شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۵ آبان ۴, پنجشنبه

نگاهی از یک پنجره، به دنیای زیبای سباستین نایت

"پرسیدم: «کدام احمق؟»

«خب، همسرش دیگر! اغلب شوهرها احمقند، اما این یکی اصلا تو باغ نبود. خوشبختانه زیاد طول نکشید. از مال من بردارید.» فندکش را هم به من داد..." (صفحه‌ی 155)

«زندگی واقعی سباستین نایت»

نوشته‌ی ولادیمیر ناباکوف

ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام *

روی صندلی پشت میز غذاخوری نشسته بودم که این سطور را خواندم. بهتر است بگویم روی صندلی معلق بودم؛ چون صندلی روی دو پایه‌ی عقبش در هوا تاب می‌خورد، و من بلافاصله بعد از خواندن این سطور "آه"ی از سر تحسین گفتم و چنان از جا جستم که دو پایه‌ی جلوی صندلی با صدای بلندی روی زمین فرود آمدند (مثل اسبی که از هیجانِ ‌سوارش به هیجان آمده باشد. اسب‌سوار، به تماشای صحنه‌ی حیرت‌انگیزی چنان دهنه‌ی اسب را کشیده که اسب روی دو پای عقب بلند شده و درست در لحظه‌ای که آن اتفاق هیجان‌انگیز به اوج رسیده، سوار تکانی خورده و اسب پاهای جلویش را روی زمین گذاشته و همراه صوتِ حیرت سوار، اسب هم شیهه‌ای بلند کشیده). لبخند گوش‌تاگوشی زدم و اطرافم را نگاه کردم شاید بتوانم کسی را پیدا کنم تا این صحنه‌ی زیبا را با او شریک شوم. اما متاسفانه کسی نبود. با عجله بلند شدم تا در لحظه چیزی در این‌باره بنویسم، و با آن کار، صندلی کوبیده شد به دیوار نزدیک میز و گمان می‌کنم این صدا بیشتر از حیرت من جلب توجه کرد.

* * *

از آثار ولادیمیر ناباکوف چیز زیادی نخوانده‌ام و با این‌حال، مدت‌ها پیش از آنکه کتابی از او بخوانم، تحسینش می‌کردم (مشابه این حس را نسبت به آلن و برگمان داشتم. انگار که در وجودِ کسی، در نام او، طنینی احترام‌برانگیز باشد و این پژواک عظیم، آدم را وادار به تعظیم کند).

ناباکوف برایم نامی بود که باید سر فرصت سراغش می‌رفتم و به تعویق انداختن این ملاقات، برایم حسی خوشایند داشت. حس اینکه آدم بداند قرار است با کسی/چیزی ملاقات کند که بی‌شک دوستش خواهد داشت، لذت‌بخش است: لذتی از نبود تردید و هراس پیش از ملاقات با یک ناشناس. ملاقات با آشنائی که تا به حال دیده نشده.

و ناباکوف‌خوانی (آن ملاقات) واقعا همان‌طور پیش رفت که انتظارش را داشتم: لذت‌بخش و سرشار از حیرت و هیجان... زندگی واقعی شوالیه‌ی سیاه.

* * *

پیش از فصل شانزدهم هم بارها روایت حیرت‌انگیز ناباکوف و تسلطش بر کلمات، بر تصاویر و بر روایت، به وجدم آورده بود. اما آن چند سطر (که در آغاز یادداشت آوردم) برایم جلوه‌ی خاصی داشتند؛ شاید مثل یک تیر خلاص بودند (تیر خلاصی که کار را تمام نمی‌کند! چون تازه جزو دو سوم اول کتاب‌اند). به هرحال، گرچه «زندگی واقعی سباستین نایت» واقعا ارزش آن را دارد که سطر به سطرش با دقت خوانده شود، مزمزه شود، و می‌شود درباره‌ی هر تکه‌اش سطور فراوان نوشت، اما می‌خواهم در این یادداشت، بیشتر درباره‌ی همین چند سطر درخشان بنویسم.

دوباره این سطور را دقیق‌تر بخوانیم (تماشا کنیم):

"پرسیدم: «کدام احمق؟»

«خب، همسرش دیگر! اغلب شوهرها احمقند، اما این یکی اصلا تو باغ نبود. خوشبختانه زیاد طول نکشید. از مال من بردارید.» فندکش را هم به من داد..." (صفحه‌ی 155)

یک دیالوگ ساده: نفر اول، راوی است، مردی به نام V.، و کسی که پاسخ می‌دهد، مادام لوسرف، زنی فرانسوی که به تازگی با راوی آشنا شده [اجازه بدهید حداقل در اینجا، داستان را زیاد لو ندهم؛ نمی‌خواهم لذت خواندن داستان را برای کسانی که نخوانده‌اندش از بین ببرم]).

و یک جمله‌ی ساده بعد از پایان دیالوگ.

گرچه نظر شیطنت‌آمیز این شخصیت درباره‌ی "شوهرها" به اندازه‌ی کافی جذاب بود، اما این چیزی نبود که به وجدم آورد. یک ایجاز بی‌نظیر، تصویری سینمائی و درخشان، و یک حرکت استادانه و اشاره‌ی ظریف، این‌قدر هیجان‌زده‌ام کرده:

«... از مال من بردارید.» فندکش را هم به من داد...»

V. در حال قدم زدن ("فکر می‌کنم از جایم برخاستم و شروع کردم به قدم زدن در اتاق.") از زن سوالی می‌پرسد و ما همراه پاسخ، تصاویری هم از کارهای V. (هنگام شنیدن پاسخ) دریافت می‌کنیم (بدون آنکه وقتی برای خواندن مشروح وقایع گذاشته باشیم. فقط با تماشای تصاویر پنهان در سطور).

چنین تصاویری:

V. همان‌طور که پاسخ مادام لوسرف را می‌شنود، کاری می‌کند که او بفهمد سیگار می‌خواهد: (احتمالا) در جیب‌هایش دنبال چیزی می‌گردد. پاکت یا قوطی سیگارش را نگاه می‌کند و با حرکت آرامی در چهره یا حرکتی با انگشتانش، به مادام لوسرف می‌فهماند که سیگار ندارد (مثلا ابروهایش را بالا می‌دهد، چشمانش را در طاق چشم‌خانه می‌گرداند و لب‌هایش را با تاسف به هم می‌فشارد. یا، بی‌تفاوت پاکت یا قوطی خالی را به جیبش برمی‌گرداند و به مادام لوسرف نگاهی خواهشمند (در تقاضای سیگار) می‌اندازد، بدون آنکه حرفش را قطع کند یا متوجه نشود. یا انگشت اشاره و انگشت میانی‌اش را، کشیده، به طرف لب‌هایش می‌آورد تا تقاضای سیگار کرده باشد. یا...). مادام لوسرف هم به او می‌گوید «...از مال من بردارید» و پاکت یا قوطی سیگارش را به طرف او می‌گیرد (می‌توانیم حدس بزنیم که قوطی سیگار دارد. چون در چند صفحه قبل (149) خوانده‌ایم که زن «چوب سیگار سیاه و بلندی در دست داشت» و می‌شود بر همین اساس، حدس زد زنی که (از گذر دیگر توصیفاتِ آمده در کتاب فهمیده‌ایم) مَنِشی اشرافی دارد، سیگارهایش را در قوطی نقره‌ای کنده‌کاری شده‌ای که احتمالا رویش با نگین تصویر یک قلعه کار شده، نگه می‌دارد)؛ بعد از آن، فندکش را هم به V. می‌دهد.

کاملا می‌توانیم مطمئن باشیم که مرد، خودش سیگار مادام لوسرف را بر نمی‌دارد، چون نویسنده گفته «فندکش را "هم"...» به او داده، یعنی قبل از آن هم چیزی بین‌ آنها رد و بدل شده.

و تمام این اتفاقات تنها در چند لحظه، با خواندن 10 کلمه، در ذهن‌مان به تصویر درمی‌آیند (حداقل در فارسی. احتمالا در انگلیسی یا فرانسوی هم این جملات خیلی بیشتر کلمه نمی‌برند).

ناباکوف یک نمای سینمائی زیبا را به تصویر می‌کشد: نمای تقریبا نزدیک از دست ظریف زنی با پوستی سفید و شفاف، که قوطی سیگار و فندکی را به مردی می‌دهد. کمی پیش‌ خوانده‌ایم زن انگشتر یاقوتی** به دست دارد («حلقه‌ی یاقوتم را فراموشم نکنید» (152)) و می‌توانیم تصور کنیم این انگشتر در همان دستی‌ست که سیگار و فندک را به مرد می‌دهد:

دست‌ها در پس زمینه‌ای شفاف و محو در ذهن‌مان نقش می‌بندند و بدون اینکه بفهمیم، اسیر ایجاز این جمله می‌شویم؛ حتی یک لحظه هم نگران آن جمله‌ی ظاهرا بی‌ربط پایان پاسخ زن نمی‌شویم و اصلا تعجب نمی‌کنیم از اینکه «فندکش را هم» به او می‌دهد. ***

ناباکوف / V.، برای اتفاقی به این سادگی، چنین ایجاز درخشانی را انتخاب می‌کند و کافی‌ست در کتاب کمی به عقب برگردیم تا ببینیم او در شرح مبسوط جزئیات یک تصویر هم، کمال دقت و دست‌و‌دل‌بازی را به خرج می‌دهد و استادانه می‌نویسد:

«با خود فکر کردم که انحنای ظریفِ گونه و کشیدگی آن ابروان شبح‌وار به سمت بالا بسیار روسی‌ست. پرتوی ملایم بر پلک پائین، و پرتوی ملایم بر لب‌های پُر و تیره‌اش بود. حالت چهره‌اش به نظرم آمیزه‌ای غریب از رویا و زیرکی آمد.» (151)

یا در جائی دیگر، که تقریبا یک صفحه‌ی کامل به توصیف پرتره‌ای از سباستین نایت اختصاص می‌دهد:

«پلک‌ها سنگین و قدری ملتهب‌اند، و یکی دو مویرگ بر سطح براق تخم چشم‌ها به چشم می‌خورد.»

و از استعاره‌ها و تلمیحات بی‌نظیر و زیبائی استفاده می‌کند:

«چشم‌ها و صورت طوری نقاشی شده که گوئی چهره‌ی نارسیسوس بر آب آرام و زلال منعکس شده است ـ با چین و شکنی بسیار کوچک بر گونه‌های فرو رفته که آن هم از حضور عنکبوتی آبی‌ست که تازه متوقف شده و به سمت عقب شناور است. برگی پژمرده بر پیشانی ِ چهره‌ی در آب آفتاده، پیشانی‌ای که از دقیق شدن مرد در چیزی چین خورده است...» (119)

ناباکوف، استادانه تسلطش را بر دنیائی که ساخته به رخ می‌کشد؛ و می‌شود گفت این جمله که از زبان سباستین نایت، بعد از اتمام یکی از آثارش، جاری شده، در وصف خود ناباکوف است: «...ساختن دنیائی را تمام کرده‌ام...» (93)

مثل هر استاد دیگری، ناباکوف به خوبی ابزار و مصالح کارش را می‌شناسد و هر چیز را سروقت به کار می‌برد. سر ِوقتی، برای غافل‌گیری...

می‌داند ایجاز کجا به کارش می‌آید و کجا اگر بنشیند مثل خورشیدی می‌درخشد و در کجا پرداختن به جزئیات، خواننده را سِحر می‌کند.

از آنهائی نیست که به خودشان می‌گویند «خب دیگر! بس است! فکر کنم خواننده حوصله‌اش سر برود. بهتر است همین‌جا تمامش کنم و کوتاه‌تر بگویم»، یا «نه... این‌طوری اصلا کسی نمی‌فهمد من چقدر خوب این صحنه را می‌شناسم؛ باید بیشتر توصیفش کنم!»

ناباکوف از خسته شدن یا نفهمیدن خواننده‌اش نمی‌ترسد. به خوبی می‌داند چطور باید خواننده را دنبال خودش بکشد. به موقع سر می‌رسد و هر جائی که انتظارش را داشته یا نداشته باشیم، اتفاق تازه‌ای برایمان رو می‌کند، آن هم نه فقط در ماجراهای داستان... ناباکوف دنیایش را می‌شناسد و می‌داند در چه چیزی باید غور کند و چه چیزی را باید ناگفته بگذارد و این، یکی از دلایلی‌ است که ما را وامی‌دارد تحسینش کنیم و نامش را به بزرگی بر زبان بیاوریم. ناباکوف یک خالق است.

پ.ن.: بی‌شک خیلی بیشتر از اینها می‌شود درباره‌ی این کتاب نوشت. مثلا (نکته‌ای که بیش از هر چیز برای من جذاب بود): شباهت حوادثی که در نیمه‌ی دوم داستان برای V. پیش می‌آیند با داستان‌های خود سباستین نایت؛ البته در نقد چاپ شده در پایان کتاب، به این قضیه پرداخته شده با این‌حال، در آن نقد، جای خالی اشاره به یک شباهت (و به زعم من از جذاب‌ترین شباهت‌ها) خیلی به چشمم آمد، چون می‌توانم بگویم درست همین شباهت است که پایان اصلی ماجرا را رقم می‌زند:

V. هم مثل کارآگاه خصوصی داستان «نگین‌دان درخشان» (95) به خاطر مشکلات مسخره‌ای، خیلی دیر به مقصد می‌رسد (نیمه‌ی اول فصل بیستم)، یعنی درست وقتی که ماجرا تمام شده؛ و همین انگار، به ما می‌گوید پایان ماجرا مرگ سباستین نبوده: درست مانند داستان «نگین‌دان درخشان»، که در آن کارآگاه وقتی می‌رسد که مشخص می‌شود نوزبَگ همان ج. ایبسون است (نوزبگ به دیگریِ واقعی خودش تبدیل شده)، V. هم وقتی، پس از آن همه تاخیر، به مقصد می‌رسد (راوی/خودش) تبدیل به سباستین نایت می‌شود.

و خیلی جادوگری‌های نایتی / ناباکوفی دیگر.

واقعا همان‌طور که خود V. / ناباکوف گفته، «قهرمانان این کتاب، همان «شیوه‌های نگارش»اند» (97).

* انتشارات نیلا، چاپ نخست 1380

** با همین انگشتر، در چند پاراگراف قبل، ناباکوف بازی زیبای دیگری می‌کند و استادانه تصویر زن را کامل‌تر و شخصیت او را در ذهن‌مان جذاب‌تر می‌کند. و تمام اینها، پیش‌زمینه‌ای زیباست، برای یک "چرخش نایتی"؛ یک غافلگیری برای به هم ریختن هر ستایشی که از این نکته شده؛ تا جائی که بگوئیم: "کدام شخصیت‌پردازی؟ کدام زن؟".

در واقع در تمام این لحظات، ناباکوف دامی برای ما پهن می‌کند، مادام لوسرف دامی برای V. و V. دامی برای خوانندگان کتابش!

*** در دیالوگ‌های مربوط به مادام لوسرف، بارها با چنین بازی‌هائی مواجه می‌شویم که جدای از درخشش و قدرت محرک تصویری که دارند، به ما برای رسیدن به نکته‌ی دیگری هم کمک می‌کند: هر چند ما کاملا از V. و مادام لوسرف فریب می‌خوریم، با این‌حال، انگار مادام لوسرف در حرف زدنش دارد آن خودِ واقعی پشت نقابش را رو می‌کند: مادام لوسرف، حتی به جملاتش هم زیاد وفادار نمی‌ماند و بازیگوشانه، از موضوعی به موضوع دیگر می‌پرد. با کمی زیرکی، ما حتی پیش از V. می‌توانیم نقاب را از صورت مادام لوسرف برداریم و به قول "مایکل ه. بگنل" (نویسنده‌ی نقدی که در پایان این نسخه از کتاب چاپ شده)، انگار ناباکوف اینجا هم از ما انتظار دارد این قضیه را دریابیم (208).

6/7/1385

برچسب‌ها: , ,

Comments


۱۳۸۵ مهر ۲۵, سه‌شنبه

دیوار دیوار فی مابین!

(برای ثبت در تاریخ ِ پیاده‌روهای پساپیش‌ قرون‌وسطائی

در سنه‌ی 84 و 85 سده‌ی چهارده میلادی‌واره)

نرّه‌خر می‌گوید عر عر

ماچه‌گاو می‌گوید مُو مُو

و خانه‌ی من نامش اسطبل

(که من یکی از ملّت)

و این نامی‌ست

بر قصر ماچه‌گاوان و نرّه‌خران گذاشته،

من و خانه‌ی من بهانه‌ای!

نرّه‌خر می‌گوید عر عر

ماچه‌گاو می‌گوید مُو مُو

ما خفته‌ایم در خانه‌های کوچک‌مان

بی‌سقف

بی‌نان، با درد، بی درد

و غارت؛

چیزی‌ست که خانه‌ی ما می‌شود...

اسطبل خانه‌ی من نیست،

خواب هم که باشم

مُرده در خواب هم که باشم...

خر نیستیم

و اسطبل خانه‌ی ما نیست

وُ سر ِ ما نان،

که صبح تا شب شیره بمالند

شب تا صبح آویزان

و نرّه‌خر بگوید عر عر

ماچه‌گاو بگوید مُو مُو

خیابان‌های شهر من تختخواب نیست،

و نرّه‌خران

تختخواب عشاق هم جدا می‌کنند

ماچه‌گاوها

چاه مستراح هم می‌کاوند...

"ما باید که نجات پیدا کنیم

ما باید،

ما باید

که راست شویم

هدایت شویم

ما باید..."

و مسیح هم نداریم، که حتی چوپان!

وُ

تا دلت بخواهد یهودا...

و بر صلیب نیست که رستْگار می‌شویم

نرّه‌خر می‌گوید عر عر

ماچه‌گاو می‌گوید مُو مُو

و چلیپا چوبِ نیم‌سوز

سوراخْ گوش ِ ما هم تهدید می‌کند

مبادا پیشاب‌مان هم رستْگار نشده به درک واصل شود

نرّه‌خر می‌گوید عر عر

ماچه‌گاو می‌گوید مُو مُو

و ما خر نیستیم

هر چه خواب باشیم وُ...

آن اسطبل خانه‌ی ما نیست،

هر چه ما بی‌خانمان.

26/11/1384

بازنگری: 24/7/1385

برچسب‌ها:

Comments


۱۳۸۵ مهر ۱۷, دوشنبه

مثالِ نقض (تشکیک در قضیه‌ی حِمار)

اگر اتاقم را از عرض به سه قسمت مساوی تقسیم کنم، دو سوم شرقی آن مستطیلی می‌شود که هزاران بار روی قطرش دست‌هایم را پشت کمرم قلاب کرده‌ و راه رفته‌ام. هر بار 5 قدم رفت، 5 قدم برگشت؛ و هر بار درست جلوی یک‌ "در"، باید روی پاشنه یا پنجه بچرخم و مسیر را برگردم: یک "در" چوبی که به هال باز می‌شود، یا یک "در" شیشه‌‌ای، به حیاط خلوتی که شبیه زندان است و از چهار طرف محصور در دیوارهائی با ارتفاع احتمالا 10 متری؛ سه بَر، دیوار‌های آپارتمان خودمان و یک‌ بَر هم دیوار آپارتمان همسایه.

روزها، طرف‌های ظهر، به زحمت باریکه‌ای آفتاب داخل اتاق می‌افتد که آن هم اغلب گیر می‌کند به پرده‌ی سبز و ضخیم بین پنجره و اتاق. سالی چند روز، آفتاب کمی بیشتر پیشروی می‌کند و آن هم اغلب آن‌قدر نور نامطبوعی از آب در می‌آید (نوری عرق کرده که هن‌هن‌کنان خودش را ولو می‌کند روی زمین و یک‌ریز غر می‌زند و حضورش را فقط با انعکاس مدام زردیْ مرده، در چشم آدم فرو می‌کند) که مجبور می‌شوم پرده را کیپ ‌بکشم، و آن‌وقت تمام اشیاء سیاه ‌رنگ اتاقم، قرمز می‌شوند؛ به خصوص پالتویم که تقریبا تا اواسط تابستان هم پشت در آویزان می‌ماند.

بیشتر وقت‌ها روی صندلی و پشت کامپیوتر نشسته‌ام که در مستطیل یک‌سوم غربی اتاق است.

همیشه شمال و جنوب را در این اتاق گم می‌کنم و به خیالم، کامپیوتر رو به شمال قرار گرفته.

اتاقی که از آن نشود حداقل یک شاخه‌ی درخت یا یک تکه از کوه را دید، به نظر من که کُمِیت اتاقیّتش لنگ است...

گاهی ناگاه، از پشت صندلی بلند می‌شوم و بدون آنکه بفهمم، دست‌هایم را به هم قلاب می‌کنم و روی قطر مستطیل جنوبی، بارها و بارها راه می‌روم و... می‌بینم که اتاقم تمامی ندارد. از یک "در" به طرف "در" دیگری می‌روم و مدام به طرف درها می‌روم...

بی‌وقفه به طرف "در" می‌روم و هر بار نرسیده به "در"، بازمی‌روم تا به "در"ی برسم که به آن نمی‌رسم. هر بار نمی‌بینم آن‌سوهای "در" چیست و در اتاقم صدها و هزاران قدم می‌روم و می‌روم، چون معلوم نیست کی برمی‌گردم.

شاید هم اصلا مدام در حال برگشتن‌ام.

گاهی از این رفتن، یا برگشتن ِ مدام، عاصی‌تر می‌شوم و به غرب، که شمالِ خیالم شده، فرار می‌کنم و می‌نشینم پای کامپیوتر؛ و گاهی فرار می‌کنم به جنوبم که شرق است و به کتاب‌ پناه می‌برم و دوباره... روی وتر یک مثلثِ قائم‌الزاویه می‌روم یا برمی‌گردم به طرف "در"ی که هیچ‌وقت هم به آن نمی‌رسم و فکر می‌کنم قضیه‌ی حمار هم چیز مضحکی‌ست و آن هم قطعی نیست. چون هیچ‌ خری حاضر نیست حتی به خاطر قاعده‌ی کوتاه‌تر بودن وتر از مجموع دو ضلع دیگر، راه رفتن روی یک وتر بی‌پایان را انتخاب کند.

برچسب‌ها: ,

Comments


۱۳۸۵ مهر ۱۳, پنجشنبه

شگفتا انسان!

قرارم با خودم این است که اینجا مثل محل کارم باشد و حتی اگر از خودم می‌نویسم، آنچه می‌نویسم ربطی به حال و هوایم نداشته باشد. گاهی وسوسه می‌شوم این قرار را به هم بزنم، یکی دو بار هم این کار را کرده‌ام. به خودم می‌گویم اصلا مگر فرقی هم می‌کند؟ مگر مرز مشخصی هست برای یادداشت‌های شخصی و «حال و هوائی» و غیر از آن؟ مگر یک داستان‌ یا شعر، همان‌قدر گویای حال و هوای روزت نیست که یک صفحه ‌حال‌نوشت؟

جواب می‌دهم که، نه! توفیر خاصی که ندارد. انصافا گاهی در یک شعر یا داستان، خیلی بیشتر این حال و هواهایم تاثیر می‌گذارند تا حتی در یک صفحه حس و حال نویسی.

یادم می‌آید سال‌ها پیش که دفتر خاطرات داشتم، خیلی صفحه‌ها با جملاتی نظیر این‌ها پر می‌شدند: «امروز هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد / خبری نبود / هیچ!». هنوز هم وقتی دوستانم می‌پرسند «چه خبر؟»، ناخودآگاه می‌گویم «هیچ!» و تازه چند لحظه بعدش یادم می‌افتد که اگر خبری هست بگویم!

آخرین دفترچه‌ی خاطر‌اتم مربوط به ترم دوی دانشگاه می‌شد. این بخش ِ یکی از روزها را هر وقت می‌خوانم خنده‌ام می‌گیرد:

«رفتم دانشگاه! (نمی‌دانم چرا خجالت نمی‌کشم از اینکه هر روز به این واقعه! اشاره می‌کنم... شاید می‌خواهم سال‌ها این خاطره‌ی فجیع را با خود حفظ کنم.) خب؛ مثل هر روز بود...»

می‌خواهم بگویم، به گمانم خاطره‌نویسی‌هایم کمتر از داستان یا شعر، حس و حالم را به خود می‌گرفته‌اند و می‌گیرند.

اما مسئله این است که خیلی خوشم نمی‌آید از حال و هوای روزم بگویم؛ زیاد بگویم... مگر برای چند دوست صمیمی‌ام فقط. چه می‌دانم... شاید بدذاتانه از اینکه بعد از چند ماه کسی سراغ ماجرائی مربوط به مدت‌ها قبل را بگیرد، لذت می‌برم!

از این حرف‌ها گذشته، هر کاری هم بکنم، نمی‌توانم وقتی وارد محل کار هم می‌شوم، همیشه کاملا خودم را از آنچه در لحظه هستم و حس می‌کنم، جدا کنم. در قوانینی که برای خودم چیده‌ام، اشکالی ندارد بیایم اینجا و از کارهای روزانه بگویم یا از حوادث روز (یا چیزهائی مثل همینی که الآن دارید می‌خوانید)؛ اما ترجیح می‌دهم، آن چیزی که می‌نویسم، شکل خوشحالی یا ناراحتی‌ام نباشد... حداقل مستقیم نباشد؛ و خب! گاهی دشوار است. مثل گرما یا سرماست. وقتی از فضای باز، وارد محل کار می‌شویم، حداقل کمی طول می‌کشد تا به محیط تازه عادت کنیم. گاهی هم اصلا آدم احساس می‌کند حتما باید چیزی را بگوید، مثل وقتی پنجره‌ی اتاقی را باز می‌کنیم تا هوای بیرون، داخل بیاید. یا وقتی شیشه‌ی عطر را برداریم تا هوای اتاق را با عطری خاص پر کنیم.

مثلا الآن... مدتی‌ست که تقریبا بهت‌زده‌ام. سعی می‌کنم سرم را به کار گرم کنم. دوباره شروع کرده‌ام روی داستان‌های قدیمی‌ام کار کردن و گاهی بی‌وقفه یکی دو ساعت و بیشتر، بدون اینکه از گذشت زمان باخبر شوم، سرم به داستان‌هایم گرم است. همین برایم عجیب است. همین که به این سادگی سرم به کار گرم می‌شود. بعد ناگهان بلند می‌شوم و روی قُطر اتاقم شروع می‌کنم به قدم زدن...

برای این حس و حالم بهترین واژه بهت‌زدگی‌ست. وقتی نمی‌دانم دقیقا باید چه حالی داشته باشم یا وقتی حالی دارم و ندارم، بهت‌زده‌ام. حسی مثل بی‌خوشی... به گمانم آدم وقتی بهت‌زده می‌شود که حوادث با کیفیاتی دور از انتظارش رخ می‌دهند، اما شوکه‌اش نمی‌کنند. فکر کنم بهت‌زده بودن این‌سوی مرز شوکه شدن است.

وقتی آدم شوکه می‌شود، یعنی قادر به درک و پذیرش حادثه نیست. شوکه که می‌شویم، ناگهان تکان می‌خوریم، کمی پس می‌رویم و بعد مات می‌مانیم. مثل وقتی جریان برق به بدن وصل می‌شود، ذهن‌مان می‌لرزد و منقبض می‌شود.

اما بهت‌زدگی حال و هوای دیگری دارد. به گمانم بهت‌زده از کار باز نمی‌ایستد. حادثه را درک می‌کند و می‌پذیرد، اما از شکلش در شگفت‌ است. آنچه اتفاق افتاده برخلاف انتظارش بوده، ولی فلجش نکرده. مثل وقتی چله‌ی زمستان، لای برف، یک غنچه‌ی تازه ببینیم.

و من دو بار بهت‌زده‌ام. اتفاقی که بدون شک برایم ناراحت‌کننده بود (کابوسم بود) آن‌قدر ظریف پیش آمد که نتوانستم شوکه بشوم. یک‌بار به خاطر خودِ اتفاق بهت‌زده شدم و بلافاصله به خاطر آنچه باعث شد شوکه نشوم. در اصل، آنچه به نظرم خیلی دشوار می‌آمد، وقتِ اتفاق، آن‌قدر منطقی و پذیرفتنی پیش آمد، که دیدم شوکه شدن چیزی جز حق‌ناشناسی و لوس شدن نیست! همان‌طور که ساده و آرام پیش آمد، ساده و آرام هم پذیرفتم‌اش (در واقع امیدوارم به همان سادگی و آرامی انجامش داده باشم. می‌توانم این امیدوار بودنم را به امیدوار بودن پژواکی تشبیه کنم که دلش می‌خواهد صدائی خوب را همان‌قدر خوب برگرداند).

ماجرا خوب رقم زده شد. چیزی که در ذهنم کابوس می‌نمود، در واقعیت، بدون هیچ توفان و سیل و ویرانی، کاملا آرام، پیش آمد. خب... گرچه این دیگر خیلی یادداشت را خصوصی می‌کند، اما از این بابت باید بسیار سپاسگزار یکی از بهترین دوستانم باشم. کسی که می‌توانست و حقش بود، بدون اینکه زحمتی به خود بدهد، خیلی ساده اتفاق شوکه‌کننده را در برابرم قرار بدهد؛ اما دوستانه، واقعیتی سخت را خیلی آرام و نرم پیش رویم گذاشت. آن‌قدر که پذیرشش ساده‌تر از آنچه تصور می‌کردم شد برایم.

همین است که بهت‌زده‌ام کرده: همیشه می‌دانستم زندگی را به هیچ‌وجه نمی‌شود پیش‌بینی کرد. اما با چگونگی و شدت این "به هیچ‌وجه"، کاملا آشنا نبودم. حالا فکر کنم کمی بیشتر عمق و شدت این "به هیچ‌وجه" برم آشکار شده. قاعدتا الآن نباید حس و حالی برای نوشتن این یادداشت داشته باشم، اما مشغول نوشتن‌اش هستم. همین، یعنی "به هیچ‌وجه" نمی‌توانم حتی یک لحظه بعد را حدس بزنم و از این در عجبم که بارها و بارها این "به هیچ‌وجه"، واضح و روشن در برابرمان قرار می‌گیرد و اغلب ندیده‌اش می‌گیریم.

بهت‌زده‌ام.

دلم می‌خواهد بیشتر راجع به این بهت‌زدگی‌ام بنویسم... اما درست نمی‌دانم چطور. چند روز پیش هم چیزی نوشته بودم راجع به همین بهت‌زدگی و بعضی قسمت‌هایش را اینجا می‌آورم (کلش آن‌طور که می‌خواستم نشد، اما این قسمت‌هایش، حال و هوایم را خوب ثبت کرده‌اند):

«گاهی اتفاق [آنکه باید مثل کابوس باشد، مثل سقوط] می‌افتد، و آن‌قدر ظریف و حیرت‌انگیز، که ما نمی‌توانیم (و نباید) کلیشه‌ای برخورد کنیم. احساس زمین خوردن نمی‌کنیم. احساس می‌کنیم بلند شده‌ایم. گریه نمی‌کنیم، لبخند می‌زنیم؛ چون می‌بینیم اینکه اتفاقات آن‌طور که ما می‌خواستیم پیش نرفته، طبیعی است. واقعا در می‌یابیم واقعیت را ما به تنهائی رقم نمی‌زنیم (همین باعث می‌شود مطمئن شویم تنها نیستیم). واقعیت را می‌بینیم و می‌فهمیم تلخ هم اگر باشد، تلخ شراب است و باید لبخند بزنیم و خوشحال باشیم، با تمام وجود خوشحال باشیم که می‌توانیم واقعیت را ببینیم؛ شانس دیدن واقعیت را داریم.»

« گاهی یک دوست خوب، می‌تواند کاری کند تا چیزی که برای آدم مدت‌های طولانی یک کابوس بوده (هراسی که حتی از فکر کردن به آن بترسیم، اتفاقی که حاضر باشیم برای نیفتادنش هر خطر و هر تلاشی را به جان بخریم)، چیزی که آدم را مدت‌های مدیدی ترسانده و خواب را از چشمانش ربوده، تبدیل شود به اتفاقی خوشایند. یک دوست خوب، به تجربه می‌گویم، می‌تواند اتفاقی که کابوس به نظر می‌آمده را، تبدیل به یک سرخوشی کند؛ یک تجربه‌ی یگانه... و این دوست، ستودنی‌ست.»

«...گاهی، همه‌چیز کاملا برخلاف تصور آدم پیش می‌رود، و این اتفاق، هم‌زمان، مکرر می‌افتد: چیزی بر خلاف پیش‌بینی آدم پیش می‌آید و در ادامه‌اش چیز دیگری کاملا برخلاف پیش‌بینی آدم پیش می‌رود. منتظر اتفاقی بوده‌ایم و ناگهان اتفاق دیگری می‌افتد و انتظار داشته‌ایم که اگر روزی آن اتفاق دیگر افتاد، حس مشخصی داشته باشیم و ناگهان می‌بینیم که آن اتفاق ِ دیگر طوری افتاده که همه‌چیز را (به خصوص حس‌ها را) طور دیگری پیش ببرد. این مواجهه‌ی پراکتیک با عدم قطعیت، آن هم درست وسط زندگی، به شکل عجیبی حیرت‌انگیز است.»

این شعر را هم دو شب پیش نوشتم؛ بعد از آنکه یک شبانه‌روز تمام، ناخودآگاه مدام زیرلب گفتم «شگفتا انسان!»:

پروازش نام بود

آنچه سقوط، می‌نمود...

شگفتا انسان!

و خب... اینکه در این یادداشت چند بار به دوست اشاره کردم، به این دلیل بود که این نام اصلی را، دوستی به من نشان داد و این شگفتی را هم.

کماکان بهت‌زده‌ام و باید بگویم این یادداشت، گرچه خیلی خصوصی شد، اما خارج از قواعدم نبود. اینجا در ستایش خیلی چیزها نوشته‌ام.

این یادداشت هم در ستایش دوستی بود و یک دوست.

پ.ن.: باید این یادداشت را می‌نوشتم. می‌دانستم اگر ننویسم‌اش، تا مدت‌ها نمی‌توانم چیز دیگری اینجا بنویسم. امر واجب شده بود برایم، دلم می‌خواست نوشتنش را و گرچه نمی‌دانستم چطور انجامش بدهم، اما باید انجامش می‌دادم.

همین...

و اینکه:

ممنون که به آن ظرافت و مهربانی کاری کردی که واقعیت به آن سختی را به این نرمی بپذیرم و واقعیت واقعی را ببینم.

سپاسگزارم دوست خوبم :)

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter