شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۶ مهر ۴, چهارشنبه

مکتب (2)

ته‌ته‌اش... [این "ته‌ته‌اش" نمی‌دونم چند وقته افتاده توی دهن‌ام. اهمیت‌اش در زبانِ خودم شبیه «رک و روراست»هائیه که می‌گم. ته‌ته‌اش می‌دونم گفتن‌شون قطعا بیشتر رو خودم تاثیر می‌ذاره تا کس دیگه؛ در اصل، شاید به خاطر حسی که به خودم می‌دن می‌گم‌شون... خوب هم که فکرشو بکنم می‌بینم عملا نقشائی که به‌عنوان یه تئاتری بازی یا تمرین کردم، گاهی بیشتر ازون‌که بازی باشن در برابر دیگران، یه بازی شخصی بودن... ازون اول‌ش هم اگه خوب نگاه کنم، شیفته‌ی هلپرین بودم و آرتو و گروتوفسکی... حتی این‌روزا که متوجه کرامات استانیسلاوسکی کبیر شدم، نمی‌تونم انکار کنم تو تمام گوشه‌های تئاتری مغزم رسیدن به توانائی‌های هلپرین و گروتوفسکی و مزه‌مزه کردن رویاهای هولناک آرتو برام جذاب‌ترن. به‌هرحال، همین علاقه‌م به خانم هلپرینی که دست و پا شکسته می‌شناسم (بدیهیه که خودشو نه!) شاید توضیح بده چرا تو تمام این اندک نقش‌هائی که این سالا بازی کردم، بیشتر از بیرون، حواس‌ام به خودم بوده و با کله‌شقی سر بحثای شناخت کاراکتر گیر دادم که ترجیح می‌دم... بگذریم؛ حرف‌ام تئاتر نبود از اول.]

می‌خواستم بگم نه تنها کلا و از اول، بلکه ته‌ته‌اش هم ازین بازی خوش‌ام می‌آد. همین بازی‌ای که سرخود اسم‌ش رو گذاشتم مکتب‌ها. با میل پیش می‌برم‌اش...

واقعیت اینه که وقتی این زیر رو با اسمی که همه‌ی آشناها و نیم‌آشناها با اون می‌شناسن‌ام امضا می‌کنم، نمی‌تونم خیلی راحت از خودم بنویسم. درسته حتی تو خیالی‌ترین داستان‌هام سایه‌های خودم رو به وضوح می‌بینم (بگذریم ازونائی که دست به سینه و بی‌خجالت وسط‌شون می‌ایستم!)، و درسته که به خصوص این وبلاگ ـ‌که عملا ارضاء‌کننده‌ی بخش مهمی از امیال و حتی آرزوهای نوشتاری‌م بوده‌ ـ خیلی جاهاش مستقیما روی خودم مانور می‌ده، با این‌حال ته‌ته‌اش، خودم هم اعتراف می‌کنم به وضوح اون‌چیزی که بتونه تصویری از منیّت من به دست بده درش وجود نداره. هیچ کاری هم به مانیفست‌های راجع به مدل‌های وبلاگ‌نویسی ندارم. شاید کسی براش این قضیه اهمیت نداشته باشه. از طرفی می‌دونیم خیلی وقتا از روی داستان یه آشنا می‌شه نکات عجیبی راجع به‌اش فهمید که توی ساعت‌ها گپ به دست نمی‌آن. به‌هرحال اینا از نظر من مهم‌ان... و برای همین، حالا این چالش مطرح شده که مستقیما از خودم بنویسم یا نه... پاسخ‌ام کماکان چیزی شبیه "نه" هست... نه که نخوام البته! جزو "نمی‌تونم"‌هامه. نه که نتونستن‌اش برخاسته از نوعی ترس باشه یا پنهان‌کاری (یا استاد! جسارت نباشه، حتی تمرّد! نه این هم نیست قطعا). برای اینکه تک‌تک شماهائی که منو از نزدیک می‌شناسید (و مشخصا این یادداشت خطاب به شماست و در اصل فرد یا افراد خاصی که شناسائی شده و پرونده داریم پیش هم!)... کجا بودم؟ آها! این همون‌جائیه که شاید ردش تو یه سری از داستانام دیده بشه، با این تفاوت که اونجا آگاهانه‌س. سوء یا استفاده (!) از روش حرف زدنمه تو روایت... اما تو حرف زدن، شماهائی که مستقیم می‌شناسیدم می‌دونین چطوری‌ام...

وقتی سراغ یه رمان کلاسیک می‌ریم، می‌دونیم به طور معمول هیچ منطقه‌ای توی روایت بی‌ارتباط با بقیه‌ی مناطق نیست. روابط علی/معلولی معمولا خیلی واضح جلوی چشم‌مون عَلَم می‌شن. درست که داستان‌های کوتاه زندگی‌مون مثل بعضی از داستانای «اتوبوس پیر» براتیگان تموم می‌شن، یا شوخیای آلنی حیرت‌انگیز توشون دارن، یا... هرچی باشن، به هرحال ته‌ته‌اش به گونه‌ی حس‌داری (حس‌اش به انتخاب هرکس در هر لحظه‌ی خاص) داستانِ زندگی کلاسیکه.

ریشه‌ها شاید وقتی مربوط به وطن و خاک و اینا باشن، برای من اهمیت خاصی نداشته باشن. ولی وقتی می‌رسم به ریشه‌هائی که مربوط به خاطرات و تجربه‌ها و آدم‌ها و کلا رمانِ زندگی می‌شه، همه دیدین که نمی‌تونم خیلی تو خط مستقیم حرف بزنم و راحت از کنار یه سری چیزا بگذرم. برای همین شاید گاهی حرص‌تون رو در آورده باشم موقع جَستَن‌های مدام‌ام از یه موضوع به موضوع دیگه و دست‌آخر برگشتن به موضوع اصلی و گاهی حتی از خیرش گذشتن. شاید هیچ شباهتی به یه «آرزوهای بزرگ» نداشته باشه، اما نمی‌شه از حواشی‌ش گذشت. حتی شاید بتونم بگم همه‌مون همین‌طوریم.

وقتی آدم داره نگرانی‌ش از فلان رفتار رو روایت می‌کنه، یا شادی‌ش از اون‌یکی رفتار رو... خب فقط در مورد خودم بگم شاید بهتر باشه؛ نمی‌تونم فکر کنم مهم نیست مثال آوردن از این یا اون ماجرای قدیمی، اشاره به یه خط از داستانی یا فلان حادثه و فلان خاطره. اینا از نظرم اهمیت دارن برای بیانِ یه اتفاق شخصی، چون ریشه‌هان. یه لبخند شاید برای من معنی‌دار شده باشه به خاطر یه بیت شعر، یه صحنه از فیلم یا مثلا یه آدمی که هیچ‌وقت خندیدن‌اش رو ندیدم... به خاطر ریشه‌هائی... و وقتی با یه دوست صمیمی حرف می‌زنم، اگه بخوام احساس کنم وقت صحبت صادق بودم (یعنی اون "رک و روراست"ها رو با وجدان آرام بگم!)، گاهی باید همه‌ی اینا رو، ریشه‌ها رو، بگم؛ دست‌کم مهم‌هاش رو. گاهی بعضی نمونه‌های همه‌چیز گفتن‌ها تو بعضی یادداشتام بوده. اما نمی‌شه زیاد این‌طور بنویسم. رک و رواست، خودم تو نوشتن‌شون گاهی وامی‌مونم، چون دیگه مسئله‌ی روایت یه قصه مطرح نیست. دیگه حساب این نیست که یکی از اوج‌های لذت نوشتن برام اینه که می‌تونم هر لحظه از یه داستانی خوش‌ام نیومد، سرنوشت تازه‌ای براش رقم بزنم. مسئله، مسئله‌ی وقایع اتفاقیه‌س که دست‌بردنی نیستن. یا باید صادق باشم یا نه... و اولی رو حتما ترجیح می‌دم. برای همین دشوار می‌شه نوشتن؛ چون گاهی بعضی اتفاقات به نظرم هیچ کیفیت خاص روائی ندارن... چون بعضی ریشه‌هاشون اصلا قابل بیان نیستن (نه غیر قابل بیان مثل یه راز، بلکه به طور مشخص غیر قابل گفتن، چون با کلمات بیان نمی‌شن! مثل دست‌هائی که گاهی رو هوا یه ابر بزرگ در حال باد شدن رو دنبال می‌کنن و صورتی که گره می‌خوره و جمله‌ای که نیمه‌ی نخست‌اش تو دهن می‌مونه و نیمه‌ی دوم‌اش با حرکات بیان می‌شه. مثل حس‌های غیرقابل توصیفی که نوشتن‌شون وقتی خودِ آدم موضوع باشه، دشوار نه، برای خودم، شاید سخت‌ممکن باشه، اگه دور همی به خودم تخفیف ندم و نگم غیرممکن. دست‌کم، فعلا روش تمرکزی ندارم! (آها! مثال مشخص: مثل وقتائی که پشت تلفن چون یه آدم محترمی اون‌ور خطه، بلند می‌شم می‌ایستم و لبخند محترمانه می‌زنم یا وقتائی که پشت تلفن تند تند به جای تائید لفظی، سرم رو تکون می‌دم!!! خب فکر کنین بخوام برای طرف بگم فلان شخص محترم! من الآن ایستاده‌م!).

برای همینه که می‌گم نمی‌تونم خیلی راحت همه‌شون رو بنویسم. نمی‌گم که در ملاءعام ِ خلوتِ این وبلاگ! نوشتن هم، برام کار رو دشوارتر نمی‌کنه. بله! شاید بخوام چیزی رو فقط به یک یا چند دوست خاص بگم. شاید نخوام مثلا کسی غیر از یه دوست خیلی صمیمی بدونه چند ماهیه وقتی زیاده ذهن‌ام خسته می‌شه یا وقتی هیجان‌زده می‌شم یا اصلا وقتی همین‌طوری عادی‌ام، یهو چند دقیقه بین گردن و گونه‌‌ی چپ‌ام تیک ریز و آرومی پدید می‌آد... پس این هم سخت‌اش می‌کنه. ترجیح می‌دم مستقیم فقط به اون دوست یا دوستان بگم. شاید حتی بتونم بنویسم، ‌ولی ترجیح بدم همون فرد یا افراد خاص بخونن‌اش، مثل خیلی داستان‌هام که سرجمع گاهی شاید دو خواننده هم نداشتن...

با این‌حال مسئله‌ی مهم‌تر اون اولیه‌س قطعا، و سومی: اینکه گاهی دیدن یا حس کردن عکس‌العمل‌های اون فرد یا افراد خاصه که به حرف زدن آدم معنی می‌ده. مثل وقتائی که نشستیم و با دوستی داریم قاه‌قاه می‌خندیم و هر دو می‌دونیم اگه نفر سومی وارد جمع بشه، بِربِر به دو تا آدمی که به چیزی عجیب و نامشخص یا حتی بی‌ربط می‌خندن نگاه می‌کنه... و باز هم می‌خندیم، چون عمیقا از ربط ماجرا باخبریم. مثل زبان‌های دونفره یا چندنفره‌ی مشترک و مخفی که وصف لذت‌اش کلی حرف و وقت می‌خواد...

این‌طوریاس خلاصه و این یعنی به‌هرحال یه جلسه‌ی دیگه‌ی مکتب‌ها، که از نوشتن‌شون لذت می‌برم، و می‌گم اینو، چون گاس اگه به خودم بود هیچ‌وقت به فکرم نمی‌رسید حتی جسارت امتحان کردن‌شو داشته باشم، چه برسه به اینکه بشینم عملی‌شون هم بکنم.

مرسی! پس این هم مثلا "دُرّ حکمتِ" آخر این جلسه:

«جسارت گاهی تو ساعتِ شنیه؛ دفن می‌شه اگه بیرون نیاریم‌اش.»

برچسب‌ها:



  Comments:  ارسال یک نظر
<< Home

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017
September 2017

Counter