش خواهم کرد.

زيبايی من را در غرور بهترين بودنم چنان اسير می سازد که هر چيز نويی در من هراس بر می انگيزد.

من چون زشتم ٬ زيبا نيز می توانم بود.

زيبايی تنها زيبايی است.

من زشت هستم ... از موجودی که هستم راضی ام ... باری ... می خواهم بهتر نيز بشوم ... به بزک نياز ندارم اگر بپذيرم خود را آنگونه که هستم بنمايانم...

و در آن صورت به لطف بی نقاب بودنم٬ جذاب و صميمی خواهم نمود.

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۳ بهمن ۷, چهارشنبه


تمام شب را بیدار مانده بودم ... تا صبح موسیقی گوش کردم ، چند مطلب برای وبلاگم و یک خبرنامه ( که من و یکی از دوستانم هردویمان سردبیر آن هستیم! ) نوشتم ، یکی از داستانهایم را دوباره خوانی کردم تا سر از کارش در بیاورم، کمی بازی کردم ... یک بازی روسی به نام " مافیا " که فوق العاده است و علیرغم هیجان انگیز بودنش٬احساسات دوست نداشتن نظام فرهنگی آمریکایی را نیز تحریک می کند ... ( چون طبق یک تحقیق خودمانی که داشتم فهمیدم روسها ضد آمریکایی ها بازی می سازند و آمریکایی ها ضد روسها ... آمریکایی ها هیچ خلاق نیستند و مستقیم قضیه را می کنند توی چشم آدم ... مثلا در یک بازی آمریکایی شخصیت منفی به نقشه روسیه اشاره کرد و گفت سرزمین مادری ام ... اما روسها نه تنها خلاق ترند ، بلکه بسیار زیرکانه در بازیهایشان فرهنگ آمریکایی را نقد می کنند ... اگر اهل بازی با کامپیوتر هستید ، و از آمریکاییها هم دل خوشی ندارید ، بگویید تا چند بازی جذاب را به شما معرفی کنم ... باور کنید بازی کردن نه آبروی سن و سال را می برد و نه غیر روشنفکرانه است!)

این بازی مافیا را دوست دارم ، یکی از آرزوهایم این است که در یک فیلم مافیایی بازی کنم

( لطفا از نوع ایتالیاییش ) لباس پوشیدنم را هم که قبلا گفته ام ... فقط کلاه شاپو کم دارم ... با مافیاهای ادبی هم که مخالفم ... و این مخالفت اگر بخواهد جواب بدهد نیاز به قدرتی دارد هم سنگ خودش ... بله دیگر ... همه چیز مافیایی است ... و در همین بازی مافیا شخصیت اولش ( خودش آمریکایی است... عجب زیرکند! ) به این خاطر وارد گروههای مافیایی شده که عدالت را برقرار کند ...

هیچ دقت کرده اید،این شخصیتهای مافیایی چقدر به قول وفادارند ( در ادبیات و سینما را می گویم واقعیت را نمی دانم ) ... و دون کورلئونه را دیده اید که ... تمام دردسرها را تحمل می کند تا با مواد مخدر موافقت نکند ...

( حالا فردا نیایید یقه ام را بچسبید به جرم دفاع از اعمال غیر قانونی ... کمی هنری !!! برخورد کنید ...)

به هر حال ... کجا بودم؟...

بله... تا صبح نوشتم و بازی کردم و کتاب خواندم... کمی هم فیلم " شهر بچه های گمشده " را نگاه کردم...( دوباره و دوباره... که عجب فیلمی است... عجب جادوگری است این شاهزاده تاریکی ... آقای داریوش خنجی را می گویم ... قسم می خورم خورشید را هم او نورپردازی کرده ...)

بالاخره صبح شد ... و من خسته و آویزان رفتم تا مغزم را به سلاخ بسپرم ... یعنی نگاهی به تلویزیون بیاندازم ببینم دارند روی کدام بخش از اخلاق کار می کنند ... حداقل چهار تا فحش آبرومند یاد بگیرم ...

نشستم و تلویزیون را روشن کردم ... برنامه کودک داشت با تمام قدرت بچه ها را شل و ول و بند تمبانی بار می آورد ... ( ببخشید این نظر من است نسبت به عمو پورنگ و چرا ... بچه ها را نجات دهید! ) یک جای دیگر کلیدرمن پخش می شد و برف می بارید و همین !

در سومین حرکت انگشتم روی کنترل تلویزیون... خشکم زد ... بحث کامپیوتر بود و اینتر نت ...

یک بابایی را در گیم نت گیر انداخته بودند و سعی می کردند مردم را مجاب کنند که او ابلهی بیش نیست ... و البته او هم با خونسردی به این بلاهت زورکی لبخند می زد ...

بعد یک آقایی آمد و گفت پدر اینتر نت بسوزد که جوانان را تهاجم فرهنگی می کند...( ای مردم ... هوار ... من تهاجم فرهنگی شده ام ... پدرم تهاجم فرهنگی شد ... برادرم تهاجم فرهنگی شد ... آخرین برنجی که پختم تهاجم فرهنگی بود ... این تهاجم فرهنگی چه کوفتی است ؟ بیایید بدهید من بخورمش ... بیچاره ام کرده! )

قبلش هم یک آقایی آمد و گفت جل الخالق ! می بینید چه کرده اند این فرهنگی ها ... کانفلوتل ساخته اند که تویش تلفن می زنی ، اما نمی توانی حرف بزنی ! اینها همه اش سیاستهای ضد فرهنگ شرق است ... اینها همه اش معلوم نیست دست کی هست... چی هست...

