<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622</id><updated>2011-10-08T12:36:00.623+03:30</updated><category term='جستار'/><category term='دعوت به شنیدن'/><category term='واژه‌ها'/><category term='شعر'/><category term='موسیقی'/><category term='-'/><category term='ادبیات'/><category term='نیم‌روی شبانه'/><category term='روی حوض نقره'/><category term='در جستجوی...'/><category term='تا انتخابات'/><category term='داستان'/><category term='دعوت به تماشا'/><category term='نقد'/><category term='مکتب'/><category term='صدا'/><title type='text'>شبکه‌ی تارعنکبوتی رنگین به روایت ساسان م. ک. عاصی</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>526</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-1072176588110209879</id><published>2011-06-23T17:21:00.002+04:30</published><updated>2011-06-23T17:36:43.109+04:30</updated><title type='text'>سخنرانی بهرام بیضایی در سومین شب «شب‌های شاعران و نویسندگان» در انستیتو گوته ـ مهر ماه 1356</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/gpNVjvIi/Bahram_Bayzai_-_10_Shab.html"&gt;این‌جا&lt;/a&gt; بشنوید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«منو معرفی کردند به‌عنوان سازنده‌ی دو تا فیلم و احتمالاً نویسنده یا کارگردانِ چند تا نمایشنامه. احتمالاً باید این توضیح رو داد که تمام کسانی که معرفی می‌شن، کارهای نکرده‌شون بیشتر از کارهای کرده‌شونه، درواقع بیوگرافی واقعی ما اونه...&lt;br /&gt;یک‌زمانی ما قرار بود که متخصص در کار سینما بشیم یا در کار تئاتر... در حال حاضر فکر می‌کنم که متخصص یک‌چیزهای دیگه‌یی هستیم: پروژه‌های ناتمام؛ پروژه‌هایی که شروع می‌شن، در خودمون، و می‌میرند بعد از یک مدتی باز در خودمون. این در مورد، در واقع، کسانی که شما بیشتر می‌شناسید آدمایی که سال‌های طولانیه دارن کار تئاتری می‌کنن و کسانی که کار سینما می‌کنن، از این‌جهت مهمه که کار تئاتر و سینما کاری‌ست که با یک گروه اجرا سر و کار داره. احتمالاً کار نوشته ـ که یک‌زمانی خودِ من فقط کار نوشته می‌کردم ـ با یک‌جا سر و کار داره، با یک گروهی که می‌خونن، تصمیم می‌گیرن، توصیه می‌کنن، تخفیف می‌خوان و غیره؛ کار سینما یک‌کمی بیشتر از اینه و کار تئاتر هم‌چنین یک‌کمی بیشتر از اینه. در کار تئاتر عده‌ی زیادی، یعنی همین‌جور گروه‌های مختلفی هستن که کار رو می‌بینن و گروه‌های مختلفی هستند که یا به‌طور مستقیم یا به‌طور غیرمستقیم توی کار شروع می‌کنن به ظاهر شدن. کار شروع می‌کنه تدریجاً اون‌میون ناپدید شدن، محو شدن، کم‌رنگ شدن و آخرسر این سوال پیش می‌آد برای کسی که کار رو شروع کرده بود: چه‌قدر ِ کاری که داره اجرا می‌شه همونی‌ست که من می‌خواستم بکنم؟&lt;br /&gt;خب... جواب این سوال یک‌مقداری بستگی داره به اشخاص. یه‌مقداری بستگی داره به این‌که چگونه تحمل کرده یا چگونه یک مسیر پیدا کرده، یا چگونه بالٱخره، دست‌آخر منصرف شده و رفته منزل نشسته... شما یک زمانی صحبت می‌کنید فقط راجع به یک دستگاه نظارت؛ من اصلاً راجع به اون نمی‌خوام صحبت کنم، من راجع به یک گروه‌های نظارت نامرئی می‌خوام صحبت کنم که حتی یک‌کمی خطرناک‌ترن، به دلیل این‌که چهره‌ی مشخص ندارن. شما در مورد دستگاه نظارت می‌دونید با کی و با چی طرفین، در مورد این گروه‌ها نمی‌دونیم با کی و با چی طرفیم.&lt;br /&gt;شما می‌دونین که موقعی که یک تئاتر سرانجام تصویب شد، سرانجام به‌تمرین دراومد ـ که اون یک داستانی‌ست جدا، راجع به‌ش صحبت خواهم کرد ـ سرانجام موقعی که قابل دیدن شد، یک عده‌یی می‌بینن‌ش. اون عده احتمالاً برای این‌جا بالٱخره بعد از مدتی درگیری به‌شما اجازه می‌دن که اجراش بکنین. همین این اجازه در سایر مملکت قطعیت و اعتبار نداره. به‌محض این‌که نمایشنامه خارج می‌شه از حوزه‌ی قضایی تهران، شما با آدم‌های محلی، با نفوذها و با مرزهای محلی سر و کار دارید.&lt;br /&gt;من یادمه چندین سال پیش یه مرتبه به‌دلیلی رفته بودم سنندج، برای یک کار تئاتری. یادمه اون‌جا دو تا گروه تئاتری بود که هر دو منحل شده بود. پرسیدم که چرا و صحبت کردیم، به‌دلیل این‌که به‌هرحال هرچی باشه من تئاتری بودم و اون‌ها هم تئاتری، و در واقع هم‌درد. گفته شد که داشتن نمایشنامه‌ی «بام‌ها و زیر ِ بام‌ها»* کار می‌کردن... &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;من از لحاظ فنی کاری‌ش نمی‌تونم بکنم، فقط می‌تونم یک‌کمی بیشتر داد بزنم... نزدیک‌تر؟ دارم می‌خورم من اینو...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; بله، اون‌جا «بام‌ها و زیر بام‌ها» کار شده بود و در لحظه‌یی که سرانجام دیده بودن‌ش، یعنی رییس فرهنگ و هنر محل، نمایشنامه رو توقیف کرده بود. گروه، که شما می‌دونید ـ بعد من راجع به ساختمون گروه تئاتر صحبت می‌کنم که براساس چی اصلاً به‌وجود می‌آد و از بین می‌ره ـ گروه به‌کلی از هم پاشیده بود. برای این‌که سخته توی سنندج که یک گروهی در حدود پونزده نفر دور هم جمع بشند، با توجه به این‌که حقوق نمی‌گیرند، با توجه به این‌که فقط شوق شخصیه و غیره، نمایشنامه‌یی رو که فکر می‌کنن در تهران اجرا شده و لابد مُجازه، نمایشنامه رو کار می‌کنن، بعد از دو سه ماه سه‌چهار ماه که درگیری‌های خانوادگی و غیره وجود داره، سرانجام یک‌کسی می‌آد اونو ممنوع می‌کنه. من رییس فرهنگ و هنر رو دیدم، ازش پرسیدم چرا، برای این‌که این نمایشنامه در تهران اجرا شده و اجازه گرفته، گفت‌ش که من فکر می‌کنم اینو نباید اجازه می‌دادن... خب، دلیل خواستم، چرا؟ گفت‌ش که خب من این‌جور فکر می‌کنم. تدریجاً &lt;span style="font-style: italic;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;[صدای تشویق چند نفر]&lt;/span&gt; می‌ذارین حرف...&lt;/span&gt; تدریجاً من مجبور شدم یک بحث ابلهانه‌ی وارو بکنم، که اون تصور روـ یعنی این رو براش توضیح بدم که برخلاف اون‌چه که شما فکر می‌کنین، در واقع در حال خدمت کردن نیستین، شما گذشته از این‌که اصلاً مصلحتی رو که مورد بحثه &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;[وقفه]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; گذشته از این‌که مصلحتی رو که مورد بحثه درست در نیافتین، گذشته از این‌ـ چون در اون زمان اون فکر می‌کردش که ما چون با همسایه‌ی شمالی دوست شدیم دیگه نمایشنامه‌ی «بام‌ها و زیر بام‌ها» رو نباید اجرا کنیم، خیلی... خیلی عجیب بود. چون تا چندوقت پیش «بام‌ها و زیربام‌ها» به این دلیل، چیز بود، توقیف می‌شد که ما با همسایه‌ی شمالی دشمن بودیم؛ حالا درست واروی همون دلیل می‌اومد. خب ما نهایتاً نتونستیم هم‌دیگه رو قانع کنیم، اون‌ به‌زودی به‌نظرم وکیل(؟) شد...&lt;br /&gt;اون گروه از هم پاشید، گروه‌های خیلی دیگه‌یی رو توی شهرستان‌ها من دیدم که از هم پاشیدن. گروه بر اساس یک‌جور تشنه‌گی، اون‌چیزی که کم‌وبیش الآن شما رو دور هم گرد آورده، بر اساس یک‌جور تشنه‌گی به‌وجود می‌آد. عده‌یی که احتمالاً توی شهرستان‌ها، از حوالی بعدازظهر، عصر و غروب فضا شروع می‌کنه به‌این‌که بخوردشون، چون کاری نمی‌شه کرد، چون در اون‌جا احتمالاً غیر از یه کتاب‌خونه‌ی محدود هیچی توی شهرستان نیست. چه کار دیگه‌یی می‌شه کرد غیر از این‌که آدم که در تمام روز کتاب خونده بالاخره بیاد بیرون و با یک جمعی در هم بیامیزه، یک کاری رو که یک کار دسته‌جمعیه انجام بده... خب، قاچاقچی که نمی‌شه شد یا دزد... &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;[صدا تقریباً قطع می‌شود، به‌احتمال زیاد مشکل ضبط، شاید چند کلمه هم ضبط نشده و به‌هرحال تشخیص دقیق کلمه‌ی اول کمی دشوار است] &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;اهدافی(؟) در تهران تصمیم گرفت که گروه‌هایی رو به‌وجود بیاره در شهرستان‌ها که تحتِ نظارت اون کار بکنن. کمابیش گروه‌هایی که الآن در شهرستان‌ها هستند گروه‌های تحتِ نظارت‌ان. خب، این اتفاق عیناً الآن در تهران هم هست. شما در تهران هم نمی‌تونین الآن تئاتری کار کنین که به یک جا وابسته نباشید... یعنی این آخرین تجربه‌یی که من دارم چهار پنج‌ماهه می‌کنم، یعنی لااقل از آغاز نوروز تا الآن، خیلی جدیده و اصلاً‌ متعلق به چند سال قبل نیست، کاملاً معاصره... پنج ماه تمام من کوشیدم که یک تئاتر اجرا بکنم. تئاتر مستقل غیرممکنه.&lt;br /&gt;خب... نکته در اینه که ما همه، درواقع دستگاه نظارت و کلاً بقیه، زیر یک عنوان این کار رو می‌کنیم؛ عنوان اینه که با واقعیتِ معاصر تطبیق نمی‌کنه. احتمالاً واقعیت چیزیه که همه به‌کار می‌بریم‌ش، کم‌وبیش مثل سکه‌یی که هرلحظه بخوایم خرج‌ش می‌کنیم... ولی منظور از واقعیت، واقعیت نیست. داریم در واقع راجع به چیزی صحبت می‌کنیم که مصلحته... در واقع مصلحت روز این نیست. خب، یکی از مثال‌های عمده‌ی این، راجع به تاریخ ایرانه. شما کم‌وبیش نمی‌تونین یک کاری، تئاتری یا فیلمی چیزی، در مورد تاریخ ایران بنویسین که «واقعیت» بگه. چون به‌محض این‌که واقعیت بگه، درست با همون صلاح واقعیت، یعنی تعبیری که دستگاه دیگری از واقعیت داره، اون کار خواهد موند... نکته در اینه که ما در طول سال‌ها گفته شده به‌مون که ما تاریخ درخشان داشتیم، ما ملّت غیور بودیم. گفته‌شده که ما با هم برادر بودیم و خیلی چیزای دیگه؛ تاریخ متٱسفانه اصلاً اینو نشون نمی‌ده. تاریخ اصلاً، متٱسفانه، نشون نمی‌ده که ما این‌همه ملّت غیور بودیم. تاریخ یک‌کمی به‌عکس این رو نشون می‌ده. تاریخ به‌عکس نشون می‌ده که ما در برابر همه‌ی حمله‌ها کم‌وبیش هم‌دیگه رو تنها رها کردیم. تاریخ در تمام طول... طول... نوشته‌ها و اسناد مختلف‌ش به ما نشون می‌ده که ما در تمام قرون مالیات دادیم، در طولِ تمام قرون کار کردیم و یک بیت‌المال به‌وجود اومد که درست موقعی‌که به ما حمله شد، اولین پادشاه یا اولین امیر اون رو برداشت و در رفت، و ما رو در برابر مهاجم تنها گذاشت &lt;span style="font-style: italic;font-size:85%;" &gt;[صدای تشویق جماعت]&lt;/span&gt;. تاریخ در موقع حمله‌ی مغول اینو نشون داد، تاریخ در موقع حمله‌ی غوریان، در مورد حمله‌ی تیمور، در مورد حتی افغان‌ها که ملّت کوچکی بودن، جزیی از ایران بودن و در مورد اعراب این رو نشون داد، که ما چگونه دسته‌دسته هم‌دیگه رو در برابر هم تنها گذاشتیم. خب، احتمالاً این یک واقعیته که شما نباید بگین، حتی وقتی داریم راجع به زمان معاصر صحبت نمی‌کنیم... خب، کی برای ما توضیح می‌ده سرانجامْ این تاریخ رو؟&lt;br /&gt;مسئولیت عبارت از این نیست که هر وقت صرفه ایجاب می‌کرد به‌کار ببریم‌ش، مسئولیت عبارت از یک‌نوع از دوباره، از اصل خود را شناختنه. موقعی‌که من به یک تاریخی تکیه دارم که فقط به‌واسطه راجع به‌ش اطلاع دارم، احتمالاً خودم رو ممکنه آدم دیگه‌یی بشناسم غیر ازون‌که واقعاً هستم. هیچ‌چیز من رو برای من روشن نخواهد کرد جز یک‌بار از نو این تاریخ رو خوندن. هیچ صلاحی به‌کار من نخواهد اومد برای نوشتن غیر از از نو نثر گذشته یا شعر گذشته را خوندن.&lt;br /&gt;خب... در قبال تمام این‌ها، ما مقداری فرمایشات و مقداری تحلیل‌ها، مقداری تعابیر یا مقداری کلیشه داریم. گفته‌شده که تاریخ ما درخشانه. متٱسفانه دعایی که کورش یا داریوش، یادم نیست کدوم یکی‌شون، یک‌زمانی کردند در این‌‌جا اتفاق نیُفتاد. دعا کردند که خداوند سرزمین ما را از خشکسالی و دروغ حفظ کند... متٱسفانه این اتفاق نیُفتاد. ما دچار خشکسالی هستیم و دچار دروغ. این اتفاق به‌طور عکس‌العمل توی جمعیت و توی خواننده، توی بیننده‌ی تئاتر و توی بیننده‌ی سینما هم رخ داد. موقعی‌که واقعیت خیلی از اون‌طرف مسخ می‌شه، ما به‌صورت عکس‌العمل خیلی از این‌طرف ما هم مسخ‌اش می‌کنیم... در نتیجه اون اتفاقی می‌افته که در طول تاریخ افتاد؛ ما صاحب یک هنر «کمپلکسه» یک هنر پیچیده یا گره‌داریم. هنری که در هر جا بسته می‌شه از یک جای دیگه‌یی خودش رو نشون می‌ده. اگر گفته می‌شه که تئاتر کار نکن از یک طریق دیگه‌یی من باقی خواهم موند، از یک طریق دیگه‌یی دوباره سر برخواهم آورد. اگر گفته می‌شه سینما کار نکن، از یک طریق دیگه‌یی دوباره من زنده خواهم شد. چیزی که در طول تاریخ اتفاق افتاد، اگر مطالعه می‌شد، لااقل باید این تجربه رو برای زمان حاضر می‌آورد، که جلوگیری به‌کلی یک چیز رو نخواهد کشت، برای مدت کوچکی، کوتاهی اون رو تغییر شکل خواهد داد، ولی اون رو از میون نخواهد برد &lt;span style="font-style: italic;font-size:85%;" &gt;[حدود 28 ثانیه وقفه: صدای تشویق جماعت... سکوت... صدایی شبیه صدای اعتراض جمعی، هیاهو ادامه دارد... کسی از نزدیک میکروفن اعتراضی می‌کند، بیضایی سینه صاف می‌کند، همان فردِ نزدیک میکروفن تشر می‌زند که «ساکت». بیضایی بلافاصله حرف‌اش را پی می‌گیرد]&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خب، چیزی که من راجع به واقعیت داشتم می‌گفتم... درباره‌ی نظارتِ پنهانی داشتم می‌گفتم، داستانی‌ست یک‌کمی ادامه‌دار. داستانْ اینه که به‌هرحال سرانجام وقتی تئاتر شما می‌آد روی صحنه، در همون لحظه حتی، می‌شه برش داشت. در همون لحظه با وجود این‌که شما اجازه در دست دارین، هنوز تٱمین ندارین. در همون لحظه می‌تونه یک وکیل مجلس یا یک سرهنگ شهربانی به‌ش بربخوره. در همون لحظه می‌تونه به کانون پزشکان بربخوره، در همون لحظه می‌تونه به هر کسی که تو خیابون رد می‌شه بربخوره. هر کسی در هر لحظه می‌تونه اون رو تغییر بده، هرلحظه می‌شه این کار رو کرد. بنابراین تمام اجازه‌هایی که وجود داره، تمام اون‌‌چه که روی کاغذه، چیزهای قطعی و نهایی نیستن. عیناً اتفاقْ در مورد سینما هم هست، عیناً الآن این بحثی که اواخر رخ داد زاییده‌ی همینه... در واقع شما الآن می‌تونین نتیجه‌ی یک اقدام چهارپنج سال پیش رو ببینین. سینما در واقع نمی‌شه کار کرد مگر در زیر یکی از بیرق‌ها. احتمالاً شما فقط می‌تونین یا در تلویزیون کار کنین یا به کلی در فرهنگ و هنر. اون‌چیزی که این‌وسط به اسم سینمای خصوصی وجود داشت و باعث شد در جوارش یک سینمای نسبتاً بهتر به‌وجود بیاد، یک سینمای وسط به‌وجود بیاد، به‌کلی از میان برداشته شد. در نتیجه جواب خیلی از سوال‌ها به‌وضوح اون‌ چیزی‌ست که، نتیجه‌ی اقداماتی‌ست که در این چند سال داشت رخ می‌داد و کم‌وبیش معلوم بود چرا...&lt;br /&gt;امروزه هم عده‌ی زیادی از کسانی که کار سینما می‌کنن، یا کار تئاتر می‌کنن کسانی‌ان که اگر مداومت کاری براشون وجود داشت در یک جای دیگری، در یک جای بهتر یا برتری، از لحاظ تجربه‌های شخصی، از لحاظ زبون مبادله با مردم یا از لحاظ پیشرفت‌های کیفیّتی کار باید به‌دست می‌آوردن و نیاوردن. من براتون یادآوری می‌کنم که ما هرگز تجربه‌ی هیچ تئاتری رو در زمان خودش به‌دست نیاوردیم. تئاترهایی که ما نوشتیم هرگز، یا اکثر، به‌صحنه نیومد یا چندین‌سال دیرتر، در یک شرایط دشوارتر، به‌روی‌صحنه اومد. تئاتر من وقتی اومد که دیگه من به تجربه‌ش احتیاج نداشتم. تئاتر خیلی از آدم‌ها این‌طور شد... فیلم من همین‌طور. من الآن آخرین فیلمی که ساختم چیزی‌ست که می‌خواستم ده سال پیش بسازم، من الآن اصلاً دیگه نمی‌خواستم این رو بسازم. در نتیجه خب، قضیه اینه: اتفاقات از شما چیزی رو می‌سازه که الآن هستید، مهم اینه که چقدر در قبال اون اتفاقات شما عکس‌العمل به‌خرج دادین و سعی کردید اون‌چیزی که خودتون می‌خواستین باشین. در واقع نتیجه در این لحظه عبارت از اینه که خیلی از آدم‌ها در حال کار کردن تئاتر نیستن، در حال کار کردن سینما نیستن. نوشته رو می‌شه در منزل نوشت، می‌شه چندسالی نگه داشت، می‌شه دستی رد کرد و می‌شه خیلی از کارهای دیگه‌یی باهاش کرد، هم‌چنان‌که احتمالاً این چیزی‌ست که جلوش گرفته نشه. از لحاظِ کاری که من این‌جا براش هستم، یعنی تئاتر و سینما، اون رو می‌شه نه از طریق نظارت، از طریق سرمایه جلوش رو گرفت. کاری که اتفاق افتاده. شما برای فیلم و یا برای تئاتر تهیه‌کننده می‌خواین، برای فیلم یا تئاتر مبغلی لازمه، خرجی لازمه که بشه. شما مجبورید نگاتیو رو بخرید، مجبوریم که لابراتوار بریم، مجبوریم دوربین داشته باشیم؛ اون قلم در جیب من نیست و اون کاغذ در بقالی سرکوچه نیست. شما مجبورین که سرانجام فیلمی رو که ساختین از دستگاه‌های مختلف بگذرونین، این‌جا یک اتفاق جدید می‌افته و اون اینه که در حالی‌که واقعاً از طریق تنگناهایی که سرمایه به‌وجود می‌آره، فیلم‌ها و تئاترها ساخته نمی‌شن، سرمایه قراردادی می‌شه برای این‌که فستیوال‌ها به‌وجود بیان، برای این‌که جشنواره‌ها به‌وجود بیان و برای این‌که از طریق اون‌ها گفته بشه که تئاتر و فیلم داره در ایران حمایت می‌شه. نکته‌ش در اینه که بسیاری از شما احتمالاً در این لحظه سوال می‌کنین که خب فیلم من هم در یک فستیوال بوده و احتمالاً فیلم بعدی‌م هم بدون شک یا خواهد بود یا... چه من بخوام چه نخوام... قضیه در &lt;span style="font-size:85%;"&gt;[صدا قطع می‌شود، اما به‌نظر نمی‌رسد بخشی از سخن از دست رفته باشد]&lt;/span&gt; قضیه در اینه که در این لحظه هیچ شانسی برای کار کردن جز از لحاظ، جز از طریق شرکت در یک همچین‌جایی باقی نمونده. شما روزی که به‌نظرتون می‌آد، یک فکر می‌کنین که می‌خواین اون رو بسازین، همون روز در واقع در ذهن‌تون امضا کردین شرکت در یک فستیوال رو. برای این‌که تهیه‌کننده به من فیلم غیر از این نمی‌ده که می‌خواد در یک فستیوال ظاهر بشه. برای این‌که فیلم من تجارتی که نیست، یا من اون‌‌کاره نیستم. در واقع در اون لحظه که شما دارین فکر می‌کنین، یکی از این دو راه رو دارین: یا فکر نکنیم یا این‌که در اون‌لحظه، همون‌جا امضا کردیم شرکت در اون فستیوال رو.&lt;br /&gt;خب... وضع خوشایندی نیست. با وجود این‌که حتی در اون‌لحظه آدم قبول می‌کنه که در این زمان من نمی‌خوام، یا هیچ‌کدوم از ماها نمی‌خوایم، رشته‌یی از کار سینما که به‌وجود اومده قطع بشه و بمیره، و یه‌مقدار از چیزایی رو حتی قبول می‌کنیم، گاهی‌وقتا حتی یه‌مقدار اون فیلمی رو که نمی‌خوایم از لحاظ، از خیلی لحاظ‌ها، حتی اون رو، یا فیلم‌هایی رو که قبلاً می‌خواستیم بسازیم و الآن بعد از ده سال دارن امکان‌ش رو می‌دن، که از نظر ما کهنه شده، زمان‌ش گذشته، ولی الآن می‌سازیم، با وجود این من چهار سال یک‌بار فیلم می‌سازم... نشده. من در سال پنجاه تا الآن سه‌تا فیلم ساختم؛ در سال پنجاه یکی، در سال پنجاه و سه یکی و الآن در سال پنجاه و ششیم، یکی. فیلم‌هایی که وقتی شروع کردن به ساخته‌شدن بیشتر از پنج‌شش ماه کار نداشتن. شما دو سال و نیم می‌دویین تا یک‌چیزی رو، یک سرمایه‌یی رو جمع کنین، از یک دستگاه‌هایی رد شین و سرانجام یک کار به‌وجود بیارین، و وقتی سرانجام می‌ریم پشتِ دوربین بیشتر از یک توده‌ی زباله نیستیم، یک چیز به‌کلی خردشده، مچاله‌شده، از میون‌رفته. یه‌چیزی که، فکری که دو سال و نیم پیش کرده بودین، حالا دیگه به‌نظرتون جذاب نمی‌رسه... در اون‌لحظه شما فکر می‌کنین اصلاً چرا باید کار کرد... با توجه به‌این‌که بالاخره در اون لحظه هم شما هنوز نمی‌دونین این فیلم خواهد اومد یا نه. هر جلسه‌ی کار به‌نظر می‌آد که آخرین جلسه‌س، هر فیلم به‌نظر می‌آد که آخرین فیلمه. به‌ همین دلیله که در هنر معاصر، توی تئاتر و سینما، یک چیز به‌وجود اومده، یک جریان به‌وجود اومده که تئاترها و فیلم‌ها رو تا حدودی مسخ می‌کنه و اون عبارت از اینه که شما هر چی دارین تو تئاترتون می‌گین و هرچی دارین تو آخرین فیلم‌تون می‌ریزین، چون امید ندارین یک فیلم بعدی یا یک تئاتر بعدی خواهید داشت. به‌همین‌دلیله که تئاترها ممکنه یک‌کمی از ساختمون خودشون خارج می‌شن، که فیلم‌ها از ساختمون خودشون تاحدودی خارج می‌شن... در نتیجه هم عیناً اتفاق سابق می‌افته؛ شما صاحب یک هنر «کمپلکسه»یین، صاحب یک هنر گره‌دار. ما هیچ‌وقت نمی‌تونیم بدونیم که در یک شرایط دیگه من چه می‌کردم، یا آدمای دیگه چه می‌کردن. نکته‌ی مهم اینه که به‌نظر می‌آد برای یک تئاتر بهتر تماشاچی بهتر لازمه. عده‌یی که شما این‌جا هستین کافی نیست، احتمالاً یک جمعیت وسیع‌تر لازمه... برای یک سینمای بهتر تماشاچی بهتر و بیشتر لازمه. تماشاچی بهتر و بیشتر در واقع الآن در پای تلویزیون‌هاست. تماشاچی بیشتر و بهتر داره فیلم‌فارسی‌یی رو که این‌همه مسخره می‌شه می‌بینه از طریق تلویزیون‌ها. جریان فرهنگی‌یی که موفق شد همه‌ی این نسل رو به‌صورت واسطه، به‌صورت دلّال زمین، دلّال پیکان، بساز و بفروش و غیره و غیره در بیاره، می‌تونست یک گروه یا یک قشر و یا یک نسل فرهنگی خوب به‌وجود بیاره. می‌تونست فضایی به‌وجود بیاره که توش تحقیق بدون ترس انجام بشه، که در اون‌صورت شما یک نسخه‌ی درست تاریخ لااقل در این زمان می‌داشتید، که شما می‌تونستید یک‌بار به یک تاریخ اعتماد کنید، به‌ش رجعت کنید و بدونین کجا ایستادین. می‌تونستین شما یک تحلیل درست از عرفان داشته باشین، از نقاشی داشته باشین و از هر جریان فرهنگی و هنری قبلی. متٱسفانه ما بدون پشتوانه‌ی این چیزا، در حالی‌که به‌نظر می‌آد به‌کلی با گذشته قطع(؟) کردیم، به‌غلط به‌نادرست، نه از طریق درک شخصی و رد کردن، بل‌که از طریق این‌که مطلقاً چیز قابل اعتماد در دسترس‌مون نیست... ما کم‌وبیش، تا یه حدود وسیعی، آدمان بدون صلاحیم، از لحاظ فرهنگی، از لحاظ فکری. نکته‌ی مهم اینه که در کنار هر جهادی، یک جهاد فرهنگی و فکری هم لازمه. احتمالاً اگر واقعیت در جایی به‌دروغ گفته می‌شه ما واقعیت رو به‌دروغ بیان نکنیم. چیزی که متٱسفانه اتفاق می‌افته؛ در مطبوعات، در رسانه‌های گروهی ـ اگر اسم درست‌ش تا آخرین لحظه همین باشه ـ و در جاهای دیگه.&lt;br /&gt;احتمالاً ما هم از نویسنده نمی‌خوایم که واقعیت رو بگه، ما هم علاقه‌مندیم که نویسنده اون‌چه رو که مصلحته بگه، منتها مصلحت ما البته فرق می‌کنه. به‌این‌ترتیب ما هم به‌نوعی نویسنده رو تعیین می‌کنیم. این "هر دو" نادرسته، اون‌چه که دستگاه و دولت و دستگاه نظارت تعیین می‌کنه و اون‌چه ما به‌عنوان عکس‌العمل تعیین می‌کنیم. درست این نیست که ما بخوایم که نویسنده اون‌چه رو که ما می‌خوایم بگه، درست اینه که بذاریم نویسنده اون‌چه رو که فکر می‌کنه بگه، و ما هم خودمون شخصاً فضایی به‌وجود بیاریم که توش بتونیم اون‌چه رو که فکر می‌کنیم بگیم. احتمالاً فکرهایی که در زمینه با هم مساوی‌ان، یکی‌ان، ولی طرز بیان، استقلال فکر یا احتمالاً جلوتر بودن یا بینش شخصی درش فرق کنه. شما نخواید که یک هنرمند در پشت‌سر گروه و قافله بیاد. اون احتمالاً قراره که جلو بره، اون احتمالاً قراره نیازهایی رو بگه که جمع نمی‌دونه به‌ش احتیاج داره. احتمالاً این درست نیست که ما بخوایم که یک نویسنده اون‌چیزی رو بگه که ما می‌خواستیم. این کافی نیست. نویسنده باید یک‌چیزی بیشتر از اون رو بگه که ما می‌خواستیم، اون باید یک‌چیزهایی رو بگه که ما نمی‌دونیم می‌خوایم. خب... در این‌صورت من فکر می‌کنم به این نوع طرزفکر متعلق‌ام. فکر می‌کنم اگر این شست‌وشو می‌بایست در فضا اتفاق بیافته، یه‌مقدار هم باید در ما اتفاق بیافته... ما باید این احساس رو بکنیم که کلمات، معیارها، اصطلاحایی که به‌کار می‌بریم به‌خصوص، کمی فرسوده شده‌ن، از بس‌که همه به‌کار برده‌ن. کلمه‌یی که از دستگاه‌های دولتی تا روشن‌فکر معاصر همه به‌کار می‌برن، به‌من حق بدین که نسبت به اون کلمه‌ها یک‌کمی مشکوک باشم. اگر قرار شه دستگاه دولتی هم «مسئولیت» بگه و ما هم بگیم، من یک‌کمی به اون «مسئولیت» مشکوک‌ام. اگر قراره که اون هم راجع به «آزادی» صحبت بکنه و ما هم، من یک‌کمی راجع به اون «آزادی» مشکوک‌ام.&lt;br /&gt;متشکرم.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- - -&lt;br /&gt;* به احتمال قریب به یقین اشاره به نمایش‌نامه‌ی «بام‌ها و زیربام‌ها» نوشته‌ی گوهر مراد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;----------------------&lt;br /&gt;توضیح:&lt;br /&gt;آن‌طور که در سایت کتاب‌خانه‌ی ملی ثبت شده، متن سخنرانی‌های ده شب شعر گوته را انتشارات امیرکبیر سال پنجاه و هفت و در کتابی به نام «ده شب» (به‌کوشش ناصر مؤذن) چاپ کرده است. من متٱسفانه دسترسی به این کتاب نداشتم و در فضای مجازی هم هرچه گشتم نتوانستم جایی را پیدا کنم که متن مکتوبِ این سخنرانی بهرام بیضایی را داشته باشد... خب، جدای از این‌که فایل صوتی چندان خوش‌کیفیت نیست، برای خودم راحت‌تر و لذت‌بخش‌تر بود که این گفته‌ها را بخوانم (هرچند شنیدن‌شان هم لطف خاص خودش را دارد) از طرفی دل‌ام می‌خواست دیگران هم نصیبی، تازه یا دوباره، ببرند از این گفته‌ها... پس فکر کردم بد نیست اگر سخنرانی را تایپ و این‌جا بازنشر کنم، برای خواندن و بازخواندن.&lt;br /&gt;و... پیش‌تر هیچ تجربه‌یی در پیاده کردن سخنرانی نداشتم، اطلاعی هم درباره‌ی روش یا روش‌های درست یا معمول این کار ندارم. اول می‌خواستم گفته‌ها را همان‌طور که می‌شنوم تایپ و بعد متن را رسمی کنم (در حد اتو کردن کلمه‌ها و نه بیشتر) و هرجا که وقفه‌یی در سخن پیش آمده، یا اتفاقاتی ازین‌دست که ممکن است در خلال یک سخنرانی پیش بیاید، حذف یا سرهم کنم... اما راست‌ش به‌نظرم درست نیامد که، حتی در حد تغییراتی کوچک، بدون اجازه‌ی صاحب‌سخن در گفته‌ها دست ببرم، پس فکر کردم فقط بچسبم به همان اتو کردن کلمات... در این مورد هم مشکل این‌جا بود که با لحن به‌قول معروف رسمی، بعضی اتفاقات (همان وقفه‌ها و...) حالتی غیرطبیعی پیدا می‌کردند. این‌ها و دلیلی دیگر، که خواهم گفت، باعث شدند آخر سر تصمیم بگیرم همه‌چیز را درست همان‌طور که می‌شنوم پیاده کنم، حتی وقفه‌ها و اتفاقات پیش‌آمده و عکس‌العمل‌های بهرام بیضایی در برابر آن‌ها و همین‌طور عکس‌العمل شنوندگان.&lt;br /&gt;و دلیل دیگر... چندی پیش در جست‌جوی اطلاعاتی درباره‌ی «ده شب شعر گوته» به گفت‌وگویی رسیدم بین مهدی یزدانی‌خرم و محمدعلی سپانلو، احتمالاً در سایت روزنامه‌ی «شرق». متٱسفانه آن صفحه یا نشانی‌اش را ذخیره نکردم به‌خیال آن‌که حتماً همان‌جا که هست باقی خواهد ماند، که نماند... البته بخت یارم بود و توانستم نسخه‌‌یی از آن گفت‌وگو را در وبلاگی پیدا کنم، هرچند آن‌جا هم ندیدم چیزی درباره‌ی منبع اصلی نوشته باشند. با این‌حال، تا جایی که یادم هست، به‌خصوص درباره‌ی آن‌چه مورد نیازم بود، تقریباً مطمئن‌ام گفت‌وگو همان است و چیزی کم و زیاد نشده...&lt;br /&gt;اما آن‌چه دنبال‌اش بودم، بدیهی است که مربوط می‌شد به همین سخنرانی بهرام بیضایی. همان‌طور که گفتم اول تردید داشتم در پیاده‌کردن متن درست همان‌طور که می‌شنوم، اما خواندن این بخش از گفت‌وگوی مذکور دلیل دیگری شد برای کنار گذاشتن تردیدم.&lt;br /&gt;آن بخش را می‌آورم همین‌جا که بخوانید، برای خواندن کل گفت‌وگو هم می‌توانید به این &lt;a href="http://www.ghaedeyebazi.blogfa.com/post-108.aspx"&gt;صفحه&lt;/a&gt; بروید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;«سپانلو: سلطان‌پور شعرهایی خواند پر از گلوله و خون كه «ایران من، مصلوب بر صلیب آمریكا»... من در كتابم نوشته‌ام اگر شعر را نگاه كنی به هر سطرش یك واژه خون سهمیه می‌رسد. «شب خنجر و خون و...» و از این قبیل. جمعیت هم تشنه این حرف‌ها بود و من در كتابم نقد كرده‌ام كه كانون در واقع مرعوب جمعیت شد. و استثنائا دو، سه نفر هستند كه روبروی جمعیت قرار گرفتند كه یكی‌شان بهرام بیضایی بود.&lt;br /&gt;یزدانی‌خرم: جه جور مقابل جمعیت ایستاد؟ یعنی با سطان‌پور مخالفت كرد؟&lt;br /&gt;سپانلو: او صراحتا گفت «یك سانسور در میان شما است» یعنی علاوه بر سانسور دولت یك سانسور هم میان شماست. ما می‌خواهیم نمایشنامه بنویسیم بعد شما متوقع‌اید دهقان هفت قرن پیش نمایشنامه باید آشنا به اصول ماركسیسم‌لنینیسم باشد! اگر نباشد ما را مرتجع می‌دانید.&lt;br /&gt;یزدانی‌خرم: مگر بیضایی قرار بود شعر بخواند؟&lt;br /&gt;سپانلو: قرار بود قبل از هر شعرخوانی یك سخنرانی باشد. مثلا گلشیری رفت و درباره وضعیت داستان گزارش داد. بیضایی هم رفت همین گزارش را درباره وضعیت تئاتر بدهد كه جو عصیانی جمعیت را دید. &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آن جو را كه دید نوشته‌اش را كنار گذاشت و شفاهی صحبت كرد.&lt;/span&gt; یادتان باشد سه سال قبل از ده شب، سعید سلطان‌پور و رفقایش به تئاتر «سلطان مار» بیضایی حمله كرده بودند و تئاتر را به هم زده بودند. او خواسته بود افسانه قدیمی سلطان مار را اجرا كند كه به مذاق این آقایان خوش نیامد و زدند و به هم ریختندش. وقتی كه در سال 1358 بچه‌های حزب‌اللهی تئاتر «عباس آقا كارگر ایران ناسیونال» سلطان‌پور را به هم زدند، فرج سركوهی در تهران مصور با من مصاحبه كرد. من گفتم ما می‌گوییم این كار درستی نیست ولی سلطان‌پور خودش بنای این كارها را گذاشته و او حق اعتراض ندارد ولی ما همیشه می‌گوییم بهم زدن تئاتر كار بدی است.»&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;تٱکید از من است. علاوه بر در دست نداشتن نسخه‌ی چاپی «امیرکبیر»، راست‌اش روی حساب همین «شفاهی» بودن گفته‌ها هم بود که فکر کردم بد نیست مکتوب کردن جزءبه‌جزء تمام آن‌چه در نسخه‌ی صوتی شنیده می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.: احتمالاً به‌زودی نسخه‌یی از متن چاپی این سخنرانی به دست‌م می‌رسد. سعی می‌کنم در اسرع وقت آن نسخه را هم تایپ و همین‌جا بازنشر کنم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-1072176588110209879?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/1072176588110209879/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=1072176588110209879&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/1072176588110209879'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/1072176588110209879'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2011/06/1356.html' title='سخنرانی بهرام بیضایی در سومین شب «شب‌های شاعران و نویسندگان» در انستیتو گوته ـ مهر ماه 1356'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-402560513366091363</id><published>2011-02-26T07:35:00.000+03:30</published><updated>2011-02-26T07:39:02.696+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;«همه‌جا می‌توان رفت و همه‌کار می‌توان کرد اگر نزد خودت گم نباشی، اگر نزد خودت نابود نباشی، اگر نزد خودت شرمسار نباشی. اگر تخته‌پاره‌ی رضایت از خودت را از دست بدهی، اگر کارهایت و اندیشه‌هایت این تخته‌پاره را از دست تو برباید در دم فرو خواهی رفت.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آذر، ماه آخر پاییز&lt;br /&gt;ابراهیم گلستان، نشر بازتاب‌نگار، 1384، ص 54 ـ 55&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-402560513366091363?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/402560513366091363/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=402560513366091363&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/402560513366091363'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/402560513366091363'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title=''/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-1729285960839937057</id><published>2010-12-18T19:01:00.002+03:30</published><updated>2010-12-18T19:06:20.259+03:30</updated><title type='text'>‏With You</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/cN0kbOV5/Time_in_a_Bottle_-_Jim_Croce.html"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/cN0kbOV5/Time_in_a_Bottle_-_Jim_Croce.html"&gt;Time in a Bottle&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Jim_Croce"&gt;Jim Croce&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;If I could save time in a bottle&lt;br /&gt;The first thing that I'd like to do&lt;br /&gt;Is to save every day&lt;br /&gt;Till Eternity passes away&lt;br /&gt;Just to spend them with you&lt;br /&gt;If I could make days last forever&lt;br /&gt;If words could make wishes come true&lt;br /&gt;I'd save every day like a treasure&lt;br /&gt;And then&lt;br /&gt;Again&lt;br /&gt;I would spend them with you&lt;br /&gt;But there never seems to be enough time&lt;br /&gt;To do the things you want to do&lt;br /&gt;Once you find them&lt;br /&gt;I've looked around enough to know&lt;br /&gt;That you're the one I want to go&lt;br /&gt;Through time with&lt;br /&gt;If I had a box just for wishes&lt;br /&gt;And dreams that had never come true&lt;br /&gt;The box would be empty&lt;br /&gt;Except for the memory&lt;br /&gt;Of how they were answered by you&lt;br /&gt;But there never seems to be enough time&lt;br /&gt;To do the things you want to do&lt;br /&gt;Once you find them&lt;br /&gt;I've looked around enough to know&lt;br /&gt;That you're the one I want to go&lt;br /&gt;Through time with&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-1729285960839937057?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/1729285960839937057/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=1729285960839937057&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/1729285960839937057'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/1729285960839937057'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2010/12/with-you.html' title='‏With You'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-2078228801974154605</id><published>2010-10-04T22:52:00.002+03:30</published><updated>2010-10-04T22:55:50.402+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='-'/><title type='text'></title><content type='html'>حرفِ پیشَکی&lt;br /&gt;مایه شیشَکی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-2078228801974154605?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/2078228801974154605/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=2078228801974154605&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/2078228801974154605'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/2078228801974154605'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title=''/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-6899463949824084824</id><published>2010-09-14T05:16:00.000+04:30</published><updated>2010-09-14T05:17:19.431+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دو سه سال پیش این‌روزها توی این صفحه از بهار می‌نوشتم، از شکار شکوفه‌های تازه، تک‌آدم‌هایی که آن‌ها هم حواس‌شان هست به سُریدن آرام بهار زیر پوست اسفند... پارسال از لاغر شدن تقویم‌ام نوشتم، از هول و هیبت جذاب‌اش...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین چهارپنج‌سال پیش می‌گفتم اگر بیست و هشت سالم شده باشد و فلان و بهمان نکرده باشم لایق زیر خاکم. سه سال پیش کوتاه آمده بودم و می‌گفتم حالا هر گهی هم خوردم بخورم امّا خورده باشم که یک پُخی هم شده باشم (گه و پخ بی‌عفتی نیستند. اجازه بدهید شرمنده نباشم از توی جمع گفتن‌شان، که اجازه اگر ندهید جفت‌مان شرمنده می‌شویم... عموماً آدم خوش‌دهنی هم نیستم و فکر نکنید آب‌کشیده‌بازی در می‌آورم، اما مثلاً برای خودم قاعده گذاشته‌ام که توی هر جمعی بی‌چاک‌دهنی‌ام را رو نکنم، دیپلم نیست که پزش را بدهم، خوش‌دهنی هم البته همین‌طور. خلاصه این‌ها را گفتم تا بگویم گه و پُخ گفتن را جداً بی‌چاک‌دهنی نمی‌دانم چندان. مکروه نیست، گیریم مستحب هم نباشد). بله، فکر می‌کردم به همین. بعد بیشتر کوتاه آمدم، به این راضی شدم که بگویم تا بیست و هشت سالگی هر گهی هم نخوردم نخورده باشم، دست‌کم یک کتاب‌م چاپ شده باشد که وقتی کسی پرسید چه غلطی می‌کنی در زندگی‌ات مجبور نشوم من‌من کنم و فوق‌اش حواله‌اش بدهم به پستوهای کامپیوترم...&lt;br /&gt;خوشبختانه مجبور نشدم کوتاه‌تر بگیرم و با این‌حال، دروغ چرا، نظر شخص خودم را یواشکی بخواهید بشنوید باید بگویم فرقی به حال‌ام نکرده... هنوز می‌بینم که هیچ پخی نشده‌ام. تنها فرقی که در احوال‌ام ایجاد شده این است که وقتی شاد و شنگول باشم می‌توانم از صمیم قلب بگویم فهمیده‌ام آدمیزاد قرار اصلی‌اش این نیست که حتماً غلط خاصی بکند و هر کاری هم بکند می‌تواند هیچ غلط خاصی به‌حساب نیاید و به هیچ‌جای دنیا هم برنخورد. در واقع در اوقات شنگولی دیگر به خودم نمی‌گویم خاک بر سرت هیچ پُخی هم نشدی، در اوقات ملولی هم دیگر فکر و ذکرم این نیست که چرا هیچ پخی نمی‌شوم. بیشتر اوقات در ملولیّتِ شدید با لحنی «رضا مارمولک»وار به خودم متلک می‌اندازم که «من اصلاً به تو فکر نمی‌کنم پسر جان»...&lt;br /&gt;نه! بیشتر اوقات این کار را هم نمی‌کنم... جداً خیلی ضایع است آدم هیچ پخی نشود و دروغ هم بگوید، انصافاً دوزارْ زندگی به دروغ گفتن‌اش نمی‌ارزد...&lt;br /&gt;نصیحت نمی‌کنم‌ها... فقط می‌خواهم بگویم خیلی ضایع است آدم این‌طوری دروغ بگوید؛ دست‌کم برای تمام کسانی که قبول کرده‌اند قرار نیست گه خاصی بخورند یا پخ خاصی بشوند. خب وقتی آدم این قضیه را قبول کرد دروغ گفتن که چیزی را جابه‌جا نمی‌کند. دروغ فوق‌اش به درد کسی بخورد که فکر کند می‌تواند با آن چیزی را جابه‌جا کند؛ خب، بگوید، نوش جان‌اش، دست‌مریزاد هم دارد. اگر به خودش مزه می‌دهد بگوید. ولی وقتی آدم دروغ بگوید و به خودش هم مزه ندهد... مثلاً حالا من یکی دو بار به خودم متلک انداخته باشم؛ این‌که به‌جای یکی دو بار بگویم «اغلب»... خودم که می‌توانم مچ خودم را بگیرم و بگویم بچه‌جان نمایشنامه نمی‌نویسی که با «اغلب» بار دراماتیک‌اش را زیاد می‌کنی... نه، اغلب و همیشه نمی‌گویم، یکی دو بار گفته‌ام. اتفاقاً اغلب به خودم می‌گویم هیچ پخی که نشدی، بیا و یک‌ذره با خودت صادق باش، ‌سر خودت را شیره نمال و ازین شعر و شعار‌ها. تازه این هم سر «اغلب»اش حرف و حدیث هست. به‌هرحال...&lt;br /&gt;اصل مسئله این است که وقتی ملولم به خودم گیر می‌دهم... کار خوبی است، جدی می‌گویم، خیلی کار خوبی است آدم به خودش گیر بدهد. سال‌ها پیش یک سال تمام و شاید کمی بیشتر فقط به زمین و زمان گیر دادم، پاچه‌ی هر کسی را که پا داد گرفتم... فکر می‌کردم آق‌دایی آسمان پاره شده و من افتاده‌ام زمین... نابغه‌ی دهر، ستاره‌ی فردای تئاتر زمین و زمان، کاندیدای مادام‌العمر دریافت دست‌خّر بلورین... نشستم یک مانیفست تئاتری هم نوشتم، جداً نوشتم، سندش هست... سر تمرین چنان صدام را می‌انداختم ته گلوم که تمبان خودم از پام می‌افتاد... حالا... خیلی ضایع است وقتی می‌بینم آن جنابِ مستعد، که خیر عمه‌جان‌اش چند نفر هم شاخ توی جیب‌اش کرده بودند که پخی هست، هیچ پخی نشده، هیچ پخی‌ها، هیچ. نیاز نیست کسی حتماً تئاتری باشد تا بفهمد بازیگر نیست آن بازیکنی که مثلاً می‌گوید من بلد نیستم فلان جمله را بگویم، حس‌اش در من نیست؛ بازیگر نیست و من هم نبودم و بیخود زارت و پورت می‌کردم... اجازه بدهید یک‌نمه قربان خودم هم بروم: خوشا به‌حال زارت و پورت‌کنندگانی که روزی می‌فهمند زارت و پورت کرده‌اند و دست‌کم بخت‌اش نصیب‌شان می‌شود که وقت کنند چندوقتی زرت و پرت هم بکنند.&lt;br /&gt;حالا لابد یکی این وسط فکر می‌کند قربان خودم رفتن نمی‌خواست، تا همین‌جاش هم چه حالی کرده‌ام با خودم که این‌قدر راست نشسته‌ام و احتمالاً بر لب خنده و در دل غرور از گه بودن‌هایم گفته‌ام... اما این‌جا را بد گرفته طرف، این‌جا را بد گرفته.&lt;br /&gt;آدم‌هایی که این‌طوری اعتراف می‌کنند لزوماً آدم‌های جالبی نیستند. آدم یک روزی، دیر یا زود، می‌فهمد فلان‌جا گند بالا آورده، این برای آدمیزاد دلیل و تضمین نمی‌شود که پس‌فردا بهمان جا هم گه بالا نیاورد. اتفاقاً همین خودم را می‌ترساند. فکر می‌کنم نکند شیر بشوم خیال برم دارد در هیچ زمینه‌‌ای اگر گه خاصی نشدم، در زمینه‌ی خودشناسی به جایگاه والایی رسیده‌ام و بعد توی همین خودشیفتگی تخماتیک تِر بزنم به سر و هیکل خودم طوری که تا مدت‌ها حالی‌م هم نشود. راه دور و سختی هم نیست‌ها، دباغ‌خانه‌ای‌ست که گذر هر پوستی به آن می‌افتد و روزگار هم بالاخره پوست هر کله‌خر کله‌خرابی را خواهد کند... شده یک روز مانده به مرگ؛ آدم بالاخره می‌فهمد در اصل چه گندی بالا آورده که دست‌کم همان یک‌روزش را زهرمار کند... هرچند، این هم شاید زیادی خوش‌بینانه باشد. بگذارید این‌طور بگویم که بختِ خوش اصولاً چیزی نیست که مُهر پیشانی آدم کنند بعدِ رو خشت افتادن و در نتیجه چون بختِ خوش همیشه و همه‌جا سروقت نمی‌رسد بهتر است آدم زیاد خوش‌خیال نباشد که می‌تواند هر غلطی خواست بکند و باشد و آخر سر خودش هم خبردار نشود و با دل خوش کپه‌ی مرگ بگذارد.&lt;br /&gt;یاد حکایتی افتادم. به دلایلی شخصی خجالت می‌کشم از گفتن‌اش... ولی بگویم:&lt;br /&gt;دو تا رفیق با هم می‌رند چلو کبابی. اصغری و اکبری. تا می‌شینند اصغری می‌گه «اکبری، چه بو گهی می‌آد» اکبری می‌گه «آره» اصغری می‌گه «بریم یه جا دیگه داآشم» بلند می‌شن می‌رن یه چلوکبابی دیگه. می‌شینن پشت میز و سفارش می‌دن و اصغری می‌گه «داش اکبر، بو گه نمی‌آد؟» داش اکبر می‌گه «آره اصغری»؛ بلند می‌شن می‌رن یه جا دیگه. می‌شینن پشت میز و هنوز ننشسته اصغری می‌کوبه رو میز می‌گه «داش اکبر، بو گه می‌آد، اینجام که بو گه می‌آد» اکبری می‌گه «آره اصغری،‌ بد بو گه می‌آد» بعد یه کم فکر می‌کنه اکبری و می‌گه «داش اصغرم... نکنه ریدی؟» اصغری می‌گه «آره! چطو مگه؟»&lt;br /&gt;حالا حکایت ماست...&lt;br /&gt;البته حکایتْ اصل‌ش این‌طوری نبود. اصل ماجرا این بود که اکبری ریده بود، معمول‌ترش هم همین است که آن دومی ریده باشد... اما نه! باید بگویم معمول‌اش این نیست، یا دست‌کم اگر این باشد حکایت ما نیست. حکایت ما، حکایت من،‌ حکایت هر کسی که خودش قبول دارد این‌جاها همین‌طوری است، حکایتی‌ست که اول شرح‌اش رفت... و ما بر خود ریدگان و ما بر خود ریده نفهمیدگانیم. خرابی وضع هم از ریدن نیست،‌ از نفهمیدن است.&lt;br /&gt;یادداشت نشد، مستراح علم کردم،‌ اما اجازه بدهید پیش‌تر بروم.&lt;br /&gt;هفت سالم بود،‌ یا هشت سال، یکی بیشتر یا کمتر، به‌هرحال زیر نُه‌ده سال. جلوی در خانه ایستاده بودم باغچه را آب می‌دادم... هنوز هم کشته‌مرده‌ی باغچه آب دادن‌ام. آن‌روزها باید از روی جنازه‌ام رد می‌شدند تا موقع باغچه آب دادن حاضر شوم شیلنگ را بدهم به یکی دیگر. باغچه آب دادن وظیفه‌ی سازمانی من بود، حق من بود از زندگی، حق من بود از تولد... اگر فرشته‌ی پفیوزی بوده که قبل از تحویل‌‌ام به «لک‌لک» پرسیده عمو جان می‌خواهی به دنیا بروی یا نه، حتماً با همین باغچه آب دادن سرم را شیره مالیده و راهی‌م کرده و... صد البته با چند چیز خوب دیگر. اما این باغچه آب دادن اصل چیزی بوده که بابت‌اش حاضر شده‌ام قبل از بیست و خرده‌ای سالگی به دنیا بیایم...&lt;br /&gt;بله، داشتم باغچه آب می‌دادم، دخترکی هم‌سال و از همسایه‌ها آمد جلو و گفت آقا پسر... این «آقا پسر» خطاب شدن انگار که اسم‌م آقا پسر فلان‌زادگان باشد، و نه فقط آقا و نه فقط پسرک، یک‌جورهایی دق من بود در کودکی که فعلاً ازش بگذریم... گفت آقا پسر می‌گذاری من هم باغچه را آب بدهم؟ خب، گفتم نه! اگر بزرگ‌تر بودم شاید حتی می‌گفتم بییّاه، هر که می‌خواست باشد. باغچه آب دادن شوخی که نبود. ظاهراً دختر هم شوخی نداشت. آرایشگاه مادرم همان کنار خانه بود و مادر او هم توی آرایشگاه. پدرسوخته رفت توی آرایشگاه و آمد بیرون و گفت مادرت گفت شیلنگ را به من هم بدهی. مادرم این‌جور آدم‌فروشی است. همیشه دل‌اش برای اولین نفری که از راه برسد می‌سوزد، هنوز همین‌طور است قربان‌اش بروم، آدم را ایکی ثانیه عین هویج تر و تازه می‌فروشد به اولین کسی که دل‌اش را بسوزاند. اما جداً گل است این زن، گل، حرص‌ام را تا حد مرگ هم که در بیاورد باز گل است...&lt;br /&gt;به‌هرحال، دختر آمد گفت شیلنگ را بده. گفتم باشد، فروخته شده بودم و مقاومت علنی به نفع‌ام نبود، گفتم هر وقت خواستم بروم می‌دهم به تو... بیچاره از من ساده‌تر باور کرد. ایستاد همان بغل. همان موقع وضعی گریبان‌ام را گرفت که پی‌اش فهمیدم عدالتی وجود دارد و پانزده سالی گمانم طول کشید تا بفهمم نه، همین‌اش هم کشک است، اما به هر حال مدت‌ها سر کارش بودم... عدالت اولین بار به صورت شاش بر من ظاهر شد، گرفت و چه گرفتنی، کر و کور و شمشیر به‌دست. دو راه داشتم: طبق قول‌ام شیلنگ را بدهم دست دخترک که باقی باغچه را خودش آب بدهد یا این‌که بمیرم... راه اول که راه نداشت، راه دوم هم منطقی نبود. راه سوم به آنی آمد توی کله‌ام. با اجازه، شیلنگ را گرفتم روی خودم، نمی‌دانم چطور این فکر به ذهن‌ام رسید، اما شیلنگ را گرفتم روی خودم و ابلهانه داد زدم ای‌وای خیس شدم، بعد خودم را خالی کردم، شِرشِر در پناه شُرشُر شیلنگ شاشیدم توی تمبان‌م و بعد با وجدانی پاک تا ته باغچه را آب دادم.&lt;br /&gt;بله، می‌خواهم بگویم گاهی آدم ریده و نفهمیده، گاهی هم می‌رود در پناه پرده‌ی دل‌انگیزی چون زلال آب و می‌شاشد به خودش... گیریم خودش نفهمید، گیریم کسی هم نفهمید، با تمبان کثیف چه کند آدم؟&lt;br /&gt;و گیرم یک روز این‌ها را فهمیدم... این‌همه وقت می‌خواهم همین را بگویم که این فهمیدن افتخاری ندارد، نه به جان خودم، ندارد،‌ واقعاً به خودم افتخار نمی‌کنم و کسی اگر بلد است با تمبان گهی به خودش افتخار کند برود این کار را توی میدان بکند، شاید مقبول طبع مردم صاحب‌نظر شد و مایه‌ای به جیب یا نام‌ش زد... اما برای من ِ نابلد این فهمیدن خطرناک‌تر است، آدم را گول می‌زند. قبل‌تر گفتم، همیشه می‌پرسم اگر پس‌فردا روزی گند بزرگ‌تری بالا آوردم چه؟ و این سوالی است که باید مدام از خودم بپرسم و ممکن است گند بزنم و جواب‌اش را نفهمم... زندگی شوخی به‌شدت وقیحانه‌ای است.&lt;br /&gt;حالا این همه را گفتم که این را بگویم... یعنی اصلاً همین نشاندم پای گفتن این‌ها. گفتم چند سال پیش چه می‌کردم و پارسال چه می‌کردم... پیش پای همین نوشته یک برگ دیگر از تقویم‌ام کندم. نمی‌دانید چه حالی داشتم، انگار شاخ غول را شکسته باشم نیش‌ام تا بناگوش باز شده بود از این‌که 355 روز این تقویم را کنده‌ام و مانده ده روزش... و چه قندی توی دل‌ام آب می‌شد وقتی به کندن این ده روز آینده فکر می‌کردم. احساس کردم واقعاً یک پخی شده‌ام برای خودم، «برگ تقویم‌کن» شده‌ام، آدم شده‌ام، مایه‌ی افتخار و سربلندی... مهم نیست بعدش چقدر جدی شدم، در واقع گند زدم به حال خوش‌م... آن لحظات واقعاً وجودم سرشار از پیروزی بود و...&lt;br /&gt;می‌خواستم یک جوک تعریف کنم در جمع‌بندی کل یادداشت، فکر کردم این که نمی‌شود، انگار نشسته باشم به بیانیه نوشتن، گفتم گور باباش.&lt;br /&gt;گفتم گور باباش و آمدم همین را نوشتم و می‌بینم همین خودش کلی بار نمایشی می‌دهد و... جداً نمایش نیست، از ته دل می‌گویم، نیست... اما چه فایده؟ آن سگ‌پدر انگلیسی که گفت دنیا صحنه‌ی نمایش است راست گفت، اما حواس‌ش نبود، نمایشنامه‌ی مذکور به قلم خودش نیست که دست‌کم آدم دل‌اش مثلاً به اهمیت تراژدی بودن‌اش خوش باشد. نمایشنامه‌ی مذکور را مولیر نوشته و آلبی و بکت و... نه، نه!‌ چه عزت‌تپان بی‌خود و خودنمایانه و خودپسندانه‌ای، زرشک، شیشکی سفت حضّار... نمایشنامه‌ی مذکور را برادران مارکس هم ننوشته‌اند، نمایشنامه‌ی مذکور از بیخ نویسنده ندارد و همین‌طور قضاقورتکی شده این مضحکه‌ای که اغلب بازیگران‌اش دل‌شان می‌خواهد هملت باشند و جمجمه‌ای دست می‌گیرند اما جمجمه، جمجمه‌ی یابو از آب در می‌آید. نمایشنامه‌ی مذکور مضحک‌ترین تراژدی ممکن است و... تف! خفه! جداً نمی‌خواهم مانیفست بدهم. بس‌ام است هرچه مانیفست در دادم.&lt;br /&gt;حوصله‌ام سر رفته، خسته شده‌ام، دل‌ام می‌خواهد کمی آرام زندگی کنم، فقط دوست داشته باشم و کارم را بکنم و نگران پُخی شدن یا نشدن‌م نباشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;20/12/1388&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-6899463949824084824?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/6899463949824084824/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=6899463949824084824&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/6899463949824084824'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/6899463949824084824'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2010/09/blog-post_14.html' title=''/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-4284735341177536076</id><published>2010-09-06T03:01:00.001+04:30</published><updated>2010-09-06T03:09:16.450+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها راه افتاده‌ام دربه‌در دنبال «آنتن» می‌گردم...&lt;br /&gt;توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها دربه‌در پی آنتن می‌گردم که با او تماس بگیرم... خودم را سرگردان کوچه‌های هزار و یک‌شبی می‌بینم، آدم یکی از آن قصه‌ها را می‌بینم، مثلاً جوانکی که شبی از کوچه‌یی گذشته و از دریچه‌یی تاب گیسویی دیده، عطری به مشام‌ش رسیده؛ یا نصیب‌اش از گنجه و گنجینه‌یی شده قالیچه‌یی، نگارینه‌ی زربفتی یا نقش دست استادی که بر نقطه‌ای از هستی زیبارویی را تصویر کرده...&lt;br /&gt;جوان سرگردان کوچه‌ها و شهرها و اقالیم و دریاها شده دربه‌در یک نشانه، «آن» نشانه... به این‌جا که می‌رسم اصلاً تصویر را کنار می‌گذارم، که بیش از یک نشانه است، جوان را می‌بینم: دریچه‌ها را می‌پاید به دنبال آن تابِ گیسو، چشم‌ش می‌شود خانه‌ی هزارگیسو و هزاران گیسو هیچ‌کدام به بندش نمی‌کشند و دل‌اش، خیال‌ش، جان‌ش به دنبال هم‌آن تاب است، مشام‌ش جویای هم‌آن عطر می‌ماند و دل‌اش بر عطر دیگری نمی‌رود... باید بگردد، بگردد و بماند به امید صبایی، نوری، قاصدی که آن نشانه‌ را بیاورد، نشانه‌ی معبودِ مقصودش را...&lt;br /&gt;من هم سرگردان بودم بین کوچه‌پس‌کوچه‌ها دربه‌در «آنتن»... پس شاید شبیه‌تر به جوانکی در آن قصه‌های هزار و یک‌شبی که غروبی در هشتی خانه‌یی به خواب رفته و جنی او را ربوده و به دیاری دیگر برده... جوان بیدار شده، دیده‌ ـ و دل به زیباخوی زیبارویی باخته و عهدها با او بسته و در آغوش او به خواب رفته، خواب‌ش چون برد، جن دوباره برش داشته بازگردانده شهر خودش، برش گردانده به غربت... حالا جوان دربه‌درْ تمام دخمه‌ها، کوزه‌ها، حمام‌ها، خرابه‌ها و بیابان‌ها و شب‌ها و غروب‌ها را می‌گردد به دنبال آن جن، که دوباره برش دارد و ببرد... خانه.&lt;br /&gt;سرگردانِ کوچه‌پس‌کوچه‌ها و نقطه‌های جادویی خیابان‌ها بودم پی آن جن... و گوشی‌ام پیدا نمی‌کرد آنتن گریخته را... فکرم پیش او بود و ذکرم او، دست‌ام دکمه‌یی را پیاپی فشار می‌داد مگر به حکم و قرار ِ طلسم‌اش آن جن را دوباره ظاهر کند که بیاید و برم دارد ببردم غرقه‌ی خوشی کندم، غرقه‌ی صدای جان‌بخشی که از صد و پنجاه فرسخی دورتر طلوع می‌کند، جادوم می‌کند، روشن‌ام می‌کند...&lt;br /&gt;اما «پارازیت»‌های لامروّت بسمل می‌کردند تمام جن‌های گوشی‌ام را... تو بگو سلیمانْ مرده و میراث بی‌صاحب‌ش افتاده دست یکی دشمن ِ خونی هر چه جن؛ در کوزه هم اسیرشان نمی‌کند و به وردی دودشان می‌کند و روانه‌ی درک... من هم کوچه‌پس‌کوچه‌ها را گوشه‌به‌گوشه می‌گشتم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;10/8/1388&lt;br /&gt;بازنویسی: 8/5/1389&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-4284735341177536076?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/4284735341177536076/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=4284735341177536076&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/4284735341177536076'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/4284735341177536076'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title=''/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-6477472643577116276</id><published>2010-08-30T03:37:00.003+04:30</published><updated>2010-08-30T03:44:55.211+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://pandopan1.blogspot.com/atom.xml"&gt;فید «دیوارپرده»&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.: «دیوارپرده»، پنجره‌ی کوچک گوشه‌ی وبلاگ‌م، یادگار آن‌روزهاست که به «گودر» می‌گفتم «گوگل‌ریدر» و فکر می‌کردم شاید چندوقت یک‌بار کسی سری به صفحه‌ی اصلی بزند و مثلاً جمله‌ای را که چندوقتی‌ست توی ذهن‌ام بالا مانده یا ترانه‌ای را که مدام گوش می‌کنم بخواند و بشنود، یا چیزهایی از همین‌دست...&lt;br /&gt;گفتن ندارد که الآن تقریباً یا توی گودر هستی یا نیستی و از طرفی مثلاً همین «دیوارپرده» اگر گودری بشود که دیگر «دیوارپرده‌»ی این‌جا نیست و دیوار خودش است و... بی‌خیال... فید «دیوارپرده» همان بالاست.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-6477472643577116276?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/6477472643577116276/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=6477472643577116276&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/6477472643577116276'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/6477472643577116276'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2010/08/blog-post_30.html' title=''/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-6702762071349365972</id><published>2010-08-03T06:47:00.003+04:30</published><updated>2010-08-03T07:02:43.281+04:30</updated><title type='text'>کریس نولان بابامه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;وسواس شدید «&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1375666/"&gt;اینسپشن&lt;/a&gt;» &lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0634240/"&gt;نولان&lt;/a&gt; را گرفته‌ام... یک‌چیزی می‌گویم، یک چیزی می‌شنویدها؛ گفتن هم ندارد که هنوز ندیده‌ام‌اش. آخرش را اول‌ش بگویم که حساب کار دست‌تان بیاید: خواب دیدم، کابوس بود، «اینسپشن» رتبه‌ی اول‌ش را در «باکس آفیس» از دست داده، نتوانسته پوز «رهایی/رستگاری/ریتا هیوورث از/در/[بی از و ‌در] شاوشنک» را بزند و رتبه‌ی اول فهرست بهترین‌های «&lt;a href="http://www.imdb.com/"&gt;آی‌ام‌دی‌بی&lt;/a&gt;» را به دست بیاورد و خلاصه یک‌وضعی.&lt;br /&gt;برای درک بهتر آخر ماجرا بهتر است این‌ها را هم بدانید که:&lt;br /&gt;وقتی از کابوس‌هایم حرف می‌زنم از بدجور جانوری حرف می‌زنم. بعضی کابوس‌های من سریالی‌اند، البته نه یک داستان دنباله‌دار، بل عینهو این فیلم‌هایی که هیولا آخرسر زنده می‌ماند و کلاً یک‌سری چیزهای ترسناک توشان هی تکرار می‌شود. فرق‌اش با این‌دست فیلم‌ها آن‌جاست که فیلم‌های دنباله‌دار ترسناک معمولاً هرچه پیش می‌روند ریقوتر می‌شوند کابوس‌های من بی‌پدرها نه. البته فیلم‌ترسناک‌بین هم نیستم، کلاً ریش پدر و پدرجدم آن‌قدرها خنده‌دار نیست. فیلم‌ترسناک به مزاج‌ام نمی‌سازد، جو می‌گیردم عین سگ هار، دودمان خودم را به باد می‌دهم. اصولاً حتی خوش ندارم نامی از فیلم‌ترسناک‌هایی که دیدم ببرم، خوش ندارم بگویم فلان فیلمی که بر اساس داستانی از «کینگ» بدمصب ساخته شده بود تقریباً یک‌ماه تمام روزگارم را سیاه کرد، حتی خوش ندارم راجع به‌شان چیزی بشنوم یا بخوانم. فیلم‌ترسناک مسلماً چیزی است که برای من اختراع نشده؛ فلفل خورده‌ام چنان‌که نفس برام نمانده فحش بدهم به خودم، خردل خورده‌ام یحتمل حکایت‌اش را می‌دانید، لیوان پر، قد سر خر، سگی سِک و یک‌نفس محض پوززنی خورده‌ام چنان‌که زبان‌ام بشود قد شلغم ِ گردن‌کلفت، کلاً غلط‌های زیادی‌یی کرده‌ام که بعدش حسن‌نیت هفتاد و دو ملت را لازم دارد تا فقط بگویم شکر خورده‌ام. ممکن هم هست باز خبط و خریت کنم و به‌شان تن بدهم؛ همین عصری دل‌ام برای یک قاشق پُر خردل لک زده بود، فلفل قرمز دیدم توی سبزی‌فروشی نزدیک بود جای لیموترش بخرم و بیاندازم بالا و خلاصه هرچی... فیلم ترسناک اما نه، قربان دست سازنده‌هاشان، خودم کابوس دارم مّاه...&lt;br /&gt;کجا بودم؟ عرض می‌کردم وقتی می‌گویم کابوس بدانید دارم درباره‌ی یک مقوله‌ی جدی لّجن‌درمال صحبت می‌کنم که نصیب گرگ بیابان و سیذارتا هم نشود، که اولی را یکی ازم پیچاند هیچ‌وقت نخواندم‌ش. حدیث معتبر هست که تف به روزگار کتاب‌پیچان‌ها. خب، پس ببینید مخ‌ام چقدر جوگیر شده بوده که کابوسی ساخته بر اساس شکست فیلم نولان.&lt;br /&gt;نکات بعدی کوتاه‌ترند: یک‌جور بی‌دلیلی از «باکس‌آفیس» خوش‌ام نمی‌آید. نه‌که دماغ بالا بگیرم که اَه این قرتی‌بازی‌ها... فقط این‌که زیادی جوگیر است. به‌هرحال فیلم نولان باعث شد «باکس آفیس» بلند شود بیاید توی خواب‌ام مهم شود. فروید هرچه دل‌اش می‌خواهد بگوید، توی ناخودآگاه‌م هم «باکس آفیس» برایم مهم نبوده، دیگی‌ست که برای من نمی‌جوشد و طبیعتاً سر سگ... که این یک بار زیر سوال رفت.&lt;br /&gt;«آی‌ام‌دی‌بی» هم خب جای باصفایی‌ست، می‌شود قد یک پارکِ حسابی توش چرخید، اما برای بعضی فیلم‌ها بی‌شعوری زیادی به‌خرج داده که آه از نهاد آدم بلند می‌کند. کی خوش‌اش می‌آید به فیلم‌های عزیزکرده‌ی زندگی‌اش سگ‌محلی و کم‌محلی بشود؟ ستاره‌های «آی‌ام‌دی‌بی» خوش‌خوشانی و سرگرم‌کننده‌اند و به آدم جو مهم بودن می‌دهند... البته اول‌هاش. بعدها وقتی دیدید فیلم ده‌ستاره‌ی شما کماکان با همان پنج‌شش‌هفت‌هشت ستاره‌اش آن‌تو ماست می‌خورد می‌فهمید که جو هم بیخود بوده؛ یعنی شما با یکی سه ماه رفیقید یک‌روز به‌ش می‌گویید فلانی، جانِ من بهمان و می‌بینید طرف به‌خاطر همان سه ماه رفاقت قبول می‌کند، آن‌وقت این «آی‌ام‌دی‌بی»... براش فرقی نمی‌کند چقدر عزت و احترام به‌ش گذاشتید، چطور قبل از این‌که رگ گردن‌تان خبردار شود به او خبر داده‌اید از فلان فیلم خوش‌تان آمده یا نه، چقدر یک‌جاهایی روی حرف‌اش حساب کرده‌اید، هیچ بی‌پدر، بروید ده بار امتیازی که به یک فیلم داده‌اید پاک کنید و دوباره با اصرار بیشتری همان امتیاز را بدهید، هیچ، هیچ تو بمیری من بمیرمی حالی‌ش نمی‌شود، شده فیلم عزیز‌کرده‌ام را بالاتر که نبرده تو سرش هم زده...&lt;br /&gt;بعد از این مقدمه‌ی کوتاه بروم سراصل مطلب. اگر هم فکر می‌کنید مقدمه‌ام کوتاه نبوده حتماً به یک چیزهایی خوب دقت نکرده‌اید.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;نولان آدم خوبی است، در نوع خودش آدم فوق‌العاده‌ای است. حالا این‌که جمهوری‌خواه است یا دموکرات یا از برتون خوش‌اش می‌آید یا نه و این‌ها را نمی‌دانم، اما آدمی که «پرستیژ» و «ممنتو» و «بتمن ریترنز» و «دارک‌‌نایت» و «اینسامنیا» می‌سازد و از آن جوانی‌ش هم کرم خوبی در وجودش زندگی پرنشاطی داشته و باعث شده «فالویینگ» و «دودل‌باگ» را با عرق جبین و کدّ یمین بسازد لزوماً باید آدم خوبی باشد، آن‌قدر که حتی اگر ندانید دموکرات است یا نه هم ازش خوش‌تان بیاید. بروس ویلیس نیست که دنبال بهانه باشید و تا فهمیدید انگار جمهوری‌خواه است فکر کنید ها مردک می‌شنگید. اسپلیبرگ هم نیست که وهم برتان دارد که مجبورید، مجبور، در مقایسه با برتون بگویید حرف خاص‌تری ندارد و ندانید مثلاً ‌«هوش مصنوعی»اش را کجای این قضاوت‌تان بگذارید که نه سیخ بسوزد نه جگر خودتان. توجه دارید که داریم دور هم تخمه می‌شکنیم و نباید بعدها در نقدهای حرفه‌ای و علمی سینمایی‌تان به این حرف‌های من استناد کنید.&lt;br /&gt;خودتان بنشینید و خیلی تخصصی فکر کنید می‌شود نولان را دوست نداشت؟ فیلم‌هاش را که دیده‌اید؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;اخیراً بعد از دیدن اولین فیلم نسبتاً بلندش به‌ش شک کردم. آخر فیلم در یک نمای خیلی آب‌زیرکاه و کوتاه تصویری از کریس جوان به چشم می‌خورد... این تصویر را که دیدم دوزاری‌ام افتاد که این پدرصلواتی یک نیم‌کاسه‌ای زیر کاسه‌ش هست. به این نتیجه رسیدم که اصلاً این بابا چند نفر است، چند تا از گردن‌کلفت‌های آبرومند هالیوودی دور هم جمع شده‌اند تا نشان بدهند هالیوود در واقع چه چیزی می‌تواند باشد. ستاره‌ی اسکار اخیر «هرت لاکر» را دیده‌اید؟ خیلی هم خوب است، وقتی می‌بیندش کلی هم کیف می‌کنید، ندیده باشید ضرر کرده‌اید... اما تمام که می‌شود،‌ دو روز که می‌گذرد، بادش می‌خوابد، چیزکی کم می‌آید. حالا نمی‌دانم چرا گردن شما هم انداختم، خواستم بگویم برای من که این‌جور بود. برندارید به خاطر حرف من قید تماشایش را بزنید‌ها، اصلاً اگر اصرار داشتید عزت‌تپان‌ام هم کنید به‌خاطر همان دو روز هم که شده ببینیدش، دست‌کم آن صحرای سوزان و رودررویی تک‌تیراندازهاش کلی می‌ارزد... بله! یا همان رقیب مثلن‌گردن‌کلفت‌اش «آواتار». برادرم شاهد است، موقع دیدن‌اش روی صندلی بند نبودم، روی پام می‌کوبیدم از هیجان و خلاصه یَک‌حالی می‌کردم با تماشا کردن‌اش، تازه دوبعدی خشک و خالی هم می‌دیدم. نتیجه: یک هفته نگذشت که داشتم فحش‌اش می‌دادم بیچاره را. اصولاً تا یکی دو ماه هر انیمیشن خوبی می‌دیدم یکی هم می‌زدم توی سر این «آواتار» که خاک بر سرت از این یاد بگیر، نصف قد تو را دارد نصف تو پول تو جیبی می‌گیرد دکتر مهندس هم شده. این فهرست را تا فردا صبح می‌توانم ادامه بدهم. زمانی «هشتاد و هشت دقیقه»ی کارگردانی که الآن حتی حوصله ندارم بروم دنبال اسم‌ش را دیدم و کلی کیف کردم. هم‌چی تا حد امکان شسته‌رفته و تند و شایسته‌ی یک تریلر آبرومند که نمی‌خواهد زندگی‌تان را تکان بدهد اما می‌خواهد یکی‌دو ساعت تن‌تان را بلرزاند. چندوقت بعد به امید تکرار این تجربه،  و البته فریبِ ترکیب غول‌آسای پاچینو/دنیرو را خورده، رفتم «قتل عادلانه»اش را دیدم، روم به‌دیوار، خیلی‌شرمنده، به مزاج من از یبوست هم بدتر بود. یعنی تصورش را هم نمی‌کنید چقدر حرص خوردم موقع تماشاش، تازه پول هم پاش نداده بودم. به جدم قسم پول پاش داده بودم می‌رفتم از همین باکس‌آفیس برمی‌داشتم. حالا گاس به مزاج بقیه ساخته باشد، جسارت نشود یک‌وقت.&lt;br /&gt;همین دیگر، می‌خواهم بگویم هالیوودی‌ها یک‌سری کارها را خوب بلدند، اما لزوماً بلد نیستند عالی هم انجام‌اش بدهند. گرد‌ن‌کلفت‌هاشان هم گاهی گندی می‌زنند. مثلاً مدت‌هاست هیچ‌کدام از ما توی عمرمان فیلمی موهن موسوم به «تایتانیک» را دست‌کم سه بار ندیده‌ایم... هرچند همیشه برایم سوال بوده که چرا این بدبخت این‌قدر توسری خورد و هنوز خیلی‌ها هستند که مفتخرانه صدای جبارسینگ درمی‌آورند از خودش هم بهتر...&lt;br /&gt;خلاصه، اما این آقای کریس نولان... نگویید دست‌کم یک‌بار وسوسه نشده‌اید «ممنتو»یش را از آخر به اول هم ببینید. آخرهای «پرستیژ» چه حالی داشتید؟ دل‌تان نمی‌خواست به‌هرکس رسیدید ازش بپرسید «آر یو واچینگ کلوزلی»؟؟ می‌گویند «اینسامنیا» یک نسخه‌ی اصل گمان‌ام سوئدی هم دارد که خیلی خفن‌تر است، ما که قسمت‌مان نبوده ببینیم حال‌اش را ببریم، اگر شما هم قسمت‌تان نبوده ببینید و نمی‌خواهید نسخه‌ی خفن سوئدی‌ش را بزنید توی سرم، بگویید می‌توانید نگاه‌های، چه عرض کنم، غریب؟ خواب‌زده؟ بی‌شرف پاچینو را فراموش کنید، می‌توانید فراموش کنید چهره‌ی رذل ویلیامز را؟ ما که آن‌موقع نولان نمی‌شناختیم، یک فیلمی دیدیم تا دو ساعت بعدش نفس‌مان در نمی‌آمد. بتمن‌هایش هم که... بی‌خیال! یا قبول کنید محشر بودند یا بروید آن‌قدر ببینیدشان تا قبول کنید محشر بودند. دو تا فیلم کوچولو هم دارد آقای نولان که با یک جستجوی کوچولو می‌توانید جفت‌شان را پیدا کنید و ببینید. اگر هم را می‌شناسیم که بفرمایید تقدیم کنم جاش دو تا فیلم بگیرم که صد البته گرفتن دو تا فیلم مسلماً چیزی از حسن‌نیت فرهنگی‌ام کم نخواهد کرد، این‌جور آدمی‌ام. خلاصه، این دو تا فیلم‌اش هم همین‌طور... «دودل‌باگ» واقعاً کوچولو است، هم خودش و هم نولان‌اش اما شناسنامه‌ای است. می‌بیندش و آخرش می‌گویید ها! این همانی است که «پرستیژ» و «ممنتو» را می‌سازد. «فالویینگ» حساب‌اش کمی فرق می‌کند. همان اول‌اش می‌گوید «اَی پدرسوخته، این همانی است که ممنتو و پرستیژ و بی‌خوابی و بتمن‌ها را می‌سازد» و از این به بعد دست‌کم چهل و پنج دقیقه‌ی فیلم مانده که تماشا کنید... خیال می‌کنید حالا که کلک‌اش را فهمیده‌اید می‌گیرید می‌خوابید؟ دِ نه دِ! چون این همان کارگردان است و شما همان‌طور از تماشای باقی فیلم حظ می‌برید که از تماشای تاتی‌تاتی کردنِ آینده‌دار مارتا گراهام لابد ننه‌باباش حظ می‌بردند... ناجوری قیاس مهم نیست، ملتفتید که؟ می‌خواهم بگویم همچین آدمی است نولان، آدم خوبی است.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;«دارک‌نایت» تیرخلاص نولان بود. بعد از «دارک‌نایت» دنیا به دو گروه تقسیم شد: طرفداران نولان (یعنی ما) و بقیه.&lt;br /&gt;مدت‌ها بود انتظار این فیلم آخرش را می‌کشیدم. از روزی که این فیلم آمد روی پرده‌ها با چنان هیجان و دقتی سرنوشت‌اش را توی «آی‌ام‌دی‌بی» دنبال می‌کنم که انگار... البته فقط «آی‌ام‌دی‌بی». یک جمله از داستان برایم لو برود خون به پا می‌کنم، دود می‌دهم، یعنی کلاً درباره‌ی لو رفتن بعضی فیلم‌ها شوخی ندارم و مسلماً «اینسپشن» چیزی است که درباره‌ی لو رفتن‌اش مفهومی به نام «شوخی» برای من هنوز به خیال هم نرسیده چه برسد به این‌که تولید شود. «آی‌ام‌دی‌بی» در این مورد تقریباً امنیت خوبی دارد. هی می‌روم فهرست ستاره‌دهندگان‌اش را چک می‌کنم. تا چند وقت پیش بالای هفتاد درصد به فیلم ده ستاره‌ داده بودند، الآن شده شصت و پنج و چهار ده‌م درصد (دیشب شصت و شش بود، تف به روزگار بی‌مرام) و به‌عبارتی هفتاد و سه هزار و ششصد و شصت و سه نفر از صد و دوازده و خرده‌ای هزار تماشاچی اهل «آی‌ام‌دی‌بی». حدود هزار و هفتصد و سیزده نفر (الآن) به فیلم فقط یک ستاره داده‌اند که دوست دارم همه‌شان را ببینم و چشم تو چشم ازشان بپرسم چه مرگ‌شان است.&lt;br /&gt;سرتان را درد نیاورم، هر روز این فهرست را چک می‌کنم. نگاه می‌کنم ببینم فیلم می‌تواند از رتبه‌ی سه‌ی سایت بالاتر بیاید یا نه... البته حیف است که بلند شود روی دست دومین «پدرخوانده» اما خوش دارم پوز شاوشنک را بزند. طبیعی است که چشم و هم‌چشمی شدیدی بین پاپیون و شاوشنک در وجود من برقرار است و طبیعی است که حتی اگر دقیقاً هیچ ربطی هم غیر از زندان به‌هم نداشته باشند فکر می‌کنم پاپیون حق‌اش نیست پایین‌تر از شاوشنک قرار بگیرد. اصلاً مورگان فریمن ها، مورگان فریمن دویی اما دل‌تان می‌آید وضع‌اش از هافمن بهتر باشد؟ «اینسپشن» باید انتقام این قضیه را بگیرد.&lt;br /&gt;تازه «اینسپشن» خرج یک بچه هم باید بدهد. سومین بتمن چشم‌اش به دست «اینسپشن» است و دهان‌اش باز. مرحوم زنده‌یاد لجر این‌‌دفعه نیستند و در غیاب ژوکر خطر به شکل آیرونیکی بتمن را تهدید می‌کند و «اینسپشن» قرار است خرج باشگاه رفتن آن بچه را هم بدهد. البته بتمن‌بازها می‌دانند کریستین بِیل کم بتمنی نیست و در واقع یک‌جورهایی رسماً خودِ حضرت‌اش شده توی دست‌های آقای نولان و شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد، اما داریم درباره‌ی نولان حرف می‌زنیم.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;یعنی کلاً وضع یک‌جوری است که هنوز «آلیس...» برتون را گیر نیاورده‌ام ببینم اما دارم حرص «اینسپشن» نولان را می‌زنم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-6702762071349365972?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/6702762071349365972/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=6702762071349365972&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/6702762071349365972'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/6702762071349365972'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='کریس نولان بابامه'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-1162557328534787849</id><published>2010-07-25T05:35:00.000+04:30</published><updated>2010-07-25T05:36:27.130+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعضی روزها، که تمام شب بیدارم و دم‌دمای صبح آماده می‌شوم برای خوابیدن، مسواک‌زنان توی خانه دور خودم می‌چرخم و آخرسر می‌بینم سر درآورده‌ام جلوی پنجره‌ی رو به خیابان. آفتاب تازه‌طلایی پاشیده توی خیابان و راستِ درخت‌ها و ماشین‌ها و دیوار پیش‌آمده بین ساختمان‌ها و بعضی را جور چشم‌درآر و دل‌چسبی روشن کرده. به همین آفتاب نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم کاش مجبور نبودم بخوابم. هر بار فکر می‌کنم این آفتاب قدم‌زدن دارد... بعد پرده را می‌زنم کنار، گوشه‌ی پرده را... معمولاً کسی توی خیابان نیست. فکر می‌کنم اگر کسی ببیندم که این‌وقت صبح مسواک‌به‌دهان ایستاده‌ام کنار پنجره، کاملاً بیدار و لباس‌پوشیده، حتماً فکر می‌کند یکی از آن سحرخیزهای حسابی هستم... تندی دور و برم را نگاه می‌کنم ببینم کسی می‌بیندم یا نه... همان‌طور که گفتم معمولاً کسی نیست... انگشت‌هایم، گاهی تمام کف دست آزادم را می‌چسبانم به پنجره؛ بیرون خنک است، ‌سرد است اما ظهر داغی پیش‌روست... انگشت‌های من، سازمان هواشناسی معتبر خواب‌زده‌ی من روی پنجره‌ی همیشه در سایه... به باغچه‌ی پیزُری جلوی خانه‌مان نگاه می‌کنم... درختک‌های کچل و بنفشه‌های مردنی و هر چیزی که لازم باشد برای حسرت باغچه‌ی خانه‌ی روبرویی را خوردن، اقاقیاها و کاج‌ها و شکوفه‌های خودنمای شاید آلوش...&lt;br /&gt;همیشه توی پیاده‌رو، پیاده‌روی جلوی خانه‌مان، ته‌سیگار افتاده، نزدیکِ هم. باید مال یکی از همسایه‌های بالایی باشند. گاهی می‌شمرم‌شان. فکر می‌کنم شرلاک هولمزم و سعی می‌کنم از همان فاصله چیزهایی را بفهمم... آن‌قدری می‌فهمم که انگار همه را یک نفر کشیده، یک نفر که آمده لب یا نزدیک پنجره ایستاده پس، احتمالاً، یک‌چشم‌ش هم به در بوده که کسی سرزده وارد نشود، دست‌کم تا نیمه‌های شب بیدار بوده و سیگارهای فیلتر نارنجی‌اش را دود کرده... بین پنج تا ده نخ، احتمالاً بسته به حال و هوای روزهای مختلف... امروز صبح امّا فقط سه‌ نخ سیگار فیلتر سفید دیدم... در واقع یک‌جور واتسون مسواک‌به‌دهان‌ام که سعی می‌کند این‌طوری چند دقیقه‌ای خوابیدن‌اش را عقب بیاندازد و دست‌کم قبل از شروع شدن تصاویر غیرقابل کنترلِ خواب و کابوس‌های خودمختار کمی رویای هولمز بودن ببافد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;2/2/1389&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-1162557328534787849?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/1162557328534787849/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=1162557328534787849&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/1162557328534787849'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/1162557328534787849'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title=''/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-1706980541824832952</id><published>2010-07-07T05:49:00.004+04:30</published><updated>2010-07-07T06:13:46.252+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='واژه‌ها'/><title type='text'>واژه‌ها ـ 3</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به زبان فکر می‌کردم، زبان‌مان. به گستره‌ی چشم و ذهن‌نواز واژه‌هاش، به انعطاف‌پذیری محکم‌اش وقت نوشتن و گفتن و شاید عموماً مظلوم و مهجورمانده‌گی همین نرمی نیرومند، به انبوه شیوه‌های نگارش‌ا‌ش و به... به این سرزمین بیکران و رنگارنگ و مهمان‌نوازی که زبان هست و این‌همه تلاشی که شده و می‌شود برای خط‌کشی‌‌ها و تحدیدها، برای تقسیم‌اش به خودی و غیرخودی... قلوه‌کن کردن متعصبانه یا اصلاً گیریم مثلن‌مهربانانه‌ی پاره‌های تن‌اش و به‌جاش زورچپان کردن چیز نامفهومی در لباس اصالت...&lt;br /&gt;یاد «&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0091670/"&gt;ایثار&lt;/a&gt;»‌ افتادم و باغ خانه‌ی مادر الکساندر. الکساندر این‌طور تعریف می‌کند:&lt;br /&gt;«مدت‌ها پیش از ازدواج، پیش از خریدنِ خانه، گاهی به دیدنِ مادرم به بیرون شهر می‌رفتم. آن‌روزها هنوز زنده بود. خانه‌اش ـ که بسیار کوچک بود ـ توی یک باغ بود. باغی که بزرگ نبود، و حسابی از علف پوشیده شده بود، با گیاهانی وحشی که دانه بسته بودند. سال‌ها بود هیچ‌کسی مداوم به آن باغ نرسیده بود. حتی شک دارم که داخل‌اش قدم گذاشته بود. بعد مادر سخت مریض شد و کم‌تر از خانه‌اش بیرون می‌آمد. اما این باغ ِ متروک زیبایی ِ خاص خودش را داشت! حالا می‌فهمم چرا. وقتی هوا خوب بود، مادرم عادت داشت کنار پنجره بنشیند و به باغ نگاه کند. کنار پنجره صندلی مخصوصی داشت. و یک‌بار به سرم زد که به همه‌چیز ِ آن‌جا سر و سامانی بدهم ـ‌ منظورم باغ است. چمن‌ها را زدم، علف‌های هرز را کندم، درخت‌ها را هرس کردم و در کل چیزی ساختم به سلیقه‌ی خودم، با دست‌های خودم، تا مادرم را خوشحال کنم... دو هفته‌ی تمام بریدم، زدم، هرس کردم، کندم، هیمه کردم، اره کردم، از نو ساختم... واقعاً بدون وقفه‌ای برای استراحت. تلاش کردم تا در کم‌ترین زمان به همه‌چیز شکلی ببخشم. حال مادر وخیم‌تر می‌شد. زمین‌گیر شده بود، و من دل‌ام می‌خواست بتواند روی صندلی‌اش بنشیند و باغ جدیدش را ببیند. خلاصه کنم، سرآخر وقتی همه کار را انجام دادم، کارم تمام شد، رفتم داخل، حمام کردم، زیرجامه‌هایی تمیز پوشیدم، کت نو ـ حتی کراوات. نشستم روی صندلی‌اش تا همه‌چیز را همان‌جور ببینم که او می‌توانست ببیند. از پنجره بیرون را نگاه کردم، آماده برای لذت بردن و دیدم ـ چه منظره‌ای! حتی نمی‌توانم آن را توصیف کنم، که همه‌چیز چطور شده بود؟ آن‌همه زیبایی، طبیعت... همه نابود شده بود... همه‌جا ردپای خشونت بود...»*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*ایثار: پنج فیلم‌نامه؛ آندری تارکوفسکی، ترجمه‌ی نغمه ثمینی؛ نشر نی 1382. ص. 381&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;21/8/1388&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-1706980541824832952?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/1706980541824832952/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=1706980541824832952&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/1706980541824832952'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/1706980541824832952'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2010/07/3.html' title='واژه‌ها ـ 3'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-6637281407666475847</id><published>2010-06-06T05:45:00.003+04:30</published><updated>2010-06-06T05:57:29.768+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='واژه‌ها'/><title type='text'>واژه‌ها ـ 2</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;روز‌به‌روز بیشتر شیفته‌ی زبان‌مان می‌شوم؛ بعد آشنا شدن با هر کلمه‌ی تازه‌ای، بعدِ بازنگریستن به هر واژه‌ی آشنایی. فرقی نمی‌کند مهمان باشد یا بومی/خانه‌زاد، آن‌قدری که حق آب و گل پیدا کرده باشد، خوش‌نشسته باشد توی زبان مثل ابری نرم که در ابری نرم می‌نشیند.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;به «دل‌نواز» دوباره نگاه کنید. می‌بینید چه رقص و تاب ظریف و چه شور و شوق و عشقی دارد در خودش؟ تصویر دل‌نواز و دل‌نوازی بودن را بیاورید توی ذهن‌تان...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;ببینید «نواز» چه طلایی نابی و چه نوری دارد، به نابی طلای ابرهای نگاره‌‌ای و «نوازش» که می‌شود نارنجی غروب‌خورشیدی و پرتقالی با همان گرما و همان عطر.&lt;br /&gt;ببینید هم‌نشینی‌های دل‌انگیزش را:&lt;br /&gt;«چشم‌نواز»، که می‌نشیند به نرمای گرمی آفتابِ ظهر ولرم اردیبهشت لمیده روی سکوی کوهستانی پشت پلک‌ها، مثل بوسه‌ی خواب‌نوازش‌گر.&lt;br /&gt;«دل‌نواز» واقعاً نوازنده است. صدای قل‌قل چشمه‌های آب گرم، آواز ساتنی چشمه‌های خنک، صدای چنگ می‌دهد و صدای تار، تمام و کمال «دل نواز» است.&lt;br /&gt;«گوش‌نواز» معاشقه می‌کند، انگار تماس خیال‌انگیز و رویاگون لب‌های تر از بوسه‌ی معشوق با نرمه‌ی گوش به نجوای شورانگیزترین زمزمه‌های «دوست‌ت دارم».&lt;br /&gt;«خیال‌نواز» انگار قدم زدن در مه و خوردن ذره‌ذره‌های بارانِ به‌بازیگوشی‌سرگردان به پوست...&lt;br /&gt;و می‌توانید تا دل‌تان می‌خواهد بنوازید با نواز: لب‌نواز، زبان‌نواز، گیس‌نواز، پوست‌نواز... چه چیزی مانع «زبان‌نواز» شدن رنده‌رنده سیب شیرین در شربت خنک بیدمشک و آب‌لیمو می‌شود؟ بوسه‌ی محبوب همان‌قدر که «جان‌نواز» است «‌لب‌نواز» هم هست... و انگشتان به چه کار می‌آیند نیم‌شبی آرام جز «گیسونواز»ی و «پوست‌نواز»ی؟&lt;br /&gt;تازه همین‌جا طرح جدیدی از این واژه پیش چشم‌ام می‌آید. می‌بینید چه اندازه تنانه است و چطور تا توانسته گره خورده با تن و چه مهرْبان و انسانی است؟ دست گرم و نیرومندی است که بالا می‌آید به قصد و امیدِ بازداشتن دست زمختی که قهرآمیز سقوط می‌کند به قصد رنج و درد...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;واژه‌ها نیروی عجیبی دارند. جادوشان حیرت‌انگیز و پرمخاطره است. چند بار در برابر دالان پر نور و بی‌پایان واژه‌ها ایستاده‌اید و فکر کرده‌اید دل‌تان می‌خواهد ساعت‌ها و ساعت‌ها لغت‌بازی کنید؟ جمله‌سازی...&lt;br /&gt;گاهی نوشتن از میل مقاومت‌ناپذیر همین لمس کردن واژه‌ها برمی‌خیزد و...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;17/1/1389&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.: واژه‌ها در دست بعضی انسان‌ها، اربابان آزاده‌ی قلم‌ها و زبان‌های آزاد، چنان انسانی می‌شوند انگار انسان هم می‌شوند. دل‌ام می‌خواهد همه‌مان را دعوت کنم به باز درود فرستادن بر شرافت این انسان‌ها و جای دادن‌شان بر روشن‌ترین و فراموش‌ناشدنی‌ترین سریرهای ذهن.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-6637281407666475847?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/6637281407666475847/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=6637281407666475847&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/6637281407666475847'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/6637281407666475847'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2010/06/2.html' title='واژه‌ها ـ 2'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-5477713235305646823</id><published>2010-05-17T22:59:00.002+04:30</published><updated>2010-05-17T23:04:58.867+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='واژه‌ها'/><title type='text'>واژه‌ها ـ 1</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بسیاری از واژه‌ها و حروف برای من (هم؟) رنگ، طعم یا شکل دارند؛ کم‌تر پیش می‌آید هر سه با هم، با این‌حال جادوی چندان بعیدی هم نیست.&lt;br /&gt;واژه‌ها معمولاً طعم یا بو یا رنگ‌شان را از دست نمی‌دهند. واژه‌هایی توی ذهن‌ام پیدا می‌کنم که از نوجوانی به بعد (از وقتی می‌توانم تقریباً با اطمینان "حال و هوا"ی واژه‌ها را به یاد بیاورم) رنگ یا طعم ثابتی داشته‌اند. طعم و رنگ و بوشان ناگزیر خوش یا ناخوش نیست. گاهی چند حرف با طعم‌ها و بوهای مختلف با هم ترکیب می‌شوند و حال و هواشان عوض می‌شود. گاهی واژه‌ای ترکیبی‌ست از خواص تمام حروف‌اش، گاهی خاصیت تازه‌ی خودش را پیدا می‌کند و گاهی حرف خاصی یک سر و گردن بالاتر از باقی حروف می‌ایستد توی واژه‌ای... همین حروف و واژه‌گان می‌نشینند توی جملات، پاراگراف‌ها، صفحات، فصل‌ها و کتاب‌ها... شاید این‌که کتاب به جشنی بزرگ می‌ماند از این هم باشد. البته از همین‌جا هم هست که می‌شود در حق زبان و کلمات‌ش بی‌وفایی کرد یا این‌که یک‌سره بی‌غش ستودشان.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;مثلاً چطور می‌شود که اغلب از «واژه» استفاده می‌کنم و همیشه نمی‌نویسم لغت یا کلمه. برایم حتی ذره‌ای هم اهمیت ندارد که هر کدام ریشه در چه زبانی دارند. با این کلمات بزرگ شده‌ام و زبان من‌ و ما هستند برایم.&lt;br /&gt;از «واژه» بیشتر استفاده می‌کنم به خاطر کشیدگی فتّان‌اش،‌ خوش قد و بالایی‌ش، به خاطر نرمایی که «ژ» دارد و روی زبان می‌غلتد و از انگشت می‌ریزد. «واژه» در نظرم توی طیف رنگ‌های قرمز نشسته و معمولاً با آبی یا سفید روشنی ترکیب شده. پرنور است و باوقار، اما سرحال و بازیگوش. عطر گس و ملسی دارد. «واژه» سرخوشانه می‌درخشد و لبخند می‌زند.&lt;br /&gt;«لغت» اما قهوه‌ای سوخته است و سیاه‌اش زیاد. خیلی جدی و بی‌لبخند. نه اهل شوخی و نه بازی. متوسط‌القامه و رسمی‌پوش و حتی گاهی اخم‌کرده. من یکی هنوز راهی پیدا نکرده‌ام تا سرحال‌ش بیاورم. «لغت» را معمولاً نمی‌شود به هر متنی دعوت کرد. «لغت» هم‌نشین قهوه‌ی بی‌شیر و شکر سیاه است و ممکن است بابت کوچک‌ترین شوخی باقی لغات را سرزنش کند.&lt;br /&gt;«کلمه» الآن، و معمولاً هروقت بخواهم به رنگ‌ش فکر کنم، در نظرم سفید و شیری و کرم است. خجالتی است یا شاید فقط در پی آرامش و گوشه‌گیر. زیاد با این کلمه آشنا نیستم... در واقع حتی نمی‌شود با اطمینان گفت همیشه گوشه‌گیر یا خجالتی است. «کلمه» هر جایی که «واژه» و «لغت» پا نگذارند با خیال راحت می‌آید و کار را راه می‌اندازد. «کلمه» بسیار ساده است، حتی خونسرد، مثل رنگ‌ش. در ذهن من نه طعم خاصی دارد و نه شکل خاصی، با این‌حال محترم است؛‌ شاید کمی به آب تازه و بی‌افزودنی می‌ماند بی‌طعمی و بی‌شکلی‌اش... شاید بتوانید، اگر بیش از حد بی‌انصاف یا بی‌ادب باشید، به «لغت» یا «واژه» بی‌احترامی کنید، اما با «کلمه» نمی‌شود هیچ برخورد ناشایستی داشت؛ راه ندارد. با «کلمه» خوش نمی‌گذرد، بد هم نمی‌گذرد، اما تمام این‌ها دلیل نمی‌شود که فکر کنید «کلمه» خنثاست. «کلمه» ناشناخته نیست، اما ناشناس است.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;معمولاً با هم‌معنی پنداشتن واژه‌ها مشکل دارم. واژه‌ها نمی‌توانند "هم‌معنی" باشند. شباهت‌شان فریبنده است اما نباید تسلیم کرختی شد. هر واژه اشاره و جای خاص خودش را دارد. واژه‌ها شخصیت دارند. جمله یک مهمانی‌ست و نویسنده مهمان‌دار؛ وقتی یک مهمان ناهم‌گون با باقی جمع را به مهمانی‌یی خصوصی دعوت می‌کنیم هم به مهمان ظلم کرده‌ایم و هم به جمع.&lt;br /&gt;زبان اما در نظرم شبیه سرزمینی وسیع است و پربار؛ مهمانی شخصی یا ملکی خصوصی نیست. برای همین‌هاست که درد می‌کشم وقتی واژه‌ای مهمان را از سرزمینی بیرون می‌کنند... آتش می‌گیرم وقتی اهل سرزمینی را به جرم تفاوت با معیارهایی از ناکجاآباد سربرآورده‌ی فرمایشی و تن ندادن به قالب‌ها بی‌نفس می‌کنند...&lt;br /&gt;واژه‌ای در زبانی اگر زاده‌ی آن زمین هم نباشد مهمان آن سرزمین است که به جشنی بی‌کران و پرشاخه می‌ماند، میزبانان اصلی‌اش مهمانان قدیم و جدید (در واقع برای زنده و پویا ماندن و بودن راهی هم جز این ندارد). واژه‌ای ممکن است خود را فقط مناسب چند جمله و مهمانی خاص بداند و این چیزی از عزت‌ش پیش دیگر واژه‌ها کم نمی‌کند. از طرفی هیچ نمی‌دانیم واژه‌ای مهمان کجا ممکن است کاری بکند که صدها واژه‌ی بومی از کار وامانده‌اند.&lt;br /&gt;مهم‌تر از تمام این‌ها، واژه‌ها جان دارند و جان جزو معدود چیزهای مقدس است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;16/2/1389&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-5477713235305646823?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/5477713235305646823/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=5477713235305646823&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/5477713235305646823'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/5477713235305646823'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2010/05/1.html' title='واژه‌ها ـ 1'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-5305788686928392683</id><published>2010-05-01T07:49:00.003+04:30</published><updated>2010-05-01T08:00:01.467+04:30</updated><title type='text'>چِستِرفیلد‌های بی‌شرف</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از پاپ‌کورن* خوردن متنفر شده‌ام... نه که از طعم‌اش خوش‌ام نیاید یا بار کنایی "پاپ‌کورن‌خوری" تو رودربایستی انداخته باشدم، نه! خوراک بی‌‌شرمی است، چیزی بی‌شرم‌‌تر از عقرب و اقتضای طبیعت‌اش.&lt;br /&gt;مدت‌هاست نشده پاپ‌کورن بخورم و دهان‌ام سرویس نشود. یک‌بار پوسته‌ی خشکیده‌ترکیده و تیزش رفت توی سغ‌‌ام و باورم نمی‌شد یک‌همچین فِس‌مثقال موجودی بتواند اشک به چشم‌ام بیاورد و وسوسه‌ام کند بروم درمانگاه... همین چشیدنِ حقارتِ درد کشیدن از چنین جانور بی‌جان ریزی کافی بود تا از پاپ‌کورن متنفر بشوم... نشدم و دوباره و بارها رفت توی لثه‌ام، گیر کردن لای دندان‌ها سرش را بخورد، باز رفت توی سغ‌‌ام و سرانجام یک‌روز متوجه شدم انگار پاپ‌کورن خوردنِ من نوعی تلاش پیچیده است برای آسیب رساندن به دهان‌ام، نوعی خودآزاری مجلل‌پفی ِ بوداده... جداً ندیده‌ام کسی اندازه‌ی من پدرش در بیاید از پاپ‌کورن خوردن؛ من نمی‌خورم، اصولاً کوفت‌اش می‌کنم... می‌کردم.&lt;br /&gt;آخرین باری که پاپ‌کورن کوفت کردم سه روز پیش بود. تکه‌ای‌ش گیر کرد بین آخرین دندان سمت راست و لثه‌اش. خود این دندان حکایتی دارد. همین دندان باعث شد از ده‌یازده سالگی به این‌ور مثل سگ از دندان‌پزشک و دندان‌پزشکی رفتن بترسم.&lt;br /&gt;ده‌یازده سال‌ام بود که این دندان‌ام پوسید و رفتم برای کشیدن‌اش (تمام این "رفتم"ها را "بردندم"هایی بخوانید که آدم هیکل‌گنده‌کرده و عادت‌کرده به "رفتن" نه "برده‌شدن" عادت کرده همین‌طوری هم به کار ببردشان). بالای محل کار پدرم مطب دندان‌پزشک پیری بود. دوستِ قدیمی و پزشک مورد اعتمادِ بابا که همیشه وقتی جایی‌مان درد می‌گرفت می‌گفت، بابا می‌گفت، که «برو پیش دکتر فلانی برات بکشه»... دندان من هم که درد گرفت طبق سنت خانوادگی رفتم پیش همین دکتر و باید بگویم احمق‌ترین و وحشی‌ترین دندان‌پزشکی بود که به عمرم دیده‌ام... و البته آخرین دندان‌پزشکی که گذاشتم زمانی غیر از وقت حرف زدن یا خندیدن نگاه‌‌اش به دندان‌هایم بیافتد... اولیویه‌ی «ماراتن‌من» پیش این آدم پری مو آبی ِ کچل بود. آدمی که حرف‌اش را می‌زنم یک‌جورهایی تمام‌کمال مرز بین شکنجه و پزشکی را گم کرده بود. تعریف کنم چرا و از آخرین باری که پیش‌اش رفتم شروع کنم:&lt;br /&gt;دندان نیش تازه‌ام خیلی دیر در آمد و آن‌هم وقتی که دندان قبلی هنوز نیافتاده بود. دندان تازه همتای قدیمی را ترک داده بود و کج از کنارش نیش می‌زد. رفتم پیش همین جناب دکتر و او وسایل مدرن و داروی بی‌حسی را گذاشت کنار و با دست خالی دندان قدیمی را خرد کرد و خرده‌هاش را بیرون کشید و جا برای دندان تازه باز کرد... نمی‌دانم! ‌شاید هم کارش توجیه علمی داشت... اما نه، بچه‌ای را تصور کنید نشسته زیر دست کسی که دارد دست‌خالی دندان‌اش را توی دهان خرد می‌کند... دندان‌خرد‌کن، پیرمرد موسفیدی با چشم‌های وق‌زده و صورت‌شش‌تیغ ِ سرخ‌شده و جوش‌زده و عینکی ذره بینی به پهنای نیمی از صورت، خم شده بود روی سرم و لبخندزنان و دندان‌‌صدفی‌مصنوعی‌نمایش‌‌دهان دندان‌ام را خرد می‌کرد. نه! کارش درست نبود، مگر این‌که بخواهید روش درمانی او را به کمک آراء ماکیاولی توجیه کنید.&lt;br /&gt;برگردم به همان دندانی که از اول صحبت‌اش بود. چرک کرده بود و پوسیده بود و باید حتماً می‌کشیدم‌اش. رفتم پیش همین دکتر، جانی، قصابِ دهان و دندان... سن و سال‌ام کمتر بود. دکتر صرفه‌جویی قابل‌توجهی در تزریق آمپول بی‌حسی کرد و دندان را نمی‌دانم چطور کشید که خودش هم رنگ به صورت‌اش نماند و گفتن ندارد که رخ مهتابی جانیان به‌هیچ‌وجه حال قربانیان را بهتر نمی‌کند.&lt;br /&gt;یک هفته بعد جای خالی دندان چرک کرد. رفته بودیم سفر. از دهان‌ام بوی فاضلاب کشتارگاه کفتار بیرون می‌زد و خودم توی آینه می‌دیدم کیسه‌‌ای کرم‌رنگ با دانه‌های سفیدسیاه جای سوراخ دندان‌ام را پر کرده. درد آن‌قدر زیاد بود که مامان و بابا ترجیح دادند زودتر همان‌جا برویم دکتر. فقط یک درمانگاه کوچک دم‌دست بود، رفتیم آن‌جا و دکتری هندی معاینه‌ام کرد. هنوز دوست‌اش دارم. یادم نیست تجویزش چه بود، اما دو سه روزه کاملاً خوب شدم. جای این یکی هم دندانی در آمد... نمی‌دانم چرا مجبور شدم کلی از دندان‌های شیری‌ام را بکشم، راست‌ش درست به خاطر ندارم ماجراهاشان را، حتی شاید سال‌ها هم کمی پس و پیش شده باشند... سال پرین بود و پاریکال و نان‌خالی‌های کارتونی دهان‌آب‌انداز... به‌هرحال دندان دائمی ظاهر عجیبی پیدا کرده، یک‌جورْ مصنوعی و داغان و زردیده و آهکی به نظر می‌رسد،‌ عین دیوار ِ شوره‌زده هم، هرچند سالم است و توی این سال‌ها هیچ‌وقت اذیت‌ام نکرده، اما هیبت غریبی دارد که خوشبختانه ته دهان‌ام پنهان شده و خودم هم زیاد نمی‌بینم‌اش. پوست خشکیده‌ و خنجری پاپ‌کورن کنار همین دندان گیر کرد.&lt;br /&gt;اول با مسواک افتادم به جان‌ش، آن‌قدر لثه‌ام را سابیدم (ساییدم درست‌تر است، اما سابیدم برای این جمله مناسب‌تر نیست؟) که احساس کردم الآن است خون بیافتد و به‌هرحال پوسته‌ی لعنتی بیرون نیامد؛ این را وقتی فهمیدم که ورم لثه‌‌ی کشته‌شده با مسواک خوابید. بعد سعی کردم با نوک زبان تکان‌اش بدهم که باز هم جواب نداد. عصبانی‌ام کرد. با دست و ناخن افتادم به جان‌اش اما از جاش تکان نخورد. فکر کردم بی‌خیال شوم شاید خودش وقت غذا خوردن در بیاید... فراموش کردن‌اش سه روز تمام طول کشید و امروز عصر دوباره نوک زبان‌ام خورد به‌ش که یادش افتادم. رفتم جلوی آینه و سعی کردم با زبان جای دقیق‌اش را پیدا کنم... حدس زدم دست‌ام را اشتباه می‌برده‌ام پی‌‌اش و حدس‌ام غلط نبود. بالاخره کشیدم‌اش بیرون... دست‌ام را که می‌شستم فکر کردم مثلاً اگر فروتر می‌رفت و می‌پوسید می‌خواست چه پدری ازم درآورد... بعد زبان‌ام را زدم به جای خالی‌اش و لذت بردم... لذت غریبی به جان‌ام افتاده بود، احساس آزادی و آسایش. آسودگی کلمه‌ی خوبی است.&lt;br /&gt;بعد رفتم توی فکر همین آسودگی... آن‌قدر دل‌انگیز بود که دل‌ام می‌خواست چیزی درباره‌اش بنویسم. نه چیزی انتزاعی یا خطی درباره‌ی «آسودگی چه خوبه حالام تنگ غروبه»، دل‌ام می‌خواست شرح این آسودگی خاص را بنویسم. فکر کردم می‌نویسم یک تکه پوست خشکیده‌ترکیده‌خنجری پاپ‌کورن بین دندان و لثه‌ام گیر کرده بود و... دست‌ام را که خشک می‌کردم به خودم گفتم «به‌هیچ‌وجه! هم‌چه چیزی نوشتن ندارد» بعد فکر کردم واقعاً می‌خواهم این آسودگی را بنویسم، می‌دانستم بیشتر از چند خط نمی‌کشد و می‌دانستم باید حسابی توضیح‌اش بدهم... با این‌حال به نوشتن‌اش نیاز داشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;----------------------------------------------&lt;br /&gt;* بچه که بودم فکر می‌کردم چُسْ‌‌فیل حرف بدی است.&lt;br /&gt;درست یادم نیست چند سال‌ام بود، دربند بودیم، حول و حوش همان‌سالی که سیل آمد، یکی از همین خوراکی‌فروش‌های دربند بساط چس‌فیل راه انداخته بود و روی بساط‌ش نوشته بود «چس‌فیل داریم، گوزْفیل هم داریم». گوزفیل نداشت، ما که نخوردیم، اما به‌هرحال برای اولین بار توی زندگی‌ام انبوه آدم‌هایی را دیدم که خنده‌خنده و به بهانه‌ی خرید گوزفیل آمدند و کلی چس‌فیل خریدند از آقا بساطی. بزرگ‌ترهای من هم کلی خندیدند و چس‌فیل خریدند و خنده‌خنده گفتند وای چه بی‌ادب. همان‌روز مطمئن شدم گوزفیل جنبه‌ی اساطیری دارد. البته چندین سال طول کشید تا به آخر جمله‌ی حیاتی‌ام درباره‌ی گوزفیل «جنبه‌ی اساطیری» را هم اضافه کنم. همین‌طور کشف کردم چس‌فیل هم منظوردار و بی‌ادبانه است و تا چند سال با کلی خجالت تقاضای چس‌فیل می‌کردم و عموماً چیپس استقلال می‌خوردم چون گفتن‌اش راحت‌تر بود. به‌هرحال اگر شما هم در شش‌هفت سالگی به خاطر «خر» خطاب کردن هم‌بازی‌تان تنبیه می‌شدید و تودهنی می‌خوردید احتمالاً همان وقت‌ها دندان چس‌فیل‌خوری‌تان هم لق می‌شد، بدون دخالت دست... خلاصه قضیه این‌طوری بود تا زمانی که مطمئن شدم پاپ‌کورن مسلماً همان چس‌فیل است و ماهیت ذرتی‌ش هم مشخص‌تر. از آن‌وقت به این‌طرف عادت‌م شده به چس‌فیل بگویم پاپ‌کورن و تن کودک درون‌ام را نلرزانم. از مزخرفاتی مثل پفیلا و پف‌پفی هم بدم می‌آید که هیچ معلوم نیست حرف‌شان چیست. ذرت بوداده هم به نظرم مثل این است که آدم برود ساندویچی گاومُرده‌ی لوله‌ای سرخ شده با گندم کافکایی تنوری بخواهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;فروردین 1389&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-5305788686928392683?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/5305788686928392683/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=5305788686928392683&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/5305788686928392683'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/5305788686928392683'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='چِستِرفیلد‌های بی‌شرف'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-3973398604578360975</id><published>2010-04-21T06:58:00.005+04:30</published><updated>2010-04-21T07:17:19.736+04:30</updated><title type='text'>نوشتن</title><content type='html'>خیلی‌وقت‌پیش این‌طور زندگی می‌کردم که خیال‌ام از بعضی‌چیزها راحت بود، مثلاً زمان و کار. تازه جرٱت کرده بودم کارهای معمول‌ام را کنار بگذارم و زیرآبِ اطمینانِ نیم‌بندی داشتن در زندگی و در آرزوی رودْ رسیدن به‌آب‌باریکه را بزنم و تصمیم‌ام را بگیرم و به قول معروف پاشنه ور بکشم و کاری را بکنم که باید: بخوانم و بنویسم... و کم‌کمک شنیدن و دیدن هم به برنامه‌های اصلی و لازم اضافه شدند. تصمیم گرفتم به‌هر قیمتی شده نویسنده‌ی تمام‌وقت بشوم.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;برای نوشتن و خیلی حرفه‌ها‌ی دیگر پاره‌وقت بودن جواب نمی‌دهد... دست‌کم جوابِ خوبی به دوست‌داران‌شان نمی‌دهد؛ گیرم مگر به نوابغ و استعدادهای درخشان، که به‌هرحال من جزوشان نبوده و نیستم و در نتیجه نمی‌توانم دیدگاه‌های ایشان را هم در نظر بگیرم...&lt;br /&gt;تا به‌حال با تعمیرکاری که عاشق کارش باشد برخورد نکرده‌ام، اما گمان‌ام اگر از یک تعمیرکار، معمار، مهندس الکترونیک، بقال، خیاط، آشپز، ساعت‌ساز، راننده‌ یا نجات‌غریق که عاشق کارش باشد هم بپرسید به‌تان می‌گوید نه حتی برای بهترین بودن، بلکه فقط برای یکی از خوب‌ها و حتی تقریبن‌خوب‌ها بودن هم باید دست‌کم تمام وقتِ کارتان را برای کارتان بگذارید... حالا اگر بخواهم توی راسته‌ی کار خودم حرف بزنم می‌توانم تقریباً با اطمینان بگویم (و به شنیده‌ها و خوانده‌هایم از "این‌کاره"ها و حرفه‌ای‌ها هم تکیه کنم) که برای نویسنده، نقاش، موزیسین، تئاتری، سینمایی و... خوب بودن، نه فقط به این دلیل که وقتِ کاری معمول و مشخص و دیگری‌‌تعیین‌کرده (فلان صبح تا بهمان عصر) ندارند ‌بل به خاطر ماهیت و خاصیت و نیازها و... خود این کارها هم، باید تمام‌وقتِ زندگی‌تان را یک‌جور معقول و منظمی برای کارتان بگذارید. این تمام‌وقت را بی‌تعارف و بی‌شوخی و بی‌مرز می‌گویم...&lt;br /&gt;خصوصی‌ترین و خاص‌ترین لحظه‌ها را در نظر بگیرید (لحظه‌هایی که نه اجتماعی‌اند، نه سیاسی و نه آن‌نوع "شخصی" که به چرخش قلمی بی‌درنگ وارد متنی شوند... نه این و نه آن، حساب‌کتاب و برنامه برندار، هر لحظه‌ای که کمک کند هم من منظورم را برسانم و هم شما منظورم را بگیرید) مثلاً یکی از بی‌گفتگو شخصی و خصوصی‌ترین‌ها و حواس‌از‌همه‌چیزپرت‌کن‌ترین‌ها، با حال و لحنی چون‌این: لحظه‌های‌ محضر و آغوش معشوق که در آن اصلاً ذهنْ‌ پیش خود آدم نیست و همه‌ش مشغول نیایش است در بارگاه ذهن و تن محبوب...&lt;br /&gt;نویسنده‌ای که آرزوی خوب بودن دارد باید همیشه آماده باشد. گوشه‌ای حسابی پاک و پیراسته را در ذهن‌اش کنار و باز بگذارد تا تک‌تک این لحظه‌ها را در حال زیستن ببلعد، ذخیره کند موبه‌مو بی‌آن‌که حواس‌ش از سخن، نگاه، تن، حضور، صدا، عطر و هوا و تمام ِ معشوق پرت شود... اگر حواس‌اش پرت شود که دو سر زندگی‌اش را باخته... نویسنده همه‌ی این لحظات را باید نفس‌به‌نفس حفظ کند،‌ چرا؟ مثلاً فردا روزی که بخواهد شعری عاشقانه برای معشوق‌ش بنویسد باید به کجا رجوع کند اگر معشوق پیش چشم‌اش نبود؟ همین گوشه‌ی ذهنی که حرف‌اش رفت و باید شده باشد معبدِ یادِ معشوق.&lt;br /&gt;این مثال گمان‌ام معلوم کند که چرا باقی زندگی هم (قدم‌زدن‌های خیابانی، سفرها، بحث‌های دوستانه و غیردوستانه، فعالیت‌های اجتماعی، خوابیدن و بیدار شدن، شام خوردن، تاکسی سوار شدن،...) تکلیف‌اش معلوم است. وقت‌هایی باید گذاشت برای تماشا کردن، شنیدن، خواندن، دیدن و هم‌زمان زندگی را تماماً زیستن و از دست ندادن... باید کتابخانه‌ی عظیمی ساخت از زندگی و چون معبدی محترم مراقب‌اش بود که نه خاک بگیرد و زیر غبار تبدیل شود به بت‌خانه‌ی مقدس بلاهت و نه گوشه‌ای‌ش خراب یا نابود شود یا بی‌اهمیت... حتی گوشه‌ها و اطلاعاتِ نقض‌شده و به‌ظاهر ناکارآمد (من یکی اصلاً طرفدار دور ریختن هر چیزی که در نظر اول ناکارآمد به چشم می‌آید نیستم. با کمی نظم و ترتیب می‌شود توی مغز درندشت همه‌چیز را مرتب و تمیز نگه داشت و به‌شرط دسته‌بندی مناسب خیلی هم آزار ندید... کم‌اش هم به‌جایی برنمی‌خورد. توی خانه‌ی خاله هم گاهی بد می‌گذرد چه‌رسد به‌اینجا که اصولاً قباله‌ی بدنگذشتن را به نام کسی نمی‌زنند).&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;صادقانه بگویم، هیچ‌وقت نه توانسته‌ام و نه می‌توانم نویسنده‌ای را تصور کنم که نابغه نباشد، استعداد درخشان نباشد و بخواهد نویسنده هم بماند و پاره‌وقت نویسندگی کند. نوشتن یک شغل تمام‌وقت است و با هیچ‌کس تعارف ندارد، به‌خصوص با آدم‌های معمولی.&lt;br /&gt;یک چخوف بیشتر در دنیا وجود نداشته، داستایوسکی و ناباکوف و ونه‌گات و کالوینو و سلین و صادقی و گلشیری و نجدی و و و و... هم همین‌طور. دردانه شدن ایشان در دنیای ادبیات موهبت آسمانی نبوده؛ تا جایی که خبر رسیده خیلی‌شان خودشان را خفه کرده‌اند برای نوشتن و هیچ بعید هم نیست خیلی‌شان خود را اصلاً نابغه حساب نکرده باشند... بیست و چهار ساعته نمی‌نوشتند، اما انگار بیست و چهار ساعته نویسنده بوده‌اند. از داستان‌هایشان نمی‌شود چنین نتیجه‌ای گرفت؟&lt;br /&gt;توی همین فهرست بعضی‌شان شاید کاری غیر از نوشتن نکرده باشند، بعضی شاید تن به خیلی کارهای سخت غیر از نوشتن هم داده باشند. یکی‌شان به قول خودش در معادن جسد به کار گماشته شده و جسد هم استخراج کرده. دو تاشان را می‌دانم پزشک هم بوده‌اند... هیچ نمی‌دانم در عالم پزشکی اوضاع و احوال‌شان چطور بوده، اما یک لحظه هم نمی‌توانم شک کنم در این‌که نه تنها نویسنده‌هایی نابغه بوده‌اند بلکه انگار زندگی‌شان را سه بار بلعیده‌اند برای نوشتن... شاید یک سال پیش بود که خواندم، اگر درست یادم مانده باشد، یوسا برای نوشتن داستان تازه‌اش برنامه‌ی سفر مفصلی چیده و راه افتاده رفته چند گوشه‌ی دنیا... این آقای محترم و بزرگوار اگر همین الآن هم نوشتن را ببوسد و بگذارد کنار چیزی از واقعیت و طنین جهان‌گیر اعتبار ادبی‌اش کم نمی‌شود، با این‌حال هنوز برای نویسندگی کار می‌کند... برای خواندن من و شما می‌نویسد (دست‌کم راجع به آثار چاپی‌اش می‌شود این‌طور تصور کرد) اما برای من و شما نمی‌نویسد، به‌خاطر ما نویسنده نیست و در نتیجه باز هم برای داستان تازه‌اش می‌رود تماشا و تحقیق؛ زندگی می‌کند و می‌نویسد و انگار نوشتن را زندگی می‌کند... شاید هم آبجو می‌خورد و به ریش حدس‌زنندگان و تصورکنندگان می‌خندد، هرچند این یکی من را بیشتر یاد ونه‌گات می‌اندازد. کسی خبر ندارد یوسا وقتی می‌خواهد به ریش کسی بخندد چه می‌خورد؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;حالا ببینم می‌شود برگردم سر حرف اول‌ام یا نه... می‌گفتم که خیلی‌وقت‌پیش، زمانی که تصمیم گرفتم نویسنده‌ی نیم‌بندِ آرزومند و در تلاش جا افتادن و البته تمام‌وقت بشوم (به جای نویسنده‌ی بندبند در حسرت جاافتادن و پاره‌وقت) خیال‌ام از بعضی‌چیزها راحت بود. از جمله همین تمام‌وقت بودن. جَو هم بود البته به‌شدت... خیال می‌کردم شاخ غول را شکسته‌ام و قید خیلی‌چیزها را زده‌ام که وقت‌ام را بگذارم برای نوشتن و کارهای مربوط به آن... و البته کسانی که تجربه‌اش کرده‌اند می‌دانند، از بهترین لذت‌هاست: کارتان کتاب خواندن است و تماشا کردن و شنیدن و... بعد هم می‌نشینید چای/قهوه‌/نسکافه‌خوران و سیگارکشان می‌نویسید و... زرشک!&lt;br /&gt;این "زرشک" را از ته دل به کسانی می‌گویم که تا حوصله‌شان سر می‌رود فکر می‌کنند طرفِ نوشتن زیادی خوش می‌گذرد و کاری نیست و همیشه هرچه دل‌شان خواسته "زرشک" نثار این نوع از زندگی کرده‌اند و هیچ حواس‌شان نبوده مدام چای/قهوه دم کردن و جای مناسبی برای ویرگول پیدا کردن چه جانی از آدمیزاد بالا می‌آورد...&lt;br /&gt; البته جداً باید بگویم خوش هم می‌گذرد، بروید از حرفه‌ای‌ها و باتجربه‌ها هم بپرسید، مگر می‌شود خوش نگذراند وقتِ خواندن فلان و بهمان کتاب یا تماشای فلان و بهمان تصویر/فیلم/اتفاق/منظره/یاحالاهرچیز؟ (محض تلافی "زرشک‌"ها هم که شده باید بگویم دل‌شان بسوزد اگر بلد نیستند این‌جوری خوش بگذرانند و فقط بلدند بهانه بیاورند که هیچ وقتی نیست و یک‌ذره وقت باقی‌مانده هم سندش به‌اجبار زده شده به‌نام فلان و بهمانِ جان‌ام را بگیر اما دست به روان‌ام نزن مگر به‌قصد جاسازی شفته‌های سفارشی) به‌هرحال خواندن فلان کتاب لذت‌بخش است حتی اگر خط‌به‌خط سعی کنید حواس‌تان را جمع نگه دارید به زیرکی‌های نویسنده‌ی نابغه‌اش تا جا نمانید، که همین هم می‌تواند بشود لذت مضاعف. لذت لذت است و در این شکی نیست... ولی واقعاً کار به همین‌جا که ختم نمی‌شود.&lt;br /&gt;یکی از همین نابغه‌جماعت گفته نوشتن عرق‌ریزان روح است و... خب، این را بر اساس تجربه‌ی خودش گفته که "فاکنر" بوده... دعوت می‌کنم به انصاف: نوشتن برای "ویلیام فاکنر" عرق‌ریزان روح بوده، ببینید برای یک نویسنده‌ی نوپا/معمولی/نیم‌بند/اولِ راه/هنوز جا نیفتاده (یا هرچیزی که دلالت کند بر هنوز و حالاحالاها هم‌پای فاکنر و دیگرانی هم‌قدر او نشدن) نوشتن چیست... سوختن روان؟ توسرزنانِ جان؟ کردن خاک تو گوش مورچه؟ پاره‌پاره شدن؟ لهیدن؟ یک هم‌چه چیزهایی‌ست و بیشتر، و باور کنید هیچ‌رقمه پای مظلوم‌نمایی و کولی‌بازی در میان نیست؛ جایزه‌ای هم اگر در میان باشد مدت‌هاست به‌این‌چیزها جایزه‌ای نمی‌دهند و من هم اولین کسی نیستم که نمی‌خواهم هیچ‌رقمه به‌خاطر این کولی‌بازی‌ها مسخره‌ی شما و دیگران بشوم... اصل مسئله این‌جاست که چقدر آدم بعد از انتخاب نویسنده‌ی تمام‌وقت بودن به این له‌شدن‌ها و پاره‌شدن‌ها و... تن می‌دهد، چون تازه اگر تن بدهد می‌تواند امیدوار باشد در اثر تداوم در این تن دادن و جان کندن و پاره شدن و سالی دوازده بار پُخی نشدن و باز پریدن توی گود، شاید و شاید و هزار شاید ده‌ـ‌بیست‌ـ‌سی‌ـ‌چهل سال بعدش برسد به آن عرق‌ریزانِ روح.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;یادم نیست کدام‌یک از برندگان نوبل ادبیات گفته بود جایزه‌ی نوبل مثل حلقه‌ی نجاتی است که برای غریقی می‌اندازند به‌ساحل‌رسیده...&lt;br /&gt;به‌هرحال کلاً در این یادداشت راجع به غریق‌های فرسنگ‌ها دور از ساحل حرف می‌زنم و به‌تخته‌پاره‌چسبیده‌ها و کسانی که مایوی نو پوشیده‌اند و لرزان ایستاده‌اند کنار ساحل یا لب تخته‌ی پرش... بیچارگانی (این‌یکی مظلوم‌نمایی است و درام‌سازی؛ خواستم به نوشته‌ام حرارت بدهم. شما هیچ توجه نکنید، خودش خنک و بی‌اثر می‌شود!) مثل خودم که شیفته و دل‌باخته‌ی نوشتن شده‌اند و به راهِ پس فکر نمی‌کنند و راه پیش‌شان هم دریای طوفانی و بی‌رحمی‌ست که با هر موج‌اش صدها نفر را می‌کشد زیر آب (و زیر آب چیزهای بد و ناجوری پنهان است) و چند روز بعد به ساحل مقصد پس‌شان می‌دهد (و در ساحل مقصد پوزخندهایی هولناک‌تر از هیولاهای هفت‌سر ِ زیر آب در انتظارند) که اگر دل‌شان خواست برگردند خانه و فکر یک کار تازه باشند یا اگر تن‌شان هنوز می‌خارید و دل‌شان می‌تپید باز مایوی نو و کلاه شنا بخرند و با لبخندی گوش‌تاگوش برگردند لب ساحل یا تخته‌ی پرش تا دوباره تن به آب بزنند.&lt;br /&gt;این تقریباً کاری‌ست که چند سالی می‌شود دست‌کم ماهی یک بار انجام می‌دهم... و بگذارید این را هم صادقانه بگویم، این دریا لذت‌بخش‌ترین دریای جهان است، جداً کسی توش بیچاره نمی‌شود و... خوب و بدش را نمی‌دانم، اما انگار آدم باید اصلاً به قصد غرق شدن بزند به این دریا، آن زیر چیزها، گنج‌ها، دنیاها و موجودات جذاب و هیولاهای هولناک و ناجوری پنهان است که هر بار بعد از برگشتن و تشکر کردن از پوزخندها می‌شوند بهانه‌ی دوباره به آب زدن... از همه مهم‌تر، آن زیر خود آدم هم پنهان است و این شاید هولناک‌ترین ِ هیولاهاست... از طرفی تماشای شناگران حرفه‌ای چنان افسون‌کننده است که آدم هر بار فکر می‌کند ارزش هزار بار غرق شدن هم دارد تلاش برای کمی آن‌طوری دست و پا زدن...&lt;br /&gt;یادم نیست کدام‌یک از برندگان نوبل ادبیات گفته بود جایزه‌ی نوبل مثل حلقه‌ی نجاتی است که برای غریقی می‌اندازند به‌ساحل رسیده... اما گمان‌ام خواسته ملت را دست بیاندازد. یکی از برندگان نوبل همین چند سال پیش بود که مایوی قدیمی‌اش را درآورد و چنان دوباره تن به آب زد که هنوز تماشاچیان حیران دارند درباره‌ی کارش حرف می‌زنند... شناگرانی هستند مثل مردمانِ دریایی شناکننده... آدم نه از تماشا کردن‌شان سیر می‌شود و نه از یاد گرفتن ازشان... و این دریا... خودِ این دریا...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آن‌روزهایی که خیال‌ام از بعضی چیزها راحت بود... آن‌قدر درگیر هیجان تصمیم تازه بودم که تقریباً وقت نمی‌شد به این‌چیزها فکر کنم. وبلاگ (استخر بزرگ شبیه‌سازی‌شده برابر اصل ِ از گوشه‌ای وصل به دریای مذکور و به‌همان اندازه بی‌رحم و خطرناک و جذاب و حتی بیش از آن فریبنده) را هم کشف کرده بودم و همین کمک می‌کرد به بیشتر هیجان‌زده شدن. کافی‌ست سری به آرشیو وبلاگ‌ام بزنید (شوخی می‌کنم) و ببینید منظورم از هیجان‌زدگی چیست (عرض کردم که... نکنید اگر به آبروداری اعتقاد دارید). خیال‌ام ازین راحت بود که به‌هرحال دارم یک غلطی می‌کنم و همین جانِ بیشتری می‌داد به‌م برای کار کردن...&lt;br /&gt;اما حالا... نه خیال‌ام راحت است و نه خیال‌ام راحت است و همین جان‌ام را هم کشیده... هنوز جان می‌کنم و هنوز سر برنامه‌ام هستم، هنوز حتی وقت و بی‌وقت می‌پرم پای نوشتن‌گاه و شروع می‌کنم به نوشتن... اما هیچ معلوم نیست که نوشته سر از سطل آشغال در بیاورد یا نه... همین یادداشت؛ هنوز نمی‌داند قرار است خوانده هم بشود یا نه. تا همین الآن می‌نویسم که نوشته باشم و دیگران/شما را مخاطبْ قرار دادن در اصل یک عادت نوشتاری است تا اطمینان به قرار ِ بر خوانده شدن. راست‌ش به‌خاطر این عادت گاهی خودم را هم مخاطب قرار می‌دهم وقتِ نوشتن.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;یادم هست بچه که بودم، آن‌روزهایی که توی خیال‌م نویسندگی هم اندازه‌ی دروازه‌بان تیم ملی یا فضانورد شدن هیجان‌انگیز و مهم شده بود، دل‌ام غنج می‌زد وقت تماشای نویسنده‌هایی که در فیلم‌ها سطل‌سطل کاغذ مچاله می‌کردند موقع نوشتن... مدام فکر می‌کردم اگر روزی نویسنده بشوم حتماً این کار را خواهم کرد و راست‌ش... هرچند آن‌قدر مدیون‌ام به کامپیوتر و صفحه‌کلید که در وصف نمی‌گنجد، با این‌حال... نه، دل‌ام نمی‌آید فحش بدهم که هیچ‌وقت نشد کاغذ مچاله کنم. اگر روی کاغذ می‌نوشتم این چندماهه‌ی اخیر اتاق‌ام را کاغذِ مچاله برداشته بود... و خب، هر کار کنم نمی‌شود از این فکر بگذرم که بیخود درخت دور نریخته‌ام و هرچه باشد باید بابت این یکی خوشحال باشم...&lt;br /&gt;بله! دیگر خیال‌ام راحت نیست. دیگر فکر نمی‌کنم که به‌هرحال دارم کاری انجام می‌دهم و این تازه جدای از آن است که از اول هم معلوم بود و می‌دانستم کاری برای دیگران هم نمی‌کنم.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;برای همین وبلاگ شاید بیش از سی‌چهل یادداشت نوشته‌ام و کنار گذاشته‌ام، اما رک و روراست باید بگویم که جرٱت منتشر کردن‌شان را هم ندارم... چرای این جرٱت نداشتن بماند؛ گفتن‌ش یا تو سر خود زدن و مظلوم‌نمایی به‌نظر می‌رسد یا شکسته‌نفسی ابلهانه یا طلب و تمنای تشویق، که واقعاً هیچ‌کدام از این‌ها نیست (اتفاقاً در یادداشتی درباره‌اش نوشته‌ام و به همین دلایل آن هم رفت که خاک بخورد... شاید هم یک روز فکر کردم بی‌خیالِ هر تصوری که ایجاد کند و منتشرش کردم؛ روزی‌که دوباره اندکی خیال‌ام راحت شد و دوباره فکر کردم این‌جا دفتر تاریخ ِ من است و می‌خواهم توش تاریخ‌ام نوشته شده باشد...). خیال‌ام راحت نیست... به این دلیل ساده که احساس می‌کنم کاری انجام نمی‌دهم.&lt;br /&gt;البته خیلی هم ساده به نظرم نمی‌رسد... هیچ ساده نیست.&lt;br /&gt;چند وقت دیگر می‌شود یک سال... می‌شود یک سال تمام که احساس کاری نکردن دارد خفه‌ام می‌کند... می‌شود یک سال که هرچه می‌خواهم بنویسم فکر می‌کنم سودی هم دارد؟ می‌شود یک سال که وقت و بی‌وقت احساس می‌کنم بیهوده نوشته‌ام... می‌شود یک سال که احساس می‌کنم "باید" درباره‌ی این یک سال بنویسم وگرنه... شرم! جدای از احساس ِ نویسنده‌ی خوبی نبودن، نویسنده‌ی پرکاری نبودن، نویسنده‌ی فلان و بهمانی نبودن، این شرم دارد خفه‌ام می‌کند... می‌دانم که با شرم چیزی درست نمی‌شود،‌ می‌دانم با شرم هیچ کمکی به خودم نمی‌کنم...............................&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;چند خط پیش را که داشتید؟ نمایش نبود، واقعاً داشتم یک‌سره احساس‌ام را می‌نوشتم و همین یک نکته‌ی حسابی را لو می‌دهد... همین‌جا لو می‌روم که یک سال است خیال برم داشته نوشتن ِ من قرار است برای دیگران هم کاری بکند... یک سال است یادم رفته آن چیزی را که فکر می‌کردم از همان اول هم معلوم‌ام بوده... وهم یقه‌ام را گرفته که باید سودی داشته باشم چنان‌که انگار سودی هم داشته‌ام... کاری ندارم که بقیه چه فکری می‌کنند، کاری ندارم که اصلاً هیچ سودی هم برای کسی داشته نوشتن‌ام یا نه، مسئله این‌ها نیست... حرفِ این است که گند زده‌ام. زده‌ام زیر حرف خودم. هول برم داشته و جوگیر شده‌ام و یادم رفته از اول قرارم این بود که اول برای خودم نویسنده باشم، بنویسم زندگی از این‌جایی که من هستم چه‌شکلی است و تازه اگر روزی موفق شدم همین را خوب بنویسم گاس دیگران هم بنشینند و بخوانند و آن‌وقت بتوانم به‌خودم بگویم نویسنده...&lt;br /&gt;از همین جوگیری‌ها باقی بدبختی‌ها هم شروع می‌شود. از همین جوگیری‌ها چشم ضعیف می‌شود و آدم پوزخندِ تصویر خودش را هم در آینه نمی‌بیند... شناگری که به‌عشق شنا و دریا آمده کنار ساحل بعد از چند بار به آب زدن و زیر موج کشیده شدن و پس‌زده شدن سوی ساحل جوگیر می‌شود و یک‌دفعه خودش را می‌بیند که ایستاده و زرزرکنان به عابران و آن‌هایی که آمده‌اند آفتاب بگیرند و دیگر شناگران می‌گوید من می‌‌خواهم شنا کنم تا ازین شنا کردن‌ام سودی به‌شما برسد... زرشک! به خودم.&lt;br /&gt;از همین‌جا شروع می‌شود فراموش کردن زندگی و نوشتن و آغاز چوب دو سر گهی شدن... از همین‌جا شروع می‌شود چرند شدن و چرند بافتن... این موقعیت زمین تا آسمان فرق دارد با موقعیت به‌ساحل ِ آن‌سو رسیدگان (محض چرخیدن چرخ فرض کنیم نویسنده‌ی مذکور دست‌مان نیانداخته و جداً ساحلی آن‌سو وجود دارد) همان‌ها هم تازه این‌طور جوگیر نمی‌شوند، چندتایی‌شان هم که شروع می‌کنند به سخنرانی‌های این‌جور کردن و حرف‌هایی ناجیانه زدن زیاد طول نمی‌کشد که طرفداران‌شان را از دست می‌دهند یا دست‌کم کسی به این حرف‌های تازه‌شان گوش نمی‌دهد. خیلی از طرفداران‌شان ترجیح می‌دهند به حرف‌های قبل از توهم ناجی بودن و سودرسان بودن‌شان دل ببندند کماکان... وضع این شناگرهای حرفه‌ای و گردن‌کلفت که این باشد تکلیف من و امثالِ من ِ هنوز لنگ‌درهوا که معلوم است...&lt;br /&gt;بی‌هیچ تعارفی، نباید جوگیر شد. نوشتن قرار نیست سودی به کسی غیر از نویسنده‌اش برساند، گیریم چیزی و چیزهایی هم اضافه کند... دست‌کم چنین خیالی را باید حسابی از خود دور کرد وقتِ نوشتن، باید گذاشت دم در، باید انداخت توی چاه و در چاه را گِل گرفت... تصور من که این است اگر نوشته‌ای به‌قصد سودی رساندن و گوشه‌ای از دنیا را تکان دادن نوشته شود دست‌آخر آش چندان دهن‌سوزی از آب در نمی‌آید... شاید هم این‌طور نباشد که اگر نیست لطفاً یکی بیاید روشنگری کند، هرچند اکیداً ترجیح می‌دهم شخصاً دودستی به همین تصور بچسبم که باد نبَردَم و بیشتر از این پیش خودم به گند کشیده نشوم...&lt;br /&gt;بله، اصلاً درباره‌ی خودم... نه! قرار نبوده و نیست بنویسم که به‌کسی سودی برسانم و جایی چیزی را تکان بدهم، و این را پاک فراموش کرده بودم... همان رویای رویایی به جهان‌مان اضافه کردن خودش به اندازه‌ی کافی خیال بزرگ و آرزوی گنده‌تر از دهان و لقمه‌ی داغ هست... البته امیدوارم فرق "سودی رساندن" و "رویایی به جهان اضافه کردن" معلوم باشد... رویاها رویایند، نه اهرم یا آچار... آدم تلاش می‌کند رویایی برای خودش بسازد و این رویا را منتشر کند، به این امید که رویایش واقعاً رویایی باشد... مثل تمرین کردن برای خوب آواز خواندن یا خوب ساز زدن. مثل برداشتن مدادی از دست کسی افتاده و دادن به صاحب‌ش. مثل کاری کردن است به عشق خود آن کار، نه به تمنای دیده شدن. مثل لبخند زدن به آدم‌های خوب و دلنشین، نه به‌خاطر خوش‌آمد آن‌ها، که به خاطر لذتِ جاری در لبخند زدن به آدم‌های خوب، به‌خاطر حال خوبی که به خودِ آدم می‌دهد... بیش از هر چیز مثل دوش گرفتن است، مثل رویایی به جهان اضافه کردن...&lt;br /&gt;حالا برگردم به ادامه‌ی گیر دادن به جوگیری‌ام...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;صفحه‌ی مانیتورم مدت‌ها بود بی‌تصویر سر می‌کرد. صفحه‌ی آبی تیره‌ای خالی با تصاویر همیشگی شورت‌کات‌ها و بعدتر هم پنجره‌های کوچکِ سبز یادداشت. حالا چند ماهی می‌شود که تصویری اضافه کرده‌ام به این صفحه. مدادِ عفو بین‌الملل که روی بدنه‌اش نوشته شده «Write for Freedom»...&lt;br /&gt;این مداد را گذاشته‌ام وسط صفحه و هر روز چند بار به‌ش خیره می‌شوم... و... من حتی نمی‌نویسم... و کافی‌ست بنویسم و یادم نرود «آزادی» یعنی آزادی. برای آزادی نوشتن همان‌قدر که نوشتن برای آزادی و درباره‌ی آزادی معنی می‌دهد، آزادانه نوشتن هم هست... آزادانه نوشتن برای آزادی... با جانِ آزاد نوشتن برای آزادی و... مثل همان رویای رویایی به جهان اضافه کردن.&lt;br /&gt;یک‌ذره هم شک ندارم که یک شعر عاشقانه همان‌قدر برای آزادی نوشته می‌شود که نقدی اجتماعی یا سیاسی... باید این را هم برای خودم توضیح بدهم، و این را هم توضیح بدهم که وقتی نمی‌نویسم نمی‌نویسم... و تا ننویسم حتی معلوم نمی‌شود برای آزادی نوشته‌ام یا نه... می‌خواهد داستان باشد، یا شعری عاشقانه یا یادداشتی کوتاه درباره‌ی زندگی... وقتی نمی‌نویسم از هراس این‌که برای آزادی ننوشته باشم، یعنی نشستن و برای آزادی نوشتن‌ام هم به لعنت سگ نمی‌ارزد چون هیچ فرقی ندارد با دستوری نوشتن... این‌طوری فقط خودم را دست انداخته‌ام.&lt;br /&gt;این‌ها را باید به خودم توضیح بدهم تا شرم کنم از ننوشتن... و بنویسم برای آزادی... مثلاً یادداشتی بنویسم درباره‌ی دقیق شنیدن فردی مرکوری یا جیمز موریسون... یادداشتی درباره‌ی موسیقی وهم‌ و دل‌انگیزی که از برخورد آب‌ها و سنگ‌ها در حمام خانه‌مان پدید می‌آید... شعر عاشقانه‌ای درباره‌ی حلقه‌های اساطیری گیسوان محبوب‌ام... داستانی درباره‌ی آدمی که هر روز بین ساعت شش تا هشت صبح در خانه‌اش را چنان به هم می‌کوبد که صداش توی تمام آپارتمان‌مان می‌پیچد و هر بار از جا می‌پرانَدَم (امروز ساعت 6:31 ساختمان را ترکاند!).&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;باید به خودم توضیح بدهم که باید دوباره برگردم به دنیای خوانده‌شدن و حتی قضاوت‌شدن... باید این‌ها را به خودم توضیح بدهم و البته که کار دشواری‌ست... چون قبل‌اش باید روشن کنم خودم را (دوباره و دوباره حتی در همین یادداشت) که برای آزادی نوشتن فرق دارد با از آزادی نوشتن... باید به‌خودم یادآوری کنم برای آزادی نوشتن چیزی‌ست مثل نوشتن برای زندگی و گسترده‌تر کردن هرچه بیشتر سرزمین ِ آزادی (ننوشتم مرز که بی‌معنی نشود). برای آزادی نوشتن را می‌شود این‌طور هم خواند: نوشتن و حرمت زندگی را نگه داشتن... دیگر نه رنگ دارد و نه موضوع خاص و نه هدف خاص و نه پیام ِ کوفتی خاص و نه...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;یادداشت کوتاهی گذاشته بودم کنار که شاید روزی بگذارم اول مجموعه‌ی داستانی. این:&lt;br /&gt;«اگر فکر می‌کنید کتاب من تاکسی است و قرار است حتماً شما را جایی ببرد، لطفاً بروید ایستگاه چند خیابان بالاتر. من اینجا ایستاده‌ام که تماشا کنم.»&lt;br /&gt;این را هم فراموش کرده بودم...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;شاید این بی‌ربط به‌نظرتان برسد... اما آن‌قدر وقت نوشتن این یادداشت توی سرم آمد و رفت که می‌ترسم با ننوشتن‌اش به یادداشت‌ام خیانت کنم. برای من «مرگ قسطی» لویی فردینان سلین یکی از شاخص‌ترین آثاری‌ست که برای آزادی نوشته شده...&lt;br /&gt;با این حرف هیچ نمی‌خواهم «برای آزادی نوشتن» را تبدیل کنم به مقصد و هدف سلین (یک‌بار توهم‌اش برم داشت اما خوشبختانه دوست عزیزی با دلایل عالی کوبید زیر پای توهم‌ام) اصلاً فقط می‌خواهم بگویم به‌نظرم چقدر تعریف «برای آزادی نوشتن» می‌تواند آزاد و وسیع باشد، بر فرض که اصلاً بشود در تعریفی گنجاندش... «مرگ قسطی» یک زندگی کامل است.&lt;br /&gt;این را هم فراموش کرده بودم...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;برای من (هم مثل خیلی دیگر) آزادی و آزاد بودن از کوچک‌ترین و ریزترین رفتارها شروع می‌شود... آزادی از آزادانه زیستن شروع و تعریف می‌شود... و آزادانه زیستن... رفتارهای ساده‌ی روزانه، سلام و خداحافظ، گپ زدن، چیزهایی آن‌قدر چسبیده به چشم که گاهی درست دیده نمی‌شوند... همین‌ها شالوده‌ی آزادانه زیستن و آزاد بودن است. آدم‌های آزاد را نمی‌شود به سادگی و در تمام زندگی به بند کشید... کتاب، موسیقی، فیلم، نقاشی و... آزادانه تماشا کردن، راه رفتن، لمس کردن، آزادانه کمال احترام را نثار آزادی دیگران کردن... آزادی از آزادانه زیستن شروع می‌شود و... توضیح‌اش اگر دشوار نبود و می‌شد در یک پاراگراف نوشت‌اش همین‌جا بی‌خیال می‌شدم و می‌رفتم چای‌ام را می‌خوردم (البته چون واجب نیست همین‌طوری هم می‌شود رفت چای خورد. من که دارم می‌روم یکی برای خودم بریزم و بعد بیایم برای آخر این یادداشت).&lt;br /&gt;باید این‌ها را دوباره به خودم توضیح بدهم و دست خودم را بگیرم و من را بلند کنم و راه بیاندازم...&lt;br /&gt;اگر چنین نکنم دیگر نمی‌توانم هیچ امیدی به خودم داشته باشم... اگر یادداشت‌های خاک‌خورده‌ی همین وبلاگ را همین‌جا نگذارم پیش چشم دیگر نمی‌توانم امیدی داشته باشم به تمام کردن کارهای مجموعه‌ی داستان‌ام و چاپ کردن‌شان،‌ دیگر نمی‌توانم امیدی داشته باشم به رفتن سروقت شعرهام، دیگر حتی نباید امیدی داشته باشم به تماشای فیلم‌هایی که کنار گذاشته‌ام برای دیدن... طول نمی‌کشد که دیگر نتوانم بنویسم، دیگر نتوانم از نوشتن لذت ببرم... تا همین‌جا هم انگار حسابی یادم رفته از تمام زندگی لذت ببرم...&lt;br /&gt;بله... اگر شنا نکنم حق ندارم لب دریا با دماغ آویزان توی صف شناگرها بایستم و فکر کنم به آرزوی نوجوانی‌ام رسیده‌ام (خودم این حق را به خودم نمی‌خواهم بدهم)... باید بنشینم و توی چشم‌های خودم نگاه کنم و بگویم... باید بنویسم و خوانده شوم... به نویسنده‌های نابغه و استعدادهای درخشان کاری ندارم، آن‌ها لابد در ساحل چیزی دیده‌اند که به‌شان حق داده بدون خوانده‌شدن هم نویسنده بمانند (هرچند در واقع قبل‌اش نویسنده شده‌اند با خوانده‌شدن و بعدش شاید دیگر نمی‌خواستند نویسنده باشند... شاید می‌خواستند برای خودشان بنویسند. من که با چشم مسلح به قوی‌ترین دوربین‌ها هم به سختی می‌توانم حدس بزنم در ساحل‌شان چه می‌گذرد).&lt;br /&gt;برای من حالا نویسندگی هم نوشتن است و هم خوانده شدن...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-3973398604578360975?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/3973398604578360975/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=3973398604578360975&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/3973398604578360975'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/3973398604578360975'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='نوشتن'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-3878619122480785934</id><published>2010-03-08T23:33:00.001+03:30</published><updated>2010-03-08T23:59:24.665+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو روز... آن یک روزی که به شما داده‌اند (به خیال خودشان، به عادت معمول‌شان عطا کرده‌اند) و این روزی که شما برای خود به‌دست آورده‌اید، این روزی که ساخته‌اید برای خود و روز شماست.&lt;br /&gt;برای آن یکی سال‌هاست نتوانسته‌ام مبارک‌باش بگویم. نه از سر لج‌بازی و نه حتی به خاطر عقیده... دوست ندارم تبریک گفتن‌اش را و سعی می‌کنم فراموش‌اش کنم. بحث مفصل می‌طلبد توضیح علت این دوست نداشتن، خلاصه‌اش این‌که از بی‌میلی به بازتولیدِ یک تفکر برتری‌جو به‌بهانه‌ی احساساتِ انسانی حرف می‌زنم. از بی‌شرمی نهفته در گل دادن و خنجر زدن.&lt;br /&gt;اما تبریک گفتن این روز، روز جهانی زن، روزی که دست‌آورد شماست... برای تبریک گفتن‌اش شوق دارم، اما وقت بیان‌اش که می‌رسد خجالت می‌کشم از به زبان آوردن‌اش. فکر می‌کنم آیا تلاشی کرده‌ام که حق داشته باشم در شادباش چنین روزی هم شریک شوم؟ فکر می‌کنم جدای از تبریکِ زبان و تبریکِ عقیده و تبریکِ دل، رفتارم هم این تبریک را در خودش دارد؟ از ریزه‌ریزه‌ی رفتارم حرف می‌زنم، حتی از کوچک‌ترین مکثی که ممکن است جای ناشایستی کرده باشم.&lt;br /&gt;دل‌ام می‌خواهد قبل از تبریک گفتن همین را بپرسم، بپرسم اجازه می‌دهید، شایسته‌ی آن می‌دانیدم که روزتان را تبریک بگویم؟ فمینیست هستم، اما آدم‌اش هم شده‌ام که حق داشته باشم تبریک بگویم؟&lt;br /&gt;تبریکی که از جان بلند نشود و در عمل به‌چشم نیاید ریاکارانه است و  از ریاکار بودن بیزارم و... ریاکاری هم یکی دیگر از بیماری‌هاست، حق دارم بترسم از مبتلا بودن و ندانستن.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;این را خطاب به "ما" می‌گویم. امیدوارم و چه‌قدر زیاد می‌خواهم این آخرین باری باشد که حتی در متنی ما و شما را جدا می‌نویسم... اما این بار را خطاب به "ما" می‌گویم: "ما" بیماری‌م، دلخوری هم ندارد. نپرسید مگر فقط "ما" بیماریم؟ این به ما چه ربطی دارد! مگر شده وقتی مرضی گرفته‌ایم به فکر درمان‌اش نیافتیم چون یکی دیگر همان مرض را دارد؟ می‌خواهم از مرض "ما" حرف بزنم.&lt;br /&gt;به آن شکل پیشرفته و وحشتناک‌اش کاری ندارم (که کار و بحث مفصل و جدا هم می‌طلبد). اصلاً‌اجازه بدهید جمله‌ام را تصحیح کنم و بگویم در دورانِ نقاهتِ مرض وحشتناکی به سر می‌بریم دوستان.&lt;br /&gt;خیلی از "ما" شاید دیگر نشانه‌های مشخص مرض را نداشته باشیم، شاید از خیلی جهات خوب هم شده باشیم... اما چیزی که همیشه نگران‌ام می‌کند مانده‌های مرض است. آن تیر کشیدن‌های کوتاه و حتی به‌چشم‌نیامدنی غده‌ی به‌ظاهر محو شده که گه‌گاه سر وقت‌مان می‌آیند. آن پس‌مانده‌های ریز بیماری که پنهان شده و می‌توانند موذی‌تر هم شده باشند.&lt;br /&gt;قبول دارم که شاید بتوانیم بگوییم بیماری‌مان ارثی است؛ اگر تلاش کرده‌ایم برای خوب شدن‌مان می‌توانیم دست‌کم برای آرامشی اندک هم که شده بگوییم همه‌چیز تقصیر ما نبود... با این‌حال گفتن ندارد که این ادعا بار مسئولیت را از شانه‌مان برنمی‌دارد.&lt;br /&gt;خوب شدن یعنی تمام و کمال خوب شدن، یعنی پذیرفتن این‌که مرض تفکر مردسالار برای "ما" هم خطرناک است. یعنی پذیرفتن این‌که به ظاهر قائل به امحای تبعیض بودن و طرفداری از حق کافی نیست؛ ظواهر را خیلی‌ها تقلید و وانمود هم می‌توانند بکنند. خوب شدن یعنی حتی در تنهایی هم خوب شدن، در "جمع‌های خصوصی" هم خوب شدن، در تاریک‌ترین گوشه‌های ذهن و زندگی هم خوب شدن... یعنی "با تمام وجود" نو شدن.&lt;br /&gt;قضاوت نمی‌کنم، رٱی هم نمی‌دهم، ‌فقط می‌پرسم: مطمئنیم تمام و کمال خوب شده‌ایم؟&lt;br /&gt;باز پیشنهاد می‌دهم در پی پاسخ این پرسش سراغ نقطه‌های روشن نروید، حتی اگر همه‌جا روشن به نظر می‌رسد باز خوب بگردید... اصلاً بد نیست مدتی در هراس‌اش زندگی کنیم. چیزی را از دست نمی‌دهیم؛ وسط این همه هراس ِ ناخوشْ این هراس چندان هم بد به نظر نمی‌رسد... بعدش شاید بتوانیم روزی واقعاً آسوده باشیم.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;گفتم که این مرض برای "ما" هم خطرناک است. شاید بتوانم تا آن‌‌جا پیش بروم که بگویم برای "ما" خطرناک‌تر هم هست چرا که هم بیماریم و هم ناقل و هم...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;این روز باید برای "ما" هم روز خاصی باشد. حساب‌اش با خیلی روزها و مناسبت‌های دیگر فرق می‌کند. روز دستوری نیست، روزی محصول طبیعت نیست،‌ اتفاقی نیست.&lt;br /&gt;هشتم مارس، روز جهانی زن، روزی‌ست که انسان‌ها ساخته‌اندش، انسان‌ها نشان‌گذاری‌اش کرده‌اند. قرن گذشته کم جنگ و جنایت نداشت و با این‌حال، بین تمام روزهای هولناکی که گاه می‌توانند حتی طعم بهترین دستاوردهایش را هم تلخ کنند، برای ما چند روز بزرگ به یادگار گذاشت و امروز یکی از آن روزهای بزرگ است... در واقع امروز را انسان‌هایی والا برایمان یادگار گذاشتند؛ یادگاری که هنوز زنده و پویاست. نمی‌شود و نباید از کنار این روز بی‌تفاوت گذشت... هر چند دل‌ام می‌خواهد بگویم امیدوارم این روز هم بالاخره روزی تقویمی بشود، یادآور روزگار ِ پایان‌یافته‌ای که آدم‌ها نمی‌دانستند آدم آدم است؛ نشانه‌ی انسان‌های شریفی که از جان مایه گذاشتند و از جان مایه می‌گذارند تا انسان را ثابت کنند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;هشتم مارس را، روز جهانی زن را به خودمان تبریک می‌گویم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-3878619122480785934?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/3878619122480785934/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=3878619122480785934&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/3878619122480785934'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/3878619122480785934'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title=''/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-6469594596345314396</id><published>2010-01-23T06:36:00.009+03:30</published><updated>2010-01-23T07:11:32.029+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;... مثلاً به سرنوشت اعتقاد ندارم، هیچ اعتقادی ندارم به "سرنوشت" اما به «آش ِ کشک خاله» آن‌قدر اعتقاد دارم که سوفوکل یحتمل به تقدیر داشته. البته این‌که چرا ناگهان احساس قوی‌یی می‌آید توی ذهن‌ام که تقدیر و سرنوشت با هم فرق دارند و این‌که چقدر مترادف‌ها می‌توانند گاهی اوقات کشنده باشند و اعتقاد به هم‌معنی بودن مترادف‌ها هم، و این‌که اصلاً هم‌معنی دیگر چه معنی‌یی می‌دهد و این‌که مدتی‌ست ذهن‌ام درگیر این شده که می‌دانم از فلان کلمه تقریباً/دقیقاً چه جایی باید استفاده شود و چه مفهومی دارد اما اگر ناغافل یکی بپرسد معنی‌اش چیست جامی‌خورم و فکر می‌کنم که من از کجا باید معنی مثلاً "طمطراق" را بدانم وقتی می‌دانم چه کلمه‌ای است و کجا باید استفاده شود و اصولاً با صلابت فرق دارد و حتی حق ندارم فکر کنم چون می‌گویند هم‌معنی "کر و فر" است می‌توانم بگذارم‌ش جای آن‌ها یا بالعکس و تفاوت کلمه‌ها و صرفاً کمک‌دست بودن معانی فرهنگ‌لغاتی و...&lt;br /&gt;می‌توانستم و ترجیح می‌دادم الآن یادداشت‌ام را همین‌طور ادامه بدهم و درباره‌ی همین موضوع بنویسم که مدتی‌ست مدام ذهن‌ام را درگیر خودش می‌کند و این‌که چقدر استفاده‌ی به‌جا و نابه‌جا از کلمات و فکر کردن به‌شان با حال و هوای این چندماه‌مان (به‌خصوص) سازگارتر است... اما یک «آش کشک خاله» دارم که فرق‌اش با پیشانی‌نوشت در مدام جلوی چشم‌ام بودن‌اش است.&lt;br /&gt;احساس می‌کنم حتماً باید توضیحکی راجع به ننوشتن این مدت‌ام بدهم و حال و هوایی که داشتم، هرچند می‌دانم عملاً دیگر نیازی به توضیح نیست. باز اگر همان یک هفته پیش که دوباره دسترسی پیدا کردم به دنیای مجاز می‌آمدم و چیزی می‌نوشتم حرفی بود، اما حالا... یا مثلاً نوشتن خبر چاپ شدن کتاب‌ام بی‌مورد به نظر می‌رسد در شرایطی که دوستان پای همین پست پایینی و توی وبلاگ‌هاشان خبرش را نوشته‌اند و تبریک‌اش را گفته‌اند (و خیلی ممنون‌ام:).&lt;br /&gt;با تمام این احوال احساس می‌کنم به پام هست این نوشتن، به‌خصوص که در همان دوران بی‌اینترنتی یادداشت‌اش را نوشته بودم و کنار گذاشته بودم... همه‌چیز هم می‌توانست خوب پیش برود اگر اتفاقی که در پس‌پی‌نوشت حرف‌اش را خواهم زد نمی‌افتاد؛ یعنی می‌آمدم و بلافاصله یادداشت مذکور را می‌گذاشتم و بعد می‌رسیدم به کارهای دیگرم... اما آن اتفاق کار را خراب کرد و یک کاسه «آش کشک» تازه هم گذاشت توی سفره‌ام. چند روز توی شش و بش این بودم که لازم است توضیحی راجع به آن هم بنویسم یا نه و همین کار را عقب انداخت و بعد فکر کردم بی‌خیال کل قضیه بشوم و بعد...&lt;br /&gt;می‌خواستم بیایم این‌جا بنویسم، یادداشت دیگری و موضوع دیگری، اما ذهن‌ام گیر کرده بود روی آن یادداشت، آن کاسه آش ِ سرد شده و حتی شاید از دهن افتاده... در پست قبلی نوشته بودم که این‌جا یکی از اوراق هویت‌ام است... حالا احساس می‌کنم حرف و خبر تازه‌ای ندارم، با این‌حال نمی‌توانم به خودم حق بدهم راجع به اتفاقی که یک‌جورهایی بهت‌زده‌ام کرد (مدت طولانی دسترسی نداشتن به اینترنت، بعد از مدت‌های مدید جزو معدود و مهم‌ترین پنجره‌های، به قول مانولیتو، عالم ِ دنیام بودن‌اش) و اتفاقی که مدت‌ها منتظرش بودم (چاپ کتاب) چیزی ننویسم. می‌دانم هر دو حالا حرف‌ها و خبرهای کهنه شده‌اند، اما می‌توانم بگویم به نوعی احساس می‌کنم به این وبلاگ آن‌قدر مدیون هستم که بی‌خبرش نگذارم...&lt;br /&gt;بله! گمان‌ام همین همه‌چیز را توضیح بدهد که خودم و شما خبر داریم، حتی کامنت‌دانی پاندوپان هم خبر دارد، اما شبکه‌ی تارعنکبوتی رنگین هنوز نمی‌داند چه شده بود که این‌همه وقت بی‌خبر چیزی ننوشتم روش و اصلاً چه کار می‌کردم. بنابراین اگر خودتان بی‌خیال نشده‌اید می‌توانم بگویم که از این‌جا به‌بعد را نخواندید هم نخواندید. حالا مطمئن‌ام این یادداشت را فقط برای وبلاگ‌ام نوشته‌ام که بعد بتوانم (اگر کامپیوترم منفجر نشد یا مودم‌ام سلاطونِ خر نگرفت:) نفس راحتی در این مورد بکشم و به آن‌چه در پست قبلی گفته بودم عمل کنم... بیشتر این‌جا بنویسم.&lt;br /&gt;این‌روزها باید هرطور شده بنویسم و دلایل عمومی (باید بنویسیم‌ها) و دلایل شخصی (باید بنویسم‌ها) آن‌قدر هستند که حتی بترسانندم از دست‌دست کردن و دیر شدن. اصلاً همین هم باعث شد که امشب بی‌خیال وسواس‌ها بشوم و بیایم «آش کشک خاله» را سر بکشم.&lt;br /&gt;باید جُنبید، جنبیدن حیاتی شده، از هر زاویه‌ای که نگاه‌اش می‌بینم امروز چه خصوصی و چه عمومی جنبیدن حیاتی شده و باید بجنبم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. (که ربطی به آن پس‌پی‌نوشت مذکور ندارد!): سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;و آش کشک خاله:&lt;br /&gt;کم و بیش یک ماه هیچ‌گونه دسترسی به اینترنت نداشتم*. حالا دروغ چرا، غیر از حدود چهل و پنچ دقیقه که رفتم کافی‌نت و مسلماً آن‌جا هم هیچ وقتی پیدا نکردم برای این‌که خبری بخوانم یا نامه‌ای جواب بدهم. در این یک ماه عملاً از تمام دنیا بی‌خبر بودم. این بی‌خبر که می‌گویم را همچین محکم بخوانید که نتیجه‌اش این‌طور بشود: سرم می‌رفت پای اخبار تلویزیون نمی‌رفتم، توضیح نمی‌خواهد و چرایی‌‌ش را خودتان می‌دانید (به‌اندازه‌ی کافی هم اعصاب خراب دارم، به خودکفایی کامل رسیدم، کسی حاضر به سرمایه‌گذاری باشد صادر هم می‌کنم؛ دوستان‌ام حق دارند صادقانه ادعا کنند این چندوقته به‌هیچ‌وجه از سرمایه‌ی بی‌پایان غرغرهای بی‌پایان من بی‌نصیب نمانده‌اند). روزنامه هم نمی‌خواندم. به یکی از دوستان می‌گفتم اعتماد ملی که نیست، اعتماد هم ندارم (این هم گفتن ندارد که شیفته‌ی خیال‌ام، و روزنامه‌ای که در هر ستون‌اش دست‌کم سه‌چهارتا [...] نداشته باشد که خیال آدم را تحریک کند...). دیگر چه می‌ماند؟ آها، پارازیت! داشتیم، زیاد داشتیم، باورنکردنی، یک مشت صفحه‌ی سیاه پق‌پق‌کن که حتی نشانه‌ی شبکه‌ها را هم نمی‌شد توشان تشخیص داد؛ این هم در حد خودکفایی کامل، که البته می‌دانم در این خودکفایی هم تنها نیستم. در نتیجه حتی حرکات موزون هم نداشتیم چه برسد به خبر. باقی می‌ماند تک و توک اخباری که ممکن بود از دوستان برسد. بگذارید صادرات غرغر را همین‌جا محدود کنم و همین را بگویم که فقط یک اتفاق باعث شد دوستان‌ام بفمهند وضع آن‌قدر خراب است که بد نیست چندوقت یک‌بار خبر تازه‌ای به‌م برسانند (آن‌قدر که الآن دست‌کم بیشتر از یک غارنشین در جریان اخبار باشم) ... و آن اتفاق؟&lt;br /&gt;نشسته بودیم و گپ می‌زدیم و یکی از دوستان چیزی راجع به مرگ کردان گفت، من حیران نگاه‌اش کردم و گفتم مگر مُرده؟ و دوست‌ام حیران‌تر نگاه‌ام کرد و گفت خبر نداری؟ و خنده‌اش گرفت. بقیه دوستان هم خنده را همراه تعجب کردند. اول فکر کردم دارند سر کارم می‌گذارند. آن‌طور که با خنده خبر را تکرار می‌کردند چاره‌ی دیگری جز این فکر نداشتم و خلاصه پنج دقیقه‌ای طول کشید تا قضیه را باور کنم...&lt;br /&gt;بی‌خبری خوب نیست. این وسط پشت تریبون نمی‌خواهم بروم، اما وقتی فکر می‌کنم من که عادت به هرروز دنبال کردنِ اخبار داشتم، به چنان روزی افتادم و گاهی از خبرهای مهم‌تر هم وامی‌ماندم...&lt;br /&gt;به‌هرحال، این یک ماه را می‌توانم بدهم به ویرایش تازه‌ی «عهد عتیق» اضافه کنند، نه؟&lt;br /&gt;خلاصه این‌ها را گفتم که مشخص شود اوضاع و احوال‌ام چطور بود و چرا عدل وقتی تصمیم گرفته بودم دوباره مرتب و منظم این‌جا بنویسم، دست‌کم هفته‌ای یک‌بار، یک‌دفعه کلاً از هستی ساقط شدم و غیب‌ام زد، و این‌که چرا به هیچ نامه و پیغامی پاسخ ندادم و این‌که... خب، منابع ذخیره‌ی اخبار کشنده و اعصاب خردکن چنان لبریزند که، به تجربه می‌گویم، یک ماه بی‌خبری هم نمی‌تواند اعصاب آدم را راحت کند، بی‌شک بدتر داغان می‌کند، شاید شبیه نیمه‌کاره رها کردن تماشای یک فیلم ترسناک.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;این میان یک سری حرف‌ها و اتفاقاتی هم بود که می‌شد آمد و این‌جا درباره‌شان نوشت. خیلی‌شان دیگر گفتن ندارد و گفتنی‌هاشان گفته شده، اما دست‌کم یکی‌شان را هنوز می‌توانم بگویم، هرچند گمان‌ام برای این هم دیر شده باشد...&lt;br /&gt;خب، راست‌اش اولین کتاب‌ام همین چندوقت پیش چاپ و منتشر شد. بی‌شک دوست داشتم بلافاصله سروقت و همان اول خبرش را بنویسم،‌اما همان‌طور که گفتم توی غار ِ نطلبیده بودم. البته دوستان واقعاً لطف کردند و نگذاشتند کتاب بیچاره ساکت و تنها بنشیند توی قفسه‌ها (الآن جداً مانده‌ام چطور تشکر کنم که شایسته باشد. فعلاً همین‌قدر که واقعاً و واقعاً ممنون‌ام :) [الآن که دوباره دارم می‌خوانم و ویرایش می‌کنم باز هم ممنون‌ام... مطمئناً قصد دارم همین‌طور سپاس‌گزار بمانم؛)].&lt;br /&gt;نام کتاب «&lt;a href="http://www.qoqnoos.ir/showbook.asp?id=1652"&gt;ماجرا از این قرار بود که...&lt;/a&gt;» است، ناشر هم نشر ققنوس. همین آذر ماه منتشر شده و... امیدوارم بخوانید و خوش‌تان بیاید.&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_s57w2P_rSig/S1psvJ6UJOI/AAAAAAAAADQ/S0kinACvD40/s1600-h/Maajaraa.jpg.gif"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 214px; height: 320px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_s57w2P_rSig/S1psvJ6UJOI/AAAAAAAAADQ/S0kinACvD40/s320/Maajaraa.jpg.gif" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5429771858118714594" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;یک حرف دیگر هم مانده... در آغاز کتاب از دوستانی که اگر نبودند به چاپ سپردن این کتاب برایم بی‌نهایت دشوار می‌شد تشکر کرده‌ام و هنوز و همیشه هم سپاسگزارشان هستم. متاسفانه جا نبود تا از همه‌ی دوستانی که باید یاد کنم و... الآن بهترین فرصت است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سپاسگزار عاطفه خادم‌الرضا هستم که سال هشتاد اولین جرقه‌ی این داستان را زد. با دوستان دیگرمان ایستاده بودیم و گپ می‌زدیم که سوالی پرسید (بهتر است نگویم چه سوالی تا چیزی را هم از داستان لو ندهم) و بعد پیشنهاد کرد هر کدام بنشینیم و درباره‌اش چیزی بنویسم. نوشته‌ی من شد همین داستان.&lt;br /&gt;و سپاسگزار نگین احتسابیان، که کتاب را مدت‌ها پیش از چاپ خواند و کل کتاب را هم تصویرگری کرد. البته این نسخه‌ی چاپ‌شده تصویرهای نقطه‌الف را ندارد، و راست‌اش باید اعتراف کنم از این بابت حسرت می‌خورم.&lt;br /&gt;و سپاسگزار مهرداد عمرانی که سال 82 نسخه‌ی اولیه‌ی داستان را خواند و اولین نقد مکتوب و بی‌رحمانه را روی آن نوشت و بی‌نهایت کمک کرد.&lt;br /&gt;همین‌طور باید جداً سپاسگزار دو ناشری باشم که سال 82 نسخه‌ی اولیه‌ی این داستان را رد کردند و عملاً نجات‌ام دادند... و سپاسگزار آن ناشری که دو سال پیش همین نسخه را (تقریباً‌همین را) گرفت و پوشال‌شده‌اش را تحویل‌ام داد. انصافاً اگر این کار را نکرده بود ممکن بود حوصله‌ام سر برود و بی‌خیال بشوم. آن نسخه‌ی پوشال‌شده یکی از بهترین فحش‌هایی بود که به عمرم گرفته بودم و یکی از بهترین دلیل‌ها برای این‌که بروم دنبال یک ناشر دیگر.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;خب... من سپاسگزاری را دوست دارم. حس خوبی به‌م می‌دهد. سرحال‌ام می‌آورد و نگرانی‌هایم را برطرف می‌کنم. یکی از بزرگ‌ترین نگرانی‌هایم این است که دوستان‌ام فکر کنند حواس‌م نیست به این‌که چقدر خوب‌اند و چقدر حضورشان خوب است. سپاسگزاری حال‌ام را خوب می‌کند و هیچ ملاحظه‌ای باعث نمی‌شود از این حال خوب بتوانم بگذرم.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;28/8/1388&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;*وقتی این یادداشت را می‌نوشتم بیخود و بی‌جهت دچار این توهم شده بودم که موقع انتشارش دست‌کم "یک‌گونه" هم که شده دسترسی به اینترنت دارم، اما... سیلی سنگین واقعیت!!! مثل این‌که طرف‌های ما اینترنت را دانه‌دانه و با فرقون جابه‌جا می‌کنند و تا دوباره همه‌ش را جمع کنند بیاورند بگذارند سر جاش احتمالاً ده روزی زمان ببرد. یادم افتاد به یک خدمات کامپیوتری که چند سال پیش نزدیک خانه‌ی همان چند سال پیش‌مان بود. مرد مسنی مغازه را راه انداخته بود و یادم هست یک‌بار که رفتم سی‌دی خام بخرم، برای تبلیغ گفت کیفیت‌ش آینه‌ست. آن‌روزها هنوز مد نشده بود بگویند کیفیت "Nine". ختم غرغر این‌که دوست داشتم زنده‌یاد خیام تشریف داشتند تحقیق می‌کردیم «بی‌باده کشید بار تن» سخت‌تر است یا بی اینترنت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.پ.ن.: چهار پنج‌روزی می‌شود که دوباره سرویس اینترنت‌ام راه افتاده و این یادداشت را هم خیلی وقت است آماده کرده‌ام... اما همان روز اول، وقتی در پی اتفاقی که مدتی پیش افتاده بود گشتی زدم و نتیجه را دیدم و خواندم، حسابی آچمز شدم. به خاطر همین خبر/گزارش (یا هرچیزی غیر از مصاحبه!) هم بود که تا الآن دست و دل‌ام نرفته به منتشر کردن این یادداشت. احساس می‌کردم حتماً باید توضیحی راجع به آن مطلب بدهم، از طرفی دل‌ام نمی‌خواست (و نمی‌خواهد)‌ بیشتر از آن‌چه لازم است روی موضوعی وقت بگذارم... هرچند باید اعتراف کنم سخت است توضیح این‌که وقتی از لازم حرف می‌زنم دقیقاً از چه حرف می‌زنم!&lt;br /&gt;به‌هرحال فقط می‌خواهم بگویم اگر روزی‌روزگاری گذارتان به صفحه‌ای افتاد و آن‌جا خواندید داستانی نوشته‌ام و در آن واگویه‌های دوران کودکی کسی آمده است، لطفاً یادتان بیاید الآن می‌گویم آن روز که من حرف‌های دیگری زدم و نتیجه‌اش شد حرف‌هایی دیگر حتی فکرش را هم نمی‌کردم گفت‌گویی که مشغول‌اش هستیم اسم‌اش مصاحبه به‌معنای خبری‌اش باشد.&lt;br /&gt;دیگر این‌که، سرم برود نمی‌توانم بگویم کدام نویسنده را خیلی بیشتر دوست دارم یا ازین‌دست حرف‌ها... گردن‌ام هم برود جرٱت نمی‌کنم بگویم نویسنده‌ای که هنوز نیمی از آثارش را هم نخوانده‌ام نویسنده‌ی مورد علاقه‌ام است، هرچند واقعاً مورد علاقه‌ام باشد، مگر این‌که روی این نخوانده‌ماندن بعضی آثارش تاکید کنم... راست‌اش تنبلی بلاهای بدی سر آدم می‌آورد، یکی از بلاهایی هم که سر من آورده این است که هنوز بخت‌اش نصیب‌ام نشده تمام آثار چاپ‌شده از زنده‌یاد بهرام صادقی را بخوانم؛ هرچند همان دو سه داستان کوتاهی که شده بخوانم و «ملکوت» بی‌نظیر کفایت می‌کنند برای این‌که بفهمم تا دیر نشده باید این بختِ بدِ نخواندن تمام آثار بهرام صادقی را از خودم دور کنم. اصولاً باید بختِ بدِ نخواندن و ندیدن و نشنیدن را دور کرد؛ مگر آدم کلاً چقدر و برای چه زندگی می‌کند؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-6469594596345314396?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/6469594596345314396/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=6469594596345314396&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/6469594596345314396'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/6469594596345314396'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title=''/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_s57w2P_rSig/S1psvJ6UJOI/AAAAAAAAADQ/S0kinACvD40/s72-c/Maajaraa.jpg.gif' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-8580259550481374899</id><published>2009-11-02T08:51:00.000+03:30</published><updated>2009-11-02T08:52:46.110+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;چند هفته است، چندین هفته است می‌خواهم و باید بیایم این‌جا چیزی بنویسم...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;خوب که فکرش را می‌کنم می‌بینم پیش خودم نوشته‌های این وبلاگ رسمیت بیشتری دارند از هر نوشته‌یی که هرجای دیگری بنویسم و به‌هرطریقی منتشر شود... وقتی می‌گویم "هر نوشته‌یی" یعنی حتی وقتی تمام فکر و ذکرم، به‌عنوان مثال، مشغول ویرایش داستانی‌ست که روزی چاپ بشود یا نه، و به‌هرحال بشود خطی در پرونده‌ی کاری‌ام و مثلن‌اعتباری و بهانه‌یی برای این‌که خودم را نویسنده معرفی کنم و زیاد هم بیکار به‌نظر نرسم، باز ته ذهن‌ام این هست که باید چراغ این وبلاگ روشن بماند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;وقتی این‌جا می‌نویسم‌ست که احساس می‌کنم به آرزوی نوجوانی‌ام رسیده‌ام و نویسنده شده‌ام. جدای از هر ارزش‌گذاری و نقدی و... این‌جا خودم را نویسنده حس می‌کنم. این‌جا من‌ام، من را می‌نویسم. درست که وقت داستان نوشتن هم این "من" از من جدا نمی‌شود، اما... چطور بگویم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;گاهی وقتی به وبلاگ فکر می‌کنم یاد کتاب تاریخ هم می‌افتم، دیگران با خودشان، اما این‌جا کتاب تاریخ من است، برای همین احترام بیشتری دارد پیش‌ام. اگر موقع داستان نوشتن، موقع بازنویسی‌های پی‌درپی، بیشتر و بیشتر باید به خواننده فکر کنم، این‌جا صد بار هم که یادداشتی‌ش را بازنویسی کنم، باز هم من به اندازه‌ی مخاطب اهمیت دارم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;این‌جا یکی از اوراق هویت من است، مهم‌تر از آن برگه‌های فزرتی که حتی نام تمام سال‌های زندگی‌ام را هم معتبر نمی‌دانند و مجبورم می‌کنند میم کاف را همیشه یدک بکشم. این‌جا پیش از هر چیز ساسان عاصی هستم، همانی که هر روز بوده، هست و می‌شود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;*&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;چندین هفته است که می‌خواهم این‌جا چیزی بنویسم، اما سخت است. همه یادداشت‌هایی که شروع کردم نوشتن‌شان را و به نیمه نرسیده رها شدند، همه یادداشت‌هایی که فقط توی ذهن‌ام چرخ خوردند با همین «سخت است» شروع شدند. حالا این‌بار زیرآبی می‌روم و وسط کار می‌گویم، سخت است نوشتن...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;*&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;خیلی بدیهی است: این‌جا کتاب تاریخ من است و من زیرمجموعه‌ی تاریخی بزرگ‌تر...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;ما عظیم‌ترین کتاب تاریخی که تا به‌حال نوشته شده را می‌نویسیم و این مسئولیت فصلی از هزاران‌هزار فصل بودن گاهی ساینده است. چه منی که سخت می‌شود نوشتن برایم و چه کسی که گاهی یا هر روز و به هر دلیل ِ خواندنی‌یی یادداشتی می‌نویسد این را حس می‌کنیم... چطور با این اطمینان حرف می‌زنم؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;ما دیگر نمی‌توانیم بگوییم «ندای آسمانی» و اول یاد «سروش» بیفتیم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;سرخوشانه یا غمگنانه، آشکارا مربوط یا نه، پشت هر کلمه‌یی نقشی از این چند ماه دیده می‌شود، نگاهی از رفته‌گان سربلند و آزاده‌مان، خط کبود دردی که رنگ‌ش رفته و یادش مانده، رد خونی بر خاطره‌یی، طنین فریادی، نقش بهاری و جستجویی سبز...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;*&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;نمی‌دانم چقدر مثال‌ام گویا باشد، نمی‌دانم چقدر درست کودکی را و سال‌های بلوغ را به خاطر می‌آورم و چقدر این احساسات عمومیت دارند،‌ اما انگار رابطه‌ی ما با این چند ماه شده رابطه‌ی ما با تن‌مان در سال‌های کودکی و بلوغ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;کودک که بودیم (اجازه بدهید جمع ببندم، حتی اگر چندان عمومیت نداشته باشد!)... کودک که بودیم تن‌مان چیزی بود که تا درد نمی‌گرفت متوجه‌اش نمی‌شدیم؛ یا اهمیتی نداشت پیش بازی‌ها و کنجکاوی‌ها یا فقط به عنوان مزاحم به خاطر می‌آمد. خوش‌خوشان می‌دویدیم و می‌پریدیم و از در و دیوار بالا می‌رفتیم و نه نگاهی می‌انداختیم به شکل بینی‌مان و نه فکر قدمان بودیم و نه فکر عضله‌هامان و چربی‌های اضافه و نه فکر سلامت تن و تا نمی‌افتادیم و جایی‌مان رنجه نمی‌شد یاد تن نمی‌کردیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بعد بالغ شدیم و تن آرام آرام مهم شد. زن/مرد توی آینه به چشم آمد و دردها، نیازها، شکل‌ها معنی پیدا کردند. دیگر نه با شلوار سرزانو پاره رفتیم توی خیابان و نه بی‌هوا از درخت بالا کشیدیم. بالغ شدیم، و تمام قصه‌های بلوغ و صداهای تن که بزرگ‌مان کرد و با دردها و لذت‌ها آشنا...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;خیلی از ما پیش از این هم نشانه‌های بلوغ را داشتیم و بعضی‌مان بالغ هم شده بودند، اما در این چند ماه یک‌باره انگار تقویم‌ها جادو شدند و تن‌ها هم، و بلوغ همگانی شد. دیگر نه شد و نه می‌شود که یادمان برود زندگی کردن شکل‌های مختلف دارد و ما از شکل‌های خوب‌اش محروم بوده‌ایم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;*&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;نوشتن‌اش سخت است، اما نمی‌گویم دش‌وار؛ چرا که دلنشین هم هست. یک وظیفه‌ی شخصی پراهمیت است. دویدن است برای سوار شدن بر ارابه‌ی تازانی که جانِ سواران‌اش را مغرور می‌کند. وظیفه‌یی‌ست که نفع اولِ درست انجام‌دادن‌ش به خود آدم می‌رسد و بس. وظیفه‌یی بی‌منت و پر لذت. سوار ارابه‌یی شدن که جای خالی آدم در آن‌جا به چشم هیچ‌کس نمی‌آید جز خودش.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;سوار شدن‌اش البته تنها به نشستن بر آن ختم نمی‌شود... باز چطور بگویم... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;هر آدمی دل‌اش می‌خواهد آن‌چه می‌تواند را با تمام توان انجام دهد، عزیزترین داشته‌ی شخصی‌اش را پیشکش کند... پیش از هر کس پیشکش آینده‌ی خودش، آرامش خودش، آزادی و آزاده‌گی خودش... پس باز هم جدای از هر حاشیه‌یی، من هم مثل همه، مثل شما...