شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۵ شهریور ۲, پنجشنبه

بی‌مناسبت، بی‌مورد، نوستالژیک!

یادداشت‌های روزهای اول وبلاگم را که می‌خوانم، یک‌جورهائی هم خنده‌ام می‌گیرد و هم دلم تنگ می‌شود... هم فکرم می‌گیرد!!!

همه بیش از هر چیز به خاطر شکل تایپ کردنم. شلخته به معنای واقعی (سعی می‌کنم راجع به نوشتن‌ام چیزی نگویم. انگار من و شلختگی... بماند ؛)!

آن‌وقت‌ها چه در تایپ و چه در متون دست‌خطی، از سه‌نقطه‌ها خیلی استفاده می‌کردم. ظاهرا (و واقعا) دلیلم، اعلام بی‌‌وقفه‌ی یک تردید بود. دوست نداشتم هیچ جمله‌ای به پایان برسد و از طرفی آن تردید دائم به آرامشم در روایت کمک می‌کرد: بعد از یک سه‌نقطه، می‌توانستم روایت را از هرجا که خواستم پی بگیرم؛ نگران اطمینان نبودم.

اما بعد از چند وقت سه نقطه‌ها از متن‌هایم حذف شدند و این‌روزها هم، وقتی داستان‌ها و یادداشت‌های قدیمی‌ام را ویرایش می‌کنم دوباره، سه نقطه‌ها را تا جائی که امکان دارد با نقطه و نقطه‌ویرگول عوض می‌کنم. اما معنای این تغییر موضع، کنار آمدن با آن تردید و حذف‌اش نیست.

تردید هنوز سر جایش هست (کاملا!) و دقیقا به همین دلیل فکر می‌کنم دیگر نیازی نیست به تاکید مدام بر وجود و حضور داشتنش.

دقت کرده‌اید، خیلی وقت‌ها، معمولا روی نکاتی بیش از حد تاکید می‌کنیم که چندان به صحت‌ و سُقم و یا اصلا وجودشان مطمئن نیستیم؟ یا حتما دیده‌اید که برخی وقتی سوگند می‌خورند، حتما مشغول تحکیم دروغی هستند. انگار معمولا با این تاکیدها چیزی را که کم است، خالی است، زیاد و پر می‌کنیم و انگار من هم با سه‌نقطه‌ها می‌خواستم تردید را پررنگ‌ کنم. انگار آن روزها مردد بودم نسبت به این تردید مدام...

اما راستش کم‌کم مطمئن شدم که این تردید هست، کاملا هست و هیچ نیازی به تاکید ندارد. این تردیدِ مدام را نه فقط در روایت خودم، که همه‌جا می‌دیدم و دیگر نیازی نبود تا واسطه‌ای برای بیان بی‌مورد مکررش پیدا کنم. همین باعث شد که سه نقطه‌ها برایم خاصیت دیگری ـ‌‌ شاید خاصیت واقعی‌شان را ـ پیدا کنند (کارکردی، جدای از آنچه پیش از آن برایم داشتند. متفاوت با آن...).

سه‌نقطه‌ای که قبلا می‌گفت: «من نمی‌دانم که تمام شده‌ام یا نه!»، «من شاید هستم و شاید نیستم»

حالا سعی می‌کند بگوید: «شک نکن! من چیزی هستم پوشانده شده! من اینجا نشسته‌ام دور از چشم تو، جائی میان ذهن تو و متن!»، «من همان حرفی هستم که زده نشده»، «من را تو بگو!».

سه‌نقطه‌ها شاید مثل صندلی‌ای شدند در یک کافه‌ی شلوغ: حتما کسی آنجا می‌نشیند.

یا شاید در واقع، مثل نیمکتی در کافه‌ای، روبروی آدمی تنها: کسی اینجا می‌نشیند؟ نشسته بوده؟ خواهد نشست؟

یا دعوتی به نشستن.

در نوشته‌های اولم (با مبدٱ تاریخی تایپ کردن!) هنوز پیرو رسوم کاغذ و قلم بودم. کاغذ و قلم، نوعی بی‌وسواسی داشت برایم در رسم‌الخط.

فواصل بین کلمات و حروف، کلمات به هم چسبیده و جدا و خیلی نشان‌گذاری‌ها، روی کاغذ چندان امکان خودنمائی ندارند. کاغذ و قلم در این موارد خیلی نسبی عمل می‌کنند و راستش دلیل خاصی هم نمی‌دیدم که چندان وسواسی درباره‌شان داشته باشم روی کاغذ (غیر از علائم سجاوندی، که آنها هم به زعم من برای هر نویسنده می‌توانند کاربرد تازه‌ای داشته باشند).

روی کاغذ، یک تکان آرام دست می‌تواند باعث شود "کتاب"، "کتا ب" نوشته شود یا حتی "کنا ب"؛ روی کاغذ و با قلم، چندان فرق نمی‌کند بنویسم "می‌توانم" یا "می توانم". چیزی به اسم فاصله‌ی بین سطور، روی کاغذ بی‌خط وجود نداشت و روی کاغذ، اصوات و علامات را آن‌طور که باید به کار نمی‌بردم. کاغذ و قلم خیلی خانگی‌تر و ساده‌تر از تایپ کردن بود برایم.

روی کاغذ و با قلم به راحتی می‌توانستم در یک مهمانی اشرافی، با شلوارک و دمپائی شرکت کنم، اما تایپ کردن این اجازه را به من نمی‌دهد (با کاغذ و قلم، همه‌جا جای نوشتن‌ام بود. امروز هم هست، اما نه مثل قدیم).

اوائل هنوز سنت نوشتن روی کاغذ در نوشته‌های تایپ شده‌ام به چشم می‌خورد؛ خیلی زیاد. اما کم‌کم قواعد تایپ برم غلبه کرد. راستش، راضی‌ هم هستم. وسواسی‌تر شده‌ام و وسواس، چیزی است که در نوشتن تقریبا می‌پرستم. شاید برايم بزرگ‌ترین لذت و شکنجه در نوشتن، یافتن یک کلمه‌ی مناسب باشد، تا سرهم کردن یک جمله‌ی حسابی!* یک‌جورهائی معتقدم کلمه‌ی مناسب، خواه‌ناخواه جمله را هم شکل مناسب می‌دهد (درواقع، فکر کنم چندان بیراه نباشد اگر بگویم کلمات مناسب جمله‌ی مناسب هم می‌سازند؛ گرچه اعتراف می‌کنم همه‌اش همین نیست. یعنی اصولا ماجرا این‌قدرها هم مکانیکی نیست به زعم من!). این حس و عادت را در خیلی از نوشته‌ها دارم. برای نوشتن یک داستان، ترجیح می‌‌دهم آغاز خوب و موتیف‌ها و تم‌های خوبی داشته باشم، تا یک پایان از پیش مشخص ِ خوب و یک طرح آغاز و پایان‌دار (خوب البته به گمان خودم!). هیجان در مه راه رفتن را تجربه می‌کنم با این کار. می‌دانم چیزی در پس این مه می‌تواند باشد، اما نمی‌دانم چه چیزی.

یک کلمه، یک قدم است.

در نوشته‌های اولم (در وبلاگ) غیابِ وسواس ِ حرف زدنم، در نوشته‌ها، توجهم را جلب می‌کند.

مثلا همین سال جاری، در یادداشت «در خوارگشتِِ "من"»، در ذم استفاده از واژه‌ی "بنده" (در خطابِ خویش) چیزهائی گفته بودم. درست یادم نیست کِی و از که بود شنیدم، به کسی که خودش را "بنده" خطاب کرد، گفت «بنده‌ها آزاد شدن!». این جمله را خیلی دوست داشتم و دارم. آن‌قدر که تا جائی که می‌شود سعی می‌کنم از واژه‌ی "بنده" در حرف‌ زدنم استفاده نکنم، مگر جاهائی که دلیلی دارم برای بیانش. [البته دلایل تقریبا غیر شخصی و صد البته با حفظ کامل مواضعم نسبت به واژه‌‌های خاکسارانه؛ مثلا بیشترین مورد استفاده‌اش، اوقاتی است که با دوستان صمیمی‌ام تماس می‌گیرم و مادر یا پدرشان، یا برادر و خواهرشان تلفن را جواب می‌دهند و اسمم را می‌پرسند و گاهی پاسخ می‌دهم "بنده عاصی هستم!" (من بنده‌ی عاصی‌ام رضای تو کجاست!!!؟:)))**. دوست دارم به خویشان دوستانم احترام بگذارم و این روش هم به عنوان نوعی احترام به طرفِ گفتگو، در فرهنگ ما جا افتاده (خوب و بدش بحث‌ش جدا بود!)؛ و البته در یک گفتگوی کوتاه، کوتاه‌ترین روشی است که می‌شناسم برای احترام گزاردن.]

این وسواس را در نوشته‌هایم نداشتم آن اوائل. در خیلی از یادداشت‌هایم به سادگی از واژه‌هائی استفاده می‌کردم که در گفتگوهای روزمره‌ام کنار گذاشته شده بودند (مثل همین "بنده" / البته شک نیست عکسش هم صادق است در محاورات روزمره). به هر حال، کم‌کم قواعد تازه در نوشته‌هایم نفوذ کردند، از جمله همین وسواس. اعتراف می‌کنم، وبلاگ وسواسم را در نوشتن زیاد کرد (به خوب و بد و نتیجه‌اش کاری ندارم. همان‌طور که گفتم، این وسواس را، قایم‌باشک‌ بازی با کلمات را دوست دارم. البته تا وقتی که جلوی نوشتن را نگیرند!) و به این خاطر هم، سپاس‌گزار وبلاگ‌نویسی هستم!!!

تایپ کردن نکته‌ی جالبی دارد که قلم و کاغذ ندارد، یا بالعکس! وقتی در متنی تایپ شده جمله‌ای یا کلمه‌ای را حذف می‌کنم، آن بخش پاک می‌شود و دیگر وجود ندارد. در حالی‌که در متن دست‌خطی، فقط می‌توانم حضور کلمه‌ یا جمله‌ی دل‌نخواه! را مخدوش کنم. من فقط می‌توانم خط بزنم یا در رادیکال‌ترین برخورد، لاک بگیرم! اما نمی‌توانم آن کلمه یا جمله را از بین ببرم، مگر اینکه کل صفحه را از بین ببرم؛ مثلا بسوزانم!

تایپ کردن به نوعی ضد خاطره به نظر می‌رسد.

مضمون نوشته‌هایم نیز برایم جالب است (جالب بودن نه به معنای خودشیفتگی، بل به معنای قابل تامل، سوال‌برانگیز، موضوع تحقیق، بیمار!!!). خیلی خصوصی‌تر می‌نوشتم. کمتر توضیح می‌دادم. آزمایشگرانه می‌نوشتم. یادم می‌آید که سعی می‌کردم مثلا یک موضوع اجتماعی را با یک قضیه‌ی شخصی بیامیزم و روایت کنم. گاهی بعضی معدود خواننده‌های آن وقت‌ها فکر می‌کردند فلان یادداشتم یک مسئله‌ی کاملا شخصی است (یکی دو بار حتی نصیحتم کرده بودند!). احتمالا آن‌روزها اگر داستان ملاقات‌کننده را می‌نوشتم، شاید کسی برایم یادداشت می‌نوشت: «بهتر بود مشتری آژانسو از دس نمی‌دادی! لینک بده لینک بستون. بای!»

وبلاگ را دوست دارم. وبلاگ حافظه‌ی من شده. حافظه‌ای که خیلی هم نمی‌توانم به دلخواه خودم در آن دست ببرم. وبلاگ، مثل یک نوار ویدئویی، مثل یک دوربین، عمل کرده برایم. شاید حتی بهتر باشد بگویم مثل یک پرونده! از ایده‌ای که وبلاگ را یک دفترچه خاطرات می‌داند، دفترچه‌اش را وام می‌گیرم. وبلاگ برایم یک دفترچه است. دفترچه‌ای که می‌توانم در آن خاطره بنویسم یا یادداشت‌های روزانه، یا مقاله و داستان و شعر یا هر چیز دیگری که دلم می‌خواهد... بی‌مورد، بی‌مناسبت و حتی نوستالژیک!

اما نه دفترچه‌ای خصوصی و پنهان. باید من هم اعتراف کنم، اگر روزی وبلاگم خواننده‌ای نداشته باشم، دیگر در آن (این!) نمی‌نویسم؛ درش را تخته می‌کنم یا ساندویچی باز می‌کنم!

وبلاگ گاهی مثل تجسم یک خیال و رویای قدیمی است: نامرئی شدن و از دیوارها عبور کردن. در واقع، دنیای مجاز تجسم این رویاست (رویای زیبا و دهشتناک، توٱمان). من و تمام اهالی دنیای مجاز موجودات مرئی‌ـ‌نامرئی‌ای هستیم که با اجازه‌ی هم، در خانه‌های یکدیگر راه می‌رویم و گاهی روی پنجره‌‌ی بخار گرفته‌ی حمام (کامنت‌گیر) یادداشتی می‌نویسیم تا حضور خودمان را اعلام کنیم: بووووووو! من اینجام!!!!

* البته وسواس در انتخاب کلمات گاهی دردسرساز هم می‌شود؛ شدید! پارسال، در یادداشتی به جای "مرهم" نوشتم "مرحم". بعد از مدتی که دوباره چشمم به آن یادداشت خورد احساس کردم که اشتباهی پیش آمده، اما وقتی کل یادداشت را خواندم یادم آمد دلیلی برای نوشتن "مرهم" با "ح" داشتم. با این‌حال، هرچه فکر کردم، به خاطر نیاوردم دلیلم برای نوشتن "مرهم" طوری که "ر‌حم" (مهربانی، بخشودن) را هم به خاطر بیاورد چه بود! شاید بهتر است نتیجه بگیرم وسواس زیاد ممکن است آخر و عاقبت خوشی نداشته باشد و بیخود و بی‌جهت آدم را در دیکته تجدید کند ؛)

** توضیح برای عاصی‌ها!: به جای "رضا" هر بار نام دوست مورد نظر را باید گفت!!!

زنستان:

فعالان جنبش زنان در تدارك كمپين «‌يك ميليون امضاء براي تغيير قوانين تبعيضآميز»



  Comments:  ارسال یک نظر
<< Home

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017
September 2017

Counter