شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۷ آذر ۱۴, پنجشنبه

ما زنده ماندیم

خارجی ـ هتل / مارپیچ [Maze] ـ ‌روز

جک نشسته و تا سینه در برف فرورفته. او مُرده و برف و قندیل روی صورت‌اش نشسته است.

فیلم‌نامه‌ی "درخشش"؛ استنلی کوبریک، رایان جانسن؛ ترجمه‌ی بابک تبرایی

فصلنامه‌ی فارابی، شماره‌ی 55

ما زنده ماندیم.

هزارتو وقتی پیروزمندانه به پایان می‌رسد که از آن بیرون آمده باشی. به‌زعم من نمی‌شود مُرد و پیروز بود (دست‌کم فرصتی نیست تا آدم خودش را در این مورد توجیه کند) و نمی‌شود تا ابد آن‌تو چرخید و زنده ماند؛ آدم آرام‌آرام کند می‌شود، نفس‌اش می‌برد، به در و دیوار می‌خورد و راه‌ها را گم می‌کند و...

گمان‌ام مدتی بود خطرش ما را تهدید می‌کرد. حرکت‌مان کند شده بود. آن دیر به دیر رسیدن مطالب را نمی‌شود به همین گیر افتادن تعبیر کرد؟ بعضی وقت‌ها خستگی، گاهی بی‌خیال یا بی‌حواسی و حتی تنبلی برای پیش رفتن... شاید چیزی مثل ناامیدی یا چیزی فقط شبیه آن...؟

واقعاً ممکن بود بلایی سرمان بیاید. هزارتو می‌توانست بشود یکی از آن مجله‌هایی که چند سال پیش می‌خواندیم‌شان، اما کم‌کم حوصله‌مان را سر برد. حالا گاهی ممکن است از طریق لینکی ازشان سر در بیاوریم و آنجا از خودمان بپرسیم که چه شد دیگر این مجله را نخواندم؟ و شاید گاهی جوابی به خودمان بدهیم که دست‌کم برای گردانندگان مجله خیلی تلخ باشد... گمان می‌کنم ما دست‌کم قسر در رفتیم... نمردیم توی هزارتو.

شاید خیلی‌مان دل‌مان می‌خواست ادامه بدهیم باز... دل‌مان می‌خواست. اما حالا، حالا که واقعاً تمام شده، وقتی بیشتر به ماجرا فکر می‌کنم می‌بینم شاید اشتباه می‌کردیم؛ به‌خصوص که سازنده‌ی هزارتویمان هم مُصر بود بیرون برویم.

صادقانه اعتراف می‌کنم آن اوایل حسابی دلخور شده بودم. فکر می‌کردم راهی مانده و هست برای ادامه دادن. فکر می‌کردم این بیرون آمدن نیست، خوردن است به دیوار... و باز هم صادقانه اعتراف می‌کنم که اشتباه می‌کردم. دیگر دلخور نیستم، چون به گمان‌ام راه درست همین بود. چون آنجا یک هزارتو می‌بینم که پر از ردپاست و هیچ جنازه‌ای گوشه و کنارش نیفتاده... هزارتویی که هنوز، مثل اولین باری که خواندم‌اش، دوست دارم بروم و دوباره و دوباره بخوانم‌اش.

برای همین است که احساس می‌کنم باید باز هم از میرزای هزارتو تشکر کنم.

ممنون‌ام میرزای عزیز! هم به خاطر هزارتوی لذت‌بخشی که ساختی و هم به خاطر این‌که راه خروج را هم پیدا کردی. ممنون به خاطر هزارتویی که خواندم‌اش و در آن خوانده شدم. همه‌مان می‌دانیم که یک پایان بد می‌تواند بهترین آثار هم به نابودی بکشاند. خیلی وقت‌ها شده که دل‌مان خواسته فیلمی یا کتابی (یا هزارتویی!) طولانی‌تر باشد، اما بعدها، وقتی بارها و بارها به پایان آن اثر فکر کرده‌ایم و لبخند زده‌ایم، اعتراف کرده‌ایم که پایان مناسبی بود. حالا همین حس را دارم و ممنون‌ام میرزا، به خاطر پایان به موقع.

ممکن است به نظر برسد این‌ها را دارم می‌گویم که دل‌ام نسوزد. یا یادم رفته که خودم چند بار نامه‌ی یادآوری التزام ملتزمین را خوانده‌ام و چند بار یکی دو روز از وعده‌ی ماهانه گذشته یادداشت‌ام را گذاشته‌ام روی مجله و خیلی گیر و گره‌های دیگر... ممکن است به نظر برسد اینها همه بهانه‌هاییست برای توجیه یک پایان ناخواسته یا از سر ضعف. حتی خواندم نویسنده‌ی گرامی‌ای یک‌جورهایی به تنبلی و بیهوده‌گری هم متهم‌مان کرده بود و گمان‌ام این یادداشت‌ام هم دلیل دیگری می‌شود برای اثبات آن بی‌خیالی و "هرچه پیش آید خوش‌آیدگری"ای که به آن متهم شده بودیم. راست‌اش همان‌طور که قبلاً گفتم خودم هم اول همین حس را داشتم. دل‌ام نمی‌خواست هزارتویی که این‌همه‌وقت خوش جلو آمده یک‌دفعه درش تخته شود... اما، دوباره می‌گویم، گمان نمی‌کنم آن راه جوابی می‌داد. بعضی چیزها باید تمام شوند و چه خوب که به موقع نقطه‌ی پایان‌شان گذاشته شود. همان‌قدر که بی‌خیالی می‌تواند ویرانگر باشد، "گیر دادن" به چیزی که موفق بوده و جواب داده هم می‌تواند خرابی به بار بیاورد. گاهی "هرچه پیش آید خوش آید" یعنی لجوجانه ادامه دادن و منتظر پایان اتفاقی و اجباری بودن.

این توضیح دوباره را دادم تا باز بتوانم تشکر کنم به خاطر این پایان به موقع...

برای دلخوشی و توجیه نمی‌گویم؛ قماربازانه ادعا نمی‌زنم. می‌بینم که ما زنده ماندیم.

شاید هم تمام اینها را برای دلخوشی و توجیه گفتم، تا قماربازانه ابرویی بالا بیاندازم و بگویم که ما زنده ماندیم.

اما حتی این جمله‌ی آخر هم دلیل نمی‌شود که باز نگویم:

ممنون میرزا، خسته نباشی. خسته نباشید رفقا! ممنون‌ام.

*

خب! بعد تمام این‌حرف‌ها، این هم هزارتوی سی‌ام.

هزارتوی هزارتو.

و آخرین یادداشت هزارتویی‌ام:

روی ازین نیمه سرخ و زآن‌سو زرد

پ.ن.: گمان نمی‌کنم این یادداشت‌ام منافاتی داشته باشد با آن دلتنگی که در یادداشت‌ام در هزارتو درباره‌اش نوشته‌ام.

پ.پ.ن.: آخرین یادداشت دالان دل را، پیش از قرار دادن این یادداشت روی صفحه‌ام، خواندم. احساس کردم این یادداشت مسعوده خیلی بهتر و کامل‌تر از پ.ن.ای که نوشتم منظور من را هم از نوشتن این پی‌نوشت توضیح می‌دهد. برای همین پیشنهاد می‌کنم حتماً این یادداشت را هم بخوانید:

توضیحانه یا بشین بهت بگم چه خبره؛ درم ببند.



  Comments:  ارسال یک نظر
<< Home

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017
September 2017

Counter