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;*&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;حتی موقع حرف زدن هم همیشه ارجحیت را به مسیر مستقیم نمی‌دهم. وقتی خبری می‌شود مفسرها و متخصص‌ها خیلی بهتر از من می‌توانند حرف بزنند. آدم خاطره‌بازی هستم، اما خاطره‌نویس ِ خوب، نه! و خاطره‌نویس‌های بهتر هستند در فصل‌های دیگر این کتاب تاریخ... می‌توانم خط‌ها و خط‌ها بنویسم از آن‌چه نمی‌توانم و نیستم اما، صادقانه بگویم، سخت است این‌که بتوانم بگویم چه چیزی را بهتر می‌توانم. البته دست‌کم این را می‌دانم که...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;همین چند ماه اخیر، قبل از بیست و دوم تکان‌دهنده‌ی خرداد، تا فقط حرفِ یک نفر بود شد که از موسوی بنویسم و سعی کنم برای همراه گرفتن... بعد از آن اما دیگر سخت بود نوشتن، آن‌طور که باید و شاید، از تک‌تک سبزهای این سرزمین، برای من سخت بود، پس آن‌طور نوشتم که احتمالاً خوانده‌اید. این‌طور نوشتن را شاید بهتر بلدم. با این‌حال نگرانم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;همان سال‌های اول نوشتن‌ام در این‌جا هم این نگرانی را یک بار داشتم. نه می‌خواهم و نه می‌توانم مدام حول یک محور بچرخم. نمی‌توانم بقیه‌جاها را نبینم... مثلاً؟ مثلاً این‌که حس می‌کنم الآن باید تا می‌شود از موسیقی و کتاب بنویسم، از دوست داشتن، از شعر، فصل، میوه... همان‌چیزهایی که تا به امروز هم احتمالاً خوانده‌اید این‌جا. خیلی وقت است فهمیده‌ام این‌جاهاست که بهتر می‌توانم کار کنم، که قصه‌گو بودن را دوست‌تر دارم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;سال‌هاست شک ندارم زندگی به لعنت سگ هم نمی‌ارزد اگر بشود دنبالِ چیزی دویدن و به آن رسیدن و ندانستن ِ راه و چاه لذت‌ش را بردن. اسم‌ش "آزاد" نیست آن روزگار و سرزمین و مردمی که به نام و نشان آزادند اما یادشان رفته میوه خوردن چیست، جشن چیست، فصل چیست، موسیقی چیست، لذت شعر و داستان چیست، لذت تن چیست، لذت چیست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;همان روزهای بهار مستعجل خرداد هم وقتِ نوشتن دل‌ام برای همین‌ها می‌لرزید. آن روزهای اول این‌جا هم که درباره‌ی مسایل زنان می‌نوشتم دل‌ام برای تمام لذت‌های دریغ‌شده از زنان می‌تپید... همان‌روزها، زمانی حس کردم دیگران خیلی بهتر از من اصل ماجرا را می‌نویسند، پس فکر کردم بیایم و گوشه‌یی از کار را بگیرم که شاید در آن کارآتر باشم. شدم فمینیستی که از لذت خرمالو خوردن می‌نویسد یا آمدن پاییز.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;از همان‌روزها این جمله‌ی «باید کمی رویا به جهان‌مان اضافه کنیم» پولانسکی حک شد سر در نوشتن‌گاه ذهن‌ام. به این نیاز داریم، چه وقتی در راهیم و چه وقت رسیدن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;*&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;با وجود تجربه‌ی پیشین، دوباره برایم سخت است پی‌گرفتن مسیر همیشگی‌ام. می‌بینم خیلی از دوستان‌ام و کسانی که از خواندن‌شان لذت می‌برم خیلی زودتر توانسته‌اند برگردند سر "پست"های خودشان و چه نیرویی هم می‌دهد خواندن نوشته‌هاشان... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;نگران می‌شوم از این‌همه تعلل که می‌کنم... اما سخت است. باید مدام با خودم کلنجار بروم و بگویم یک نفر رٱی می‌دزدد، دیگرانی پنهانی مثلاً نقاشی و ادبیات و سینما و موسیقی را، تماماً خوشی را... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;باید همه دست بجنبانیم تا روزی که حق‌مان برگشت بدانیم چرا می‌خواستیم‌ش. باید یادمان بماند نه فقط قلم هزاران روزنامه‌نگار و نویسنده طی سال‌ها، که قلم میلیون‌ها انسان طی چند ساعت بی‌حرمت شد و باید حرمت این قلمی که نام می‌نویسد، اندیشه و خیال می‌نویسد، موسیقی می‌نویسد، تصویر&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;می‌نویسد، پیشرفت می‌نویسد و آزادی می‌نویسد را برگردانیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;این‌ها را به خودم هم می‌گویم... هنوز سخت است، اما...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;این‌ها را این‌جا برای خودم نوشتم، بیشتر برای خودم، مثل پیش‌ترها که طلسم‌شکنی می‌نوشتم برای دوباره نوشتن. برای این‌که بنویسم و... سعی کنم و ببینم می‌شود کمی رویا به جهان‌مان اضافه کنم... آرزوی بزرگی‌ست و خودش رویایی خوش که نمی‌دانم تا تحقق‌ا‌ش چقدر راه دارم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-8580259550481374899?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/8580259550481374899/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=8580259550481374899&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/8580259550481374899'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/8580259550481374899'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title=''/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-7765817260045261398</id><published>2009-09-18T01:09:00.001+04:30</published><updated>2009-09-18T01:15:27.084+04:30</updated><title type='text'>تقویم‌ها حرف‌های زیادی برای گفتن دارند وُ... می‌خواهند</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"&gt;تقویم هشتاد و هشت‌ام را خیلی دیر گرفتم. اواخر اردیبهشت بود که آمد به اتاق‌ام. همان‌اولْ‌کندنِ تقریباً دو ماهْ شروع کارش را با حسی عجیب همراه کرد. "عجیب" صفتی کلی است و درست نمی‌تواند منظورم را توضیح بدهید، به همین دلیل هم انتخاب‌ش کردم؛ توضیح احساس‌ام در آن لحظه دشوار است...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"&gt;نشستم روی صندلی، تقویم را گرفتم توی دست‌ام و ورق زدم تا رسیدم به آن روز حاضر و بدون هیچ فکر خاصی آن‌همه روز را کندم و گذاشتم روی میز... بعدش اما ناگهان مات‌ام برد. دو ماه را در یک لحظه کنار گذاشته بودم... انگار دوباره دو ماه را زندگی کردم، دو ماهِ نخستِ عجیبِ بهاری مستعجل...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"&gt;*&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"&gt;ماجرای دوم همین تقویم درست از بیست و سوم خرداد ماه آغاز شد. بیست و سومی که تا صبح نخوابیده بودم... بامداد جمعه طبق عادتْ پنج‌شنبه را کندم و انداختم توی زیرسیگاری و چند ساعتِ بعد را با دلهره‌ و امیدی، برای همه‌مان آشنا، خواب و بیدار گذراندم و بلند که شدم دیگر چشم روی هم نگذاشتم تا ظهر شنبه که نفهمیدم کی وسط اتاق روی زمین دراز کشیدم و تقریباً از حال رفتم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"&gt;بیدار که شدم تقویم هنوز جمعه را نشان می‌داد. دوستان‌ام بعد از بارها تماس و جواب نگرفتن نگران شده بودند. آمده بودند پشت در، با آچار افتاده بودند به جان قفل... در را برایشان باز کردم. گیج‌گیج خبرهای تازه گرفتم؛ شوک را با همدیگر قسمت کردیم. تا نیمه‌های شب کارمان فقط همین بود، و بعد یک‌شنبه شد. تقویم هنوز جمعه را نشان می‌داد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"&gt;روز بعدش به این جمعه‌ی طولانی خیره شدم... گذاشتم کماکان جمعه بماند. تا پنج‌شنبه چهارم تیر ماه هنوز جمعه بیست و دوم خرداد تنها روزی بود که تقویم رومیزی‌ام نشان می‌داد. آن‌روز دیگر چندوقتی می‌شد که برای فهمیدن تاریخ ِ دقیق دچار مشکل شده بودم. دیگر نمی‌توانستم با شمردن شب‌های گذشته به‌سادگی حساب کنم چند روز ِ تاریخی از آن جمعه گذشته...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"&gt;فکری شدم که تقویم را دوباره به‌روز کنم. بهتر بود بدانم چه روزی است. دودل بودم، فکر کردم شاید آن تکه‌کاغذ کمک کند یادم بماند آن جمعه هنوز نگذشته... ساعتی‌ش جمعه بیست و پنجم خرداد بود، ساعتی جمعه سی‌ام خرداد، ساعتی‌ش پیری، ساعتی‌ش جوانه... شبی دردناک و سوزان. جمعه‌شبی سِحر شده که سَحر نشد... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"&gt;تردیدم برطرف شد؛ آن جمعه بندِ یک تکه‌کاغذ نبود. آن جمعه نشسته بود روی سرم، روی شانه‌هام، بیخ گلوم... آن جمعه مانده بود ته بغضی که سه‌شنبه سعی می‌کردم از مادرم پنهان کنم. آن شبِ ماسیده نه با اشکِ داغ پاک می‌شد و نه با کندن کاغذی که، طبق عادتِ همه‌ی تقویم‌ها، جمعه بودن‌اش را با رنگ سرخ نشان داده بود. حالا تقویمی چاپ‌نشده توی ذهن‌ام نشسته با روزهایی همه جمعه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"&gt;آن جمعه مثل پیراهنی بود تن یکی از دوستان قدیمی‌م، با سوراخی در شانه، یادگار دوستی‌ش که سال‌ها سال پیش گلوله تن‌‌اش را سوراخ کرده بود. پیراهن هیچ رد خونی نداشت، فقط زخم گلوله را بر پارچه‌اش وصله‌ای ریز هم آورده بود... آن جمعه وصله‌ی دردآور پیراهن امسال شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"&gt;باز شمردم تا روز حاضر و تمام صفحه‌ها را کندم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"&gt;حالا هنوز جمعه هست، اما یادم نمی‌رود که، هر شب، روز جدید را رو بیاورم. مهم است این‌که بدانم چه روزی‌ست، چون حس زنده بودن می‌دهد، حس زندگی کردن. این حس که چند ماه دیگر این تقویم را کنار می‌گذارم و تقویم تازه‌ای می‌خرم... حتی گیرم چندین ماه و تقویم‌های تازه‌ای. می‌دانم در یکی از آن ماه‌ها و روزهای پیش‌رو تقویمی ماجرای تازه‌ای خواهد داشت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"&gt;مهم است که حساب روزها از دست‌ام نرود، یادم نرود یک جمعه چقدر می‌تواند طول بکشد،‌ یادم نرود در عصر دلتنگ یک جمعه‌ی طولانی... بی‌شمار دوست دل‌تنگ دارم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"&gt;یادم بماند، جدای از تقویم، فکر کنم ببینم کاری از دست‌م بر می‌آید که ذره‌ای هم شده از دل‌تنگی این‌همه دوست کم کنم، که از جمعه‌های تمام‌شدنی بگویم، از روزهایی که فردا می‌شوند، از زمینی بگویم که می‌چرخد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.: بچه که بودم گاهی موقع راه رفتن خیال می‌کردم من نیستم که پیش می‌روم، زمین است که زیر پایم می‌چرخد و جلو می‌آید. بعد قدم‌هایم سنگین‌تر می‌شد. حس می‌کردم با هر قدم باید زمین را پیش بکشم؛ پس پاهایم را محکم روی زمین فشار می‌دادم و کمی می‌کشیدم جلو و بعد قدمی دیگر و قدمی دیگر...&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-7765817260045261398?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/7765817260045261398/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=7765817260045261398&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/7765817260045261398'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/7765817260045261398'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/09/blog-post_18.html' title='تقویم‌ها حرف‌های زیادی برای گفتن دارند وُ... می‌خواهند'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-7464350341605964574</id><published>2009-09-10T04:28:00.003+04:30</published><updated>2009-09-10T04:49:24.375+04:30</updated><title type='text'>«قسم به چشم‌های سرخ‌ات...»*</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;ایستاده‌ بودم کنار سماور و آب می‌ریختم توی مخزن‌اش. دست‌ام تکان خورد و آب ریخت به لوله‌ی وسط مخزن و دمی بعد دیدم که از پای مخزن، از روزنه‌ی باریکی بین مخزن و پایه‌ی سماور، آب زد بیرون و شره کرد...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;جا خوردم، عقب پریدم و ترسیده به دور و بر نگاه کردم مگر تصویری که بر پرده‌ی عریضی تمام ذهن‌ام را گرفته بود... می‌دانید کدام تصویر را می‌گویم؟ می‌دانید، می‌فهمید...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;با این‌حال بگذارید به شیوه‌ی احمد شاملو بگویم تصویر "نازلی‌"ای بود تا فکر نکنید فقط می‌خواهم مرثیه‌سرایی کنم. هرچند مرثیه‌ای هفتاد من کاغذ هم اگر بنویسیم برای این همه زخم بر تن‌ها نشسته و بر ذهن‌ها، و از این مراثی هفت دریا هم اگر اشک بریزیم، باز نبض داغ این درد خواهد کوبید. تصویر نازلی‌ها همه‌جا و تا وقتی زنده‌ایم پیش رومان خواهد بود...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;br /&gt;آن نصفه‌های شب که پریشان فکرهای رمنده بودم فکرش را هم نمی‌کردم با چنین تصویری مواجه بشوم. اما دفعتاً احساس کردم از پشت پنجره‌ها نگاهم می‌کند... خزیدم توی اتاقم و تکیه دادم به دیوار... ترسیده بودم... نه از تصویر...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;br /&gt;همیشه حرف ترس که می‌شود می‌گویم از چیزهای عجیب و غریب چندان نمی‌ترسم. ترس بزرگ من همیشه از آدم‌ها بوده. حتی بگیرید یک فیلم ساده... فیلم‌های ترسناک تخیلی را می‌نشینم و نگاه می‌کنم، اما دیدن فیلم‌های ترسناکی که جایی‌ش وصل می‌شود به زندگی روزمره، فیلم‌هایی که آدم‌های عادی و تجربه‌های عادی‌شان منبع ترس می‌شوند، فیلم‌هایی که اشیاء عادی ترس ایجاد می‌کنند، چنگ می‌اندازند به تاریک‌ترین گوشه‌های ذهن‌ام؛ چنان می‌ترسانندم که تا چند روز زندگی‌ام به هم می‌ریزد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;از چیزی چنین ترسیدم. از تصور تصویر آدمی که می‌آید به خیابان، راه می‌رود، می‌داند روزی عادی نیست اما خاک و آسمان و درختانِ دور و برش عادی‌اند، همان‌طور که راه می‌رود ناغافل آتش به جان‌اش می‌افتد... می‌افتد روی زمین، چنگ می‌اندازد به دردی فرای تصور،‌ اما نمی‌تواند بگیردش و دمی بعد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;زمین چطور بعد از این اتفاق‌ها می‌تواند عادی بماند؟ چرا درخت‌ها سقوط نمی‌کنند وقتی آدمی کشته می‌شود؟ چرا رودخانه‌ها سرخ نمی‌شوند وقتی جوانی و زیبایی و رویاها و آزادی، وقتی یک انسان به خاک می‌افتد، وقتی انسانی که هنوز وقت مردن‌اش نرسیده می‌میرد چرا زمین و زمان به هم نمی‌ریزند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;جوابی ندارد این سوال... زمین و زمان به هم نمی‌ریزند، آسمان به زمین نمی‌آید، آب از آب تکان نمی‌خورد؛ چه می‌فهمند؟ چه می‌فهمند چقدر ترسناک است این. اما دل آدم‌ها شخم می‌خورد، مغز شخم می‌خورد، یک جایی از مغز خاطره‌ای زخم و زخمی می‌ماند، تصویر ِ غلیان خون، تصور درد... در مغز آدمی زمان ترک برمی‌دارد، حیات چروک می‌شود، جهان لک بر می‌دارد وقتی انسانی کشته می‌شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;آن‌سوتر انسانی ایستاده که کشته... ترسناک‌ترین اتفاق زمین، هولناک‌ترین و مخوف‌ترین وحشتِ جهان. نه وحشت این‌که او می‌تواند بکشد، نه، بل هول این‌که او توانِ کشتن دارد. او می‌تواند شلیک کند بی‌آن‌که قلب‌اش از کار بایستد، بی‌آن‌که چشم‌هایش از حدقه بیرون بزنند، بی‌آن‌‌که نفس‌اش بند بیاید، بدون حتی لرزش دست... ترس ندارد چنین آدمیزادی؟ ترس ندارد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;چشم‌های "نازلی" از روی پایه‌ی سماور، از پشت پنجره، از ذره ذره‌های هوا هجوم آوردند به مغزم و نشستند جلوی چشم‌ام کنار هزار بار دیگری که نشسته بودند و نمی‌رفتند و قرار نبود بروند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;گفتند: فراموش‌مان نکن...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;مگر می‌شود فراموش کرد. ترسناک‌تر از آن کشنده، کسی است که کوچ این چشم‌ها را دیده و می‌تواند فراموش‌‌شان کند. آن کسی که فراموش می‌کند، از آن خاکی که خون را در خود می‌کِشد و ذوب نمی‌شود، ترسناک‌تر است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0in; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0in; PADDING-BOTTOM: 1pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0in; BORDER-BOTTOM: windowtext 1pt solid; mso-element: para-border-div; mso-border-bottom-alt: solid windowtext .75pt"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0in; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0in; TEXT-JUSTIFY: kashida; PADDING-BOTTOM: 0in; MARGIN: 0in 0in 0pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0in; BORDER-BOTTOM: medium none; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-border-bottom-alt: solid windowtext .75pt; mso-padding-alt: 0in 0in 1.0pt 0in"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;آن‌همه چشم‌های دیده و نادیده که نمی‌شود فراموش‌شان کرد را نباید فراموش کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0in; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0in; TEXT-JUSTIFY: kashida; PADDING-BOTTOM: 0in; MARGIN: 0in 0in 0pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0in; BORDER-BOTTOM: medium none; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-border-bottom-alt: solid windowtext .75pt; mso-padding-alt: 0in 0in 1.0pt 0in"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;br /&gt;* &lt;i&gt;قسم به چشم‌های سرخ‌ات اسماعیل عزیزم،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;i&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;که آفتاب، روزی، ‌بهتر از آن روزی که تو مُردی خواهد تابید&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;i&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;قسم به موهای سفیدت که مدتی هم سرخ بودند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;i&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;که آفتاب روزی که آفتاب روزی که آفتاب روزی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;i&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بهتر از آن روزی که مُردی خواهد تابید...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;br /&gt;آغاز کتابِ «اسماعیل» (یک شعر بلند) سروده‌ی رضا براهنی،‌ نشر مرغ آمین، چاپ اول: 1366&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.: پیش از انتشار این یادداشت در وبلاگ عصیان &lt;a href="http://www.osyan.net/1388/06/post_1384.php"&gt;یادداشتی&lt;/a&gt; خواندم درباره‌ی سایتی با نام «&lt;a href="http://neverforget.us/"&gt;هرگز فراموش‌مان نکن&lt;/a&gt;». ببینیدشان... باز ببینیدشان...&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-7464350341605964574?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/7464350341605964574/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=7464350341605964574&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/7464350341605964574'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/7464350341605964574'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='«قسم به چشم‌های سرخ‌ات...»*'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-8480759268116955057</id><published>2009-08-30T14:16:00.002+04:30</published><updated>2009-08-30T14:34:58.369+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر'/><title type='text'>«بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار»*</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو، بگو که از ما نبودی و نیستی، بگو&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;در جغرافیای میله و درد ما همه چهار هزار فرسنگ دوریم &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو که از ما نبودی و نیستی، بگو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو که دشمن مایی، ‌بگو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو که آسمان همیشه سیاه بوده&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو که درد سفید&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;دریای خون همیشه امن و امان است، بگو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو که ما همه بربر&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو که ما همه دشمن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو که ما همه خود را به مفت فروختیم، بگو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو که آب‌ها آرام، که سنگ بند روی سنگ&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو نمایش بود، بگو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو چیت، مخمل، دبیت &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو ما همه دروغ، ما همه خیط&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو، از رو بخوان بی‌غلط&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو که دشمن مایی، بگو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو، آسوده، راحت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو، عذاب نکش، نترس&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;در سایه‌ها‌ی این تابستان هم آتش می‌بارد و&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;شکنجه‌گر ما نیستیم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;br /&gt;کوله‌بار را از تو گرفتیم، آسوده شو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;دشمن‌شناس شدیم ما و دشمن تو نیستی، بگو، تو نیستی،‌ بگو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو با آن زبان سرخ، سر سبزت را نده بر باد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;سرت سلامت، ما همه سرسبز شدیم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو، که بیایی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو، که برگردی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو، &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;تاریخ را آن‌که پشت میز نشسته رقم نمی‌زند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;br /&gt;تاریخ دست ماست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;جات خالی نیست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;ما همیشه نیست بودیم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;ما همیشه خطر&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگویی نگویی ما فتنه‌ایم، ما شر&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;راست توی آن چشم‌ها، هر چه گفته شد بگو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;ما باور نمی‌کنیم، تو هم نکن باور&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو که بیایی، بگو که برگردی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;br /&gt;آن زبان گفتنی‌ها را گفته&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;صدای تو، صدای روز روشن‌ات در خاطر ما هست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;صدای روز راست گفتن‌ات را در تاریخ می‌نویسیم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;می‌نویسیم از روز غصب صدا‌ت، روز با صدای تو نمایش فریب...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;صدات را به هر که خواست بده، سرت را نه، نه جان‌ت را نه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;گنگ و گول نه ماییم، می‌بینیم کدام پنجه افتاده به تارهای حنجره‌ات&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;صدات را بده، که باز بشناسیم تمام دروغ‌ها را&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;صدات که دست فریب را رو می‌کرد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگذار باز با صدای تو بشنویم دروغ چیست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;تو دروغ نبودی، دروغ نیستی، بگو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو دریا سیاه ، بگو ما دشمن، بگو ما دروغ&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو ما زرد، ما آبی، بگو ما بی‌فروغ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;غاصب تو نیستی، ضارب تو نیستی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;جای انگشت‌های تو روی گونه‌ی ما نیست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;نه خطی کبود از دست تو روی تن &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;خونِ دل ما از خنجر تو... نه، نه!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;دشمن‌شناس شدیم، دشمن تو نیستی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو که بیایی، بگو که برگردی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;این‌جا جای تو خالی‌ست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;تا تو آن‌جایی می‌لرزند دست‌های ما&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو که بیایی، بگو که برگردی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;بگو... شمشیر که بر فراز سرت تاب نخورْد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;می‌بینی دروغ‌پرده را چطور می‌درند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;دست‌هایی که دیگر نمی‌لرزند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: left" align="right"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;br /&gt;تابستان 1388&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* با آرش کسرایی اشک‌ها ریخته‌ام و از خواندن حکایت وارتان‌های شاملو همیشه مات مانده‌ام و کاری جز تحسین و شگفتی و احترام ازم بر نیامده. طعم «خواستن و خاستن» را نخستین‌بار با همین‌ها چشیدم. اما بعد «آرش» بیضایی هم بود و من نمی‌خواهم از آن مردمان همیشه چشم‌انتظاری باشم که پای کوه مجسمه‌ای می‌شوند پشت به کوه... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;شاید رسم زمانه عوض شده و شاید ما. روزگار شده روزگار «پهلوان زنده را عشق است» و گمان نمی‌کنم پهلوان‌های رفته گله‌ای داشته باشند از پهلوان‌های زنده‌ای که رسم پهلوانی را از دست نگذارند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;باقی حرف‌ها در خود شعر هست و تنها حرف مانده این است که دل‌ام نمی‌خواهد روزی شعری بنویسم در رثای قهرمانی که نَفَس‌اش را و قهرمانی‌اش را نثار شاعر بودن من و ما کرده. در چنین بهاری تنها چیزی که آرزو نمی‌کنم تنه‌های بی‌سر درختان ا‌ست که نیمکتی بشوند برای شاعری. در چنین بهاری تنهاتر شدن هیچ‌وقت آرزوی من نبوده و نخواهد شد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;br /&gt;* احمد شاملو، مرگِ «نازلی»، مجموعه آثار (هوای تازه)، موسسه‌ی انتشارات نگاه، چاپ پنجم: 1383، ص. 133&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-8480759268116955057?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/8480759268116955057/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=8480759268116955057&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/8480759268116955057'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/8480759268116955057'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/08/blog-post_30.html' title='«بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار»*'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-9026972261626085763</id><published>2009-08-08T07:18:00.001+04:30</published><updated>2009-08-08T07:24:21.999+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دعوت به تماشا'/><title type='text'>در پیشگاه زندگی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شما که زشت را با گندابی که چشم‌تان زنگک می‌بیند به کریه‌ترین صورت‌ها بزک می‌کنید و به ناخوش‌ترین خط‌ها بر پیشانی‌اش می‌نویسید "ظیبا" و برابر انظار به نمایش می‌گذارید؛ شما که می‌افتید به رقت‌انگیزترین تلاش‌ها برای زشت کردن زیبایی و خوبی؛ شما که کارتان هم‌ارز چرک و چروک و کپک و پیس و جرَب هم نیست در زشت کردن، که آن‌ها دست‌کم شکلی از زندگی‌اند و شما حتی به اندازه‌ی ترکیدن شکم مرداری در گور از زندگی نمی‌دانید و نیستید، که طاعون هم نه، که انتزاعی‌ترین شکل مرگید، که دورترین شکل مرگید، که حتی به‌اندازه‌ی مرگ طبیعی نیستید... شما که مرده‌های میراننده‌اید&lt;br /&gt;چه می‌خواهید بکنید&lt;br /&gt;با آنان‌که زشتی را بی‌بزک بدل به زیبایی می‌کنند، تعریف زیبایی را به‌اندازه‌ی هرچه روییدنی و زیستنی و بالیدنی می‌گسترانند، زیبایی را زیبا می‌کنند،‌ آنان‌که از پس کریه‌‌ترین فریب‌بزک‌ها هم زیبا جلوه می‌کنند، درخشانانی که به شمار نمی‌آیند چنان‌که رنگِ بهار در بهار، خورشیدوارانی که از پشت چرک‌‌مُردترین ابر فریب هم منورند...&lt;br /&gt;چه می‌خواهید بکنید؟&lt;br /&gt;شما که با ارفاق چیزی نیستید جز مرگ، چه دارید بگویید در برابر زندگی؟ شما که بخار سنگین فراموشی‌ مرداب بودن‌تان را غرقه در عدم می‌کند، چه دارید بگویید در برابر، باد که نه، طوفان صبا...&lt;br /&gt;بیشتر از خشم‌برانگیز، رقت‌انگیزید، آن‌قدر که زنگاری بر داسی بی‌دسته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-9026972261626085763?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/9026972261626085763/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=9026972261626085763&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/9026972261626085763'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/9026972261626085763'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/08/blog-post_08.html' title='در پیشگاه زندگی'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-2215704755444692131</id><published>2009-08-04T09:11:00.000+04:30</published><updated>2009-08-04T09:13:24.242+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعضی چیزها با تکرار شدن کم‌اثر نمی‌شوند. بعضی چیزها دردند؛ درد با تکرار شدن که کم‌اثر نمی‌شود.&lt;br /&gt;این همه سال که گاه و بی‌گاه سردردهای چندروزه دارم هیچ‌وقت نشده با هجوم دوباره‌ی درد فکر کنم «هه! همان دردِ تکراری» و بعد با خیال راحت مثلاً سرم را بگذارم زمین و بخوابم. هر بار درد همان کیفیت پیشین‌اش را دارد. این همه تکرار درد تنها نتیجه‌اش این بود که یاد بگیرم کمتر داد بزنم.&lt;br /&gt;یاد گرفته‌ام وقتی درد هجوم می‌آورد چنگ زدن به زمین و فریاد کشیدن درمان‌اش نمی‌کند، دندان‌قروچه هم فقط برای فریاد نکشیدن است. یاد گرفته‌ام وقتِ دردِ چند روزه مسکن‌های قوی کاری جز بیش‌تر از کار انداختن‌ام نمی‌کنند، خواب‌آلودگی و گیجی هم می‌شوند هم‌پیمان‌های دردِ بی‌امان. یاد گرفته‌ام شروع هجوم درد را حدس بزنم؛ مثل سرخ‌پوستی که از لرزش زمین نزدیک شدنِ بوفالوها را حس می‌کند، من هم فهمیده‌ام کدام دردِ چشم، کدام گرفتگی گردن، کدام نقطه‌ی سوزانِ سر (که اسم‌اش را به شوخی گذاشته‌ام میخچه‌ی مغزی) می‌شود درد. یاد گرفته‌ام با اولین لرزه‌های زمین یک مسکن ساده بخورم، که همین هم کافی است، برای دوام آوردن. یاد گرفته‌ام این دردها آمده‌اند و رفته‌اند و این‌ها همه در من بودند و به من بودند و زمان‌های زیادی من بوده‌ام و آن‌ها نه. یاد گرفته‌ام نگذارم دردها معنی زندگی‌ام را بگیرند که اصلاً من بوده‌ام که آن‌ها موجود شده‌اند. هر کدام از ما که دردی دایم تجربه کرده باشیم این‌دست چیزها را یاد گرفته‌ایم؛ همه‌ی ما...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ذهن‌ را نبرم سمت سردردهایی که درمان ندارند، که اصلاً نمی‌خواهم آخر ِ حرف‌ام بشود «باید بی‌خیال درد شد».&lt;br /&gt;بعضی دردها علت‌شان چیزی‌ست توی بدنِ خود آدم، انگار کن یک اشتباهی که از خودِ آدم سر زده، برای درمان‌شان باید چیزی درونِ خودت را هدف بگیری با درمان‌ها و مرهم‌ها و گاهی حتی جراحی‌ها. اما این سردردها که گفتم از آن‌دست دردها نیستند. عامل‌شان بیشتر بیرونی است تا درونی.&lt;br /&gt;صد بار هم که بروم پی درمانِ این سردردها جوابی غیر از این نمی‌گیرم که باید مراقبِ بیرون باشم «عصبی است آقا!». پزشک مسکن‌های قوی می‌نویسد،‌ توصیه می‌کند از فشارهای عصبی دوری کنی، حتی کمی بی‌خیال بشوی «به جوانی‌ات برس، زیاد فکری نشو». البته که کار پزشک همین است، راه‌حل‌ها را پیش پای مبتلا می‌گذارد. با این حال، این راه حل برای این درد چندان به مذاق خوش نمی‌آید؛ گفتم که، گیجی می‌شود هم‌پیمان درد.&lt;br /&gt;بارها شده یک مسکن قوی خورده‌ام و چند ساعتی درد از جلوی چشم‌ام رفته کنار، بعد اثر مسکن کم شده، کم‌تر شده و یک‌باره از پشت مه‌اش پرهیب درد را دیده‌ام که با همان هیبت نشسته سر همان جای قبلی... راست‌اش گاهی فکری می‌شوم که کار درد اصلاً همین است که بیاندازدم پشت همین مه، و خب،‌ چرا صاف بیافتم توی دامی که درد برایم چیده، فرار کنان از یکی بروم به‌سوی بعدی؟&lt;br /&gt;برای همین‌هاست که می‌گویم درد نباید معنی زندگی را بگیرد. باید درمان‌اش کرد و علت‌اش جایی بیرون تن هم اگر هست، باید رفت سروقت همان جا. جلوی فشارهای عصبی را نمی‌شود گرفت، اما می‌شود برای درمان‌شان فکری کرد. می‌شود بی‌خیالِ درد شد و آن میل به زمین‌گیری که به جان آدم می‌اندازد و رفت سراغ علت درد، رفت پی برطرف کردن‌اش. حتی اگر زیادی خوش‌بینانه یا خیال‌بافانه به نظر برسد باز خیلی بهتر از این است که بنشینم دستمال ببندم دور سر و چشم‌ام و خودم را میخ کنم به زمین و صبر کنم درد برود پشت مه... و منتظر حمله‌ی بعدی بنشیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضی چیزها دردند، با تکرار شدن کم‌اثر نمی‌شوند، از یاد نمی‌روند... اما بی‌معنی می‌شوند. تلاش رقت‌انگیز و مسخره‌ای می‌شوند. نه که خود‌به‌خود، که به همت دردمند باید بی‌معنی شوند، به سخره گرفته شوند.&lt;br /&gt;می‌شود شد درمان غده‌ی دردناکی که بیرون تن است؛ بعد از آن درد هم محو می‌شود... هر چند باز هم از یاد نمی‌رود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-2215704755444692131?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/2215704755444692131/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=2215704755444692131&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/2215704755444692131'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/2215704755444692131'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/08/blog-post_04.html' title=''/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-5395185127923610271</id><published>2009-08-02T08:00:00.002+04:30</published><updated>2009-08-02T08:09:44.938+04:30</updated><title type='text'>گردابی چنین هایل</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;«دکتر نون بلند شد صورت آقای مصدق را بوسید و از مخفی‌گاه خارج شد. نزدیک خانه‌اش، دم نانوایی، چند نظامی دستگیرش کردند و هرچه التماس کرد که: «بذارین به خانمم خبر بدم»، کسی اعتنا نکرد. افسر بلندقد و اخمویی که سرکرده‌ی نظامی‌های عبوس درجه پایین‌تر ِ همراهش بود، گفت: «خواهش بی‌‌خواهش. از حالا به بعد، زن‌ات باید با دلشوره و دلواپسی زندگی کنه.» بعد رو کرد به راننده‌ی جیپ و به سخن‌اش ادامه داد: «ببرش به همون حموم نمره‌ای که اون یارو ـ اسمش چی بود؟ ـ  همون جایی که وزیر بهداری رو بردیم. یادت باشه که بگی تمام لباساشو از تن‌ش در بیارن. همه‌رو. حتی زیرشلوارشو. زود باش، یادت نره چی دستور دادم!»&lt;br /&gt;صدای مرد قوی‌هیکلی که توی حمام نمره بالای سرم ایستاده بود،‌ پس از گذشت سال‌ها هنوز در حیاط خانه توی گوش دکتر نون می‌پیچید: «کافیه بگی آره تا ول‌ات کنیم.» دو مرد قوی‌هیکلی که کنار در ایستاده بودند،‌ با اشاره‌ی انگشت بازجو، آمدند و کتف و گردن‌اش را محکم گرفتند و هی سرش را توی بشکه‌ی آب فرو بردند و بیرون آوردند و هی گفتند: «تا تنور داغه، باید علیه مصدق یه مصاحبه‌ی رادیویی بکنی.» دکتر نون هر بار جان به‌لب رسیده و نفس‌نفس‌زنان گفت: «بکُشینم این کارو نمی‌کنم.» بالاخره یکی از آن مردها به قدری عصبانی شد که هفت‌تیرش را از غلاف بیرون کشید و سر لوله‌اش را روی شقیقه‌ام گذاشت و گفت: «الان با یه تیر خلاصت می‌کنم.»&lt;br /&gt;دکتر نون گفت: «بکُش!»&lt;br /&gt;مرد، به جای آن‌که شلیک کند، با هفت‌تیر چنان توی سرم کوبید که از شدت درد بیهوش شدم.»&lt;br /&gt;ص.38 – 39&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;«روز و شب را می‌شد از آسمانی تشخیص داد که از روزنه‌ی شیشه‌ی شکسته‌ی سقف سلول پیدا بود؛ از سوراخ آن شیشه‌ی شکسته، شب‌ها شش ستاره‌ی کوچک و روزها آسمان آبی پیدا بود. دکتر نون، لخت و عور، از بس کتک خورده بود روزهای اول خوشحال بود که کسی برای کتک‌زدنش وارد حمام نمی‌شود. صبح‌به‌صبح دست زمخت و پرمویی از دریچه‌ی پایین در آهنی مقداری نان و پنیر روی موزاییک‌های سرد می‌انداخت و تا بیست و چهار ساعت بعد هیچ واقعه‌ای در آن سلول کوچک رخ نمی‌داد. درست بعد از هفت روز، تنهایی هیولایی شد؛ و تحمل این هیولا از دردِ کتک خوردن سخت‌تر شد. هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید.»&lt;br /&gt;ص.41&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;«دکتر نون کاشی‌های دیوار و موزاییک‌های کف حمام را صدها بار شمرد. مساحت، محیط و حجم تقریبی سلول را صدها بار حساب کرد. هی دوش گرفت، آواز خواند و قدم زد. مرغ شد، خروس شد، واق‌واق کرد، مرنو کشید، عرعر سر داد و له‌له زد... اما تنهایی نرفت که نرفت. با لگد به در می‌کوبید و التماس می‌کرد: «در رو باز کنین!»&lt;br /&gt;صدای نکره‌ای از پشت در می‌گفت: «تا مصاحبه نکنی، دست از سرت برنمی‌داریم. با مصاحبه موافقی؟»&lt;br /&gt;دکتر نون با اطمینان خاطر می‌گفت: «نه»&lt;br /&gt;ص.42&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;«شب‌ها و روزها پی‌درپی از جلو روزنه‌ی سلول می‌گذشتند. زمان مفهوم خود را از دست داده بود و دیدن پرنده‌ای که بالای روزنه پرواز می‌کرد به مهم‌ترین واقعه‌ی هستی تبدیل شده بود. همه‌ی لحظه‌ها شبیه هم بود، و لحظه‌ها مثل بعدازظهر جمعه، پر از کسالت و همراه با دلهره بود. کاشی‌های دیوار، استوانه‌ی نوری که از سقف حمام می‌تابید، تنهایی و دلتنگی و دلشکستگی، هراس از تسلیم شدن و زه زدن، بیم از...»&lt;br /&gt;ص.42 و 43&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;«وقتی تنهایی فشار می‌آورد، دکتر نون بلند می‌شد و دوش می‌گرفت؛ آن‌قدر زیر دوش بالا و پایین می‌پرید و مصدق مصدق می‌گفت که از نفس می‌افتاد و به گوشه‌ای می‌خزید. به‌قدری افسرده و دلتنگ بود که خیال می‌کرد تا ابد توی حمام خواهد ماند و آرزوی دوباره دیدن ملکتاج را به گور خواهد برد. در یکی از همان روزهای سخت و کسالت‌آور بود که مگسی از روزنه‌ی سقف وارد سلول شد. آمدن این مگس معجزه‌ای بود، چون حضورش فشار افسردگی ناشی از تنهایی را کاهش می‌داد. دکتر نون خیلی زود به مگس انس گرفت و به حضورش عادت کرد. اسم مگس را آریوبرزن گذاشت و ویزویزکنان همدم و همدل‌اش شد. در آن چند روزی که آریوبرزن توی سلول مهمان‌اش بود، صبح‌به‌صبح که از خواب بلند می‌شد، نگاه جستجوگرش روی کاشی‌ها دنبال او می‌گشت. دیدن آن نقطه‌ی سیاه روی سفیدی‌های کاشی‌ها به او آرامش می‌داد.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;صبح از درون روزنه وارد حمام شده بود. گوشه‌ای کز کرده بودم. وقتی از خواب بیدار شدم و آریوبرزن را دیدم که در چاله‌ی کوچک آب کنار سوراخ چاه غرق شده بود، بی‌اختیار های‌های گریه کردم. با مشت به در آهنی کوبیدم و به زمین و زمان لعنت فرستادم. صدای نازکی از پشت در پرسید: «حاضری؟»&lt;br /&gt;گریه‌کنان فریاد زدم: «نه، نه‌، نه، نه...»&lt;br /&gt;وقتی با چشم‌های بسته زیر بغل‌ام را گرفتند و مرا برای بازجویی بردند، سرلشکر زاهدی گفت: «سه ماه تنهایی نتونست از پا درت بیاره، هان؟ باشه. گفته بودم که این مصاحبه چقدر برای ما مهمه؟ یا نگفته بودم؟» بعد فریاد کشید: «جواب بده! گفته بودم یا نه؟»&lt;br /&gt;گفتم: «گفته بودین، اما من حاضر نیستم مصاحبه کنم.»&lt;br /&gt;سرلشکر زاهدی گفت: «حاضر نیستی مصاحبه کنی؟ می‌بینیم. تحقیقات نشون داده که زنتو خیلی دوست داری. حالا ما سعی می‌کنیم با شکنجه دادن زنت، تو رو سر عقل بیاریم.»&lt;br /&gt;صدای فریاد ملکتاج از تمام منفذهای در سلول به داخل هجوم می‌آورد. بنا کردم توی سلول دویدن و بالا و پایین پریدن. آرام نشدم. دست‌ام را محکم گاز گرفتم. شیر آب را باز کردم. گوشه‌ای مچاله شدم. گوش‌هایم را محکم گرفتم و آرزو کردم چیزی نشنوم. ولی می‌شنیدم. صدای ضربه‌های شلاقی که به تن ملکتاج می‌خورد، لحظه‌ای قطع نمی‌شد. درد را بیشتر از وقتی که خودم کتک می‌خوردم حس می‌کردم. شروع کردم به داد کشیدن. داد کشیدم: «آآآآآآآآآآآآآآ...» اما باز هم صدای ملکتاج را می‌شنیدم که از پشت در فریاد می‌زد: «دیگه نمی‌تونم. محسن، به دادم برس!» آن فریادها دلم را ریش می‌کرد، با این حال، چهره‌ی آقای مصدق لحظه‌ای از ذهن‌ام بیرون نمی‌رفت. وقتی صدای نخراشیده‌ای از پشت در سلول گفت: «لباس‌شو در بیارین،» و صدای ضجه‌ی ملکتاج به گوش دکتر نون رسید، ‌سرم را چند بار محکم به دیوار کوبیدم. کاش می‌مردم، یا دست‌کم بیهوش می‌شدم، اما نه مردم، نه بیهوش شدم. سرم که درد گرفت، صدای ملکتاج را رساتر و وحشتناک‌تر از پیش می‌شنیدم. قولی که به آقای مصدق داده بودم، یک لحظه از یادم نمی‌رفت و نمی‌دانستم چه کنم. فریاد زدم: «خدایا، چه کار کنم؟» گوش‌هایم را گرفتم، سرم را دوباره به دیوار کوبیدم. فریاد زدم: «من مصاحبه نمی‌کنم. من مصاحبه نمی‌کنم. من مصاحبه...» صدای استغاثه‌ی ملکتاج در سلول می‌پیچید: «محسن! محسن! محسن...» ملکتاج داشت توی پستوی خانه می‌خندید. پوست لطیف‌اش، اندام ظریف‌اش، ‌صورت قشنگ‌اش، چشم‌های درشت‌اش... طاقت نیاوردم. رفتم با پا به در کوبیدم و التماس کردم: «هر کاری بخواین می‌کنم! زنمو ول کنین!» پشت در زانو زدم و صورتم را با دست‌هایم پوشاندم و فریاد کشیدم: «هر کاری بگین می‌کنم. زنمو ول کنین! زنمو ول کنین!»&lt;br /&gt;مصاحبه‌گر رادیو پرسید: «تصمیم آقای مصدق چه بود؟»&lt;br /&gt;دکتر نون،‌ که سرش به خاطر آن‌که آن‌را محکم به دیوار حمام کوبیده بود شکسته و باندپیچی شده بود، از جواب دادن طفره رفت. مصاحبه‌گر رادیو سوال‌اش را با قاطعیت بیشتری تکرار کرد: «تصمیم آقای مصدق چه بود؟»&lt;br /&gt;ص.45 - 48&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;پ.ن.:&lt;br /&gt;«مادرم آمد پشت در ایستاد. هن‌هن می‌کرد. گفت: «محسن، درو باز کن! می‌خوام باهات حرف بزنم. می‌خوام بدونم چرا یه سال آزگاره خودتو تو این خونه زندونی کردی؟ من پسر بزرگ نکردم که خودشو پشت درای بسته قایم کنه. من پشتت هستم و نمی‌ذارم کسی از گل نازک‌تر به‌ت بگه. مصدق‌السلطنه معاون لایق می‌خواست، نه مبارز شوریده‌حالی که بره به خاطرش شهید بشه. خودش اینا رو برات توی نامه نوشته. بیا، اینم نامه‌اش!...»&lt;br /&gt;ص.63&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد&lt;br /&gt;شهرام رحیمیان؛ انتشارات نیلوفر؛ تهران، چاپ دوم: زمستان 1383&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-5395185127923610271?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/5395185127923610271/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=5395185127923610271&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/5395185127923610271'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/5395185127923610271'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='گردابی چنین هایل'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-1443471722213077867</id><published>2009-07-07T08:46:00.000+04:30</published><updated>2009-07-07T08:49:36.396+04:30</updated><title type='text'>به‌خاطر، نه به خاطره</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;صبح بود. هنوز کاری بود که به خاطرش بیدار شویم، بخواهیم به آن برسیم. بهار بود و بیدار شدم.&lt;br /&gt;رنگ پرده‌ی اتاق من ادامه‌ی رنگ دیوارهای اتاقی بود که 5 سال پیش داشتم. رنگی که نام بردن‌اش، نوشتن‌اش، تن کردن‌اش، دوست داشتن‌اش و دیدن‌اش، ظهور و حضورش هنوز مثل همه رنگ‌های دیگر بود، ممنوع نبود.&lt;br /&gt;پرده‌ی اتاق من بر پنجره‌ای بود بسته بر حیاط کوچکی خاک‌گرفته. بهار بود،‌ آغازش، اما هوا سرد بود. ما شوکه بودیم از زمستانی که این‌طور پا دراز کرده توی بهار؛ سازمان هواشناسی، با خونسردی خاص هواشناسانه‌اش، رسماً آن را تایید می‌کرد و همه درباره‌اش حرف می‌زدند، تلویزیون اعلام‌اش می‌کرد. حرف زدن درباره‌ی تغییر فصل کاملاً معمولی بود.&lt;br /&gt;صبح بود، چشم باز کردم، برخاستم و رفتم کنار پنجره... برف می‌آمد...&lt;br /&gt;چه بهار مستعجلی داشتیم. نمی‌دانستیم بخندیم یا تعجب کنیم از برفی که تهران را در صبحی بهاری گرفته... اما آدم، حساس باشد یا نباشد، از تماشای جوان‌مرگی بهاری کوتاه نه خنده‌اش می‌گیرد و نه تعجب می‌کند.  بهار باید آرام بگذرد و به بار بنشیند، اما بهاری که می‌میرد اشکِ هر انسانی را در می‌آورد.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;قدیم‌ترها دوست داشتم زیاد بروم کوه. زمستان‌ها کوه نمی‌رفتم چون یک‌بار نزدیک بود یک دوست را بکشد، صخره‌ای یخ‌زده که تکه‌ای‌ش کند و فرو غلتید انگار به قصد پیشانی دوست‌مان و او دست‌اش را گرفت جلوی سنگ و خودش از صخره کنده شد... من آن پایین ایستاده بودم، تن‌اش که کوبیده شد به زمین فقط وقت کردم دست‌هام را زیر سرش بگیرم... برش گرداندیم پایین و یادم نمی‌رود چطور تا نیمه‌های شب همه از نگرانی به خود می‌پیچیدیم که سالم برگردد خانه از بیمارستان. بعد از آن برای همیشه چشم‌ام ترسید از کوه‌گردی در زمستان. طاقتِ بس‌بسیار زیادی می‌خواهد تماشای این‌دست اتفاقات و باز توانستن و در معرض مواجهه با مشابه‌‌اش، خواه برای غریبه‌ای یا آشنایی، قرار گرفتن...&lt;br /&gt;به‌هرحال از آن به‌بعد کوه رفتن من از اواخر زمستان شروع می‌شد تا اواسط پاییز. روزهای آخر اسفند صبح‌های خلوت را برای کوه رفتن کنار می‌گذاشتم. از جاده‌های پاساخته‌ی دربند بالا می‌رفتم و آبشاری را که رد می‌کردم می‌رسیدم به انبوه درخت‌ها. تفریح‌ام، لذت‌ام، کنجکاوی‌ام این بود که دست بگذارم روی تنه‌ی درخت‌های بی‌برگ و پوست‌ام نگرانْ دنبال گرمای تن درخت بگردد. گرمای تن درخت یعنی بهار ِ در راه. آن گرما که خجولانه از زیر پوستِ به ظاهر مرده‌ی درخت می‌نشست کف دست‌ام سرخوش‌ام می‌کرد.&lt;br /&gt;یک روز نوروزی تنها رفته بودم آن بالا. رسیدم به اطراق‌گاه آشنا و مورد علاقه‌ام. آبشار زنجیر صخره پاره کرده و از دل آن‌جا که قبلاً سنگ بود آب فوران می‌کرد. صدای آبشار هول و ذوق می‌انداخت به دل آدم. نشستم کنار سنگی خشک و آتش روشن کردم. تکیه دادم به سنگ و مسحور غلیان فصل شدم. سرخوش بهار بودم که صدای انفجاری از جا پراندم. فندک‌ام را جا گذاشته بودم نزدیک آتش و مخزن‌اش ترکیده بود. آن سه بندِ انگشت قدْ فندک عجیب صدای مهیبی پیدا کرده بود بین آن دیواره‌ها. دیگر نتوانستم بنشینم. کوله‌ام را جمع کردم و برگشتم به  شهری که صبح نوروزی داشت کش و قوس می‌داد تن‌اش را.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;بهار تن ظریفی دارد. با آن همه شور و شوق و صدا که سر می‌رسد آدم فکر می‌کند غولی پوست‌کلفت باید باشد برای خودش، اما تن ظریفی دارد. هر کجای دنیا هم باشد فرقی نمی‌کند. بهار تهران هم به اندازه‌ی هر بهار دیگری ظریف است.&lt;br /&gt;بهار را جوانه‌ها و شکوفه‌ها و برگ‌های تازه و نسیم‌های آرام می‌زایند. حالا اگر صبحی بهاری تهران را برف بزند، فردا روزنامه‌ها و اخبار پر می‌شوند از خبر شکوفه‌ریزان باغچه‌ها و بوستان‌ها و باغ‌های اطراف. همه‌ی مردم درباره‌ی هوا حرف می‌زنند. آن‌قدر حرف زدن راجع به هوا آزاد و معمول است که خیلی‌ها سر صحبت را با گفتن از هوا باز می‌کنند...&lt;br /&gt;با تمام این حرف‌ها، بهار را که سرما می‌زند دل آدم می‌سوزد، یعنی آتش می‌گیرد.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;کوه که می‌رفتم همیشه هم لازم نبود با دست بهار را حدس بزنم؛ گاهی بهار را نمی‌شود ندید.&lt;br /&gt;برنامه‌ی کوه رفتن‌ام زمانی قطع شد، اما تماشای آمدن بهار هیچ‌وقت از سرم نیفتاد. بهار را در خیابان جستجو می‌کردم. توی خیابان می‌شود دست کشید به تن کاج‌ها و چنارها، شکوفه‌های کوچک را روی شاخه‌ها دید و حتی صدای بهار را شنید. صدای بهار ِ بازار تجریش، صدای بهار خیابان ولیعصر و صدای بهار خیابان کریم‌خان با هم فرق می‌کنند، اما همه صدای بهارند. صدایِ بهار شیراز و صدای بهار اصفهان و صدای بهار تهران کیفیت خودشان را دارند و صدای بهار تبریز و بهار مشهد و بهار خرم آباد و بهار گیلان و بهار آبادان و بهار خرمشهر هم، هرچند هنوز بهارش غم داشته باشد توی صداش. صدها صدای بهار هست که چه‌خوب می‌شود یکی‌یکی نام برد و با این‌حال صدای همه‌ی بهارها یکی‌ست، صدای بهار ایران است و صدای بهار زمین. خوش به حال خوشبخت‌هایی که صداهای فراوانِ بهار را شنیده‌اند.&lt;br /&gt;من شیفته‌ی صدای بهارم. هر سال صدای بهار را دنبال می‌کنم. گاهی گزارش خودم را از آمدن بهار نوشته‌ام و گاهی فقط در ذهن ثبت‌اش کرده‌ام. امسال عجیب‌ترین بهار را داشتیم نسبت به تمام بهارهایی که دیده‌ بودم. زمستان تمام نشده بود که بهار شروع کرد به آمدن، سر رسید اما ناگهان زمستان بازتاخت و با آن برفِ ناخوانده که فرو ریخت ناپدیدش کرد. حالا در آغاز تابستان همان بهاریم...&lt;br /&gt;تابستان در اصل باید از جمع تاب و سِتان درست شده باشد، نه مثل ِ زمستان فقط از زَم و  ِستان... تازه‌نوجوانی بودم که خوش‌ام آمد از این‌طور فکر کردن به واژه‌ها.&lt;br /&gt;البته که واژه‌ها گاهی موجودات بیچاره‌ای هستند. هر کس هر طور دل‌اش بخواهد می‌تواند ازشان استفاده کند و به بازی بگیرد و بیاوردشان. واژه‌ها تاریخ سیاهی دارند به تلخی و پر دردی تاریخ بردگی، هرچند تاریخ پرافتخاری هم دارند هم‌چون تاریخ بردگانی که به آزادی رسیدند.&lt;br /&gt;بهار هم واژه است و هم اتفاق. بهار امسال بهاری بود متفاوت.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;گفتم که تا اواسط پاییز هم کوه می‌رفتم. آن‌روزهای پاییزی هم دست به تن درخت‌ها می‌کشیدم؛ برگ‌ها زرد و ریخته و درخت‌ها سرد. گرمای تن درخت خیلی مشهود نیست، باید صبور بود در پیدا کردن و لمس کردن‌اش،‌ اما سرمایش خیلی به چشم می‌آید.&lt;br /&gt;اوایلْ سرمای درخت‌ها در پاییز و زمستان حسابی ذهن خیال‌باف‌ام را نگران می‌کرد. یک شبِ زمستانی ِ بیست و یک سالگی‌ام فکری شدم مبادا هیچ‌وقت صبح نیاید و هیچ‌وقت باز بهار نشود. اما کم‌کم و توی همان کوه رفتن‌ها بود که فهمیدم این‌طور هم نیست.&lt;br /&gt;آن بالا خودت را می‌بینی که توی شب ایستاده‌ای، اما چند تپه آن‌طرف‌تر یا قله‌ای بالاتر هنوز روز است. صبح توی تاریکی بیدار می‌شوی و می‌بینی هزار متر آن‌سوتر روز در راه است. بهار هم همین‌طور... درخت‌ها سرد می‌شوند و به ظاهر می‌میرند، بعد برف همه‌جا را می‌گیرد و اما باز یک روز همان‌جا می‌بینی بهار برگشته.&lt;br /&gt;صد البته باید برای همه‌ی این‌ها بسیار دقیق و صبور بود. اگر روزی خواستید بفهمید درختی دارد زنده می‌شود یا نه، باید کنارش آرام بایستید، آرام نفس بکشید، کف دست‌تان را بگذارید روی تنه‌اش و منتظر شوید. فکر نکنید حتماً باید مثل اجاقی دست‌تان را گرم کند؛‌ نه! گرمایش آن‌قدر ظریف است که در نخستین وهله‌ باورتان نمی‌شود حتی گرمایی در کار باشد. اما کم‌کم می‌فهمید نمی‌شود ندید و نفهمید آمدنِ بهار را.&lt;br /&gt;هیچ‌وقت چله‌ی زمستان دست‌تان را نگذارید روی درخت‌ها که ثابت کنید مرده‌اند؛ این‌که گفتن ندارد. هر کسی می‌تواند با یک نگاه بفهمد زمستان را. سرمای زمستان از ضخیم‌ترین پوستین‌ها هم می‌گذرد. برخلاف سرمای غوغاگر، گرمای بهار خیلی ظریف و بی‌هیاهوست.&lt;br /&gt;گرمای بهار را می‌توانید روی پوست درخت به نرمی و صبر کشف کنید، بعد کنار همان درخت بایستید، نگاه کنید ببینید خاک‌اش خشک نباشد و اگر بود کمی آب بریزید پاش. اگر ریشه‌اش را سیلاب پاییزی و زمستانی از خاک بیرون کشیده بود با کمی خاکِ نرم ریشه را بپوشانید. خوب نگاه‌اش کنید و جاش را به خاطر بسپارید، بعد بهار که آمد می‌توانید برگردید و ببینید که اشتباهی در کار نبوده. درخت‌ها تا وقتی از ریشه در نیامده‌اند، تا وقتی تبر به تن‌شان نخورده، تا وقتی نمرده‌اند، هر بهار جوانه می‌زنند. گاهی توی باغ‌ها و کوه‌ها حتی درخت‌های شکسته‌ای را می‌بینید که از گوشه‌ی تن مرده‌شان شاخه و جوانه‌ای کوچک بیرون زده. درخت‌ها موجودات غریبی‌اند، بی‌نهایت ساکت‌اند، بی‌نهایت بی‌آزارند، بیشترین آزارها را می‌بینند، بارها تا دم مرگ پیش می‌روند، اما همیشه اولین منادیان بهارند.&lt;br /&gt;حواس‌تان به درخت‌ها باشد. هیچ‌وقت تبدیل‌شان نکنید به دفترچه‌ی خاطرات، روی تن‌شان یادگاری ننویسید، یادگاردانْ نکنیدشان. آنها نستوه‌ترین نشانه‌های بهارند. هیچ زمستان و هیچ تابسِتان و هیچ پاییزی را بدون امید بهار نگذرانید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;11/4/1388&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-1443471722213077867?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/1443471722213077867/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=1443471722213077867&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/1443471722213077867'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/1443471722213077867'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='به‌خاطر، نه به خاطره'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-3928610236439451660</id><published>2009-06-19T08:42:00.001+04:30</published><updated>2009-06-19T09:08:11.672+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر'/><title type='text'>از ققنوس امّید...</title><content type='html'>از غصب نه، که از قصابی شادی&lt;br /&gt;از ربودنِ شبانه‌ی صبح&lt;br /&gt;از به صُلابه کشیدن لبخند&lt;br /&gt;از گوری بزرگ به عمق صدها سال و حکّ نام امید بر سنگ&lt;br /&gt;از امیدِ در اغماء&lt;br /&gt;از امیدواران سوخته&lt;br /&gt;از مشتی که به دهان گذاشتیم، سدِّ اشکی&lt;br /&gt;از مشتی که به دهان کوبیدند، سدِّ فریاد&lt;br /&gt;از شبی هنوز بی‌صبح&lt;br /&gt;از سوسوی هزاران هزار ستاره برای شکستن شبی&lt;br /&gt;از راه شیری‌شان&lt;br /&gt;از تن‌لرز ِ غم‌بار نگرانان&lt;br /&gt;از کاروان بغضی طعمه‌ی راهزنان&lt;br /&gt;از سقوطِ میان صفحاتی که خوانده بودیم&lt;br /&gt;از شکستن زورق...&lt;br /&gt;روزی خواهیم گفت&lt;br /&gt;صبحی در ساحلی.&lt;br /&gt;اسناد معتبری هست: زمین همیشه می‌چرخد!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;خرداد 1388&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-3928610236439451660?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/3928610236439451660/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=3928610236439451660&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/3928610236439451660'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/3928610236439451660'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/06/blog-post_19.html' title='از ققنوس امّید...'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-818511758603114824</id><published>2009-06-07T22:20:00.000+04:30</published><updated>2009-06-07T22:22:45.291+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تا انتخابات'/><title type='text'>همراه شو (8)</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;می‌خواهم بنویسم و نوشته‌هایم چاپ و منتشر بشوند. می‌خواهم با اضطراب کمتری از خواب بیدار شوم و وقتی صدای رییس‌جمهور کشورم را از تلویزیون می‌شنوم دست‌ام از خشم شروع به لرزیدن نکند و دندان‌هایم را به هم فشار ندهم. می‌خواهم در کابوس‌هایم از هراس جنگ و کشته شدن کسانی که دوست‌شان دارم به خود نپیچم و هفته‌ای چند بار آدم‌های مسلح هم‌‌وطن یا بیگانه به خواب‌هایم حمله نکنند. می‌خواهم موقع راه رفتن در خیابان مضطرب نباشم. می‌خواهم یکی در میان اخبار بازداشت و توقیف نخوانم. می‌خواهم با مرگ هر اهل اندیشه‌ای فکر نکنم دق‌مرگ شد. می‌خواهم با خیال راحت کتاب بخوانم، می‌خواهم روزنامه بخوانم و... بگذارید یکی یکی توضیح ندهم و کلاً بگویم می‌خواهم کمی مثل آدم زندگی کنم و امیدوار باشم، و تنها راهی که برای رسیدن به این هدف سراغ دارم تغییر آرام و دموکراتیک شرایط است و ساختن. تغییری آرام که شامل حال همه بشود، هم آن جوانکی که کلاه و بارانی‌ام را مسخره می‌کند و هم بقال سر کوچه‌مان و هم راننده تاکسی‌ها و اتوبوس‌ها و هم خودم. &lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;راست‌اش توی این وضع هیچ علاقه‌ای به مثلاً حذف ممیزی کتاب ندارم. این را مثال زدم چون در آینده‌ی خودم هم تاثیر به‌سزایی دارد. بی‌شک باید خوشحال بشوم اگر مثلاً‌ همین فردا ممیزی کتاب برچیده شود و پس‌فردا از انتشارات فلان تماس بگیرند و بگویند کتاب‌ام به زودی چاپ می‌شود... اما راست‌اش خوشحال که نمی‌شوم هیچ، نگران هم می‌شوم. یادم می‌آید پدرام رضایی‌زاده و یعقوب یادعلی کتاب‌هایشان مجوز ارشاد داشت و آن اتفاقات ناخوشایند و ناجوانمردانه برایشان افتاد. یادم می‌آید بیشتر از آزادی بیان به آزادی بعد از بیان نیاز دارم. پس تا روزی که آزادی بعد از بیان‌ام تضمین نشده هیچ دل‌ام نمی‌خواهد مجوز ارشادی در کار نباشد. مسخره و تسلیم شاید به نظر برسد، اما دل‌ام نمی‌خواهد بعد از آن هر صدای زنگ تلفنی برای من یا دیگر دوستان نویسنده‌ام تبدیل به صدای وحشت و اضطراب بشود. دل‌ام نمی‌خواهد این هراسْ خودسانسوری را به جای دیگرسانسوری بنشاند. من اول آزادی بعد از بیان‌ام را می‌خواهم و تنها راه به‌دست آوردن‌اش را تغییر آرام می‌دانم و تنها راه عملی شدن تغییر آرام را هم شرکت فعالانه در انتخابات می‌بینم و بعد از آن شرکت فعالانه در ساختن سرزمینی که در آن می‌زیم و ساختن سرنوشت‌ام.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;برای همین‌هاست که به میرحسین موسوی رٱی می‌دهم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;*&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;دل‌ام می‌خواهد درباره‌ی هرچیزی دوست دارم بنویسم، حتی اگر نفع خاصی به کسی نرساند و حتی اگر سانسور شود؛ چون با سانسور می‌توانم مبارزه کنم، اما در برابر فاشیسم ملبس به بشردوستی یا مردم‌پرستی زبان‌ام لال می‌شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;من به میرحسین موسوی رٱی خواهم داد چون ملبس به ریا نیست. نمی‌گویم که نگران آینده و آن‌چه پیش خواهد آمدها نیستم، اما این را می‌دانم او سعی نکرده با حرف‌ها و وعده‌های شیرین و غیرعملی دل‌ام/رٱی‌ام را ببرد. این را می‌بینم که بیش از حد شبیه خودش است و به‌نظر نمی‌رسد علاقه‌ای داشته باشد برای پنهان کردن افکارش نقاب بزند. به او رٱی می‌دهم چون احساس می‌کنم شاید بتواند اندکی آزادی بعد از بیان به من بدهد، و اگر عاقل باشم آن‌روز خواهم توانست برای آزادی بیان‌ام تلاش کنم. به او رٱی می‌دهم چون همین چند شب پیش دیدم که چقدر به من و ما احترام می‌گذارد. باور کنیم که ما همه به این احترام نیاز داشتیم و داریم و خواهیم داشت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;پیشنهاد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;a href="http://sainttouka.blogfa.com/post-290.aspx" target="_blank"&gt;پیری یعنی وقتی که نتوانی هیچ چراغی را خودت روشن کنی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;*&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;چند سال پیش با یکی از دوستان‌ام پای تلفن گپ می‌زدیم. دوستی که قرار بود هم‌‌فکر باشد و خیلی آرمان‌‌خواه‌تر از من بود و هست؛ کلاً یک پای ثابت بحث‌ها و گپ‌های بشردوستانه. حرف‌مان کشید به شعرهایم و دوست‌ام شروع کرد به مسخره کردن شعرهای به قول خودش «سرخ»‌ من. بحثی پیش آمد و بالا گرفت و وقتی من گفتم هرچیزی که دل‌ام بخواهد می‌نویسم دوست‌ام کمی شاکی شد و گفت "باید" برای مردم بنویسم. گفت اگر روزی به قدرتی برسد من و امثال من را مجبور خواهد کرد آن‌چه به نفع خلق است بنویسیم. گفت مکانی برای من و امثال من درست می‌کند و هرچه بخواهیم در اختیارمان می‌گذارد و آن‌جا تقریباً محبوس‌مان می‌کند و مجبورمان می‌کند آن‌چه "درست" است را بنویسیم. دوست بشردوست‌ام، استالین جوانِ عزیزم، چنین حرف‌هایی به من زد و من هنوز از به یاد آوردن حرف‌هایش به خود می‌لرزم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;گاهی سعی می‌کنم به خودم بقبولانم که شوخی می‌کرد اما وقتی یادم می‌آید همان‌روزها از موافقان پر و پاقرص بی‌تفاوتی نسبت به انتخابات بود و می‌گفت باید بگذاریم قدرت یک‌دست شود... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;هنوز امیدوارم آن حرف‌هایش شوخی بوده باشد، یا دست‌کم امروز بعد از تماشای این نمایش قدرت چهار ساله نظرش نسبت به تغییر آرام مثبت شده باشد و یکی از طرفداران،‌ گیرم نه‌چندان پر و پا قرص، استفاده از فرصت‌هایی نظیر همین انتخابات برای تغییر و اصلاح. امیدوارم یک روز این یادداشت من را بخواند و به این جمله برسد که استالین عزیز، وقتی آن‌طور با صفا و تبحر تار و پیانو می‌زنی باورم نمی‌شود شعرهای عاشقانه‌ی سرخ را دوست نداشته باشی؛‌ باورم نمی‌شود استالینی حرف‌زدن‌ات را. خلقی که تو می‌گویی برای آزادی به زیبایی و عشق هم نیاز دارند و شوپن آن قدر وطن‌پرست بود که قلب‌اش را فرستاد به وطن‌اش در حالی‌که جسم تبعید شده‌اش در غربت خاک می‌شد. گیریم اصلاً این یک افسانه باشد، اما چقدر خوب‌اند افسانه‌هایی که می‌گویند برای رسیدن به هدف باید هفت کفش آهنین پوشید و پوساند و از هفت دریا گذشت و بالای کوه هفتم به رویاها رسید. رفیق تندروی خوش‌مشرب‌ام، برای تغییر باید دل آدم‌ها را هم به دست آورد. آزادی اگر ارزشمندتر از یک سمفونی زیبا نباشد، بی‌ارج‌تر از آن نیست. حتی یک سمفونی را هم یک‌شبه نمی‌شود نوشت. کنسرتو ویلن بتهوون را تنها تنها نمی‌شود اجرا کرد. کاش همه‌ی رفقایی که مثل تو فکر می‌کنند هم این یادداشت را بخوانند تا به‌شان بگویم بیایید هر رٱی‌مان را یک ساز کنیم و سمفونی امید به ساختن را بزنیم، وگرنه با خیال‌بافی و اسیر توهم بودن نصیب خیلی از ما چیزی جز سوت زدن نمی‌شود،‌ آن‌هم ترسیده و پشت دیوار. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;دل‌ام می‌خواهد تمنا کنم به خاطر هر چیز کوچکی که دوست‌ دارید بیایید و همراه باشید با رٱی‌تان و با فکرتان. به خاطر دوست‌داشتنی‌هایی که می‌دانید در سرمای تعصب و تحجر می‌پوسند و می‌خشکند بی‌آن‌که آن روز ِ دیر شده کسی بتواند از مرگ نجات‌شان دهد... به خاطر بچه‌ها، به خاطر کتاب‌ها، به خاطر موسیقی‌ها، به خاطر زیبایی‌ها، به خاطر فیلم‌ها، به‌خاطر آزادی‌های کوچک انسان‌هایی که هیچ‌وقت آن آزادی که آرمان‌اش را عمری در ذهن پروراندند تمام و کمال به دست نیاوردند،‌ اما یاد گرفتند آزادانه زندگی کنند و آزاداندیشی را به مصاف خشک‌مغزی بفرستند. بیایید دوستان...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-818511758603114824?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/818511758603114824/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=818511758603114824&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/818511758603114824'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/818511758603114824'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/06/8.html' title='همراه شو (8)'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-203813990813677123</id><published>2009-06-06T21:51:00.001+04:30</published><updated>2009-06-06T22:03:09.430+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تا انتخابات'/><title type='text'>همراه شو (7)</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;راه دیگری،‌ فرد بهتری سراغ دارید؟&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;شاید انتخاب شما مهدی کروبی باشد. به‌زعم من کروبی هم گزینه‌ی مناسبی‌ است (انتخاب دوم‌ام) و صادقانه به انتخاب شما احترام می‌گذارم. همین هفته‌ی پیش به برادرم می‌گفتم وقتی سعی می‌کنی کسی را تشویق به رٱی دادن کنی طبیعتاً اول پیشنهاد خودت را بگو (که موسوی‌ است) و اگر دیدی این گزینه راضی‌اش نمی‌کند حتماً به او انتخاب مهدی کروبی را پیشنهاد بده. عکس این رفتار را به طرفداران کروبی هم پیشنهاد می‌کنم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;رک و روراست بگویم، بیایید در این بزنگاهی که پنجه بر سرنوشت‌مان دارد بی‌خیال هم بشویم و از این جیب به آن جیب نکنیم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;من به میرحسین موسوی رٱی می‌دهم، پیشنهاد اول‌ام هم موسوی است. گذشته ازین‌ها، می‌توانید گفتگوهای هر دو را بخوانید و انتخاب کنید و اگر انتخاب من و دیگر طرفداران موسوی به نظرتان درست نمی‌آید، لطفاً به مهدی کروبی رٱی بدهید. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;حتی اگر فکر می‌کنید کلاً همه‌ی ما سخت در اشتباهیم، رٱی سفید بدهید. تنها اعتبار و حیثیتی که باید اعاده شود متعلق به ماست و نتیجه‌ی انتخابات برای ما حیاتی‌تر است، حتی اگر سالی یک ماه زیر آسمان این سرزمین باشیم؛‌ حتی اگر فقط یکی از کسانی که دوست داریم ساکن این سرزمین‌اند. آن‌هایی که به توهمْ نیازمندِ این اعتبار می‌خوانیم‌شان مشروعیت و حیثیت‌شان را از هر راه دیگری می‌توانند به دست بیاورند؛ شاهد هستید که بعضی‌ها حتی با یک گونی سیب‌زمینی برای خودشان کیلو کیلو اعتبار می‌خرند و آب از آب تکان نمی‌خورد مگر به خواست همان بعضی‌ها. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;و تازه کدام ما قبل از این‌که خودش مشکلات شخصی‌اش را حل کند حاضر است به دیگران رو بیاندازد؟ و کدام‌مان تجربه نکرده و نفهمیده با خیال‌بافی راجع به حل شدنِ خودبه‌خودِ مشکلاتْ کاری جز پیچیده‌تر کردن کلاف انجام نداده؟ چند بار شده که بنشینیم و به بند کفشی که گره‌ کور خورده فحش بدهیم یا تهدیدش کنیم به بی‌تفاوتی و خودش باز شود؟ نمی‌خواهم بیخود و خام‌خیالانه مسائل را ساده کنم، راست‌اش مسئله همین‌قدر به نظرم ساده می‌آید. ما به کمک هم نیاز داریم برای کمی بهتر زندگی کردن و این ساده است، هرچقدر هم رسیدن به آن دشوار...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;پیشنهاد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;a href="http://noghtevis.blogspot.com/2009/06/blog-post_6699.html" target="_blank"&gt;برای درک متقابل: تحریمی‌ها همکاری کنید، حتی اگر یاری نمی‌کنید&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://situationoii.blogspot.com/2009/06/blog-post.html" target="_blank"&gt;مانیفست انتخاباتی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;*&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;پ.ن.: بی‌صبرانه در انتظار پیروزی مهدی کروبی در مناظره‌ی امشبم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-203813990813677123?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/203813990813677123/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=203813990813677123&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/203813990813677123'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/203813990813677123'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/06/7.html' title='همراه شو (7)'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-2150852348694893077</id><published>2009-06-05T22:35:00.000+04:30</published><updated>2009-06-05T22:37:15.774+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تا انتخابات'/><title type='text'>همراه شو (6)</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;گفتم که حالا به میرحسین موسوی هم اعتقاد و اعتماد دارم. نمی‌گویم موسوی کاندیدای مطلوب من نیست، چون نمی‌توانم بگویم کاندیدای مطلوب‌ام چه کسی می‌تواند باشد که بتواند باشد.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;تا دو ماه پیش تصمیم قطعی نداشتم برای این‌که به موسوی رٱی بدهم، اما خواندن مصاحبه‌ها و سخنرانی‌هاش کم‌کم نظرم را تغییر داد. (پ.ن.: اگر این اتفاق پیش‌تر هم نیفتاده بود، حالا با شنیدن و دیدن حرف‌ها و رفتارهای اخیرش دلایل خوبی پیدا می‌کردم برای گرفتن تصمیمی قطعی و رٱی دادن به او.)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;باز هم می‌گویم که به تغییر اعتقاد دارم و از طرفی علاقه و امیدی به تغییر ناگهانی و ضربتی ندارم. موسوی کسی‌ست که امیدوارم می‌کند به تغییر آرام و ریشه‌ای و نظام‌مند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;به‌خاطر آن‌که زمانی گفته اصلاح‌طلب نیست نظرم برنمی‌گردد، چون می‌بینم از حمایت محمد خاتمی استقبال می‌کند. چون می‌بینم همان کسانی که امروز موسوی را رد می‌کنند به دلیل اطلاح‌طلب نبودن‌اش،‌ دیروز اصلاح‌طلبی را شکست‌خورده و ناامید کننده می‌نامیدند؛ چهار سال پیش می‌گفتند به اصلاح‌طلبی رٱی نمی‌دهند و امروز به کسی که می‌گوید اصلاح‌طلب نیست. راست‌اش حوصله‌ام سر رفته از این بهانه‌های بی‌بنیاد و رد کردن آن‌چه مشهود است به حکم تصورات. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;به‌هرحال، موسوی از نظر من اصلاح‌طلب است، چون از طرفی معتقدم اصلاحات قبل از این‌که نماد یک حزب باشد یک کلمه است و به اعمال و رفتارهایی خاص اشاره دارد و با این نگاه موسوی اصلاح‌طلب به نظر می‌رسد و از سوی دیگر می‌بینم که خیلی از حامیان موسوی اصلاح‌طلبان (به‌معنای حزبی و غیر حزبی‌اش) هستند و این را هم به خاطر دارم که چهار سال پیش به مصطفی معین رٱی دادم هم به خاطر حامیان‌اش و هم خودش. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;میرحسین موسوی اصلاح‌طلبانه حرف می‌زند و،‌ به عنوان مثال، وقتی می‌گوید فرهنگ غیردولتی حرف‌اش را باور می‌کنم و پیش از آن‌که کسی بخواهد خوش‌باور خطاب‌ام کند می‌گویم: تا وقتی که خلاف‌اش ثابت شود.&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;تا وقتی هم خلاف‌اش ثابت نشده به حرف‌هایی نظیر «اگر خلاف‌اش ثابت شد، آن‌وقت چه خواهی کرد؟» گوش نمی‌دهم. چون هم این اتفاق و هم عکس آن هر دو فعلاً یک وزن دارند و نمی‌خواهم برای خوش‌باور نبودن، بدبینی منفعلانه را دست‌آویز قرار بدهم. ترجیح می‌دهم حالا که هنوز فرصت انتخاب دارم،‌ انتخاب کنم، حتی اگر گزینه‌هایم محدود باشند و به فرض کمی مبهم. به‌هرحال بهتر از آن است که قهر کنم و به روزی بیافتم که در آن حق انتخابِ محدود هم نداشته باشم و خودم کاملاً مبهم بشوم؛ چیزی که به‌نظرم نه‌تنها توهم نمی‌آید، بلکه نظر به شرایط و حرف و حدیث‌های موجود، کاملاً محتمل و ممکن است‌ آن هم نه در آینده‌ای خیلی دور. ترجیح می‌دهم انتخاب کنم و فعالانه منتظر بمانم. انتظار کشیدن چیزی‌ست که همه‌مان یاد می‌گیریم،‌ چه بخواهیم و چه نخواهیم. باید این را هم یاد بگیریم که انتظارات‌مان را بیان کنیم و برای برآورده کردن‌شان فعال باشیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;برای همین‌هاست که به میرحسین موسوی رٱی می‌دهم. چون این حس را به من می‌دهد که توان برآورده کردن انتظارات من و ما را دارد. این‌که چندان سخنور بی‌رقیبی به‌نظر نمی‌رسد هیچ نمی‌تواند ناامیدم کند. خیلی از کسانی امروز همین را دست‌مایه‌ی تضعیف و تخریب قرار داده‌اند تا همین چند وقت پیش سخنوری سخنوران را محکوم می‌کردند. نمی‌شود یک‌روز وعده دادن و سخنوری را نقطه‌ضعف بدانیم و یک‌روز دیگر که میل‌مان کشید فقدان‌اش را بکنیم سند محکومیت. موسوی حتی با جملاتی کوتاه می‌تواند این اعتماد را در من بیشتر کند. هرچه پیش‌تر می‌رویم بیشتر از انتخاب‌ام احساس آرامش می‌کنم و بیشتر امیدوار می‌شوم به بختی برای امیدوار بودن و ماندن؛ و البته تعریف‌ام از امیدواری غول‌آسا و رویاپردازانه نیست. برای همین‌هاست که از شما هم دعوت می‌کنم به همراهی، تا تنها نباشیم و نمانیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;پیشنهاد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;a href="http://negar76.persianblog.ir/post/492" target="_blank"&gt;ایستاده‌ام بر خاکی که وطن است...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-2150852348694893077?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/2150852348694893077/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=2150852348694893077&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/2150852348694893077'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/2150852348694893077'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/06/6.html' title='همراه شو (6)'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-624672731334195844</id><published>2009-06-05T00:40:00.002+04:30</published><updated>2009-06-05T00:45:49.235+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تا انتخابات'/><title type='text'>همراه شو (5)</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;چهار سال پیش و قبل‌ترش خیلی از ما ناامیدانه ناامید شده بودیم از محمد خاتمی. می‌گفتیم خاتمی به ما قول‌هایی داده و به آن‌ها عمل نکرده... اما هیچ از خودمان هم پرسیدیم ما چه کردیم؟ همان یک رٱی که در صندوق انداختیم کافی بود؟ اصلاً‌ وقتی به خاتمی رٱی می‌دادیم به چه فکر می‌کردیم و چه می‌خواستیم؟ هیچ به حرف‌هایش گوش دادیم و سعی کردیم به جای تنها گشتن دنبال مطلوب خودمان، منظور او را هم بفهمیم؟ اگر رٱی دادن‌مان به معنی اعتماد و پشتیبانی است، آیا به محمد خاتمی اعتماد کردیم و پشتیبان‌اش بودیم؟ ما شاکی‌ها هیچ فکر همراهی بودیم؟ هیچ نمی‌توانم بپذیرم که ما دوستانه همراهی کردیم و او فقط پشت خالی کرد... &lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;تغییر ناگهانی حتی در داستان‌های پریان هم کم پیش می‌آید و غول چراغ هم بالاخره محدودیت‌هایی دارد. ما آن زمان که باید راه می‌رفتیم دویدیم و بعدها هم به جای پذیرفتن اشتباهات‌مان فقط ناله کردیم و به خاتمی ایراد گرفتیم که چرا از دویدن‌مان پشتیبانی نمی‌کند با این‌که او به ما، که به‌دشواری حق صاف نشستن داشتیم، قول راه رفتن داده بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;می‌دانستیم و می‌دانیم این مملکت را فقط رییس‌جمهور و گروه‌اش اداره نمی‌کنند. می‌دانستیم و می‌دانیم «مردم» و «ملت» معنی‌اش چند هزار نفر فعال سیاسی و اجتماعی و روشنفکر و کتاب‌خوان و روزنامه‌‌ی سیاسی‌ خوان و وبلاگ‌خوان و... نیست. برای خیلی از هم‌وطن‌ها و اطرافیان ما بازگشت گوگوش مهم‌تر از توقیف روزنامه‌ها بود و ما به جای آن‌که توقیف روزنامه‌ها را برای اطرافیان‌مان مهم کنیم نشستیم و غر زدیم،‌ تحریم کردیم و با آینه حرف زدیم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;صادق باشیم؛ اگر بخواهیم بگوییم خاتمی پشت ما را خالی کرد، باید پیش‌تر و بیشتر قبول کنیم ما هم پشت‌اش را خالی کردیم و اشتباه ما بزرگ‌تر بود چون می‌دانستیم دست‌مان به جایی بند نیست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;چهار سال پیش ما هنوز ان‌جی‌اوهای فعال داشتیم و وحشت و خستگی و نگرانی را به این شکل تجربه نکرده بودیم... در تمام آن هشت سالی که گذشت اگر کم‌کاری‌ای بوده فقط از طرف خاتمی و دولت‌اش نبود،‌ که از طرف ما هم بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;اگر از این حرف‌هایم خوش‌تان نمی‌آید لطفاً‌ قبل از عصبانی شدن و زیر سوال بردن و خودفروخته دانستن من (قبلاً هر نوع سودبری را انکار کرده بودم!) یا هرکسی که مثل من فکر می‌کند، یک لحظه از خودتان بپرسید چه می‌توانستیم بکنیم و چه نکردیم؟ فکر کنید خاتمی آیا واقعاً‌ توانست به بیست میلیون رٱی‌اش تکیه کند؟ فکر کنید واقعاً ‌همه‌ی آن بیست میلیون نفر یک چیز می‌خواستند؟ فکر کنید به این‌که چند نفر را روزنامه‌خوان و کتاب‌خوان کردیم تا بعد صدای بلندتری داشته باشیم در اعتراض به توقیف و سانسور؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;نه! همه‌چیز تقصیر خاتمی نبود. چهار پنج سال پیش مدتی طور دیگری فکر می‌کردم، اما حالا چند سال است که حرف‌های اشتباه‌ام را پس گرفته‌ام و کاش جبران هم بتوانم بکنم؛ چرا که من هنوز به خاتمی و کسانی که شبیه او فکر می‌کنند امید دارم، چون سال‌هاست مطمئن‌ام هیچ‌وقت گاندی گوارا کاندیدای ریاست‌جمهوری نمی‌شود در ایران؛ و به این دلیل که می‌دانم ما ایرانی هستیم (بی‌تعارف، روحیات خاص خودمان و هم‌وطنان‌مان را کم و بیش می‌شناسیم) و این‌که می‌دانم بین همه آدم‌هایی که می‌شناسم تعداد کمی‌شان روزنامه‌ی سیاسی و مجله‌ی فرهنگی را به روزنامه‌ی ورزشی ترجیح می‌دهند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;به ما از بچگی یاد داده‌اند سیاست پر فریب و بی‌ربط به ما است و اغلب ما هم مثل بچه‌های چشم و گوش بسته و خوب این حرف را باور کرده‌ایم و برای همین چهار سال یک بار باید التماس‌مان کنند تا رٱی بدهیم و بعد هم غیب‌مان می‌زند تا چهار سال بعد، و نه همراهی و نه پیگیری... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;چند نفرمان می‌توانیم اسم تمام وزرای کابینه‌های خاتمی را بگوییم؟ چند نفرمان اسم تمام روزنامه‌های توقیف شده را به خاطر داریم؟ چند نفرمان می‌توانیم ادعا کنیم در دوران محمد خاتمی تلاش‌های اجتماعی و سیاسی داشتیم برای بهتر کردن وضع زندگی خودمان و اوضاع سرزمین‌مان و برای ساختن و بهتر شدن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;برای همین‌هاست که می‌خواهم به میرحسین موسوی رٱی بدهم. جدای از این‌که حمایت محمد خاتمی و بعضی احزاب و افراد اصلاح‌طلب از موسوی برایم تعیین‌کننده است، باید بگویم خود موسوی هم در من این اعتماد و اطمینان را پدید می‌آورد. می‌خواهم اعتماد و پشتیبانی‌ام را به موسوی بدهم؛ و با در نظر گرفتن آن تغییر آرام اما ریشه‌ای که انتظارش را دارم خودم را خوش‌باور هم نمی‌بینم. تا حدودی خوش‌بین چرا، اما خوش‌باور نه. تغییر از همین‌جاها می‌تواند شروع بشود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;بیایید اعتماد کنیم، بیاید که باشیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;پیشنهاد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;a href="http://laaaghar.blogspot.com/2009/06/blog-post.html" target="_blank"&gt;تفکر و عمل حزبی آقای لاغر&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;*&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;پ.ن.: به این جملات و حرف‌های دیگر میرحسین موسوی فکر می‌کنم و به او بیشتر و بیشتر اعتماد می‌کنم: «من با برنامه پا به عرصه انتخابات گذاشتم و سعی می‌کنم شعاری که برای تحقق آن برنامه ندارم، ندهم»&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;«قانون‌گرایی به اصلاحات حقوقی نیاز دارد و اصلاحات حقوقی را نمی‌توان یک شبه انجام داد.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;این‌جا بخوانیدش:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;a href="http://ghalamnews.ir/news-18731.aspx" target="_blank"&gt;ادب مرد به ز دولت اوست&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-624672731334195844?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/624672731334195844/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=624672731334195844&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/624672731334195844'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/624672731334195844'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/06/5.html' title='همراه شو (5)'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-2376017031573893000</id><published>2009-06-04T05:19:00.001+04:30</published><updated>2009-06-04T05:33:40.962+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تا انتخابات'/><title type='text'>همراه شو (4)</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;می‌شود ساخت اما نه با زانو! &lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;یکی دیگر از دلایلی که می‌خواهم به میرحسین موسوی رٱی بدهم این است که به‌نظر می‌رسد به چنین شعاری اعتقاد داشته باشد، هرچند آن‌را به زبان نیاورده باشد. مثل خیلی از حرف‌های دیگری که شاید رسماً به زبان نیاورده،‌ اما می‌شود مطمئن بود برای عملی کردن‌شان برنامه‌ها دارد و تلاش خواهد کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;پیشنهاد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;a href="http://sirhermes.blogspot.com/2009/05/blog-post_27.html" target="_blank"&gt;از لحاظِ هیه!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;پ.ن. نظر به مناظره‌: بی‌شک حالا خوشحالم و امیدوارتر. می‌دانم که هنوز تا پایان کار مانده و برای همین این خوشحالی و امید فقط دلیلی می‌شود برای سخت‌تر و بیشتر تلاش کردن، برای یک پیروزی قاطع و تلاشی لاینقطع برای ساختن. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;از همین خوشحالی و نیروی بیشتر است که دل‌ام می‌خواهد در این یادداشت هیجان‌ام را نشان بدهم و دوباره بگویم به میرحسین موسوی رٱی خواهم داد و باز دعوت کنم به همراهی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-2376017031573893000?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/2376017031573893000/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=2376017031573893000&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/2376017031573893000'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/2376017031573893000'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/06/4.html' title='همراه شو (4)'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-7088569163337080916</id><published>2009-06-02T21:08:00.001+04:30</published><updated>2009-06-02T21:11:06.032+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تا انتخابات'/><title type='text'>همراه شو (3)</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;هیچ‌وقت از شیفتگان بی‌چون و چرا و طرفداران سینه‌چاک دموکراسی نبوده‌ام. صادقانه بگویم آرمان‌گراتر از آنم که بتوانم بی‌هیچ ایرادی در وصف دموکراسی داد سخن بدهم، و البته صادقانه‌تر بگویم در زندگی اجتماعی‌ام و در این جا و این&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;  &lt;/span&gt;موقعیت و این شرایط عملاً احترامی برای این عقیده‌ام قایل نیستم و برای عمل کردن ترجیح می‌دهم واقع‌بین‌تر باشم.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;می‌توانم هرچقدر دل‌ام خواست در رویای روشی و نظامی معقول‌تر از نظام‌های دموکراتیک حرف بزنم و چیز بنویسم، اما گمانم این‌قدر عقل توی سرم هست که بدانم چنین چیزی در این زمانه و اوضاع ممکن نیست و حدس می‌زنم تا زمانی که زنده‌ام هم ممکن نشود. برای همین در انتخابات شرکت می‌کنم و رٱی می‌دهم و دیگران را تشویق می‌کنم به رٱی دادن. ازشان می‌خواهم نه فقط همین یک بار، که همیشه، موقع انتخاب بین رویاهای سیاسی و اجتماعی‌شان و واقعیت کمی بیشتر فکر کنند. باور کنید وقتی توی سرمان می‌خورد فرقی نمی‌کند که آنارشیست باشیم یا لیبرال یا محافظه‌کار یا... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;بله، شیفتگی خاصی نسبت به دموکراسی ندارم، اما این را هم می‌دانم که سال‌های سال همین دموکراسی اجازه داده و خواهد داد به‌عنوان یک آرمان‌گرا نفس بکشم. غم‌انگیز اما واقعی!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;و دموکراسی نیم‌بند؟ ترجیح می‌دهم به‌نوبه‌ی خودم کمک کنم یک دموکراسی نیم‌بند کامل بشود تا این‌که بخواهم همه‌چیز را به امان هیچ‌چیز رها کنم و امیدوار باشم آن دموکراسی کامل و بی‌غشی که تعریف‌اش فقط در دانشنامه‌ها‌ی سیاسی آمده از آسمان ول شود روی سرم... راست‌اش هیچ از چیزهایی که از آسمان ول می‌شوند روی سر آدم‌ها خوش‌ام نمی‌آید. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;*&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;من شیفته‌ی نوشتن داستان‌های فانتزی هستم و یکی از دلایل‌اش این است که امیدی ندارم سرزمین پریانی وجود داشته باشد. در نتیجه ترجیح می‌دهم گوشه‌هایی از آن را بسازم، حتی اگر غیرممکن و نیم‌بند به نظر برسد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;فکر کنم این مثال تا حدودی کافی باشد برای این‌که بگویم "ساختن" تنها راه معقولی است که برای رسیدن به آرمان‌ها و رویاهایم می‌شناسم، پس رٱی می‌دهم و رٱی دادن برایم قدمی‌‌ست برای ساختن...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;و در این دوره انتخاب‌ام میرحسین موسوی است، چون احساس می‌کنم واقع‌بین و عاقل است و به ساختن اعتقاد دارد. برای همین است که حتی وقتی حرف‌هایی می‌زند یا کارهایی می‌کند که در وهله‌ی نخست چندان به مذاق‌ام خوش نمی‌آیند باز از او دفاع می‌کنم و نظرم عوض نمی‌شود. موسوی تا الآن واقع‌بینانه و عاقلانه حرف زده و تصمیم گرفته، و این‌که بعضی از حرف‌هایش به‌نظر با رویاها و آرمان‌های من و ما جور در نمی‌آید چیزی از واقع‌بینی‌اش کم نمی‌کند و، اگر این واقع‌بینی یکی از دلایل رٱی دادن‌ام به او باشد، در واقع امتیازش را بیشتر هم می‌کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;این‌که خیلی از خواست‌های به حق و انسانی من و ما، خیلی از نیازهای اصلی و اولیه‌مان، در این سرزمین به رویاها نزدیک شده‌اند هم تقصیر موسوی نیست. دست‌کم فقط تقصیر موسوی نیست و از طرفی نباید فراموش کنیم بیشتر از هر کس دیگری این خود ماییم که وظیفه داریم رویاهایمان را به واقعیت تبدیل و آرمان‌هایمان را عملی کنیم... و هیچ رویایی را به زور نمی‌شود تبدیل به واقعیت کرد. باید آن دنیای مطلوب را بسازیم، ما، تک‌تک ما. بگذارید با این تکرار تاکید کنم بر این‌که، رٱی دادن قدمی‌ست برای این ساختن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;پیشنهاد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;a href="http://mobasheri.khazzeh.com/archives/text/1512.php" target="_blank"&gt;حالا كه سبز پوشيده‌ام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-7088569163337080916?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/7088569163337080916/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=7088569163337080916&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/7088569163337080916'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/7088569163337080916'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/06/3.html' title='همراه شو (3)'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-7737637026262128975</id><published>2009-06-01T23:12:00.000+04:30</published><updated>2009-06-01T23:16:35.011+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تا انتخابات'/><title type='text'>همراه شو (2)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;بارها رٱی داده‌ام و راست‌اش کمی دلخورم که شناسنامه‌ام گم شد و شناسنامه‌ی تازه‌ام همه‌ی مهرها را در آخرین صفحه‌اش ندارد. نه به‌خاطر سودی که بخواهم از مجموعه‌ی خاصی ببرم... &lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;من تقریباً‌ از دانشگاه اخراج شدم چون نمی‌خواستم بچه‌ی حرف‌گوش‌کن آن‌ها باشم؛ هیچ‌وقت هم نه خواسته‌ام و نه می‌خواهم که در سازمانی دولتی استخدام بشوم، چون این هم مخالف آنچه هستم است. هیچ زمانی صفحه‌ی آخر شناسنامه‌ام را به کسی نشان نداده‌ام و نخواهم داد برای این‌که مهرها را ببیند و به من امتیاز یا تخفیفی بدهد. رک و روراست بگویم نانی که بخواهم از این راه بخورم برایم از زهر بدتر است؛ هیچ‌وقت نه تصمیم داشتم و نه تصمیم دارم خودفروشی کنم، و برای خودفروشی کردن نام‌های دیگری هم نمی‌گذارم تا روزی بتوانم تمام این ادعاها را در پستوی فراموشی پنهان کنم و با چرندبافی "آن کار دیگر کردن" را توجیه کنم، چون همیشه نگران قضاوت خودم راجع به خودم هستم. گمان‌ام خیلی از دوستان‌ام، در این مورد، بتوانند راستی حرف‌هایم را تایید کنند. این‌ها را گفتم تا تاکید کنم بر این‌که در تمام دور‌ه‌ها به خاطر خودم رٱی دادم و کسانی که دوست‌شان دارم، و دوست داشتم تمام مهرها روی شناسنامه‌ام بودند تا در آینده آن‌ها را به برادرزاده‌هایم و بچه‌های همسن و سال‌شان نشان بدهم و تشویق‌شان کنم به تلاش برای در دست گرفتن سرنوشت‌شان و ساختن آینده‌شان؛ آینده‌ای که انتظار همه‌مان را می‌کشد، خواه‌ناخواه!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;حالا هم اگر تصمیم گرفته‌ام به میرحسین موسوی رٱی بدهم برای این است که انتظار دارم چیزی در آینده‌ی من و بچه‌هایی که امروز می‌شناسم تغییر کند. به‌هیچ‌وجه در انتظار معجزه‌ای نیستم، فقط می‌خواهم آن‌ها که برای ما تصمیم‌های بزرگ می‌گیرند بفهمند که برای همین یک رٱی هم تلاش کرده‌ام و انتظارها تراشیده‌ام. هرچند خوب می‌دانم تنها اگر باشم صدایم به هیچ‌جا و هیچ‌کس نمی‌رسد. حتی ممکن است کار به جایی بکشد که صدامان همین‌قدر هم در نیاید، اگر این تنهایی را نشکنیم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;پیشنهاد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;a href="http://noghtevis.blogspot.com/2009/05/blog-post_24.html#links" target="_blank"&gt;انتخابگری&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-7737637026262128975?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/7737637026262128975/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=7737637026262128975&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/7737637026262128975'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/7737637026262128975'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/06/2.html' title='همراه شو (2)'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-5970580914247531283</id><published>2009-06-01T04:39:00.001+04:30</published><updated>2009-06-01T04:43:10.052+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تا انتخابات'/><title type='text'>همراه شو (1)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;چهار سال پیش، تقریباً یک ماه و نیم مانده به انتخابات، تصمیم داشتم دیگر رٱی ندهم. تا آن‌وقت انتخاباتی نبود که در آن شرکت نکرده باشم و آن‌زمان مدتی ازین‌بابت شرمنده بودم، چون یادم رفته بود چرا این کار را کرده‌ام. با این‌حال هرچه به انتخابات نزدیک‌تر شدیم بیشتر چرایی رفتار پیشین‌ام را به‌خاطر آوردم و بالاخره، دو سه هفته مانده به روز موعود، تصمیم گرفتم بروم و دوباره رٱی بدهم؛ انتخاب‌ام مصطفی معین بود. &lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;شناخت خاصی از معین نداشتم، اما مثل خیلی از دوستان‌ام اعتمادم به خاتمی‌ها و کولایی هم بود. شک هم نداشتم که رٱی من مهم است، مثل رٱی تک‌تک آدم‌هایی که می‌شناختم. همین‌طور مثل تمام آرای خاموشی که خاموش ماندند و باعث شدند آرای ما آن‌قدر کم و کوچک شوند که به‌راحتی بسوزند و اهمیت خود را از دست بدهند. هنوز هم شک ندارم یک میلیون نفر را می‌شود ندیده گرفت، اما ده میلیون نفر را نه. دست‌کم صدای ده میلیون نفر بلندتر است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;به‌هرحال، آن‌روزها تصمیم داشتم بروم توی خیابان و تبلیغ کنم؛ اما نرفتم. یادم هست شبی که دیدم کار ممکن است به دور دوم بکشد به خودم قول دادم اگر معین به دور دوم رفت تصمیم‌ام را حتماً عملی کنم. اما نرفت... شک داشتم که دوباره شرکت کنم ولی با خواندن جمله‌ای که دوستی در وبلاگ‌اش نوشته بود تصمیم‌ام عوض شد و رفتم و باز رٱی دادم. با این‌حال هنوز افسوس می‌خورم به خاطر تنبلی آن‌روزهایم. خودم را تنها نمی‌بینم... اگر من و صدها تنبل دیگر تنبلی‌مان را کنار می‌گذاشتیم و هر کدام ده نفر دیگر را مجاب می‌کردیم و رٱی‌شان را راهی صندوق... خب، افسوس فایده ندارد و امیدوارم من و آن صدها تنبل دیگر این‌بار جبران کنیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;این‌بار هم مجموع آرای تک‌رقمی ممکن است ندیده گرفته شود، اما اگر بیشتر باشیم... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;می‌خواهم یکی از میلیون‌ها نفری باشم که به میرحسین موسوی رٱی می‌دهند و نگران آینده‌شان هستند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;*&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;پیشنهاد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;یادداشت‌های &lt;a href="http://3pnood.blogspot.com/" target="_blank"&gt;سپینود&lt;/a&gt; را از دست ندهید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-5970580914247531283?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/5970580914247531283/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=5970580914247531283&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/5970580914247531283'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/5970580914247531283'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/06/1.html' title='همراه شو (1)'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-8231518862108273876</id><published>2009-05-27T21:21:00.000+04:30</published><updated>2009-05-27T21:22:50.475+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر'/><title type='text'>از چین و عطرها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;در خانه که تنهام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;span style="mso-tab-count: 1"&gt;            &lt;/span&gt;می‌گردم و بوی تو را پیدا می‌کنم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;پارچه‌هایی شیرین‌شده&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;مثل خودت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;وقتی که گرم آب و حوله‌ی من&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;به آغوش‌ام می‌خزی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;آن‌سوترک گسی عطر تازه‌ای&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;بالای ملحفه‌ام جاخوش کرده و بی‌خوابم می‌کند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;یک‌روز&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;بیرون از این اتاق&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;یک تکه پارچه تو را روی خود نشانده بود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;روی آبی ساتن و گل‌های سرخ و زرد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;عطر تن تو بود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;جنگل، گیاه، شیرینی و شیر&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;آنجا کنار شانه‌ات که تلخای عطر برگ&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;آن عطر ساری و شیرین &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;میان *ستا*‌هات و گود گردن‌ات که جای بینی‌م است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;عطر تن‌ات&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;عطر یک روز تمام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;نشسته روی این ساتن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;قالی سلیمان یادها؛&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;بر آن نشسته بودم و پیچیده‌ی خیال...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;سرم می‌کشید کنار تو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;از مشام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;بالای این ورق &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;نقطه‌ی عمیق سیاهی‌ست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;جای نوک قلم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;می‌گویدت چقدر مست تو بودم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;چقدر مست...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: left" align="right"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;18/11/1387&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: left" align="right"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;بازنگری: 6/3/1388&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;-&lt;br /&gt;* تن/واژه‌ی پنهان‌/خودسانسور شده برای احتراز از حذف/دیگرسانسوری را بی‌شک می‌توانید حدس بزنید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-8231518862108273876?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/8231518862108273876/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=8231518862108273876&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/8231518862108273876'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/8231518862108273876'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/05/blog-post_27.html' title='از چین و عطرها'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-7522248654196672999</id><published>2009-05-18T05:14:00.001+04:30</published><updated>2009-05-18T05:23:41.180+04:30</updated><title type='text'>ادبیات بازیگوش / ادبیات متعهد</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;یک، دو و گاهی ده نفر و حتی بیشتر، می‌نشینیم و بازی کردن کودک خردسالی را تماشا می‌کنیم. وقتی بچه طاق‌باز می‌خوابد و پایش را به زحمت تا دم صورت‌اش بالا می‌کشد و دم دهان‌اش می‌آورد ریسه می‌رویم و وقتی سعی می‌کند لبه‌ی صندلی را بگیرد و بلند شود همه با اشتیاق تلا‌ش‌اش را دنبال می‌کنیم و نگران نتیجه‌ی کارش می‌شویم. یا وقتی میوه‌ا‌ی را برای اولین بار می‌بیند و حیران لمس‌اش می‌کند و به دهان می‌برد، یا هنگامی که با کشف طعم آلو قرمز صورت‌اش را جمع می‌کند قربان‌صدقه‌اش می‌رویم و قهقهه می‌زنیم... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;گاهی همراه این خنده‌ها و نگرانی‌ها ما هم کنجکاو می‌شویم. وقتی می‌بینیم بچه برای ایستادن چه تلاشی می‌کند و چند بار زمین می‌خورد... یاد می‌گیریم. وقتی بچه میوه‌ی نو را می‌بیند دوباره متوجه شگفتی آن میوه می‌شویم. با تماشای زندگی‌اش یاد عروسک‌های رازدارمان می‌افتیم و دوستی صمیمی در خاطرمان زنده می‌شود... ما با کودکان، با تماشای بازی کودکان، زندگی را دوباره به تماشا می‌نشینیم. دوباره دست به کشف زندگی می‌زنیم، سرخوش یا دلخور، خندان یا گریان، اما در پایان سبک‌بار!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;*&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;چرا نویسنده نباید شبیه کودکی باشد که با کلمات بازی می‌کند؟ سرخوشانه و کنجکاو و با اهدافی که فقط خودش می‌داند... یا نمی‌داند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;نوزادان تا مدتی نمی‌توانند مانع شیشه‌ای را تشخیص بدهند و سعی می‌کنند دست‌شان را با ضربه زدن از آن عبور بدهند. طولی هم نمی‌کشد که کشف کنند باید دورش بزنند. به نویسنده‌ای فکر می‌کنم که در برابر حادثه‌ای، قصه‌ای، اندیشه‌ای حتی ناآشنا برای خودش ایستاده و با نوشتن و نوشتن خود را به آن می‌کوبد، روی سطح ِ یک‌دست و سیمانی‌اش دست می‌ساید، و ناگهان راه عبور را پیدا می‌کند. گاهی حتی راهی پیدا نمی‌کند، اما موفق به شناسایی دیوار می‌شود و گاهی حتی فهمیدن این‌که مانعی، فعلاً غیر قابل شناسایی و نام‌گذاری، وجود دارد هم برایش نوعی پیروزی به‌حساب می‌آید. به‌هر حال دومی (راه یا تصویر و تصور) اولی (دیوار ) را محو نمی‌کند؛ هر دو پیش روی ما قرار می‌گیرند و ما...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Segoe UI','sans-serif'; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-hansi-font-family: Tahoma"&gt;*&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;نه! به زعم من "ادبیات متعهد" در برابر چشم‌انداز ادبیاتی بازیگوش چندان چنگی به دل نمی‌زند؛ دست‌کم نه همیشه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;در برابر نویسنده‌ای که کنجکاو در برابر دنیای کلمات و روایات و قصه‌ها می‌ایستد، از ترکیب کلمات جا می‌خورد و از پیش‌آمدها می‌رنجد یا به وجد می‌آید، در برابر نویسنده‌ای که خودْ اولین مخاطب کار خودش است و اولین لذت خواندن را خودش تجربه می‌کند، در برابر نویسنده‌ای چنین، آن نویسنده‌ی متعهدی که هیچ‌گاه از قلعه‌ی تعهدات جمعی و از پیش تعیین‌شده‌اش پا بیرون نمی‌گذارد به‌نظرم شبیه تازه‌جوان ورّاج و ابن‌الوقتی می‌رسد که از هیچ فرصتی برای تسخیر گوش و ذهن دیگران نمی‌گذرد، و همیشه نقابی به چهره دارد و آدم نمی‌تواند به او اعتماد کند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;البته که وجود چنین نویسنده‌ای هم نعمت است و مغتنم (ابن‌الوقتی و ورّاجی همیشه هم ناخوشایند نیستند). تازه‌جوانی که سنگی به نگهبان خفته می‌پراند و بیدارش می‌کند، یا با شیطنتی پیرمرد خموده‌ای را کمی به ورجه‌ورجه وا می‌دارد، مستحق تشویق و تحسین است. اما همنشین دایمی خوبی به حساب نمی‌آید. فکر کنم کم نباشند کسانی که ترجیح بدهند وقت‌شان را به تماشای بازی کودکان بگذرانند، تا به همراهی تازه‌جوانی که در ساحلی شلوغ به دنبال شکاری تازه می‌گردد و کاری ندارد جز تکان دادن دیگران... می‌خواهم بگویم، به گمان من، دنیای تازه‌ای که بازیگوشی‌های کودکانه و بزرگانه پیش رویمان باز می‌کنند خیلی جذاب‌تر و کارآمدتر از حمله و گریزهای آن تازه‌جوان است. من که ترجیح می‌دهم کوهنورد باشم (و مثل بچه‌ای آویزان غرایب زندگی‌ام بشوم) تا اینکه مامور بیدار کردن خفتگان.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;نویسنده‌ی بازیگوشی که در دنیای کلمات و روایاتْ کنجکاوانه به هر سو می‌دود من را به وجد می‌آورد. او می‌نویسد و قرار نیست حتماً چیز تازه‌ای به من بیاموزاند. او می‌نویسد، چرا که به نوشتن نیاز دارد و از نوشتن لذت می‌برد، جان می‌گیرد. نوشتن بخشی از زندگی اوست و شکلی از زیستن‌اش و خیلی وقت‌ها اصل ِ زیستن‌اش... و ما به تماشایش می‌نشینیم و دنیا را این‌بار در دستان او می‌بینیم. دوباره دست به کشف زندگی می‌زنیم، سرخوش یا دلخور، خندان یا گریان، اما در پایان سبک‌بار! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;ما با قایق/متنی چنین، تن به رودخانه‌ی مرگ می‌زنیم، در تن روایت زنده می‌شویم، و از آن سو دیگرگون و زنده‌تر بیرون می‌آییم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-7522248654196672999?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/7522248654196672999/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=7522248654196672999&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/7522248654196672999'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/7522248654196672999'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/05/blog-post_18.html' title='ادبیات بازیگوش / ادبیات متعهد'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-5202163421792611393</id><published>2009-05-04T02:05:00.001+04:30</published><updated>2009-05-04T02:16:42.484+04:30</updated><title type='text'>نگرانی اندوه‌بار مخوف</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;از کدام‌شان بنویسم... از آن‌ها که نوشتنی‌اند و این‌روزها می‌توانم این‌جا بنویسم، کدام‌شان را انتخاب کنم...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;رفتن رضا سیدحسینی شوک‌آور بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;از خودم دلخورم که چرا برای هر کاری این‌همه دست‌دست می‌کنم. مدت‌هاست دل‌ام می‌خواهم چند خط هم که شده درباره‌ی کسانی که یک عمر مدیون‌شان هستم (هستیم) بنویسم. نه که فکر کنم با نوشتن‌شان می‌توانم کاری برای خودشان یا حتی کس دیگری کرده باشم. فقط دل‌ام می‌خواهد بنویسم تا به خودم ثابت کنم هیچ‌وقت فراموش‌شان نمی‌کنم؛ که هر بار شنیدن اسم‌شان برایم کافی است تا پر از حس قدرشناسی بشوم و کلاه به احترام‌شان از سر بردارم. اما این‌بار هم دیر شد... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;توی تعطیلات نوروز که مصاحبه‌ای با رضا سیدحسینی از تلویزیون پخش می‌شد آن‌قدر هول کردم و حواس‌ام به حرف‌هایش بود که کلی اس‌ام اشتباهی فرستادم و دست‌آخر برای عذرخواهی مجبور شدم چند دقیقه‌ی آخر صحبت‌ها را از دست بدهم و هنوز هم پشیمانم. چون رضا سیدحسینی یگانه بود، مثل کارهایش... و نمی‌دانم حالا که رفته چه حرفی دارم بزنم... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;آرزو می‌کنم... مثل بچه‌ها آرزو می‌کنم کاش هنوز زنده بود. و نگران‌ام...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;کاش قدر کسانی که هنوز هستند را بدانیم. بیایید از نجف دریابندری حرف بزنیم و از داریوش آشوری، از حمید سمندریان و &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt; &lt;/span&gt;علی رفیعی، از بهرام بیضایی و محمود دولت‌آبادی و رضا براهنی و جلال ستاری و و و و... حتی از کسانی که هم‌وطن و هم‌زبان نیستند، مثل آلن... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;نمی‌دانم این حرف‌زدن‌ها دقیقاً چه سودی می‌توانند داشته باشند، اما دست‌کم در این حد مطمئن‌ام که کمک‌مان می‌کنند فراموش نکنیم، خیلی دِین‌ها را.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;شوک بزرگ دیگر &lt;a href="http://www.natoor.com/2009/04/1484.php"&gt;ماجرایی&lt;/a&gt;‌ست که برای &lt;a href="http://www.natoor.com/"&gt;پدرام رضایی‌زاده&lt;/a&gt; پیش آمده. در مورد این یکی واقعاً لال‌مانی می‌گیرم. ماجرا آن‌قدر مضحک و با این‌حال نگران‌کننده است که نمی‌گذارد حتی درست به‌ش فکر کنم. خوشبختانه این چند روز زیاد و خوب درباره‌ی این اتفاق ناخوش نوشته شده... با این‌حال کاش ماجرا هر سرانجامی که پیدا کرد (و از صمیم قلب آرزو می‌کنم سرانجامی خوش برای رضایی‌زاده) ‌یادمان نرود که چه پیغام شومی با خود داشته... یعقوب یادعلی، رضایی‌زاده،... کاری کنیم که به این فهرست اضافه نشود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;این دیگر یک ماجرای سیاسی نیست که خام‌خیالانه بگوییم ربطی به ما ندارد. اجتماعی نیست که بشود بی‌رحمانه بی‌تفاوت بود. اصلاً نمی‌شود اسمی به این مضحکه داد و دسته‌ای برای‌اش مشخص کرد. نمی‌شود به دادگاه کشاندن یک نویسنده بابت یک اتفاق ساده که توی داستان‌اش افتاده را با هیچ زبان معقولی توضیح داد و وحشت بزرگ این است که این دست حماقت‌ها ادامه‌دار بشوند. گمان‌ام همین حالاش هم حرف از آتش افتادن به خانه‌ی همسایه گذشته و شعله‌ها به سقف خانه‌ی هر کسی که می‌نویسد افتاده. پس نمی‌شود نگران نبود برای پدرام رضایی‌زاده و ماجرای تلخ و نگران‌کننده‌ای که برایش پیش آمده و بی‌تفاوت از کنارش گذشت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;و یک ماه و خرده‌ای مانده به انتخابات و هنوز انگار که نه انگار. جرٱت نمی‌کنم با نگاه کردن به فضای مجازستان خیال خودم را راحت کنم. این بار دیگر جرٱت نمی‌کنم... بیرون هنوز هوا سرد است. به خودم قول داده بودم دیگر این‌جا زیاد درباره‌ی انتخابات ننویسم و سر قول‌ام هم می‌مانم و به این‌دلیل که حس می‌کنم در مجازستان همه تکلیف‌شان روشن است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;این‌بار ترجیح می‌دهم رای بقال سر کوچه و خاله و عمه و دایی را جمع کنم. ترجیح می‌دهم دو ماه دیگر زانوی غم بغل نگرفته باشم و خوش‌خیالانه هم که شده فکر کنم نگرانِ حرف‌ها و کارهای رییس‌جمهور کشوری که درش زندگی می‌کنم نیستم. فکر کنم می‌شود؛ که همه‌چیز اندکی هم که شده روبراه می‌شود اگر تنبلی نکنیم. دل‌ام می‌خواهد دو ماه دیگر وقتی به رییس‌جمهور تازه فکر کردم خوشحال باشم از تنبلی نکردن‌ام و حتی اگر نتیجه بر خلاف انتظارم بود پشت دست نگزم از افسوس ِ بی‌عملی. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;تحریم کردن انتخابات از نظرم اشتباه‌ترین اشتباه ممکن است و دل‌ام می‌خواهد هر طور که شده اشتباه بودن‌اش را به طرفداران‌اش بفهمانم. باید رای بدهیم، باید تصمیم بگیریم و عاقلانه رای بدهیم و می‌خواهم در این چند وقت باقیمانده همین را بگویم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;و باز دل‌ام می‌خواهد درباره‌ی همه‌ی این‌ها بنویسم. دل‌ام واقعاً گرفته از رفتن رضا سیدحسینی و وحشت‌زده‌ام از ماجرایی که برای پدرام رضایی‌زاده پیش آمده و نگرانِ انتخابات پیش رو و نتیجه‌اش. دل‌ام می‌خواست درباره‌ی هر کدام جداگانه چیزی بنویسم، جدی‌تر و سرپاتر... با این‌حال احساس می‌کنم خیلی هم بی‌ربط نیستند و می‌شود همه را کنار هم گذاشت و دید و خواند. صادقانه بگویم اصلاً فکر نمی‌کنم که بی‌ربط باشند این اندوه و وحشت و نگرانی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-5202163421792611393?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/5202163421792611393/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=5202163421792611393&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/5202163421792611393'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/5202163421792611393'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/05/blog-post_04.html' title='نگرانی اندوه‌بار مخوف'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-2312246473255779301</id><published>2009-05-01T18:47:00.001+04:30</published><updated>2009-05-01T18:51:23.751+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='صدا'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;مطمئن نیستم برای کسی جالب باشد؛ راست‌اش برایم چندان مهم هم نیست، چون خودم را که حسابی به‌وجد می‌آورد؛ هرچند، گاهی هم فکر می‌کنم نکند این اصلاً خاصیت‌اش باشد و همه‌ی کسانی که این مدل‌اش را دارند متوجه‌اش شده باشند. به‌هرحال، من که کلی ذوق می‌کنم از شنیدن‌اش. احساس می‌کنم یکی از همان اتفاق‌های غریب و فانتاستیکی است که همیشه دوست داشتم. &lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;و این اتفاق... خب! یک ماگ "&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;Nesquik&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;" دارم با آن خرگوش دوست‌داشتنی و خندان‌اش. در واقع دو تا از این ماگ‌ها دارم، یکی با حاشیه‌ی آبی‌رنگ بر دهانه و آن یکی سبز و هر دو هدیه‌ی دوست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;بدون هیچ نظم خاصی از هر دوشان استفاده می‌کنم. آن‌که آبی رنگ است هیچ کار خاصی بلد نیست بکند غیر از نگه‌داشتن نوشیدنی. اما ماگِ سبزْ نوازنده است. وقتی توش چای داغ می‌ریزم شروع می‌کند به نواختن. هرچند قطعه‌ی خاصی نمی‌زند، اما شنیدن تق‌تق‌اش حسابی هیجان‌انگیز است. اگر فقط صدای تق‌تق نامنظم می‌داد شاید زیاد به وجدم نمی‌آورد. اما خب،‌ چیزی که جذاب‌اش می‌کند نظم تق‌تق‌هایش است. تقریباً صدایش این است: تَتَق تق تق... همین صدا را پشت‌سر هم تکرار می‌کند تا چای خنک شود. با قهوه یا شیر یا شیرقهوه‌ی داغ این صدا را نمی‌دهد. انگار فقط به چای حساس است آن ساعت یا ساز عجیبِ توش...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;همین الآن صدا دادن‌اش تمام شد. من هم بیشتر درباره‌اش نمی‌نویسم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: left" align="right"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;بهار 86&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.: متاسفانه حالا هر دوی آن‌ها شکسته‌اند. شاید برای همین این یادداشت را بعد از یک‌سال گذاشتم این‌جا. چیزی شبیه مرثیه‌ای برای دو ماگ که بیشتر از دو "ماگ" بودند و برای همین هنوز تن شکسته‌شان صنم‌وار توی اتاق‌ام هست.&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-2312246473255779301?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/2312246473255779301/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=2312246473255779301&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/2312246473255779301'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/2312246473255779301'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title=''/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-6241385184640601401</id><published>2009-04-25T00:08:00.002+04:30</published><updated>2009-04-25T00:21:34.632+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='موسیقی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دعوت به شنیدن'/><title type='text'>از آلیس بپرس</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: ltr; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/file/97953873/ae134043/White_Rabbit.html"&gt;White Rabbit&lt;/a&gt;&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: ltr; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Jefferson_Airplane"&gt;Jefferson Airplane&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: ltr; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;Album: &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Surrealistic_Pillow"&gt;Surrealistic Pillow&lt;/a&gt; (1967)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: ltr; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;One pill makes you larger&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;And one pill makes you small&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;And the ones that mother gives you&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;Don't do anything at all&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;Go ask Alice&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;When she's ten feet tall&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;And if you go chasing rabbits&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;And you know you're going to fall&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;Tell 'em a hookah smoking caterpillar&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;Has given you the call&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;Recall Alice&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;When she was just small&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;When men on the chessboard&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;Get up and tell you where to go&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;And you've just had some kind of mushroom&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;And your mind is moving slow&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;Go ask Alice&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;I think she'll know&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;When logic and proportion&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;Have fallen sloppy dead&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;And the White Knight is talking backwards&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: ltr; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;And the Red Queen's &lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;»&lt;/span&gt;off with her head!&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;«&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: ltr; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;Remember what the dormouse said&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: ltr; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;Feed your head&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: ltr; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;Feed your head&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;* &lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;    &lt;/span&gt;*&lt;span style="mso-spacerun: yes"&gt;     &lt;/span&gt;*&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;در گوگل فارسی که نام &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Grace_Slick"&gt;گریس اسلیک&lt;/a&gt; و این ترانه‌ را جستجو می‌کردم به نتایج جالب و بعضاً عجیبی رسیدم. در واقع (صادقانه بگویم) یکی‌شان خیلی عجیب بود که حسابی کفرم را هم در آورد. یادداشتی بود تقریباً پندآمیز و با این مضمون که همین ماده و احساساتی که اسلیک در ترانه‌اش به ستایش‌شان می‌پردازد حالا او را سوزانده و نابود کرده‌اند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;کاری به این ندارم که راست گفته یا نه (اصلاً بگیریم که شاید حق داشته باشد؛ هرچند در تصویر اسلیک کهنسال اثری از سوختگی به نظر نرسد) اما این تک‌بعدی نگاه کردن و این تفسیر اخلاقی ترانه‌ای چنین به‌یادماندنی حال من یکی را که می‌گیرد. درک نمی‌کنم به من ِ شنونده چه ربطی دارد که اسلیک در جوانی‌اش چه می‌کرده و جاپلین اشتباه کرده که اوردوز کرده و جَگر آدم بی‌تربیتی بوده که جَگر بوده... به‌زعم من مهم‌ترین چیز هنگام شنیدن موسیقی، شنیدن موسیقی است و وظیفه‌ی من و هیچ‌کس دیگر نیست که بنشینیم و درباره‌ی آهنگساز و خواننده‌اش قضاوت کنیم. بی‌تعارف، این نوع برخورد با موسیقی بیشتر مناسب حال و هوای دوران نوجوانی است و البته مناسب ستارگانی که بیشتر نور و تصویر دارند تا صدا.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;به‌هرحال... به‌همین خاطر پیشنهاد می‌کنم بیایید موقع شنیدن این ترانه (و خیلی از ترانه‌های فراموش‌نشدنی و جان‌فروز دوران طلایی موسیقی راک) ذهن‌مان را از تحلیل و تفسیرهای این‌زمانی و آن‌زمانی‌شان پاک کنیم. بی‌خیال اوردوز کردن هندریکس و راز مرگ موریسون بشویم و از یاد ببریم الماس‌های آسمان قرار بوده به چه چیزی اشاره داشته باشند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;مثلاً، درباره‌ی همین ترانه، یادمان بیاید که کارول وقتی توی قایق برای آلیس و رفقا قصه‌ی آلیس را تعریف می‌کرده نه خودش "های" بوده و نه هیچ‌کدام از آنها (وگرنه ممکن بود غرق بشوند و آن‌وقت هیچ‌کدام از ما دنبال هیچ خرگوش خوش‌پوشی نمی‌توانستیم برویم) یا اسلیک، اگر هم "های" بوده، توی اتاق خودش بوده (شاید!) و به‌هرحال و در هر حالی ترانه‌ی محشری سروده... بعد دوباره ترانه را گوش کنیم و دوباره و دوباره، و حالا بعد از نیم قرن، صدای راک را، به احترام مرگ غم‌انگیز پدران و مادران‌اش، طور دیگری بشنویم، شاید و شاید همان‌جوری که دل‌شان می‌خواسته شنیده شود... و از ترانه لذت ببریم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.: امیدوارم یادداشت من هم پندآمیز به نظرتان نیامده باشد. صرفاً، و بی‌شک، یک پیشنهاد و دعوت بود به آزادانه‌تر شنیدن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;پ.پ.ن: قرار نبود این‌همه پیشنهادم طولانی بشود و خب، شد! به‌هرحال، نظر به این‌که الآن یک اس‌ام حال‌خوش‌کننده هم داشتم، برای این‌که شما هم به حال و هوای خوش موسیقی برگردید پیشنهاد می‌کنم یک اجرای دیگر، و تا جایی که می‌دانم قدیمی‌تر، از همین قطعه را هم بشنوید. اجرایی کاملاً متفاوت و به‌اندازه‌ی اولی غافلگیرکننده:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: ltr; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/file/101529509/4dfb48f1/White_Rabbit__The_Great_Society_With_Grace_Slick_.html"&gt;White Rabbit&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: ltr; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Great_Society_(band)"&gt;The Great Society&lt;/a&gt; with Grace Slick&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;پ.پ.ن.تر: متاسفانه این یکی قطعه زیادی حجیم است (حدود 14 مگابایت) و مسلماً دریافت‌اش کمی سخت. شرمنده. راهی سراغ نداشتم برای کم‌حجم کردن‌اش و از طرفی تنها نسخه‌ی سبک‌تر و در دسترس‌ام هم واقعاً از کیفیت صوتی بویی نبرده بود. به‌هرحال گمان‌ام به زحمت گرفتن‌اش بیارزد، حتی اگر خیلی هم اهل موسیقی راک نباشید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-6241385184640601401?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/6241385184640601401/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=6241385184640601401&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/6241385184640601401'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/6241385184640601401'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='از آلیس بپرس'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-4817578194637317420</id><published>2009-03-29T03:40:00.001+04:30</published><updated>2009-03-29T03:44:41.213+04:30</updated><title type='text'>عزیزم، آلیس گوش چپ‌ام را زخمی می‌کند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;شوق غریبی‌ست این اشتیاق نوشتن... اشتیاقی نوشتن...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;گوشه‌ی دسک‌تاپ‌ یک فایل متنی درست کرده‌ام به نام «کاغذ روی میز». معمولاً نمی‌توانم صبر کنم تا برنامه‌ی سنگین‌تری باز شود برای نوشتن. حتی نمی‌توانم صبر کنم برای نوشتن روی کاغذ. باید در اسرع وقت و با بیشترین سرعتی که در توان‌ام هست بنویسم، وگرنه همه‌چیز از بین می‌رود، می‌پرد به قولی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;و دل‌ام می‌خواهد بنویسم. ناگهان دل‌ام می‌خواهد بنویسم. مثل همین حالا... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;فیلم «&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0354899/"&gt;دانش خواب&lt;/a&gt;» را دیدم. تیتراژ پایانی که بالا می‌رفت، با &lt;a href="http://www.4shared.com/file/95519803/9b324172/Theme_Generique_Fin_Golden_The_Pony_Boy.html"&gt;موسیقی دلنشین‌اش&lt;/a&gt; تکیه دادم به پشتی صندلی؛ حلاوتِ تماشای قصه و اجرا‌ی عالی هنوز توی ذهن‌ام جاری. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;روی دیوار ِ پشت و کنار مانیتور تکه‌ای کاغذ گلاسه‌ی سفید چسبانده‌ام. پشت‌اش دیوار کمی ریخته بود از ضربه‌های مانیتور و سیاه شده بود. کاغذ حالا آن‌جاست، روش چند جمله نوشته‌ام که الآن توی تاریکی درست خوانده نمی‌شوند. روزی نوشته‌ام ده سال بعد (با تاریخ و ساعت دقیق)‌ در این زمان چه می‌کنم. این کاغذ را بی‌شک گم نخواهم کرد. کاغذهای سفیدتر از این را هم سال‌ها توانسته‌ام نگه دارم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;آن‌روز هم تکیه داده بودم به پشتی صندلی و خیره شده بودم به کاغذ روی دیوار و حال خوبی داشتم. فیلم هم که تمام شد حال عجیب و خوبی داشتم. شبیه وقت‌هایی که ناگهان عشقی برمی‌گردد به لحظاتِ اول‌اش. اسم‌اش را می‌گذارم بازیابی عشق... نه عشقی از دست رفته یا تمام شده، نه! عشقی که یک لحظه مثل یک دژاوو برمی‌گردد به لحظه‌ی اول‌اش. بازیابی همان لحظات اولیه، همان دل‌تُپّه‌ها و لرزیدن‌های زانو که هنوز نامفهوم‌‌اند برای خودِ آدم... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;خیره شده بودم به کاغذ و روش سایه‌ی یک خرگوش دیدم. درست مثل سر خرگوشی خیالی. معمولاً وقتی از جایم تکان می‌خورم این‌طور تصویرها به‌هم می‌ریزند، اما این خرگوش هنوز، حتی همین حالا که می‌نویسم‌اش، سرجایش هست. گوش‌های کوتاه و تپلی دارد و بینی‌اش زیادی تخت است و همین هم بامزه‌اش کرده. کوچولو و چاق است. هرچند چاق واژه‌ی مناسبی نیست برای دلنشینی‌اش؛ بهتر است بگویم کوچولو و تپل است خرگوش سایه‌ایِ کاغذ روی دیوارم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;وقتی دیدم‌اش فکر کردم از کجا آمده. دو راه برای آمدن داشته: صاف از توی سوراخ گوش من یا از پنجره‌ی پشت سرم، روی نور هال. از آن‌جا باید می‌آمده و می‌خورده به دستمال کاغذی‌ای که نصفه‌نیمه فرو کرده‌ام توی لیوان خالی از چای بعد از ظهر. تنه‌ی مربعی‌اش، یا دیواری که از پشت‌اش سرک کشیده، هم خورده به جعبه‌ی بزرگ گوش پاک‌کنی که عصری خریدم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;این خرگوش سایه‌ای بانمک را دیدم که روی کاغذ روی دیوار نشسته و خودم هم تکیه داده بودم به صندلی و به موسیقی دل‌نواز پایان فیلم گوش می‌دادم. احساس کردم باید یک‌جوری این خرگوش را نگه دارم. فکر کردم اگر انیماتور بودم می‌توانستم نگه‌اش دارم، یا اگر عکاس. اما من نه انیماتورم و نه عکاس. دل‌ام می‌خواست و می‌خواهد که باشم، اما هنوز نیستم. فکر کردم می‌توانم بنویسم‌اش... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;از خودم پرسیدم همه‌چیز را می‌خواهی بنویسی؟ می‌توانی؟ می‌توانی تصویر پشت پنجره‌ی هال را بنویسی؟ شعله‌های نور بالای پرده‌ی اتاق‌ات را چطور؟ نور صبح‌گاهی پیش از خواب که از پشت پرده‌ی کلفت و سبز رنگ تو آمد و نشست پشت گردن معشوق‌ات، که موهایش را فرستاده بود بالای سرش، و تارهای نرم و نازک مانده پشت گردن‌اش را روشن کرد و انحنای گردن و شانه را آن‌قدر زیبا، و هر کاری کردی نتوانستی با دوربین گوشی سلفن ثبت‌اش کنی را هم می‌توانی بنویسی؟ می‌توانی حس اولین بوسه‌ی ناشیانه را بنویسی یا لذتی که از این موسیقی می‌بری... چطور می‌توانی یک خرگوش سایه‌ای را از روی دیوار بکشی به دلِ کاغذ؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;به خودم گفتم همین الآن هم روی کاغذ هست... امتحان می‌کنم، شاید از کاغذ روی دیوار آمد به کاغذ روی میز... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;اصلاً، چه‌کار می‌توانم بکنم غیر از نوشتن؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: left" align="right"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;17/12/1387&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-4817578194637317420?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/4817578194637317420/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=4817578194637317420&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/4817578194637317420'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/4817578194637317420'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/03/blog-post_29.html' title='عزیزم، آلیس گوش چپ‌ام را زخمی می‌کند'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-2356531149272679927</id><published>2009-03-18T06:37:00.002+03:30</published><updated>2009-03-18T06:43:50.474+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;آخ که چه لذت سادومازوخیستی غریبی دارد این هر شب کندن یک برگ از تقویم کوچک رومیزی و لاغر و لاغرتر کردن‌اش؛ بین دو انگشت لمس کردن نحافتِ روزهای مانده از سال و خود. این تماشای ذوق‌زده‌ی ورق ورق شدن، همراه دلهره‌ی دیر کردن. آخ که چه هیجان مریضی دارد! &lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.: حالا فقط سه برگ مانده از آن عظمت یک سال پیش. هیکل‌ پهلوانی‌اش رفته، اما هیبت ققنوسی‌اش پیش چشم‌ام است و نَسَق می‌گیرد.&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-2356531149272679927?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/2356531149272679927/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=2356531149272679927&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/2356531149272679927'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/2356531149272679927'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/03/blog-post_18.html' title=''/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-7018556119642155296</id><published>2009-03-14T06:30:00.007+03:30</published><updated>2009-03-14T06:57:32.346+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جستار'/><title type='text'>لَختی وسوسه‌برانگیز ِ ماندن</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 2pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;بلاهت اینرسی است.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 2pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;ابله درگیر و اسیر اینرسی هستی خود، یا شاید بهتر باشد بگویم، هرچه‌بودگی و همان‌بودگی خویش است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 2pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;ابله، بر خلاف تصور ما (که فکر می‌کنیم معمولاً در جریان نیست) تمام و کمال در جریان است؛ وابسته به جریان و تحت‌تٱثیر آن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 2pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;بلاهت همان‌قدر می‌تواند نشان‌دار سکون باشد که حرکت. آن‌چه سکون و تحرکِ بلاهت را خاص (ابلهانه) می‌کند، "جریانی" بودن‌اش است؛ این است که "تکان‌خورده" می‌شود یا نه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 2pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;بلاهت میل به حفظ هرچه‌بودگی‌ست. یا احتمالاً آن‌طور که برای یک ابله خوشایند است، با حذفِ "میل" (که به‌هرحال اندکی هم که شده با خود تحرکی خودآگاهانه دارد)، بلاهت عادت به هرچه‌بودگی و همان‌بودگی‌ست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 2pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;خوزه ارتگا یی گاسِت می‌گوید:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 2pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;«ویژگی اصلی عصر ما این حقیقت تلخ و هولناک است که انسانِ میان‌مایه و ذهن پیش‌پاافتاده‌ای که نسبت به میان‌مایه‌گی ِ خود وقوف دارد جرٱت می‌کند که حق خود به میان‌مایه‌گی را ابراز دارد و آن‌را در هرجا که بتواند مطرح کند.»*&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 1pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: windowtext 1pt solid; mso-element: para-border-div; mso-border-bottom-alt: solid windowtext .75pt"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 0cm 0cm 2pt; BORDER-LEFT: medium none; DIRECTION: rtl; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; mso-border-bottom-alt: solid windowtext .75pt; mso-padding-alt: 0cm 0cm 1.0pt 0cm"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;این گفته در ذهن‌ام طنین فریاد پرهراس و هراس‌انگیزی را دارد که خبر از عصر بلاهت می‌دهد. خبر از فراگیری طاعونی که به هیچ‌کس و هیچ ذهنی امان نمی‌دهد؛ هیچ‌کس و هیچ ذهنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 0cm 0cm 2pt; BORDER-LEFT: medium none; DIRECTION: rtl; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; mso-border-bottom-alt: solid windowtext .75pt; mso-padding-alt: 0cm 0cm 1.0pt 0cm"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;br /&gt;* اُرتگا یی گاسِت،‌ خوزه؛ پدیده‌ی ازدحام توده‌ها؛ ترجمه‌ی حسین بشیریه؛ کهون، لارنس (ویراستار)؛ متن‌هایی برگزیده از مدرنیسم تا پست مدرنیسم؛ ویراستار فارسی عبدالکریم رشیدیان؛ چاپ دوم، 1381؛ تهران: نشر نی (ص. 227)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توضیح: این یادداشت را برای &lt;a href="http://www.hezartou.com/"&gt;هزارتو&lt;/a&gt;ی «ابله» نوشته بودم که متاسفانه فرصت انتشار پیدا نکرد. مسلماً این "متاسفانه" به خاطر آن آخرین شماره‌ی منتشر نشده است و مطالبی که نخواندم. به‌هرحال فکر کردم بد نیست بگذارم‌اش این‌جا برای خواندن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;پ.ن.: شیفته‌ی این جمله‌ی اُرتگا یی گاست‌ شده‌ام و مدت‌هاست آرزو می‌کنم وقت و حوصله‌ای باشد تا تکه‌هایی از این مقاله (که خود بخشی‌ست از کتاب «طغیان توده‌ها») را تایپ کنم و بگذارم این‌جا که دور هم بخوانیم. به زعم من خواندن‌اش یک‌جورهایی از واجبات است، برای همه و همه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;br /&gt;پیشنهاد می‌کنم انتخاب عالی &lt;a href="http://gol-ku.blogspot.com/"&gt;بامداد&lt;/a&gt; را، برای «صفحه‌ی اول» هزارتوی «ابله»، بخوانید:&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;a href="http://gol-ku.blogspot.com/2009/02/blog-post_15.html"&gt;راه چاره آن نیست که همسایه‌مان را محبوس کنیم&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-7018556119642155296?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/7018556119642155296/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=7018556119642155296&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/7018556119642155296'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/7018556119642155296'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/03/blog-post_14.html' title='لَختی وسوسه‌برانگیز ِ ماندن'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-2340261795466432602</id><published>2009-03-05T19:52:00.000+03:30</published><updated>2009-03-05T19:53:38.129+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان'/><title type='text'>پریان و روبات‌ها</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;یادم هست، از دوران کودکی‌ام، مادربزگ‌ام چیزی که گم می‌کرد برای پیدا شدن‌اش بخت دختر شاه پریان را گره می‌زد. یک تکه نخ یا پارچه گیر می‌آورد، گره‌‌ی نرمی به آن می‌زد و از شاه پریان می‌خواست شیء گمشده را برایش پیدا کند تا او هم گره از بخت دخترش بردارد؛ به‌اصطلاح بختِ دختر شاه پریان را گره می‌زد. البته این ابداع مادربزرگ‌ام نبود؛ گمان‌ام تمام هم‌نسلان‌اش این طلسم را بلد بودند. &lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;البته خیالِ بد برتان ندارد که این طلسم جزو طلسم‌های جادوی سیاه به حساب می‌آمده. نه! آن گره شل جادوشان را سفید می‌کرده. مادربزرگ‌ام و همه‌ی جادوگرانِ سفیدِ هم‌نسل‌اش همیشه به عهدِ خود وفادار می‌ماندند و وقتی به گمشده می‌رسیدند گره را باز می‌کردند. در واقع این عهدی بوده بین آنها و شاه پریان، و اگر جادوگر سیاه‌دلی بدعهدی می‌کرد یا جادوگر سفیدی، از سر ندانم‌کاری، گره کوری به طلسم‌اش می‌زد شاه پریان بدبختی سرش می‌آورد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;و این یکی از قصه‌های پریان زندگی من بود، وقتی که بچه بودم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;*&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br /&gt;حالا، تازگی‌ها، درگیری عجیبی پیدا کرده‌ام با دنیای اطراف‌ام. وقتی یکی از وسایل‌ام گم می‌شود،‌ که البته این اتفاق کم نمی‌افتد، آنی به سرم می‌زند بروم سراغ تلفن و شماره‌اش را بگیرم تا ببینم کجا افتاده... مبدع این راه‌حل مطمئناً مخترع سلفن نبوده، اما بی‌بروـ‌برگرد باید بخشی از مسئولیت‌اش را گردن بگیرد. دست‌کم وقتی دنبال جوراب‌های سرمه‌ای‌ام می‌گردم و، به جای رفتن سراغ کشوی جوراب‌ها، راه‌ام یک لحظه کج می‌شود به سمت تلفن. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;و این یکی از داستان‌های علمی‌تخیلی این روزهای زندگی من است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-2340261795466432602?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/2340261795466432602/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=2340261795466432602&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/2340261795466432602'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/2340261795466432602'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='پریان و روبات‌ها'/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-415273972935511856</id><published>2009-03-01T06:03:00.001+03:30</published><updated>2009-03-01T06:10:54.669+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;a href="http://www.forough.net/7th-Year/148/pw-thoughts.htm"&gt;ناموس كيست، چيست و چه كاربردی دارد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;این یادداشت را سال 84 برای سایت تریبون فمینیستی نوشته بودم. الآن متاسفانه جزییات موضوع و بحث‌هایی که این متن از دل آن‌ها بیرون آمد را به خاطر ندارم و این‌قدری یادم مانده که بستر اصلی ِ بحث «خشونت‌های ناموسی» بود و نوشتن این متن مدیونِ دوستان و اساتید عزیزم بود در مرکز فرهنگی زنان*. به‌هرحال آن‌روزها فرصتی برای انتشارش پیش نیامد (کمی بعدتر هم ایف‌تریبون پلمب مجازی شد) و همین‌طور ماند گوشه‌ی آرشیوم تا چند وقت پیش که بیرون آمد و گردگیری و مرتب‌اش کردم که بفرستم‌اش برای شهاب مباشری عزیز و مجله‌ی فروغ. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;در پایان یادداشت هم باز توضیح مختصری داده‌ام راجع به چرایی و چگونگی از صندوق بیرون آمدن‌اش بعد از سه سال.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;* &lt;a href="http://farnaaz.org/archives/000902.html"&gt;آغازی بر خشونتی سيستميک: «ناموسی» و شايد «بی‌ناموسی»&lt;/a&gt; را هم می‌توانید در وبلاگ &lt;a href="http://farnaaz.org/"&gt;امشاسپندان&lt;/a&gt; بخوانید. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;پ.ن.: خب! بیشتر یادم آمد.&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-415273972935511856?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/415273972935511856/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=415273972935511856&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/415273972935511856'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/415273972935511856'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/03/84.html' title=''/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-1012578557440047011</id><published>2009-02-23T00:51:00.002+03:30</published><updated>2009-02-23T02:46:00.283+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;توی این سرمای خشک، که انگار کیف پول‌اش را جا گذاشته بوده و برگشته، یک‌دفعه دل‌ام برای تهرانِ عرق‌کرده تنگ شد. شب‌هایی که بوی عرق ِ خواب می‌گیرند کوچه‌پس‌کوچه‌ها و وقت قدم زدن احساس می‌کنی سکوت‌ات نه به اختیار، که از سر ملاحظه‌کاری‌ست.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;هرچند... می‌دانم وقتی هم برسد، برگردد مثل هر سال، استقبال شایانی هم از آن نمی‌کنم، بس‌که بوی کوپه‌های درجه‌ سه‌ی قطار می‌دهد... اما خوب بی‌خواب می‌کند.&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4883550450690752622-1012578557440047011?l=pandopan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://pandopan.blogspot.com/feeds/1012578557440047011/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4883550450690752622&amp;postID=1012578557440047011&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/1012578557440047011'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4883550450690752622/posts/default/1012578557440047011'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://pandopan.blogspot.com/2009/02/blog-post_23.html' title=''/><author><name>ساسان م. ک. عاصی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05747725477576378708</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='31' src='http://bp2.blogger.com/_s57w2P_rSig/R5yT2OegcII/AAAAAAAAAAk/C_tPYUe2duw/S220/Sasan.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4883550450690752622.post-3211200796295190193</id><published>2009-02-21T07:24:00.001+03:30</published><updated>2009-02-21T07:29:38.455+03:30</updated><title type='text'>یک روز کاری خوب روزی است که شروع شود</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;بدیهی است که همیشه همه‌چیز بر وفق مراد پیش نمی‌رود. شاید حتی بتوانم بگویم همیشه هیچ‌چیز بر وفق مراد پیش نمی‌رود... فعلاً کاری ندارم به این‌که "مراد" چیست گاهی‌وقت‌ها و همیشه.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;*&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;یک روز کاری خوب می‌تواند چند دقیقه بعد از بیدار شدن شروع شود (حتی اگر شب باشد) یا حداکثر یکی دو ساعت بعد... بستگی دارد به این‌که روز ِ ـ کاریِ ـ خوب را چطور ببینیم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;برای بعضی‌ها روز با اولین کاری که انجام می‌دهند شروع می‌شود و این بعضی‌ها معمولاً کسانی هستند که، به محض چشم باز کردن، سر جایشان می‌نشینند و برای کش و قوس رفتن وقت زیادی تلف نمی‌کنند و بلافاصله بلند می‌شوند بروند پی کارشان. این کار هرچه می‌خواهد باشد: صبحانه خوردن، ورزش کردن، دوش گرفتن، لباس عوض کردن، بیرون رفتن یا همان‌جا در خانه "کار ِ بیرون" را شروع کردن. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;اما برای عده‌ای دیگر ماجرا به این سادگی‌ها پیش نمی‌رود...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;وقتی از خواب بیدار می‌شوی چند دقیقه‌ای طول می‌کشد چشم‌هایت را باز کنی. با چشم بسته سعی می‌کنی آخرین خوابی که دیده‌ای را به یاد بیاوری و مطمئن شوی که هنوز خواب نیستی و این بیدار شدن ادامه‌ی کابوس یا رویای قبلی نیست (یعنی یکی از جهنمی‌ترین مجازات‌های سندمنی*). بعد (مطمئن‌شده یا نه) سرانجام چشم باز می‌کنی و به سقف یا دیوار یا زمین نگاه می‌کنی... در واقع خیره می‌مانی. سعی می‌کنی به یاد بیاوری برای امروز چه برنامه‌هایی داشتی، اما ذهن‌ات چموشی می‌کند و این‌طرف و آن‌طرف هم می‌رود و وای به حال‌ات اگر اول صبح، با آن گیجی مه‌آلودِ از خواب برخاسته، دست‌اش برسد به نخ اندوهی که دیروز داشته با آن بازی می‌کرده... به‌هرحال اگر بخت‌یار باشی دست‌اش به چیز خاصی نمی‌رسد و مثل هر روز صبح فقط خیره می‌مانی. گاهی دوباره چند دقیقه‌ای خواب‌ات می‌برد و بعضی وقت‌ها بالاخره حوصله‌ات سر می‌رود و همان‌ سر جایت می‌نشینی. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;خوشحال یا ناراحت سعی می‌کنی کش و قوسی به بدن‌ات بدهی و به یاد بیاوری برای امروز قرار چه کارهایی را داشته‌ای. البته که همان بار اول، به‌رغم چموشی‌ها، همه‌چیز را به خاطر آورده‌ای، با این‌حال هنوز داری می‌گردی تا چیزی سرخوشی‌آور پیدا کنی. دنبال این هستی که توی کارت،‌ مورد علاقه‌ات باشد یا نه، یک چیزی پیدا کنی که از جا بلندت کند... معمولاً چیز خاصی هم پیدا نمی‌کنی و بالاخره بلند می‌شوی و همان‌کارهایی را می‌کنی که آدم‌های یافته؛ با این تفاوت که هنوز سعی می‌کنی به یاد بیاوری برای امروز قرار بوده چه کارهایی انجام بدهی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;این ماجراها که تمام بشوند آخر سر نشسته‌ای پشت کامپیوتر... ‌فرقی نمی‌کند بیرون از خانه باشی یا توی اتاق خودت. حالا کامپیوتر روشن است و متاسفانه دقیقاً می‌دانی چه کارهایی باید انجام بدهی و هنوز هم آن تکیه‌گاه سرخوشی‌آور را پیدا نکرده‌ای. برای همین دنبال موسیقی مناسبی می‌گردی. گاهی این جستجو نیم ساعتی طول می‌کشد و معمولاً بالاخره در برابر یکی از قطعات یا آلبوم‌ها،‌ بی‌میل، تسلیم می‌شوی. بعد به خودت می‌گویی بد نیست سری به "گودر"ت بزنی (بله! معلوم نبود درباره‌ی خودمان حرف می‌زنم؟ گودر هم نبود، روزنامه... هرچند روزنامه بیش از حد تحمل صبح بوی نفت می‌دهد. بگیریم مجازستان کلاً؛ گودر مثلاً به مثابه‌ی کنسانتره‌ی مجازستان همراه پالپ با شکر یا رژیمی). &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;ـ استراحت؟ به این زودی؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;ـ نه! فقط می‌خوام ذهن‌ام...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;جوابی که به خودت می‌دهی را نیمه‌تمام می‌گذاری، چون دنبال چیزی دیگر هستی. چشم‌ات به مانیتور خیره مانده و صفحه را پایین می‌دهی. گاهی به سرعت از روی خبری رد می‌شوی، بعضی‌وقت‌ها مکث می‌کنی و خبری را نصفه‌نیمه یا با چشمان تنگ‌کرده می‌خوانی، تکیه می‌دهی و یادداشتی را کلمه‌به‌کلمه دنبال می‌کنی. حرص می‌خوری یا لبخندکی روی صورت‌ات می‌نشیند که می‌دانی کافی نیست، یا چشم می‌گیری از صفحه و به دیوار خیره می‌شوی یا با چهره‌ای باستر کیتونی یادداشت کوتاهی، که قرار است مطایبه‌آمیز باشد، روی یادداشت یا تصویری می‌گذاری... دست‌آخر می‌بینی چند خبر و یادداشت بیشتر باقی نمانده...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;دوباره تکیه می‌دهی به صندلی‌ات. هنوز کارت را شروع نکرده‌ای. چشم‌ات می‌خورد به تلفن و خم می‌شوی طرف‌اش. فکر می‌کنی اگر با دوستی تماس بگیری بعد می‌توانی کارت را شروع کنی. موکدانه به خودت می‌گویی که معنی‌اش استراحت نیست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;گوشی را برمی‌داری و شماره می‌گیری. گاهی یادت می‌افتد دوست‌ات سر کار است و پیش از آن‌که زنگ بخورد قطع می‌کنی. گاهی او هم گوشی را بر‌می‌دارد. حال و احوال‌پرسی مختصری که اول روزی با «خسته نباشی» شروع بشود حساب‌اش معلوم است. می‌فهمی او هم مشغول یادآوری برنامه‌ی روزانه‌اش است. سرانجام قطع می‌کنی و برمی‌گردی سراغ خبرها و یادداشت‌های باقیمانده... امیدوارانه پایین می‌آیی. گاهی شماره‌ها به صفر می‌رسند و گاهی چند ده‌تایی باقی مانده که بی‌خیال می‌شوی...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;به این نتیجه می‌رسی که بهتر است کارت را شروع کنی. یک لحظه به خودت می‌گویی خیلی غم‌انگیز است که باید این‌همه وقت دنبال یک چیز کوچک هیجان‌انگیز و شادی‌آور باشی که بتواند بشود نقطه‌ی شروع روزت... بعد انگشت‌ات را از بینی یا گوش یا دهان‌ات بیرون می‌آوری و به خودت می‌گویی که دیگر بزرگ شده‌ای و این لوس‌بازی‌ها به‌ت نمی‌آیند... پس کارت را شروع می‌کنی و سعی می‌کنی به یاد بیاوری امروز چه کارهایی قرار بوده انجام بدهی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: left" align="right"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;28/10/1387 و امروز&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;br style="mso-special-character: line-break"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;* &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;Sandman&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;: قهرمان مجموعه گراف
