شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۴ فروردین ۱۲, جمعه

۱ ـ تشريح يک تصوير

متن حاضر ، در پاسخ به متن انتقادی آقای امید میلانی در وبلاگشان ، راجع به بحثی که نشانی آغازش در متن مذکور آمده نوشته شده است .

در صورت تمایل به خواندن متن حاضر ، حتما متون اشاره شده را بخوانید .

بار اول نقد امید میلانی را خواندم ، اما سرسری ... چون در یک اضطراب ناشی از یک انتظار به سر می بردم که هیچ ربطی هم به انقلابات اجتماعی نداشت ... باید اعتراف کنم روش نقد با تمام عجیب بودنش و از نظر من نه چندان اصولی بودنش ، آن قدر جالب بود که بتواند ذهن آشفته من را جذب کرده و وادار به خواندن بکند ...

با همان یک بار خواندن حدودی از روش نقد و سوالات و نظرات را دریافتم و تقریبا پاسخهایم را پیدا کردم .

اما قطعا به یک خوانش دقیق نیاز بود که پس از آن به طور جدی به تمام مسائل گفته شده و پرسیده شده و پاسخها فکر کنم وآنها را بنویسم .

پس از دوباره خوانی ها ، به این نتیجه رسیدم که پاسخم نیاز به یک پیش در آمد دارد ؛ پس آن را نوشتم .

و موضوع این پیش در آمد چیست ؟

اعاده حیثیت!

البته نه از خودم ، بلکه از ادبیات ... و مخصوصا بخشی که مربوط به خودم می شود ، یعنی نوشتار خودم .

چون احساس کردم پرداختن به موضوعات اول ، پیش از ارائه توضیحی درباره نظر آخر ، می تواند کم ثمر باشد .

آقای میلانی ، در انتهای نوشته شان چنین نظری را درباره فرم نوشته من ارئه داده اند :

(( (روشنفکران خرده بورژوای بیمار ) ... حرفهایشان هیچگاه پیوسته نیست و مثل هذیان مدام تغییر لحن داده و از این شاخه به آن شاخه می‌پرند، طوری که مجموعه حرفهایشان هیچ ساختار منظمی پیدا نمی‌کند، و معلوم نمی‌شود مسیر بحث به کدام سمت می‌رود. جالب اینجاست که فرم نوشته خود ساسان، حداقل در تغییر لحنهای جمله‌به‌جمله‌اش مرا به یاد این روشنفکران خرده‌بورژوای بیمار می‌اندازد. ))

البته امیدوارم پیش از این متن کامل نقد و نظر امید را در این نشانی خوانده باشید ...

تیغ نقد امید میلانی در آخر بر جامه نوشتار من می لغزد ...

آقای میلانی !

شک ندارم که نوشتار من می تواند در دسته متون بیمار بررسی شود ... اما آیا شما علت آن را می دانید یا اینکه صرفا به خاطر برخی دلایل شخصی چنین ( از واژگان کاملا خشن استفاده می خواهم بکنم ) حمله سنگینی به نوشتار من می کنید ؟

نمی دانم ...

به هر حال

اینکه من شبیه روشنفکران خرده بورژوا هستم یا نه مسئله پیچیده ای می تواند باشد ... روشنفکر بودن من وابسته به چیست ؟

مطالعات من ؟ حرفه من که نویسندگی و تئاتر و سینما هست؟ موقعیت اجتماعی من ؟

و بورژوا بودنم ... آیا مربوط به کارگر خیاط بودن پدرم است ؟ آیا این مسئله باید بر اساس شرایط اقتصادی من بررسی شود و یا خاستگاه و جایگاه فرهنگی من ؟ یا این مبین همان نظر است که اکثریت ایرانیان را خرده بورژوا می داند (اما بعضی هم می گویند جامعه ایرانی به راحتی در این دسته بندیها نمی تواند بگنجد ، چون به اعتقاد آنها ایران هنوز در برخی مراحل گذار وامانده ... )

روشنفکر خرده بورژوا بیشتر برای من یک واژه کوبان است ... قرار بوده من زیر سوال برده شوم ... ؟ یا قرار بوده حقیقتی در مورد من بیان شود ( باز جای شکرش باقیست که من را بر اساس نوشته هایم تحلیل کرده اید )

به هر حال ... من موقعیت شبه روشنفکرانه و خاستگاه فرهنگی بورژوایی و خاستگاه اقتصادی کارگری را برای خود می پذیرم .

گر چه با این دسته بندی های مارکسیستی ( بر خلاف نظر شما ) چندان هماهنگ نیستم ، اما شباهتهایی را بین خودم و یک نیمه بورژوا و نیمه کارگر مشاهده می کنم ... ( انصافا کمی به تفاوت بورژوا و خرده بورژوا دقت کنید ... خرده بورژوا بودن برای من یک توهین محسوب نمی شود ... اما چیزی را که احتمالا نیستم را انکار می کنم )

می رسم به بخش بیمار بودن نوشتارم ...

دقیقا اولین چیزی که در نوشتار من جلب توجه می کند ، همین تغییر لحنهاست ( البته اگر نظر شما همانی باشد که بسیاری از دوستانم دارند ) به نظر برخی دوستانم ، گاهی به نظر می آید چند نفر یکی از متون من را نوشته اند ، چون گاه انگار دچار تناقض گویی می شود متنم و معمولا هم لحن نوشتار تغییر پیدا می کند ( گاه حتی ، از نوشتار علمی به نوشتار محاوره ای )

از نظر بسیاری منتقدان ، چنین نوشتاری بیمار است ... اما علت این بیماری چیست ؟

پیش از پاسخ به نکته دیگری هم اشاره کنم ...

استفاده زیاد من از سه نقطه ( ... ) در نوشته هایم ...

بسیاری از جمله های من نقطه نمی گیرند و با سه نقطه رها می شوند ... انگار که هنوز حرفی برای گفتن مانده است . انگار نویسنده دقیقا نمی دانسته منظورش را کامل بیان کرده یا نه ... و حتی انگار چیزی عمدا ناگفته مانده ( همانند سانسور ) ...

این تردید مداوم نیز می تواند یکی دیگر از دلایل بیماری نوشتار من باشد .

خب!

حال باید بپرسیم ، آیا نوشتار بیمار ، نوشتار نا مطلوب است ؟

قصد مقایسه ندارم ... اما متون بکت و یا جویس و یا ونه گات و خیلی دیگر نیز سرشارند از همین بیمار گونه گی ها ...

نوشتار بیمار تحت تاثیر جامعه پدید می آید ... گاه ریشه در ناخود آگاه نویسنده دارد و گاه روشی است که نویسنده آگاهانه برای نوشتن اتخاذ کرده ...

تغییر لحن مداوم در متن ( در نگاه من البته ) مالکیت نویسنده را نسبت به متن نفی میکند ... حالتی را پدید می آورد که انگار یک نفر آن متن را ننوشته و صاحب آن نیست ... خواننده خودش را برابر یک نفر نمی بیند و نیز خواننده تحت تاثیر یک لحن غالب قرار نمی گیرد ...

تغییر لحن از کسل شدن خواننده جلوگیری می کند .

در همین مورد آخر مثالی دارم که دلم نمی آید از اشاره به آن بگذرم.

مورد مثال من ، بخشی از مانیفست حزب کمونیست است .

در میان آن لحن نیرومند و منتقد و یک دست ، ناگهان ما با یک شوخی ظریف ، اما بسیار دقیق مواجه می شویم ...

(( بورژوازی یک صدا فریاد می زند : آخر شما کمونیستها می خواهید اشتراک زن را عملی کنید .

بورژوا زن خود را تنها یک افزار تولید می شمرد . وی می شنود که افزار های تولید باید مورد بهره برداری همگانی قرار گیرند ، لذا بدیهی است که نمی تواند طور دیگری فکر کند ، جز اینکه همان سرنوشت ، شامل زنان نیز خواهد شد ! ))

طنز در این بخش کاملا مشخص است ، گر چه این مانیفست به هیچ وجه قصد شوخی ندارد .

دوباره برگردیم به اصل مبحث ...

می روم سراغ متن خودم ... اقرار می کنم ، نمود این اختلاف در متن من بسیار بیشتر از مثالهای بالا است . متن من بیش از حد ناهمگون می تواند به نظر بیاید ( البته در لحن ) ... اما دلایل تقریبا همان دلایل هستند ...

ساختن فرمی روایی مخصوص به خودم ( به قول برخی دوستان شیزوفرنیک ! ) و در آوردن متن از خشکی و حذف یک لحن غالب ...

با قرار دادن سه نقطه ها نیز ، تاکیدی بر وجود خطوط نانوشته متن ... فرصتی برای تفکر ... تردیدی نسبت به تمامیت و اقتدار آنچه در متن گفته شده ... و ایجاد یک حالت برزخی برای تغییر لحن ...

امادر مورد تناقضات... شاید بخش اعظم این مسئله مربوط به نگاه شخصی من به هستی باشد ، که آن را سرشار از تناقض می بینم (به قول یکی از دوستان ، آقای پارادوکس هستم ! )

همان طور که در هستی ، دو امر کاملا متضاد می توانند وجود داشته باشند ، از نظر من ، در فرد هم که مینیاتوری از هستی است ، تناقضات می توانند حضور داشته باشند ...

اما آیا واقعا ما همیشه با تناقضات مواجهیم ؟ یعنی آیا دو امر متفاوت داریم که حضورهر کدام دیگری را نفی می کند ؟

در اینجا دوست دارم کمی در ریشه ها جست و جو کنم ... من به وجود حقیقت ( نه به صورت متافیزیکی ) معتقدم ... و واقعیات را تصاویر حقیقت می دانم ... مثلا ما اگر یک متن واحد را حقیقت بدانیم ، برداشتهایی که از این متن می شود ( توسط هر مخاطب ) واقعایت مربوط به آن متن می شوند ... وجود دارند و ممکن هستند و از یک منبع واحد بر آمده اند هر چقدر هم که با هم متفاوت باشند ... تنها منظر ها متفاوت بوده اند .

اغلب اموری هم که به نظر ما تناقض می آیند ، دچار همین سرنوشت شده اند ... ما دو تصویر متفاوت و متضاد دیده ایم ، در حالیکه این دو ، در ذات ، با هم تفاوتی نداشته اند ...

مثلا ... من در متن خودم می گویم مطالعه و تنها مطالعه عین انفعال است ... و من در برابر انفعال می ایستم ... اما در عین حال ، من خودم نویسنده هستم ... برای نویسنده باقی ماندن باید مطالعه داشته باشم تا دانشم به روز باشد و نیز پیشرفت کند و بتوانم مطالب جدید بنویسم ... و وقتی نویسنده باقی بمانم ، خودم مواد اولیه مطالعه را پدید می آورم ، یعنی متن را ... پس خودم دارم عامل انفعال را تولید می کنم ... با این حساب من خودم با خودم مخالفم و خودم خودم را نقض می کنم !!!

اینجاست که به مسئله (( برداشت خام )) می رسم ...

یعنی متوقف کردن تحلیل ، در اولین برخوردها با متن ...

اگر شما در تحلیل یک امر ، به کلیت آن نظری بیاندازید ، و نیز به موقعیتی که آن امر ، در آن پدید آمده ، و پس از تمام اینها به ریشه ها و اعماق آن ، شاید کمتر دچار این تناقضات شوید ...

به گونه ای دیگر بگویم .

اول این که وقت آن رسیده دست از سر هنر جاودان برداریم ... و یا نگوییم یک متن نباید برای یک دوره مشخص نوشته شود ...

ساسان عاصی ای که تمام دوران فعالیتش را حداقل صرف دفاع از مطالعه و آگاهی و بعد حرکت کرده ( یعنی تا دو سه ماه پیش ، کاملا با شما هم نظر بوده ، آقای میلانی ) به چه علت در یک موقعیت ، ناگهان تغییر موضع می دهد ؟

آیا آن یک موقعیت خاص بوده ؟

مسئله این جاست ، که شما متن را تکه تکه کردید و هر بخش را نقد کردید و بعد تکه ها را در مقابل هم قرار داده اید و شاید حتی نه در کنار هم ... و به دنبال پاسخ چنین سوالاتی نبوده اید .

از سوی دیگر ... وجود تناقض در یک امر واحد ، آن را از ارزش نمی اندازد ... اول به این دلیل که آن امر با وجود تناقضات هم توانسته به حیات خود ادامه دهد ، پس این تناقضات امکان همزیستی داشته اند .

و دوم ... وجود این تناقضات ، در پی وجود تناقضات در هستی است ... ونیز غیر قطعی بودن امور را تایید می کند ...

در این مورد من همیشه یک نکته بامزه را در ذهن می آورم ... اندیشه هایی که هم به حضور دولت معتقدند و هم می خواهند برابری اجتماعی پدید آورند و هم می خواهند قدرت محوری موجود نباشد ... !

اما این اندیشه ها موجودند و امکان عملی شدن را هم تقریبا داشته اند ... تقریبا ...

مخصوصا در حیطه اندیشه امکان وجود خیلی تناقضات هست ...

به هر حال ... مسئله تناقض در متن من ... اول اینکه بخشی از این ادعا را ، محصول نگاه سطحی و نیز کلی نگری می دانم ... شما را دعوت نمی کنم که متون من را تفسیر کنید ... اما پیشنهاد می کنم ، به ارتباط بین موضوعات بیاندیشید ... چون این متون از اندیشه من بر آمده اند ، و من در اندیشه خودم ، اموری که در ذات همدیگر را نقض کنند ندیده ام ( گر چه شاید امور متناقض نما موجود باشند ... ) برای دریافت دلایلم می توانید به باقی متن دقت کنید ...

خب! حالا می خواهم برسم به کل متن آقای میلانی و اصل صحبت ...

شاید به نظرتان این توضیح طولانی در مورد نوشتار ، بیهوده و بی مصرف آمده باشد ... اما در نظر من ، پاسخ بسیاری از سوالات در همین بخش آمد ...

آقای میلانی ، گر چه با قطعه قطعه کردن متن من کمی نسبت به آن کم لطفی کرده اند ... اما کار من را هم برای پاسخ ساده تر کردند ...

من هم از ساختار ایشان کمک می گیرم ، و سعی می کنم هر قطعه را بررسی کنم و پاسخ بدهم و یا به نقد بکشم ... البته قول نمی دهم دقیقا همین کار را بکنم ... بعدا نگویید باز زد زیر حرفش ...

برای اشاره به هر قطعه ، آن بخشی را که آقای میلانی از نوشته من مثال آورده اند به عنوان نشانی قرار می دهم تا خودتان تحلیل ایشان را که در پی اش آمده بخوانید .

و نیز در برخی از قسمتها سعی می کنم تا پاسخ سوالات پیشین آقای میلانی را دوباره بدهم ، چون احساس کردم که یا من منظورم را درست نرسانده ام و یا ایشان درست دریافت نکرده اند و به هر حال برداشت ایشان ارتباطی نداشته به مفهوم نظر من ...

در ضمن سعی می کنم روش برخورد آقای میلانی را هم بررسی کنم .

احساس می کنم بد نیست اگر پیش از آغاز بحث بخشی از این کار را انجام دهم و مطلبی دیگر را هم درباره روش برخورد آقای میلانی بگویم .

من همیشه معتقدم ، باید بین نقد و انتقاد تفاوت قائل شد ( البته من خودم تنهایی به این نتیجه نرسیدم ؛ این دو واژه خودشان بر این قضیه اصرار دارند ) آن چه من از نقد فهمیده ام ، تحلیل یک امر ، یافتن نقاط قوت و ضعف آن و نیز دریافت و حتی تولید مفاهیم نهانی در آن و برای آن ...

اما انتقاد را به عنوان یافتن نقاط ضعف و شکست یک امر شناخته ام...

و نوشته آقای میلانی هم از نظر من یک انتقاد است ...

انتقاد کوبان ... که البته در خیلی جاها با مقایسه من با برخی متفکران ( از لنینش دلم غنج زد ، اما آل احمد و استالینش بدجور به من برخورد ! ) و یا با استفاده از روشهایی دیگر ، به حرکتی برای تخفیف من تبدیل شده ... که البته به نظر غیر دوستانه نبود ... و تنها جزئی ازآن برخورد انتقادی خاص بوده ( که البته دلیلش را هم هنوز نفهمیدم ! )

دوباره نشانی متن آغاز گر این بحث را در اینجا قرار می دهم تا اگر نخوانده اید و می خواهید بحث را دنبال کنید ، حتما بخوانیدشان .

بحث از اینجا آغاز شده که من آرمانگرایی کور را به شعور بدون شور ترجیح می دهم .

حالا آرمانگرایی کور چیست ؟

آرمان در معانی فرهنگ لغتی اش بازه ای گسترده را در بر میگیرد که از نظر من منطقی هم هست ... آرمان به معانی آرزو ، امید ، آرزوی بزرگ و حسرت آمده است .

آرمان معمولا به بهترین شرایطی که می تواند برای یک امر پدید آید و آن امر در آن وجود داشته باشد گفته می شود .

به نظر من ، بنابر دلایلی ، آرمان دقیقا می تواند در کنار همان امکان وجود تناقض در اندیشه که پیشتر گفتم قرار بگیرد ...

در شرایط آرمانی ، امکان عملی بودن بررسی نمی شود . اساسا فکر کردن به امکان اجرایی ، پس از ایده یابی و ایده پروری قرار می گیرد .

و آرمان ، در همان مراحل ایده یابی و ایده پروری است که پدید می آید . یعنی ما به دنبال شرایطی می گردیم که یک امر در مطلوب ترین وضعیت خود قرار بگیرد ، و به خاطر اینکه بتوانیم تمام امکانات را در نظر بگیریم و بفهمیم امر مورد نظر چقدر می تواند جای پیشرفت داشته باشد ، شرایط اجرایی و نیز عملی بودن آن را از ابتدا در نظر نمی گیریم .

آرمان یک ایده مطلوب است که می تواند ممکن باشد ... اما یک امر قطعی نیست .

به همین خاطر است که می گویم می تواند در کنار امکان وجود تناقض در یک امر واحد قرار گیرد .

یک اندیشه آرمانی می تواند وجود داشته باشد ، تحت شرایطی که در ذات خودش امکان عملی شدن قطعی را ندارد ... برای در وجود آوردن و آمدن شکل گرفته ، اما به گونه ای دچار شرایط پیچیده شده ، که نمی تواند شکل بگیرد و یا شرایطی را برای پدید آمدن طلب می کندکه به طور معمول غیر قابل دسترسی هستند .

شاید چیزی شبیه برخی مسائل فیزیکی ... مثلا محاسبه و بررسی برخی مسائل در خلا ...

در این دست مسائل ما صرفا می خواهیم امکانات یک امر و یا اتفاق را دریابیم ... و واقعا نمی توانیم دقیقا در همان شرایط آنها را به وجود آوریم.

به هر حال ، خلاصه اینکه ، آرمان گرایی می شود ، حرکت برای رسیدن به یک شرایط آرمانی ... و این یعنی در نظر نگرفتن موانع موجود و نیز امکانات عمل ... آرمانگرایی ناب بسیار غیر عملی می نماید .

وآرمانگرایی کور؟

چیزیست مثل خری که نشادر مصرف کرده! به سوی مقصد ی با احتمال دسترسی بسیار کم حرکت کردن ، در شرایطی که حتی همان مسیر غیر واقعی هم قابل مشاهده نیست .

در نظر من آرمانگرایی کور ، چنین آش شله قلمکاریست ...

و حالا برویم سراغ شعور بدون شور ... اگر شعور را برابر با مغز بگیریم و شور را برابر با محرکهای زیستی و نیروی حیاتی ، می توانیم بگوییم شعور بدون شور ، مثل مغز مرده می ماند .

و حالا کمی کمتر بُرنده ... شعور بدون شور ، شعوری است که نه حرکت دارد ، نه اهل زایش است و نه اهل تغییر ...

خب! اساسا ترجیح آن اولی بر این دومی به نظرم خنده دار می آید ... به هر حال آقای میلانی اصرار دارند به من آزادی بدهند در انتخاب بین مرگ با طناب دار و یا مرگ در لجن زار ...

این توضیحات را داشته باشیم و برویم سراغ ادامه مطلب ...

که سرشار است از بازی با کلمات و خاطرات و معانی کلمات و بعد از آن ( تا آخر متن ) به طور مداوم حدث زد ه شدن نظرات و عقاید من ...

به هر حال ...

خواندن و تنها خواندن ، عين انفعال است.

در این بخش ، در بیان دلایل آقای میلانی به تعریف واژه منفعل بر می خوریم ...

که به گونه عجیبی حزبی شده است .

(«منفعل» یعنی فردی که از جنبش کنار گذاشته می‌شود. )

در فرهنگ واژگان ذهن من ( این که می گویم من خود پسندی نیست ، فقط می خوهم تاکید کنم بر این که نظرات شخصی هستند و هیچ تلاشی بر عمومیت بخشیدن به نظرات خودم ندارم ) ، منفعل یعنی کسی که دست به عمل نمی زند . یعنی غیر فعال ... بی کار ... بی عمل ...

آقای میلانی

آنچه شما گفتید ، منفعل نیست ... به انفعال واداشته شده است ، البته تحت شرایطی که شخص کنار گذاشته شده در اثر سرخوردگی ، دیگر دست به عمل نزند .

و من نظری هم ندارم درباره اینکه چه کسی باید دنبال چه کسی بیفتد !

پیش از این هم در همین متن درباره انفعال توضیح داده ام ...

من نمی توانم خواندن ( مطالعه ) را یک انفعال بدانم ، من " فقط خواندن " را یک انفعال می دانم .

این تکرار دو بار خواندن یک صنعت ساده ادبی است ... یعنی من با تکرار خواندن و آوردن واژه تنها در آن میان ، به آن قوت و اهمیت می بخشم و اعلام می کنم که نکته اصلی جمله است . درک آن ساده تر از توضیح من است .

به هر حال ... هر دریافتی که منجر به تولید نشود ، حکایت از انفعال دریافت کننده دارد . مطالعه نوعی دریافت است ... و اگر کسی بخواند و فقط بخواند و تولید نداشته باشد ، منفعل است .

در ادامه ، برای آن که شما را هدایت کنم به سوی نظر خودم درباره مهندسان و نویسندگان و غیره ، پیشنهاد می کنم در وبلاگم آغاز مطلب (( زنان کارگران بدون حق )) را بخوانید .

من به وجود کارگران یدی و کارگران فکری اعتقاد دارم ( امیدوارم خیلی شباهت به نظر کسی نداشته باشد ! )

از نظر من مهندس شور! ( یعنی فعال ) کسی نیست که پای پیاده و هوار کشان و پاره شوان تا سرِ زمین بدود و آنجا که رسید ، خودش بیل دست بگیرد ... مهندس فعال همان مهندسی است که می نشیند پشت میز و مطالعه می کند و سیگار دود می کند و با تمام توان و دانشش ، نقشه ای را طرح ریزی می کند و آن را در اختیار کارگر دیگری قرار می دهد برای اجرا ...

کسی که مطالعه می کند منفعل نیست . کسی که مطالعه می کند و در نتیجه مطالعه اش نه حرکتی در خودش ایجاد می شود و نه حرکتی در جامعه اش ایجاد می کند ، از نظر من منفعل است ... خیلی پیچیده نیست ... کسی که کار نکند می شود بی کار!

در بخش بعدی ... ( آقای میلانی ، من را به سخره گرفته اید آیا ؟ )

تعداد زيادي از كساني كه طرف صحبت من قرار مي گيرند ، هيچ وقعي بر دانش نظري من نمي گذارند [...] خودم نيز ارزشي براي اين دانش تكه پاره ام قائل نيستم.

در اینجا من به صورت یک موجود با پایین ترین اعتماد به نفس و بالاترین درجات عقده های کمبود ، تصویر شده ام که مایه خجالت خودم بود .

آقای میلانی ... این عقیده من محصول بی توجهی دیگران نیست ... چون از آغاز هم کسب دانش برای من وسیله ای برای جلب توجه دیگران نبوده است ... ( حالا که پاسخ می دهم متوجه توهین نهفته در این نوشته می شوم! )

وقتی می گویم کسانی وقعی بر دانش نظری من نمی گذارند ، منظورم این است که بسیاری از مخاطبان من (به هر دلیل ) اساسا درکی از موضوعات مورد بحث ندارند . چون دانش شان درزمینه دیگریست ...

مثلا برادر من با آنکه کارشناس ارشد فیزیک زمین است ، هیچ وقت توجهی به نظرات من درباره نظریه تئاتر زنده ام نمی کند ... چون دانش او با دانش من متفاوت است ...

یا مثلا هنگامی که با یک راننده تاکسی درباره رفراندوم صحبت می کنم ، وقتی او نمی داند رفراندوم یعنی چه ( این مثال نیست . پس این معنی را نمی دهد که همه رانندگان معنای رفراندوم را نمی دانند ... من دارم یک تجربه واقعی را و یک شخص واقعی را مثال می زنم ) دیگر به حرفهای من درباره مزایای رفراندوم گوش نمی دهد ... اگر هم گوش بدهد ، چون موضوع بحث را درست دریافت نکرده در آخر ( همانگونه که پیش آمد ) می پرسد حالا کی باید بریزیم تو خیابون!

یعنی کل ماجرا را آن جور برداشت می کند که خودش می خواسته ... ( حالا من هی توضیح بدم آقا ، عزیز ، رفیق ، قرار نیست بریزیم تو خیابون و بالاخره در آخر بفهمم باید از اول می گفتم همه پرسی ! )

البته شما خودتان هم به این مطلب اشاره کردید ...

به هر حال ... من هیچ وقت احساس نمی کنم چون کسی معنی حرفم را نمی فهمد ، حرفم بی ارزش است ... همان طور که همین الآن هم با آن که دریافتم شما منظور من را چیز دیگری برداشت کردید ، باز هم اصرار دارم آن را شرح بدهم شاید توفیقی حاصل شد و همدلی ای پیش آمد .

و باز اینکه ، اگر کسی شعر شاملو را بخواند و مثل یکی از آشنایان من بگوید (( شیر آهن کوه مرد دیگه چه کوفتیه ؟ )) ، این سوال او و عدم درک او چیزی از زیبایی این ترکیب و معنای حماسی اش کم نمی کند .

و اصرار دارم بر اینکه وقتی دو نفر منظور هم را نمی فهمند ، چیزی از ارزش هیچ کدام کم نمی شود ... این دو ، فقط پایگاه دانش و واژگانشان با هم متفاوت است .

اما علت آنکه من برای دانش خودم ارزشی قائل نیستم ، همان تکه پاره بودنش است .

ما جمع دوستانه ای داریم که شعارمان این شده ... (( چیزی رو که نمی دونی بگو نمی دونم تا چیزی رو که می دونی بتونی بگی می دونم )) ساده اش این که صادق باش .

ظاهرا ما عادت کرده ایم با خواندن چنین گفت زرتشت ، نیچه شناس بشویم وبه خاطر با سوت زدن کنسرتو پیانوی یک چایکوفسکی ، آهنگساز ...

اما اگر شما باز هم سری به آرشيو وبلاگ من بزنید ، می بینید که بارها اعلام کرده ام هنگامی که در برابر دریای دانش ، با لیوان کوچک دانش خودم می ایستم ، احساس حقارت می کنم و می فهمم آنچه می دانم در برابر آنچه نمی دانم بی ارزش است .

و البته این باعث نمی شود آنچه می دانم را انکار کنم ... یا از زیر بار مسئولیت دانستن شانه خالی کنم ... من با این کار تنها اعلام می کنم که هیچ قطعیتی در راهکارهایم نیست و حرفهایم عین ذات علم نیست .

و نیز با ین حرفم اعلام می کنم ارزش زیادی برای تجربه و عمل قائلم ... و البته مطالعه را هم نوعی تجربه می دانم که نیک می شود وقتی عمل را در پی می آورد .

در مطالعه كميت مهم نيست.

در این بخش هنوز شوخی ها ادامه دارد .

خیر دوست من ... این منظور من نبود و شما باز منظور من را حدس زدید ، آن طور که بتواند خودتان را بخنداند و من را به یک احمق تبدیل کند ( اینجا دارد نظرم نسبت به دوستانه بودن نقدتان عوض می شود . )

کمیتی که من گفتم اشاره مستقیم به تعداد منابع مطالعه ( مثلا کتاب ) داشت... خواندن کتاب از اندیشمندان مختلف یک کار کیفی است . و در ضمن خواندن تعداد زیادی کتاب از یک یا چند متفکر هم یک عمل بی اهمیت و بی ارزش نیست .

باز هم متاسفم که شما به دنبال منظور اصلی من نگشتید .

حرف من این است که مهم نیست چقدر کتاب خوانده باشیم مهم این است که چقدر کتاب فهمیده باشیم .

در مطالعه فهم است که مهم است ... و فهم کیفیت مطالعه است .

شما بحث را چرخانده اید .

یک نفر می تواند تمام آثار مارکس را بخواند ، ولی چه اهمیتی دارد این عمل ، وقتی که فهمی در میان نباشد ...

در مطالعه کیفیت مهم است و این ربطی ندارد به این که از چه کسانی بخوانی ...

و کیفیت دیگر مطالعه هم ، در عمل است . یعنی بخوانی و پس از خواندن ، تولید داشته باشی ؛ یعنی اندیشه ات حرکت کند و اندیشه جدید پدید بیاورد ( حتی یک اندیشه شخصی که منتشر هم نمی شود ) .

باز هم رسیدیم سر همان شعور منفعل ...

به هر حال ... باز تاکید می کنم ، بازی شما با اندیشمندان ، ربطی به نظر من نداشت ... توضیح هم دادم.

شعور بدون شور به چه كارم مي آيد جز چرت زدن و سيگار دود كردن؟

در این بخش درباره چرت زدن و سیگار دود کردن مارکس گفته اید ...

جوابتان را پیش از این هم دادم ... مارکس مطالعه می کرد و چرت می زد و در کنار آن اندیشه تولید می کرد و حرکت تولید می کرد .

شکی نیست که اندیشه های مارکس ، پایه گذار تعداد زیادی از حرکتهای بزرگ اجتماعی قرن بیستم شد.

مشکل اصلی اینجاست که شما هم مثل دوست دیگرمان فکر می کنید من خود زنی می کنم .

نه دوست گرامی من گرچه مارکس نیستم ، اما به هر حال نویسنده ام و سیگار دود می کنم و چرت می زنم ... و می نویسم و کار می کنم ... و با خواندن یک کتاب احساس نمی کنم دنیا را تکان داده ام و با حتی نوشتن یک مطلب فکر نمی کنم توده ها را شورانده ام .

متاسفانه آن قدر لحن شما تمسخر آمیز است ، که بیش از این نمی توانم تحلیلی بر این بخش بدهم .

اما اگر قصد دیگری غیر از کوبیدن من داشتید ، در می یافتید که آن شعور بدون شوری که در اول این متن گفتم امری مرده و بی تغییر است در نظر من و کاری نمی تواند بکند جز مصرف ...

شعوری است که فقط می خواند و هیچ تولید و تغییری ندارد .

پس اگر من را می کوبید ، دیگر مارکس را تحقیر نکنید و خیلی از بی مصرفها را با مارکس مقایسه نکنید .

از نظر من یک جامعه شناس می تواند بیشتر از یک نانوا برای جامعه سود داشته باشد . گرچه جامعه شناس هیچ وقت عرق از هفت جای بدنش نمی ریزد ، اما جامعه شناس همان جور که نانوا بازویش را به کار می گیرد ، مغزش را به کار می گیرد برای تحلیل امور اجتماعی ، و در آخر نیز بازویش را به کار می گیرد برای تحریر اندیشه هایش ...

باز همان مسئله کارگر فکری و کارگر یدی ... که هر دو ارزشمند هستند .

و مقایسه مصرف کنندگان اندیشه با تولید کنندگان اندیشه در متن شما ، یک مقایسه بی جا و غلط است .

نقد رفتار گذشتگان با تمام خوبيهايش ، از نطر من انفعال است.

نتیجه: نباید وقت را با نقد گذشتگان تلف کرد. نتیجه: حتماً باید هر اشتباهی که کسی در طول تاریخ کرده را تکرار کنیم.

آقای میلانی

با این پایمردی که شما در به سخره گرفتن من به خرج دادید ، خوشحالم که دم دستتان نبودم ، وگرنه احتمالا دنده هایم را خرد می کردید .

نتیجه گیری شما با حذف واژه " همه خوبیهایش" صورت گرفته است . یکی از آن همه خوبی ، فهمیدن اشتباهات گذشتگان است .

به هر حال ... شما فراموش کردید ، موقعیتی را که من در آن نظرم را مطرح کردم ، در نظر بگیرید.

ای کاش ادامه جمله من را هم می خواندید تا دریابید که من نظرم همان نیست که شما گفتید :

((زمانه دارد عوض مي شود و نقد رفتار گذشتگان با تمام خوبيهايش ، از نطر من انفعال است.
گفتم كه ، تاريخ براي غربي ها شد كلاس درس و براي ما شد تخت خواب فنري ...
))

تاریخ وقتی برای غربی ها کلاس درس شد ، که سعی کردند بفهمند چه اشتباهاتی پیش از آنها صورت گرفته تا دیگر تکرار نکنند .

اما تاریخ در مملکت ما شده یک بهانه برای حرکت نکردن ... نقد رفتار گذشتگان شده یک بازی ... چون فلانی فلان کار را کرد و شکست خورد ، ماهم نباید فلان کار را انجام دهیم .

و برای همین هست که اول گفتم زمانه عوض شده ... کاری که در چند سال پیش توسط عده ای انجام گرفت و شکست خورد ، ممکن است امروز بتواند دوباره با تصحیحات نو و با کمک گرفتن از نیروهای نو ، به پیروزی رساندش ...

من در جایی این نظر را بیان کردم ، که مخاطبم پیش از آن با مثال آوردن شکستهای اصلاحات ، می خواست انفعال را توجیه کند ...

لطفا من را احمق نشان ندهید .

اول این که هر اشتباهی را که کسی در طول تاریخ مرتکب شده نباید تکرار کرد ... بلکه باید علل آن اشتباه را شناخت و اگر امکانش بود حرکت را تصحیح کرد و یا یک حرکت جدید طرح ریزی کرد و آغاز کرد .

اما این شناخت نباید بهانه ای شود برای انفعال ... که البته شده ...

بهتر بود که شما در نقدتان حداقل جمله ام را تکه تکه نمی کردید ، چون احساس می کنم جمله اول من خودش می توانسته منظورش را بیان کند ، به شرط آنکه بی دست و پا نشود .

با هر گونه دعوت به انفعال [...] برخورد مي كنم.

در این بخش ( راستی چرا به جای [ نیز ] ، سه نقطه گذاشته اید ؟ ) ...

نیازی نمی بینم جواب خاصی به این مقایسه با لنین و استالین بدهم ... گر چه احتمالا شما سعی کرده اید در من نوعی توهم قدرت را به نمایش بگذارید و به سخره بگیرید ...

در شرایط حاضر اجتماعی و در زمانه ای که هر روزگردنی زیر تیغ است و روحی زیر چکمه ، انفعال یعنی یک خودکشی اجتماعی ...

فقط جمله ام را تصحیح می کنم ...

با هرگونه دعوت به انفعال به هر صورتی و با آنچه در توانم است ، برخورد می کنم .

آیا بهتر شد ؟

بحث جدید :

تا اینجا بحث قدیم بود .

در ذهن من چیزی به نام آرمان ، تنها یک مرکز انرژی است ...

آقای میلانی به نقد نظر من درباره آرمان پرداخته اند .

پیش از این مفهوم آرمان را در اندیشه ام توضیح دادم .

در نظر من آرمان یک ایده ، یک نظریه است . آرمان مارکسیستی هدفش ایجاد برابری طبقاتی است ، تحت شرایطی که که هنوز برابری اجتماعی و فرهنگی بین زن و مرد صورت نگرفته ... در اصل می خواسته یک بشقاب شکسته را روی میز بگذارد ، بدون آن که بجسباندش ...

به همین دلیل هم هست که فمینیسم را بسیار نیرومند تر از کمونیسم دریافت می کنم . چرا که فمینیسم از جامعه ای اشترکی سخن می گوید که در آن اول تبعیض جنسی و فرهنگ مرد سالار از بین رفته است .

پس آن آرمان مارکسیستی ، یک آرمان ناقص بوده ... و مشکلی که شما به آن اشاره کردید ، در آن بوده که ایده اولیه در شرایط درست پرورش نیافته ... یعنی به حذف نابرابری فکر شده ، اما فقط برای طبقات ... و فراموش کرده که زنان علاوه بر کارگر بودن ، به خاطر زن بودن مورد ظلم قرار گرفته اند و دارند برای از بین بردن این نابرابری نیز تلاش می کنند ...

در ادامه ... با نظر شما در مورد آن که آرمان یک محرک است موافقم ... اما بیشترباید بگویم یک نقشه حرکت است .

و همانطور که گفتم آرمان بر اساس اندیشه و نظریه پردازی پدید می آید و نیز بر اساس یک خواست حرکت به سوی بهتر ...

می پذیرم که توضیحم کاملا دقیق نبوده است .

در بخش بعد ...

شاید به خاطر بدبینی و یا احساسی مشابه ، اساسا هر آرمانی را غیر قابل دسترس می دانم ...

اول یک اعتراض دارم به تفسیرهایی که وسط نقل قولهایتان از من نوشته اید ... من از (( نه بیشتر )) استفاده نکرده بودم . فراموش نکنید که حتی در انتقاد هم شما هم حق دخل و تصرف در نقل قول ندارید ... و البته تفسیر به رای هم ارزش نقد را زیر سوال می برد ... اما متاسفانه شما هر دو کار را کرده اید .

به هر حال ... من در این بخش کاملا یک منظر شخصی را مطرح کرده ام ( وباز هم تاکید می کنم بر این نکته که ، اصرار من بر شخصی بودن نظرهایم ، نه از سر خود پسندی ، که به خاطر قطعیت زدایی از نظراتم است . وقتی می گویم نظر من ، یعنی می تواند اشتباه باشد یا درست ، اما از طرف یک جماعت بیان نمی شود .)

همان طور که پیش از این گفتم ، آرمان را بی اهمیت نمی دانم و این برداشت شما بوده است از نوشته من ...

اما در نظر من ... بله ... مشکل اصلی آرمان غیر قابل دسترس بودنش است ... که این هم شاید به همان بدبینی برگردد ...

من به این امر معتقدم که سفر ده هزار فرسنگی با قدم اول آغاز می شود .

به همین خاطر باید قدم اول را برداشت و نباید منتظر شد تا تضمینی برای برداشتن قدم هزارم به ما داده شود . ما باید حرکت را آغاز کنیم و در راه آگاهانه بکوشیم که مشکلات را بشناسیم و سعی در برطرف کردنشان کنیم .

اما اینکه یک آرمان غیر قابل دسترس است ، دلیل آن نمی شود که کنار گذاشته شود .

وقتی می گوییم یک آرمان غیر قابل دسترس است ، یعنی نباید با امید بیهوده بستن به دسترسی به آن ، شرایطی را پدید آورد که در پی اش می تواند نامیدی و احساس شکست بیاید .

وقتی ما بپذیریم آرمان غیر قابل دسترس است ، اما یک مرکز انرژی یا به قول شما یک محرک خوب است و هدف خوبی را ترسیم کرده است ، می توانیم به سوی آن حرکت کنیم ، بی آنکه در هراس باشیم از نرسیدن به تمامش ... و با این کار شاید بتوانیم معنای حسرت را از معانی آرمان حذف کنیم .

پاسخ دادم آیا؟

حتی کمونیسم را اندیشه آرمانی کمونیستی می نامم.

من از امکان عملی شدن کمونیسم صحبت کردم ، و همانطور که فهمیدید ، به طور ضمنی به خواستهای فمینیستی هم اشاره کردم .

باید اقرار کنم ، در آن زمان هنوز به این نتیجه نرسیده بودم که فمینیسم ، می تواند حتی خواستهای کمونیستی را بسیار بهتر از خود کمونیسم برآورده کند ، به این علت که ذاتش غیر اقتدار طلب است و اساسا اندیشه ای پیشرو تر و عملی تر از کمونیسم است .

به هر حال ... من از امکان عملی شدن کمونیسم صحبت کردم ، و قطعیتی در جمله ام نبود ( به تعریف اول متنم رجوع کنید اگر دریافت نکردید منظورم را ) و آن هم تحت شرایطی که مواضعش تغییر کند ... یعنی اصل مبارزه اش را بر مبارزه با نظام مرد سالار قرار دهد .

در ادامه ، امید میلانی به آرمانشهر توصیفی من اشاره می کند .

پیش از این هم گفتم که آرمان در نظر من بی اهمیت نیست ... و محرک بودن را برای ارزشگذاری به کار نبرده ام ...

اما اینکه می گویید آرمانشهر ...

شاید شما پیروزی جنبشهای فمینیستی را یک آرمان بدانید ، اما در نظر من اتفاق دور از دسترسی نیست ... وعملی می نماید ، چون دارد عمل می کند ...

حتی در شرایط امروز ما ، می بینیم که فمینیستها علاوه بر وجود محدودیتهای شدید ، دارند با قدرت تمام مبارزه می کنند و حتی در محدودیتهایشان نیز دارند خودشان را آماده و نیرومند می کنند .

شاید این نظر من به اعتقادم مبنی بر اینکه زنان در محدودیتهایشان نیز خلاقیتشان را از دست نمی دهند ، بر گردد .

اما به هر حال من پیروزی کامل جنبشهای فمینیستی را گر چه زود یاب نمی دانم ، اما غیر قابل دسترس هم نمی بینم ...

اندیشمند و عملگرا بودن این جنبش ، در ذاتش است و یکی از نقاط قوت فراوانش محسوب می شود .

پیش از پاسخ بعدی ، باید به شما بگویم از ژان بودریار دو کتاب فوکو را فراموش کن و در سایه اکثریت های خاموش توسط پیام یزدانجو به فارسی ترجمه شده اند .

و بعد ...



  Comments:  ارسال یک نظر
<< Home

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017
September 2017

Counter