آنچه همیشه بر آن اصرار دارم و هیچ وقت هم از اهمیت آن برایم کاسته نمیشود در چند کلمه خلاصه میشود:
((اختیار خویشتن))
برای تمام انسانها، زنان و مردان...
میگویم اختیار خویشتن و بر خلاف تعدادی از دوستان فقط نمیگویم تن، چرا که در این کلمه خویش را مبین روان میدانم و تن را مبین جسم...
اختیار مطلق فرد بر تن و روانش آن چیزی است که من به آن معتقدم و آن چیزی است که ما از دست دادهایم و داریم از دست میدهیم.
تقریبا میتوانم بگویم هفتهای نیست که من در آن یکی دو بار هنگام بحث با یکی از دوستان این جمله را تکرار نکنم: هر کسی آزاد است به انجام هر کار که بخواهد، به شرط آنکه با آن عمل آزادی دیگران را سلب نکند.
همین هفته پیش در بحثی که با یکی از دوستان داشتیم و من سعی میکردم برایش توضیح بدهم چرا به عنوان یک فمینیست دارم خودم را از هر ایدئولوژی دیگری دور میکنم و معتقدم حقوق زنان اصلیترین مسئلهای است که باید به آن پرداخت و باز پس گرفت و احیاء کرد، به مسئلهای رسیدیم که مستقیما به موضوع اصلی این نوشته یعنی اختیار خویشتن مربوط میشد. بحث جالبی بود و در بخشهایی از آن، مواضع حیرتانگیز دوستم داشت کار من را به جنون میکشاند تا حدی که مجبور شدم برای کنترل هیجانم و نگه داشتن بحث در فضای بدون تنش، اول کمی گریه کنم و بعد بحث را ادامه بدهم. برایم کمی غیرقابل درک بود که یک انسان آزادیخواه و مدافع حقوق بشر، چنان مواضعی نسبت به حقوق زنان داشته باشد.
بحث ما در بخشی، به مسئله سقط جنین کشیده شد.
من معتقد بودم که یک زن کاملا مختار است در هر زمانی که احساس کند نمیتواند یا نمیخواهد از جنینی که در رحم دارد و به دنیا نیامده نگهداری کند، حق دارد جنین را سقط کند. چون این زن است که دارد جنین را در رحم نگهداری میکند و پرورش میدهد، این زن است که اگر بتواند و بخواهد بچه را معمولا تا دو سال شیر میدهد، این زن است که به خاطر فرهنگ مردسالار حاکم بر خانوادهها بار اصلی نگهداری و تربیت بچه را بر دوش میکشد( حتی اگر خانوادههایی را که به صورت برابر از بچه نگهداری میکنند و روابط صحیح در آنها موجود است در نظر بیاوریم، باز نمیتوانیم انکار کنیم که این مادر است که نقش اصلی را در خلق فرزند ایفا میکند) و به طور خلاصه آن جنینی که دارد رشد مییابد بار اصلیاش به دوش مادر است و این زن است که باید حق داشته باشد تصمیم بگیرد درباره نگهداری جنین و یا سقط آن...
صریحتر بگویم، جنین بخشی از وجود زن است و زن بر اساس حق اختیار مطلق خویشتن، حق دارد که جنین را نگه دارد و یا سقط کند.
دوست من در موضع مخالف میگفت: اما با سقط جنین بالاتر از سه ماه، انسانی صاحب روان کشته میشود.
به یاد جنبش "بگذارید زنده بمانند" افتادم که چه تلاش غیرمنصفانهای میکردند( و احتمالا میکنند) در گرفتن حق سقط جنین از زنان، البته در کشورهای آزاد بلانسبت ما! که سقط جنین در آنها آزاد است.
به دوستم گفتم: آقای محترم... سلب آزادی و حق اختیار بر خویشتن یک انسان بالغ، به نظر تو وحشتناکتر از سقط جنینی که هنوز صاحب شعور اجتماعی نشده و معلوم نیست اصلا سالم به دنیا بیاید و یا نیاید نیست؟
چه قانون انسانی به ما حق میدهد که آزادی یک زن بالغ را از او بگیریم و مخالف سقط جنین باشیم، به خاطر آنکه جنینی که هنوز به دنیا نیامده زنده بماند؟
گفت: پس حق کودک چه میشود؟
گفتم: اگر بخواهی از زاویه حقوق کودک هم به آن نگاه کنی، باز به نفع کودک تمام میشود. وقتی زنی جنینی را که در رحم دارد نخواهد، به هر دلیلی، فرزندی را که به دنیا خواهد آورد هم نخواهد خواست.
روشنتر بگویم، یک زن ممکن است به دلایل جسمی یا روانی یا اقتصادی و یا چندین دلیل دیگر که به ذهن من نمیرسد مایل باشد جنینش را سقط کند. اصلا شاید آن زن در پی یک رابطه آزاد جنسی صاحب جنین شده باشد. این هم یک اصل مهم است که رابطه جنسی را محدود به تولید مثل ندانیم. بههرحال، وقتی قوانین ضد زن به زن اجازه سقط جنین را ندهند، مشکل او را که همراهش حل نمیکنند. بچه به دنیا میآید و رسما به زور به دنیا میآید و آن زن هنوز بحران خود را دارد. و این بحران قطعا به سود بچه نخواهد بود. چون آن زن آسیب دیده و اصلا شاید حتی حوصله آن بچه را نداشته باشد، و بیتردید نگهداری جنین که بر او تحمیل شده، بر روح و روانش تاثیر منفی میگذارد. در این میان هم به آن زن آسیب وارد آمده و هم به کودک ناخواستهای که به دنیا میآید... به نظر من با ندادن حق سقط جنین به زنان، هم حق زنان زیر پا گذاشته شدهاست و هم حق کودکان...
دوست من ناگهان احساسات ایدئولوژیکش غلیان کرد و گفت: با کشتن آن بچه ما یک نیروی کار را میکشیم.
برایم واقعا مایه تاسف بود که چطور به نام یک ایدئولوژی که خود من روزگاری به آن معتقد بودم و هنوز برایش احترام قائلم، عقاید ضد زن بیان میشود. ایدئولوژیای که یکی از بنیانگذارانش از طرفداران سقط جنین بود، گرچه هیچ وقت نتوانست بر اساس ادعاهایش حقوق زنان را تمام و کمال احیا کند و باز پس گیرد و دست آخر خودش اسیر نگاه مردسالار شد. تازه میشود فهمید که چرا باید فمینیسم را فراتر از هر ایدئولوژی شناخت و دنبال کرد و چرا فمینیسم است که میتواند بشر را نجات دهد.
به او گفتم: تو چرا اصرار داری به آن جنین بگویی بچه... قبول دارم که جنین از سه ماهگی توان شنیدن پیدا میکند و آرام آرام تا نه ماهگی تبدیل به یک انسان کامل میشود، ولی فراموش نکن که تا زمان تولد بخشی از وجود زن است و مستقل از او بررسی نمیشود و نیز هنوز به اندازه یک کودک یک ماهه هم صاحب شعور اجتماعی نشده است.
از طرف دیگر، مگر زن ماشین بچهسازی است؟ مگر زن موظف است که نیروی کار به جامعه تحویل بدهد؟ تو داری درباره انسان صحبت میکنی یا درباره کارخانه؟
گفت: من معتقدم که دولت باید از آن زن حمایت کند.
گفتم: مگر دولت قرار است نه ماه آن جنین را توی بدنش این طرف و آن طرف بکشد؟ مگر دولت قرار است از خون خود جنین را تغذیه کند؟ مگر دولت درد زایمان را تحمل میکند؟ مگر دولت برای تولد جنین جانش به خطر میافتد؟ مگر دولت به بچه شیر میدهد و غذا میدهد؟ در این جوامعی که مردها ککشان هم برای نگهداری از بچه نمیگزد، مگر دولت شب تا صبح از خوابش میزند که از بچه نگهداری کند؟
کدام دولت ؟ کدام حکومت؟ من دارم از حق انسان بر تن و روان خودش میگویم.
گفت: خب! پیشگیری کند؟
گفتم: اولا در جوامعی مثل جامعه ما که آقایان زورشان میآید حتی از کاندوم استفاده کنند و طبق آمار چهل و پنج در صد از خریداران کاندوم زنان هستند، چون آقایان ما کسر شانشان است بروند کاندوم بخرند و و اساسا هیچ ارگانی وجود ندارد برای آموزش صحیح مسائل جنسی، پیشگیری چه معنایی دارد؟ این را باید آموزش داد، باید در اختیار همه قرار داد. نمیشود که فقط زنان پیشگیری کنند... میدانی قرصهای ضدبارداری چه تاثیر بدی میگذارند روی یک زن؟
از طرف دیگر، فرض کنیم که اصلا امکان پیشگیری همه جوره فراهم باشد. تو میتوانی یکی از این روشها را که به هیچ وجه امکان خطا در آن وجود نداشته باشد و در ضمن امکان دوباره بچهدار شدن در هز مانی که زن و مرد هر دو مایل باشند را از آنها نگیرد به من معرفی کنی؟
و تازه، اصلا گیریم یک زن در اوایل دوران بارداریاش بچه را میخواست، اما مثلا در ماه چهارم مشکلی برایش پیش آمد که دید نمیتواند جنین را نگه دارد. آیا باید مجبور باشد به نگهداری جنین؟
باز هم تاکید میکنم، یک زن حق صاحب اختیار تن و روان خودش است و جنین هم بخشی از وجود یک زن است و این تنها زن است که حق دارد تصمیم بگیرد جنین را نگه دارد و یا سقط کند.
بحث ما تا چند ساعت بعد هم ادامه یافت. نمیدانم دوستم در آخر چه نظری پیدا کرد. علیرغم آنکه کاملا به اختیار مطلق بر خویشتن، برای زنان و مردان اعتقاد دارم، در آن بحث سعی نکردم دوستم را متقاعد کنم و تلاشم این بود که تا حد ممکن دلایلم را واضح و روشن برایش بیان کنم و مطمئن هم هستم گریستن من هم در میان بحث، هیچ اجباری برایش پدید نیاورد و فقط باعث خندهاش شد.
برایش عجیب بود که چرا نسبت به قضیهای که به نظر او هیچ ربطی به من نداشت تا این حد حساسیت نشان میدهم.
اما من نمیتوانم بگویم این قضیه هیچ ربطی به من ندارد. چرا ربطی ندارد؟ چون مرد هستم و هیچ وقت جنینی را در وجودم پرورش نمیدهم؟
من مرد هستم، انسان هم هستم. وقتی حق یک زن، یعنی یک انسان زیرپا گذاشته شود، حق من هم زیر پا گذاشته شده... چون حق یک انسان زیر پا گذاشته...
و باز هم آن جملهام را تکرار میَکنم، جامعه دچار تبعیض، جامعه بیمار است.
و همینجاست که معتقدم برای رسیدن به آزادی و رسیدن به جامعهای شایای انسانهای آزاد، اول باید تبعیضهای جنستی را برطرف کرد و حقوق زنان را احیا کرد و باز پس گرفت.
خط جامعه انسانی شکسته و نیمی از این خط فشار بیشتری تحمل میکند و به ناحق حقوقش زیر پا گذاشته شده و میشود. اول باید دوباره این خط را یک دست کرد، بعد برای موضوعات دیگر پیش رفت.
به هر حال... آنچه امروز مرا دچار تلخکامی جدیدی کرده، این است که میبینم اولین اصل آزادی، یعنی اصل اختیار مطلق بر خویشتن، نه تنها توسط حاکمان و قدرتمندان، بلکه توسط همراهان و همدردانمان از ما گرفته شده و میشود.
وقتی میبینم برای سادهترین عقایدمان که فقط و فقط مربوط به خودمان میشود مورد بازخواست قرار میگیریم، و خودمان اولین افرادی هستیم که حقوق انسانی یکدیگر را زیر پا میگذاریم... نمیتوانم اندوهگین و معترض نباشم.
------------------------------------------------------------------------
موضوع دیگری نیز که میخواهم به آن اشاره کنم، چندان دور از مطلب اول نیست. چرا که باز هم اشارهاش به حق مسلم یک زن برای نگهداری از فرزندانش است.
در این چند روز گذشته، اتفاق تلخی پیش آمده که اغلب ما را بسیار نگران کرده... اشارهام به مشکلی است که برای نوشی گرامی و فرزندانش پیش آمده...
مادری که دو فرزند را در بطن خود پرورش داده و بعد به تنهایی مسئولیت پرورش و تربیت فرزندانش را به عهده گرفته، این روزها دوباره دارد ظلمی را تحمل میکند که قوانین ضد زن و فرهنگ ضد زن و غیرانسانی بر او روا داشتهاند.
نمیدانم از ما چه کاری در این میان برمیآید. شخصا از هیچ کاری دریغ نخواهم کرد و در کنار دیگر دوستان در خدمت نوشی گرامی خواهم بود.
و آنچه مورد اشارهام است، این است که باید همه ما، در این مسیر در کنار نوشی گرامی باشیم و نه فقط در دنیای مجاز، بلکه اگر نوشی گرامی اعلام کرد و خواست، در دنیای واقعی نیز در کنارش باشیم، تا بتواند حق مسلم خود که نگهداری از فرزندانش است را به دست بیاورد.
هنوز برای نوشی و جوجههاش نگران هستيم همه... و نيز همراه نوشی خواهيم بود. اميدوارم هر چه زودتر خبرهای خوب و خبر شادی نوشی و ناشا و آلوشا را دريافت کنيم.