شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


۱۳۸۳ دی ۹, چهارشنبه

می بخشید دوستان ... می خواستم بپرسم احیانا در بند و بساط شما کمی غم و غصه پیدا نمی شود؟

حتما خود شما بهتر از من می دانید که بدن و روان نیاز به تعادل دارد برای سلامت ... امروز اتفاقا نشسته بودم و فکر می کردم ( البته این مبین آن نیست که وقتی ایستاده ام فکر می کنم...) به ذهنم رسید که اندکی دچار کمبود غم و غصه شده ام ... دیدم حیف است اینقدر خوش باشم ، خواستم تقاضای کمک کرده باشم... همین طور بی غم و غصه که نمی شود... راست راست بروم و بیایم و از فرط خوشی فوگهای باخ را با سوت بنوازم و لابد پس فردا هم بحث سیاسی راه بیاندازم و بعد هم هوس نجات بشریت به سرم بزند...

به هر حال ... اگر پیشنهاد ی داشتید حتما به من بگویید...

اما لطفا نگویید تلویزیون تماشا کن... چون به اندازه کافی مشکلات اخلاقی و غیر اخلاقی و فرهنگی و بی فرهنگی دارم و واقعا نیازی به تشدید آنها نمی بینم...و اساسا این قضیه غم و غصه دار بودن تنها بهتانی است که به تلویزیون این جوری نمی چسبد و یک جور دیگر می چسبد. در ضمن مطلب بالا هیچ ربطی به مطلب پایین ندارد... از قدیم هم گفته اند کوه به کوه می رسه ولی آدم به آدم نمی رسه...

امیدوارم هیچ وقت مصیبت نبینید و کارتان دور و بر تلویزیون و اصلا هر جایی که تلویزیون روشن است نیافتد... اساسا نمی دانم این چه هزینه بی خودی است که دوستانمان در این رسانه انجام می دهند... پیشنهادم این است که یک کتاب حاوی انواع و اقسام فحشهای رکیک بی درد ( منظورم از آن نوعش است که تا یک ربع بعد از مصرف آدم متوجه نمی شود چی شنیده است ) بچاپند و در دسترس عموم قرار دهند و جزو برنامه درسی تمام پایه های تحصیلی هم بگنجانند... انصافا اشاعه فساد اخلاقی از نوع مرغوب و بی خطرش که صدای کسی هم در نیاید این قدر زحمت نمی خواهد... بنده البته خوشحالم که هنگام تماشای تلویزیون مجبور نیستم فیلمهای " تارکوفسکی " را سانسور نشده ببینم و اخلاقیاتم لک بردارد... در همین جا هم از دوستانی که توانستند مچ انسان بی اخلاقی همانند "آندری تارکوفسکی " را که بی خود بی خود در فیلمهایش صحنه های بی تربیتی می گنجاند بگیرند تشکر می کنم... ( یکی نیست به این آقای تارکوفسکی بگوید چیزی ازت کم می آمد اگر در "سولاریس " و "آینه " خانمهای بی حجاب نمی گذاشتی؟... اصلا اگر خانم " مارگاریتا تره خووا" با لباس می رفت حمام و یا نمی رفت حمام شپش می گذاشت؟... فیلم که جای حمام رفتن نیست... من می دانم دیگر ... اینها همه اش توطئه است برای لک کردن اخلاقیات ما)...

اما علیرغم خوشحالی،دلم هم برای این دوستان تصویر عمومی عزیزمان می سوزد(قابل توجه فرهنگستان...این لغت تصویر عمومی را بنده خلق کردم تا جای واژه بی ریشه تلویزیون بگذاریم...می توانیم"دیدگاه خانگی به سوی جهان بیرون " هم بگوییم. )

برای اینکه این همه تلاش واقعا نیاز نیست برای گنداندن! ول کنید خودش می گندد... مغز را می گویم ...

این فیلمهای بی تعهد خارجی را هم پخش نکنید... التماس می کنم دست به این کار نزنید... چه کاری است؟ ... بگذارید هر انسان بی تعهدی که خواست " تارکوفسکی" و " برتولو چی " و " فلینی " ببیند برود خودش تنهایی مرتکب این گناه بشود... زحمتتان می شود ... هی باید بگردید نکته های بیمارگون بی اخلاقی حضرات نامبرده را پیدا کنید تا اخلاقیات هموطنان عزیز لک نشود ، آنوقت خسته می شوید ، حوصله نمی کنید سریالهای قشنگ قشنگ بسازید...

حالا اگر کسی می گوید نه ما دوست داریم این قرمه های سینمایی را ببینیم به من ربطی ندارد... من فقط نظر خودم را گفتم ... به هر حال فیلمی که وسطش خانم " تره خووا " حمام می رود ، حسابش مشخص است ...

در پایان از دوستان عزیزی که احتمالا احساساتشان به خاطر این نوشته درباره تلویزیون خدشه دار شد پوزش می طلبم... می دانم که در قاموس روشنفکران آمده است که نباید به افکار عموم توجه کنند و باید تمام اندیشه خود را متوجه مطالب خاص کنند... اما بنده قبلا هم اشاره کرده ام که به خاطر ترک دانشگاه موفق نشدم روشنفکر بشوم و گاهی ذهنم سراغ مسائل بی ارزش و کوچکی می رود که هیچ ربطی به نجات بشریت ندارد و حتی بعضی اوقات بی ادب می شوم و نگاهی هم به تلویزیون می اندازم ...

به هر حال ... از این طریق خواستم از دوستانی که صبح تا شب و شب تا صبح در تصویر عمومی مشغول ارتقا فرهنگ ما هستند تشکر کنم و خواهش کنم دهان به دهان آدمهای بی ادبی چون تارکوفسکی نگذارند... ولش کنند تا بعد از مرگ در گور آرام بخوابد و در گمراهی خویش بماند... فیلمهای وطنی پخش کنید... اولین پیشنهاد من " کما " است... گر چه سریالها به اندازه کافی انجام وظیفه می کنند.

در ضمن ... دوباره اشاره می کنم... دو پاراگراف اول ( مخصوصا پاراگراف اول ) هیچ ربطی به مطالب بعدی ندارد و حسابش جداست... لطفا مطالب را باهم قاطی نکنید... این را جدی گفتم ... گر چه همیشه جدی می گویم... نیاز به تکرار که نیست؟... آن دو پاراگراف کذایی مربوط به قضیه دیگری می شوند... دریافت شد؟

ای بابا... جدی گفتم ... مطلب بالا تر مربوط به اندوه است ... مطلب پایین تر مربوط به تلویزیون( لابد فکر می کنید دارم شوخی می کنم و این همه اصرارم برای این است که شما به ارتباط این دو موضوع فکر کنید... نه! به آن یک ذره شرفم که در گروی بانک نیست قسم که این دو قضیه جدا هستند... هوس کردم پشت سر هم بنویسم... این هم از دردسرهای هوسبازی... حالا هی من توضیح بدهم ... هی شما قبول نکنید...)



  Comments:  ارسال یک نظر
<< Home

[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009
January 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
December 2010
February 2011
June 2011
May 2012
June 2012
July 2012
October 2012
November 2012
April 2013
June 2013
July 2013
September 2013
April 2014
May 2014
June 2014
October 2014
December 2014
January 2015
February 2015
April 2015
May 2015
May 2017
June 2017

Counter