(یا: اعلام سمپاتی با صنف وبلاگمخفیداران!)
یهو فهميدم چرا وبلاگ مخفی...
مثه شعر براهنی یا شاملو که روشنام میکنه؛ حتی وقتی شعرم نمیآد یادم میندازه که "چرا شعر"...
یهآن فک کردم چه یادداشتهایی هستن که دوست دارم بنویسم، که خیلی دیگه حرفای ته ذهنامان، به هر کسی نمیگمشون... بعد فکر کردم میتونم بذارم رو وبلاگام؟
خب... گاس تا یه جایی بتونم. اما تا همونجاشم، ممکنه که برای خودم هیچی نداشته باشه اما اینم هست که ممکنه تا اونجا پیش بره که دوستامو بترسونه ازم. و خب، وبلاگ مخفی جای امنیه برای این قضیه... چون گاهی فقط نوشتن و یهجا روی هارد آرشیو کردناش کافی نیست. وبلاگ این حسو به آدم میده که نوشته دیگه اسیر نیست. مثلا بهشخصه دفترچه یادداشتهای قدیمیمو چندان دوست ندارم. نه به خاطر محتویاتشون حتی. بیشتر شاید به خاطر شکلشون؛ یه مشت وک و ولو! مطالبِ صرفا تایپشده و آرشیو شده هم خیلی به درد نمیخورن؛ مرتب نشدن، ولو رو هم یه گوشه ریختن. کی میشینه یهو صد تا فایل وُرد رو یکی یکی باز کنه بخونه چند وقت بعد... اما وبلاگ رو خب میشه سر زد و فال گرفت. اتفاقی یه جاشو نشست خوند. جلوت پهنه، صاف و مرتب.