شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۷ مهر ۲۷, شنبه

«امممم...»

آدم نشسته باشد پشت میز، یک صفحه‌ی سپید جلوی روش باز باشد، دست‌اش را کرده باشد توی موهاش که مثل آش هم‌شان بزند، پایش روی زمین دولاچنگ بزند و دندان‌قروچه برود... چون دل‌اش می‌خواهد چیزی بنویسد... هیچ‌چیز خاصی هم توی ذهن‌اش ندارد، اما دل‌اش می‌خواهد یک چیزی بنویسد...

قدیم‌ترها این حس و حال را دوست نداشتم. آب در هاون کوبیدن بود به نظرم... همین‌روزها هم، معمولاً، ترجیح می‌دهم بنشینم فکر کنم کاکتوس توپی و کوچک کنار میزم بزرگ‌تر از این می‌شود یا نه، تا اینکه این‌طوری خاکِ بیخود توی گوش مورچه بکنم (یک‌وقت‌هایی حتی این کار هم از آن بیخودی ازلی و ابدی‌اش در می‌آید!). اما الآن، یک‌آن، حس کردم این حال و هوا را دوست دارم. خوش‌ام آمد از این انتظار بیهوده... می‌بینید که، خودش شد بهانه‌ای برای حرف زدن...

اصلاً مثل همین "دنبال بهانه برای حرف زدن گشتن" می‌ماند. خوشبختانه در مزایای سکوت کم نوشته نشده اما، الآن یک‌باره به فکرم رسید، بیچاره "گفتن" ‌و "حرف زدن" پیر شدند بس‌که در مضارشان گفتیم و تو سرشان زدیم. نه اینکه همیشه هم بدگویی‌شان را کرده باشیم، اما خب، هرچه می‌گردم هیچ چیز خاصی در ستایش حرافی و گپ زدن و گفتن به ذهن‌ام نمی‌رسد که خوانده باشم... درباره‌ی آن لحظه‌هایی که دو تا آدم نشسته‌اند دو طرف یک میز، وسط یک کاناپه‌ی بزرگ، جلوی یک تلویزیون خاموش... یا دراز کشیده‌اند کنار هم روی تخت، یا نشسته‌اند روی زمین یا هر کدام گوشی تلفن را گرفته‌اند توی دست‌شان و هر کدام دارند ذهن‌شان را چنگ می‌زنند که یک جمله‌ی دیگر پیدا کنند... از وقت‌هایی که آدم‌ها دل‌شان می‌خواهد باز هم حرف بزنند، حتی اگر همه‌ی گفتنی‌های حاضرشان را تمام کرده باشند. از وقت‌هایی که آدم‌ها می‌زنند زیر آواز که چیزی گفته باشند... حتی از صداهای نامفهومی که برای شکستن این سکوت‌های ناخوانده در می‌آورند... یادم نمی‌آید خوانده باشم کسی چیزی نوشته باشد درباره‌شان. البته نه که بخواهم به حافظه‌ام خیلی هم اعتبار بدهم... به‌هرحال یادم نمی‌آید!

تازه، از آدم‌های آشنا که بگذریم، حکایت سکوت‌های ناخوانده‌ی بین غریبه‌ها که خودش کلی جای روایت دارد: مثلاً دو نفر که وسط موزه ایستاده‌اند جلوی یک تابلو و دنبال یک حرف می‌گردند، اما حرفی نمی‌آید. دو نفر که در سفری طولانی روی صندلی‌های ناراحت اتوبوس نشسته‌اند، توی یک کوپه‌اند یا اصلاً روی صندلی‌های یک سواری کنار هم چپیده‌اند، یا وقتی چشم‌شان از پنجره‌ی هواپیما می‌افتد به تابلویی زیبا روی زمین، دنبال حرفی گفتنی می‌گردند، ‌اما چیزی جز آن‌چه احتمالاً بعدها با "خفه‌خون آنی" از آن یاد می‌کنند نصیب‌شان نمی‌شود.

غیر دوستانه‌اش هم هست: چند بار شده جلوی آدمی که حرف ناخوشی زده، و بعد پیروزمندانه کناری نشسته، جلوی ذهن‌مان زانو زده باشیم و التماس‌اش کرده باشیم جوابی که حتماً یک جایی‌ش پنهان کرده را رو کند؟ یا در جواب سوالی ناخوش‌تر چیزی جز سکوت یقه‌مان را نگرفته باشد؟

یا دسته‌جمعی‌اش: دوستان قدیمی که بعد از چند سال دور هم جمع شده‌اند و کلی حرف برای گفتن سر دل‌شان مانده، ‌اما پیدایشان نمی‌کنند و به نوبت می‌گویند: «خب! دیگه چه خبر؟»

آخ از این حرافی دلنشین! یک‌وقت‌هایی آدم دل‌اش می‌رود برای چند تا جمله. برای قطع نشدن یک صدا و مدام شنیدن‌اش. اصلاً آدم سکوت می‌کند و در جواب «چرا ساکتی؟» می‌گوید «تو حرف بزن!» و دل‌اش می‌خواهد طولانی‌ترین داستان ممکن را بشنود.

یک‌وقت‌هایی سکوت جهنمی می‌شود؛ همین سکوت عزیز و دلنشین، که گاهی حاضریم برایش جان بدهیم و گاهی مثل شهد به جان‌مان می‌نشیند بس‌که به‌جاست و زیبا،‌ جهنمی می‌شود برای خودش. (این را هم یادم رفت: پس ِ بگو مگوهای آنی و ناخوشایند، وقتی همه‌چیز تمام شده و آدم دربه‌در دنبال یک کلمه می‌گردد تا سکوت را بشکند... هرکلمه‌ای می‌خواهد باشد... وقتی شکی نیست هر کلمه‌ای می‌تواند همه‌چیز را برگرداند سر جای درست‌اش...)

و گفتن... حرف زدن... همانی که نابه‌جاش دودمان آدم را به باد می‌دهد، زیباترین خیالات را به گند می‌کشد، کلی لحظه‌های خوب را خراب می‌کند (یکی نشسته یک‌سر میز و به آن یکی خیره شده... فکر می‌کند وقتِ سکوت چیزی در چهره‌اش هست که... یک سِحری دور و بر لب‌های به هم چسبیده، یا نیمه‌باز، جاری شده... یکی نشسته و مثل ماهیگیری حرفه‌ای منتظر است آن نقطه‌ی سحرآمیز به قلاب‌اش نوک بزند تا جواب را بکشد بیرون... آرام نفس می‌کشد و خیره شده... و یکی می‌پرسد «به چی خیره شدی؟»... البته ماهیگیر حرفه‌ای این‌طور وقت‌ها باید بتواند استادانه آن سِحری که موقع گفتن "چ" جاری می‌شود را شکار کند). بله! همان حرف زدنی که نابه‌جاش انگار ساخته شده برای اینکه هم‌معنی آشفتگی شود، گاهی چطور جادو می‌کند. مثل سپیده‌ی شمالی، رقصان، از دل تاریکی بیرون می‌زند و چشم را خیره می‌کند. مثل وقتی آدم دهان‌اش خشک شده و گرسنه وسط بیابانی ویلان است و یک‌دفعه می‌رسد به یک واحه‌ی خنک...

یا مثل همین چند دقیقه‌ی پیش که من داشتم موهای سرم را می‌کندم از بی‌حرفی و حالا، بعد این حرف‌ها درباره‌ی حرافی، سرحال آمدم!

جدی، یک وقتی بگذاریم درباره‌ی گپ زدن هم بیشتر گپ بزنیم!

راست‌اش همان‌موقع که با خودم کلنجار می‌رفتم به فکرم رسید دو خبر هیجان‌انگیز بدهم، اما بعد یک‌هو افتادم توی یادداشت بالا... حالا نمی‌دانم خبرها را همین‌جا رو کنم یا بگذارم برای بعد... فردایی، پس‌فردایی، همین روزهای در راه... دو خبر برای کیوسک‌بازها و کمیک‌بازها (البته آن عده‌ای‌شان که هنوز خبردار نشده‌اند). خب... بعید می‌دانم به این زودی بیات بشوند. پس بماند برای بعد، به زودی...



  Comments:  ارسال یک نظر
<< Home

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter