شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۳ اسفند ۲۱, جمعه

وای به حالتان روشنفکر ها ...

خوانده ايد مطلب (( وای به حالتان ؛ فمينيست ها ))‌را ؟

لطفا به نامش نگاه نکنید فقط و شروع نکنید به برچسب چسباندن به من و یا نویسنده آن ...

دردی که نویسنده اش از آن می گوید ، درد نبودن صداقت است .

آنچه او می گوید ، زیباترین دفاعی است از حق زنان آزادی خواه ، که خوانده ام از زبان یک مرد .

ایشان دردشان درد عشق است . و آن چه بر آن معترضند ، بی صداقتی است.

در هر جمعی هم راست هست و هم دروغ ... جمع آزادی خواهان هم از این قاعده مستثنی نیست. همیشه هستند بادمجان دور قاب چین ها و بزن در رو ها که هر جا بوی صداقت به مشامشان می رسد ، می دوند تا انگلی کنند.

کسانی که هنگام کاشتن سایه خوابند ... هنگام درو هم حتی نیستند ... اما آن گوشه کنار همیشه می پلکند تا در آخر خوشه چینی کنند.

فمینیستها هم از این گونه نا یاوران خوشه چینان ، رنج می برند و زخم می خورند.

و نویسنده آن سطور نیز خشمش را به سوی همان نا یاوران و دروغگویانی که نام فمینیست بر خود گذاشته اند و در ذات وابستگان و چشته خورهای ساختارهای مرد انه قدرت هستند، پرتاب می کند.

وحشتناکترین دشمنان ، همین دوست نماهای ناصادق هستند .

همین گرگهای در لباس میش ...

و من هم می خواهم فرياد ديگری را هم صدا با نويسنده آن سطور سر بدهم .

گر چه من از ایشان خیلی جوانترم .

با اين حال ٬ فکر کنم می توانم ... با ايشان بشويم حداقل دو نفر ... تا علاوه بر آزادی ... از عشق هم دفاع کنيم.

من هم برای عشقم نگران هستم . و خواندن آن نوشته ، من را هم به فکر فرو برد . گفتم بگذار من هم یک اخطاری بدهم به بعضی ها ...

تا فکر نکنند چون ما هم مثل آنها مرد هستیم ، مثل آنها انسانیت مان را فراموشمان کرده ایم.

فکر نکنند به حکم مرد بودنمان ، نمی توانیم در صف فمینیست ها و در کنار زنان باشیم و برای آزادی و عشق بجنگیم.

آن دوست گرامی خشمگین بود ... ایشان نگران عشقش بود.

من هم نگران عشقم هستم ...

پس

وای به حالتان روشنفکرها ...

با شما هستم که کارتان شده وراجی کردن و قرقره کردن ...

شما که تا خرخره در بندید و آبروی واژه روشنفکر را چنان برده اید که امروزه اندیشمندان حقیقی شرمشان می شود اگر روشنفکر بنامندشان...

شما ترسوهایی که پشت میزهای در تاریکی فرو رفته و دود گرفته تان پنهان شده اید و قهوه نوش جان می کنید و نق می زنید .

و صدای فریادتان شده مثل زوزه موش ...

شما هر چه می خواهید خودتان را نابود کنید . با هر وسیله ای که دوست دارید ...

اما ...

وای به حالتان اگر یک مو از سر عشق من کم شود.

به شرفم سوگند که برایتان خواب راحت نخواهم گذاشت . زندگی را برتان حرام خواهم کرد ... قید همه چیز را می زنم و می آیم شما کرمهای آزادی را اول نابود می کنم.

تا شما باشید، بوی تعفن تان نمی گذارد آزادی حتی به پنجره خانه هامان نزدیک شود.

وای به حالتان اگر احساس کنم این دردی که عشق من می کشد از زخمهایی ست که شما می زنید.

او مرا ، معنای تلاش برای آزادی است .

و شما را بیچاره می کننم اگر بخواهید به او آسیب بزنید.

فکر نکنید کنترلش می کنم . یا او توان دفاع از خودش را ندارد.

نخیر ... عقل خودم هم دست اوست ... و او خودش خوب می داند چه برایش خوب است و چه برایش بد ... و او خودش به خوبی از پس شما بر می آید.

نیازی به قیم ندارد .

با این حال ...

او جان من است .

من نگرانش هستم .

صدایش که به خواب می رود ، نفسم بند می آید .

و لعنتی ها ... خستگی حضور شماست که این طور بی خبر خوابش می کند. لالایی ندارد قبل از خوابش ...

و آن خوابش ... از کابوس شماهاست که دوساعت بیشتر نشده دوباره بیدار می شود.

همه را از شما می دانم ... شما دوست نماها ... همه تقصیر شماست.

هر بار که می گوید خسته شدم ، خشمم نسبت به شما دو برابر می شود.

وقتی صدایش را می شنوم که خسته و آشفته از یکی از آن مهمانی هایتان به من سلام می کند ، تنم می لرزد.

هر بار تا به خانه برسد و مطمئن شوم که جای امنی است هزار بار می میرم و زنده می شوم .

دیگر حتی از دشمنانش نمی ترسم . آنها کارشان کمتر موذیانه است .

اگر زبانم لال خطری برایش از طرف آنها پیش بیاید ، تمام زندگیم را خواهم گذاشت تا آ سیبی به او نرسد .

عشق من آن قدر نیرومند هست که خودش بتواند از خودش در برابر دشمنانش دفاع کند .

اما من از شما دوست نماها می ترسم .

آن قدر آرام آرام ضربه تان را می زنید که آدم نمی فهمد از کجا خورده ...

مثل سرطان می مانید.

چه می خواهید از جان او ؟

نمی توانید ببینید کسی تن به خواب نداده هنوز؟

لعنت به شما ... چرا رهایش نمی کنید ؟ چرا آزارش می دهید؟

کاش اجازه داشتم ... کاش کمی توان بیشتری داشتم ...

اما ...

فقط دیگر همین را بگویم ...

وای به حالتان ... وای به حالتان اگر آ سیبی به او برسد ...

آن وقت در هر سوراخی که پنهان شده باشید ، یکی یکی بیرون می کشم شما ترسوها را ...

شما که فقط حزف می زنید و وقت عمل که می رسد تنهایش می گذارید.

خصم اول آزادی شما هستید ...

و بدانید ... شما در نظر من آن دسته از مجرمانی نخواهید بود که نیاز به درمان دارند .

شما خودتان می توانستید درمان گر باشید ... و حالا تبدیل شده اید به بیماری ...

الآن دستم نمی رسد آن چنان ، که ریشه کنتان کنم...

ولی وای به حالتان ... اگر ببینم زخمی به عشق من زده اید ..

آن روز دیگر خونی خواهم شد ...

حیثیت برایتان نخواهم گذاشت.

این را من می گویم که ساسان . م . ک . عاصی هستم.

من به خاطر عشقم زندگی می کنم . به خاطر او مبارزه می کنم.

وای به حالتان اگر به عشق من آسیبی برسد.

تو هم خواهش می کنم مواظب خودت باش . نگذار من جوان مرگ بشوم. به تو زنده ام ... همیشه همراهت هستم... در خواب هایت هم گوشه ای نشسته ام و تماشایت می کنم بی آنکه حضورم را احساس کنی ... همیشه همراهت هستم ... حتی وقتی نیستی در کنارم...

بخواب کمی ... خسته ای ... نگران نباش... کسی در اتاق نیست .. پرده ها را باد تکان می دهد ... پتویت را بکش تا زیر موهایت ... آرام بخواب ... کسی در اتاق نیست ... چراغ را خاموش کن ... هر وقت کابوس دیدی خبرم کن تا بیایم بتارانم کابوست را ...

تا تو کمی استراحت کنی من می روم برایت رویا بخرم ...

نگران صبح نباش ... خواب نمی مانی ... تو من را زنده کردی ٬ فکر که نمی کنی بگذارم دير به کار برسی و خواب بمانی؟

( های با شمایم ... چرا گورتان را گم نمی کنید؟

مگر نمی بینید می خواهد تنها باشد واستراحت کند؟ )

تا صبح بیدارم ... تو لبخند بزن ... کمی استراحت کن ... هر چه خواستی من همان ... کسی در اتاق نیست ... می دانم نمی ترسی ... نگران هم نباش ... آنها دیگر اینجا نیستند...

بالشتت می شوم ... فردا صبح هم می شوم کفشهایت ... ظهر ناهارت خواهم شد که باز حواست پرت نشود و تا شب چیزی نخوری ، بعد هم یک شکلات تلخ می شوم برایت ، که دوست داری ... بعد هم قلم ــ اسلحه ات می شوم ... هر وقت هم که دلت خواست تنها باشی ، من هیچ می شوم انگار که هنوز نیافریده ای من را ... سیگارت هم می شوم که هر بار نگاهم کردی آتش بگیرم و دود بشوم...من برای تو هر چه بخواهی می شوم ... مگر تو خالق من نیستی ؟ حالا آرام چشمهایت را ببند ... تا چند بشمرم خوابیده ای؟

خواب که رفتی ، خواب می شوم که مزاحمت نباشم.

من که گرگ خر وراجی هستم .


  Comments:  ارسال یک نظر
<< Home

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

دسامبر 2004
ژانویهٔ 2005
فوریهٔ 2005
مارس 2005
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
مارس 2009
آوریل 2009
مهٔ 2009
ژوئن 2009
ژوئیهٔ 2009
اوت 2009
سپتامبر 2009
نوامبر 2009
ژانویهٔ 2010
مارس 2010
آوریل 2010
مهٔ 2010
ژوئن 2010
ژوئیهٔ 2010
اوت 2010
سپتامبر 2010
اکتبر 2010
دسامبر 2010
فوریهٔ 2011
ژوئن 2011
مهٔ 2012
ژوئن 2012
ژوئیهٔ 2012
اکتبر 2012
نوامبر 2012
آوریل 2013
ژوئن 2013
ژوئیهٔ 2013
سپتامبر 2013
آوریل 2014
مهٔ 2014
ژوئن 2014
اکتبر 2014
دسامبر 2014
ژانویهٔ 2015
فوریهٔ 2015
آوریل 2015
مهٔ 2015
مهٔ 2017
ژوئن 2017
سپتامبر 2017
نوامبر 2018
دسامبر 2018
آوریل 2019
ژانویهٔ 2020
فوریهٔ 2020
مهٔ 2020

Counter