شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۴ شهریور ۲۸, دوشنبه

فُش که نیست... کیلیده!

وقتی حضرت مرگ تشریف آوردند، یک هفته از تاریخ پیغامی که برای ایشان در دفتر کارشان گذاشته بودم می‌گذشت. هنوز نه شراب‌ها رسیده بودند ونه من وقت کرده بودم یک دست مهره شطرنج جور کنم. حتی یک دست ورق نداشتم که با هم رامی بازی کنیم. تقریبا تمام رویاهای برگمانی و آلنی خودم را از دست رفته می‌دیدم.

اما این حرمان خیلی هم طول نکشید. چون با ورودش و سلام رسمی‌اش فهمیدم حتی اهل خوردن یک فنجان چای یا قهوه هم نیست. وقتی هم خواستم عذرخواهی کنم به خاطر نداشتن مشروب مرغوب، خیلی رسمی گفت: هنگام خدمت،‌ نوشیدن الکل ممنوعه.

نشستم روی صندلی و در حالیکه می‌خندیدم، با دست اشاره کردم که او هم بنشیند و گفتم: خوبه که هنگام خدمت ممنوعه. یکی از همکارهاتون به بعضی از هموطن‌های ما یک جور دیگه قضیه رو رسونده بوده. حتی پس از انفصال از خدمت هم الکل نوشیدن جرم محسوب می‌شه!

لبخند خشکی زد و بی‌آنکه به تعارف من جوابی بدهد، سرپا گفت: حماقت دیگران به ما ربطی نداره آقا! ما آن بالا شراب‌های خوبی داریم.

ابروهایم را بالا انداختم مثل وقتی که آدم می‌خواهد امری بدیهی را تائید کنم و گفتم: آن بالا مگه چیز بد هم پیدا می‌شه؟ وقتی همه چیز یک دست بشه، همون همه‌چیز می‌شه چیز خوب. البته اگه آدم پارتی‌ش خودش باشه!

سینه‌اش را صاف کرد و خیلی رسمی گفت: آقا من عجله دارم. امرتون رو بفرمائید.

گفتم: چرا این‌قدر عجله؟ من شنیده بودم نمایندگی‌هاتون کارتون رو سبک کردن. کارمند ارشدتون جناب هیتلر رو عرض می‌کنم و باقی کارمندانتون رو. انصافن بهانه‌های جلبی هم پیدا کردند. اصلا، به نظر شما یک آدم به بهانه ایست قلبی بمیره جالب‌تره یا به بهانه نوشتن چهار خط کتاب یا مقاله یا اصلا به بهانه گفتن یک کلمه حرف؟

خیلی جدی گفت: ما مسئول نیستیم.

گفتم: البته... اصلا از این بحث بگذریم. تخته بازی می‌کنید؟

آب دهانش را با صدا قورت داد و گفت: نه! شماها جنبه ندارین. آلن لختم کرد برای هفت پشتم بس بود. هنوز دارم قرض پس می‌دم.

خندیدم و گفتم:اول اینکه بازی من هیچ وقت اندازه حضرت آلن خوب نیست. از این گذشته! یعنی این‌قدر حقوق‌ها کم شده؟

آهی کشید و گفت: نخیر آقا جان! دست زیاد شده...

گفتم: عرض نکردم؟

گفت: اگر امرتون رو بفرمائید من سریع‌تر مرخص می‌شم.

* * *

ده دقیقه بعد که با تیپا از خانه انداختمش بیرون، سوگند خوردم دیگر هیچ‌وقت برای هیچ کاری به اینها رجوع نکنم. بی‌شرف! حق‌الزحمه طلب می‌کرد برای کاری که با یک گلوله سر و تهش هم می‌آید!

آدم در درک این‌همه وقاحت وامی‌ماند. دلش می‌خواهد دهنش را باز کند و آن نفرین خطرناک را بگوید.

یعنی هیچ راهی غیر از آن نفرین برای آدم باقی نمی‌‌گذارند که!

خب! نمی‌دانم شما شنیده‌اید آن نفرین یا را نه...

راستش آن پیر جادوگر گفته بود این نفرین را به کسی یاد ندهم؛ اما...

شما که غریبه نیستید. اگر هم نگویم لابد فکرهای ناجور به ذهن‌تان می‌رسد. می‌گویم؛ فقط باید قول بدهید بین خودمان بماند.

چون هیچ خوش ندارم ببینم از فردا همه گوشه خیابان یک بساط راه انداخته‌اند و روش نفرین ابدی یاد می‌دهند. این نفرین را اگر خودتان عمل نکنید و به کس دیگری یاد بدهید کار بیخ پیدا می‌کند. من خودم دو سه باری از این نفرین استفاده کرده‌ام و به همین خاطر بیخ‌داری قضیه کم شده...

بله! نفرین این‌طوری است:

تکیه می‌دهید به صندلی‌ئی که قبلا آماده کرده‌اید و روی آن نشسته‌اید. یک موسیقی با اصل و نسب که دوست دارید انتخاب می‌کنید و می‌گذارید صدایش قشنگ شما را بگیرد. این پای‌تان را می‌اندازید روی آن پای‌تان. اگر سیگار می‌کشید، یک چای یا قهوه برای خودتان باید از قبل آماده کرده باشید و بعد یک نخ سیگار آتش می‌کنید. اگر هم سیگاری نیستید باید به همان چای یا قهوه خالی قناعت کنید. به هر حال مسئولیت محرومیت از این قاعده با خودتان است.

بعد از آن که تکیه دادید و بساط چای یا قهوه و سیگارتان به راه بود(لطفا توجه کنید که شراب قبول نیست. شراب یک مرحله بعد از نفرین به کار می‌آید) سینه‌تان را صاف می‌کنید. با اخلاص تمام و از ته دل می‌گوئید:

"گور پدرش!"

بعد می‌توانید یک گیلاس به سلامتی خودتان و رهایی از تمام مشکلات بزنید.

البته من دلم نیامد آن بیچاره را نفرین کنم. بالاخره کار هر آدمی گیرش می‌افتد. اما یک گور پدرش حقش بود.

حق‌الزحمه هم می‌خواست؟ اصلا گور پدرش! زندگی می‌کنیم.

----------------------------------

توضیح: راجع به این دو خطی که ایتالیک شده، باید نکته‌ای را عرض کنم:حدود دو سه هفته پيش که اين داستان را نوشتم اين چند خط آخر نيز همراه چند جمله ديگر نوشته شدند و ماندند. در بازنويسی آن چند جمله حذف شدند و بعد به ذهنم رسید که کلن اين چند خط آخر را حذف کنم. بعد فکر کردم اگر باشند بد هم نیست. خلاصه درگیری زیاد شد و خارج از حوصله‌ام! طی گپی که با برادر گرامی‌ام داشتم، به پیشنهاد ایشان به این نتیجه رسیدم که این دو خط را بگذارم باشند، که اگر خوش‌تان نیامد نخوانید و اگر هم که خوب بود بخوانید!

برچسب‌ها:



  Comments:  ارسال یک نظر
<< Home

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

دسامبر 2004
ژانویهٔ 2005
فوریهٔ 2005
مارس 2005
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
مارس 2009
آوریل 2009
مهٔ 2009
ژوئن 2009
ژوئیهٔ 2009
اوت 2009
سپتامبر 2009
نوامبر 2009
ژانویهٔ 2010
مارس 2010
آوریل 2010
مهٔ 2010
ژوئن 2010
ژوئیهٔ 2010
اوت 2010
سپتامبر 2010
اکتبر 2010
دسامبر 2010
فوریهٔ 2011
ژوئن 2011
مهٔ 2012
ژوئن 2012
ژوئیهٔ 2012
اکتبر 2012
نوامبر 2012
آوریل 2013
ژوئن 2013
ژوئیهٔ 2013
سپتامبر 2013
آوریل 2014
مهٔ 2014
ژوئن 2014
اکتبر 2014
دسامبر 2014
ژانویهٔ 2015
فوریهٔ 2015
آوریل 2015
مهٔ 2015
مهٔ 2017
ژوئن 2017
سپتامبر 2017
نوامبر 2018
دسامبر 2018
آوریل 2019
ژانویهٔ 2020
فوریهٔ 2020
مهٔ 2020

Counter