شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

چِستِرفیلد‌های بی‌شرف

از پاپ‌کورن* خوردن متنفر شده‌ام... نه که از طعم‌اش خوش‌ام نیاید یا بار کنایی "پاپ‌کورن‌خوری" تو رودربایستی انداخته باشدم، نه! خوراک بی‌‌شرمی است، چیزی بی‌شرم‌‌تر از عقرب و اقتضای طبیعت‌اش.
مدت‌هاست نشده پاپ‌کورن بخورم و دهان‌ام سرویس نشود. یک‌بار پوسته‌ی خشکیده‌ترکیده و تیزش رفت توی سغ‌‌ام و باورم نمی‌شد یک‌همچین فِس‌مثقال موجودی بتواند اشک به چشم‌ام بیاورد و وسوسه‌ام کند بروم درمانگاه... همین چشیدنِ حقارتِ درد کشیدن از چنین جانور بی‌جان ریزی کافی بود تا از پاپ‌کورن متنفر بشوم... نشدم و دوباره و بارها رفت توی لثه‌ام، گیر کردن لای دندان‌ها سرش را بخورد، باز رفت توی سغ‌‌ام و سرانجام یک‌روز متوجه شدم انگار پاپ‌کورن خوردنِ من نوعی تلاش پیچیده است برای آسیب رساندن به دهان‌ام، نوعی خودآزاری مجلل‌پفی ِ بوداده... جداً ندیده‌ام کسی اندازه‌ی من پدرش در بیاید از پاپ‌کورن خوردن؛ من نمی‌خورم، اصولاً کوفت‌اش می‌کنم... می‌کردم.
آخرین باری که پاپ‌کورن کوفت کردم سه روز پیش بود. تکه‌ای‌ش گیر کرد بین آخرین دندان سمت راست و لثه‌اش. خود این دندان حکایتی دارد. همین دندان باعث شد از ده‌یازده سالگی به این‌ور مثل سگ از دندان‌پزشک و دندان‌پزشکی رفتن بترسم.
ده‌یازده سال‌ام بود که این دندان‌ام پوسید و رفتم برای کشیدن‌اش (تمام این "رفتم"ها را "بردندم"هایی بخوانید که آدم هیکل‌گنده‌کرده و عادت‌کرده به "رفتن" نه "برده‌شدن" عادت کرده همین‌طوری هم به کار ببردشان). بالای محل کار پدرم مطب دندان‌پزشک پیری بود. دوستِ قدیمی و پزشک مورد اعتمادِ بابا که همیشه وقتی جایی‌مان درد می‌گرفت می‌گفت، بابا می‌گفت، که «برو پیش دکتر فلانی برات بکشه»... دندان من هم که درد گرفت طبق سنت خانوادگی رفتم پیش همین دکتر و باید بگویم احمق‌ترین و وحشی‌ترین دندان‌پزشکی بود که به عمرم دیده‌ام... و البته آخرین دندان‌پزشکی که گذاشتم زمانی غیر از وقت حرف زدن یا خندیدن نگاه‌‌اش به دندان‌هایم بیافتد... اولیویه‌ی «ماراتن‌من» پیش این آدم پری مو آبی ِ کچل بود. آدمی که حرف‌اش را می‌زنم یک‌جورهایی تمام‌کمال مرز بین شکنجه و پزشکی را گم کرده بود. تعریف کنم چرا و از آخرین باری که پیش‌اش رفتم شروع کنم:
دندان نیش تازه‌ام خیلی دیر در آمد و آن‌هم وقتی که دندان قبلی هنوز نیافتاده بود. دندان تازه همتای قدیمی را ترک داده بود و کج از کنارش نیش می‌زد. رفتم پیش همین جناب دکتر و او وسایل مدرن و داروی بی‌حسی را گذاشت کنار و با دست خالی دندان قدیمی را خرد کرد و خرده‌هاش را بیرون کشید و جا برای دندان تازه باز کرد... نمی‌دانم! ‌شاید هم کارش توجیه علمی داشت... اما نه، بچه‌ای را تصور کنید نشسته زیر دست کسی که دارد دست‌خالی دندان‌اش را توی دهان خرد می‌کند... دندان‌خرد‌کن، پیرمرد موسفیدی با چشم‌های وق‌زده و صورت‌شش‌تیغ ِ سرخ‌شده و جوش‌زده و عینکی ذره بینی به پهنای نیمی از صورت، خم شده بود روی سرم و لبخندزنان و دندان‌‌صدفی‌مصنوعی‌نمایش‌‌دهان دندان‌ام را خرد می‌کرد. نه! کارش درست نبود، مگر این‌که بخواهید روش درمانی او را به کمک آراء ماکیاولی توجیه کنید.
برگردم به همان دندانی که از اول صحبت‌اش بود. چرک کرده بود و پوسیده بود و باید حتماً می‌کشیدم‌اش. رفتم پیش همین دکتر، جانی، قصابِ دهان و دندان... سن و سال‌ام کمتر بود. دکتر صرفه‌جویی قابل‌توجهی در تزریق آمپول بی‌حسی کرد و دندان را نمی‌دانم چطور کشید که خودش هم رنگ به صورت‌اش نماند و گفتن ندارد که رخ مهتابی جانیان به‌هیچ‌وجه حال قربانیان را بهتر نمی‌کند.
یک هفته بعد جای خالی دندان چرک کرد. رفته بودیم سفر. از دهان‌ام بوی فاضلاب کشتارگاه کفتار بیرون می‌زد و خودم توی آینه می‌دیدم کیسه‌‌ای کرم‌رنگ با دانه‌های سفیدسیاه جای سوراخ دندان‌ام را پر کرده. درد آن‌قدر زیاد بود که مامان و بابا ترجیح دادند زودتر همان‌جا برویم دکتر. فقط یک درمانگاه کوچک دم‌دست بود، رفتیم آن‌جا و دکتری هندی معاینه‌ام کرد. هنوز دوست‌اش دارم. یادم نیست تجویزش چه بود، اما دو سه روزه کاملاً خوب شدم. جای این یکی هم دندانی در آمد... نمی‌دانم چرا مجبور شدم کلی از دندان‌های شیری‌ام را بکشم، راست‌ش درست به خاطر ندارم ماجراهاشان را، حتی شاید سال‌ها هم کمی پس و پیش شده باشند... سال پرین بود و پاریکال و نان‌خالی‌های کارتونی دهان‌آب‌انداز... به‌هرحال دندان دائمی ظاهر عجیبی پیدا کرده، یک‌جورْ مصنوعی و داغان و زردیده و آهکی به نظر می‌رسد،‌ عین دیوار ِ شوره‌زده هم، هرچند سالم است و توی این سال‌ها هیچ‌وقت اذیت‌ام نکرده، اما هیبت غریبی دارد که خوشبختانه ته دهان‌ام پنهان شده و خودم هم زیاد نمی‌بینم‌اش. پوست خشکیده‌ و خنجری پاپ‌کورن کنار همین دندان گیر کرد.
اول با مسواک افتادم به جان‌ش، آن‌قدر لثه‌ام را سابیدم (ساییدم درست‌تر است، اما سابیدم برای این جمله مناسب‌تر نیست؟) که احساس کردم الآن است خون بیافتد و به‌هرحال پوسته‌ی لعنتی بیرون نیامد؛ این را وقتی فهمیدم که ورم لثه‌‌ی کشته‌شده با مسواک خوابید. بعد سعی کردم با نوک زبان تکان‌اش بدهم که باز هم جواب نداد. عصبانی‌ام کرد. با دست و ناخن افتادم به جان‌اش اما از جاش تکان نخورد. فکر کردم بی‌خیال شوم شاید خودش وقت غذا خوردن در بیاید... فراموش کردن‌اش سه روز تمام طول کشید و امروز عصر دوباره نوک زبان‌ام خورد به‌ش که یادش افتادم. رفتم جلوی آینه و سعی کردم با زبان جای دقیق‌اش را پیدا کنم... حدس زدم دست‌ام را اشتباه می‌برده‌ام پی‌‌اش و حدس‌ام غلط نبود. بالاخره کشیدم‌اش بیرون... دست‌ام را که می‌شستم فکر کردم مثلاً اگر فروتر می‌رفت و می‌پوسید می‌خواست چه پدری ازم درآورد... بعد زبان‌ام را زدم به جای خالی‌اش و لذت بردم... لذت غریبی به جان‌ام افتاده بود، احساس آزادی و آسایش. آسودگی کلمه‌ی خوبی است.
بعد رفتم توی فکر همین آسودگی... آن‌قدر دل‌انگیز بود که دل‌ام می‌خواست چیزی درباره‌اش بنویسم. نه چیزی انتزاعی یا خطی درباره‌ی «آسودگی چه خوبه حالام تنگ غروبه»، دل‌ام می‌خواست شرح این آسودگی خاص را بنویسم. فکر کردم می‌نویسم یک تکه پوست خشکیده‌ترکیده‌خنجری پاپ‌کورن بین دندان و لثه‌ام گیر کرده بود و... دست‌ام را که خشک می‌کردم به خودم گفتم «به‌هیچ‌وجه! هم‌چه چیزی نوشتن ندارد» بعد فکر کردم واقعاً می‌خواهم این آسودگی را بنویسم، می‌دانستم بیشتر از چند خط نمی‌کشد و می‌دانستم باید حسابی توضیح‌اش بدهم... با این‌حال به نوشتن‌اش نیاز داشتم.

----------------------------------------------
* بچه که بودم فکر می‌کردم چُسْ‌‌فیل حرف بدی است.
درست یادم نیست چند سال‌ام بود، دربند بودیم، حول و حوش همان‌سالی که سیل آمد، یکی از همین خوراکی‌فروش‌های دربند بساط چس‌فیل راه انداخته بود و روی بساط‌ش نوشته بود «چس‌فیل داریم، گوزْفیل هم داریم». گوزفیل نداشت، ما که نخوردیم، اما به‌هرحال برای اولین بار توی زندگی‌ام انبوه آدم‌هایی را دیدم که خنده‌خنده و به بهانه‌ی خرید گوزفیل آمدند و کلی چس‌فیل خریدند از آقا بساطی. بزرگ‌ترهای من هم کلی خندیدند و چس‌فیل خریدند و خنده‌خنده گفتند وای چه بی‌ادب. همان‌روز مطمئن شدم گوزفیل جنبه‌ی اساطیری دارد. البته چندین سال طول کشید تا به آخر جمله‌ی حیاتی‌ام درباره‌ی گوزفیل «جنبه‌ی اساطیری» را هم اضافه کنم. همین‌طور کشف کردم چس‌فیل هم منظوردار و بی‌ادبانه است و تا چند سال با کلی خجالت تقاضای چس‌فیل می‌کردم و عموماً چیپس استقلال می‌خوردم چون گفتن‌اش راحت‌تر بود. به‌هرحال اگر شما هم در شش‌هفت سالگی به خاطر «خر» خطاب کردن هم‌بازی‌تان تنبیه می‌شدید و تودهنی می‌خوردید احتمالاً همان وقت‌ها دندان چس‌فیل‌خوری‌تان هم لق می‌شد، بدون دخالت دست... خلاصه قضیه این‌طوری بود تا زمانی که مطمئن شدم پاپ‌کورن مسلماً همان چس‌فیل است و ماهیت ذرتی‌ش هم مشخص‌تر. از آن‌وقت به این‌طرف عادت‌م شده به چس‌فیل بگویم پاپ‌کورن و تن کودک درون‌ام را نلرزانم. از مزخرفاتی مثل پفیلا و پف‌پفی هم بدم می‌آید که هیچ معلوم نیست حرف‌شان چیست. ذرت بوداده هم به نظرم مثل این است که آدم برود ساندویچی گاومُرده‌ی لوله‌ای سرخ شده با گندم کافکایی تنوری بخواهد.

فروردین 1389


  Comments:  ارسال یک نظر
<< Home

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter