شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۵ آبان ۲۳, سه‌شنبه

«نيم‌روی شبانه» بخش چهارم:

موها به هم ریخته و خیس ِ عرق و نیش تا بناگوش باز و پاتیله‌پاتیل!*

حتی وقتی فقط بخواهی چند کلمه حرف بزنی هم، ممکن است چیزی برای گفتن به ذهن‌ات نرسد.

آدم‌هایی که این‌جور وقت‌ها می‌توانند باز هم حرف بزنند را به عنوان آدم‌های موفق می‌شناسیم.

* * *

از بچگی یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم در گروه آرزوهای مربوط به آشپزخانه، این بود که بتوانم تخم‌مرغ را مثل آشپزهای حرفه‌ای فیلم‌ها با یک دست بشکنم.

بالاخره بعد از کلی تمرین، چند ماه پیش موفق شدم این کار را انجام بدهم. فکر کنم به همین دلیل است که نیمروهایم خوشمزه شده‌اند؛ حتی یاد گرفته‌ام نیمروهایی درست کنم با طعم کباب سلطانی... و از آن خوشمزه‌تر، نیمروهای آنارشیستی.

* * *

وقتی وارد خانه‌ای می‌شوی که در آن حتی یک تار مو هم آشفته نیست و همه چیز سرجای خودش است، سریع می‌روی و می‌نشینی روی صندلی و منتظر می‌شوی تا میزبان سر صحبت را باز کند.

اما وقتی وارد خانه‌ای می‌شوی و می‌بینی چند کتاب روی میز آشپزخانه هنوز باز مانده و روی میز عسلی کنار یکی از صندلی‌ها یک فنجان نیمه‌پر قهوه است، به میزبان لبخند می‌زنی و از روی میز یک سیب سبز برمی‌داری و گپ زدن را شروع می‌کنی.

با این‌حال، این یک قاعده نیست و بیشتر یک اتفاق به نظر می‌رسد و کاملا بستگی دارد به این‌که میزبان دوست صمیمی‌ات باشد یا نه؛ سیب سبز دوست داشته باشد یا نه؛ منظم باشد یا نه؛...

نتیجه‌گیری: همه‌جا مواظب رفتارمان باشیم که گم نشود.

* * *

بعضی چیزها آشفته‌شان خوب است.

قبول ندارید؟

بروید از حضرت حافظ بپرسید.

* * *

(داستان این نیم‌رو گم شد، این داستان را جایگزین کردم)

قورباغه را گذاشت لای نان باگت‌ و سوسیس را روی میز تشریح...

دستیارش پرسید: «پرفسور، فکر نمی‌کنین اشتباهی پیش اومده؟»

عینک را روی بینی‌اش عقب داد، با وسواس نگاهی به ساندویچ و میز انداخت و گفت: «ممم... نه! مشکلی هست؟»

22/7/1385

* * *

یک احتمالا عادتِ گهگاهی ِ نسبتا عمومی (که ممکن است در اشکال تقریبا مختلف، اما با کیفیتی حدوداً مشابه، پیش بیاید): با نزدیک‌ترین دوست‌مان جر و بحث شدیدی کرده‌ایم در حالی‌که می‌دانستیم حق با او بوده و خلاصه حسابی او را دلخور کرده‌ایم و حالا خودمان به شدت ناراحتیم. کیف پول‌مان را درست بعد از دریافت حقوق، در تاکسی جا گذاشته‌ایم. موقع شستن ظرف‌ها چهار تا بشقاب دوست‌داشتنی را شکسته‌ایم و تازه بعد از جمع‌کردن‌شان، متوجه شده‌ایم که اتوی روشن را از روی پیراهن نویمان برنداشته‌ایم. کار عقب‌مانده‌ای را سرهم‌بندی کرده و به صاحب‌کار تحویل داده‌ایم و او با زبان بی‌زبانی گفته دیگر به ما هیچ سفارشی نمی‌دهد... خلاصه هر جور خرابی که دلمان خواسته و نخواسته به بار آورده‌ایم؛ خسته و عصبی و آشفته و نگران در اتاق نشسته‌ایم و به راهی برای حل این همه مشکل و مقابله با این بی‌نظمی فکر می‌کنیم. تصمیم می‌گیریم دیگر خیلی جدی به زندگی‌مان سر و سامانی بدهیم و برنامه‌ی مرتب و دقیقی بچینیم... و آخر سر بلند می‌شویم اتاق را جمع و جور می‌کنیم و بعد یادمان می‌افتد که...

توصیه‌ی پزشکی: استراحت کن!

* * *

از لذت‌بخش‌ترین لحظات زندگی این می‌تواند باشد که:

کار بسیار مهمی داری که مدت‌ها در انتظار انجامش بوده‌ای؛ کاری سرنوشت‌ساز. آماده‌ی انجام دادنش هستی که دوست‌ات تماس می‌گیرد. نگاهی به ساعت می‌اندازی... چند کلمه حرف می‌زنی و حال و احوال دوست‌ات را می‌پرسی. باز به ساعت نگاه می‌کنی...

لبخند می‌زنی و ساعت را کنار می‌گذاری و به صندلی تکیه می‌دهی و یک ساعت و نیم بعد از دوست‌ات می‌پرسی نظرش راجع به کمی قدم زدن چیست!؟

* * *

گاهی وقت‌ها، موقع تنهائی، دوست دارم اداهای بوگارتی/دلونی/ویلیامزی در بیاورم و سر خودم را گرم کنم: کبریتم را با فیگور عجیبی روشن کنم یا غذای توی ماهیتابه را با حرکات بازیگرهای سرخوش هالیوودی جابجا کنم و...

خلاصه اینکه، مضحکه‌ی عجیبی سال‌هاست این‌جور وقت‌ها سراغم می‌آید و دست از سرم برنمی‌دارد. کم‌سابقه است که بخواهم حرکت عجیب و غریبی انجام بدهم و چیزی را خراب نکنم: کبریتِ روشن می‌افتد روی پایم یا غذای داخل ماهیتابه می‌افتد زمین... یا هوس می‌کنم با یک شیرجه‌ی استادانه از روی مانعی در پیاده‌رو بپرم و سرم می‌خورد به میله‌ای که معلوم نیست درست آن لحظه از کجا سر و کله‌اش پیدا شده‌ و تمام این لحظاتم تبدیل می‌شوند به لحظات کیتونی/بروکسی/آلنی!

برای این بخش یک نتیجه‌گیری اخلاقی دارم: اینکه همه‌چیز (و حتی شاید هیچ‌چیز) هم طبق برنامه‌‌ و خواست ما پیش نرود، نه یک نتیجه‌ی اخلاقی، بلکه یک واقعیت مهم و معمولی است.

اما نتیجه‌ی اخلاقی که چندان هم تازه یا مهم نیست: برای هر کار عجیب و غریبی، تمرین لازم است.

نتیجه‌گیری: دنیا، با نظم ما پیش نمی‌رود.

* * *

خوشبختی گاهی بین کاغذهای به‌هم‌‌ریخته و در کمدی نامرتب است (خب... البته باید حواس‌مان باشد به این‌که دنبال چه چیزی می‌گردیم؛ گاهی تا پیدایش کنیم، بدبخت شده‌ایم!).

(زمستان 85 احتمالا)

(ببخشید! تصحیح می‌کنم: زمستان احتمالا 84)

*بلانسبت، دور از جان، همان: "زلف آشفته و خوی کرده و خندان‌لب و مست" (پیرهن‌چاک و غزل‌خوان و صراحی در دست)

نیم‌روهای ماسیده در خورجین پاندوپان:

بخش اول: افسانه اسم مادربزرگم نبود.

بخش دوم: در بزنگاه افسانه‌ها گرفتار آمدن

بخش سوم: مرگ در نمی‌زند،‌ چون دست ندارد

یک سوال بی‌ربط به این یادداشت ولی مهم برای خودم: می‌دانید ترانه‌ای با مطلع "ببین باز می‌بارد آرام برف / فریبا و رقصنده و رام برف" را چه کسی خوانده؟ و در اصل، در کدام آلبوم یا اصولا کجا می‌شود پیدایش کرد؟

برچسب‌ها: , ,

Comments


۱۳۸۴ آبان ۱۷, سه‌شنبه

«نیم‌روی شبانه» بخش سوم:

مرگ در نمی‌زند،‌ چون دست ندارد

می‌توانید اغلب این پاراگراف‌ها را با «به زعم من» بخوانید. می‌توانید نخوانید. مثل ادویه‌...

تحمل کردن مرگ کسی که نمی‌شناسم سخت‌تر از تحمل مرگ یک آشناست.

آخر وقتی یک آشنا می‌میرد، دلم کمتر برای لحظاتی که با هم نبوده‌ايم می‌سوزد.

برای همین است که هنوز هیچ‌وقت نیامده، وقتی به خودم می‌گویم شاید سال آینده اوضاع خوب ‌شود، بعد به خودم می‌گویم برای همیشه، تنم می‌لرزد که "برای همیشه" یعنی چه؟

* * *

اگر فروشگاهی بود که در آن مرگ می‌فروختند و من اگر فروشنده یا مدیر فروش آن فروشگاه می‌شدم، بالای در ورودی می‌نوشتم:

«مهم نیست من چه دروغ‌هایی راجع به مرگ می‌گویم. همیشه حق با مشتری‌ست»

* * *

مردن تنها چیزی‌ست که با تجربه چند باره درس جدیدی به آدم نمی‌آموزاند. شاید بشود امتیازی به زندگی‌ در پی‌اش داد. حداقل برای من که همین‌طور بوده...

* * *

این همه سال فکر کردن به اینکه دنیای پس از مرگی وجود دارد یا نه.

به صدها نتیجه رسیدن و نرسیدن.

هزار بار "کس نآمد از آن جهان"* را خواندن و بعد به این پارادوکس فکر کردن که پس اصلا برای چه می‌گوید "از آن جهان"؟

* * *

اگر پرومته ساخته شد برای آنکه همیشه به امید یک یاور باشیم؛ اگر آرش ساخته شد برای آنکه همیشه به امید یک ناجی باشیم؛ دنیای پس از مرگ ساخته نشد برای آنکه دلمان نسوزد؟

* * *

مرگ مثل توپ بسکتبالی که داخل حلقه می‌رود یا نمی‌رود نیست. مثل کیش و مات هم نیست. مثل چهار سرود تاجگذاری هندل هم نیست...

پس مرگ مثل چیست؟

من که هنوز هزار آرزو دارم. بروید از یکی دیگر بپرسید. بیشتر از این چیزی نمی‌دانستم.

* * *

نمی‌دانم مرگ مثل چیست...

چون هر بار که سراغ مرگ رفته‌ام داشتم می‌مردم و هنگام مردن آدم وقت نمی‌کند درست شناسائی کند. بعد هم که با هم به مشکل برخوردیم و نه او تماسی گرفت و نه من یادداشتی گذاشتم.

* * *

وودی آلن را خیلی دوست دارم. چون تا به حال نشده هیچ کدام از فیلم‌هایش را ببینم. کسی چه می‌داند؟ شاید روزی بیشتر دوستدارش شدم.

* * *

شاید تجربه ثابت کرده باشد، کسانی سراغ مرگ خودخواسته می‌روند که در اوج امید به زندگی به سر می‌برند. وگرنه آدم بیکار که نیست.

اثبات این نظریه را به عهده خودکُش‌ها می‌گذارم. من که گفتم فعلا کلی پیمانهٔ خالی نکرده دارم.

* * *

آن قدر که از دلهره، هنگام گوش کردن لاکامپانلا و سرودهای هندل می‌ترسم، از مرگ نترسیده‌ام.

با این حساب سربازها باید از مرگ خیلی بترسند.

چه خوب که مرده‌شور و مرده‌سوز نشدم. همین بیکاری را که دارم به شدت ترجیح می‌دهم.

* * *

یکی از دلایل عظمت رکوئیم موتسارت شاید این است که مرگ آن را سفارش داده بود. باید از بزرگان آموخت.

عمده تفاوت رکوئیم موتسارت و ترانه‌های بانی‌ام شاید همین باشد!

* * *

پیشنهاد می‌کنم هیچ وقت با سیب زمینی نیم‌رو درست نکنید.

مگر اینکه اتفاقن از طعم این نیم‌رو خوش‌تان آمده باشد.

به من که نچسبید.

توضیح: این نیم‌رو نصفه شب درست شد. اما نصفه شبی بود که اصلا حوصله نیم‌رو درست کردن نداشتم، پس گذاشتم بماند برای یک موقعی که حتی حوصله نیم‌رو خوردن هم نداشته باشم. با این حساب لطفا، اینکه یک چنین نیم‌روی مانده‌ای را در زمانی به جز نیمه‌های شب می‌گذارم لب حوض! اسمش را هم می‌گذارم نیم‌روی شبانه، دروغ‌گوئی ندانید؛ واقعا نیم‌روی شبانه بود.

* حکیم عمر خیام:

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد

از دست اجل بسی جگرها خون شد

کس نآمد از آن جهان که پرسم از اوی

کاحوال مسافران دنیا چون شد

نیم‌روهای پیشین:

بخش اول: افسانه اسم مادربزرگم نبود.

بخش دوم: در بزنگاه افسانه‌ها گرفتار آمدن

برچسب‌ها: ,

Comments


۱۳۸۴ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

((نيم‌روی شبانه)) بخش دوم:

در بزنگاه افسانه‌ها گرفتار آمدن

کلی کتاب نخوانده دارم.

شماره‌گذاری آثار باخ تا عدد 1126 را نشان می‌دهند که بعضی از آنها چندین قطعه را در خود جای داده‌اند ( که تازه اجرای خیلی از آنها هم در دسترس نیست!)

صندلی بادی‌ام از چند جا پنچر شده و باید دوباره تعمیرش کنم و پر از باد...

و مدتهاست که کوه نرفته‌ام.

این یعنی وقتی:

جمعه شب به خاطر می‌آوری هنوز تکالیف شنبه مدرسه را انجام ندادی و قرار است سینما هم بروی!

* * *

کوله‌پشتی‌ام را پر از هیزم کردم و چند تا سیب زمینی داخل جیب جلو انداختم و یک مشت چای داخل ظرف ریختم (چون چای دم کردنی را بیشتر دوست دارم آن بالا)

با اینکه دو شب نخوابیده بودم راه افتادم؛ و آفتاب که زد کنار آبشار نشسته بودم.

برف‌ها تازه آب شده بودند و آبشار می‌غرید و چنان سفید بود که انگار می‌خواهد معجزه‌ای بکند.

تن درخت‌ها را هم که دست کشیدم خبر از نیاز به یک معجزه می‌دادند.

زمین را نوازش کردم و تخته‌سنگی را بوسیدم و کمی خاک چشیدم. طعم خاک بالای کوه مثل ماهی‌دودی نیست و حسش به همان لذیذی قزل‌آلای بخارپز شده با کمی آب و نمک و زعفران است.

آن روز، هر چه هیزم تر بود آنجا می‌فروختند و خوشبختانه آوردن هیزم از پایین حسابی کارآ از آب در آمد.

ابهت کوه آدم را می‌گرفت و سکوت پرهیاهویش اجازه نمی‌داد که حرف بزنی.

آن همه زیبایی وسوسه‌ات می‌کرد سری هم به کویر بزنی و ببینی آن خاکهای تفتیده چه طعمی می‌دهند و سکوت آنجا چه حرفهایی دارد، بی‌آنکه فکر خنکا یا گرما باشی. کویر هم آبشارهای زیبایی دارد.

به خودم می‌گویم: کار عقب‌افتاده را باید هر وقت یادت آمد انجام بدهی. حتی اگر دو شب نخوابیده باشی.

خودم می‌گوید: به شرط آنکه بدانی آبشار با معجزه‌ای در انتظارت است و طعم خاک آن بالا همیشه خوب است. وگرنه شاید ارزشش را نداشته باشد.

به خودم می‌گویم: برای من باخ آبشار است و کتاب‌ها همان خاک خوش‌طعم... و صندلی بادی صخره‌هایی است که بالا می‌روی تا کنار آبشار بنشینی... صبح و شب کوه هم که همیشه زیباست.

* * *

چند سال درس می‌خوانی که دانشگاه قبول شوی، چند سال هم درس می‌خوانی که از دانشگاه اخراجت کنند!

* * *

داخل حیاط خانه‌مان یک تکه خاک کوچک بایر بود که فکر می کردم در دل خود چشمه‌ای پنهان دارد.

یک هفته تمام هر روز بعد از ظهر زمین را می‌کندم تا به آب برسم. دستهایم آن قدر بزرگ نبودند که بیشتر از نیم متر پایین بروم. به اندازه همان کوچکی‌ام فهمیدم که هر زمینی آب ندارد.

برادرم همان موقع یادم داد که آنجا حتی اگر به آب رسم، فاضلاب است.

بعدتر یادم داد که خیلی بیشتر از نیم متر باید کند تا به آب رسید.

و خیلی بعدتر یادم داد چطور باید فهمید کجا آب پیدا می‌شود.

برادرم زمین شناس است.

* * *

مرد در جنگلی پر از کاج نشسته بود و به لحظه‌های موزیکال گوش می‌داد که از داخل خانه کوتوله‌ای( زیر تنها درخت بلوط جنگل که مثل خود کوتوله معلوم نبود از کجا آمده و چطور در آنجا زنده مانده) بیرون می‌آمد.

ناگهان در سایه‌روشن جنگل حرکت آرام وجودی انسانی را دید.

چشمهایش را تیز کرد و به همان‌جا خیره شد. زنی بود که رقص‌کنان با نوای موسیقی نزدیک می‌آمد.

مرد فکر کرد آنیمایش(1) است که می‌آید.

زن که نزدیک‌تر رسید، مرد آرام لبخندی زد و پرسید: می‌بخشید خانم... شما آنیمای من نیستید؟

و زن پاسخ داد: من از کجا بدونم؟

و همان‌طور رقص کنان از آنجا دور شد.

مرد هنوز نشسته و به این فکر می‌کند که وسط این جنگل کاج تک دخت بلوط و کوتوله چه می‌کنند.

اگر می‌پرسید پس آنیما چه شد، باید بگویم مرد به خودش قول داد بار دیگری که آنیما از آنجا عبور کرد سوال بهتری را مطرح کند.

و اگر می‌پرسید من که هستم، باید بگویم من همان پستچی هستم که برای کوتوله صفحه‌های شوبرت را می‌برد.

* * *

دخترخاله‌ام رفت بالای دیوار استخر خالی خانه خاله ایستاد و فریاد زد: من می‌خوام بپرم بچه‌ها...

ما هم همگی زدیم زیر خنده، چون مطمئن بودیم حتما خواهد پرید.

بعد دستش را گذاشت روی قلبش و فریاد زد: آخ قلبم... آخ قلبم...

و ما دلهایمان را گرفتیم و قهقهه زدیم.

بعد تعادلش به هم خورد و با سر افتاد کف استخر خالی و سیمانی...

ما یک لحظه ساکت شدیم... بعد همانطور که دلمان را گرفته بودیم روی زمین افتادیم و با چشمهای پر از اشک آن قدر خندیدیم که از نفس افتادیم و به زوزه کشیدن رساندیم کار را!

دخترخاله‌ام بلند شد و برگها را از لباسش تکاند و قهقهه زنان به سوی ما دوید.

* * *

با خودم فکر می‌کردم اگر یکی از این جایزه‌های پنجاه میلیونی بخت‌آزمایی را ببرم، خانه را پر می‌کنم از انواع و اقسام صندلی... «تا کاغذها بیش از این ویران نشده‌اند» را هم می‌برم جلوی دوربین...

چند بار کارت بخت‌آزمایی خریدم.

متوجه شدم اگر همین‌طور پیش بروم چند کتاب خوب را از دست خواهم داد بدون اینکه صاحب هیچ صندلی‌ای بشوم.

به این نتیجه رسیدم که بهتر است فیلم هالیوودی نسازم!

-----------------------------

1) آنیما: مادینه جان. زن درون. مقابل آنیموس که می‌شود نرینه جان. مرد درون.

برچسب‌ها: ,

Comments


۱۳۸۴ مرداد ۱۷, دوشنبه

((نيم‌روی شبانه))

بخش اول: افسانه اسم مادربزرگم نبود.

وقتی که بعد از مدتی طولانی برمی‌گردی به خانه‌ مادر بزرگت، آن‌قدر محو گوشه کنارهای کودکی‌ات می‌شوی که حتی مادربزرگ را فراموش می‌کنی.

آنجا که با عروسک‌ها حرف می‌زدی، آن پنجره که هنگام توپ‌ بازی وسط خانه شکست، و آن گوشه که پدربزرگ می‌نشست.

آغوش مادربزرگ، تنها جای امن است برای خاطره‌هایی که دارند آرام آرام محو می‌شوند. عطر موهایش خاطره‌ها را رنگ می‌زنند.

* * *

مبارزه در دنیایی که هیچ افسانه‌ای را در خودش ندارد، کار طاقت‌فرسایی است. چون نه دیوهای این دنیا دیواند و نه فرشته‌هایش فرشته...

قهرمان؟

کسی چه می‌داند قهرمان پرومته بود یا هرکول یا آفرودیت؟

* * *

مادربزرگم قصه‌گوی قهاری است. پدربزرگم تقریبا نویسنده بود.

پدربزرگ وقتی رفت، تنها کتابش ـ که تمام عمر وقت گرفت برای نوشته شدن ـ را به دست چیزی شبیه مرگ سپرد. وصیت کرد هیچ کس آن کتاب را نخواند. تمام اصرارم برای آنکه کتاب از بین نرود هم هیچ نتیجه‌ای نداد.

مادربزرگ دارد فراموشی می‌گیرد. دیر به فکر افتادم قصه‌هایش را ثبت کنم. تنها نواری که صدای لرزانش ردی از قصه‌هایش را بر آن به جا گذاشته، گوشه‌ای گم کرده‌ام تا سال‌ها بعد پیدا کنم.

در دنیای مادربزرگم، این روزها، میمون خاتون رفیق گل‌خندان شده و هپلی هپو دیگر وقتی همسرش به در قابلمه می‌کوبد ظاهر نمی‌شود. آخر تمام قصه‌های مادربزرگ یکی شده و دیگر هزاران قصه بلد نیست، فقط یک قصه بلد است که در آن همه قهرمان‌ها حضور دارند و هیچ وقت پایانش را هم برایم تعریف نکرده...

مادربزرگ برای آنکه بفهمد خوابیم یا بیدار مرتب وسط قصه‌هایش می‌گفت: بگو خب!

مادربزرگ قصه نمی‌گفت که خوابمان کند.

* * *

وقتی می‌روی سراغ صندوق کوچکی که سالهاست بازش نکرده‌ای، تا چند لحظه آن قدر گیجی که انگار درست وسط یک ظهر بهاری میان یک جنگل پر از کاج گیر افتاده‌ای و معشوقی داری که با لحظه‌های موزیکال شوبرت زیر باریکه‌ای از نور آفتاب جلوی نگاه حیرانت می‌رقصد.

تا وقتی باران نگیرد که تو هم در رقص به معشوقت بپیوندی، از حیرانی بیرون نمی‌آیی.

* * *

شده‌ام مثل قصه‌های مادربزرگ... بگو خب!

* * *

وقتی بنشینی جلوی کتابخانه‌ات و شروع کنی به ورق زدن کتاب‌های کودکی... بعد از چند سال...

و به نقاشی‌های سال اول دبستان نگاه کنی...

کتاب خردلی بزرگی که ديگر چندان مهم نیست رویش چه نوشته(بالاخره امشب یا فردا شب تمامش خواهی کرد) را کنار می‌گذاری و پاهایت را دراز می‌کنی و به دیوار تکیه می‌دهی و محو دوباره خواندن افسانه برداران شیردل می‌شوی... یا شاید هم کنراد!

* * *

مادرم اولین کسی است که باعث آشنایی من با زندگی موجودات افسانه‌ای شد.

آخر خودش یک موجود افسانه‌ایست.

* * *

گل مروارید، تا آنجا که به خاطرم مانده، بوته‌ای خپل دارد. برگهایش مثل راکت بدمینتون هستند. رنگ برگ‌هاش همان سبزی است که تا امروز دوست دارم. برگ‌های مروارید آب را روی خودشان نگه نمی‌دارند، انگار که روغنی باشند.

اما بهار: گل مروارید... دانه‌های ریز انگورمانند و سفیدی که تلخ‌مزه‌اند و پر‌ آب وقتی بین انگشت‌ها می‌ترکند عطر عجیبی دارند.

اما گل مروارید را اگر دست نزنی،‌اوائل تابستان یک بوته درافشان داری...

کاش یک‌بار دیگر ببینم!

* * *

نه سالم بود که از باغ خاله‌ام یک کیسه بزرگ بذر گل لاله عباسی برداشتم و به خانه خودمان آوردم. لاله‌عباسی نیازی به کاشته شدن ندارد. باید بذر را روی خاک بپاشی و صبر کنی تا تابستان آینده...

و من تابستان آینده همان سال، یک باغچه زیبا پر از گل لاله‌عباسی داشتم. آن روزها فکر می‌کردم من هیچ مسئولیتی در قبال لاله‌عباسی‌ها ندارم. گل‌ها هر سال شکوفا می‌شدند و بوته‌ها یک دست پر گل سرخ لاله‌عباسی؛ و آخر تابستان خشک می‌شدند و بذرها را دوباره روی خاک و کنار‌ باغچه می‌ریختند و من سال بعد باغچه‌ای پر‌ گل‌تر داشتم... کنار گلهایی که مادر و پدر کاشته بودند... و کنار فرشته زیبای باغچه‌مان: گل مروارید.

اما بزرگتر که شدم، مادربزرگ یادم داد اگر بذر گل لاله‌عباسی را در شیر بخوابانم، رنگ گل‌ها عوض می‌شوند حتی آبی و زرد...

افسوس که آن وقت دیگر ما آن حیاط بزرگ را نداشتیم و آمده بودیم در یکی از همین آپارتمان‌های فکسنی!

و این هم افسانه‌ای شد که حقیقتش را مادربزرگ می‌داند.

* * *

وقتی که از نمایشگاه کتاب بر‌می‌گردی و وسط آن همه دنیا می‌نشینی...

وقتی که برای اولین بار متن کامل«انجیل به روایت متی» یِ باخ را می‌شنوی...

وقتی که برای اولین بار صاحب یک صندلی بادی بدون باد می‌شوی...

وقتی که از خواب بیدار می‌شوی و یادت می‌آید بالای کوه خوابیده‌ای و آسمان بزرگ و آبی را بالای سرت می‌بینی...

و تمام وقتهایی که حیران می‌شوی!

و به خاطرت می‌آید که کلی کار برای انجام دادن داری:

خواندن همه کتابها... کشف رموز مخلوق باخ... باد کردن یک صندلی... و جمع کردن هیزم برای صبحانه...

برچسب‌ها: ,

Comments

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

دسامبر 2004
ژانویهٔ 2005
فوریهٔ 2005
مارس 2005
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
مارس 2009
آوریل 2009
مهٔ 2009
ژوئن 2009
ژوئیهٔ 2009
اوت 2009
سپتامبر 2009
نوامبر 2009
ژانویهٔ 2010
مارس 2010
آوریل 2010
مهٔ 2010
ژوئن 2010
ژوئیهٔ 2010
اوت 2010
سپتامبر 2010
اکتبر 2010
دسامبر 2010
فوریهٔ 2011
ژوئن 2011
مهٔ 2012
ژوئن 2012
ژوئیهٔ 2012
اکتبر 2012
نوامبر 2012
آوریل 2013
ژوئن 2013
ژوئیهٔ 2013
سپتامبر 2013
آوریل 2014
مهٔ 2014
ژوئن 2014
اکتبر 2014
دسامبر 2014
ژانویهٔ 2015
فوریهٔ 2015
آوریل 2015
مهٔ 2015
مهٔ 2017
ژوئن 2017
سپتامبر 2017
نوامبر 2018
دسامبر 2018
آوریل 2019
ژانویهٔ 2020
فوریهٔ 2020
مهٔ 2020

Counter