بعد دوباره خانم گزارشگر رفت مچ یک آقای دیگری را بگیرد... بی ادب رفته بود داخل اینترنت ... با افتخار هم می گفت روزی پنج شش ساعت در اینتر نت چرخ می زند ...

آن خانم محترم هم که دید آن آقای محترم ، چرخش می لنگد ، پرسید شغل شما چیست ، و معلوم شد آن آقا مهندس کامپیوتر است ...

بعد یک آقایی آمد که نگران بود ... جگرم کباب شد ... چون نمی دانست از فردا باید با بچه هایش به زبان اینتر نت حرف بزند یا اینکه می تواند باز با آنها در گوشه ای به گفتگو بنشیند ( راست می گویم... جدا همین ها را گفت و نگران بود ... ) بعد نگران تربیت بچه هایش شد که افتاده در دست اینتر نت ... بعد نگران کشورش بود که زیر سم اینتر نت کوبیده می شود ... نگران بود ... خیلی ...

من هم نگران شدم ... از دست این اینترنت پدر سوخته ! که پس فردا اصلا بچه دار می شود یا نمی شود ... و اینکه این وبلاگهایش آخر سر معتاد می شوند یا دکتر ... و اینکه اورکات شده بلای جان مردم که می روند در آن و مجازی می شوند و با همدیگر آَشنایی به هم می زنند و از آن بدتر با خارجیها سلام و علیک راه می اندازند ... ( می بخشید که این را می گویم ... ولی در اورکات یک کامیونیتی هایی بود که می گفت من مثلا اورکات را دوست دارم... می بینید؟ ارزش عشق را هم زیر سوال می برند ... یکی نیست بگوید ، گیرم تو عاشق اورکات شدی و رفتی خواستگاریش یا آمد خواستگاریت... کجا می خواهید عقد کنید؟ )

چه بگویم دیگر ؟الآن از فرط نگرانی روی پیشانی ام یک تاول سبز درشت زده که مدام به روز می شود ... همین روزها هم می آیند فیلترش می کنند تا خیال همه راحت شود ...

من همین جا از شما خوانندگان گرامی تقاضای کمک دارم ... نمی شود همین جور دست روی دست بگذاریم تا بچه هایمان ، جوانهایمان و جد و آبادمان دات کام بشوند و تربیت بچه هایمان بیفتد دست اینتر نت که پس فردا هر کاری خواستند بکنند و تا خواستیم چیزی بگوییم دیسکانکتمان کنند ... یا اصلا وقت ورود به خانه نامرئی بشوند و چراغشان خاموش شود ...

بیایید یک راه حل برای مبارزه با این اینتر نت پیدا کنیم ... من واقعا نگرانم ...

Comments




هيچ دسته بندی را نمی پذيرم !

می دانم که یک وبلاگ تا پا بگیرد ، زمان می برد ... و خوشحالم که چند نفر از گرامی ترین دوستان و اساتیدم ، نوشته های من را می خوانند و با نظراتشان من را راهنمایی می کنند...

خب ! من هم منتظر نبودم از روز اول صدها خواننده داشته باشم. این پیش توضیح...

از کمی بعد از اول بگویم ... این نوشته نه یک توضیح است و نه یک جوابیه و نه یک هرچیزی که دلت بخواهد از آن برداشت کنی ...

۱ ــ اگر کمی صبر داشته باشی مطلبی را به نام " متکلم وحده و راوی اول شخص " به پایان می رسانم و در وبلاگ می گذارم ... تا توضیحی باشد بر قضیه تناقضات شخصی من ...

۲ ــ چرا تو هم جزو همان دسته ای قرار می گیری که می گویم به محض اعتراف به کم دانشی ، آن را تبدیل به چماق می کنند؟

منظور : گفته ام یا نگفته ام به خاطرم نیست... به هر حال ... از مقالات اغلب نشریات چندان خوشم نمی آید ... و مقاله نوشتن را دوست دارم ... تنها کسی که بازخواستم نمی کند خودم است ... و تنها کسی که بازخواستش می کنم ، خودم است .

۳ ــ یاشار عزیز نکته ای را در مورد وبلاگهای تخصصی به من گفت ... نمی دانم وبلاگ من تخصصی است یا نه... در حقیقت فکر هم نمی کنم تخصصی باشد ... اگر تخصصی یعنی پرداختن به یک موضوع خاص به صورت حرفه ای ...

و با این حساب دلیل آنکه وبلاگهای معروف را نمی خوانم نیز پیدا می کنم ... از هر چیز تخصصی به معنای امروزیش ، به معنای کافه ایش ، به معنای کتابیش ، به معنای " فقط من هستم که می فهم " اش ، بیزارم.

به هر حال ... اگر منظور از تخصصی آن باشد که به موضوعاتی همچون روابط شخصیم و اینکه دیروز " تو کافی شاپ با بچه ها نشسته بودیم و قهوه ترک می خوردیم و تولد مرتضی بود و خیلی خوش گذشت " نمی پردازم ... خب! احتمالا وبلاگ من می تواند تخصصی باشد... حالا چه سود ؟

پس در این میان فقط بسیار بسیار سپاسگزار یاشار عزیز می شوم که دانش خود را دوستانه در اختیارم می گذارد ، تا بهتر بتوانم ببینم و بخوانم.

۴ ــ من طنز می نویسم؟ ... قبلا هم گفته ام ... نمی دانم چرا هر چیز خنده داری در ورطه معنای نابودگر طنز گرفتار می آید... و نمی دانم چرا واژه ظریف طنز به هر چیز خنده داری اطلاق می شود ...

به هر حال ... هرچه هست ، این زبان و صدایی است که من به طور کل برای این مجموعه انتخاب کرده ام ... و تا وقتی که به نظر کار آمد باشد نیز خواهد بود ... هر چیز هست همان است ... هیچ دسته بندی را نمی پذیرم.

اما واژه حوصله سر بر !

قرار است چه کار کنم... اینکه در اغلب متون ، احساس خنده بر کسی عارض می شود یعنی تکراری بودن؟

( از دوستانی که دوستانه واژه طنز را در مورد نوشته هایم به کار برده اند عذر می خواهم... منظورم شما نیستید ... فرق می کند کسی که بین طنز و جوک فرق می گذارد ... و تفاوت هست بین کسی که هجو را می شناسد و قدرتش را و کسی که هجو را به گند کشیدن می داند ... با هم او صحبت می کنم ... )

خب ! طنز هم می نویسم قبول... اما چگونه ؟ با چه هدفی؟

حاضر نيستم با پذيرفتنش به همان دامی بيفتم که طنز مدرن افتاد ... يعنی در اختيار بودن ... يعنی از دست دادن قدرت راديکال طنز ... يعنی کند کردن تيغ ...

( آيا تيغ من تيز است ؟ ... اهميتی ندارد ... و شايد به همين خاطر است که با اين قضيه ( تيغ بودن يا نبودن )‌ مقابله می کنم .)

۵ ــ به من بگو... اگر نظری داری به من هم بگو ...

۶ ــ طولانی ... مطالب طولانی اند ... و از حوصله خواننده وبلاگ خارج ... یعنی چه ؟

یعنی باید جمله قصار بنویسم؟ ... یا مطلبم را به خاطر جذابیت شقه شقه کنم؟

این حکم را می پذیرم ... طولانی است مطالبم ... اما من آنچه فکر می کنم نیاز است را می نویسم ... آنچه ذهنیتم برا ی بیان شدن به آن نیاز دارد و آنچه صدای متنم طلب می کند.

۷ ــ دقیقا خیال می کنی من یا خودت که هستیم؟ می گویند اگر بیل زنی باغچه خودت را بیل بزن ... این بیلی که تو در باغچه می زنی ، یا بیل زنش خودت نیستی ، یا اگر خودت هستی ...!!!؟

۸ ــ اما با این مطالب طولانی ، بدون فاصله زیاد مطلب جدید گذاشتن ... اینجا حق با شماست ...

۹ ــ به هر حال ... فکر نمی کردم این قدر بعضی حرفها مضر باشند ...

کمی به پرسشهایمان فکر کنیم ... کمی به نقدهایمان بیاندیشیم ... قول می دهم از آن به بعد بُراتر خواهند شد...

البته اگر مسئله فقط گفتن نباشد ...

و نیز به نقد دیگران بیاندیشیم ... به قول دکتر نوایی ، کرکره ها را نکشیم پایین و دنبال جواب بگردیم!

و حالا در آخر بگویم :

حقیقت چیزی نیست که همه جا بتوان بر زبان آوردش ...

Comments


۱۳۸۳ بهمن ۴, یکشنبه


دوستی به من یک ایراد وارد دانست ( انگار نمی دانست که من دروازه ایرادهایم و کلی ایراد به من وارد است!) ...

ایرادش از اینجا آغاز می شد (( تو چرا یهو تو وبلاگت می ری قاطی باقالی ها ؟))

و منظورش این بود که چرا لحن نوشتارم اشک و آهی می شود کمی ... و به طور کل (( چرا دیگه خنده دار نمی نویسی؟ ))

حالا یک سوال ... خنده دار یعنی چه ؟ ... منظور طنز است ؟ یعنی من تا اینجا طنز نوشته ام ؟ خودم را به ندانستن و نفهمیدن نمی زنم ... جدی می گویم ... ننوشتم که فقط بخندانم ... وقتی

می نوشتم همین هایی که دوستم را خندانده ، خودم داشتم آتش می گرفتم از حرص و خشم...

این عادت من است ... دوستان نزدیکتر می دانند... بدترین طغیانهای عصبی من وقتی شروع

می شوند که قبلش مدتی طولانی خندیده ام... نه اینکه بی دلیل ... کلا وقتی عصبانی می شوم

ــ بعضی اوقا ت که قضیه خیلی جدی است ــ مدتی طولانی خنده از روی صورتم محو نمی شود ... طرف خیال می کند کلی هم دارد به من خوش می گذرد ... چون همه چیز مثل همیشه است ... بعد یکدفعه کار بیخ پیدا می کند... جدی و شوخی ام اغلب معلوم نیست!

بله دیگر ... این دوست عزیز مطلبی که همین پایین آمده و مطلب قبلی باشد ، پیش از آمدن در وبلاگ خواند و این گفت و گو پیش آمد...

و بعد گفت (( حالا شُهرته که تو هی می نویسی چی خوندی و چه کار کردی؟ اسم نویسنده و موسیقیدانای گردن کلفت را می نویسی که بگی خیلی کارت درسته و همه چیز دونی؟))

حالا شما بگویید... واقعا اینها که من نوشته ام مایه افتخارند ؟

فخر فروشی است که آدم بگوید باخ گوش می کند ؟ خب حبیب و شهرام شب پره هم گوش می کنم ... الویس و دین مارتین هم می گذارم و وسط اتاق تنهایی تویست می رقصم ! بی آنکه بدانم با راک ان رول و جاز هم می شود تویست رقصید یا نه ... و اصلا چه کسی این وسط ارزشها را مشخص می کند؟

چند نفر در همین مملکت همین جوری زندگی می کنند؟ من یک نفر که نیستم... نه علامه دهرم و نه هیچ کس دیگر غیر از ساسان . م . ک . عاصی ... و همین ساسان . م . ک . عاصی بودنم را می نویسم ...

دوست عزیز من ... فخر فروشی نیست اینها ... حداقل من به این قصد چنین نمی کنم ... تو چطور به چشمت فخر فروشی آمده من نمی دانم ...

اما می دانی من چه فکر می کنم ؟ من اصلا هیچ فکری نمی کنم ... من دارم کار خودم را می کنم ... و فکر نمی کنم خانم یا آقای فلان اگر موسیقی گوش می کند برای این گوش می کند که به من بگوید من خود حضرت حق هستم ...

باور کن آدمها ننشسته اند فکر کنند تو از رفتارشان چه برداشتی می کنی و چه رفتاری آنها را در نظر تو بالا یا پایین می برد ... حداقل خیلی ها که همین طورند ... ( یا شاید بعضی ها ... خواستم خوش بین باشم...)

آدمها دارند مثل آدم زندگیشان را می کنند ... من هم سعی دارم همین کار را بکنم ... حالا اگر تو دوست داری طور دیگر فکر کنی ... خب! من نه موسیقی گوش می کنم ، نه کتاب می خوانم و نه حتی حمام می روم...! اصلا من خر ... من خاک بر سر ... خوب شد؟

Comments




نمی دانم دقیقا از کی توانستم (( توانستن و نتوانستن )) را و (( خواستن و نخواستن )) را امتحان و تجربه کنم.

اولین کتابی که خودم خواندم " سفر به ماه " ژول ورن بود ... هفت سالم بود ... خجالتی بودم ... از عکسهایم می فهمم تا قبل از اینکه در مدرسه مجبور شوم موهایم را بتراشم ، بچه خوش قیافه ای بوده ام ... دهان گشاد و دندان های نامرتب ، بینی گرد و سر بالا ، موهای قهوه ای لخت ، و چشمهای درشتی که زیر طاقی استخوان ابروهایم پنهان شده بودند ...

واین که گفتم خوش قیافه به حساب خودشیفتگی نگذارید... به هر حال ، الآن چنگی به دل نمی زند تیپ و قیافه ام که مثل گانگسترهای مادر مرده اوایل قرن بیستم و گاه مثل شاعرهای زن مرده قرن نوزدهم است...

اما کودکی دوران عجیبی است در وضع ظاهر ... مامان جان لباسها را انتخاب می کند... بابا جان آنها را می خرد .... نه ریشی هست که کوتاه و بلند باشد و همیشه وقتی که نیست یک خط زخم کوچک روی صورت بگذارد و نه صدای نکره ای و نه غرور احمقانه ای و نه هیچ چیز خاص دیگر غیر از بی آلایشی... به همین علت همه بچه ها دوست داشتنی می شوند ... خب! من هم آن موقع بچه بودم و در تنها عکس قبل از مدرسه ام که دست خودم مانده ، شلوار بند دار پوشیده ام و یک پیراهن سفید ( فکر کنم ... دارم از حافظه ام کمک می گیرم!) و کفش سیاه براق... موهایم را مامان جان فرق از بغل باز کرده و نیشم تا بنا گوش باز است از خروس بادکنکی بزرگی که در بغل گرفته ام ... سفر بوده ایم و من در جلوی یک باغچه بزرگ ایستاده بودم...

می گفتم ... یک سال بعد رفتم مدرسه و اولین کتابی که خواندم شد سفر به ماه ... و شاید همه چیز از آنجا آغاز شد ... که تا دو سه سال نویسنده محبوبم ژول ورن بود ، بعد شد خانم فریبا کلهر و اریش کستنر و بعد از آن ایزاک آسیموف و آرتور. سی . کلارک و بعد از آن هرمان هسه ... که دوره راهنمایی به پایان خودش نزدیک شد ...

آن موقع نقاشی می کشیدم ... شخصیتهای کارتونی را ( بعد از مدتها که بابا جان مدل کشید برایم و من از رو انداختم و کشیدم...) و اولین شعر و داستانم را هم نوشته بودم ... پلکان مرگ بود اسمش ... داستان را می گویم ... ماجرای یک پسر دانشجو که وقتی به شهر و خانه اش بر می گردد می بیند خانه شان غیب شده و نزدیک که می رود اما ، می بیند هنوز دری دارد و پشت در خانه ای ... و خانه در تسخیر شیطان در آمده... و پدرش را می بیند که پیش از رفتن به دوزخ ، راه رهایی را به او نشان می دهد ...

شعرم هم آغاز می شد با((آن یکی آبگوشت با روغن خورد/ وان دگر شیر و عسل با هم خورد)) !

به قول بابا جان در دوازده سالگی ته مایه چپ داشته ام ...

اما تا وارد دبیرستان شدم هنوز باید و نبایدم دست خودم نبود ... دبیرستان هم برایم حکایت گوشه گیری بود و مسخره شدن حتی ، به علاوه تجربه یک سال احساسات داغ مذهبی ، که تا تمام شد از آن ور بام افتادم ... و آن روز سرنوشتم را گره زدم با عدم تعادل...

فکر کنم همان روزها یواشکی حق انتخاب را یا دادند دستم یا خودم به دست گرفتم ... گفتم می خواهم فیزیکدان بشوم و منجم ... آرزویم این بود که در " ناسا " کار گیر بیاورم!!!

صبح تا شبم در رویای یک تلسکوپ می گذشت و در کنار نقشه های نجومی و کتابهایی که برادر فیزیکدانم هم حوصله نمی کرد بخواند و من با پررویی می خواندم و نمی فهمیدم ...

ما ثروتمند نبودیم ... نان بخور و نمیر نبود مثل این روزها ... اما تلسکوپ هم با یک چشم به هم زدن پیدایش نمی شد... اما بالاخره هدیه شد در قبال شاگرد اولی سال اول دبیرستان...

آن روزها بود که از ترانه " بانوی رویاها " ی کیتارو، زندگی دیگری را نیز برای خودم رقم زدم ... و بعد یواش یواش پای " یانی" به ذهنم باز شد و بعد " چایکوفسکی" و بعد استاد " شجریان " و بعد "کانت " و " بارکلی " و " فروید" ...

فکر می کردم آدم شده ام ... هنوز می خواستم منجم بشوم ... و هر روز پای تخته ( سال آخر دبیرستان ) " دیوار " پینک فلوید را می نوشتم و " یار دبستانی " منصور تهرانی ...

کم کمک مخم یک دفعه تکان خورد ... انگار یکی کوبیده باشد با قابلمه توی سرم ... ( یکی نه ... کار برادرم بود و مشاور آموزشگاه کنکورش که بعد ها شد دوست صمیمی من و همسر آن یکی برادرم...)

با تنها دوست دوران دبیرستان " سیامک کریمخان زند " که این روزها نقاش خوبی شده و یک گرافیست آینده دار، زدیم زیر کاسه کوزه ریاضی و فیزیک و نجوم و عمران ...

داشتم در رویای المپیاد فیزیک شنا می کردم که سر از یک دنیای پر از عجایب المخلوقات در آوردم به نام هنر...

همان سال آخری سه تا درس را افتادم... از جمله فیزیک محبوبم ... پائولو کوئیلو هم خواندم...

بعد با سر رفتم در یک آموزشگاه کنکور هنر که هنوز هم به آنجا می روم و دوستشان دارم ...

از همان جا بود که همه خواستن نخواستن ها و باید نبایدها و این و آنها را به دست گرفتم ...

جنگیدم آن هم چه جنگی ...!

می خواستم موسیقیدان بشوم و بعد کمی نقاش دلم خواست ودست آخر تئاتری شدم ...

می خواستم بازیگر بشوم اما کارگردانی کردم و اخراج شدم و نویسندگی پیشه کردم ...

خواستم روزنامه نگار بشوم و وبلاگ نویس شدم ...

( سال گذشته به یک آقای محترمی گفتم نویسنده ام و پرسید شغلت چیست؟ ...

بعد من ماندم و خاطرات که هر روز سعی می کنم غبار روبی کنمشان و نمی شود و هی کدر تر می شوند تا کسی به خاطر اینکه (( خوراک شاعرا نون و پنیره )) در طوفانی از روزها گم بشود و حتی تنها تصویرش را گم کنم و قلمی که به من داده بود و همیشه با آن می نوشتم گم کنم و هدیه روز زن را به مناسبت تولد دوستم بدهم به یک آقا...

پیشاپیش عذر خواهی می کنم ... اما از هر چه روانشناس و روانکاو بدم آمد که پشت نام فروید و یونگ ( که به قول بعضی ها قدیمی هم شده اند) داروهایی می دهند که یک نفر نام را هم فراموش کند ... و نیز از هر چه آدم فضول...)

حالا می پرسید اینها به ما چه ؟ من هم می گویم حق با شماست ... ربطی به کسی ندارند ... این هم از همان چیزهاست که می گویم روش من است ... دارم درد دل می نویسم ... بس که از مقاله های این روزنامه ها و مجلات حوصله ام سر می رود ... و بس که لذت می برم از خواندن خاطره های شخصیت های داخل کتابها که هیچ ربطی به هیچ کس ندارند ... و می دانم خودم هم وقتی نوشته می شوم تفاوتی با همان ها ندارم دیگر ... و از دوباره خواندن خودم لذت می برم ...

به هر حال...

تمام این چند سال خواندم و نوشتم و دیدم و شنیدم تا امروزِ روزی بنشینم در خانه ... تمام روز های هفته را تقریبا ... و نگاه کنم به آدمهایی که در کافه ها می نشینند و در جلسات عمومی شرکت می کنند و در روزنامه ها می نویسند و در خیابان ها راه می روند و به سلامتی هم گیلاس گیلاس خالی می کنند و سرنوشت دنیا را عوض می کنند...

آدمهایی که دهان را باز می کنند و می گویند پست مدرنیسم یک گونی گشاد است ... بی آنکه از لیوتار چیزی بخواهند و از دریدا چیزی بدانند و فقط مثل ذکر دور تسبیح این نامها را به خاطر سپرده اند که کار از پیش ببرند ( از چه دفاع می کنند؟ مدرنیسم؟ حقوق آخر ماه ؟ جماعت طرفداران؟ یا دروازه هفت متری چمنزار سرسبز روشنفکریشان؟)

و اینها پیشکش... بی آنکه حتی بدانند" فرزان سجودی " و" پیام یزدانجو " و"حسینعلی نوذری " و دیگران کتاب ترجمه می کنند و می نویسند ... و بدانند " علی اصغر بهرامی " و " نجف دریابندری " و " شیوا مقانلو " و " لیلی گلستان " و دیگران ، داستانهایی از " ونه گات " و " کالوینو " و " بارتلمی " و " دکتروف" و " ناباکوف" و دیگران ترجمه کرده اند که بگذریم از اینکه دیگران می گویند پست مدرن اند ... قوی اند... زیبایند ... و فرق دارند با " ژرمینال " و " بینوایان" و " خاک بکر" ... ( بله دوست من ... دارم تحسین می کنم ... در حد خودم تقدیر می کنم ... اصلا حلوا حلوا می کنم این انسانهایی که پنجره باز می کنند به خانه غبار گرفته کم نورمان... زنده باد می گویم به کسانی که فقط خودشان نخواندند و کیمیایی می کنند که ما نیز بخوانیم...

که جایزه بگیرم؟ از که ؟ نکند فکر می کنی قرار است یک ماتیز یا دوو به من بدهند ... نه عزیز ... تحسین بر انگیزند این اساتید... و من هم روش خودم را دارم ... گفته ام ... می نویسم که هر چه دلم خواست بنویسم... )

نشسته ام و به اندیشه ها و داستانهایی فکر می کنم که ترجمه شده می خوانم ...

داستانها و اندیشه هایی که مال همین زمانه اند ... مال همین آدمها ... برای همین زندگی اندیشیده شده اند و نوشته شده اند ... برای دوره ای که همه می دانند مغز یخچال بدن نیست و همه هم چپ اند و هم راست ... برای دوره ای که الآن است ... برای دورانی که دیگر کامپیوتر حیرت انگیز نیست و برخی جاها امر واجب شده حضورش ... تا بشود دستگاهی برای بازی کردن و فیلم دیدن ... برای دوره ای که تلویزیون حتی سر شام هم روشن است که ما بشنویم کجا مردم آش و لاش شده اند و کجا سر بریده اند و در همان حال بی هیچ ناراحتی کباب تابه ای بخوریم به افتخار کبابخانه های جنگ جهانی که الآن خاطره شده و سوژه برای داستانهای جدید ... برای دوره ای که به قول آقای دریابندری می شود " پشت مدرن " نامیدش ... برای دوره ای که هر چه نامش می خواهد باشد ... ما در آن زندگی می کنیم ... با تمام ترس و لرزها و لذتها و بی باکی هایمان ... که خطر می کنیم و یک نوار کاست را نشنیده می خریم و یک کتاب را می خریم تا بخوانیم و ببینیم چه هست ... و تا عمق تاریخ شیرجه می زنیم که بفهمیم چه خبر بوده آن قدیم ندیم ها ... و مردگان را نبش قبر کنیم و بیرون بیاوریم و روی کاغذ و یا نگاتیو یا هر چیز دیگر یک جان دوباره نه ... یک زندگی جدید بدهیم ... متفاوت با آنچه داشته اند ... حتی بگوییم گور پدر تاریخ! ... گور پدر اخلاق ... و باز تاریخ مند زندگی کنیم ! ... و باز اخلاقیات خودمان را پی بگیریم...

نشسته ام ... و توی سر خودم می کوبم بی سوادی ام را ... آن قدر که فقط بیش از سه بار در همین وبلاگ به آن اشاره می کنم ... و یک بابایی هم پیدا می شود و همین اعترافم را توی سرم می کوبد ...

و دلم می خواهد بی ادب شوم و بگویم خاک بر سرت کنند ابله ... چه سود؟

بله دیگر ... امروز روز که نشسته ام و منتظر هیچ اتفاق خاصی هم نیستم ... از همین حرفها می زنم ... تا بگویم خودم مسئول زندگیم بوده ام و هستم ... نه مامان و بابا و نه آن خانمی که حکم تعلیقم را از تحصیل امضا کرد ...

آن روز که در سالن اجرای دانشگاه خانمی آمد و گریه کرد و با من که عیسی ناصری بودم دست داد و رفت و هیچ نگفت و همان موقع خانمی مسیحی آمد و گفت آقا چرا دروغ می گویی؟ ... هیچ کس در بودن من شریک نبود و در تجربه ام و در انتخابم ... که عیسی ناصری را بازی کنم و نه کالیگولا را ... و شاید دروغ هم بگویم از دهان آن کسی که میلیون میلیون آدم پیروش هستند و من فقط پیرو (( خدا محبت است )) اش هستم ...

امروز روز ... حالم بد می شود و نفرت پیدا می کنم از هر چه دسته بندی ... که فردا یکی پیدایش می شود می گوید ساسان وبلاگت را خواندم ، زده بودی در خط عرفان ... و رفیقمان هنوز هر جا که کلمه پیامبر می بیند و خدا ، یاد عرفان می افتد و فرق نمی گذارد بین عرفان و مذهب ، و فکر می کند که گوینده از اصول ماتریالیسم تخطی کرده ... پدر بیامرز!

ماتریالیسم چیست؟ ... برای من شاید یک مشت کتاب باشد و برای یک رفیقم چند تا سرود و برای یکی دیگر کلی اندوه وتلخی دوران کودکی و برای بعضی هم نجاست!

وجود دارد... آنچنان که من هم وجود ندارم ... نمی توانم بپذیرم هم منفور باشم هم محبوب ... اما یک اندیشه می پذیرد که هم نجاست باشد و هم قداست و باز هم وجود داشته باشد....

بله ... امروزِ روز نشسته ام و با شما چند خواننده معدودی که دارم درد دل می کنم ... می دانید هراسم چیست؟

اینکه یک روز نه بتوانم بنویسم و نه بتوانم کتاب بخوانم و موسیقی گوش کنم...

و می دانید این وسط کدام هراس مرگبارتر از این ها جا خوش کرده است؟

منتظر هیچ چیز نیستم...

تلخ است ... تلخ ...

شما چطور؟

Comments




(( بعضی ها می گن گاهی اوقات بايد از اتوبوس پیاده شد ٬ اومد کنار جاده ٬ خم شد و يک گل را بوييد...

اگر اتوبوس رفت هم رفت.

اما می گم شايد بهتره بعضی وقتها اتوبوس را نگه داشت و همه را پياده کرد تا بيان و يک گل را کنار جاده ببينن و بو کنن ... بعد دوباره همه با هم راه بيفتيم.

با اين حال ٬ اگر اين نشد ... خب! اتوبوس رفت که رفت.

من پياده می شم.))

برچسب‌ها:

Comments




دوباره بروم سراغ جملاتی که دوست دارم ...

يعنی با خواندن يا تکرار کردنشان پيش خودم نه تنها لذت می برم ٬ بلکه چيزهای مهمی را نيز به ياد

می آورم و در دستور رفتار و انديشه ام قرار می دهم...

ديگر چيزی نمی گويم درباره شان ... خودتان بخوانيد.

(( عشق ادبيات است و عقل رياضيات ... در ادبيات هر چيز می تواند ممکن باشد ٬ اما در رياضيات تنها اموری ممکن می شوند که در قوانين رياضی بگنجند .

و من يک اديبم! ))

و ديگری :

(( فکر می کنيم ندانستن است که منجر به طرح يک سوال می شود .

اما بايد اقرار کرد ٬ طرح و پرسيدن يک سوال به دانش عميقتری نياز دارد. ))

و بعدی را که کمی چاق و چله تر است در يک بخش جداگانه می نويسم...

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۳ بهمن ۲, جمعه


مدتهاست که از بحث گریزانم ( نمی شود گفت مدید ... دقیقا یک چیزی در حدود شش هفت ماه پیش شروع شد) ...

بحث کردن چند شرط لازم دارد به نظر من ... اعصاب آرام می خواهد که در حال حاضر تمام کرده ام ، اِشراف بر موضوع می خواهد که این چند وقت گذشته من بر یک متری ام نیز گاه اشرافم را از دست می دهم ، پذیرش می خواهد که این یک قلم جنس را به شدت دارم ، اما به دلایلی چند وقتی است در انبار مانده و تا موقعش نرسد بیرون نمی آورمش ... و چندین شرط لازم دیگر ... البته از نظر من ...

بحث خاصی که مثل کوسه دلفین دیده از آن فرار می کنم ، بحث عالمانه است ... این بحث خاص بنابر اقتضای کلمه عالمانه ، به دانش هم نیاز دارد که بنده در این چند وقت اخیر به سواد خواندن و نوشتنم نیز شک کرده ام ... ( دوستان نزدیک! حالا این را چماق دروغگویی نکنید بزنید توی سرم ... بالاخره زبان بُران که نیست ... صحبتی اگر گاه پیش بیاید خب من هم جوابکی می دهم ... اما هزار ترس و لرز بر جانم می افتد ... در مورد ادبیات هم که می بینید بعضی مواقع دور بر می دارم ... نصیب "گرگ بیابان" نشود نقدهای جانانه تان که اگر نبود کار من زار بود ... من از طرفداران پر و پا قرص نقدهایتان بر کارهایم هستم و خودتان هم این را می دانید که چه قدر محتاج نظراتتان هستم ... مخصوصا تو و تو و تو ... اما آن جور که شما آستین بالا می زنید و سراغ من می آیید ، حق بدهید که بترسم و داد و هوار راه بیاندازم ... اسمش دفاع است ، بحث نیست!)

بله ... بحث عالمانه ... کار وحشتناکی است که نمی دانم چطور بعضی ها هیچ از آن نمی ترسند ... یا حقیقتا به ذات دانش دست پیدا کرده اند که آن جور می گویند قطعا و یا ...

به هر حال ... برادرم قدیم ندیم ها برای آن که من را تشویق کند می گفت در بحث و سخنرانی مثل فیدل کاسترو می مانم ...( ببخشید حالا ... چرا اخم می کنید ... من نوجوان بودم و نیاز به تشویق داشتم این مثال هم انتخاب برادرم بود... هیچ خوشم نمی آید کسی بگوید خود بزرگ بین هستم ... من خودم را هم ریز می بینیم اساسا ...)

البته برادرم دلیل داشت ... اول اینکه در پایان هر سخنرانی ام که معمولا کمتر از یک ساعت طول نمی کشید ، آن قدر با مشت به سر و سینه ام کوبیده بودم و هوار زده بودم که کارم تا دم در بیمارستان می کشید ... و دوم اینکه همیشه اواسط حرف ، کار از خرک در می رفت و من می زدم به لاین دو و سه و چهار و فقط خودم دست آخر می فهمیدم ربط خیارشور به آبگوشت چیست ... به هر حال از طرفداران آقای کاسترو معذرت می خواهم ... در مثل مناقشه نیست ...

خب! کجا بودیم؟... بحث عالمانه ... کار سختی است ... و من از آن تا آنجا که می توانم می گریزم ... چرا ؟ ... چون می هراسم از اینکه به جایی بروم که دانشم از آن کمتر است ...

یعنی اینکه دارید حرف می زنید و یکباره می بینید نظریه ها و مثالها تمام شد و ... به قول معروف خر بیار و باقالی بار کن ... البته خوشبختانه یک عزم ملی همیشه همین جا به کمک می آید ... اسمش (( کم نیاوردن است )) ... در دل طنین کلامی می پیچد که ، کوتاه نیای ها... واسه خودش می گه ... تو فعلا بگو نه .. اشتباه می کنی ... بالاخره یه جایی وا میده ... اگر هم وا نداد بکوبش ... اگه چپه بهش بگو بی دین و ایمون ... اگه راسته بهش بگو مرتجع ... اگه میانه رو هست بگو ترسو ... اگه هیچی هم نیست بگو خاک بر سر هیچی ندارت کنن...

بله دیگر ... از یک سوم اول بحث دانش آدم ته می کشد یک وقتهایی ... و از همان جاست که تازه بحث داغ می شود ... مخ ها داغ می شود ... انواع و اقسام " ایسم " ها کفن پوش به میدان می آیند ... باور کنید دیده ام کار به جاهایی می کشد که حضرات چاله میدان هم از شرم رو سرخ می کنند...

((خوب دیگه ... تابل گفتم ... چاک دهن در می ره یارو ول می شه تو پالون خر ... بره لا دست امواتش تا دیگه جیگر نکنه دهن به دهن یه کله خر مث من بذاره ... [ ... ] پدر ... حتما باس همین جور اول و آخرشو [ ... ] یکی کرد ... یکی نیست بگه [ ... ] تو تمونتو نگه دار ... هنو ننه اش مُفشو جم می کنه اومده واس من عر و [ ... ] می کنه ...))

باور کنید کار به همین جاها می کشد ... البته نه همیشه ... ولی قسم می خورم یکی دو موردش را با چشمهای خودم دیده ام... کار به کتک کاری هم کشید ... که فلسفه پست مدرن است نه اندیشه پست مدرن !( حالا خود پست مدرن چیست ، کسی آنجا برایش سوال پیش نیامد!)

بنده هم یک روز صبح که چشم باز کردم گفتم خر ما از کرگی دم نداشت ... دیدم سوی چشمهام رفت پای خواندن و هنوز هشتم گرو نهم است و نمی دانم تفاوت " انتزاعی " با " مجرد " چیست ... اصلا فرق دارند؟

گفتم ( به خودم ) بشین نگاه کن یاد بگیر ... گوش کن ...

اما کو گوش شنوا ... مدتهاست که هر روز این نصیحت را به خودم می کنم که کمتر بگویم و بیشتر بشنوم ... اما تا یک گوش بینوا گیرم می افتد ... دوباره آش همان آش و کاسه همان کاسه ... گرچه ... کمی حالم بهتر شده ... اساسا مدتهاست که قطعا در دایره لغاتم به آن گوشه ها رفته ... مثلا شاید بگویم قطعا گرسنه ام ( که تازه شاید فقط یک ضعف باشد برخاسته از خستگی ... یا شاید قند کم آورده باشم ... چه می دانم ... باید منطقی بود ... احساس می کنم " قطعا " نه تنها منسوخ شده بلکه از اول هم نشانی را غلط آمده بوده ... شاید ! )

این روزها اگر دست بدهد فقط گاهی با مهرداد عمرانی بحث می کنم ... عمدا نامش را گفتم تا تحسینش بکنم ... گر چه گاهی مغز آدم را گره می زند با اصرارش بر استفاده به جا از کلمات ... ولی به جرات می گویم؛ ادب بحث دارد ...( که می توانم بگویم خودم آنچنان که باید ندارم )

و دلیل دیگر ش اینکه ... با مهرداد که بحث می کنیم به یاد یونان باستان می افتم ... بحث می شود برایمان روشی برای انتقال اطلاعات و فکر کردن ... دست آخر هم قرار نیست هیچ کس دستهایش را بالا ببرد بگوید من و دانشی که طرفدارشم یا دارم نابود باد!

اما هدف از کل این حرفها ... نمی دانم چرا یاد نمی گیرم ...

با کسی بحث پیش می آید ... اواسط بحث این نکته دریافت می شود که هر دو طرف یک نظر دارند و روش بیان متفاوت است ... اما هیچ کدام که کوتاه نمی آیند ...

خانم ، آقا ... من هم نظرم با شما یکی است ... فقط من می گویم فلان و شما می گویید بهمان ... و این فلان همان بهمان است ...

اِ...؟ چه جالب... حق باشماست ... بهمان و فلان در ذات یکی اند ... گر چه شکل متفاوت دارند ...

یا اصلا یک جور دیگر ...

خانم ، آقا ... نظر شما برای من محترم است ... اما نمی تواند متقاعدم کند ...

اصرار... اصرار ... توضیح ...

نه متقاعد نشدم ...

خوب... به هر صورت من نیز چنین فکر می کنم ... ظاهرا با هم اشتراک نظری، در مورد این موضوع نداریم ...

و البته به شرطی که بعد از درک این عدم اشتراک همدیگر را نکشند یا قطع رابطه نکنند... مگر چه اشکال دارد... مگر در مورد انسانیت هم شک پیدا می کنند؟ ... یک اختلاف نظر است ... و این نه شاخی است روی سر یکی و نه سمی است بر پای دیگری...

و خود من ... با یکی از اساتید گرانقدرم که اساسا در مقوله تئاتر ایشان من را داخل آدم کردند بحثی پیش آمد ... انصافا نه از اواسطش ، بلکه از همان اول نظر من با نظر ایشان یکی بود ...

ولی بنده مثل الکترون خر ، از جلو می کشیدند عقب می رفتم و از عقب می کشیدند ، جلو ...

دست آخر هم گفتم (( هوووم!... حق باشماست )) اما جانم بالا آمد ...

ای درد! خوب از اول می گفتم ... نمی مردم که ... هم احترام بود به استادم ... وهم می شد آن وقت گرانبها را به بحث سر موضوع دیگری پرداخت...

((آقای روانبخش ... در مورد بحث پنجشنبه بعد از ظهر(درباره بازیگری) حق با شما بود... اما در مورد کلمات نمی توانم نظر دقیقی بدهم ... چون ظاهرا بحث کاملا شکل نگرفت ، یا من نفهمیدم چه شکلی بود. ))

همین! ... نمی دانم این سرسختی ابلهانه چیست که گاه سراغم می آید ...

اگر جایی که بلد نیستم، بگویم نمی دانم ... اگر جایی که موافقم، بگویم موافقم ... اگر جایی که باخته ام، بگویم باختم

آن وقت هروقت بدانم می توانم بگویم می دانم ، هر وقت مخالفم می توانم بگویم مخالفم ، و هر وقت بردم می توانم با افتخار بگویم برنده ام و با بازنده دست بدهم و برایش آرزوی موفقیت در زندگیش کنم...

آن وقت است که می توانم کمی خیال کنم آدم شده ام ... حالا دانشمند شدن و روشنفکر بودن پیشکش... آرزو دارم انسان بشوم ... آن جور که باید و شاید...

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter